بررسی ذهن آگاهی بر پایه ی علمی

از لحاظ تاریخی، ذهن­آگاهی بیشتر با جنبش­های معنوی مرتبط می­گردد تا جریانهای اصلی روانشناسی. ذهن­آگاهی، تکنیک اصلی مورد استفاده در مراقبه بودایی است که ریشه در آیین مذکور دارد. آیین بودایی در هند و توسط سیدار تاگوتاما بودا[1]که رهبری مذهبی بود، 500 سال قبل از میلاد و در واکنش به رنج افراد فقیر، بیمار، مسن و در حال احتضار پایه­گذاری شد. طبق نظریه چهار حقیقت عالی، وجود مملو از رنج است که این رنج، نتیجه­ی گرایش خودکار به وابستگی است، طریقه­ی خاتمه­دهی به این رنج در پیش گرفتن طریقت هشتگانه می­باشد. بودا در طریق هشتگانه به بیان روش­های رسیدن به نیروانا[2]، یعنی آزادی از ناراحتی پرداخته است که مشتمل بر درک فلسفه بودیسم است و پیروی از آن، پایبندی به اصول اخلاقی مربوط به گفتار، کردار، پیشه، منضبط کردن ذهن و مراقبه می­باشد. این طریق هشتگانه، افراد را قادر می­سازد تا بطور کامل به تجربه زندگی بپردازند، درعین حال گرایش و وابستگی خود به پدیده ها را کاهش دهند (کومار[3]،2002).

پس از مرگ بودا در سال 483 قبل از میلاد، آیین بودایی همچنان کم رونق باقی می­ماند، تا اینکه امپراطور موریان یعنی آسوکا[4]در قرن سوم قبل از میلاد به این آیین گرایش پیدا نمود. با گسترش بودیسم به نقاط دیگر آسیا، این آیین بر اساس تعابیر مختلف به عمل آمده از تعالیم بودا به فرق مختلف تبدیل شد و دو فرقه اصلی «بودیسم تراوادا»[5]و «بودیسم ماهایانا»[6]ظهور یافت. بودائیان تراوادا به شکلی محتاطانه به تعبیر تعالیم بودا پرداخته و بر آزادی فرد بر اساس تلاش­های خودش تمرکز نمودند و اساسا به مراقبه و تمرکز و یک زندگی صومعه­ای جدای از جامعه تأکید ورزیدند. در بودیسم ماهایانا، تعبیر آزادانه­تری از تعالیم بودا به عمل آمده که برای افراد بیشتری جذابیت دارد. در این فرقه، ماهایانا، بر رهایی از طریق یک زندگی نیکوکارانه و شفقت ورزی تأکید می­شود. با آنکه بودیسم تراوادا در سریلانکا، تایلند، برمه و بودیسم ماهایانا در مغولستان، تبت، ژاپن، کره، ویتنام و نپال گسترش یافته است لیکن فرقه دوم، ماهایانا، به دلیل ارائه تعبیر آزادانه­تری از تعالیم بودا از اقبال بیشتری برخوردار شده است. در حدود 150 سال بعد از میلاد با شروع تجارت بین هند و چین، ایده­ها و آیین­های فرقه ماهایانا به چین نیز راه پیدا نموده است ( دایره المعارف بریتانیکا،2003؛ به نقل از کاویانی،حاتمی و جواهری،1387).

بین سال های 550 و 600 پس از میلاد، آیین بودیسم توسط میسیونرهای فرستاده شده از سوی پادشاه کره به ژاپن نیز راه پیدا کرد و تا پایان قرن هشتم، فرقه­های بودایی زیادی ایجاد گشته و رشد نمود. «ذن بودیسم» که یک فرقه بودیسم ماهایانا بود، در قرن نهم و توسط بودائیان چینی فرقه «چان»[7]به ژاپن معرفی شد و در حدود 1200 سال بعد از میلاد از رواج برخوردار شد. «ذن» معادل ژاپنی «چان» می­باشد که تقریبا به معنای «مراقبه» ترجمه شده است. ذن بودیسم بر نگرش عدم وابستگی، مراقبه به منظور افزایش آگاهی و تمرکز بر زمان حال تأکید دارد که ثمره آن حالت آزادی روانی از رنج می­باشد. مراقبه بودایی بیش از همه از طریق ذن بودیسم ژاپنی به غرب معرفی گردید. مهاجران آسیایی که در قرن نوزدهم به آمریکا مهاجرت نمودند، شروع به بنیان نهادن جوامع[8] و معابد[9] نمودند. با این وجود هنگامیکه ذن به ایالات متحده رسید، تاثیر آن بسیار محدود بود. اگرچه ذن بودیسم در سال 1893 در کنفرانس جهانی شیکاگو معرفی شد، همچنان تاثیر کمی بر فرهنگ آمریکایی بر جای گذارد (کارداسیوتو[10]،2005).

 انتقال ذهن آگاهی به روانشناسی

    در دهه­های 1940 و 1950 ذن به تدریج از طریق کتابهای پرطرفداری همچون ذن در هنر کمانگیری[11](هریگل[12]،1953)، ذن بودیسم و روانکاوی ( سوزوکی، فرام و مارتینو[13]، 1960)و روان درمانی در شرق و غرب ( واتس[14]،1961) ارتقاء یافت. با این حال در اواخر دهه 1950 و در طول دهه 1960 بود که مراقبه بر اساس ذن بودیسم از طریق نوشته­های روان­درمانگران برجسته­ای همچون فروم[15](1960)، فینگریت[16](1963)، آساگیولی[17](1965) و باس[18](1965) بیشتر مورد توجه قرار گرفت و آنها از نمادهای مراقبه­ای در نوشته­های خود استفاده نمودند و قرن ها در مورد مراقبه در ارتباط با روان تحلیل­گری اشارات و بحث­های فراوانی کردند. مثلا چنین انگاشته می­شد که ذن می­تواند موجب تسهیل پرده برداشتن از ناخودآگاه شود. مراقبه ذن نیز همسوی روان­درمانی انگاشته شد؛ زیرا بر آگاهی از لحظه حاضر[19]،خودجوشی[20]و پذیرش[21]تأکید دارد (اسمیت[22]،1986). به عنوان مثال تأکید بودیسم بر رشد و تحول باعث گردید از جانب وجودگرایان و انسان­گرایان در روانشناسی بالینی مورد توجه و عنایت قرار گیرد (کومار،2002).

تارت(1972) معتقد است که محبوبیت تدریجی مراقبه در روانشناسی منجر به شکل­گیری طریقت­های بودایی گسترده و متنوع گردیده است. همچنین آمریکاییان در خلال دهه­های 1960 و1970 میلادی، نگریستن به درون[23]و تجربه­آزمایی روش­های افزایش آگاهی و گسترش مرزهای هشیاری از طریق داروهای روانگردان، هیپنوتیزم و فراروانشناسی[24] را آغاز نمودند. توجه روزافزون به آیین و فرهنگ شرقی معطوف گردیده و در نهایت امر، مراقبه، نیز به جرگه رویابینی، هیپنوتیزم و داروهای روان­گردان به عنوان حالت اصلاح شده­ی آگاهی[25]پیوست، زیرا خصیصه­ی آن تغییر کیفی در الگوی کلی کارکرد ذهنی بود (کارداسیوتو،2005).

مشخص گردیده است که مراقبه باعث ایجاد حالت هشیاری و آگاهی می­شود که این حالت به صورت عینی و از طریق الکتروانسفالوگرام[26] قابل سنجش می­باشد. در افرادی که در حالت مراقبه هستند، ویژگی­هایی همچون فعالیت موج آلفا به همراه کاهش در آهنگ متابولیسمی، امواج تتا مانند حالات برانگیختگی پایین در ارتباط با خواب و حتی برخی فعالیت­های امواج دلتا که به گونه­ای در خواب­های سنگین و کما(بیهوشی) دیده می شود وجود دارد. با آنکه روانشناسان تجربی، مراقبه را به عنوان حالت اصلاح شده­ی آگاهی تعریف کرده اند ولی تعلیم گران مراقبه ذن آن را همچنان یک تجربه «افزایش آگاهی» می دانند تا تجربه «اصلاح آگاهی» (اسمیت،1986).

پژوهش­هایی که در زمینه فیزیولوژی انجام گرفته است از این نقطه نظر حمایت کرده و دو نوع از حالات مراقبه­ای را مشخص نموده است. افرادی که در شیوه­های تمرکزی( مانند مراقبه­های یوگا) درگیر می­شوند، ظاهرا از عواملی که حواس افراد را پرت می­کنند، ناآگاهند که این مسأله با عدم مسدودشدگی آلفا (توقف فعالیت آلفا در پاسخ به یک محرک) مشخص می­شود. افرادی که شیوه­های ذهن­آگاهی را به کار می­برند دوره­های بسیار کوتاهی از مسدودشدگی آلفا را نشان می دهند و به عواملی که حواس را پرت می کنند خو نمی­گیرند گویا که هرگونه عامل مزاحم خارجی را برای اولین بار تجربه می­کنند (کارداسیوتو،2005). افرادی که به مراقبه ذهن آگاهی می­پردازند از محیط خود، آگاهی کامل داشته و هر لحظه را به آرامی و فارغ از هرگونه وابستگی یا منحرف شدن حواس تجربه می­کنند؛ لذا بررسی و کاربرد ذهن­آگاهی جدا از ریشه­های تاریخی بودایی آن در روانشناسی آغاز گردید. بررسی تجربی ذهن­آگاهی خارج از قلمرو روانشناسی تجربی تداوم یافت. در روانشناسی اجتماعی، لانگر[27](1989) دو حالت از بودن را معرفی نمودکه عوامل شناختی و عاطفی را دربرمی­گیرد: ذهن­آگاهی و ذهن­ناآگاهی[28](عدم ذهن آگاهی). طبق نظر لانگر، ذهن­آگاهی گسترش حالت انعطاف­پذیر ذهن است و زمانی رخ می­دهد که فرد مقوله­های جدید می­آفریند، نسبت به اطلاعات جدید و نو به صورت باز برخورد می­کند و از بیش از یک چشم انداز آگاه است.

افراد ذهن­آگاه در زمان حال بوده، نسبت به زمینه[29]و چشم­انداز حساسیت دارند و به شکل فعالانه تمایزات جدیدی ترسیم می­کنند. ذهن­آگاهی در تضاد با عدم ذهن­آگاهی یعنی رفتاری که از روی عادات کاملا ماهرانه سر زده، اسیر قالب­های خشک ذهنی بوده و بدون توجه به زمان یا زمینه روی می­دهد قرار دارد. از آنجایی که این حالت (عدم ذهن آگاهی) با آگاهی کم یا عدم آگاهی صورت می­پذیرد غالبا به درک منفردی از اطلاعات منجر شده و توسط قانون یا روال همیشگی اداره می­شود (لانگر،2002).

در مطالعات دیگری که به دنبال پژوهش­های لانگر انجام شد، به بررسی ذهن­آگاهی در رابطه با سلامتی، کسب، تجارت و آموزش پرداخته شده است. پژوهش­هایی که به بررسی پیامدهای ذهن­آگاهی- عدم ذهن­آگاهی بر سلامتی افراد سالمندپرداخته­اند نشان داده است که شرایط ذهن­آگاهی (مانند افزایش کنترل بر برنامه زندگی خود) با کاهش شرایط مضر برای سلامتی و افزایش عمر رابطه داشته است. مطالعات ذهن­آگاهی در حیطه کسب و تجارت، پیشنهادکننده افزایش میزان خلاقیت و کاهش فرسودگی شغلی در نتیجه افزایش ذهن­آگاهی بوده است. در پژوهش­های مربوط به نقش ذهن­آگاهی در محیط­های آموزشی نیز دریافته­اند که شرکت­کنندگان در شرایط ذهن­آگاهی از قابلیت مطلوب­تری برای استفاده خلاقانه از اشیاء در هنگام نیاز به استفاده ابتکاری از موضوعات برخوردارند و سطح توجه و علاقه آنان به تکلیف و همینطور حافظه آنان بهبود یافته است. علاوه بر این نشان داده شده است که ذهن­آگاهی با افزایش توانمندی، حافظه، خلاقیت، عاطفه مثبت، کاهش تصادفات، خطاهای انسانی و استرس رابطه دارد (لانگر و مولدووانو[30]،2000).