تعریف و الگوي روابط متقابل

دانلود پایان نامه

مفاهيم كليدي- الگوي روابط متقابل
فرد سه روش مختلف زندگي را در اين جهان مي¬آزمايند. هر يك از اين سه روش شامل يك رشته از رفتارها، افكار و احساس¬ها است. زماني كه رفتار، افكار و احساس¬هايم درست مانند زماني كه يك كودك بودم، در حالت روابط كودك خود قرار دارم. و مادامي كه رفتار، افكار و احساس¬هايم درست شبيه والدينم و يا جانشينان آنهاست، من در حالت روابط والد خود قرار دارم. (جونز و استوارت، 1382) وقتي كه افكار، و احساس¬هايم پاسخي مستقيم به وضعيت اين زماني و اين مكاني در رابطه با آنچه كه در اطرافم مي¬گذرد است و تمام توانايي¬هايي را كه به عنوان يك فرد بزرگسال دارم، به كار مي¬گيرم، در حالت روابط «بالغ» خود قرار دارم. اغلب اوقات در كاربرد تحليل رفتار متقابل به سادگي مي¬گويم كه در وضعيت «كودك»، «بالغ» و«والد» خود قرار داريم. زماني كه اين سه حالت روابط را در كنار يكديگر قرار دهيم الگوي روابط متقابل سه بخش شخصيت را كه در واقع هسته اصلي نظريه است را به دست آورده¬ايم. روند تجزيه و تحليل شخصيت در قالب روابط متقابل تفسير ساختاري ناميده مي¬شود.
حالت روابط «والد» رفتارها، افكار و احساساتي كه از والدين يا جانشين آنها گرفته شده حالت روابط «بالغ» رفتارها، افکار و احساس¬هايي که واکنش مستقيم به وضعيت اين مکاني اين زماني است حالت روابط «كودك» رفتارها و افكار و احساس¬هايي كه از دوره كودكي باز نواخته مي¬شود.

تعريف روابط متقابل
اريك برن يك حالت روابط متقابل را چنين تعريف كرده است: يك الگوي همسان از احساس¬ها و تجربياتي كه مستقيماً با يك الگوي همسان و هماهنگ رفتاري ارتباط داشته باشد. ابتدا برن بر اين عقيده است كه روابط متقابل به اين صورت تعريف مي¬شوند كه هر يك تلفيقي از احساس¬ها و تجربياتي هستند كه به صورتي همسان با يكديگر قرار مي¬گيرند. به عنوان مثال: زماني كه فردي متوجه شد دير به جلسه مي¬رسد خاطراتي از دوران كودكي خود در رابطه با ترس از تنبيه شدن را تجربه كرد. چون اين خاطره به يادش آمد احساس وحشت¬زدگي كرد. اگر شما راجع به اين خاطرات از فرد بپرسيد در او يقيناً تجربه¬ي مجدد دوران كودكي خود را در اين رابطه تأييد مي¬كرد. او عواطف و هيجـانات دوران كودكي را به همين نسبـت تجـربه مي¬كرد. تمام خاطرات فرد در رابطه با تجربيات دوران كودكي¬اش به اضافه احساس¬هايي كه با اين تجربيات همراهند به عنوان بخش¬هايي از حالت روابط «كودك» فرد تلقي مي¬شوند. سپس اريك برن اظهار مي¬دارد كه رفتارهاي خاص هر حالت روابط به صورت همسان با يكديگر پديدار مي¬شوند. اگر فرد را پي¬در¬پي مورد مشاهده قرار دهيم، تأييد خواهيم كرد كه او سه دسته علايم رفتاري متفاوت از يكديگر را مي¬سازد. برن معتقد است كه وقتي من با احساس¬ها و تجربياتي كه بيان كننده¬ي حالت روابط به خصوصي هستند در تماس هستم، رفتارهايي را كه بيان كننده همان حالت روابط است را ظاهر مي¬سازم. به عنوان مثال وقتي فردي خاطرات دوران كودكي خود را در رابطه با دير رفتن به مدرسه و احساس¬هاي وحشـت¬زدگي كه در آن زمـان داشت تجـربه مي¬كند، او يك گروه از رفتارهايي را كه يك كودك نشان مي¬دهد را ظاهر مي¬سازد. رفتارها مستقيماً مربوط به احساس¬ها و تجربيات هستند و اينها با هم بيانگر حالت روابط «كودك» فرد هستند. نكته اساسي الگوي حالت روابط اين است كه اين امكان را براي ما فراهم مي¬سازد تا ارتباط قابل اطميناني بين رفتارها، تجربيـات و احساس¬ها به وجود آوريم. اگر فردي در حالت روابط كودك قرار دارد، و احساس¬هاي دوران كودكي را بازنوازي مي¬كند. (جونز و استوارت، 1382)

بازدارنده¬ها و سوق دهنده¬ها
يكي از كارهاي مهم گولدينگ اينست كه در تحليل رفتار متقابل بازدارنده¬ها و تصميمات اوليه¬اي را كه كودك مي¬گيرد و طبق آن پيش¬نويس زندگي را مي¬سازد مشخص مي¬نمايد. وقتي والدين از رفتار بچه¬ها عصباني مي¬شوند، پيام¬هاي دستوري به آنها مي¬دهند اين پيام¬ها اشاراتي دارد به پيام¬هايي كه آنها در كودكي از والدين خود دريافت نموده¬اند، و اغلب اين پيام¬ها بازدارنده مي¬باشند برخي از اين پيام¬ها نااميدي، ناكامي، اضطراب را به همراه دارند و بچه¬ها نيز آنها را مي¬آموزند. به عبارتي برخي از اين بازدارنده¬ها هستند كه باعث انواع احساس¬هاي نامطلوب در كودكي مي¬گردند.
از نظر آسيب شناختي رواني والدين انواعي از بازدارنده¬ها را به كودكان خود مي¬دهند كه شامل: نبايد/ نبايد اينطور باشي/ نبايد از من جدا شوي/ نبايد بخواهي/موفق نمي شوي/ فكر نكن/ خودت نباش/ رشد نكن/ قرض نده/ خوب نباش و…‌ (گولدينگ¬ها، 1979)
اين پيام¬ها غالباً به صورت غيركلامي در دوره¬هاي سني ما بين تولد تا هفت سالگي به بچه ها داده مي-شوند. طبق نظر ماري گولدينگ بچه¬ها خودشان در همان سنين آغازين تصميم به قبول يا رد آن پيام¬ها مي-گيرند. يعني خود آنها هستند كه تصميمات اوليه را از پيام¬ها به دست مي¬آورند برخي بر ضد بازدارنده¬ها رفتار نموده و مخالفت مي¬كنند و بعضي از كودكان طبق نظر والدين بزرگ مي¬شوند. (كوري، 2013)
كودكاني كه پيام¬هاي والدين (بازدارنده¬ها) را مي¬پذيرند به دقت به اين نكته توجه دارند كه آنها چگونه مورد پذيرش والدين قرار مي¬گيرند و فقط با اطاعت از آن پيام¬ها در صدد و جلب توجه والدين هستند كه همين امر باعث مي¬شود قسمت اصلي سـاختار شخصـيتي آنان طبق آن پيـام¬ها ساخته شود. والديني كه از عمـلكرد بچه¬هاي خود ناراضـي هستند با سـوق¬دهنده¬هاي اولـيه خيلي زودتر مواجه مي¬شوند. يعني كودك پيامي را بر عليه بازدارنده¬اي كه پدر يا مادر مي¬فرستد، رفتار مي¬كند كه در نتيجه¬ي آن مخالفت با پدر و مادر شروع مي¬شود. البته سوق¬دهنده¬ها نيز از من والديني آنها داده مي¬شود و شامل پيام¬هايي مانند بايد و نبايد و… را بيان مي¬كند سوق¬دهنده¬ها شامل: كامل باش / ديگران را خشنود كن / سختكوش باش / قوي باش / عجله كن مي¬باشد. (جونز و استوارت، 2002) نكته مهم در رابطه با سوق¬دهنده¬ها اين است كه كودك هنوز به قدر كافي بزرگ و كامـل نيست كه براي خشنود كـردن ديگران تلاش زيادي انجام دهد. و همين¬طور براي اجـرا كردن سـاير سوق¬دهنده¬ها فرد بايد بيش از حد توانايي خود تلاش كند كه آن هم باعث بروز مشكلاتي مي¬گردد. بازدارنده¬ها و سوق¬دهنده¬هايي كه كودك از والدين دريافت مي¬كند به مراتب دردناك¬تر از پيام-هايي است كه فرد ممكن در جامعه و يا ساير افراد ديگر دريافت كند. اعضاي شركت¬كننده در جلسات گروه درماني با كمك يكديگر و شركت در گفتگوهاي جلسات بسياري از پيام¬هاي بازدارنده و ضد بازدارنده¬ها نظير بكن/ نكن/ بايد/ نبايد و… را كشف نموده و الگويي از طرح طرح اوليه زندگي به دست مي¬آورند. در واقع طرح¬هاي اوليه¬اي را كه فرد بر اساس آن پيش¬نويس زندگي را طرح مي¬كند را به دست مي¬آورند. پس از به دست آوردن طرح¬هاي اوليه از پيام¬ها، آگاهي از بازدارنده¬هايي كه آنها در زمان كودكي پذيرفته¬اند، شناخت خود و تجزيه و تحليل پيـام¬ها، در يك موقعيت بهتر «در گروه» آنها را نقد و بررسـي نـموده و خود تعيين مي¬كنند كه تا چه حد مايلند آن دستورات را ادامه دهند و يا كاملاً آنها را تغيير دهند. (كوري، 2013)

نياز به نوازش¬ها
واژه نوازش را مي¬توان يك تماس صميمانه جسماني دانست، اما اين در عمـل ممكن است شـكل¬هاي متعددي داشته باشد. بسياري از مردم نوزاد را لفظاٌ نوازش مي¬كنند، ديگران او را در آغوش مي¬گيرند و… با بسط دادن اين معنا، نوازش را مي¬توان اصطلاحاً هر نوع حركتي به حساب آورد كه به رسميت شناختن حضور ديگري را نشان مي¬دهد. بنابراين نوازش را مي¬توان واحد اساسي اجتماعي ناميد. تبادل نوازش¬ها رفتار متقابلي را تشكيل مي¬دهند كه واحد آميزش اجتماعي است. (برن، 1384) افراد براي رشد و توسعه به محرك¬ها و انگيزه¬هاي فيزيكي، اجتماعي و عقلاني نيازمند هستند. يكي از اين نيازها، نياز به تحريك¬هاي جسمي و عاطفي است. برن، اين حالت را نياز به محرك ناميد. او به كارهاي تحقيقاتي كه بر روي رشد انسان و حيوان انجام داده است اشاره مي¬كند. در يك تحقيق معتبر و شناخته شده رنه اسپتيز (1945) به مشاهده كودكان پرورشگاهي پرداخت. آنها تغذيه¬ي خوبي داشتند، از نظر بهداشت و درجه حرارت كاملاً در وضعيت مطلوبي قرار داشتند، با اين حال آنها از كودكاني كه با پدر يا مـادر و يا مراقبين خود زندگي مي-كـردند بيشتر در معـرض اختلالات بدني و رواني قرار مي¬گرفتند. اسپتيز به اين نتيجه رسيده بود كه آنچه اين كودكان نداشتند محرك بود. آنها در تمام روز به جز ديوارهاي سفيد اتاقشان چيزي نداشتند كه به آن نگاه كنند. و مهمتر از همه، كساني كه از اين كودكان نگهداري مي¬كردند تماس¬هاي جسمي بسيار كمي با آنها داشتند آنها نه لمس مي¬شدند، نه در آغوش گرفته مي¬شدند، و نه نوازش مي¬شدند. در نتيجه، اين نكته بدان معني است كه آنچه اسپيتز محروميت عاطفي مي¬نامد، ممكن است مهلك باشد. اين ملاحظات به ظهور فرضيه¬ي گرسنگي محرك در نوزاد انجاميد، و همچنين دال بر آن بود كه مطلوب¬ترين محرك¬ها آنهايي هستند كه از راه صميميت جسمي عمل مي¬كنند. انتخاب كلمه نوازش توسط برن به نياز اوليه براي لمس شدن مربوط مي¬شود. اينكه ما به عنوان افراد بزرگسال هنوز در پي تماس جسماني هستيم ولي ياد مي¬گيريم كه شكل¬هاي ديگر درك حضور ديگري را جانشين لمس كنيم. يك تبسم، يك تعريف، و يك تمجيد يا حتي اخم و ترشرويي نشان مي¬دهد كه حضور ما درك شده است. (جونز و استوارت، 1382) يك نوازش عبارتست از هر فعالـيتي در جهت بازشنـاسي يا نمايش مرحله¬اي از انگيزه¬ها مي¬باشد. نوازش¬هاي رواني «كلامي و غيركلامي » براي احساس ارزش مهم و ضروري است. نوازش¬ها داراي حالات مختلفي از جمله: كلامي و غيركلامي، شرطي و غيرشرطي، محبت، گرمي يا قدرداني كلامي با همراه با نگاه، لبخند، تماس و يا حتي حالت¬هاي صورت هستند كه همگي براي سلامت روان مفيد مي¬باشد. (كوري، 2013)
نوازش¬هاي منفي نيز با اينكه در محدوديت قرار دارند ولي باز هم براي افراد مهم است چون فرد با گرفتن آن احساس وجود داشتن و حضور مي¬نمايد. مثلاً “من دوست ندارم شما از كامپيوتر شخصي من استفاده كنيد.” (كوري، 2013) نوازش¬هاي منفي يك راه براي ارائه¬ي بازخورد رفتار مردم مي¬باشد و البته در بسياري از مواقع آنها براي محافظت و حمايت بچه¬ها لازم است. يعني پدر و مادر با دادن نوازش¬هاي منفي به بچه¬ها، از آنها مراقبت مي¬كنند. مثل: “تا من دستت را نگرفتم از خيابان عبورنكن” جالب اينست كه دادن نوازش¬هاي منفي بهتر از اينست كه فرد اصلاً نوازشي دريافت نكند چرا كه نوازش نگرفتن به معناي ناديده گرفتن است و فردي كه هيچ نوازشي دريافت نكند احساس طرد شدگي مي¬كند، بچه¬اي كه از والدين هيچ نوازشي (نه مثبت و نه منفي) دريافت نكند، احساس طرد شدن از خانواده را دارد. اين كودكان در جامعه مرتب به دنبال كسب نوازش هستند. و يا اينكه منزوي شده و با هيچكس رابطه برقرار نمي¬كنند. در آزمايش-هاي ديگري كه توسط دكتر اس. لواين (1957-1960) روي موش¬ها انجام شده، كه نتيجه اين آزمايش اين بود كه نه تنها رشد جسمي و فكري و عاطفي، بلكه رشد بيوشيميايي مغز و حتي مقاومت در مقابل لوسمي نيز به نحو موثري تحت تاثير نوازش قرار دارند. جنبه مهم اين آزمايش¬ها اين بود كه نشان داد نوازش¬هاي ملايم و شوك¬هاي الكتريكي دردناك در سلامتي جانور تاثير مساوي دارند. (كوري، 2013) كلاود اشتاينر (1971) نوازش¬ها، را تبادلي توصيف مي¬كند بدين صورت كه نوازش¬ها يا پيشنهاد مي¬شوند و يا رد مي¬شوند، يا به طور مستقيم تقاضا مي¬شوند و يا مستقيماً رد مي¬شوند.
اشتاينر بر اين باور است كه همه ما در، دوران كودكي تحت تلقين و آموزش والدينمان در مورد پنج قانون محدود كننده و بازدارنده در مورد گرفتن و دادن نوازش، قرار گرفته¬ايم. اين پنج قانون «اقتصاد نوازش » ناميده شده است كه به شرح زير است:1- وقتي كه مي¬تواني نوازش بدهي، از دادن نوازش خودداري كن 2- وقتـي كه به نوازش احتياج داري آن را طلب نكن 3- وقتي كه نـوازش مي¬خواهي اگر هم به تو بدهند آن را نپذيرد 4- وقتي كه نوازش نمي¬خواهي آن را طرد نكن 5- به خودت نوازش نده . (جونز و استوارت، 1382)
وقتي اعضاي گروه متوجه شدند كه كه اين قانون¬هاي نادرست و تحميلي چگونه و چه مقدار بر رفتارشان تأثير مي¬گذارد آنها مي¬توانند با تغيير نوع اين پيام¬ها به تبادلات سالم¬تري برسند.(كوري، 2013)
وقتي اعضاي گروه متوجه شدند كه كه اين قانون هاي نادرست و تحميلي چگونه و چه مقدار بر رفتارشان تأثير مي گذارد آنها مي توانند با تغيير نوع اين پيام¬ها به تبادلات سالم¬تري برسند. (كوري، 2012)
تصميمات و بازتصميم¬ها
همانطور كه در آغاز توضيح داده شده بود تحليل ارتباط بر شناخت/ منطق و جنبه¬هاي رفتاري تأكيد دارد، به خصوص بر اينكه خود ما از توانايي¬هايي كه براي آگاه شدن داريم مطلع شويم يعني ما خودمان به اين درك برسيم كه مي¬توانيم با آگاهي و شناخت تصميمات را عوض كنيم و يا بازسازي نمائيم و با تغييري كه در آنها به وجود مي¬آوريم از زندگي بهتري بهره¬مند شويم. در اين قسمت تمركز اصلي كار بر تصميماتي مي¬باشد كه مطابق با بازدارنده¬ها و سوق¬دهنده¬هاي پدر و مادر يا جانشين آنها است و اينكه اعضاي گروه ياد بگيرند اين تصميمات اوليه را تغيير دهند و تصميماتي جديد و درست را انتخاب كنند. توجه به اين نكته مهم است كه يك دستور والديني ممكن است به صورت¬هاي گوناگوني برداشت شده و پرورش داده شود و خود دليلي براي آسيب شناختي باشد. به صورت نمونه، بازدارنده (دستور) «احمق نباش» ممكن است كودك از آن چنين درك كند كه «من هرگز كاري را دوباره انجام نمي¬دهم» به اين تعميم يابد كه «من به ديگران اجازه مي¬دهم كه در مورد من تصميم بگيريم» يا به اين مسئله ختم شود «من احمقم و مي¬خواهم احمق باقي بمانم» همينطور بازدارنـده¬اي كه پيام «خودت نبـاش» را مي¬دهـد مي¬تواند به تصـميم¬گـيري¬هاي زير منجر شود: «من مي¬خواهم خود را از اينكه واقعاً هستم پنهان كنم» به اين «من گاهي اوقات مي¬خواهم كس ديگري باشم» به اين برداشت برسد كه «من مي¬خواهم خودم را بكشم تا اينكه آنها مرا دوست داشته باشند و مرا بپذيرند» گاهي اوقات بازدارنده «خودت نباش» اين پيام را مي¬دهد كه از جنس خودت نباش كه در نتيجه آن فرد دچار سردرگمي در هويت جنسي خود مي¬شود و نمي¬داند كه از نظر جنسي مرد يا زن است. (كوري2013)

بازي¬ها و ضدبازي¬ها
بازي¬هاي رواني ممكن است مثل ورق بازي، به تنهايي انجام شود، يا مانند بازي شطرنج دو نفره صورت گيرد ويا مانند بازي بسكتبال چندين نفردر آن شركت كنند.درهر صورت، بازيكنان آگاهي¬هايي ظاهري از قوانين بازي دارند و آن را انتخاب مي¬كنند، شايد بيشتر به اين دليل كه راه بهتري سراغ ندارند. اغلب مردم ياد گرفته¬اند كه خواسته¬ها و نيازهاي خود را از ديگران به طور مستقيم تقاضا نكنند. در نتيجه نيازهاي خود را با اشاراتي مانند غمگين يا بينوا نشان دادن خويش، پا بر زمين كوبيدن، خود را خشمگين نشان دادن و يا به وسيله لبخندهاي اميدوار كننده و اعمال تشويق كننده بيان مي¬كنند. كسـاني نيز هستنـد كه با سخنـان خويش افراد اطـراف خود را زير سـلطه قرار مي¬دهند و آنچه را مي¬خواهند به دست مي¬آورند. (جيمز و ساوري، 1382)
افراد معمولاً ديگران را آلت دست خود قرار مي¬دهند، نه به اين علت كه مي¬خواهند آن كار را بكنند، بلكه بدين سبب كه نمي¬دانند غير از آن چه بايد بكنند، يا وحشت دارند كه تقاضاهاي خود را به طور مستقيم بيان كنند، زيرا ممكن است به وسيله تقاضاهاي مستقيم، ناديده گرفته شوند يا مسخره و يا به نوعي تنبيه گردند. افراد به بازي¬هاي رواني مي¬پردازند زيرا آنها را در دوران كودكي آموخته¬اند. بيان غيرمستقيم نيازها و حتي طفره رفتن از ابراز آن، احساس امنيت بيشتري را در افراد به وجود مي¬آورد تا پذيرش خطر احتمالي طردشدگي كه مي¬تواند پيامد در خواست¬هاي كاملاً مستقيم باشد. (جيمز و ساوري، 1382) اينكه بگوييم قسمت اعظم فعاليت اجتماعي شامل بازي است، لزوماٌ به اين معنا نيست كه جنبه سرگرمي و لذت آن بيشتر است، يا طرفين به نحوي جدي درگير آن نيستند، مشخصه اصلي بازي¬ها، ساختگي بودن هيجانات نيست بلكه قاعده داشتن آن مي¬باشد. (برن، 1966)
بازي¬ها طبق موقعيت¬هاي كه حركـات در آنها اتفـاق مي¬افتـد شده¬اند: «بازي¬هاي زندگي »، «بازي¬هاي ازدواج »، «بازي¬هاي مهماني »، «بازي¬هاي روابط جنسي »، «بازي¬هاي دنياي تبهكاري »، و بخشي در رابطه با دنياي حرفه¬اي¬ها «بازي اتاق مشاوره » و بالاخره نمونه¬هايي از « بازي¬هاي خوب » تقسيم مي¬شود. (برن، 1384)
استيفن كارپمن (1968) نمودار ساده و در عين حال موثري را براي تجزيه و تحليـل بازي¬هاي رواني طرح¬ريزي كرد و آن را مثلث نمايشي ناميد كه نقش¬هاي نمايشي كه عبارتند از: قرباني ، زجردهنـده و نجات¬دهنده ، به عنوان نمايش¬هايي كوچك در هر بازي رواني اجرا مي¬شوند، به صورتي كه بازيگران معمولاً نقش¬هاي خود را با ادامه جريان بازي عوض مي¬كنند. در انتهـاي هر بازي روانـي يك يا چند نفر از بازيكنـان كه¬¬درگير بازي هستند، احساس¬هاي منفي و ناخوشايندي خشم، افسردگي، سردرگمي، كلافگي و يا آزردگي را جمع¬آوري مي¬كنند. گاهي اوقات بازيكني احساس¬هاي حق به جانبي و بي¬گناهي را جمع-آوري مي¬كند و ديگران را به انجام دادن بازي¬هاي رواني متهم مي¬سازد. افراد مي¬توانند بازي¬هاي رواني را با متوقف ساختن توضيحات اغراق¬آميز درباره نكات قدرت و ضعف خود و يا ديگران قطع كنند و مستقيماً در جهت گرفتن پاداش مثبتي كه درباره پيامد بازي¬هاي رواني ناخوشايند و مخرب است گام بردارند. اينكه انسان با ديگران صريح و بي¬پرده باشد به شهامت نياز دارد، در حالي كه صريح و بي¬پرده بودن با ديگران، معاني تازه¬اي به روابط انساني مي¬بخشد. (جيمز و ساوري، 1382)