<br />خصیصه اصلی شناخت ضمنی آن است که تأثیرات تجارب قبلی حتی اگر به یاد نیایند یا فرد بدانها آگاه نباشد بر پاسخهای وی تأثیر می­گذارند. علاوه براین، برخلاف شناخت هشیارانه یا آشکار، شناخت ضمنی را نمی­توان از طریق خودگزارشی یا درون­نگری مورد سنجش و اندازه­گیری قرار داد. پالفی و واگنر[3](2004) بیان می­دارند حجم عظیمی از مطالعات و پژوهش­ها نشان می­دهد که فرایندهای شناختی ضمنی می­تواند حتی هنگامی که شخصص از تأثیر آنها ناآگاه است و یا بطور آگاهانه درصدد استفاده از این اطلاعات می­باشد، بر رفتار وی مؤثر واقع شده یا باعث بروز عواطف منفی می­گردند.

در حیطه­ی روانشناسی بالینی یکی از اهداف کلیدی درمان شناختی، کمک به بیماران در شناسایی افکار خودکار منفی خویش و نیز جایگزینی آنها با افکارآگاهانه و شکستن چرخه شناختی ـ بین­فردی بدکارکرد می­باشد. بنابراین بیماران از طریق یک رویکرد روان ـ آموزشی، با نظارت بر افکار و به چالش کشیدن تفکرات ناسازگارانه­شان از الگوهای فکری بدکارکرد، خودآگاهی حاصل نموده و پیوند خودکار بین سرنخها و پاسخ­ها را منقطع می­کنند. هدف از شناخت­درمانی، تأثیر نهادن بر شناخت­های ضمنی از طریق کار بر شناختهای آشکار و تغییر رفتار می­باشد. البته اینکه تا چه اندازه واقعاً می­توان بر شناختهای ضمنی اثر نهاد، هنوز مشخص نیست. گرچه پژوهش­ها رابطه بین ذهن­آگاهی و شناخت ضمنی را بررسی نکرده­اند ولی می­توان اینگونه استدلال کرد که مقصود ذهن­آگاهی، هدف قرار دادن مستقیم فرایندهای شناختی ضمنی نمی­باشد بلکه هدف، تمرین ذهن­آگاهی جهت جدا نمودن شناخت آشکار با عواطف منفی است تا فرد بتواند به شیوه­ای عمل کند که با اهدافش همخوانی و همسویی بیشتری داشته باشد. با این حال برخلاف درمانهای شناختی و شناختی ـ رفتاری سنتی که هدفشان تغییردهی شناخت آشکار است، هدف روشهای ذهن­آگاهی بطور ساده مشاهده پدیده­های هشیاری با یک موضع پذیرشگرانه می­باشد. علاوه بر این ذهن­آگاهی افزایش­یابنده در خدمت تغییر رفتار است و می­تواند به تغییر فرایندهای شناختی آشکار منجر شود.

[1] – Hoclarative-Procedural