عامل مهم پیدایش احساس بی معنایی در زندگی

عامل مهم پیدایش احساس بی معنایی در زندگی

احساس بی معنایی در زندگی حاصل گذر از هفت مرحله است:

یکی، دلبستگی به کس یا کسان، چیز یا چیز ها، مهم ترین ویژگی انسان است. به گونه ای که در فقدان دلبستگی، انسان از درون فرو می پاشد. هایدگر، فیلسوف برجسته معاصر آلمانی معتقد است که انسان چیزی جز دلبستگی نیست. ستایش و تجلیل فراوانی که از ” عشق” در طول تاریخ و در همه فرهنگ ها شده، حکایت از همین موضوع دارد چرا که عشق، اوج دلبستگی است. می توان گفت شور حیات در زندگی انسان نسبت مستقیم با دلبستگی او با کس یا کسان و شی و اشیا پیرامون او دارد. احساس ملال و خستگی نسبت نسبت عکس با این دلبستگی دارد. هرچه از دلبستگی فرو کاسته شود، ملال و خستگی انسان فزونی می یابد. دوم، انسان نوعی همزاد پنداری با خواسته ها ی خود داردو خود را با خواسته های خود یکی می داند. به بیان دیگر محور زندگی از او جدا شده و به خواسته هایش منتقل می شود. نقطه ی اوج این همزاد پنداری در عشق مشاهده می شود. یکی از ویژگی های عشق تمایل به یکی شدن با معشوق است(کشفی، 1386).

سوم، چون انسان خود را با خواسته های خود یکی می داند، بنابراین هر ارزشی را که برای خواسته های خود احساس می کند، برای خود احساس می کند. به بیان دیگر، ارزش خود را مساوی با ارزش خواسته ی خود می داند(همان).

چهارم:با توجه به اینکه ارزش انسان با خواسته های او یکی است، بنابراین برای فهم ارزش انسان باید به خواسته های او مراجعه کرد و از طریق ارزش آنها، ارزش انسان را مشخص نمود. در این جا این پرسش پیش می آید که ارزش خواسته چگونه مشخص می شود؟ در پاسخ باید گفت که ارزش خواسته نسبت مستقیم با میزان دلبستگی ما به آن دارد. هرچه دلبستگی ما به خواسته ای بیشتر باشد، برای ما ارزش بیشتری دارد و هرچه دلبستگی ما کمتر باشد برای ما از ارزش کمتری برخوردار است. معشوق برای عاشق از بالاترین ارزش برخوردار است چرا که عاشق، اوج دلبستگی را به معشوق دارد(همان).

پنجم، از آن جا که انسان ارزش خود را مساوی با ارزش خواسته خود می داند واز سوی دیگر ارزش خواسته نسبت مستقیم با میزان دلبستگی او به آن دارد، بنا براین هرآنچه تهدید کننده دلبستگی انسان باشد، تهدید کننده ارزش مندی او خواهد بود و به بیان دیگر: ” هر عاملی که دلبستگی آدمی را تهدید کند، زمینه ساز احساس بی ارزشی، پوچی یا بی معنایی در زندگی او می شود”(همان).

ششم، مرگ و احساس طراوت جویی از مهم ترین عوامل تهدید کننده دلبستگی انسانند. درباره ی طراوت جویی باید گفت که این احساس سبب دل زدگی انسان از خواسته هایش می شود و دل زدگی چیزی نیست جز کاهش دلبستگی یا فقدان دلبستگی(همان)

هفتم، احساس طراوت جویی سبب از میان رفتن دلبستگی های کهن و پیدایش دلبستگی های جدید می شود. آن زمان که دلبستگی کهن از بین می رود، انسان دستخوش احساس بی ارزشی می شود و هنگامی که دلبستگی جدید پدید می آید به نوعی معناداری در زندگی دست می یابد. از آن جا که این سیر پایانی ندارد ،بنابر این انسان پیوسته دستخوش دو احساس متضاد است. پوچی و معنا درای یا بی ارزشی و ارزشمندی یا بی هویتی و هویت داری(کشفی، 1386).

هشتم، تکرار پیوسته از میان رفتن و پیدایش دلبستگی ها و در نوسان قرار گرفتن انسان در میان دو حالت پیشگفته، آرام آرام او را به این بینش می کشاند که هیچ چیز را در این عالم دلبستگی نشاید و عزم بر دل نبستن به معنای آغاز احساس بی معنایی و پوچی مطلق در زندگی آدمی است(همان).

2-11-3-  اضطراب گناه و محکومیت

عدم از جنبه ی سومی نیز تهدید آمیز است، عدم، تایید نفس اخلاقی انسان را نیز تهدید می کند. وجود انسان، معنوی و وجودی، تنها به او داده نشده بلکه از او نیز طلب می شود. او درباره ی آن مسئول است، به معنی تحت اللفظی کلمه از او انتظار می رود بتواند به این سوال پاسخ دهد که از خود چه ساخته است. آن که از او سوال می کند قاضی اوست؛ یعنی خودش. کسی که در عین حال در مقابلش ایستاده است. این وضعیت موجد اضطرابی است که به طور نسبی اضطراب گناه  و به طور مطلق اضطراب طرد نفس[1] و محکومیت است(تیلیش، ترجمه فرهاد پور،1366، ص89).

به نظر تیلیش راه گریز از این نوع اضطراب، سرپیچی از احکام و فرامین اخلاقی است که در آن فرد به کمال رسیده به هیچ دستور اخلاقی پایبند نیست(همان، ص84).

2-11-4- مکانیسم های دفاعی در روان درمانی وجودی

هر فرد برای مقابله با اضطراب دو گونه مکانیسم دفاعی را مورد استفاده قرار می دهد: نخست، مکانیسم های دفاعی متعارف است که توسط زیگموند فروید، آنا فروید و هری استیک سالیوان و امثال آن توصیف شده اند. دوم، مکانیسم های دفاعی غیر اختصاصی و غیر متعارف است که به منظور مقابله با استرس های وجودی اختصاصی اولیه بسیج می شوند. یالوم[2](1981) دو دفاع عمده درون روانی اختصاصی را شرح می دهد:

1-خاص بودن[3]: کسانی که از این دفاع استفاده می کنند اعتقاد عمیقی دارند که آسیب ناپذیرند و فناگریز هستند. هرچند در سطح منطقی ممکن است فرد به غیر واقعی بودن این باورها اذعان داشته باشد، ولی در سطح عمیق ناهشیار، فرد معتقد است که قوانین زیست شناختی در مورد او صادق نیست. تجلی بالینی این دفاع به صورت، منش خود شیفته، اعمال وسواسی- جبری با جستجو برای افتخار به قیمت فرسایش ،خود بزرگ نمایی و ویژگی های پارانوئید خواهد بود. سرآغاز بحران و فراخوانیی این دفاع زمانی است که نظام باوری فرد از هم می پاشد و مفهوم روزمرگی بی دفاع فرد مورد تجاوز واقعیت قرار می گیرد. چنین افرادی پس از تجربه بحرانی نظیر سوگ، بیماری، بیکار شدن و امثال آن قادر به واپس زنی اضطراب با کمک دفاع” خاص بودن” نیستند. در نتیجه مراجعه آن ها برای روان درمانی بالا می رود( یالوم،1981؛ به نقل ازفرانکل، ترجمه محمد پور،1384).

 

2- اعتقاد به وجودهایی رهایی بخش نهایی[4]

این مکانیسم دفاعی آگاهی از مرگ و نیستی را سد می کند. در چنین حالتی فرد بر این باور است که کارساز قادر مطلق شخص وار[5] همواره محافظ اوست و بهزیستی و سعادت او را از گزند بلا ها دور می کند. نمونه بارز این دفاع را می توان در داستان ” غول چراغ جادو” پیدا کرد. پر و بال یافتن این مکانیسم دفاعی اختصاصی در ساختار منش،  انفعال و وابستگی چاپلوسی[6] را به وجود می آورد. این افراد بخش اعظم زندگی خود را در جستجوی یک رهایی بخش نهایی هدر می دهند بدون آنکه به خود زحمتی بدهند و در صدد تغییر زندگی فلاکت بار خود باشند. بنابراین در کنار یک شخص غالب احساس خوشبختی می کنند و پس از مدتی هم جواری به دنبال رهایی بخش دیگری می گردند. این نوع جهان بینی به خاطر شکست در رسیدن به ایده آل، زمینه ساز افسردگی بالینی است( یالوم،1981؛ به نقل ازفرانکل، ترجمه محمد پور،1384).

2-12- تعریف شخصیت

علی رغم مسلط بودن شخصیت به عنوان یکی از مسائل مهم  و یا اهم مسائل روانشناسی، این مفهوم مانند مفاهیم دیگری چون غریزه، رفتار، انگیزه، خودآگاه و ناخودآگاه و … در دانش روانشناسی دارای تعریفی واحد که قابل پذیرش قاطبه روانشناسان باشد، نیست. مفهوم شخصیت با توجه به دیدگاه های روانشناسان در مورد انسان و رفتار او تغییر کرده و به شکلی خا ارائه می شود. تاکنون تعاریف متعدد و مختلفی از شخصیت ارائه شده که هیچکدام از آن ها به عنوان تعریفی واحد و مورد اتفاق از طرف روانشناسان پذیرفته نشده است(احمدی،1381،ص9). ما در اینجا به بیان برخی از تعاریف می پردازیم:

آلپورت روانشناس متخصص شخصیت در 1961 م، با تاکید بر شخص و اهمیت او در مقابل محیط تعریف زیر از شخصیت را ارائه کرده است:

” شخصیت عبارت است از سازمان پویای درون فردی که(این سازمان) مشتمل است بر آن دسته از سیستم های روان – تنی که رفتارها و افکار ویژه انسان را معین می سازند”(همان).

والتر میشل[7] در 1976 م شخصیت را اینگونه تعریف می کند:

” الگوهای مشخص رفتار(اعم از افکار و هیجانات) که سازگاری هر فرد را در مقابل محیط زندگیش م شخص می سازد”(همان).

تعریف شلدون[8] از شخصیت که تعریفی کلی و جامع و مانع به نظر می رسد این است:” شخصیت سازمان پویای (زنده) جنبه های ادراکی و انفعالی و ارادی و بدنی(شکل بدن و اعمال حیاتی بدن) فرد آدمی است(سیاسی،1384).

شخصیت مجموعه ای از ویژگی های پایدار و بی نظیر درونی و بیرونی منش فرد است که رفتار را در موقعیت های مختلف تحت تاثیر قرار می دهد(شولتز و شولتز،1379).

شخصیت ترکیبی از شناخت ها، احساس ها و عادت هاست که هنگامی که در موقعیت های خاص قرار می گیرند، فعال می شوند. آنها سازگاری منحصر به فرد افراد را با دنیای پیرامون تعیین می کنند(پتیگرو[9]،1999).

2-13- رویکرد های مختلف به شخصیت

یکی از جنبه های مهم هر نظریه شخصیت، صوری است که نظریه پرداز درباره ماهیت انسان بیان می کند. هر نظریه پرداز برداشتی از ماهیت انسان دارد که به تعدادی پرسش بنیادین می پردازد. تصورات گوناگونی که نظریه پردازان از ماهیت انسان ارائه داده اند به مقایسه ی معنادار دیدگاه های آنها کمک می کند. این رشته از برداشت ها بی شباهت به نظریه های شخصی نیستند. آن ها چارچوبی را فراهم می کنند که نظریه پرداز در قالب آن خود و دیگران را می بیند و نظریه های خود را می سازند. نظریه های شخصیت از این قاعده مستثنی نیستند و بررسی خلاصه ای از دیدگاه های متفاوت درباره ی شخصیت به درک موضوع کمک می کند(شولتز و شولتز،1379).

2-13-1- رویکرد روانکاوی

روانکاوی نخستین رویکرد به مطالعه ی رسمی شخصیت است که توسط زیگموند فروید مطرح گردید. این رویکرد نفوذ بسیاری بر این حوزه از روانشناسی پیدا کرد. فروید شخصیت را در سه سطح و ساختارهای شخصیت را نیز در یک جنبه بررسی نمود و بر روی دو غریزه ی مرگ و زندگی بسیار تاکید نمود. پیروان او از جمله یونگ[10]، آدلر، فروم [11]و غیره هرکدام جنبه هایی بر این رویکرد افزودند و یا تغییراتی بر آن اعمال نمودند. اما چون تمامی آنها بر ناهشیار آدمی بنا بود، از عینیت کمتری برخوردار بودند و برای پاسخ به همین نقیصه بود که رویکرد های دیگری به میان آمدند(همان).

2-13-2- رویکرد رفتاری[12]

تمرکز این مکتب بر بسط نظریه ی یادگیری به مطالعه ی شخصیت بوده است. اگرچه نظریه ی بانفوذی که به طور خالص رفتارگرایانه باشد درباره ی شخصیت وجود ندارد، جهت گیری رفتارگرایی، دیگر نظریه پردازان را بررسب دقیق یک مساله ی بنیادی برانگیخت. چه اندازه ای از ثبات رفتاری که بیشتر مردم از خود نشان می دهند به سنخ ها، صفات یا پویایی شخصیت مربوط است و چه مقدار آن به هماهنگی در محیط و وابستگی های تقویت[13] ربط دارد؟  البته این دیدگاه برای پاسخگویی به این پرسش به فراتر از شخص نظر دارد، یعنی پاسخ را در بیرون از فرد جدید و در واقع، تا حدودی مفید بودن اصطلاح شخصیت را زیر سوال می برد(کریمی،1382،ص7).

2-13-3- رویکرد انسان گرایی[14]

این جهت گیری در اصل به عنوان واکنشی در برابر آنچه  سلطه ی روانکاوی و رفتارگرایی بر روانشناسی تصور می شد، قد علم کرد. افرادی نظیر مزلو[15]، راجرز[16]، می[17] و فرانکل[18] تاکید خود را بر پدیدار شناسی[19] گذاشتند که در آن تجربه های ذهنی برجسته شده و بر کل گرایی تمرکز دارد، کاهش گرایی رفتارگرایان رد می شود و بر اهمیت سایق خودشکوفایی[20] تاکید می شود. اگرچه انسان گرایی از نظر ارزیابی عملی بسیاری از مفاهیم خود دچار مشکل است، با وجود این، یکی از رویکردهای مهم به مطالعه ی شخصیت بوده و طرفداران زیادی دارد (کریمی،1382).

2-13-4- نظریه های یادگیری اجتماعی[21]

بخش عمده نظریه پردازی در این دیدگاه، از مساله ی متعادل سازی اثرات محیط با ویژگی های طبیعی، بر می خیزد. اما، با مفهوم شخصیت ، در اینجا به عنوان جنبه هایی از رفتار که در یک زمینه ی اجتماعی کسب می شوند، برخورد می شود.  نظریه پرداز اصلی این دیدگاه، آلبرت بندورا[22] است که موضع او مبتنی بر این فرض است که هرچند یادگیری حیاتی است، عواملی غیر از محرک ساده – تداعیهای پاسخ و وابستگی های تقویت – لازم است تا ایجاد رفتارهای اجتماعی پیچیده ( نظیر نقش) را که سازنده شخصیت فرد هستند، تبیین کند(همان).

2-13-5- نظریه های سنخ(تیپ شناسی)[23]

قدیمی ترین این نظریه ها مربوط به بقراط، حکیم یونانی است که نظریه های مزاج چهارگانه، صفراوی، سوداوی، بلغمی و دموی را مطرح کرد. فرض او در اینجا، همانند بیشتر نظریه های سنخ شناسی بعدی این است که هر فرد حاصل ترکیب خاصی از این چهار مزاج است و در هر فرد، به طور معمول، یکی از این مزاج ها غلبه دارد. دیگر نظریه های سنخ شناسی متلق به کرچمر[24] و شلدون است که کوشیدند به شکلی جذاب و جالب سنخ های بدنی را به انواع شخصیت ربط دهند(کریمی،1382،ص6).

2-13-6- نظریه های الگوی فرهنگی[25]

هانس، جی . آیزنک[26] (1972)معتقد است که مردم شناسان و جامعه شناسان تمایل دارند شخصیت را محصول گروه های اجتماعی بدانند که شخص در آن ها پرورش می یابد. بنابراین مشاهدات مالینوسکی و مارگارت مید درباره یجهانی نبودن عقده ادیپ و عدم ثبات دوران بلوغ نشان می دهند که فرهنگ های مختلف با نیازهای آدمی به شیوه های متفاوتی برخورد می کنند و سازمان شخصیتی متفاوتی را به وجود می آورند(همان،ص8).

2-13-7- رویکرد تعامل گرایی[27]

این دیدگاه، دیدگاهی التقاطی است. تعامل گرایی به برخی از واقعیت ها در مکتب های ذکر شده بالا معترف است و معتقد است که شخصیت حاصل تعامل بین صفات خاص و پیش آمادگی ها[28] و شیوه ای است که محیط بر نحوه ی ظهور این صفات و تمایلات رفتاری اثر می گذارد. به اعتقاد این دیدگاه بسیار بعید است که بتوان گفت شخصیت به عنوان یک ” چیز” نامتمایز و واضح وجود دارد، بلکه به اصطلاح نوعی اصطلاح فراگیر برای پوشش دادن به یک رشته الگوهای پیچیده تعاملی است(همان).

2-13-8- نظریه های صفات[29]

این دسته از نظریات بر این فرض مبتنی هستند که شخصیت فرد چکیده ای است از صفات یا شیوه های مشخصی از رفتارکردن، فکر کردن، احساس کردن، واکنش نشان دادن و نظایر آنها. نظریه های اولیه ی صفات عملا چیزی بیش از فهرست هایی از صفات نبود و شخصیت برحسب شمارش این صفات مشخص می شد. اما نظریه های جدید تر، فنون تحلیل عامل را در تلاش برای جداکردن ابعاد زیر بنایی شخصیت به کار گرفته اند(کریمی،1382،ص6).

[1] Self-regection

[2] Yalom

[3] Specialness

[4] The belief in the existence of on ultimate rescure

[5] Personal omnipotent servant

[6] Obsequiousness

[7] Walter mischel

[8] Seldon

[9] Pettigrew

[10] Jung

[11] Frommc

[12] Behaviorism

[13] Contingencies of reinforcment

[14] Humanism

[15] Maslow

[16] Rogers

[17] May

[18]Frankl

[19] Phenomenology

[20] Self-actualization

[21] Social learning

[22] Albert Bandura

[23] Type theories

[24] Kertchmer

[25] Culture pattern theries

[26] Hans,J.Eysenck

[27] Interactionism

[28] Predispositions

[29] Trait theories