منبع پایان نامه ارشد با موضوع بنیادگرایی، جهانی شدن، سیاست خارجی، ایالات متحده

جوامع بشری به یکی از مهمترین مباحث روز جهان مبدل شده و توجه بسیاری از کشورهای جهان را به خود معطوف کرده است بطور کلی در تعریف فناوری اطلاعات و ارتباطات می‌توان گفت؛ فناوری عبارت است از گردآوری، سازماندهی، ذخیره و نشر اطلاعات اعم از صوت، تصویر، متن یا عدد که با استفاده از ابزار رایانه‌ای و مخابرات صورت پذیرد.
صرفنظر از تعاریف متنوع و دامنه وسیع کاربرد فناوری اطلاعات و ارتباطات در بخشهای مختلف زندگی بشری، دسترسی سریع به اطلاعات و انجام امور بدون در نظر گرفتن فواصل جغرافیایی و فارغ از محدودیتهای زمانی محوری ترین دستاورد این فناوری است.
می‌توان از ارتباطات مطمئن و در دسترس بصورت کارآمد، به عنوان بخشی از ابزار مطرح‏سازی مشکلات جهانی بهره‌گرفت. ممکن است فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطی عواملی بیش از پیش و با اهمیت هستند که رشد اقتصادی و برابری اجتماعی را به حرکت درمی‌آورند.
جهانی شدن (Globalization)
واژه جهانی شدن در سال‌های اخیر یکی از پرکاربردترین واژه‌های عرصه سیاستگذاری اقتصادی، فرهنگی و سیاسی داخلی و بین‏المللی کشورها و نیز موضوع بحث‌های آکادمیک و ژورنالیستی بوده است. برغم کاربرد گسترده‏ای که واژه جهانی شدن در بیش از یک دهه گذشته پیدا کرده، هنوز معنا و مفهوم آن همچنان مناقشه آمیز است و بسته به اینکه از چه زاویه و با چه نگرشی به آن نگریسته شود معنا و مفهوم متفاوت پیدا خواهد کرد، که ظهور واژه‏های مختلفی همچون “جهانی شدن”، “جهانی‏سازی”، “جهانگرایی” و… بیانگر این امر می‏باشد. این اختلاف دیدگاهها باعث شده تا در حالی که گروهی از جوامع و افراد با نگاه کاملا مثبت به پدیده جهانی شدن می‏نگرند و آن را یک فرایند می‏دانند که در بردارنده فرصت‏های زیادی برای جوامع است گروه دیگری از افراد و جوامع این پدیده را یک امر منفی تلقی می‏کنند و آن را پروژه‏ای می‏دانند که از سوی صاحبان قدرت در جهان در جهت منافعشان طراحی شده است. البته در این پژوهش جهانی شدن به عنوان پدیده ناشی از رشد و تکامل جامع بشری تلقی می‏شود. لذا همچون هر پدید دیگری در ذات خود فرصت و چالش‏هایی دارد و کشورها و جوامع باید با شناخت دقیق آن از فرصت‏های آن به نفع خویش سود جویند و از چالش‏های احتمالی آن بدور مانند.
صرف نظر از اختلاف نظرها، پدیده جهانی شدن شامل طیف گسترده‏ای از روندهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است که در کاربرد عمومی خود بر معانی مختلفی همچون تعقیب سیاست‏های بازار آزاد در عرصه اقتصاد جهان(آزادسازی اقتصادی)، گسترش تکنولوژیهای جدید اطلاعاتی (انقلاب اینترنتی) و نیز این که بشریت در آستانه تحقق یک جامعه واحد متحد که در آن عوامل عمده منازعه اجتماعی از بین‏رفته‏اند (همگرایی جهانی) قرار گرفته، دلالت می‏کند.
دومینوی اقتصاد جهانی
یکپارچگی بازارهای مالی معلول پدیده جهانی شدن است . همین امر موجب تعامل، تاثیرگذاری و تاثیرپذیری نظام‏های اقتصادی در جهان امروز از یکدیگر شده است. بنحویکه بحران مالی – اقتصادی کنونی جهان که عمق و شدت آن از سپتامبر ۲۰۰۸ و با سقوط سهام وال استریت بیشتر شد به سرعت و شدت بر اقتصاد سایر کشورها تاثیر گذاشت و با عبور از مرزهای اروپا بخش‏های وسیعی از آسیا را هم در برگرفت. صرفنظر از لزوم بررسی و شناخت ریشه‏های شکل‏گیری این بحران، پرسشی که مطرح می‌شود این است که چگونه بحران ۲۰۰۸ در یک کشور (ایالات متحده آمریکا) می‌تواند تبدیل به یک بحران جهانی شود که نه ‌تنها کشورهای بزرگ بلکه کشور‌های کوچک‌تر و در حال توسعه را نیز تحت‌ تأثیر قرار دهد؟ پاسخ نخست آنکه سهم ایالات متحده آمریکا از محصول ناخالص جهان در حدود ۲۰ درصد و با وزنی معادل یک پنجم اقتصاد جهان است. دوم آنکه، با تشدید روند جهانی شدن در دهه‌های قبل، و وابستگی بازارهای مالی، طبیعی است که کارکرد اقتصاد آمریکا بر اقتصاد دنیا اثرگذار باشد و حتی اقتصاد‌های کوچک نیز از این بحران متاثر شوند. در حال حاضر و در مقایسه با ارزش محصول ناخالص داخلی، اقتصاد ایران، اقتصادی در حد یکی از ایالت‌های آمریکا – معادل اقتصاد ایالت آلاباما در جنوب آمریکا – محاسبه می‌شود؛ حتی ارزش تولیدات روسیه بزرگ در حد اقتصاد نیویورک است.
البته بزرگی و کوچکی، خود ممکن است دلیل کافی برای متاثر شدن (و میزان تاثر) نباشد، ولی وقتی طرق تاثیر را تحت بررسی قرار می‌دهیم و کاهش جریان تجارت و عوامل تولید (خصوصا منابع مالی) را در کنار اقتصاد تک محصولی و در حال، نظیر ایران را که قیمت آن محصول می‌تواند به‌شدت متاثر از بحران مالی – اقتصادی حاضر شود مد نظر قرار دهیم، اثر بحران اقتصادی جهان بر کشورهایی چون ما آشکار‌تر می‌گردد. تشبیه این پدیده و آثار آن به بازی دومینو، برای درک روشن از پیامدهای بحران اقتصادی بین‏المللی بر تحولات سیاسی و اجتماعی بویژه بهار عربی لازم است.
اسلام بنیادگراIslamic fundamentalism))
بنیادگرایی، آنگونه که امروزه به کار برده می‌شود، صرفا یک اصطلاح تازه ‌است که تا حد زیادی به بافتهای تاریخی و فرهنگی پروتستانیزم (به عنوان مثال جدال بین‏بنیادگرایان و نوگرایان در کلیسای پرسبای ترین) در سالهای دهه ۱۹۲۰ ایالات متحده مرتبط می‌شود از آن زمان به بعد این اصطلاح به کشورهای دیگر صادر و در مورد ادیان مختلفی از جمله بودایسم، یهودیت و اسلام به کار برده شده ‌است. این واژه برای بار نخست در جنبش اعتراضی بر ضد گرایشهای «عصری سازی» در درون شاخه پروتستانیسم ایالات متحده آمریکا در اواسط سده ۱۹ میلادی به کار رفت. واژه بنیادگرایی به وسیله سلسله مقالاتی که در آغاز سده ۱۹ در آمریکا زیر عنوان بنیادهای حقیقت
(the Fundamentals of Truth) نشر و پدیدار گردید و بر ضد خدا‌شناسی نوین بود.
بسیاری از گروه‏هایی که از آنها به عنوان بنیادگرا یاد می‌شود، غالبا به خاطر معانی ضمنی منفی این اصطلاح، یا به خاطر اینکه آنها را با بعضی گروههای مخالف در یک دسته قرار می‌دهد، مخالف بکارگیری و تعمیم این اصطلاح در مورد آنها هستند.
بنابراین بنیادگرایی جنبشی است که پیروانش ازطریق آن تلاش می‌کنند هویت دینی را از حل شدن در فرهنگ غربی سازی/غربی مدرن نجات دهند، فرهنگی که از دید جامعه بسته بنیادگرایان این ذوب شدن در آن پیشرفت برگشت ناپذیری در جامعه گسترده‏تر دینی داشته، و همین اعلام یک هویت متمایز بر پایه اصول بنیادین یا اساسی دین را الزامی کرده ‌است.
چنانکه‏ گفته شد، بنیادگرایی اسلامی یا اصول‌گرایی اسلامی معنا و مفهوم بازگشتن به اصول و اعتقادات‏اصلی اسلامی را دربردارد. تعریف دقیق این واژه بسته به منبع آن متغیر و متفاوت بوده است.
بنیادگرایی اسلامی به معنای پایبندی بر اصول بنیادین اسلام است. پیشینه بنیادگرایی اسلامی به سید جمال الدین اسدآبادی و پس از آن جنبش اخوان المسلمین مصر به ‌وسیله حسن البنا، سیدقطب، محمد قطب و دیگران که در آنزمان به ‌وسیله حکام مصر شدیداً سرکوب شدند، باز می‌گردد، که بیش‌تر شکل مبارزه با استعمار را داشت.
برداشتی که امروزه بیش‌تر در جوامع مسلمان رواج دارد، باورهای مسلمانان سنتی‌ای را شامل می‌شود که خود را به تفسیرهای تحت الفظی از متون مقدسشان، قرآن و حدیث محدود می‌کنند. این دیدگاه ممکن است توصیف کننده دیدگاههای دینی خاص افراد باشد و هیچ ارتباطی با گروههای بزرگتر اجتماعی نداشته باشد. این دیدگاه توصیف کننده جنبش‌های مذهبی و احزاب سیاسی متعدد در جوامع مسلمان است.
برداشتی که در غرب از «بنیادگرایی اسلامی» وجود دارد برای توصیف افراد و گروههای مسلمانی به کار می‌رود که از اسلامگرایی، یعنی یک ایدئولوژی سیاسی که خواستار جایگزینی قوانین سکولار دولتی با قوانین اسلامی است حمایت می‌کنند. نمونه «رادیکال» این اسلامگرایان ممکن است از سرنگون کردن خشونت آمیز دولت‌های سکولار، یا حتی تروریسم اسلامی حمایت کند.
نوع دیگری از بنیادگرایی نیز وجود دارد که در راستای اهداف گروه‌های خاصی انجام می‌شود. نمونه این گروه‌ها طالبان و القاعده هستند. این بنیادگرایی بیشتر به گروه‌های مرتجعی اطلاق می‌شود که میخواهند زیر نام اسلام مقاصد سیاسی خود را تامین کنند. در واقع این نوع از بنیادگرایی اسلامی سوءاستفاده از مذهب و عقاید مردم برای کسب خواسته‏های سیاسی گروه‌هایی خاص است.
( http://fa.wikipedia.org)
سیاست سدبندی جدید(new containment policy)
ترومن رئیس جمهور وقت آمریکا، بینش روزولتی هژمونی آمریکا (one – worldliest ) را به بینش « جهان آزاد» ( Free – Wordlist) تبدیل کرد که سیاست ” سدبندی” (Containment) علیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را تحمیل می‏نمود. با این همه نمونه سیاست برای جهان آزاد که سیاست سدبندی را دیکته می‏کرد، در اساس همان سیاستی بود که بنا بر بینش روزولت؛ یعنی قدرت نظامی گسترده آمریکا در مقیاس جهانی، سیستم پولی جدید بر پایه دلار، کمک اقتصادی به کشورهای ویران شده در چارچوب طرح مارشال، رابطه‏های سیاسی تدوین شده توسط سازمان ملل متحد و دیگر ارگان‏های بین‏المللی طراحی شده بود. (Franz. Schurmann, 1974,P.39.)
کمونیسم ستیزی، شوروی ستیزی و سیاست سد بندی، عناصر تعیین کننده سیاست خارجی آمریکا طی دوره جنگ سرد بودند. در واقع سدبندی اتحاد شوروی به عنوان هدف درجه اول سیاست خارجی آمریکا به عنوان جهت‏گیری اصلی سیاست خارجی تا پایان جنگ سرد، علی رغم تغییرات فوق العاده در اوضاع و احوال خارجی و داخلی کشور باقی ماند.
سیاست خارجی آمریکا در دوران بعد از جنگ سرد با تغییرات الگویی و رفتاری همراه بوده است. تغییرات الگویی ناشی از دگرگونی در ساختار نظام بین‏الملل می‏باشد؛ در هر ساختار بین‏المللی شکل خاصی از تعامل بین‏بازیگران وجود دارد. در ساختار دوقطبی، آمریکا و اتحاد شوروی یکدیگر را در چارچوب «موازنه واقع‏گرایانه» کنترل می‏کردند. این الگو، رفتارهای خاص خود را به وجود می‏آورد. از جمله «رفتارهای الگویی» این دوران می‏توان به سیاست‏هایی از جمله “سیاست سدبندی”، “بازدارندگی” و “موازنه قدرت استراتژیک” اشاره داشت. جنگ سرد آغاز اتخاذ سیاست سدبندی در اروپا و خاور دور بود. تعقیب این سیاست‏ در دوره‏های ریاست جمهوری آیزنهاور، کندی‏ و جانسون در شکل‏های متفاوت و تلفیق با گرایش آمریکا به سیاست‏ تشنج‏زدایی در دوره نیکسون و بازگشت به‏ نوعی انزواگرایی جدید در عصر کارتر و سرانجام احیای سیاست سدبندی در دوران‏ ریگان با توجه به تغییرات در ساختار نظام بین‏الملل تجزیه و تحلیل می‏شود. در دوران بعد از جنگ سرد، الگوهای رفتاری آمریکا با تغییر رو به رو شد بخشی از این تغییرات، ناشی از دگرگونی ساختاری در نظام بین‏الملل است، یعنی اینکه چگونگی توزیع قدرت بین‏بازیگران با تغییرات فراگیر و گسترده‏ای همراه گردیده و از سوی دیگر، چگونگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *