پایان نامه رایگان با موضوع اندیشه سیاسی، نظریه سیاسی، جهان خارج، دوران تاریخی

دارد، علم می‌یابد… از سوی دیگر، هستی‌شناسی و انسان‌شناسی دو بخش از معرفت هستند. از این رو، بین هستی‌شناسی و انسان‌شناسی با اصل معرفت و نحوه آگاهی و شناخت انسان نیز ارتباط وجود دارد؛ یعنی هستی‌شناسی و انسان‌شناسی هر فرد، از افق معرفت او حاصل می‌شود و معرفت هر فرد نیز با شناخت او از آدم و عالم تناسب دارد. هر فرد از افق آگاهی خود به شناختی هماهنگ از عالم و آدم دست می‌یابد؛ و دریافت هر فرد همسان با آگاهی و شناخت او از انسان و هستی است. بنابراین، بین سه مسئله معرفت‌شناسی، انسان‌شناسی و هستی‌شناسی توازن برقرار است” (پارسانیا، ۱۳۸۳: ۲۳).
در نتیجه، رهیافت‌های مختلف اندیشه‌گی در موضوعات متفاوت، با پیش‌فرض‌های معرفت‌شناسی و روش‌شناسی و هستی‌شناسی مرتبط‌اند. و این به معنای آن است که «برای شناخت اندیشه‌ها و نظریه‌ها، تا حد امکان باید زیربناهای معرفت‌شناختی و هستی‌شناختی و آنچه این زیربناها از نظر استدلال، روش علمی پژوهش، منطق تبیینی زیرساخت پژوهش دربردارند، شناسایی شوند» (مارش و فورلانگ۱، ۱۳۸۷: ۶۰ـ۶۱).
اما، هماره اندیشه‌هایی مورد توجه قرار می‌گیرند که در جواب پرسش‌های اساسی انسان و جوامع انسانی مطرح می‌شوند و انسان را با واقعیت‌ها مرتبط می‌سازند و در تبیین امور حیاتی و بنیانی بشر نقش دارند. در این تحقیق، تعریف اندیشه سیاسی را بر شرح زیر استوار ساخته‌ایم که خود معیار شناخت اندیشه از غیر اندیشه، به لحاظ معرفت‌شناسی است:
«هرگونه کوشش ذهنی منسجم، منطقی، دارای مبنا و چارچوب مهم و موجه در باب مشارکت ارادی انسان در سرنوشت مشترک (جمعی) و اداره آن برای فقط شؤون و مصالح انسانی، اندیشه سیاسی است». و به عبارت دیگر: «اندیشه سیاسی عبارت از کوشش هدفمند عقل (ذهن) برای تعیین، تعریف، تحلیل یا تبیین و بررسی امر سیاسی در قالبی منسجم، موجه، مهم (ارزشمند)، مبنادار و دارای چارچوب است» (جمشیدی، ۱۳۸۵: ۱۰۸).
از سوی دیگر هر اندیشه سیاسی با دوران تاریخی خود دارای نسبتی است. بدین معنا که اندیشمند سیاسی «به ضرورت در ماهیت و طبیعت دوران تاریخی و لوازم و ضروریات آن به تفکر می‌پردازد» (طباطبایی، ۱۳۷۷: ۵). بنابراین عوامل مختلف زمانی (مقتضیات زمانی و تاریخی)، مکانی (جغرافیایی و محیط‌ زیستی)، شخصیتی، سیاسی و فرهنگی در شکل‌گیری اندیشه‌های سیاسی نقش دارند (جمشیدی، ۱۳۸۵: ۲۶۷ـ۲۸۳).
در همین راستا، بررسی‌ها نشان می‌دهد که به طور کلی اندیشمند نظریه‌پرداز، همیشه از مشاهده «نوعی بی‌نظمی و مشکل» در جامعه، کار خود را شروع می‌کند. پس وجود بحران و مشکل در جامعه اولین گام و انگیزه برای اندیشمند است که او را وادار به اندیشه در باب آن مشکل و ارائه راه حل می‌کند. این روش به تعبیر اسپریگنز «در واقع الگویی است، برای اذهان فعال و جوینده راه حل» (اسپریگنز، ۱۳۸۹: ۴۲).
اما همین نگاه به بحران و مشکل، و سپس درون‌یابی آن و ارائه راه حل، مستلزم اندیشه ورزی اندیشمند است. اندیشه ای که خود بر مبانی معرفت‌شناسی، هستی‌شناسی و انسان‌شناسی ویژه‌ای استوار است. در اینجا سخن از معرفت است نه باور. معرفت به حقیقتی که عقل انسان به آن معترف است و از همان طریق نیز به ارائه راه حل می‌پردازد. لذا از درون چنین معرفتی، فلسفه سیاسی و آنگاه نظریه سیاسی و نظام سیاسی مورد نظر اندیشمند شکل گرفته و ارائه می‌شود. به تعبیر بری اسمارت: «مفهوم شناخت یا اپیستمه به مجموعه مناسباتی اشاره دارد که کردارهای گفتمانی از آن طریق، به عنوان شاکله‌های علم و نظام‌های احتمالاً ضابطه‌مند شناخت شناسانه به نوعی وحدت دست می‌یابند، (پین، ۱۳۸۶: ۳۷۷).
پس نخستین گام، معرفت‌شناسی و امکان شناخت است. پاسخ دادن اساسی به پرسش‌هایی از قبیل آنکه: آیا جهان خارج از ذهن انسان وجود دارد؟ بر فرض وجود یک جهان خارج از ذهن، آیا ارتباط انسان با آن ممکن است یا خیر؟ آیا انسان، جهان خارج را آنطور که هست می‌بیند یا بخشی از آن را؟ و … به عبارتی، برای آنکه انسان ارزش پیدا کند باید شناخت پیدا کند و ارزش شناخت به این است که پوچ نباشد. در حقیقت، شناخت ابزار تفکر است. همانگونه که ذهن وسیله یا ابزاری برای آگاهی است که می‌تواند قوانین را کشف کند.
بدین ترتیب، فلسفه معنا یا همان معرفت‌شناسی شکل می‌گیرد. و معنای فلسفه حیات همان «هستی‌شناسی» خواهد بود. در معنای فلسفه حیات، به وجود حیات قائل هستیم، اما متناسب با این «هست»، می‌خواهیم معنای آن را پیدا کنیم.
حاصل این معرفت را می‌توان به تعبیر ماکس شلر (Max Scheler ) در کنترل و نیل به هدف [علم]، در قالب ذات و فرهنگ [فلسفه]، در رسیدن به سعادت و رستگاری [دین] خلاصه نمود که دارای سلسله مراتب هستند. اولین معرفت، معرفت به رستگاری، دومین اولویت، معرفت به فرهنگ، و سومین مرتبه، معرفت به کنترل است. در نتیجه، علم اثباتی (حاصل از عقل ابزاری) می تواند از معرفت فرهنگی مبتنی بر فلسفه، و فرهنگ فلسفی نیز از مفاهیم رستگاری دینی منبعث گردد. (علیزاده ، ۱۳۹۰ ، ” جامعه شناسی معرفت ماکس شلر” : ۱۸۳ ) بدین ترتیب، مشخص می‌گردد که هر نظریه سیاسی مبتنی بر فلسفه‌ای سیاسی است که خود بر بنیان‌های فلسفی عام استوار است. به عبارتی، فرض را بر این قرار داده‌ایم که برای پاسخ دادن به پرسش‌های عمیق سیاسی نیازمند امری بیرون از حوزه سیاسی، مانند هستی‌شناسی، انسان‌شناسی و امثالهم هستیم. حال سؤال این است که آن وجوه عمیق فلسفی که برای پاسخ به سؤالات سیاسی به آنها نیازمندیم، کدامند؟ در اینجا، مجدداً به مفهوم اندیشه سیاسی که در ابتدا به آن اشاره شد، بازمی‌گردیم. اندیشه سیاسی با سؤالات خاص سیاسی آغاز می‌شود. اما در پاسخگویی فلسفی به آنان، نیازمند پاسخگویی به سؤالات عمیق هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی، انسان‌شناختی و پرسش‌هایی در زمینه اخلاق هستیم. در واقع همین امر نیز ما را به ارتباط تنگاتنگ پاسخگویی به هر یک از پرسش‌های حوزه سیاست (از جمله مفهوم توسعه سیاسی) و به مواضعی که در حوزه‌های کلان فلسفی است، رهنمون می‌سازد.
در حالی که، به تعبیر سید حسین نصر: «معرفت پیوسته رابطه‌ای عمیق با آن حق اصیل و اولی دارد که همان ذات قدسی و سرچشمه هر امر قدسی است» (نصر، ۱۳۸۰: ۲۸).
در نتیجه، معرفت وحیانی، عقل‌ستیز نیست و چشم بر معرفت حسی و تجربی نیز فرونمی‌بندد، بلکه آمپریسم (حس‌گرایی) و راسیونالیسم (عقل‌گرایی) را به لحاظ اینکه معرفت فراتر از خود را انکار می‌کنند، یا اینکه معرفت را به افق یافته‌های خود تقلیل می‌دهند، ناقص و ناتوان می‌داند، و می‌کوشد تا بندهایی که پیرامون معارف‌دانی بشر کشیده شده است، بگسلاند. و حاصل این معرفت، هستی‌شناسی و انسان‌شناسی توحیدی است که در آن، موجودات کلمات الهی هستند و انسان به مقتضای حضور در عالم، «کلمۀ‌الله» و در گفتگو با آیات و نشانه‌های الهی، «کلیم‌الله» و از جهت علمی که به حقیقت اشیاء آیات و اسماء الهی دارد، مظهر اسم جامع الهی، یعنی «خلیفۀ‌الله» خوانده می‌شود (پارسانیا، ۱۳۸۳: ۲۳ـ۲۵).
در حالی که فلسفه کلاسیک (عقلانی) در مراتب نازل خود، با غفلت از مسئله وجودشناختی و در عوض پرداختن به موجود، از دانش شهودی بازمانده و به مباحث مفهومی بسنده کرده است. بنابراین از هستی، چیزی بیش از یک مفهوم انتزاعی باقی نماند که بر مصادیق ماهوی و بر اشیای مختلف حمل می‌شود. (همان ۱۸) همچنانکه، انسان‌شناسی معاصر را نیز می‌توان صورت تمامیت یافته انسان‌شناسی اساطیری دانست، بدین بیان که در دنیای اساطیر، سیرت آدمی، صورت آسمانی می‌یافت. و اما در انسان‌شناسی معاصر، آنچه انسان در مقطع اساطیر ساخته بود، دیگر بار به او بازگردانده می‌شود (همان)، ۱۸ـ۱۷
۲-۲-نقش وجوه معرفتی در نظریه سیاسی
برای فهم نسبت میان سطوح فراتر فلسفی با حوزه خاص سیاسی، ضمن تعریف دقیق تر وجوه معرفتی (هستی شناسی، معرفت شناسی، انسان شناسی و اخلاق) به بررسی نقش هر کدام در شکل گیری نظریه سیاسی و پاسخ به پرسش های کلان در هر یک از سطوح یاد شده اشاره می کنیم.
۱ـ۲ـ ۲ ـ معرفت‌شناسی (Epistemology)
گفته شده است: «معرفت‌شناسی یا نظریه معرفت»، آن شاخه‌ای از فلسفه است که به بررسی ماهیت و حدود معرفت، پیشرفت‌ها و مبانی آن می‌پردازد، و قابلیت اعتماد به ادعاهای معرفتی را می‌سنجد (هاملین، ۱۳۷۴: ۱). واژه معرفت‌شناسی معادل واژه (Epistemology)، ریشه یونانی دارد و مرکب از دو کلمه Episteme به معنای معرفت و Logos به معنای نظریه، تبیین و یا مبنای عقلانی است. این واژه در مجموع به معنای «نظریه معرفت» است که تعبیر رایج آن Theory of knowledge / نظریه دانش می‌باشد (شمس، ۱۳۸۶: ۳۲). بنابراین، می‌توان گفت: «معرفت‌شناسی علمی است که درباره معرفت‌های انسان و ارزشیابی انواع آنها و تعیین معیار صدق و کذب آنها بحث می‌کند» (حسین‌زاده، ۱۳۸۰: ۱۲۷). لذا معرفت‌شناسی درصدد آن است که نشان دهد در کدام شرایط عام است که دانش موجود در باب یک شیئی، حقیقت تلقی می‌شود (بیرو، ۱۳۷۵: ۱۲۰). بنابراین، اگر موضع هستی‌شناسی، نگرش اندیشمند درباره سرشت جهان را بازتاب می‌دهد، موضع معرفت‌شناسی، نگرش وی را درباره آنچه ما می‌توانیم از این جهان بدانیم و چگونه می‌توانیم بدانیم را باز می‌تاباند. لذا از حیث لفظی، معرفت‌شناسی نظریه شناخت است. به عنوان نمونه، آیا مشاهده‌گر می‌تواند روابط واقعی یا عینی بین پدیدارهای اجتماعی را مشخص کند؟ اگر بلی، چگونه؟
بدین ترتیب، معرفت‌شناسی در باب چند و چون معرفت انسانی پرسش می‌کند و اینکه اعتبار معارف ما تا کجاست؟ آیا ما قادریم معرفت دقیق و مطلق نسبت به امور کسب کنیم یا همه معارف ما نسبیت‌بردار است و باید به همه به چشم تردید بنگریم. چگونه صدق و کذب معارف خود را آزمون کنیم؟ آیا امکان طبقه‌بندی معرفت‌های بشری وجود دارد؟
البته، راه‌های گوناگونی برای طبقه‌بندی مواضع معرفت‌شناختی وجود دارد (مانند اثبات‌گرایی، واقع‌گرایی، تفسیرگرایی و …) ولی قطعاً توافقی بر سر بهترین راه وجود ندارد.
کسی که به وجود نظم در جهان قائل است باید به امکان کسب معرفت دقیق و مطلق نسبت به آن نیز دست داشته باشد، تا بتواند نظم جاری در کائنات را به عرصه سیاسی منتقل کند. والا برای کسی که به امکان معرفت دقیق از نظم عالم قائل نیست، آنگاه با کسی که به وجود نظم در جهان اعتقاد ندارد، چندان تفاوت از حیث اندیشه سیاسی وجود ندارد. حال تصور آنکه اندیشمندی قائل به معرفت، صرفاً از طریق حس و تجربه نبوده و از مرسوم‌ترین طبقه‌بندی بر تمایز بین مواضع علمی (برخی زمان‌ها اثبات‌گرایانه و یا هرمنوتیک ـ تفسیری ـ) و فیزیک تجربی عبور کرده و همسو با فیزیک کوانتومی مبتنی بر ثابت جهانی پلانک و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ، به نوعی نظم جهانی در عالم رسیده است و عقل و

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *