پیامدهای ارزشیابی پیشرفت تحصیلی

ارزشیابی پیشرفت تحصیلی

منظور از ارزشیابی پیشرفت تحصیلی سنجش عملکرد یادگیرندگان و مقایسه نتایج حاصل با هدف های آموزشی از پیش تعیین شده به منظور تصمیم گیری در این باره است که آیا فعالیت های آموزشی معلّم و کوشش های یادگیری دانش آموزان یا دانشجویان به نتایج مطلوب انجامیده اند و به چه میزانی، از این تعریف معلوم می شود که ارزشیابی پیشرفت تحصیلی مستلزم دو اقدام اساسی است: 1. تعیین هدفهای آموزشی 2. سنجش یا اندازه گیری عملکرد یادگیرندگان (سیف، 1390).

 

2-1-6- پیامدهای ارزشیابی پیشرفت تحصیلی

معلم در اجرای روش های ارزشیابی نه تنها از کم و کیف یادگیری دانش آموزان یا دانشجویان اطلاع حاصل می کند و معلوم می سازد که یاد گیرندگان در رسیدن به هدف های آموزشی از پیش تعیین شده تا چه حد موفق بوده اند، بلکه بر میزان موفقیت خود در پیاده کردن طرح آموزشی اش نیز اطلاع حاصل می کند. پس از انجام سنجش عملکرد و ارزشیابی از فعالیت های آموزشی، اگر معلوم شد که اکثریت یادگیرندگان در دستیابی به حداکثر هدف های آموزشی توفیق نیافته اند، علت آن را باید در میان موارد زیر جستجو کرد:

1- یادگیرندگان ناموفق  برای یادگیری هدف ها، انگیزش کافی نداشته اند.

2- یادگیرندگان ناموفق برای یادگیری هدف های آموزشی آمادگی لازم نداشته اند.

3- آموزش معلّم از کیفیت خوبی برخوردار نبوده است.

با رسیدگی به جزئیات مشکلات بالا و تشخیص علل مربوط به آنها، معلّم باید از طریق تجدید نظر در مراحل مختلف طرح آموزشی خود، روشهای آموزشی و … به رفع آن مشکلات بکوشد (سیف، 1390).

 

2-1-7- انگیزه پیشرفت تحصیلی

انگیزه پیشرفت یا نیاز به پیشرفت یکی از نیازهای اجتماعی است که به تفضیل مورد بررسی قرار گرفته است. برخلاف بسیاری از انگیزه ها، ماهیت انگیزه پیشرفت مورد توافق صاحبنظران است. افرادی که واجد این انگیزه هستند تمایل شدید به بهبود و تکمیل تکالیف و عملکردهای خود دارند، این افراد تکلیف مدار هستند و ترجیح می دهند در تکالیفی کارکنند که در آنها چالش باشد و نیز دوست دارند عملکرد آنها یا از طریق مقایسه با عملکرد دیگران و یا با استفاده از استانداردهای موجود مورد ارزیابی قرار گیرد. انگیزه پیشرفت عبارت است از یک رفتار تکلیف مدار که در آن فرد تمایل دارد مطابق بعضی معیارهای وضع شده درونی یا بیرونی ارزیابی شوند، این انگیزه شخص را بر می انگیزد که با دیگران رقابت کند تا به ملاک های برتری دست یابد. انگیزه یک میل انگیزشی است که شامل عکس العمل های مثبت و منفی به هدف پیش بینی شده است که در پاره ای شرایط شامل رقابت کردن با دیگران برای رسیدن به سطح مشخص برتری است. به عبارت دیگر انگیزه پیشرفت عبارت است از گرایش همه جانبه که با ارزیابی عملکرد همراه است. انگیزه موفقیت لزوماً تلاش برای کمالات قابل مشاهده همچون کسب نمرات عالی در امتحان یا موفقّیت مناسب اجتماعی و با حقوق بالا نیست، هر چند ممکن است شامل این ها نیز بشود، بیشتر نگرشی است نسبت به موفقّیت هایی که مهم هستند تا کمال فی نفسه (احمدنژاد، 1379).

هم ابتلایی در اختلال استرس پس از سانحه

همه‌گیرشناسی، جنسیت و همبودی یا هم ابتلایی در اختلال استرس پس از سانحه

بررسی­های همه‌گیرشناسی حاکی از آن است که بین 60 تا 90 درصد افراد حداقل یک‌بار رویدادی آسیب­زا را در طول زندگی خود تجربه کرده­اند(موریس و روآ، 2013). اختلال استرس پس از سانحه از شایع‌ترین اختلالات روانپزشکی به دنبال استرس آسیب­زا یا تروما است(برسلاو، 2009؛ نقل از دِکل، پلِگ و سولمون[1]، 2013) به‌طوری‌که آن را چهارمین تشخیص شایع روانپزشکی می­دانند(ناگپال، گلای چوف و گینزبرگ[2]، 2013).بنابراین اختلال استرس پس از سانحه یکی از نگران­های اساسی سلامت عمومی است که می­تواند پیامدهای طولانی‌مدت هیجانی، اجتماعی و مالی برای افراد و جامعه به دنبال داشته باشد. شیوع مادام‌العمر آن برای جمعیت‌های عمومی 8 درصد تخمین زده‌شده است و نرخ مواجهه با حداقل یک رویداد آسیب­زا(تروماتیک) در زندگی تقریباٌ 50 تا 65 درصد برآورد شده است(شلدون،[3] 2014).

ازنظر جنسیتی بسته به جامعه آماری پژوهش و این‌که کدام زمینه­های ایجاد اختلال استرس پس از سانحه در مطالعات موردتوجه قرارگرفته باشد آمارها متفاوت است. بااین‌حال شیوع کلی آن را در زنان بالاتر معرفی کرده‌اند و در ادامه به برخی از گزارش­ها در این راستا اشاره می­شود: بر اساس پژوهش بومایه، ریس بروف و لانگ، 2012، 74 درصد مردان و 81 درصد زنان مطابق با معیارهای انجمن روانپزشکی آمریکا رویدادهای استرس­زا را تجربه می‌کنند اما تعداد معدودی آن را تا شکل‌گیری اختلال استرس پس از سانحه تداوم می­بخشند؛ اختلال استرس پس از سانحه در میان زنان از شیوع بالاتری برخوردار است(دی باکا، کاستیلو، مکرونیس، کوالس[4]، 2014)؛ در یک نمونه معرف مرکب از 8096 آمریکایی، موسسه زمینه­یابی ملی همبودی بیماری­ها[5](NSC) نشان داد که 5درصد مردان و تقریباٌ 10درصد زنان در طول زندگی‌شان یک‌بار تشخیص اختلال استرس پس از سانحه داشته­اند(تایت، شات و لیوا[6]، 2013)؛ 14 میلیون از زنان، اختلال استرس پس از سانحه را در طول زندگی خود تجربه می‌کنند و این نرخ شیوع آن دو برابر مردان است(جیل، سالیگان، لی، روتولو[7] و همکاران، 2013)؛ اختلال استرس پس از سانحه 10 درصد از مردان و 18 درصد از زنان را مبتلا می­کند(ناگپال، گلای چوف، گینزبرگ، 2013) و درمجموع می­توان بیان نمود که داشت که بررسی­های همه‌گیر شناختی تفاوت­های جنسیتی متفاوتی را در مواجهه با استرس آسیب­زا و به دنبال آن ابتلا به اختلال استرس پس از سانحه را مطرح کرده­اند. بااین‌حال، در صورت نادیده گرفتن آمار این اختلال به دلیل تجاوز و حمله جنسی به‌طورکلی مردان با احتمال بیشتر در معرض انواع آسیب(تروما) قرار می­گیرند. بر این اساس، در جمعیت‌های عمومی 60 درصد از مردان و 50 درصد از زنان یک رویداد آسیب­زا را در فراخنای زندگی خود تجربه کرده‌اند(گالواسکی، بلین، چاپیوس و فلتچر[8]، 2013).

در ارتباط با فراوانی ابتلا به اختلال استرس پس از سانحه در جمعیت جانبازان که در جنگ حضورداشته‌اند تمام شواهد حاکی از شیوع بالاتر آن در این گروه است.(کیمبرل، پاین، کونیک، ماگرودر[9] و همکاران، 2011). برخی از پژوهش­های انجام‌گرفته در این قلمرو شیوع اختلال استرس پس از سانحه را در جانبازان جنگ این‌گونه گزارش کرده‌اند: اختلال استرس پس از سانحه در میان جانبازان جنگ بین 4 تا 42 درصد تخمین زده‌شده است(سِسور، سابیا و تکین[10]، 2013)؛ بر اساس بررسی فوربس، لوید، نیکسُن، الیوت و همکاران، 2012، اختلال استرس پس از سانحه از شایع‌ترین شرایط روانپزشکی است که در میان سربازان برگشته از جنگ ویتنام بین 20 تا 30 درصد برآورد شده است؛ تقربیاٌ 20 درصد از دو میلیون سربازی که در جنگ افغانستان و عراق حضورداشته‌اند نیازمند به درمان اختلال استرس پس از سانحه بوده­اند(استین کمپ و لیتز، 2103)؛ بر اساس مطالعه مایرز، استورم، لسکِلا، توراس[11] و همکاران(2013)، 25 درصد از نظامیان آمریکایی که در سال‌های اخیر از جنگ عراق و افغانستان برگشته­اند به اختلال استرس پس از سانحه مبتلا شده­اند. بررسی‌های داخلی نیز شیوع اختلال استرس پس از سانحه را در نیروهای نظامی که از عوامل مختلفی مانند تصادف و انفجار ناشی شده است را 9/14 درصد تخمین زده­اند(دنیوی، شفیقی، روحانی، حسینی و همکاران، 1384؛ نقل از آزادمرزآبادی، مقتدائی و آریاپوران، 1392). همچنین در مطالعه (نوربالا، 1381) میزان شیوع اختلال استرس پس از سانحه را در رزمندگان 6/27 درصد ذکرشده است.

اختلال استرس پس از سانحه به طرز نامتناسبی در میان مبتلایان به بیماری‌های شدید روانی[12](SMI) در سطح بالایی قرار دارد. اگرچه، شیوع اختلال استرس پس از سانحه در جمعیت‌های عمومی 7 تا 12 درصد گزارش‌شده است این شیوع به‌طور چشمگیری در میان بیماران شدید روانی بیشتر و در دامنه‌ای از 14 تا 30 درصد برآورد شده است(مابی و سرولن[13]، 2014). از میان بیمارانی که دوره­های روانپریشی را تجربه کرده­اند، 50 تا 98 درصد قرار گرفتن در معرض یک مورد از رویدادهای آسیب­زا یا بیشتر از آن را گزارش کرده­اند. درنتیجه شیوع اختلال استرس پس از سانحه در افراد مبتلابه روانپریشی در دامنه‌ای از 12 تا 29 درصد قرار می­گیرد. وجود همبودی اختلال استرس پس از سانحه با سایکوز تأثیرات منفی بر سیر و پیش‌آگهی آن دارد و ترکیب این دو اختلال با ضعف بیشتر در عملکرد اجتماعی و خطر بالاتر عود سایکوز همراه است. علاوه بر این، ممکن است که محتوای توهمات با تجارب آسیب­زا کاملاٌ هماهنگ باشد(دی بانت، ون دن برگ، ون در ولوگل، دی روز[14]، و همکاران، 2013 ). افسردگی ازجمله اختلالات رایج در مبتلایان به اختلال استرس پس از سانحه محسوب می‌شود. افسردگی و اختلال استرس پس از سانحه به دنبال قرار گرفتن در معرض رویدادهای آسیب­زا یا تروماتیک ممکن است تظاهر یابند و الگوهای علائم در آن­ها مانند کرختی هیجانی و اختلالات خواب همپوشانی دارند. اگرچه همبودی بالایی این دو اختلال با یکدیگر دارند، اما پیامدهای آن­ها مستقل و تشخیص افتراقی برای آن­ها برای اساس علائم خاص مانند ایده پردازی در ارتباط با خودکشی در افسرده‌ها و نشانگان تجربه مجدد رویداد آسیب­زا برای اختلال استرس پس از سانحه وجود دارد. بااین‌وجود می­توان یادآوری نمود که در سه حوزه تفاوت­های افسردگی و اختلال استرس پس از سانحه بر اساس الگوهای شناختی قابل‌ردیابی است: الف) واکنش­ها به رویدادهای استرس­زا در افسردگی، متأثر تعداد و شدت رویدادهای ناگوار زندگی است و در اختلال استرس پس از سانحه به ساختار پردازش شناختی قبل از رویداد آسیب مانند فقدان پردازش خود ارجاعی و ضعف ذهنی[15] وابسته است؛ ب) تفسیرهای افراد از تجربه رویداد آسیب­زا که در افسردگی به شیوه اسنادهای منفی درونی پایدار و اسناد کلی از رویدادهای منفی آشکار می‌شود و در اختلال استرس پس از سانحه به شیوه ارزیابی‌های منفی از خود و تغییر ادراک‌شده پایدار[16] مشخص می­شود و ج) واکنش‌های شناختی به نشانگان، که شناخت­های تداوم‌بخش اختلال در افسردگی شامل شناخت­های خود بی‌ارزش کننده[17] و ناامیدی و در اختلال استرس پس از سانحه نشخوارهای ذهنی در ارتباط با رویداد آسیب‌زا، سرکوبی افکار و گسست پایدار است(کلایم، اهلرز و گلاکسمن[18]، 2012). کانتراکتور، دورهام، برنان، آرمور و همکاران(2014) ، در بررسی خود اذعان داشته‌اند که در حدود 48 تا 55 درصد از جمعیت عمومی که مبتلابه اختلال استرس پس از سانحه تشخیص داده‌شده‌اند، همبودی اختلال افسردگی اساسی[19] را در طول زندگی‌شان را تجربه کرده­اند.

خواب تحکیم حافظه خاموشی ترس[20] را تسهیل می­کند. کابوس­های شبانه و بی­خوابی از نشانگان برجسته در اختلال استرس پس از سانحه هستند و احتمالاٌ در خاموشی ترس و به مخاطره انداختن بهبودی تداخل ایجاد می‌کنند. خواب برای انعطاف‌پذیری سیناپسی و شکل‌گیری حافظه[21] اهمیت دارد. به‌طوری‌که در فرایند خاموشی حافظه ترس که تداعی‌های بین یک محرک راه‌انداز خنثی و محرک تنفرانگیز تضعیف می‌شود و این انعطاف‌پذیری سیناپسی ناشی از خواب به فرایند خاموشی ترس در افراد مبتلابه اختلال استرس پس از سانحه کمک می‌کند( ون­لیامپ[22]، 2013). اختلالات خواب از شاخصه­های شایع در اختلال استرس پس از سانحه است. و اختلالات خواب ریسک فاکتوری برای شکل­گیری این اختلال به دنبال مواجهه با تروما تلقی می‌شود. نتایج پژوهش روپکه، هانسن، پِتر، مرکل و همکاران(2013)، نشان داده است که تشخیص دقیق اختلالات خواب در مبتلایان به اختلال استرس پس از سانحه به درمان و ارزیابی و پیش‌آگهی این اختلال ارتباط دارد. بر اساس مطالعه گاتنر، کیسمنت، گیلبرت و رسیک(2013)، بیش از 70 درصد مبتلایان به اختلال استرس پس از سانحه به اختلالات خواب مبتلا هستند. پژوهش­های مختلفی نشان داده­اند که درمان اختلال استرس پس از سانحه کابوس­های شبانه، بی­خوابی و کیفیت ادراک‌شده خواب را افزایش می‌دهد. اگرچه بی‌خوابی و کابوس شبانه به‌طور مستقل از یکدیگر با اختلال استرس پس از سانحه ارتباط دارند و بی­خوابی در 60 تا 90 درصد و کابوس شبانه در کمتر از 50 درصد از بیماران مبتلابه اختلال استرس پس از سانحه رخ می‌دهد. کابوس شبانه به دنبال مداخلات درمانی کاهش می‌یابد اما بی­خوابی همچنان از مشکلات باقیمانده و رایج این اختلال قلمداد می‌شود(پیجِن، کمپبل، پوزیماتو و اویمیت[23]، 2013).

همبودی با تمارض[24] و اختلالات گسستی یا تجزیه‌ای[25] ازجمله موارد مطرح‌شده در هم ابتلایی با اختلال استرس پس از سانحه است که به دلیل دریافت غرامت و نفع ثانویه[26] به‌آسانی تمارض می­شود(هال و هال[27]، 2007). هرچند که، پی بردن به تمارض در اختلال استرس پس از سانحه به دلیل پیچیدگی و تنوع علائم بسیار دشوار است به‌نحوی‌که برای تشخیص افتراقی آن از تمارض رویکردهای زیست‌شناختی را پیشنهاد می­کنند(اینگرام، داوبِن، فرولیچ و کِلتنر،[28] 2012). تمارض در مبتلایان به اختلال استرس پس از سانحه شایع است و تقریباٌ در حدود 20 درصد جانبازان جنگ تمارض در اختلال استرس پس از سانحه را داشته­اند. تنوع علائم این اختلال، علی‌رغم تلاش­های به‌عمل‌آمده، تشخیص افتراقی این دو را با مشکل روبرو کرده است(احمدی، لشنی، افضلی، تولایی و همکاران، 2013). اختلالات گسستی که در بافت اختلال استرس پس از سانحه مورد نظریه‌پردازی قرارگرفته و ماهیت ارتباط این دو ازنظر بالینی و طبقه‌بندی بیماری­ها حائز اهمیت است و نقایصی در یکپارچه­سازی فرایندهای شناختی حاکم بر توجه، ادراک، هیجان، هوشیاری، هویت و حافظه را منعکس می­کند(ولف، لانی، میلر[29]، رسیک و همکاران، 2013). درمجموع، گسست به تجزیه شدن کارکردهای معمولاٌ یکپارچه هوشیاری، حافظه، هویت، آگاهی نسبت به بدن و ادراک خود و محیط اشاره دارد که در بیماران مبتلابه اختلال استرس پس از سانحه با محدود شدن واکنش‌های عاطفی به محرک‌های مثبت مشخص می­شود. نشانگان مسخ شخصیت[30] سهم قابل‌توجهی در آسیب کارکردی این اختلال ایفا می‌کنند(کلیمووا، برایانت، ویلیامز و فلمینگهام[31]، 2013). به دلیل شیوع بالای گسست در اختلال استرس پس از سانحه، یک زیر عنوان برای آن در این اختلال در نظر گرفته‌اند به‌طوری‌که بررسی­های همه‌گیرشناسی در 34 درصد از مبتلایان به اختلال استرس پس از سانحه، زیر عنوان گسست[32] را گزارش کرده‌اند و مقیاس­های ازجمله مقیاس تجارب گسستی[33](DES) را برای جانبازان جنگ مبتلابه اختلال استرس پس از سانحه طراحی کرده‌اند(رسیک، سوواک جونیدس، میچل[34] و همکاران، 2012).

سوءمصرف مواد و الکل در مبتلایان به اختلال استرس پس از سانحه همواره مدنظر پژوهشگران این حوزه بوده است. در میان نمونه­های هلندی پیگیر درمان اعتیاد میزان همبودی اختلال استرس پس از سانحه 11 تا 51 درصد گزارش‌شده است. بر اساس نتایج به‌دست‌آمده از پژوهش کاک، دی هام، واندر ولدن، واندر میر[35]و همکاران، 2013، ضرورت غربالگری اختلال استرس پس از سانحه در میان مبتلایان به اختلال استرس پس از سانحه را نشان داده است. نتایج مطالعه کایزن، چام، پدرسِن و سایم، 2013، حاکی از همبودی سوءمصرف الکل و اختلال استرس پس از سانحه در جانبازان دارد و پژوهش ویوجانویچ، فیرس، هارت، اسمیتس[36] و همکاران(2013)، نشان داده است که بالاترین سطح نشانگان اختلال استرس پس از سانحه در میان استعمال کنندگان سیگار مشاهده‌شده است. درنهایت می‌توان به این جمع‌بندی  ارائه شده توسط باندلو، شِر، بِنویشیوس، هُلاندر و همکاران(2012)، رسید که افرادی که قبل از ابتلا به اختلال استرس پس از سانحه از وضعیت‌های روانپزشکی مانند اختلالات خلقی، اضطرابی، سوءمصرف مواد رنج‌برده‌اند، احتمال ابتلا به اختلال استرس پس از سانحه در آن­ها پس از قرار گرفتن در معرض یک رویداد آسیب­زا در آن­ها بالاتر است. پژوهش­ها به همبودی و ارتباط میان اختلال استرس پس از سانحه با دیگر انواع رفتارهای خطرپذیری[37] و تکانشگری[38] اذعان داشته‌اند(جیمز، استروم و لسکلا[39]، 2014 ).

همچنین بر اساس تعدادی از مطالعات حیوانی و انسانی، استرس تجربه‌شده در اوایل زندگی تغییرات ساختاری، کارکردی و اپی­ژنتیک[40] در نواحی مختلف مغز ازجمله در شناخت و به‌طور برجسته در لب­های پیشانی و گیجگاهی و هیپوکامپ[41] را به همراه داشته است. بر همین اساس است که اخیراٌ، ارتباط بین تروما، اختلال استرس پس از سانحه و خطر ابتلا به زوال عقل[42] مطرح‌شده است. پژوهش‌ها نشان داده است که در حدود 70 درصد از افرادی که از زوال عقل رنج می‌برند حداقل یک‌بار تجربه رویداد شدید تروماتیک قبل از شروع بیماری‌شان را داشته‌اند(بوری، مایرکر، کرامر و سیمون-جانوسکا[43]، 2013).

[1]. Dekel, Sh., Peleg, T., & Solomon, Z.

[2]. Nagpal, M. L., Gleichauf, K., & Ginsberg, J. P.

[3]. Sheldon, T.

[4]. de Baca, J. C., Castillo, D. T., Mackaronis, J. E., & Qualls, C.

[5]. National Comorbidity Survey (NCS)

[6]. Tiet, Q. Q., Schutte, K. K., & Leyva, Y. E.

[7]. Gill, J. M., Saligan, L., Lee, H., Rotolo, S.

[8]. Galovski, T. E., Blain, L. M., Chappuis, C., & Fletcher, T.

[9]. Kimbrell, T., Pyne, J. M., Kunik, M. E., Magruder, K. M.

[10]. Cesur, R., Sabia, J. J., & Tekin, E.

[11]. Meyers, L. L., Strom, Th. Q., Leskela, J., Thuras, P.

[12]. severe mental illness (SMI)

[13]. Mabey, L., & Servellen, G. V.

[14]. de Bont, P. AJM., van den Berg, D. PG., van der Vleuge, B. M., de Roos, C.

[15]. lack of self-referential processing and mental defeat

[16]. Perceived permanent change

[17]. Self-devaluative cognitions

[18]. Kleim, B., Ehlers, A., & Glucksman, E.

[19]. major depressive disorder (MDD)

[20]. fear extinction memory

[21]. synaptic plasticity and memory formation

[22] . Van Liempt

[23]. Pigeon, W. R., Campbell, C. E., Possemato, K., & Ouimette, P.

[24]. malingering

[25]. dissociation

[26]. secondary gain

[27]. Hall, R. C., & Hall, R. C.

[28]. Ingram, T. A., Dowben, J. S., Froelich, K. D., & Keltner, N. L.

[29]. Wolf, E. J., Lunney, C. A., Miller, M. W.

[30]. depersonalization

[31]. Klimova, A., Bryant, R. A., Williams, L. M., & Felmingham, K. L.

[32]. The dissociative subtype of PTSD

[33].The Dissociative Experiences Scale (DES)

[34]. Suvak, M. K., Johnides, B. D., Mitchell, K. S.

[35]. Kok, T., de Haan, H. A., van der Velden, H. J., van der Meer, M.

[36]. Vujanovic, A. A., Farris, S. G., Harte, C. B., Smits, J. A.

[37]. risk-taking behaviors

[38]. impulsivity

[39]. Jatnes, L. M., Strom, T. Q., & Leskela, J.

[40]. epigenetic

[41]. frontal and temporal lobes and the hippocampus

[42]. dementia

[43]. Burri, A., Maercker, A., Krammer, S., & Simmen-Janevska, K.

نظریه ها و الگوهای سازگاری در پرخاشگری

نظریه ها و الگوهای سازگاری با رویکرد زیست شناختی

هر فردی که واقعه ناگواری (مانند بیماری) تجربه کرده باشد، یک سری واکنش های فیزیولوژیکی به تنش از خود نشان می دهد . مثلاً بلا فاصله ضربان قلب و میزان تنفس افزایش می یابد و کمی بعد ممکن است لرزش بدن شروع شود. سیستم عصبی سمپاتیک و سیستم غدد درون ریز، باعث برانگیختگی می شوند، در واقع، احتمال خطر موجب می شودسیستم سمپاتیک، غدد فوق کلیه را به ترشح ماده اپی نفرین که موجب برانگیختگی بدن می شود، تحریک کند و بدین ترتیب، بدن آماده دفاع می شود و پس از این که موقعیت اضطراری پایان یافت، برانگیختگی فرد فروکش می نماید. واکنش برانگیختگی از این جهت که موجود زنده را برای واکنش نشان دادن بسیج می کند، مفید است. بر اساس این نظریه ها در حقیقت، واکنش های جسمی بدن به دنبال بروز بیماری و پیامد های جسمی ناشی از بیماری مورد توجه قرار می گیرد(سارافینو[1]،2005).

یکی از مهم ترین نظریه هایی که سازگاری را با رویکرد زیست شناختی مورد توجه قرار داده است، نظریه نشانگان سازگاری عمومی است. این نظریه در سال 1976 توسط هانس سلیه ارائه گردید. این الگوی زیست شناختی در ارتباط با تنیدگی و سازگاری استکه پاسخ عمومی بدن به تنیدگی را بیان می کند و جزء اساسی و پایه علمی در عرصه مراقبت پرستاری را تشکیل می دهد( کارن و پریسیلا[2]،2008). بر اساس این نظریه اگر مکانیسم های فیزیولوژیک بدن به طور مؤثر با عوامل تنش زا مقابله نماید، فرد درجهت تعادل و سازگاری پیش می رود، در غیر این صورت منجر به عدم سازگاری می گردد (شویک[3]، 2007). این الگوها اطلاعات مفیدی را درباره پاسخ های فیزیولوژیکی بدن در هنگام ابتلا به بیماری ارائه می کنند، اما به جنبه های روانشناختی بیماری، کمتر پرداخته اند، در صورتی که بیماری های مزمن، پتانسیل لازم جهت کاهش کیفیت زندگی و سلامت روانی را دارند(شررز[4]، 2008).

سلامت روانی هم به عنوان شاخص پیش بینی کننده سازگاری با بیماری و نیز نشانه های سازگاری با بیماری، مورد توجه پژوهشگران علوم پزشکی و رفتاری قرار گرفته است (شارپ[5]، 2006). تفاوت فردی افراد در سلامت روان شناختی، می تواند به پیامد های مختلفی در سازگاری با بیماری منجر شود(فولکمن وگریر[6]،200 ). در این الگو ، نقش عوامل روانی ـ اجتماعی را که نقش مهمی در سازگاری با بیماری دارند، نادیده گرفته اند(ماندر و هانتر[7]، 2001).

صاحب نظران بر این نکته مهم نیز تأکید دارند که سازگاری با بیماری، مفهومی چند بعدی است (دویر[8]، 1997) و نشان دهنده پاسخ فرد به تغییرات روانشناسی، اجتماعی و عملکردی است که در زمان شروع بیماری، در طول زندگی با بیماری مزمن و یا ناشی از درمان اتفاق می افتد ( شاپیرو و همکاران[9]، 2001).  به همین دلیل نظریه و الگو های زیست شناختی، با بیماری مورد انتقاد قرار گرفته اند. با انتقاد های وارده به این الگو ، الگو های رفتاری به منظور مطالعه پاسخ انسانها در هنگام بیماری و رفتارهای خود مراقبتی ارائه شده اند که بر رفتارهای خود مراقبتی افراد در پیشگیری اولیه و ثانویه تأکید دارند.

2-15-2 نظریه ها و الگوهای سازگاری با رویکرد رفتاری

الگو های رفتاری، منتج از نظریه انگیزشی هستند ( بن سیرا و الیزر[10]، 1990) . در واقع، عواملی که رفتاری را در فرد به وجود میآورند و به آن نیرو می بخشند تا فرد به هدف خود برسد، انگیزه می گویند. به طور کلی، انگیزه را می توان علت و سبب رفتار یعنی آن چه که موجودات زنده را به کاری وادار می کند، تعریف نمود. انگیزش حالتی است که در اثر انگیزه به وجود می آیدو تمایل به انجام عملی خاص را در شخص بوجود می آورد . رفتار بر انگیخته شده، پرانرژی، جهت دار و مستمر است . فرآیندهای انگیزشی، جهت و شدت رفتارهای هدفمند را تعیین می کنند ( مالاچی[11]، 2008). نکته قابل توجه در فرآیند سازگاری، فردی بودن سازگاری با عامل تنیدگی است که تعامل فرد با محیط فیزیکی و اجتماعی، منابع فردی و میزان حمایت های اجتماعی بر آن تأثیر دارند( افراسیابی، 2006).

2-15-3 نظریه ها و الگو های سازگاری با رویکرد شناختی

الگوهای شناختی، بر فرآیندهای ارزیابی و اتخاذ راهبردهای مقابله ای تأکید دارند.الگوهای خود تنظیمی و الگوی تنش و مقابله از جمله الگوهای شناختی هستند که مورد توجه متخصصان بالینی و پژوهشگران قرار گرفته اند.

نظریه لازاروس و فولکمن در سال 1984، از این الگو اقتباس گردیده است و شامل سه مرحله برآورد، مقابله و پیامد است. آن ها بر خلاف سلیه که به عوامل محیط توجه می نماید، بر عوامل شناختی تاکید دارند و اغلب پژوهش های آنان بر روی آزمودنی های انسانی صورت پذیرفته است و معتقدند مردم به دلیل داشتن توانایی تفکر و ارزیابی درباره رویداد های آینده و برخورداری از توانایی های شناختی سطح بالاتر، منابع تنیدگی بیشتری دارندو فرد را در مقابله با تنیدگی ها فعال می دانند. هر کس در برخورد با موقعیت تنیدگی زا به یک برآورد دست می زند تا به این پرسش پاسخ دهد که آیا موقعیت حاضر، واقعاً تنیدگی آور است ؟ سپس بر اساس یک بر آورد ثانویه، منابع شخصی خود را مورد ارزیابی قرار داده و با اجرای آنها وارد مرحله دوم – مقابله- می شوند( سارافینو، 2005).  بر اساس این نظریه بین عامل تنیدگی زا و فردی که آن را تجربه می کند، رابطه متقابل وجود دارد. لازاروس و فولکمن معتقد بودند تعبیر فرد از تنیدگی، مهم تر از خود رویداد است. طبق این نظریه، عوامل تنیدگی زا خودشان به تنهایی چنین خاصیتی ندارند، بلکه فردی که عامل تنیدگی زا را تجربه می کند، ممکن است بر اساس فرآیند شناختی خود، آن را چالش زا، تهدید کننده و یا آسیب زا ارزیابی نماید(شویک، 2007).

از دیدگاه لازاروس و فولکمن مقابله، شامل تلاش های شناختی، هیجانی و رفتاری فرد است که در هنگام روبرو شدن با فشارهای روانی به منظور غلبه کردن، تحمل کردن و یا به حداقل رسانیدن عوارض تنیدگی، به کار گرفته می شود(عسگری، 2010).

2-15-4 نظریه ها و الگوهای سازگاری با رویکرد ترکیبی و کل گرای زیستی

در این رویکرد انسان موجودی با ابعاد زیستی، روانی و اجتماعی شناخته می شود و رفتارش در ارتباط با رفتار سایرین است . هر محرکی که به یکی از ابعاد انسان وارد می شود، سایر ابعاد را نیز تحت فشار قرار می دهد. انسان دائم با تغییرات فیزیکی، اجتماعی و روانی در محیط خود روبه رو است و باید با آنها ارتباط متقابل داشته باشد. قدرت افراد در حفظ سلامتی، بستگی به داشتن انرژی و توانایی در برقراری سازگاری مثبت با محرک دارد. برای نشان دادن پاسخ مثبت به تغییرات محیطی لازم است که فرد خود را با آن ها سازگار سازد.عکس العمل مثبت به تغییرات محیطی، نشان دهنده سازگار بودن است( معماریان، 2000).

در بین الگوهای مطرح شده در ارتباط با سازگاری، رویکرد الگوی سازگاری «روی» با رویکرد کل گرای زیستی به سازگاری توجه کرده است.این الگو، انسان را به عنوان موجودی که دارای مشخصه های زیستی ـ روانی ـ اجتماعی است، در نظر می گیرد که به طور مداوم نسبت به محیط داخلی و خارجی خود عکس العمل نشان می دهد و مرتباً با محیط داخلی و خارجی خود در تعامل است. الگوی سازگاری «روی» در سال 1970 توسط کالیستا روی ارائه گردید و به طور مداوم مورد بازبینی قرار گرفته است. بر اساس این الگو، میزان سازگاری به عوامل، نوع محرک و چگونگی پاسخ فرد به محرک بستگی دارد. به طور کلی، سه نوع محرک وجود دارند که می توانند بر میزان سازگاری فرد مؤثر باشند. این سه محرک شامل موارد زیر است:

1- محرکات اصلی یا کانونی : محرکات بی واسطه ای که فرد را احاطه کرده و مستقیما با او در تماس هستند( مانند بیماری).

2- محرکات زمینه ای : محرک هایی که به زمینه ای که محرک در آن وجود دارد، مربوط می شوند         ( مانند سن، وضعیت تأهل، تحصیلات و غیره).

3- محرکات باقی مانده : محرکاتی نظیر باورها، نگرش ها و ارزش های کسب شده از یادگیری قبلی که می توانند به فرد در مواجه با محرک فعلی، تأثیر گذار باشد، مربوط می شوند.

نوع پاسخ های فرد به محرکات می تواند به دو گونه باشد :

1- پاسخ های سازگارانهن که باعث ارتقای تمامیت فرد شده و منجر به رشد، تکامل و افزایش کنترل وی بر محیط اطراف می شوند.

2- پاسخ های غیر مؤثر : پاسخ هایی هستند که به نتایج فوق منتهی نمی گردد.

بر اساس الگوی سازگاری روی، انسان علاوه بر سیستم های مورد اشاره قبلی، دارای دو زیر سیستم مهم است : زیر سیستم تنظیم کننده و زیر سیستم شناختی که به وسیله آنها به محرک ها پاسخ می دهد. پاسخ های زیر سیستم تنظیم کننده شامل واکنش های عصبی، شیمیایی و غدد درون ریز است و پاسخ های زیر سیستم شناختی شامل پردازش اطلاعات دریافت شده، یادگیری، قضاوت و پاسخ های روان شناختی هستند که به افراد اجازه می دهند به صورت شناختی و عاطفی به محرک ها پاسخ دهند (فاوست[12]، 2002). پاسخ های زیر سیستم تنظیم کننده و شناختی باعث سازگاری در چهار بعد و یا به تعبیر «روی» در چهار مد سازگاری ذیل هستند :

1- مد سازگاری فیزیولوژیک : مسئول حفظ تعادل فیزیولوژیک در ارتباط با موضوعاتی نظیر اکسیژناسیون تغذیه، دفع، فعالیت و استراحت و حفاظت بر علیه عفونت است.

2-مد سازگاری مفهوم از خود : با تمامیت روانی فرد سر و کار دارد.

3- مد سازگاری ایفای نقش : به نحوه اداره ارتباطات اجتماعی فرد با سایرین اختصاص دارد.

4- مد سازگاری وابستگی متقابل : در این مد به رفتارهای احساسی و عاطفی ( مانند احساس عشق، مورد قبول بودن، دشمنی و خصومت و غیره) پرداخته می شود (صفوی، قاسمی، محتشمی، 2010). با توجه به الگوی سازگاری روی مشکل در سازگاری زمانی ایجاد می گردد که سیستم سازگاری فرد، قادر به رویارویی یا پاسخ به محرک از محیط داخلی و خارجی در راهی که تمامیت سیستم را حفظ کند، نباشد (ملیس[13]، 2007).

2-16 باورهای مذهبی

هزاران سال است که دین تأثیر نیرومندی بر زندگی ابناء بشر داشته است. دین همواره یکی از بخش های اصلی تجربه انسان بوده و بر چگونگی درک و واکنش انسان در فبال محیط زندگی تأثیر گذارده است. هر چند که در تجربه تجدد بسیاری از شئون زندگی انسان توسط دیدگاه عقل گرایانه فتح گردیده، اما همواره واکنش هایی علیه علم و تفکر عقل گرا وجود داشته است. زیرا علم و عقل گرایی در باره بنیادی ترین پرسشهایی که مربوط به معنا و هدف زندگی است، ساکت می مانند و همین پرسشها هستند که همیشه اساس دین بوده و مفهوم ایمان یعنی پرش عاطفی بسوی عقیده و باور را پرورش داده اند( گیدنز[14]،2000 ترجمه چاوشیان، 1386 :768).

دین نقش مهمی در رویارویی با استرس های زندگی و توانایی تعدیل اثر بحران های شدید زندگی را دارد. اعتقاد افراد به این که خداوند انسان را آزاد آفریده است و او را مسئول رفتار خودش قرار داده، موجب می شود تا افراد دارای جهت گیری دینی درونی، کنترل بیشتری بر اوضاع و احوال خود داشته باشند. این راهبرد  می تواند بر واکنش عاطفی، شناختی و رفتاری انسان دارای جهت گیری دینی درونی در مقابله با فشار روانی تأثیر بگذارد( جعفری، 1388). پارگامنت[15](2002)، بر این باور است که الگوی مقابله دینی بهتر می تواند ارتباط بین دینداری و بهزیستی روانشناختی را تبیین کند. این فرآیند پیچیده و مستمر، که به واسطه آن دین با زندگی افراد پیوند می خورد، به افراد فرصت می دهد تا با فشارهای روانی مقابله کنند(رجبی و دیگران، 1391).

باورهای دینی مجموعه اقدامات، رفتارها، باورها و نگرش هایی است که در ارتباط با اصول دین، فروع دین و دیگر حیطه های مرتبط با مذهب عنوان می شود. مذهب به مجموعه ای از جهان بینی و ایدئولوژی اطلاق می شود که تلقین آنها می تواند شیوه زندگی فرد را تعیین کند. باورهای دینی به معنای خاص که همیشه باورهای مشترک جماعت معینی هستند که از گرویدن خویش به آن باورها و عمل کردن به مناسک همراه با آنها به خود می بالند. این باورها نه اینکه به عنوان امری فردی توسط همه اعضای جماعت پذیرفته شده باشند، بلکه در حکم امری متعلق به تمامیت گروه تلقی می شوند و جزیی از وحدت گروه را تشکیل می دهند(دورکیم، 1383).

2-17 منابع باورها

باورها از کجا شکل می گیرند؟ منابع شناختی، عاطفی و بینشی شکل گیری باورها چیست ؟ برخی از روانشناسان اجتماعی به این نتیجه رسیده اند که « باورها سه ریشه اصلی دارند : تجربه شخصی، اطلاعات حاصل از دیگران و استنتاج، حتی ممکن است باورها محصول همزمان این سه منبع باشند»(بدار[16]، دزیل[17] و لاماش[18]، به نقل از حمزه گنجی، 1389).

2-18 مفاهیم مرتبط با باور

نگرش، دید قالبی، عقیده، باور، تعصب و پیش داوری از مفاهیم نزدیک به هم اما در واقع جدا هستند که اگربرخی از آن ها در عرف عامه به جای هم به کار روند، خیلی دور از انتظار نیست اما در برخی متون علمی و ترجمه ای هم گاهی اوقات به جایگاه استعمال این مفاهیم توجه نمی شود و بدون ضابطه معینی به جای هم استعمال می شوند، خصوصاً عقیده و باور « که غالباً مترادف با نگرش تلقی شده اند» (کریمی، 1389). به عنوان مثال در عبارت زیر که به فرق باور به عنوان جزئی از نگرش پرداخته است، باور و عقیده را به یک معنی به کار برده است : « عقیده و نگرش دو جنبه مکمل یک فرآیند هستند . اولی از پویایی و زمینه های عاطفی بیشتری برخوردار است و دومی، بیشتر جنبه عقلانی و گفت و شنود و ارتباط شفاهی دارد. این امر نشانگر آن است که نگرش و عقیده، آن چنان در هم آمیخته اند که سنجش افکار(عقاید) عمومی اغلب از طریق “سنجش نگرش”انجام می گیرد و نگرش های فرعی، گویای این واقعیت است که چرا و چگونه یک گفت وشنود یا یک بحث منطقی قادر به تغییر عقاید نیست و تنها می تواند (گاهی) عقاید موجود را تقویت کند» (سید محمد دادگران، 1371).

2- 18-1 عقیده[19]

در ساده ترین سطح، عقیده چیزی است که شخص بر مبنای واقعیات، درست می پندارد. این قبیل عقاید اساساً شناختی هستند،و درذهن رخ می دهند نه دراندرون بدن.همچنین ناپایدارند، یعنی می توان آنها را با شواهد مخالف خوب و روشن، دگرگون کرد.در تفاوت عقیده و باور گفته اند : « باورها جنبه کلی تری نسبت به عقاید دارند. آن ها دنیای فرد را می سازند و به او ثبات نظر و عقیده می دهند. مجموعه مطالبی که ما درباره یک موضوع خاص می دانیم و همه قضایایی که برای ما معنایی ندارند و همچنین همه موضوعاتی که ما فکر می کنیم واقعیت دارند، باور ما را تشکیل می دهند» ( سید محمد دادگران، 1371).

2-18-2  نگرش[20]

برای درک بهتر مفهوم نگرش و ارتباط آن با باور و عقیده، « فرض کنید شخصی معتقد باشد که شرقی ها آدم های موذی و آب زیره کاه اند، یا این که شهر نیویورک همچون یک جنگل است و … این ها، هم هیجان آور و هم ارزیابی کننده اند، یعنی بر دوست داشتن و دوست نداشتن دلالت دارند. اعتقاد به این که شرقی ها موذی و آب زیر کاه اند، قویاً بر این دلالت دارد که فرد علاقه ای به آن ها ندارد. عقیده به این که شهر نیویورک همچون یک جنگل است، صرفاً شناختی نیست، بلکه با ارزیابی کم منفی و قدری هیجان و اضطراب همراه است. عقیده ای که شامل یک جزء ارزیابی کننده و یک جزء هیجانی باشد، نگرش نامیده  می شود. در مقایسه با عقاید، نگرش ها خیلی به دشواری تغییر می یابند.» (شکرکن، 1389).پس وجود مؤلفه عاطفی، نگرش ها را از دانش یا اعتقاد متمایز می کند(بشیری و دیگران، 1385).

همچنین نگرش دارای بعد سومی به نام رفتار است. برخی محققان، نگرش را حلقه واسط بین باورها و رفتار دانسته اند، یعنی باورها وقتی به نگرش تبدیل شوند، می توانند در رفتار متجلی گردند. ایشان معتقدند هر نگرشی دارای یک بعد شناختی است که نگرش (که ماهیت عاطفی دارد) ، از آن تغذیه می گردد(حمزه گنجی، 1389). جنبه رفتاری نگرش به هدف ها مربوط می شود، یعنی اعمالی که دربرابریک موضوع که باوروحالت عاطفی مثبت یا منفی به آن پیدا شده است، نشان داده می ـ شود(گنجی، 1389).

2-18-3  دید قالبی[21]

دید قالبی را حاصل تعمیم به جا یا نا به جای نگرش ها می دانند. نگرش، از مواد مقدماتی و پیش نیازهای تحقق دید قالبی است که خود برآیندی از عقاید و باورهاست. البته نه این که هر نگرشی به شکل گیری دید قالبی منتهی شود.«نگرش، نخست تعمیم می یابد سپس دید قالبی شکل می گیرد»( پارسا،1383).

روانشناسان، دید قالبی را یک رشته باورها و عقایدی درباره جنبه هایی از رفتار دانسته اند که تصور        می شود، اکثر افراد گروه خاصی دارا می باشند. نگرش ها، عقاید و باورها ارتباط تنگاتنگی دارند و می توان گفت که زیر بنای عقلی و منطقی عقاید و باورها را تشکیل می دهد. اگر نگرش تمایلی است به انجام کارهای مناسب یا نامناسب نسبت به موضوعی خارجی، عقیده نمود بیرونی آن است . عقیده اندیشیدن نسبت به واقعی بودن یک موضوع است، قضاوتی است که ما نسبت به موضوعی داریم(پارسا، 1383).

2-18-4  تعصب و پیش داوری[22]

پیش داوری یا تعصب، نگرش و عقیده مساعد یا نا مساعدی است که بدون نسبت به شخصی، شئ یا امری اعمال می شود و حتی با دلایل و مدارک مسلمی که خلاف آن را ثابت می کنند تغییر نمی یابد. کسی که پیش داوری می کند بی رحمانه به زیان مخالفان خود نظر می دهد و از اظهار مخالفت و نفرت احساس رضایت می کند. بنابر این، از دلیل آوردن رو گردان است و حتی کارهای معقول آنان را نادیده می گیرد یا وارونه نشان می دهد(پارسا،1383).

2-19 دین

تاریخ بشریت نشان داده است که انسان « دین ورز[23]» قدمتی دیرینه دارد. آن چنان که از مطالعات باستان شناسی و انسان شناسی از اعصار دور بر می آید «مذهب» به عنوان جزء لاینفک زندگی بشری در تمامی اعصار بوده است. ویل دورانت معتقد است دین به اندازه ای غنی و فراگیر و پیچیده است که جنبه های مختلف و متفاوت آن برای دید گاه ها و نگرش های مختلف به گونه ای متفاوت جلوه می کند، اما آنچه مهم می باشد این است که هیچ دوره ای از تاریخ بشر خالی از اعتقادات مذهبی نبوده است( صادقی جانبهان و نجم عراقی، 1387).

این که حتی یک انسان بی اعتقاد به دین در شرایط نامطمئن و بحران روحی و در زندگی به صورت ناهشیار به خدا و ماوراء الطبیعه می اندیشد و از آن ها استمداد می طلبد، یک پدیده شناخته شده است. مذهب یک متغییر مهم در زندگی افراد است، می توان گفت نفوذ باورها، نگرش ها، رفتارها و ویژگی های ارزشی می تواند تأثیر بسیار زیاد در سبک زندگی افراد داشته و در واقع سبک زندگی افراد را تعریف نماید. مطابق جدید ترین پژوهش های جامعه شناختی، چه در قاره آفریقا و مکزیک که تقریباً توسعه نیافته اند و چه در آمریکا که از پیشرفته ترین جوامع بشری از نظر فرهنگ مادی محسوب می  شود، بیش از 95% انسان ها به وجود خدا ایمان دارند(فرانکل، به نقل از پناهی،1384).

  1. Sarafino
  2. Karen & Priscilla
  3. Schweck
  4. Schreurs
  5. Sharp
  6. Folkman & Greer
  7. Maunder & Hunter
  8. Dwyer
  9. Shapiro et al
  10. Ben- Sira & Eliezer
  11. Malachy
  12. Fawcett
  13. Meleis
  14. Giddness
  15. Pargament
  16. Badar
  17. Dezil
  18. Lamash
  19. Opinion
  20. Attitude
  21. Stereotype
  22. Prejudice
  23. Homoreligiosus

مفهوم و تعریف اختلالات شخصیت و انواع ان

2-3-                مفهوم و تعریف اختلالات شخصیت

اختلالات شخصیت، عبارت است از الگوی پایداری از تجارب درونی و رفتار که به طور قابل ملاحظه ای خارج از انتظارات فرهنگ فرد است، فراگیر و غیر قابل انعطاف است، از نوجوانی یا سال‌های اولیه بزرگسالی شروع می شود، در طول زمان ثابت است و به پریشانی فرد یا مختل شدن کارکردهایش منجر می شود (لایبل و اسنل[1]، 2004).

البته باید توجه داشته باشیم که برخی از افراد دارای اختلال شخصیت، خودشان احساس پریشانی یا ناراحتی نمی کنند، هر چند که ممکن است زندگی اشان واقعا مختل شده باشد. کارکرد شخصیتی اکثر این افراد خودپذیر است ( یعنی برای من آن ها داشتن چنین ویژگی‌های شخصیتی قابل قبول است) که این نشان دهنده ی مشکل در پذیرش و همکاری در درمان است (ترنر و هرسن[2]، 1997).

2-3-1-     انواع اختلالات شخصیت

DSM-IV [3] ده اختلال شخصیت مجزا (ویک طبقه نامتمایز) را مشخص کرده است که در 3 دسته یا خوشه گروه بندی شده اند:

  • خوشه A: اختلالات غریب و نامتعارف؛ شامل پارانوئید، اسکیزوئید و اسکیزوتایپال.

2-     خوشهB: اختلالات نمایشی، نامتعادل و هیجانی؛ شامل ضداجتماعی، مرزی، نمایشی و خودشیفته.

3-     خوشه C:  اختلالات مضطرب و هراسان؛ شامل اجتنابی، وابسته و وسواس اجباری.

4-     طبقه نامتمایز: چند اختلال وجود دارد که در هیچ یک از این طبقات نمی گنجد که عبارت اند از ؛ اختلال شخصیت منفعل ـ پرخاشگر، اختلال شخصیت افسرده، اختلال شخصیت مازوخیستی، اختلال شخصیت سادیستی (کاپلان و سادوک، 1389).

در این قسمت به ترتیب در مورد هریک از اختلالات بحث خواهد شد.

2-3-1-1- اختلال شخصیت پارانوئید

یکی از اختلالاتی که در بین مراجعه کنندگان به دادگاه ها بسیار مشاهده می شود و عامل بسیار مهمی در بروز طلاق می باشد، اختلال شخصیت پارانوئید است. بدگمانی فراگیر راجع به انگیزه‌های افراد دیگر و تمایل به تفسیر کردن آنچه دیگران می گویند و انجام می دهند به شیوه ای منفی، خصیصه ی اصلی بیماران پارانوئید است. چنین افرادی پیوسته اعمال دیگران را انتقادی و تهدید کننده تعبیر می کنند و فکر می کنند که دیگران آن ها را مورد بهره کشی و استثمار قرار می دهند. در نتیجه چنین بیمارانی تمایل به گوش زنگی داشته و در مقابل نیروی تهدید کننده دیگران به طرز مفرطی محتاط می شوند. آن ها عقیده دارند که دیگران قصد دارند به آن ها آسیب برسانند ( نیکبخت، 1384). این اختلال که هسته مرکزی آن را عدم اعتماد به دیگران، بدبینی و بددلی تشکیل می دهد، از عوامل مشکل ساز جدی در روابط با دیگران و روابط زناشویی است. این گونه افراد، جهان خارج را در جهت مقابل و متضاد خود می بینند و احساس عدم اعتماد به دیگران را به همراه خود دارند. دائما در این فکرند که دیگران در پی ضربه زدن به آنان یا در حال توطئه چینی علیه آنان هستند، همسران هم از این قاعده مستثنی نیستند. بد دلی و بدبینی به همسر، از ویژگی‌های بارز آن هاست. آنان تمایل جدی به دانستن تمام ابعاد روابط همسران با جهان خارج دارند. نسبت به جزئی‌ترین گوشه‌های روابط همسران با خانواده، دوستان و آشنایان حساسیت جدی دارند. لذا سعی دارند نهایت کنترل و نظارت را بر اعمال،  رفتار و روابط همسران داشته باشند و هرگونه روابط مبهم از جانب همسر می تواند باعث ایجاد احساس شدیدی از اضطراب و حتی خطر در این افراد شود (یونسی، 1391). به طور کلی افراد دارای ویژگی پارانوئید در الگوهای فکری و احساسات خود غرق شده اند، به شیوه‌های دفاعی عصبی، به شدت بی اعتماد و بدگمان به نظر می رسند و در تلاش برای حفظ فاصله شخصی خود علیه مداخله‌های شخصی پیش بینی شده، به گونه نابهنجاری تحریک پذیرند. بدیهی است کسی که در این مقیاس نمره بالا می گیرد، نسبت به اعمال و انگیزه‌های همسرش بدگمان است که در نتیجه به یک الگوی ارتباطی اتهام ـ دفاع منجر می شود. دارندگان نمره‌های بالا گرایش دارند که احساسات خشم آلود خود را به همسرانشان فرافکنی کنند. آنان نمی توانند حالت دفاعی خود را در یک رابطه صمیمانه پایین بیاورند، حتی اگر با این کار رضایت خاطر بیشتری به دست آورند. بنابراین کنار آمدن با آنان بسیار دشوار است (رادنی نرس ، 1389 ).

2-4-1-2- اختلال شخصیت اسکیزوئید

به نظر می رسد افراد دارای این اختلال از داشتن روابط صمیمی با دیگران به طور مصرانه ای اجتناب می کنند و پاسخ دهی هیجانی کمی نشان می دهند (لایبل و اسنل، 2004). این افراد به ندرت هیجانات شدید را تجربه می کنند و ممکن است از ابراز احساسات دیگران متحیر شوند. عموما، بیماران اسکیزوئید افراد تنهایی هستند که نسبت به دیگران سرد و بی علاقه بوده و بی تفاوتی اجتماعی نشان می دهند. در حقیقت به نظر نمی رسد آن ها از هر نوع رابطه ای با دیگران لذت ببرند. ظاهرا آن ها تنهایی را ترجیح می دهند. آن ها از فعالیت‌های انفرادی لذت می برند و دنبال روابط جنسی نیستند یا به نظر نمی رسد خواستار روابط جنسی باشند و یا از آن لذت ببرند. بیشتر این افراد فاقد مهارت‌های لازم برای تعامل اجتماعی هستند. همچنین به نظر می رسد برای فراگیری چنین مهارت‌هایی بی علاقه هستند (نیکبخت، 1384). به طور خاص شخصیت اسکیزوئید حداقل ارتباط با افراد را ترجیح می دهد و در موقعیت‌های اجتماعی و خانوادگی نقش‌های حاشیه ای را ایفا می کند. سرگرمی ها و اوقات فراغت خود را طوری انتخاب می کنند تا در حداقل ارتباط و نیاز با دیگران قرار گیرند. سبک زندگی این افراد سرد و بی روح و فاقد تحرک است. چنانچه متاهل باشند، زوج  آن ها ناراضی و می توانند دارای مشکلات متعددی در روابط زناشویی باشند. ویژگی‌های شخصیت اسکیزوئید براساس شاخص‌های پنج گانه آزمون نئو بسیار مشخص و در نگاه اول قابل تشخیص هستند.معمولا دارای نمرات پایینی در همه پنج شاخص آزمون هستند. نمره پایین در شاخص روانرنجوری نشان دهنده فقدان هیجان در آن هاست. همچنین این افراد نمره کمی را در نمره برونگرایی می آورند که نشان دهنده ی ظرفیت کم و اجتناب از صمیمی شدن با دیگران، عدم علاقه به حضور در جمع، فقدان مهارت‌های اجتماعی و فقدان هیجان‌های مثبت می باشد. در شاخص باز بودن به تجربه هم نمره پایینی را کسب می کنند که این نشان دهنده این است که فرد از تجارب نو اجتناب می ورزد و ترجیح می دهد که مسیر همیشگی خود را طی کند و دامنه محدودی از علایق برخوردار می باشد. این افراد ممکن است در شاخص توافق نمرات پایینی داشته باشند که نشان دهنده ی عدم توانایی فرد برای همنوایی با دیگران، تفرد جویی، بی اعتمادی و عدم توانایی درک دیگران از زاویه ای به جز زاویه ی اندیشه و باور‌های اوست. همچنین این افراد در شاخص وجدان نمره پایینی دارند. این بدان معنی نیست که این افراد فاقد وجدان در ابعاد اخلاقی و اجتماعی هستند، بلکه نشان دهنده ی ضعف در کوشش ورزی، پیگیری مسائل و نداشتن تصویر ذهنی خوب و پایدار از خویشتن است (حق شناس، 1388).

2-4-1-3- اختلال شخصیت اسکیزوتایپال

مهمترین مشخصه این بیماران غرابت تفکر و رفتار است ( لایبل و اسنل، 2004). اختلال اسکیزوتایپال در افرادی مشاهده می شود که مشکلات زیادی درایجاد و حفظ روابط نزدیک با دیگران دارد. افراد مبتلا به این اختلال احساس ناراحتی شدیدی با این نوع روابط دارند و در نتیجه ظرفیت کمتری برای برقراری اینگونه روابط دارند. مبتلایات به اختلال اسکیزوتاپیال معمولاً دچار انحراف اداراکی یا شناختی هستند و در رفتار روزمره خود از بودن در جمع هم پرهیز می کنند و گوشه گیری را ترجیح می دهند. افراد مبتلا به اختلال اسکیزوتایپال اغلب دارای عقاید انتساب (تفسیر نادرست از وقایع و رفتارهای افراد؛ بطوریکه همه آنها را حمل بر معنای خاصی درباه خودشان می کنند) هستند. در برخی از آنها هم اعتقادات خرافی که خارج از عرف خرده فرهنگ شان است، مشاهده می شود .این افراد اغلب به دنبال درمان مشکلاتی نظیر اضطراب و افسردگی یا سایر مشکلاتی هستند که در اثر این اختلال برایشان بوجود آمده است .این افراد با بدکارکردی شناختی و دوری گزینی میان فردی به گونه‌های عجیب و غریب فکر می کنند. آنان افرادی منزوی و دارای نشخوار فکری و افت عاطفی هستند (رادنی نرس، 1389). این نوع شخصیت با نقص در جنبه‌های اجتماعی و روابط بین فردی مشخص می گردد. این چنین نقص‌هایی با نارضایتی گسترده و با کاهش روابط بین فردی نزدیک و همچنین اغتشاش در باورها و ادراکات این افراد در مورد دیگران همراه است. این افراد دارای رفتارهای خودمحورانه هستند، اما اینگونه رفتارها در حدی نیستند که در قالب تشخیص اسکیزوفرنیا قرار گیرند (حق شناس، 1388).

2-4-1-4- اختلال شخصیت ضد اجتماعی

خصیصه اصلی اختلال شخصیت ضداجتماعی، عبارت است از الگویی فراگیر از بی اعتنایی و تخلف از حقوق دیگران که در کودکی با اوایل نوجوانی شروع می شود و تا بزرگسالی ادامه می یابد (کاپلان و سادوک[4]، 1389). این افراد به عنوان کسانی توصیف شده اند که در پذیرش هنجارهای اجتماعی ناتوانند و مکررا اعمالی را انجام می دهند که منجر به  دستگیریشان می شود، آن ها به خواست ها و احساسات دیگران بی اعتنا هستند و به طور مکرر فریبکاری و تقلب می کنند و در جهت منافع  شخصی اشان خرابکاری می کنند، به خاطر شکست در طرح ریزی اهدافشان، تکانشگری نشان می دهند و بدون توجه به نتایج عملشان، عمل می کنند. در موقعیت‌های عادی، تحریک پذیر و پرخاشگر، بی ملاحظه و بی مسئولیت هستند، برای رفتارشان حداقل پشیمانی را نشان می دهند و خیلی خونسرد و زیرکانه دلیل تراشی می کنند. بی عاطفگی، اهانت به دیگران و خودارزیابی مغرورانه ویژگی مسلم این افراد است (ترنر و هرسن، 1997؛ به نقل از، نیکبخت، 1384). این افراد از نظر ویژگی‌های شخصیتی نمرات بالایی در برخی از زیرمقیاس‌های روانرنجوری و نمرات کمی را در زیرمقیاس‌های وجدانی بودن و توافق کسب می کنند. این افراد بیش از حد متعارف، گرایش به امتزاج با دیگران دارند و از دستکاری کردن دیگران یا به اصطلاح از سر کار قرار دادن دیگران برای منفعت طلبی و لذت طلبی خود استفاده می کنند، در حالی که از توانایی برقرار سازی یک رابطه پایدار و عمیق برخوردار نیستند. در امور جنسی خود بی بند و بار هستند و اغلب تاریخچه زندگی زناشویی آن ها دارای تجربه‌هایی از بی وفایی و خیانت است. همچنین چنین افرادی در مواجهه با شکست ها و ناکامی ها و حوادث، خود را بی تقصیر و دیگران را مقصر قلمداد می کنند و فاقد حس گناه و تقصیر هستند که این خود تهدید کننده رابطه بین پایدار بین همسران است (حق شناس، 1388).

2-4-1-5- اختلال شخصیت مرزی

نوسان خلق، درک ناپایدار از هویت خود و بی ثباتی در روابط، مشخص کننده ی ویژگی‌های بیماران مرزی است (لایبل و اسنل، 2004). این بی ثباتی در همه جنبه‌های کارکرد، بیماران مرزی را غیر قابل پیشبینی و تکانشی می سازد. ماهیت دردناک زندگی آن ها را در اقدام‌های مکرر خود آزارانه می توان مشاهده کرد. این بیماران ممکن است به قصد اخذ کمک از دیگران، اقدام به تیغ زدن مچ دست یا رفتارهای خود آزارانه دیگر نمایند و یا ابراز خشم کرده و خود را به طریقی از عواطف غیر قابل مقاومت رها سازند (ترنر و هرسن، 1997؛ به نقل از نیکبخت، 1384). افراد دارای این اختلال در مقیاس روانرنجوری در زیرمقیاس‌های اضطراب، خشم و کینه، افسردگی، تکانشوری و آسیب پذیری از استرس دارای نمرات بالایی هستند. افراد مبتلا به این اختلال، در مقایسه با سایر اختلالات و یا افراد فاقـد اخـتلال شخصـیت، بـا احتمـال کمتری ازدواج می کنند. میزان بیشتری از تعارض و متارکـه را در روابـط رمانتیک تجربه می کنند (دیلی[5] و همکاران، 2000؛ به نقل از علیلو و شریفی، 1392). تعارضات بیشتری با والدین، همشیرها و دوستان خود پیدا می کنند و در کل، سازگاری اجتماعی ضعیفتری دارند (تراگسر[6] و همکاران، 2003؛ به نقل ازعلیلو و شریفی، 1392). بیماران مرزی، به دلیل نـاتوانی بـرای تحمـل احساسـات دوسـوگرا یانه گرایش شدیدی به آرمانی سازی یا بدنام کردن چهره های مهم زندگی دارند و به همین دلیـل، نوسـان های شدیدی در سطح پرخاشگری و روابط بین فردی آنها دیـده مـی شـود (لـویتن و بـلات[7]، 2011؛ به نقل از علیلو و شریفی، 1392). بیماران مرزی ممکن است در ملاقاتهای اول یا دوم، حامیانی بالقوه یا دلدادگانی را به صورت ایـده آل در ذهن خود تجسم کنند؛ ممکن است مایل باشند وقت زیادی را با یکدیگر سـپری کننـد و در اوایـل برقراری رابطه، از جزئیات بسیار خصوصی زندگی یکدیگر مطلع گردند. بـا وجـود ایـن، آنهـا ممکـن است به سرعت از چنین اندیشهای منصرف شده و به این نتیجه برسند که از دید دیگران فاقد ارزشـند و احساس کنند که طرف مقابل، به اندازه ی کافی به فکرشان نبوده و بخشـنده و شایسـته نیسـت. ایـن افراد می توانند با دیگران همدلی کرده و نسبت به آنها محبت کنند، ولی تنها بر اساس این انتظار، که در صورت نیاز، طرف مقابل آنها نیز برای برآورده ساختن خواسته های آنها، «بخشنده» خواهد بود (انجمن روانپزشکی آمریکا، 2000؛ به نقل از علیلو و شریفی، 1392).

2-4-1-6- اختلال شخصیت نمایشی

رفتارهای توجه طلبانه، وجه مشخصه ی افراد دارای اختلال شخصیت نمایشی است. آن ها در نشان دادن هیجاناتشان بیش از حد نمایشی هستند، خودمحورند و برای مرکز توجه قرار گرفتن تلاش می کنند. وقتی کانون توجه نباشند و مورد تعریف و تمجید قرار نگیرند، ممکن است حملات کج خلقی و گریه و زاری به راه انداخته و دیگران را متهم سازند. ریاکاری و کوته بینی بیماران نمایشی سبب می شود که آن ها نتوانند توجه دیگران را برای مدت زیادی به خودشان جلب کنند، در نتیجه آن ها عموما دوستان کمی دارند. به دلیل نیاز خیلی شدید آن ها به مورد توجه بودن، هنگامی که در روابطی درگیر می شوند، بسیار متوقع و بی ملاحظه هستند و روابط آن ها اغلب کوتاه مدت و از نظر عاطفی پرآشوب است (ترنر و هرسن، 1997؛ به نقل از نیکبخت، 1384). از نظر ویژگی‌های شخصیتی افراد دچار اختلال شخصیت نمایشی، نمرات بالایی را در زیرمقیاس‌های خشم و کینه، حساسیت به خویشتن و آسیب پذیر بودن از استرس در مقیاس روانرنجوری کسب می کنند و نمرات بالایی در مقیاس صمیمیت و هیجان‌های مثبت مرتبط با شاخص برونگرایی و نمرات بالایی در زیرمقیاس احساسات مرتبط با شاخص توافق با دیگران و نمرات کم در مقیاس نظم از زیرمجموعه‌های شاخص وجدانی بودن مشخص می شود. چنین پروفایلی، تصویری از فردی هیجانی را نشان می دهد که هیجانات او تحت تاثیر عوامل بیرونی نوسان دارد. شخصیت نمایشی معمولا به طور روزافزون احساس بی مهری نسبت به همسر خود پیدا می کنند. هرچند که در شروع رابطه، عشق آتشین او به همسرش زبان زد آشنایان بوده ولی معمولا روابط جنسی آن ها تدریجا کم رنگ شده و از فراوانی ارتباط جنسی به علت سرد مزاجی به شدت کاسته می شود. با پیشرفته شدن چنین وضعیتی تعارض ها و تنش ها با همسر شدت می گیرد و باعث می شود تا بیمار احساس تنهایی و سردرگمی کند و احساساتی همچون طردشدگی و خشم و کینه در همسرش به وجود می آید. معنی و هدف زندگی برایش گم می شود و افسرده می گردد. زوج درمانی هم برای این بیماران به کار گرفته می شود. بسیاری از افراد دارای شخصیت نمایشی دارای زوج مکملی با شخصیت وسواس اجباری هستند. از یک طرف زوج نمایشی نیاز بالایی برای توجه و رد و بدل احساسات دارد. از طرف دیگر زوج که ممکن است ویژگی شخصیت وسواس اجباری داشته باشد، فاقد ظرفیت برای رد و بدل کردن احساس است. اولی نیاز به آسان گیری، راحتی  و به دور از هرگونه پیچیدگی دارد و دومی سخت گیر، قانونمند و محافظه کار است (حق شناس، 1388).

2-4-1-7- اختلال شخصیت خود شیفته

بیماران خود شیفته، به طرز متکبرانه ای خودشان را دارای توانایی‌های برجسته و بی همتا می پندارند. آن ها درک اغراق آمیزی از خود مهم بینی دارند و در حقیقت، خودمحوری نشانه ی شاخص بیماران خودشیفته است. آن ها چنان با علایق و امیالشان مشغول هستند که در رابطه با دیگران به ندرت احساس نگرانی دارند. اعتماد به نفس آن ها به آسانی به وسیله‌های پسخوراندهای منفی دیگران از دست رفته و کم می شود، زیرا دوست دارند همواره مورد ستایش و تایید قرار گیرند. انتظارات و خواسته‌های بیماران در ارتباط با دیگران و فقدان همدلی آن ها باعث می شود که دیگران را مورد بهره کشی و سوء استفاده و استثمار قرار دهند. همانند بیماران نمایشی، رفتار بیماران خود شیفته، دیگران را از آن ها گریزان می کند و عموما آن ها افرادی تنها و ناشادی هستند ( ترنر و هرسن، 1997؛ به نقل از نیکبخت، 1384). از نظر ویژگی‌های شخصیتی، افراد خودشیفته با نمرات بالا و بسیار بالا در مقیاس خشم و کینه و نمرات بالا در مقیاس حساسیت به خویشتن مرتبط با شاخص روانرنجوری، نمرات کم در مقیاس‌های سادگی، همدردی، تواضع و درک دیگران  مرتبط با شاخص توافق می گیرند. این افراد دارای نمره کم یا زیاد افسردگی و نمره بالا در مقیاس آسب پذیری از استرس ها می گیرند. همچنین ممکن است دارای نمرات بالایی در قاطعیت و نمرات بالایی در مقیاس‌های شایستگی و تلاش برای موفقیت داشته باشند. یکی دیگر از موارد محوری در اختلال شخصیت خودشیفته عدم کنترل دیگران است. این افراد نمی توانند نظر، احساس و رفتار طرف مقابل خود را در زاویه ی او ببینند. چنین ویژگی، روابط بین فردی خودشیفته را دچار بحران می سازد (حق شناس، 1388).

2-4-1-8- اختلال شخصیت اجتنابی

اختلال شخصیت اجتنابی الگوی فراگیر بازداری اجتماعی، احساسهای نابسندگی و حساسیت زیاد نسبت به ارزیابی منفی که از اوایل بزرگسالی آغاز شده؛ تعریف می شود. افراد مبتلا به اختلال شخصیت اجتنابی، از فعالیتهای شغلی یا تحصیلی که مستلزم تماس بین فردی زیاد است به علت ترس از انتقاد، عدم تایید یا طرد اجتناب می کنند. افراد مبتلا به اختلال شخصیت اجتنابی اغلب با هوشیاری، حرکات و بیانات افرادی را که با آنها در ارتباط هستند، مورد ارزیابی قرار می دهند.  رفتار وحشت زده و مضطرب آنها ممکن است باعث تمسخر و ریشخند شدن از جانب دیگران شود که در جای خود به شکلها و تردیدهای آنها دامن می زند. چون افراد مبتلا به اختلال اجتنابی نسبت به مورد انتقاد قرار گرفتن یا طرد شدن در موقعیتهای اجتماعی اشتغال ذهنی دارند، ممکن است آستانه آشکارا پایینی داشته باشند. حتی با میزان اندکی از عدم تایید یا انتقاد، ممکن است به شدت آزرده شوند. آنها بواسطه ترس از این که هر گونه توجهی از جانب دیگران احتمالا طرد کننده یا تحقیر کننده خواهد بود، خجالتی، آرام، خوددار و به اصطلاح « نامرئی » هستند. آنها انتظار دارند هر چیزی که می گویند، دیگران آن را « اشتباه » بپندارند و بنابراین ممکن است هیچ وقت چیزی نگویند. این افراد نسبت به اشارات ظریف چنان با شدت واکنش نشان می دهند که گویی این اشارات حاکی از استهزاء یا ریشخند هستند. با وجود تمایل به مشارکت فعال در زندگی اجتماعی، از اینکه از نظر رفاهی به دیگران وابسته باشند می ترسند. افراد مبتلا به اختلال شخصیت اجتنابی از شرکت در موقعیتهای بین فردی جدید خودداری می کنند زیرا احساس نابسندگی می کنند و از عزت نفس ضعیفی بر خوردارند. در واقع به این دلیل که ممکن است نسبت به انتقاد، با سرخ شدن یا گریه واکنش نشان دهند، بسیار مضطربند. دیگران آنها را به عنوان افرادی خجالتی، ترسو، تنها و منزوی توصیف می کنند. مشکلات عمده مربوط به این اختلال در کارکرد اجتماعی و شغلی روی می دهند. عزت نفس ضعیف و حساسیت زیاد نسبت به طرد شدن، با ارتباطهای بین فردی محدود رابطه دارند؛ بنابراین این عوامل باعث می شوند که میزان طلاق در افراد دارای اختلال شخصیت اجتنابی افزایش یابد (بیرامی و جمالی، 1390).

2-4-1-9- اختلال شخصیت وابسته

به نظر می رسد این بیماران برای اعتماد و تکیه کردن به خودشان جهت اخذ تصمیم، ترس دارند. بیماران وابسته مدام در جستجوی راهنمایی و هدایت دیگران هستند، نیاز به اطمینان پایدار و همیشگی دارند و تا جایی که بتوانند نقش یک مطیع را برای شریکشان ایفا می کنند. آن ها نه تنها به دیگران اجازه می دهند که مسئولیت جنبه‌های مهم زندگیشان را به عهده بگیرند، بلکه به نظر می رسد نومیدانه به دیگران در انجام کارهایشان نیاز دارند (لایبل و اسنل، 2004). افراد مبتلا به اختلال شخصیت وابسته، چون از قطع حمایت یا تایید می ترسند، اغلب در ابراز مخالفت با سایر افراد، بویژه کسانی که بدانها وابسته هستند مشکل دارند. این افراد احساس می کنند که به تنهایی بسیار ناتوانند، بنابراین ترجیح می دهند با چیزهایی که تصور می کنند نادرست است نیز موافقت کنند تا با این کار، خطر از دست دادن کمک از جانب کسانی را که از آنان انتظار راهنمایی دارند، منتفی سازند. آنها در موارد مقتضی نسبت به افرادی که به حمایت و محبت شان نیاز دارند، از ترس اینکه مبادا آنها را ناراحت کنند، ابراز خشم نمی کنند. افراد مبتلا به این اختلال ممکن است برای کسب محبت و حمایت دیگران، به اقدامهای افراطی دست بزنند، به طوری که برای کارهای ناخوشایند نیز داوطلب می شوند، بویژه اگر چنین رفتاری، توجهی را که آنها بدان نیاز دارند به دنبال داشته باشد. این افراد تسلیم آنچه که دیگران می خواهند می شوند، حتی اگر این خواسته ها غیر منطقی باشند. نیاز آنها به برقراری یک پیوند مهم، اغلب به روابط غیر متعادل و تیره می انجامد. آنها ممکن است به گونه ای غیر عادی خود را وقف دیگران کنند و یا بد رفتاریهای کلامی ،جسمانی یا جنسی را تحمل نمایند. آنها خود را به افراد مهم می چسبانند تا از تنها ماندن اجتناب کنند، حتی اگر در این رابطه نقشی نداشته یا به  آن بی علاقه باشند (بیرامی و جمالی، 1390).

2-4-1-10- اختلال شخصیت وسواسی

انعطاف ناپذیری و کمال گرایی، مشخصه‌های اختلال شخصیت وسواس اجباری است (لایبل و اسنل، 2004). مهارت‌های بین فردی شخصیت وسواس اجباری محدود است. این ها غالبا افرادی بسیار رسمی و جدی بوده و فاقد حس درک شوخی هستند. دیگران را از خود فراری می دهند، قادر به سازش نیستند و اصرار می کنند که دیگران تسلیم نیازهای آن ها گردند (کاپلان و سادوک، 1389). از سویی افراد دارای اختلال شخصیت وسواسی- جبری بی اندازه دقیق بوده و گرایش به تکرارکردن دارند، و به جزئیات به طور غیرعادی توجه می کنند و برای پیدا کردن اشتباهات احتمالی، کارهایشان را به طور مکرر وارسی می کنند. آنان از این واقعیت بی خبرند که سایر افراد بواسطه تاخیرها و مشکلات ناشی از رفتار آنان، دچار ناراحتی می شوند. برای مثال ، چنین افرادی وقتی فهرست کارهایی را که باید انجام دهند گم می کنند به جای اینکه با صرف زمان اندک آن را یادآوری و باز نویسی کنند وسپس به تکمیل کارها بپردازند، زمان زیادی را صرف پیدا کردن آن می کنند. آنها برنامه زمانی خود را به درستی تنظیم نمی کنند و انجام مهمترین کارها را برای آخرین دقایق می گذارند. کمال گرایی و تحمیل معیارهای سطح بالای عملکرد بر خود موجب کژکاری و پریشانی زیاد در این افراد می شود. آنها ممکن است به اندازه ای درگیر تکمیل تمام جزئیات یک طرح شوند که آن طرح هرگز کامل نشود. بنابراین این افراد انتظار دارند که طرف مقابلشان نیز بیشتر این کارها را انجام دهد و با توجه به اینکه از طرف مقابل صورت نمی گیرد و در رابطه زناشویی اختلال ایجاد می شود؛ بنابراین میزان طلاق نیز در این گروه افزایش می یابد (کاپلان و سادوک، 2000).

[1]– Leible & Snell

[2]-Turner & hersen

[3]-Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders

 

[4]– Kaplan and Sadock

[5] Delay

[6] Tragesser

[7] Luyten & Blatt

مساله زمان و تاثیر آن بر سرطان

2چشم انداز زمان

زمان همواره از پیچیده ترین و بحث برانگیزترین مسائل فلسفی بوده است. بی تردید، بشر زمان گذرا را رام نشدنی ترین و آزاردهنده ترین وجه زندگی این جهانی می داند؛ زیرا در طول قرون اعصار متمادی تا حدودی توانسته است،  بر دشواری ها و ناملایمات زندگی غلبه کند، و با تسخیر طبیعت رفاهی نسبی برای زندگی دنیوی خویش رقم بزند، اما در جلوگیری از حرکت شتابان زمان به سوی آینده سر تسلیم فرود آورده است. زیرا زمان می گذرد بشر هم خواسته و یا ناخواسته با آن همراه می شود؛ آدمیان هم چون نوباوگانی هستند که تازه راه رفتن آموخته اند، درپی زمان می روند و اسیر و دربند آن می شوند، و هیچ راه گریزی نیز ندارند. تاریخ تفکر نشان می دهد که شناخت (زمان) و تعریف آن سابقه ای دیرینه دارد؛ کانت[1] اولین کسی بودکه به طور خلاصه جنبه های فکر (نگرش) زمان را تدوین کرد. او زمان را به عنوان ویژگی اولیه مغز انسان تصورکرد که انسان را قادر به مشاهده آن می کرد. مثبت نگری بار دیگر زمان را به عنوان امری مستقل از تجربه های فردی و اجتماعی تبیین می کند (ریسی بیتی[2]، 1988).

(کانت، 1965؛ به نقل ازمارسیا دی آسیو) اعتقاد داشت، تصور این که زمان توانایی درونی است بیان می‎کند، این روشی که مردم و سپس فیلسوفان و روان شناسان دنیا زمان را با آن تجربه می کنند، بیان خودش را در مورد زمان شرح داد. به هرحال کانت ارتباط بین رفتار آدمی و مفهوم زمان را مطالعه کرد. تفکراو از زمان به فرایند اجتماعی شدن خیلی وابسته بود. قوانین جامع که در همسان کردن و جامع کردن زمان حضور دارند، درونی شده است. کانت زمان رایک پدیده دو بعدی درنظرگرفت: از یک سو انسان خود را با آن هماهنگ می کند و از سوی دیگر آن را ایجاد می کند (هدگر[3]، 1972؛هاسرل[4]، 1964).

انقلاب کوپرنیکی نیوتونی[5] زمان را به عنوان یک امر خطیر توجیه کرد. به عبارت دیگر زمان را به یک پدیدۀ واقعی، قابل مشاهده و قابل اندازه گیری تبدیل کرد که وابستگی زیادی به شخص ندارد. اگرچه تئوری انیشتین ماهیت غیرعینی و درعین حال شگفت انگیز و فیزیکی زمان را تفسیرکرد، اهمیت روان شناختی این پدیده وابسته به یک مباحثه برای فیلسوفان، روان شناسان و دانشمندان فیزیک تبدیل شد (سادن درف و کاربالیز[6]، 1997).

 

2-2-2-1مفهوم چشم انداز زمان[7]

زمان حقیقتی است که با وجود انسان پیوند یافته است و انسان همیشه خود را در چنبره آن می یابد، گویا انسان اسیر زمان است، و راهی برای بیرون رفتن از این اسارت ندارد. یکی از کلیدهای موفقیت در زندگی، داشتن دانش و مهارت لازم در زمینه استفاده بهینه از زمان است. مدیریت زمان عبارت است از آگاهی به علم و فن و هنر استفاده بهینه از زمان و انجام کارها و امور به طور اثربخش و به موقع(به پژوه، 1390، 6).

هر فعالیت بشر، جنبه های زمانی را در برمی گیرد. در واقع برتری انسان نسبت به سایر موجودات زنده این است که ما توانایی سفر در زمان را داریم (سادن درف، 1994). ضرب المثل ایتالیایی: مردم زمان را می سنجند و زمان، مردم را می سنجد. زمان فقط یک پدیده فیزیکی نیست ولی فضا برای بحث روانی باز است (جیمز1890؛به نقل ازبلاک، 1990). مشاهده گذر زمان ممکن است یکی از عملکردهای پیشرفت انسان باشد، که این امری حیاتی در ارزیابی عملکردهای شناخت انسان بود (سادن درف و کاربالیز، 1997).

کوربالیس[8](1997) اظهار داشت که نظارت بر زمان، عملکرد شناختی را در پی دارد. از آن جایی که زمان

به طور مستقل درشخص وجود ندارد و در واقع یک ساختار روانی است، پس این یکی از آن دسته مفاهیم است که توسط فرد دائما شناخته و تصفیه می شود (بلک[9]، 1990). ویلیام جیمز زمان را به عنوان یک امر اساسی در روانشناسی در نظر گرفته و یک فصل کامل را به ادراک زمان اختصاص داده است. کورت لوین درایده روانشناسی، رفتار گرایی را به یک کانون محدود بر پایه نتیجه رفتاری تجربه های زمانی تبدیل شده می داند این نمای محدود توسط لوین[10] (1942) که نظریه هایش سازگاری بیش تری با آن فیلسوفان ذاتی داشت رد شد. مدل فضایی زندگی کورت لوین شامل تاثیر هر دو زمان گذشته و آینده بر روی رفتارهای رایج وی درآن زمان بود. لوین(1951) چشم انداز زمانی را به عنوان نماهایی که یک کلیت از نماهای فردی که در یک زمان معین داده شده و در گذشته و آینده رخ داده است، تعریف کرد. این مجموعه دیدگاه ها همه قالب های زمانی که درون زمان ارائه شده اند، وابسته به تصورات بوداهایی که ساکن شرق خاورمیانه هستند که در مورد زمان که بیش تر مدور (دایروی) است، می باشد. مفهوم دایروی بودن زمان، همان مبحث تناسخ است که بیش تر در تفکر شرق ریشه دارد. در این دیدگاه انسان چند مرتبه از صور مختلف پا به عرصه وجود گذاشته، و با صور و حالات مختلف زمان، حیات برای او تکرارمی شود تا این که نهایتا با تحمل رنج ها و مراودت های دنیوی رستگار شده و به حقیقت بپیوندد و البته این دیدگاه سرانجامی برای بشر قائل است و فلسفه درآخر به انجام می رسد. (سی اماستم[11]، 1975؛به نقل ازفیلیپ وهمکارن، 1999) و دیدگاه سنتی غرب که عبارت است از زمان در یک ارزیابی خطی ثابت می گذرد، هم چنان اصلاح نشده باقی مانده است و می ماند. اخیرا نوتین[12] (1985-1964) از فضای زندگی لوین که در یک بازه زمانی معین بود، پشتیبانی کرد. فضایی که وقایع گذشته و آینده خیلی با رفتار ارائه شده درتماس بود که آن ها در واقع، ارائه شده در مرحله عملکرد شناختی رفتاری بودند. بعدها فرایس[13](1975؛به نقل ازآلسیو، 2000) روشی  را مورد بررسی قرار داد که انسان خود را با زمان مطابقت می دهد. و موقعیت انتزاعی ایجاد می کند او سه سطح از واکنش را نشان داد:

1)زمان روانشناسی[14]

2)گذر زمان یا درک زمان[15]

3)انتظارزمان[16]

 

با نگرش به مرحله سوم (انتظار زمان )فرایس، مفهوم زمان را درغالب وسعت ومحدود کردن درنظر می گیرد که شامل  فاکتورهای شناختی وانگیزشی می باشند که با زندگی واقعی در ارتباط هستند و در نتیجه مفهوم زمان به تجربه زمان[17] تبدیل می شود. وهمچنین لوین بر تاثیر چشم انداز زمان بر موقعیت روان شناسی تاکیدکرد. واین مفهوم توسط فرانک[18](1939، به نقل ازریسی بیتی، 1988)، کسی که آن را به عنوان گذر زمانی که شامل یک رفتار شخصی و گسترش بازنمایی آن در گذشته و آینده تعریف کرده بود تائید شد (ریسی بیتی، 1988).

چشم انداز زمانی طبق نظر زیمباردو بوید، فرایند ناهوشیاری است که به موجب آن تجارب شخصی و اجتماعی در طبقات زمانی گذاشته می شوند و با این که اثرش بر بسیاری از رفتارهای آدمی شناخته نشده اما قدرتمند و فراگیر است در واقع مفهوم چشم انداز توصیف می کند که چطور افراد حوادث آینده را مفهوم

سازی می کنند (اپل[19]، بندورا[20] و زیمباردو[21]، 1999، زیمباردو، 1994؛ به نقل از شورز[22] و اسکات[23]، 2007 ).

گون زالز[24] و زیمباردو (1985) باور داشتند راهی که ما برای جدا و تقسیم کردن و یا احاطه کردن قطعات زمان جستجو می کنیم، یکی از قدیمی ترین و فراگیرترین ویژگی تجربیات انسان می باشند. از آن جایی که علاقه به زمان، بسیار افزایش داشته، پژوهشگران واژگان فنی برآمدند تا رویه های مختلف آن را شرح دهند. این لزوما باعث گیجی و بیگانگی نمی شود اما چند مفاهیم مبهم و سازه ها به مطالعه زمان موجود مربوط می شدند (نوتین[25]، 1985 ).

چشم انداز زمانی یک ساختار روان شناختی است که تاثیر درک از گذشته، حال و آینده را بر تصمیم ها و عملکرد افراد توصیف می کند. ( زیمباردو وبوید، 1999) نگرش زمان، چشم انداز زمان، تشخیص موقعیت زمان، ادراک زمان غالبا با هم مترادف بوده واغلب به جای یکدیگر به کار می روند (هالبرت و لنز، 1988).

بخش هایی دیگر از قبیل حس زمان، تجربه غیر عینی زمان، همه به تفکری اشاره دارند که اشخاص از گذر زمان آگاهی داشته باشند و امکان دارد زمان را بطور خام به دوره ها و قالب هایی تقسیم کنند. هنگامی که نگرش زمانی، واکنش انفعالی به سوی قالب های زمانی به زمان گذشته، حال و آینده است (نوتین، 1985).

نوتین (1985) مفهوم زمان را به عنوان داوری بخشی از خود زمان تعریف می کند. اما مشاهده می کند چشم انداز زمانی به عنوان یک ساختار پیچیده از چند ریز عامل به نام های گستردگی، بنیان گذاری و واقع‎گرایی که می تواند برای هر دو چشم انداز گذشته و آینده مورد استفاده واقع شود قابل تقسیم بندی می‎باشد (همان منبع).

زیمباردو و بوید(1999)چشم انداز زمانی رایک گرایش شناختی و غیر انتزاعی تلقی می کنند که با تاکید بر گذشته، حال وآینده تصمیم گیری افراد راتحت تاثیر قرار می دهد. والاس چشم انداز زمانی را به عنوان ایجاد ترتیب زمانی رخدادهای شخصی در نظر گرفت که به گذشته وآینده تقسیم می شود (مارگارت[26]، 1988).

به طور کل چشم انداز زمانی یک سازه روان شناختی است و چگونگی ادراک یا ارزیابی شخص از گذشته، حال و آینده را مشخص می کند. این سازه ساختار شناختی ناهوشیاری هست که اهداف کوتاه مدت وبلندمدت افراد را تحت تاثیر قرار می دهد و شامل ابعاد زمانی گذشته (مثبت یا منفی)، حال (لذت گرا یاقضاو قدری) و آینده است (زیمباردو و بوید، 1999).

2-2-2-2چهار چوب چشم انداز زمان

زمان تنها یک پدیده ی فیزیکی نیست، بلکه جریانی رو به تفسیر روانی است (جامس[27]. 1880/1950). در واقع سودن دورف و کوربالیز [28](1997) خاطر نشان کردند که نظارت زمان بنیان گذار عملکرد شناختی است. بنابراین، یادگیری مقابله با زمان، هم در سطح ذهنی و هم در سطح عینی بسیار حیاتی است چون زمان به طور مستقل از فرد وجود ندارد و در واقع یک ساختار روانی است، پس موردی است که فرد بطور مداوم با آن آشناست و آن را تصحیح می کند (بلاک[29]. 1990). گنزالس و زیمباردو[30] (1985) براین باورند که مسیری که در آن ما به دنبال جداسازی و تقسیم یا محاصره تکه های زمان هستیم یک ویژگی قدرتمند و فراگیر از تجربه ی انسانی است.

همزمان که علاقمندی به مطالعه ی زمان افزایش یافته است به همان میزان استفاده ی محققان واژه شناسی به منظور توصیف جنبه های مختلف نیز افزایش بیش از اندازه ای داشته است (والس و رابین[31] 1960. هورنرس[32] 1973. هالبرت و لنز[33] 1988. ناتلین[34] 1985 ). اصطلاحات دیگر مانند احساس زمان، تجربه ی ذهنی و تجربه ی زمانی تمامی نقاط این مفهوم است که افراد از گذشت زمان آگاه هستند (ناتلین، 1985). جهت گیری زمان با تعیین اینکه یک فرد به کدام یک از این چارچوبهای زمانی تمایل دارد، ارتباط دارد (دوولدر[35]، 1979). ناتلین (1985) مفهوم زمان را به عنوان قضاوت و قاضی مسیر خود زمان تعریف می کند، اما چشم انداز زمان را به عنوان ساختاری پیچیده برای 4 عامل جزئی و زیرین با نام توسعه، ساختار، واقع‎گرایی که می تواند هم در چشم انداز گذشته و هم چشم انداز آینده به کار رود، می بیند. تمرکز بر اینکه چگونه زیمباردو و همکارانش TP را تعریف و اجرا می کنند انتخاب می کند. اینجاست که TP به صورت “شیوه ای که در آن افراد، فرهنگها، بخش جریان تجربه ی فردی در دسته های زمانی متمایز از گذشته، حال و آینده” می باشد (زیمباردو. 1997 – 2008 ). زیمباردو و همکارانش همچنین به بررسی این قالبهای زمانی گذشته، حال و آینده به طور کامل با توسعه و گسترش مقیاسی برای اندازه گیری چشم انداز زمان، با نام پرسشنامه چشم انداز زمان زیمباردو پرداختند.

در اینجا چارچوبهای زمانی آینده، حال و گذشته به 5 زیر مجموعه تقسیم شده اند.

در ابتدا چارچوب زمانی گذشته منفی وجود دارد. این مورد یک نگرش بدبینانه را در برابر گذشته و احتمالا تجربه ای آسیب زا از وقایع زندگی را بازتاب می دهد. در ثانی، گذشته ی مثبت  است که بیشتر با یک نگرش احساسی و مثبت از گذشته ی فرد مشخص شده است. ثالثا، حال لذت گرا با تمایل به لذت خود بخودی با توجه اندکی به خطر یا نگرانی برای عواقب آینده ارتباط دارد. سپس قالب حال جبری وجود دارد که به عنوان عدم امید به آینده و اعتقاد به اینکه نیروهای غیر قابل کنترل، سرنوشت را تعیین می کنند، تعریف شده است. و بعد پنجم و نهایی، آینده است که با وابستگی به پاداش رخ می دهد که به عنوان نتیجه‎ی دستیابی به اهداف بلند مدت خاص رخ می دهد.

 

2-2-2-3 چشم انداز زمان گذشته

زیمباردو و بوید[36] (1999)، دو رویکرد به زمان گذشته را تشخیص داده اند. چشم انداز زمان گذشته ی منفی بازتابنده ی یک نگرش عموما ناراضی و تنفر از گذشته است که با ثبات احساسی، اعتماد به نفس ارتباط منفی و با افسردگی ارتباط مثبت دارد.

چشم انداز مثبت زمان گذشته، بازتابنده ی یک نگرش احساسی و گرم به گذشته و ارتباط مثبت با اعتماد به نفس دارد. چشم انداز زمان گذشته ی افراد با تمرکز بر نگرش کلی افراد ( مثبت و منفی ) از گذشته فعالیت کرده است (زیمباردو و بوید. 1999) و بر تجربیات خاصی از گذشته نیست. چشم انداز زمان گذشته ی افراد بنابراین بر وزن متصل شده به ملاحظات مثبت و منفی در تفسیر رفتارهای خاص دور – آینده تاثیر ندارد (زیمبارد 1997. هنسان[37]، 2006. کلاپورس[38]، 2008).

 

2-2-2-4چشم انداز زمان حال

افراد زمان گرای حال حاضر بر زمان حال تمرکز می کنند، چون آنها هیچ کنترلی را بر زمان آینده ندارند. چشم انداز زمان حال بنابراین به احتمال زیاد تنزیل ملاحظات ممکن -“چگونگی” نتیجه ی رفتاری – را در هنگام استنباط رفتار آینده ی دور افزایش می دهد (تراپ و لیبرمان[39]، 2003). علاوه بر این، چشم انداز زمان حال لذت گرا بر نگرش ریسک پذیری نسبت به زمان و زندگی (کئوگ[40]، 1999) و جهت گیری به سوی لذت بردن از زمان حال، با نگرانی و توجه کمی برای نتایج و عواقب آینده دلالت دارد (زیمباردو و بوید، 1999 زیمباردو ایتال، 1997). بر همین اساس، از مردم لذت گرای حال حاضر انتظار می رود تا وزن بیشتری را به ملاحظات مطلوب مثبت از یک محصول جدیدشان – منافع و مزایای کاربردی و سمبلیکی محصول – هنگام استنباط رفتار خرید از راه آینده دور، با در نظر گرفتن توجه کمی به عدم قاطعیت محصول ضمیمه نمایند(کاستانو، 2008).

بنابراین، بیشتر مشتریان حال لذت گرا احتمالا اهداف خرید بیشتری را ابراز می نمایند و بنابراین سازگاری و انسجام رفتاری هدفمند کاهش می یابد.

در مقابل، چشم انداز زمان حال جبری نشان دهنده ی یک نگرش ناامیدانه و درمانده به آینده است که با اعتقاد براین که آینده مقدر است برای فعالیت های فردی غیرقابل نفوذ است، توام می باشد (زیمباردو و بوید، 1999). آنها به مقادیر نگرانی نمره ی بالایی دادند. بنابراین، هنگامی که درباره ی نیتشان برای خرید یک محصول در آینده پرسش شده است، از افراد حال جبری انتظار می رود که وزن بیشتری را به ملاحظات منفی دارای محصول جدید – عدم قطعیت محصول و نگرانی مربوطه- باوجود رفتار خرید تفسیری آینده دور، با توجه کمی به عملکرد و مزایای سمبلیکی محصول الحاق نمایند ( کاستانو، 2008). بنابراین مصرف کنندگان حال جبری بیشتر احتمالا قصد خرید کمتری را بروز می دهند و در نتیجه ثبات رفتاری – قصدی کمتری دارند.

 

2-2-2-5چشم انداز زمان آینده

با یک چشم انداز زمان آینده، رفتار فردی با تلاش برای اهداف آینده و پاداشها حکمفرما بوده است (زیمباردو و بوید، 1999). تصمیمات فردی آینده گرا در هر لحظه داده شده است تا حد زیادی تحت تاثیر بازنمایی ذهنی انتزاعی از پیامدهای آینده و نگرانی هایی درباره ی مسئولیت، منافع اطمینان و اعتماد و خسارت هاست (استریتمان[41]، 1994). این چشم انداز مربوط به نتایج مختلف مثبت است، نظیر دستاورد برتر، وضعیت اجتماعی- اقتصادی بالا و رفتارهایی با خطر کمتر (کئوگ ایتال، 1999). وبه طور مثبت با وجدان و در نظر گرفتن رویدادهای آتی ارتباط دارد. علاوه بر این افراد آینده گرا، ثبات را ترجیح می دهند.

زمانی که درباره ی پا سخشان برای خرید یک محصول جدید پرسش می شود، در تلاششان برای دقت، مردم آینده گرا احتمالا هم مطلوبیت (“چرا”) و هم مشاهدات امکان پذیری ( چگونه ) را در هنگام استنباط رفتار خرید آینده را موزون می کنند. در حالیکه ملاحظات و مشاهدات مطلوبیت احتمالا ملاحظات امکان سنجی را در هنگام استنباط رفتار آینده شان زیاد از حد سنگین می کند، چشم انداز زمان آینده به احتمال زیاد ملاحظات تنزیل امکان سنجی را کاهش می دهد.

علاوه براین، افراد آینده گرا احتمالا وزن های مثبت و منفی ملاحظات مطلوب را متعادل قرار می دهند. همانگونه که مردم تمایلی کلی و عمومی به غلو اهدافشان دارند (لیبرمن و تراپ[42]، 1998)، از بیشتر مردم آینده گرا انتظار می رود تا قصد خرید کمتری را از خود نشان دهند اما ثبات رفتاری هدفدار و مقصود بالاتر در افراد زمان گرای آینده کمتر می شود.

 

[1]. Janet

[2]. Ricci Bitti

[3]. Hedegger

[4]. Husserl

[5]. Copernican Newwtonian

[6]. Suddendorf    And   Carbalis

[7]. Time Prespactive

[8]. Korbalize

[9]. Black

[10]. Lewin

[11]. See Omastem

[12]. Nuttin

[13]. Fraisse

[14]. Physicohogical Time

[15]. Time Past Or  Percepation Of Time

[16]. Speculation On  Time

[17]. Time Experience

[18]. Frank

[19]. Apple

[20]. Bandora

[21]. Zimbardo

[22]. Shores

[23]. Skott

[24]. Gownzales

[25]. Nuttin

[26]. Megrath

[27]. James

[28]. Suddendorf & Corballis

[29]. Block

[30]. Gonzales & Zimbardo

[31]. Wallace & Rabin

[32]. Hoornaert

[33]. Hulbert & Lens

[34]. Nutlin

[35]. dolowerd

[36]. Boyd

[37]. Henson

[38]. Klapporth

[39]. Trope  and Liberman

[40]. Keogh

[41]. Strathman

[42]. Liberman & Trope

مولفه های فرسودگی زناشویی

مولفه های فرسودگی زناشویی:

پاینز(1996)، برای فرسودگی زناشویی سه مولفه مشخص کرد : خستگی جسمانی، تحلیل روانی، ازپا افتادن روانی :

1-7-2-2  ازپا افتادن جسمی :

فرسودگی بدنی ناشی از دلزدگی به صورت خستگی مزمن بروز می کند که با خواب رفع نمی شود. این افراد گرفتار کابوس شبانه می شوند. برای به خواب رفتن، از قرص خواب استفاده می کنند، بعد از بیدار شدن خسته وکسل و بی حالند و معمولاً سردرد شدید دارند، گاهی دچار دردهای شکمی یا کمر درد می شوند. مستعد ابتلا به انواع بیماری ها بوده و مرتباً دچار سرماخوردگی می شوند، ممکن است پرخوری یا کم خوری داشته باشند.

2-7-2-2  تحلیل عاطفی :

احساس تباه شدن می کنند و آزرده و دلسردند. علاقه ای به توضیح دادن چیزی ندارند و اقدامی برای مشکلاتشان نمی کنند. امیدی به بهبود روابطشان ندارند. زندگی برایشان تهی و بی معناست، اغلب افسرده اند. احساس می کنند برای ایجاد هر نوع تغییری، بی یار و یاورند. انگیزه ای برای تغییر خودشان ندارند. احساس در دام افتادن می کنند. در موارد شدید، احساس یأس و بیهودگی می تواند منجر به آشفتگی عاطفی ویا انگیزه خودکشی شود.

3-7-2-2  از پا افتادن روانی :

از پا افتادن روانی ناشی از دلزدگی یا فرسودگی معمولاً به شکل کاهش خودباوری و نظر منفی گرایانه نسبت به  روابط، بخصوص رابطه با همسر تظاهر می یابد. افرادی که با عشق ازدواج می کنند ولی با شروع زندگی، بطور دردناکی به کوچکترین کارهای طرف مقابل توجه می کنند و هیچ چیز برایشان مثل گذشته نیست، دچار از پا افتان روانی می شوند. احساس یأس وسرخوردگی فقط به همسر محدود نمی شود بلکه در مورد ناکامی خودشان احساس وحشتناکی دارند. وقتی تصویر خود را در آینه نگاه می کنند، چی وچروکهایشان را می بینند و خودشان را دوست ندارند ایناحساس روی زندگی شان، احساساتشان در مورد سایر افراد، آینده و توانایی عشق ورزیدنشان تأثیر می گذارد. .(پاینز،1996، ترجمه ی شاداب،1381).

 

 

8-2-2  علائم فرسودگی زناشویی :

مبتلایان به فرسودگی زناشویی احساس می کنند که از نظر هیجانی تباه شده اند، آزده خاطر و دلسردند، علاقه ندارند چیزی را توضیح بدهند ویا در جهت حل مشکلات گام بردارند. تصور می کنند که دیگر برای آنها در رابطه شان نقطه امیدی باقی نمانده است. لذا روز به روز ناراحت تر می شوند . ازنظر آنها هر روز بدتر از روز قبل است. زندگی را بی ارزش وبی معنا می دانند. اغلب افسرده اند و اگر هم نیروی کمی برایشان باقی بماند آن را صرف کار و فرزندانشان می کنند. به ایجاد هیچ نوع تغییر و تحولی در رابطه شان امید ندارند واحساس می کنند که برای هر تغییری بی یار ویاور هستند و در دام افتاده اند.(پاینز،1996، ترجمه ی شاداب،1381)

افراد دلزده ممکن است احساس که با وجود تلاش فراوان کمتر به نتیجه ی دلخواهشان می رسند. آنها ممکن است نسبت به حالت عادی، زودتر خشمگین شوند واحساس کنند که توانایی خوشگذرانی و حس شوخ طبعی شان را از دست داده اند .

 

نیلز[1] (2009)، برای وجود فرسودگی 13 نشانه معرفی می کند که عبارتنداز :

  1. خستگی مزمن -فرسودگی- احساس از پا افتادن از نظر جسم
  2. عصبانیت نسبت به دیگران
  3. انتقاد کردن از خود به علت تحمل کردن درخواستهای دیگران
  4. عیبجویی، منفی گرایی، تحریک پذیری
  5. احساس تحت فشار بودن از هر طرف
  6. به آسانی عصبانی شدن در مورد موضوعات کم اهمییت
  7. سردردهای متناوب و آسیب های گوارشی
  8. افزایش یا کاهش وزن

9 .    بی خوابی و افسردگی

  1. تنگی نفس
  2. بد گمانی
  3. احساس عجز و ناتوانی
  4. احساس خلاء عاطفی

 

همچنین گورکین (2009) معتقد است نشانگان فرسودگی عبارتند از: عدم اعتماد و اطمینان در مورد آینده و در کنار یکدیگر بودن، درماندگی برای بهبود اوضاع، حس عمیق آسیب پذیری، تجربه ی یک حس عمیق از دست دادن، احساس اینکه هیچکس آنها را درک نمی کند، اجتناب از کشمکش، مشخص نبودن حد ومرز .عدم توانایی در نه گفتن.(به نقل از نیازپور،1388).

کایزر[2]، در ضمن پژوهشی چند مرحله ای برای تعیین مراحل و فرایند های شناختی، عاطفی و رفتاری فرسودگی زوجین نشان داد که اگرچه تغییرات زیادی در احساسات و افکار و رفتار طی فرایند سرخوردگی اتفاق می افتد، ولی بعضی از افکار غالباً در همه ی مراحل تکرار می شوند، که از جمله ی این افکار تکرار شونده، تمرکز بر ویژگی های منفی همسر است، بنابراین کایزر معتقد است علاوه بر کاهش صمیمیت عاطفی وشیوه های حل تعارض ناکافی،اسنادهای مکرر مشکلات به همسر یکی از عوامل مهم بروز فرسودگی در زوجین است. در واقع در این وضعیت حساسیت زوجین به رفتارهای منفی همسر بیشتر از معمول می شود.(شریفی و همکاران،1390).

 

 

9-2-2  پدیدآیی و مراحل تحول فرسودگی زناشویی :

بسیاری از همسران زندگی خود را با عشق آغاز می کند در این زمان هرگز به این موضوع فکر نمی کنند که روزی ممکن است شعله عشق آنها به خاموشی بگراید .الیس [3]عنوان می کند که ممکن است زمانی عشق افسانه ای آنها کمرنگ شود و این درست زمانی است که فرسودگی آغاز شده است .(بختیارپور و عامری،1389). انباشته شدن فشارهای روانی تضعیف کننده ی عشق، افزایش تدریجی خستگی و یکنواختی و جمع شدن رنجش های کوچک به بروز فرسودگی کمک میکند.(اسدی و همکاران،1392).

ایدلوچ و بروسکی فرسودگی را به عنوان سرخوردگی پیشرونده در نظر میگیرند که شامل 4 مرحله تصاعدی است :

1.اشتیاق

2.ایستایی ورکود

3.ناامیدی

4.بی احساسی و بی علاقگی.(خاکسار،1393).

در حقیقت فرسودگی با عدم تعادل میان منابع و تقاضا شروع می شود ، یک ناهمخوانی میان انتظارات و  ایده آل های افراد از یک سو و واقعیات از سوی دیگر، نتیجه ی ناهمخوانی نیز استرس است. استرس ممکن است به طور آگاهانه و هوشیارانه مشاهده شود یابه طور ناآگاهانه در مدت طولانی پایدار بماند و به مرور زمان در حالتهای مختلف بروز کند. به تدریج برای افراد فشارهای عاطفی، خستگی های مزمن و فرسودگی شروع می شود. مرحله ی سوم شامل تغییراتی در نگرشها و رفتارها می شود، در این مرحله است که افراد نگرش هایشان بخصوص در مورد زندگی مشترکشان و همسرشان  تغییر می کند ونتیجه ی فرایند چیزی جز فرسودگی نمی شود.(نیازپور،1388).

 

 

10-2-2  علل و عوامل ایجاد فرسودگی زناشویی :

عوامل متعددی روابط زناشویی بین زوجین را در گذر زمان تهدید می کند و سبب فرسایش عشق و صمیمیت در بین همسران و در نتیجه فرسودگی زناشویی در آنها می شود. یکی از این عوامل، تاثیر توقعات و انتظارات است، توقعاتی که به دنبال عشق رویایی به وجود می آیند، همیشه جزئی از اعتقادات شخصی است. این تو قعات ممکن است آگاهانه و یا ناآگاهانه، به بیان آمده یا پنهان، فردی یا دو طرفه باشند.(پیرفلک و همکاران، 1393).

درمورد اینکه عوامل فرسودگی چیست و چه مواردی را می توان علل اصلی ایجاد فرسودگی یا فرسودگی زناشویی دانست، تحقیقات بسیاری انجام شده است؛ از آن جمله:  تصورات رویایی از (پاینز،1996)، عدم توانایی حل تعارضات زناشویی واثرات زیان بار آن بر سلامت فیزیکی و عاطفی زوجین (ماهونی،2006؛ به نقل از شریفی و همکاران،1390)، زوال خانواده ی گسترده، تغییر نقش های زن و مرد (پاینز،1996)، باورهای ارتباطی (ادیب راد ،1384) و…

اما فاکتورهای اصلی که در بروز فرسودگی نقش دارند عبارتند از:

  • زمانی که فرد خود را تحت فشار احساس می کند تا همیشه موفق باشد .برای مثال به عنوان یک همسر خود را تحت فشار احساس می کند تا به وسیله همسرش همیشه کامیاب شود .
  • فرد نیاز دارد تا دوباره و دوباره تحریک شود تا از احساس خستگی در ازدواج جلوگیری کند .
  • زمانی که یک قسمت از آن زندگی زناشویی (روابط جنسی ، وظایف والدینی ،همراهی و مصاحبت ) بطور نامتناسب برای فرد مهم است .
  • زمانی که اهداف ،نامشخص و غیر واضح است و زمانی که اهداف یک خانواده در فاصله دور و نزدیک به حرکت در عقب و جلو ادامه می دهد .(نیازپور ،1388)

[1] .Niels

[2] .Kaiser

[3] .Ellis

رابطه نظم جویی هیجان و استرس و اضطراب

تنظیم شناختی هیجان

استراتژی تنظیم شناختی هیجان استخراج آگاهانه  یا ناآگاهانه  پاسخ شناختی به وقایع هیجان هستند. برای رویدادهای خود به خودی و یا تجربه عاطفی در افراد می باشد( کمپیل، سیلیس، 2007؛ به نقل از آلداو، تولن، هوکسما[1]، 2010). در سال های اخیر مقدار قابل توجهی از رابطه بین منش و اختلالات روان به استفاده از استراتزی تنظیم هیجان باز می گردد. از جمله می توان به افسردگی( گارنفسکی و کرایج، 2006)، و اضطراب فراگیر( آلداو ، تولن و هوکسما، 2010) اشاره کرد. به طور کلی چند استراتژی تنظیم هیجان شناختی استدلال شده است که ارتباط منفی با آسیب شناسی روانی دارد. در حالی که دیگر استراتژی ها به حالت و نگهداری اختلالات روانی همراه شده است. نظریه استرس و مقابله( بیلینگز و موس، 1981)، و رویکردهای شناختی و رفتاری در اوایل درباره آسیب شناسی روانی پیشنهاد شد. ارزیابی و حل مسئله در سراسر بافت اختلالات وجود دارد. ارزیابی مجدد شامل تفسیر مثبت از یک موقعیت استرس زا به عنوان راهی برای کاهش پریشانی است( آلداو همکاران، 2010).

در مدل تنظیم هیجان استراتژی  ارزیابی، منجر به واکنش های احساسی و فیزیکی مثبت به هیجانات و محرک ها می باشد و در درمان شناختی و رفتاری در اضطراب و افسردگی سعی می شود که بر روی مهارت های ارزیابی تمرکز شود. پاسخ حل مسئله تلاش آگاهانه برای تغیر یک موقیت استرس زا یا حاوی پیامدهای آن می باشد. اقدامات حل مسئله می تواند شامل شناخت یک مشکل و با جهت گیری به سمت حل مسئله به عنوان راه مداخله با شرایط استرس زا باشد. حل مسئله می تواند اثرات مفیدی بر روی هیجانات یا تغییر و یا از بین بردن عوامل استرس زا، گرایش کم حل مشکل، مهارت ضعیف حل مشکل که می تواند با افسردگی و اضطراب همراه باشد.آموزش مهارت حل مسئله یک حل درمان شناختی و رفتاری برای این اختلالات است، در مقابل این استراتژی های ناسازگارانه  سرکوب افکار ناراحت کننده ، مدت طولانی است که به عنوان یک پاسخ ناسازگارانه به عنوان یک پاسخ ناسازگارانه به انواع عوامل استرس زا و یک عامل خطرزای آسیب شناسی روانی مطرح شده است( کاوار و همکاران، 1989؛ به نقل از آلداو و همکاران، 2010).

2-4-1-2 تنظیم هیجان و سلامت

تنظیم هیجان شناختی به شیوه شناختی، مدیریت و دست کاری ورود اطلاعات فراخوانده اشاره دارد( وکسنر، گروس، 2005؛ به نقل از حسنی و میر آقایی، 1391) به عبارت دیگر، راهبردهای تنظیم شناختی هیجان به نحوه تفکر افراد پس از بروز یک تجربه منفی یا آسیب زا برای آن ها اطلاق می شود( حسنی و همکاران، 1387). در سال های اخیر گارنفسکی و کرایج( 2003)با بازنگری انتقادی پیشینه پژوهش در  زمینه راهبردهای مقابله شناختی، نه راهبرد متفاوت تنظیم شناختی هیجان از جمله خودسرزنش گری، پذیرش، نشخوارگری، تمرکز مجدد مثبت، کم اهمیت شماری، فاجعه نمایی و سرزنش گری را به صورت مفهومی شناسایی کرده اند( حسنی و همکاران، 1391).

به لحاظ نظری راهبردهایی شناسایی کرده اند، راهبردهای خود سرزنش گری، نشخوارگری، فاجعه نمایی، سرزنش گری به عنوان راهبردهای سازش یافته تنظیم شناختی هیجان در نظر گرفته می شوند. در حالی که راهبردهای پذیرش، تمرکز مجدد بر برنامه ریزی، ارزیابی مجدد مثبت و کم اهمیت شماری تحت عنوان راهبردهای سازش یافته تنظیم شناختی هیجان مطرح می شوند( حسنی و همکاران، 1391). تنظیم هیجان به طور گسترده ای با آسیب شناسی روانی هم بسته شده است. اختلالات اضطراب و افسردگی به طور گسترده ای به عنوان نتیجه مشکلات در تنظیم هیجان پذیرفته شده است( آلداو و همکاران، 2010). نظریه پردازان استدلال می کنند که افرادی که به طور مؤثر نمی تو.انند مدیریت هیجانی در پاسخ به حوادث روزمره خود را به دست گیرند در صورت تشخیص ابتلا به افسردگی و اضطراب تجربه طولانی تر و شدیدتر دوره های پریشانی را دارند( مثین و همکاران، 2007).

تنظیم هیجان به عنوان پردازش آگاهانه یا نا آگاهانه  هیجانات تعریف شده است که به تناسب خواسته های زیست محیطی افراد پاسخ می دهند( کمپل، مارس، بارلو، 2007). افراد استراتژی های متفاوتی برای تغییر اندازه و یا نوع تجربه هیجان و یا رویداد هیجانات خود استفاده می کنند، روند تنظیم هیجانات  متمایز از روند ایجاد هیجان تعریف می شود( گراس و تامپسون، 2007؛ به نقل از آلداو و همکاران، 2010).

 

3-4-1-2 مفهوم واکنش هیجانی و تنظیم هیجانی

واکنش هیجانی اشاره به برانگیختگی رفتار، غدد درون ریز، پاسخ دهی سیستم عصبی مرکزی و خودکار به تغییرات در محیط دارد که برای اهداف و سلامت فرد اهمیت دارد( تامپسون، 1994). به عبارت دیگر واکنش هیجانی اشاره دارد به شدت و آستانه پاسخدهی هیجانی منفی و مثبت که افراد گرایش دارند، تجربه کنند( آیزنبرگ و فابس[2]، 1992؛ به نقل از آرنولد[3]، 2011). برای مثال کودکی با سطوح بالای واکنش هیجانی به احتمال بیشتری سطوح شدیدی از هیجانات منفی را هنگام تعارض با دوستش و سطوح شدیدی از هیجان مثبت را هنگام بازی با دوستش تجربه می کند و یا اینکه هر دو را تجربه می کند( آرنولد و همکاران، 2011).

گراس و تامپسون( 2007)، می گویند: دیدگاه های کارکرد گرایی معاصر بر نقش های مهم هیجان تأکید دارند، به طوری که هیجان ها پاسخ های رفتاری را آماده می کنند، تصمیم گیری را موجب می شوند، باعث برآورد حافظه برای رویدادهای مهم می شوند و تعاملات بین فردی را تسهیل می کنند. در واقع هیجان ها همانطور که آسیب زا هستند، می توانند کمک کننده باشند. از طرفی پاسخ های هیجانی نامناسب بر چندین شکل از آسیب شناسی روانی و مشکلات اجتماعی دلالت دارند و به وضوح مقدار زیادی به توانایی ما در تنظیم موفق هیجان ها مربوط می شوند.

گراس و تامپسون( 2007)، می گویند: تحقیقات عصر حاضر درباره ی تنظیم هیجان در مطالعه مکانیسم های دفاعی( فروید، 1959)، استرس روانشناختی و کنارآمدن( لازاروس، 1966)، نظریه دلبستگی( بالبی،1969)نظریه هیجان ریشه دارد. تنظیم هیجان ابتدا به عنوان ساختاری متمایز در ادبیات استفاده شد، سپس متعاقباً در ادبیات بزرگسالان استفاده شد. طبق نظر تامپسون( 2007)، فرایندهای تنظیم هیجان ممکن است خودکار یا کنترل شده، هوشیار یا ناهشیار باشند.از آنجایی که هیجان فرایندی چند عنصری است که در طول زمان آشکار می شود. تنظیم هیجان شامل تغییراتی در پویایی های هیجان می شود یا شامل تغییراتی در دوره نهفتگی، مقدار و طول مدت هیجان می شود و پاسخ هایی را در رفتار، تجربه یا جنبه های فیزیولوژیکی تعدیل می کند. تنظیم هیجان بسته به اهداف  فرد می تواند هیجان را تعدیل، تشدید یا حفظ کند. همچنین تنظیم هیجان می تواند هنگامی که هیجان آشکار می شود، درجه به هم پیوستگی عناصر پاسخ هیجان را تغییر دهد. مانند زمانی که در غیاب رفتار چهره ای، تغییرات زیادی در تجربه هیجانی و پاسخدهی فیزیولوژیکی اتفاق می افتد.

4-4-1-2 هیجان و نظم جویی هیجان

هیجان به انواع گسترده ای از پاسخ ها اطلاق می شود که می تواند از خفیف تا شدید، مثبت تا منفی، عمومی تا خصوصی، کوتاه مدت تا بلند مدت، ابتدایی( واکنش هیجانی ابتدایی) تا ثانوی( تبدیل یک واکنش هیجانی به یک واکنش هیجانی دیگر) تغییر یابند( کرینگ[4]، اسلوان[5]، 2010). هر هیجان شدید چند مؤلفه کلی دارد. یکی از مؤلفه های آن، تجربه شخصی ما از هیجان است. یعنی حیات عاطفی یا احساساتی که با هیجان همراهند. واکنش های جسمانی، دومین مؤلفه هیجان محسوب می شوند. برای مثال، وقت یفردی عصبانی است، ممکن است بدون آنکه بخواهد بدنش بلرزد و یا صدایش را بلند کند. سومین مؤلفه، مجموعه افکار و باورهایی است که با هیجان همراهند و ظاهراً به طور خودکار در ذهن پیدا می شوند. بای مثال، احساس شادی غالباً همراه با اندیشیدن درباره دلایل آن است. چهارمین مؤلفه ی تجربه ی هیجانی، جلوه های چهره است. پنجمین مؤلفه ، واکنش های کلی هیجان هستند. برای مثال، هیجان های منفی ممکن است در فرد دید منفی نسبت به جهان بیافریند. ششمین مؤلفه، پیدایش تمایل به دست زدن به کمالی معین در ارتباط با هیجان است، یعنی سلسله رفتارهایی  که هنگام تجربه هیجانی رخ می دهند مثل خشم، که ممکن است به پرخاشگری منجر شود( لازاروس، 1991).

هیچ یک از این مؤلفه هابه تنهایی گویای حالات هیجانی نیست، بلکه ترکیبی از همه آن هاست که هیجان معینی را به وجود می آورد. علاوه براین هر یک از این مؤلفه ها ممکن است بر دیگر مؤلفه ها اثر بگذارد. نظریه های کارکردی معاصر بر نقش مهمی که هیجان ها در پاسخ دهی رفتاری، تصمیم گیری، ارتقاء حافظه برای رویدادهای مهم و تسهیل تعاملات بین فردی دارند، تأکید می کنند. از سوی دیگر تجارب هیجانی نامناسب می تواند باعث پدیداری اشکال مختلف آسیب روانی( لینهان و بوهان[6]، 2007)، مشکلات اجتماعی( میکولینسر[7]، 2007) و حتی بیماری های جسمانی( ساپلوسکی، 2007) شوند. بنابراین مسائل مهم تحت تأثیر توانایی نظم جویی دقیق هیجان ها می باشد.

نظم جویی هیجان تمامی فرایندهای درونی و بیرونی مسئول نظارت ارزیابی و اصلاح واکنش های هیجانی، به خصوص حالت های شدید و زودگذر آن، به منظور نیل به اهداف فرد را در بر می گیرد و می تواند به طور خودکار یا کنترل شده، هوشیار یا ناهوشیار انجام گیرد( گروس و تامپسون، 2007). این مفهوم گسترده، فرایندها و راهبردهای تنظیمی بی شماری را در بر می گیرد که شامل ابعاد شناختی، جسمانی، اجتماعی و رفتاری می باشد( تامپسون، 1991). مطالعات مختلف نشان داده اند که نظم جویی هیجان بر نحوه تجربه و تجلی هیجان تأثیر می گذارد( گروس، 2007). نظم جویی به گونه ای فزاینده در مدل های آسیب روانی وارد شده است. پژوهش های مختلف نشان داده اند شخصی که قادر به مدیریت پاسخ های هیجانی اش به حوادثروزمره نباشد، دوره های طولانی و سختی از اختلال هایی همچون افسردگی و اضطراب را تجربه می کند( آلداو، تولن و هوکسما، 2010). به علاوه، مدل های اختلال خوردن( پولیوی و هرمان، 2003)و سوء مصرف الکل( گریکن، 2007)، پیشنهاد می کنند افرادی که در نظم جویی هیجان نظم دارند، به منظور فرار از ضعف در مهارت های نظم جویی هیجان به غذا یا الکل روی می آورند. ارتباط بین این ضعف در نظم جویی هیجان، سوء مصرف الکل و اختلال خوردن، توسط حساسیت به پاداش تبدیل می شود. به طور کلی پژوهش ها نشان دهنده این مطلب هستند که حضور راهبردهای ناسازگارانه نظم جویی هیجان، آسیب رسان تر از عدم حضور نسبی راهبردهای نظم جویی هیجان می باشد( آلداو، تولن و هوکسما، 2010).

5-4-1-2 تفاوت های فردی در نظم جویی هیجان

به دلیل این که نظم جویی هیجان در برگیرنده فرایندهای رشدی نامتجانس است، احتمالاً تفوت های فردی در نظم جویی هیجان به جای محور واحد، در طول ابعاد چندگانه رخ می دهد. برای مثال، احتمالاً افراد در دانش خود درباره نیاز به نظم جویی هیجان در موقعیت های خاص، در آگاهی آن ها درباره راهبردهای جایگزین، در انعطاف پذیری در به کاربستن راهبردهای نظم جویی مختلف و دیگر مؤلفه های کنترل هیجان متفاوت هستند. این که چرا افراد باید در تمام جنبه های نظم جویی هیجان یا در همه موقعیت ها نقص نشان دهند، نیازی به دلیل ندارد، ممکن است الگوهای فردی مهارت، دشواری و جبران حکم فرما باشند. آن چه که نیاز به تعریف روشن دارد، نظم جویی بهینه هیجان است. نظم جویی بهینه هیجان می تواند برای اهداف بالینی یا پژوهشی به عنوان یک فرایند یا برون داد تعریف شود. بسیاری از صورت بندی های نظم جویی هیجان به نظم جویی بهینه از جنبه برون دادهای آن می نگرند:فرد توان آن را دارد که هیجان ها را تحت کنترل مطلوب درآورد تا از این طریق فرصتی برای رابطه بین فردی و معاشرت پذیری، پیش قدم شدن برای روابط اجتماعی در وقت مناسب، همدلی نسبت به دیگران، جرأت مندی هنگام نیاز و یا سایر نشانه های عملکرد موفق فراهم آورد. اعتقاد بر این است که نظم جویی مؤثر هیجان ترکیبی از این رفتارها باشد و نشانه های نارسایی در نظم جویی گری هیجان معمولاً در غیاب این توانایی ها ظاهر می شوند، اما از سوی دیگر، نظم جویی بهینه هیجان می تواند به عنوان یک فرایند در نظر گرفته شود: به کارگیری راهبردهایی که منجر به باز ارزیابی سریع و انعطاف پذیر موقعیت های برانگیزاننده هیجان، دسترسی به طیف وسیع هیجان ها و جهت یابی مطلوب هدف می شوند. دراین خصوص، نظم جویی هیجان از جنبه های کیفیت هیجانی صرف نظر از سایر نتایج رفتاری آن تعریف می شود. باید به خاطر داشته باشیم که نظم جویی بهینه هیجان برای افراد مختلف در موقعیت های مختلف و با هدف های مختلف متغیر است( تامپسون، 1994؛ به نقل از امیری، 1393).

6-4-1-2 رویکردهای مداخله در مشکلات هیجانی از طریق آموزش نظم جویی هیجان

در بسیاری از موارد، روان درمانگران با مراجعینی سروکاردارند که دچار انواع مشکلات هیجانی و خلقی هستند، بنابراین به طور مستقیم به مداخله در این مشکلات می پردازند و یا به طور غیرمستقیم برای تسهیل امر درمان، مجبور به کار روی این مشکلات و برطرف ساختن آن هستند. بدین منظور روش ها و مداخله هایی را به کار می برند تا بیشترین نتیجه را دریافت کنند. از جمله این شیوه های درمانی می توان به درمان متمرکز بر هیجان، دلبستگی درمانی، درمان بینش مدار، رفتار درمانی دیالکتیک، درمان شناختی – رفتاری، تکنیک های آموزش مدیریت خشم اشاره کرد( آیوت، 2005). اما واقعیت این است که هسته مرکزی این رویکردهای درمانی همان مهارت های تحمل ناراحتی و راهبردهای نظم جویی هیجان است( بیوریگارد، لاوسکیو و یورگوین، 2001).

در دهه های اخیر، پیشرفت های قابل ملاحظه ای در درمان اختلالات هیجانی و خلقی به دست آمده است. بسیاری از این پیشرفت ها در زمینه نظریه شناختی و رفتاری حاصل شده است. در نتیجه این پیشرفت ها، الگوهای فکری و رفتاری ناسازگار. به عنوان ویژگی های اصلی اختلالات هیجانی و یکی از اهداف مهم درمانی شناخته شده اند( کمپیل، سیلس و بارلو، 2007). مشاهدات تجربی مربوط به درمان رفتاری و شناختی از این عقیده حمایت کرده اند که تغییر دادن عقاید منفی و رفتار حاصل از آن منجر به تغییر اختلالت خلقی شده است( چامبلس و همکاران، 1998؛ به نقل از صالحی، 1390).

 

 

 

7-4-1-2 رابطه نظم جویی هیجان و آسیب روانی

نظریه های کارکردی معاصر بر نقش مهمی که هیجان ها در پاسخدهی رفتاری، تصمیم گیری ارتقاء حافظه برای رویدادهای مهم و تسهیل معاملات بین فردی دارند، تأکید می کنند. از سوی دیگر تجارب هیجانی ممکن است اسیب زا نیز باشند. پاسخ های هیجانی نامناسب می تواند باعث پدیداری اشکال مختلف آسیب روانی( کمپل، سیلس و بارلو، 2007) مشکلات اجتماعی( رانیک، بارت، 2007) و حتی بیماری های جسمانی( ساپلوسکی، 2007) شوند. بنابراین مسائل مهمی تحت تأثیرتوانایی نظم جویی موفق هیجان ها هستند. همچنین مطالعات مختلف نشان داده اند که نظم جویی هیجان بر نحوه تجربه و تجلی هیجان تأثیر می گذارد( گروس، 2007). نظم جویی هیجان به گونه ای فزاینده در مدل های آسیب روانی وارد شده است( برنیام، راگاوان، لی، ورنون و گومز، 2003). پژوهش های مختلف نشان داده اند شخصی که قادر به مدیریت پاسخ های هیجانی اش به حوادث روزمره نباشد، دوره های طولانی و سختی از اختلال هایی همچون افسردگی و اضطراب را تجربه می کند( منین، هالووی، فرسکو و مور، 2007؛ به نقل از آلداو و همکاران، 2010).

تایر و لین( 2000)، مطرح کردند که تعریف اضطراب دلالت مستقیم بر نقش هیجان در بروز آن دارد. آن ها اظهار داشتند که اختلالات اضطرابی به شکست در انتخاب یک پاسخ سازگارانه و یا مهار یک پاسخ ناسازگارانه با توجه به وضعیت و شرایط آن مربوط می شوند. اختلالات اضطرابی مجموعه ای از اختلالات را شامل می شود که به طور یکسان در همه آن ها عاطفه منفی بیش از حد مشترک است( دیویدسون، 1998؛ به نقل از آمستر، 2008). دیویدسون در این باره گاه شمار عاطفی را مطرح کرد که در آن این نظر مطرح شد که هیجانات در اختلالات اضطرابی ناسازگارانه نیست. بلکه این زمان و شدت هیجانات منفی که از کارکردهای تنظیم هیجان است) در این اختلالات است که به نظر می رسد مشکل ساز باشد( کرینگ و ورنر، 2004؛ به نقل از آمستر، 2008). پیشینه پژوهشی مربوط به ارتباط تنظیم هیجان و اضطراب اجتماعی نشان می دهد که راهبردهای تنظیم هیجان با پریشانی روانشناختی مرتبط است و سازگاری بعدی فرد را پیش بینی می کند و تمرکز بر مهارت های تنظیم هیجان می تواند در پیش بینی و درمان مشکلات روانی مؤثر باشد. پژوهش های دیگر نشان داده اند که تنظیم هیجان، سازگاری مثبت را پیش بینی می کند. تنظیم هیجان سازگارانه با عزت نفس و تعاملات اجتماعی مثبت مرتبط است و افزایش تجربه های هیجانی مثبت باعث مواجهه مؤثر با موقعیت های استرس زا می شود( گراس، 2002).

ادبیات پژوهشی گویای این است که شکست در توانایی برای تنظیم هیجانات به خصوص هیجانات منفی عامل اصلی اختلالات اضطرابی است( رودیوف و هیمبرگ، 2008؛ به نقل از بندر، 2012). مفهوم قابل توجه از یافته های موجود این است که اضطراب بیشتر، به احتمال زیاد مانع استفاده از راهبردهای مؤثر تنظیم هیجان می شود( زیمرمن و جرمن و بیچارا، 2005؛ به نقل از بندر، 2012). از سوی دیگر نتایج نشان می دهد که تفاوت های جنسیتی در این باره وجود دارد. دختران که بیشتر از پسران مشکلات اضطرابی دارند، در تنظیم هیجانات خود مشکلات بیشتری را تجربه می کنند که وجود انواع مشکلات در تنظیم هیجان مؤثر و مناسب و همچنین عدم وضوح هیجانی از جمله مشکلات آن هاست. اضطراب در پسران با عدم پذیرش پاسخ های هیجانی منفی مرتبط است. این یافته ها ثابت می کند که نظم بخشی هیجانی نقش کلیدی در اضطراب کودکان و نوجوانان ایفا می کند. در پژوهش های صورت گرفته درمان های مبتنی بر افزایش درک و تنظیم هیجانات منفی نشان داده که پس از درمان، در اکثر کودکان و نوجوانان علائم اضطراب  کاهش یافته است و بهبود در تنظیم هیجانات بالابردن درک فرد از هیجاناتش باعث بهبود کلی عملکرد فرد می شود( سادوک، کندال، کومر و رابین، 2006؛ به نقل از بندر، 2012).

رابطه نظم جویی هیجان و استرس و اضطراب

هیجان نقش مهمی در جنبه های مختلف زندگی نظیر سازگاری با تغییرات زندگی و رویدادهای تنیدگی زا ایفا می کند. اصولاً، هیجان را می توان واکنش های زیست شناختی به موقعیت هایی دانست که آن را یک فرصت مهم یا چالش برانگیز ارزیابی می کنیم و این واکنش های زیستی با پاسخی که به آن رویدادهای محیطی می دهیم، همراه می شوند ( گارنفسکی، 2003).  هر چند هیجان ها مبنای زیستی دارند، اما افراد قادرند بر شیوه هایی که این هیجان ها را ابراز می کنند، اثر بگذارند. این توانایی که نظم جویی هیجان ١ نامیده می شود، فرایندهای درونی و برونی است که مسئولیت کنترل، ارزیابی و تغییر واکنش های عاطفی فرد را در مسیر تحقق یافتن اهداف بر عهده دارد( تامپسون، 1994)،  بنابراین نظم جویی هیجان، یک اصل اساسی در شروع، ارزیابی و سازماندهی رفتار سازگارانه و همچنین جلوگیری از هیجان های منفی و رفتارهای ناسازگارانه محسوب می شود( گارنفسکی، 2003). این سازه یک مفهوم پیچیده است که طیف گسترده ای از فرایندهای زیستی، اجتماعی، رفتاری و همچنین فرایندهای شناختی هشیار و ناهشیار را در بر می گیرد(گارنفسکی، 2003)،  به عبارت دیگر، واژه نظم جویی هیجان مشتمل بر راهبردهایی است که باعث کاهش، حفظ و یا افزایش یک هیجان می شوند( جرمن، 2006) و به فرایندهایی اشاره دارد که بر هیجان های کنون ی فرد و چگونگی تجربه و ابراز آنها اثر می گذارد( گارنفسکی، 2003)، از آنجایی که نظم جویی هیجان نقشی محوری در تحول بهنجار داشته و ضعف در آن، عاملی مهم در ایجاد اختلال های روانی به شمار می رود( منین، 2007).

نظریه پردازان بر این باورند، افرادی که قادر به مدیریت صحیح هیجاناتشان در برابر رویدادهای روزمره نیستند، بیشتر نشانه های تشخیصی، اختلال های درونی سازی  از قبیل افسردگی و اضطراب را نشان می دهند بنابراین می توان گفت، نظم دهی هیجان ، عاملی کلیدی و تعیین کننده در بهزیستی روانی و کارکرد اثربخش است،  که در سازگاری با رویدادهای تنیدگی ، زای زندگی نقش اساسی ایفا می کند  تا جایی که باید گفت بر کلِ کیفیت زندگی فرد اثر می گذارد( نولن، هوکسمن، 2008).

[1] Aldao, A., Nolen-Hoeksema, S., & Schweizer

[2] Fabace

[3] Arnold

[4] Kring

[5] Slian

[6]  Bohan

[7] Mikolencer

انواع تعلل ورزی و علت گرایش افراد به آن

 

5-1-2 انواع تعلل­ورزی

بحث در مورد انواع تعلل­ورزی موضوعی نسبتاً پیچیده­ای است. میلگرام (1987؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391) معتقد است که جدا کردن و تقسیم انواع تعلل­ورزی، امری ذهنی است و در عمل این موارد با همدیگر هم­پوشی زیادی دارند، به نظر او تقسیم­بندی انواع تعلل­ورزی، به خاطر راحتی درک آن است و فقط امری ذهنی است و امکان وجود همه­ی آن­چه که ما انواع تعلل­ورزی می­نامیم، در افراد وجود دارد. آن­چه سبب ایجاد مفهومی به عنوان انواع تعلل­ورزی شده است، تفاوت در مؤلفه­های شناختی، عاطفی و رفتاری است که افراد تعلل­ورز با هم دارند. در ادامه در مورد انواع تعلل­ورزی که مورد توجه پژوهشگران نیز واقع شده توضیحاتی ارائه می­شود.

 

1-5-1-2 تعلل­ورزی در تصمیم­گیری[1]

از ویژگی­های افراد تعلل­ورز تأخیر در تصمیم­گیری است. تعلل­ورزی مزمن در تصمیم­گیری باعث تعلل­ورزی مزمن در انجام وظایف می­شود. زیرا فرد تعلل­ورز نمی­تواند تصمیم بگیرد چه فعالیت­هایی را در چه زمانی و بر اساس چه اولویت­بندی باید انجام دهد (بسویک، راثبلوم و مان، 1988؛ نقل در شکفته، 1393). تعلل­ورزی در تصمیم­گیری، به وسیله­ی سه واژه تعریف می­شود: عملکرد پایین­تر از سطح استاندارد در تصمیم­گیری، آشفتگی هیجانی به خاطر تعلل­ورزیدن و تعلل­ورزی برای تصمیمات مهم و تصمیمات غیرمهم. شخصی که نتواند تصمیمات به موقع و درست برای انجام امور و تکالیف خود بگیرد عملکرد پایینی داشته، میزان زیادی از زمان و انرژی خود را هدر می­دهد و خود را به عنوان فردی ناکارآمد درک می­کند (شیرزادی، 1389).

 

2-5-1-2 تعلل­ورزی وسواس­گونه[2]

عبارت از تعلل­ورزی در گرفتن تصمیمات رفتاری است (فراری، 1991؛ نقل در شیرزادی، 1389). تحقیقات نشان می­دهد که وسواس­های فکری در افراد ارتباط زیادی با تعلل­ورزی در تصمیم­گیری دارد و وسواس­های عملی دارای ارتباط زیادی با وسواس اجتماعی و تصمیم­گیری هستند. نتایج نشان می­دهد که افراد مبتلا به تمایلات بالینی وسواس فکری و عملی در واقع دچار نوعی بی­ارادگی­اند. فردی که دچار تعلل­ورزی وسواس­گونه است، نمی­داند کاری که می­خواهد انجام دهد، درست است یا اشتباه. بنابراین یا وظیفه­اش را انجام نمی­دهد یا خیلی دیر دست به کار می­شود؛ هرچند همان موقع هم دچار تردید و شک است (فراری، 1991؛ نقل در شکفته، 1393).

 

3-5-1-2 تعلل­ورزی عمومی یا روزمره[3]

به عنوان مشکلاتی که فرد در اجرای تکالیف روزانه و ناتوانی در ساماندهی زمان و مدیریت مؤثر دارد تعریف می­شود (فراری، 1995؛ نقل در بالکیس، دورو و دورو[4]، 2009). بر این اساس فرد بدون شک در همه­ی امور روزانه­ی خود از قبیل امور مهم و یا غیر مهم تعلل می­ورزد و انجام آنها را به تأخیر می­اندازد. در واقع او به این کار عادت دارد و روال عادی زندگی او انجام دادن همه­ی وظایف در آخرین دقایق می­باشد (رضایی، 1390).

 

4-5-1-2 تعلل­ورزی روان­رنجور (نوروتیک)[5]

این نوع که به عنوان تمایل به تصمیم­گیری­های مهم زندگی معرفی می­شود (الیس و ناوس، 1979؛ نقل در حسینی و خیر، 1388) و با نارضایتی از وضع موجود، احساس عدم مسؤلیت در برابر دیگران، لجبازی با دیگران، تلاش برای جلب رضایت همگان، پرخاشگری انفعالی و عوامل هوس­انگیز و سرگرم­کننده و توقع بیش از حد از دیگران مشخص می­گردد (نینان و درایدن، 2002؛ نقل در شکفته، 1393)؛ و اشاره به یک الگوی مادام­العمر از تأخیر و تعویق در تصمیمات مهم زندگی و کامل کردن وظایف و تعهدات ­بخش­های مختلف زندگی از قبیل کار، ازدواج، روابط اجتماعی، تفریح و سرگرمی در آخرین دقایق دارد (الیس و ناوس، 1975؛ نقل در شیرزادی، 1389).

 

5-5-1-2 تعلل­ورزی تحصیلی[6]

متداول­ترین نوع تعلل­ورزی، تعلل­ورزی تحصیلی است. استیل (2007؛ نقل در شکفته، 1393) تعلل­ورزی تحصیلی را تأخیر عمدی در تکمیل یک تکلیف تحصیلی در چارچوب زمانی مطلوب یا مورد انتظار، علی­رغم انتظار بدتر شدن اوضاع تعریف کرده است. دانش­آموز ممکن است در زمینه­ی تصمیم­گیری در انجام یک تکلیف مشکل داشته باشد، یا اینکه در مورد تکلیف فکر کرده و برای آن برنامه­ریزی کند اما به آن عمل نکرده و تا زمانی که وقت آن تکلیف رو به پایان است به این کار ادامه دهد، یا ممکن است در مورد تکلیفی نه فکر کرده و نه برنامه­ریزی کند و در پایان مهلت به یادش بیاید که باید تکلیفی را انجام دهد، در این زمان است که دچار اضطراب، استرس و ناامیدی می­گردد (میلگرام، 1988؛ نقل در شکفته، 1393). نمونه­ی بارز تعلل­ورزی تحصیلی، به تعویق انداختن مطالعه­ی درس تا شب امتحان و شتاب و اضطراب ناشی از آن است (شیرزادی، 1389).

پژوهش­هایی که در مورد انواع تعلل­ورزی تحصیلی انجام گرفته، نشان می­دهد که تعلل­ورزی همیشه با نتایج تحصیلی رابطه­ی منفی ندارد؛ این بدان معناست که میزان قابل توجهی از دانش­آموزان تعلل­ورزی دارند و در عین حال، عملکرد تحصیلی خوبی هم دارند (راثبلوم، سولومون و موراکامی، 1986؛ نقل در شیرزادی، 1389).

 

6-1-2 علل گرایش به تعلل­ورزی

تقسیم­بندی ارائه شده برای علل تعلل­ورزی کامل نیست، که این به خاطر طبیعت پیچیده و تازگی این پدیده در مطالعات روانشناختی است. با این حال مرور پیشینه­ی پژوهشی در زمینه­ی تعلل­ورزی نشان می­دهد پژوهشگران به ویژگی­های فردی و محیطی توجه داشته و علل مختلفی را برای تعلل­ورزی بیان کرده­اند و گاهاً نتایج متضادی به دست آورده­اند (رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391). در ادامه به برخی از عوامل فردی و محیطی مؤثر در بروز تعلل­ورزی اشاره می­شود.

 

1-6-1-2 علل فردی گرایش به تعلل­ورزی

پژوهش­ها و نظریه­پردازی­هایی که در زمینه­ی عوامل مرتبط با تعلل­ورزی انجام شده است، به این نکته اشاره کرده­اند که بخشی از تعلل­ورزی مربوط به عوامل فردی و شخصیتی است. از جمله­ی این عوامل می­توان به این موارد اشاره کرد: روان­رنجورخویی، باورهای غیرمنطقی، خودکارآمدی و عزت نفس پایین، خودناتوان­سازی، افسردگی، برون­گرایی، انگیزش پیشرفت، بیزاری از تکلیف، ترس از شکست، فقدان مهارت مدیریت زمان، خودتنظیمی و کمال­گرایی که در ادامه توضیحات مختصری درباره­ی هریک از این عوامل ارائه می­شود.

  1. روان­رنجورخویی: روان­رنجورخویی بسیار مشابه با نگران بودن، صفت اضطراب، یا عواطف منفی است. بطور کلی پژوهشگران بیان کرده­اند افراد به خاطر اینکه ناراضی و یا مضطرب هستند در انجام تکالیف تعلل­ می­کنند، پس آنهایی که بیشتر در معرض استرس هستند بیشتر باید تعلل­ورزی کنند (استیل، 2007؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391).
  2. باورهای غیرمنطقی: باور، شناخت یا فکر غیرمنطقی یک اصطلاح کلی است که چندین دیدگاه ناکارآمد یا اضطراب­زا را دربرمی­گیرد. الیس (1973؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391) ویژگی این باورها را سنگ­اندازی در راه رسیدن به شادی و خواسته­ها، خودسری و نداشتن قابلیت اثبات یا ابطال دانست. به خاطر اینکه این باورها اضطراب­زا هستند، رابطه­شان با تعلل­ورزی مشابه با روان­رنجورخویی است. افراد با باورهای غیرمنطقی انجام وظایف خاصی را بطور فزاینده­ای ناخوشایند درک می­کنند.
  3. خودکارآمدی و عزت ­نفس پایین: خودکارآمدی به قضاوت افراد در مورد توانایی­هایشان برای سازماندهی و اجرای یک سلسله کارهای مورد نیاز برای رسیدن به انواع تعیین شده­ی عملکردها اشاره دارد (بندورا، 1986؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391). بندورا معتقد است که خودکارآمدی به شدت تحت تأثیر انتخاب­های فرد، تلاش­های وی و مدت زمانی که فرد در مواجهه با چالش­ها مقاومت می­کند، قرار دارد (رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391).
  4. خودناتوان­سازی: تعلل­ورزان ممکن است که احساس کنند که اعمالشان موقعیت آنها را تغییر نمی­دهد و بنابراین به جای مدیریت موقعیت، بر واکنش احساسی­شان نسبت به موقعیت متمرکز می­شوند، در نتیجه این افراد برای مقابله با مسائل گرایش دارند از یک سبک احساسی به جای یک سبک مسئله­مدار استفاده کنند (رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391). خودناتوان­سازی همچنین با سبک هویتی سردرگم برزونسکی[7] مرتبط است (استیل، 2007؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391).
  5. افسردگی: افسردگی، کم انرژی بودن، درماندگی آموخته شده و بدبینی، رابطه­ی نزدیکی با روان­رنجورخویی، باورهای غیر منطقی، خودکارآمدی و عزت­نفس پایین دارد. یکی از نتایج عقاید غیرمنطقی، افسردگی است. افراد افسرده نمی­توانند از فعالیت­های زندگی خود لذت ببرند و در تمرکز بر تکالیف خود مشکل دارند؛ لذا افسردگی می­تواند از علل تعلل­ورزی باشد (استیل، 2007؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391).
  6. برون­گرایی: برون­گرایی یکی از دلایل جالب تعلل­ورزی است، اما همچنین یکی از پیچیده­ترین آنها نیز است. برون­گرایی عمدتاً به عنوان خوش­مشربی، خوش­بین بودن، پر انرژی بودن، رک بودن و تکانشی بودن معرفی شده است (براند و گیلفورد[8]، 1977؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391). دقت داشته باشید که معنای تکانشی بودن و ساختار آن تا حدودی مبهم است، بطور معمول تکانشی بودن، خودانگیختگی آنی و عمل براساس عواطف و امیال را نشان می­دهد.
  7. انگیزش پیشرفت: یکی از دلایل عمده­ای که افراد از انجام وظایف خود طفره می­روند، این است که فاقد انگیزه­ی لازم برای کنترل اهداف، و حتی زندگی روزمره­ی خود هستند. تعیین هدف و کنترل درونی، برای ایجاد انگیزه و غلبه بر تعلل­ورزی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. آنهایی که انگیزه­ی بالایی دارند، اهداف دشوارتری برای خود انتخاب می­کنند و اغلب از انجام اعمال­شان لذت می­برند (کوستا و مک­کرا[9]، 1992؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391).
  8. بیزاری از تکلیف: یکی از دلایل اصلی تعلل­ورزی، بیزاری از تکلیف است که از فقدان انرژی و ناخوشایندی تکلیف ناشی می­شود (سولومون و راثبلوم، 1988؛ نقل در شیرزادی، 1389). افراد همیشه در پی اجتناب از محرک­های بیزارکننده و بیش از آن موقعیت­های بیزارکننده هستند (استیل، 2007؛ نقل در شیرزادی، 1389).
  9. ترس از شکست: از عوامل اصلی تعلل و مسامحه­کاری محسوب می­شود که در واقع ریشه­ی روانی دارد. افراد تعلل­ورز یا از نداشتن اعتماد به نفس رنج می­برند و یا اینکه در کار خود وسواس بیش از حد داشته و می­خواهند هر کاری را به نحو احسن انجام دهند (هلیر، رابینسون و شروود، بی­تا: ترجمه­ی اشرف­العقلایی، 1387؛ نقل در شیرزادی، 1389). این افراد اغلب ترس غیرمنطقی از موفقیت یا شکست نشان می­دهند که ممکن است به اجتناب از انجام تکلیف منجر شود (رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391). همچنین راثبلوم (1984؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391) اضافه می­کند که افراد تعلل­ورز ممکن است مضطرب، غرق در اندیشه­ها و افکار و هیجانی باشند. نیاز کمی به پیچیدگی دارند و اغلب موقعیت خود را به عوامل بیرونی و ناپایدار اسناد می­دهند (اوسایا[10]، 2010؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391).
  10. فقدان مهارت مدیریت زمان: افراد تعلل­ورز در مدیریت صحیح زمان ناتوان هستند، که به معنای عدم اطمینان از اولویت­ها، اهداف و مقاصد فرد با توجه به زمان است. فرد انجام دادن تکلیف ضروری را به تعویق می­اندازد در حالی که بر کارهای بی­نتیجه و کمتر ضروری متمرکز شده است (اوسایا، 2010؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391).
  11. خودتنظیمی: افرادی که مهارت­های خودتنظیمی دارند، از نظر تعلل­ورزی در سطوح پایینی قرار می­گیرند. پژوهش­های متعددی نشان داده­اند که بین تعلل­ورزی و خودتنظیمی رابطه­ی معکوس وجود دارد. تعلل­ورزی بر خلاف خودتنظیمی به سطوح پایینی از انگیزه و نداشتن رویکرد برنامه­دار به یادگیری اشاره دارد. نداشتن مهارت­های خودتنظیمی، از قبیل خودتنظیمی شناختی و انگیزشی از عوامل مهمی است که موجب تعلل­ورزی می­شود (کلاسن، راجانی و کراچانک، 2008).
  12. کمال­گرایی: افراد تعلل­ورز باور دارند که به سبب انتظارات بالایی که برای تکمیل کردن یک تکلیف خاص دارند و آنچه که دیگران در موردشان می­گویند باید از خود بسیار انتقاد کنند (اوسایا، 2010؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391). کمال­گرایی تحت تأثیر انتظارات و انتقادات خانواده و اطرافیان نیز قرار دارد که موجب تعلل­ورزی می­شود (فراری و همکاران، 1993؛ نقل در رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391).

 

2-6-1-2 علل محیطی گرایش به تعلل­ورزی

عمده­ی پژوهش­های انجام شده در زمینه­ی تعلل­ورزی بر این فرض استوارند که تعلل­ورزی یک ویژگی شخصیتی ثابت است، ولی این واقعیت نادیده گرفته شده که علاوه بر عوامل فردی، عوامل محیطی نیز در ایجاد انگیزه نسبت به تکلیف و اجتناب از تعلل­ورزی مؤثرند. از جمله­ی این عوامل می­توان به عوامل اجتماعی و خانوادگی، وظایف خارج از توان و ویژگی­های تکلیف اشاره کرد (شیرزادی، 1389). در زیر هریک از این عوامل به اختصار توضیح داده می­شود.

  1. عوامل اجتماعی و خانوادگی: انتظارات اطرافیان از فرد، میزان تحصیلات والدین و تعداد فرزندان خانواده در تعلل­ورزی فرد نقش دارند. براساس نتایج پژوهش­ها هرچه جمعیت خانواده بیشتر باشد، سطح تحصیلات والدین و انتظار اطرافیان از فرد کمتر باشد، فرد تمایل کمتری به انجام تکلیف یا مسؤلیت دارد و بیشتر تعلل می­ورزد (رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391).
  2. وظایف خارج از توان: گاهی فرد یک تکلیف را به دلیل بار سنگینی که دارد به تعویق می­اندازد. برای کنترل و غلبه بر کار یا وظیفه­ی خارج از توان باید آن را به بخش­های کوچک­تر تقسیم نموده و به صورت مرحله­ به مرحله انجام داد (هلیر، رابینسون و شروود، بی­تا: ترجمه­ی اشرف­العقلایی، 1387؛ نقل در شیرزادی، 1389).

3. ویژگی­های تکلیف: ویژگی­های تکلیف شامل اهمیت، جاذبه و سطح دشواری در بروز تعلل­ورزی نقش دارد (شیرزادی، 1389). هرچه تکلیف غیرجذاب­تر باشد فرد تمایل کمتری برای انجامش دارد و دست به تعلل­ورزی می­زند. تکالیفی که فراتر از توانایی­های فرد باشد نیز منجر به تعلل­ورزی می­گردد (رجب­پور، فرمانی و امانی، 1391). با مشخص کردن ویژگی­های مؤثر تکلیف در تعلل­ورزی، مربیان می­توانند تکالیف درسی را به گونه­ای که کاهش­دهنده­ی تعلل­ورزی و افزایش­دهنده­ی عملکرد و پیشرفت فراگیران باشد، تنظیم و طراحی کنند (شیرزادی، 1389).

[1] Decisional Procrastination

[2] Compulsive Procrastination

[3] Daily Postponing

[4] Balkis, duru & duru

[5] Neurotic Procrastination

[6] Academic Procrastination

[7] Berzonsky

[8] Brand & Guilford

[9] Costa & McCrae

[10] Asikhia

تعریف و الگوی روابط متقابل

مفاهیم کلیدی- الگوی روابط متقابل
فرد سه روش مختلف زندگی را در این جهان می¬آزمایند. هر یک از این سه روش شامل یک رشته از رفتارها، افکار و احساس¬ها است. زمانی که رفتار، افکار و احساس¬هایم درست مانند زمانی که یک کودک بودم، در حالت روابط کودک خود قرار دارم. و مادامی که رفتار، افکار و احساس¬هایم درست شبیه والدینم و یا جانشینان آنهاست، من در حالت روابط والد خود قرار دارم. (جونز و استوارت، 1382) وقتی که افکار، و احساس¬هایم پاسخی مستقیم به وضعیت این زمانی و این مکانی در رابطه با آنچه که در اطرافم می¬گذرد است و تمام توانایی¬هایی را که به عنوان یک فرد بزرگسال دارم، به کار می¬گیرم، در حالت روابط «بالغ» خود قرار دارم. اغلب اوقات در کاربرد تحلیل رفتار متقابل به سادگی می¬گویم که در وضعیت «کودک»، «بالغ» و«والد» خود قرار داریم. زمانی که این سه حالت روابط را در کنار یکدیگر قرار دهیم الگوی روابط متقابل سه بخش شخصیت را که در واقع هسته اصلی نظریه است را به دست آورده¬ایم. روند تجزیه و تحلیل شخصیت در قالب روابط متقابل تفسیر ساختاری نامیده می¬شود.
حالت روابط «والد» رفتارها، افکار و احساساتی که از والدین یا جانشین آنها گرفته شده حالت روابط «بالغ» رفتارها، افکار و احساس¬هایی که واکنش مستقیم به وضعیت این مکانی این زمانی است حالت روابط «کودک» رفتارها و افکار و احساس¬هایی که از دوره کودکی باز نواخته می¬شود.

تعریف روابط متقابل
اریک برن یک حالت روابط متقابل را چنین تعریف کرده است: یک الگوی همسان از احساس¬ها و تجربیاتی که مستقیماً با یک الگوی همسان و هماهنگ رفتاری ارتباط داشته باشد. ابتدا برن بر این عقیده است که روابط متقابل به این صورت تعریف می¬شوند که هر یک تلفیقی از احساس¬ها و تجربیاتی هستند که به صورتی همسان با یکدیگر قرار می¬گیرند. به عنوان مثال: زمانی که فردی متوجه شد دیر به جلسه می¬رسد خاطراتی از دوران کودکی خود در رابطه با ترس از تنبیه شدن را تجربه کرد. چون این خاطره به یادش آمد احساس وحشت¬زدگی کرد. اگر شما راجع به این خاطرات از فرد بپرسید در او یقیناً تجربه¬ی مجدد دوران کودکی خود را در این رابطه تأیید می¬کرد. او عواطف و هیجـانات دوران کودکی را به همین نسبـت تجـربه می¬کرد. تمام خاطرات فرد در رابطه با تجربیات دوران کودکی¬اش به اضافه احساس¬هایی که با این تجربیات همراهند به عنوان بخش¬هایی از حالت روابط «کودک» فرد تلقی می¬شوند. سپس اریک برن اظهار می¬دارد که رفتارهای خاص هر حالت روابط به صورت همسان با یکدیگر پدیدار می¬شوند. اگر فرد را پی¬در¬پی مورد مشاهده قرار دهیم، تأیید خواهیم کرد که او سه دسته علایم رفتاری متفاوت از یکدیگر را می¬سازد. برن معتقد است که وقتی من با احساس¬ها و تجربیاتی که بیان کننده¬ی حالت روابط به خصوصی هستند در تماس هستم، رفتارهایی را که بیان کننده همان حالت روابط است را ظاهر می¬سازم. به عنوان مثال وقتی فردی خاطرات دوران کودکی خود را در رابطه با دیر رفتن به مدرسه و احساس¬های وحشـت¬زدگی که در آن زمـان داشت تجـربه می¬کند، او یک گروه از رفتارهایی را که یک کودک نشان می¬دهد را ظاهر می¬سازد. رفتارها مستقیماً مربوط به احساس¬ها و تجربیات هستند و اینها با هم بیانگر حالت روابط «کودک» فرد هستند. نکته اساسی الگوی حالت روابط این است که این امکان را برای ما فراهم می¬سازد تا ارتباط قابل اطمینانی بین رفتارها، تجربیـات و احساس¬ها به وجود آوریم. اگر فردی در حالت روابط کودک قرار دارد، و احساس¬های دوران کودکی را بازنوازی می¬کند. (جونز و استوارت، 1382)

بازدارنده¬ها و سوق دهنده¬ها
یکی از کارهای مهم گولدینگ اینست که در تحلیل رفتار متقابل بازدارنده¬ها و تصمیمات اولیه¬ای را که کودک می¬گیرد و طبق آن پیش¬نویس زندگی را می¬سازد مشخص می¬نماید. وقتی والدین از رفتار بچه¬ها عصبانی می¬شوند، پیام¬های دستوری به آنها می¬دهند این پیام¬ها اشاراتی دارد به پیام¬هایی که آنها در کودکی از والدین خود دریافت نموده¬اند، و اغلب این پیام¬ها بازدارنده می¬باشند برخی از این پیام¬ها ناامیدی، ناکامی، اضطراب را به همراه دارند و بچه¬ها نیز آنها را می¬آموزند. به عبارتی برخی از این بازدارنده¬ها هستند که باعث انواع احساس¬های نامطلوب در کودکی می¬گردند.
از نظر آسیب شناختی روانی والدین انواعی از بازدارنده¬ها را به کودکان خود می¬دهند که شامل: نباید/ نباید اینطور باشی/ نباید از من جدا شوی/ نباید بخواهی/موفق نمی شوی/ فکر نکن/ خودت نباش/ رشد نکن/ قرض نده/ خوب نباش و…‌ (گولدینگ¬ها، 1979)
این پیام¬ها غالباً به صورت غیرکلامی در دوره¬های سنی ما بین تولد تا هفت سالگی به بچه ها داده می-شوند. طبق نظر ماری گولدینگ بچه¬ها خودشان در همان سنین آغازین تصمیم به قبول یا رد آن پیام¬ها می-گیرند. یعنی خود آنها هستند که تصمیمات اولیه را از پیام¬ها به دست می¬آورند برخی بر ضد بازدارنده¬ها رفتار نموده و مخالفت می¬کنند و بعضی از کودکان طبق نظر والدین بزرگ می¬شوند. (کوری، 2013)
کودکانی که پیام¬های والدین (بازدارنده¬ها) را می¬پذیرند به دقت به این نکته توجه دارند که آنها چگونه مورد پذیرش والدین قرار می¬گیرند و فقط با اطاعت از آن پیام¬ها در صدد و جلب توجه والدین هستند که همین امر باعث می¬شود قسمت اصلی سـاختار شخصـیتی آنان طبق آن پیـام¬ها ساخته شود. والدینی که از عمـلکرد بچه¬های خود ناراضـی هستند با سـوق¬دهنده¬های اولـیه خیلی زودتر مواجه می¬شوند. یعنی کودک پیامی را بر علیه بازدارنده¬ای که پدر یا مادر می¬فرستد، رفتار می¬کند که در نتیجه¬ی آن مخالفت با پدر و مادر شروع می¬شود. البته سوق¬دهنده¬ها نیز از من والدینی آنها داده می¬شود و شامل پیام¬هایی مانند باید و نباید و… را بیان می¬کند سوق¬دهنده¬ها شامل: کامل باش / دیگران را خشنود کن / سختکوش باش / قوی باش / عجله کن می¬باشد. (جونز و استوارت، 2002) نکته مهم در رابطه با سوق¬دهنده¬ها این است که کودک هنوز به قدر کافی بزرگ و کامـل نیست که برای خشنود کـردن دیگران تلاش زیادی انجام دهد. و همین¬طور برای اجـرا کردن سـایر سوق¬دهنده¬ها فرد باید بیش از حد توانایی خود تلاش کند که آن هم باعث بروز مشکلاتی می¬گردد. بازدارنده¬ها و سوق¬دهنده¬هایی که کودک از والدین دریافت می¬کند به مراتب دردناک¬تر از پیام-هایی است که فرد ممکن در جامعه و یا سایر افراد دیگر دریافت کند. اعضای شرکت¬کننده در جلسات گروه درمانی با کمک یکدیگر و شرکت در گفتگوهای جلسات بسیاری از پیام¬های بازدارنده و ضد بازدارنده¬ها نظیر بکن/ نکن/ باید/ نباید و… را کشف نموده و الگویی از طرح طرح اولیه زندگی به دست می¬آورند. در واقع طرح¬های اولیه¬ای را که فرد بر اساس آن پیش¬نویس زندگی را طرح می¬کند را به دست می¬آورند. پس از به دست آوردن طرح¬های اولیه از پیام¬ها، آگاهی از بازدارنده¬هایی که آنها در زمان کودکی پذیرفته¬اند، شناخت خود و تجزیه و تحلیل پیـام¬ها، در یک موقعیت بهتر «در گروه» آنها را نقد و بررسـی نـموده و خود تعیین می¬کنند که تا چه حد مایلند آن دستورات را ادامه دهند و یا کاملاً آنها را تغییر دهند. (کوری، 2013)

نیاز به نوازش¬ها
واژه نوازش را می¬توان یک تماس صمیمانه جسمانی دانست، اما این در عمـل ممکن است شـکل¬های متعددی داشته باشد. بسیاری از مردم نوزاد را لفظاٌ نوازش می¬کنند، دیگران او را در آغوش می¬گیرند و… با بسط دادن این معنا، نوازش را می¬توان اصطلاحاً هر نوع حرکتی به حساب آورد که به رسمیت شناختن حضور دیگری را نشان می¬دهد. بنابراین نوازش را می¬توان واحد اساسی اجتماعی نامید. تبادل نوازش¬ها رفتار متقابلی را تشکیل می¬دهند که واحد آمیزش اجتماعی است. (برن، 1384) افراد برای رشد و توسعه به محرک¬ها و انگیزه¬های فیزیکی، اجتماعی و عقلانی نیازمند هستند. یکی از این نیازها، نیاز به تحریک¬های جسمی و عاطفی است. برن، این حالت را نیاز به محرک نامید. او به کارهای تحقیقاتی که بر روی رشد انسان و حیوان انجام داده است اشاره می¬کند. در یک تحقیق معتبر و شناخته شده رنه اسپتیز (1945) به مشاهده کودکان پرورشگاهی پرداخت. آنها تغذیه¬ی خوبی داشتند، از نظر بهداشت و درجه حرارت کاملاً در وضعیت مطلوبی قرار داشتند، با این حال آنها از کودکانی که با پدر یا مـادر و یا مراقبین خود زندگی می-کـردند بیشتر در معـرض اختلالات بدنی و روانی قرار می¬گرفتند. اسپتیز به این نتیجه رسیده بود که آنچه این کودکان نداشتند محرک بود. آنها در تمام روز به جز دیوارهای سفید اتاقشان چیزی نداشتند که به آن نگاه کنند. و مهمتر از همه، کسانی که از این کودکان نگهداری می¬کردند تماس¬های جسمی بسیار کمی با آنها داشتند آنها نه لمس می¬شدند، نه در آغوش گرفته می¬شدند، و نه نوازش می¬شدند. در نتیجه، این نکته بدان معنی است که آنچه اسپیتز محرومیت عاطفی می¬نامد، ممکن است مهلک باشد. این ملاحظات به ظهور فرضیه¬ی گرسنگی محرک در نوزاد انجامید، و همچنین دال بر آن بود که مطلوب¬ترین محرک¬ها آنهایی هستند که از راه صمیمیت جسمی عمل می¬کنند. انتخاب کلمه نوازش توسط برن به نیاز اولیه برای لمس شدن مربوط می¬شود. اینکه ما به عنوان افراد بزرگسال هنوز در پی تماس جسمانی هستیم ولی یاد می¬گیریم که شکل¬های دیگر درک حضور دیگری را جانشین لمس کنیم. یک تبسم، یک تعریف، و یک تمجید یا حتی اخم و ترشرویی نشان می¬دهد که حضور ما درک شده است. (جونز و استوارت، 1382) یک نوازش عبارتست از هر فعالـیتی در جهت بازشنـاسی یا نمایش مرحله¬ای از انگیزه¬ها می¬باشد. نوازش¬های روانی «کلامی و غیرکلامی » برای احساس ارزش مهم و ضروری است. نوازش¬ها دارای حالات مختلفی از جمله: کلامی و غیرکلامی، شرطی و غیرشرطی، محبت، گرمی یا قدردانی کلامی با همراه با نگاه، لبخند، تماس و یا حتی حالت¬های صورت هستند که همگی برای سلامت روان مفید می¬باشد. (کوری، 2013)
نوازش¬های منفی نیز با اینکه در محدودیت قرار دارند ولی باز هم برای افراد مهم است چون فرد با گرفتن آن احساس وجود داشتن و حضور می¬نماید. مثلاً “من دوست ندارم شما از کامپیوتر شخصی من استفاده کنید.” (کوری، 2013) نوازش¬های منفی یک راه برای ارائه¬ی بازخورد رفتار مردم می¬باشد و البته در بسیاری از مواقع آنها برای محافظت و حمایت بچه¬ها لازم است. یعنی پدر و مادر با دادن نوازش¬های منفی به بچه¬ها، از آنها مراقبت می¬کنند. مثل: “تا من دستت را نگرفتم از خیابان عبورنکن” جالب اینست که دادن نوازش¬های منفی بهتر از اینست که فرد اصلاً نوازشی دریافت نکند چرا که نوازش نگرفتن به معنای نادیده گرفتن است و فردی که هیچ نوازشی دریافت نکند احساس طرد شدگی می¬کند، بچه¬ای که از والدین هیچ نوازشی (نه مثبت و نه منفی) دریافت نکند، احساس طرد شدن از خانواده را دارد. این کودکان در جامعه مرتب به دنبال کسب نوازش هستند. و یا اینکه منزوی شده و با هیچکس رابطه برقرار نمی¬کنند. در آزمایش-های دیگری که توسط دکتر اس. لواین (1957-1960) روی موش¬ها انجام شده، که نتیجه این آزمایش این بود که نه تنها رشد جسمی و فکری و عاطفی، بلکه رشد بیوشیمیایی مغز و حتی مقاومت در مقابل لوسمی نیز به نحو موثری تحت تاثیر نوازش قرار دارند. جنبه مهم این آزمایش¬ها این بود که نشان داد نوازش¬های ملایم و شوک¬های الکتریکی دردناک در سلامتی جانور تاثیر مساوی دارند. (کوری، 2013) کلاود اشتاینر (1971) نوازش¬ها، را تبادلی توصیف می¬کند بدین صورت که نوازش¬ها یا پیشنهاد می¬شوند و یا رد می¬شوند، یا به طور مستقیم تقاضا می¬شوند و یا مستقیماً رد می¬شوند.
اشتاینر بر این باور است که همه ما در، دوران کودکی تحت تلقین و آموزش والدینمان در مورد پنج قانون محدود کننده و بازدارنده در مورد گرفتن و دادن نوازش، قرار گرفته¬ایم. این پنج قانون «اقتصاد نوازش » نامیده شده است که به شرح زیر است:1- وقتی که می¬توانی نوازش بدهی، از دادن نوازش خودداری کن 2- وقتـی که به نوازش احتیاج داری آن را طلب نکن 3- وقتی که نـوازش می¬خواهی اگر هم به تو بدهند آن را نپذیرد 4- وقتی که نوازش نمی¬خواهی آن را طرد نکن 5- به خودت نوازش نده . (جونز و استوارت، 1382)
وقتی اعضای گروه متوجه شدند که که این قانون¬های نادرست و تحمیلی چگونه و چه مقدار بر رفتارشان تأثیر می¬گذارد آنها می¬توانند با تغییر نوع این پیام¬ها به تبادلات سالم¬تری برسند.(کوری، 2013)
وقتی اعضای گروه متوجه شدند که که این قانون های نادرست و تحمیلی چگونه و چه مقدار بر رفتارشان تأثیر می گذارد آنها می توانند با تغییر نوع این پیام¬ها به تبادلات سالم¬تری برسند. (کوری، 2012)
تصمیمات و بازتصمیم¬ها
همانطور که در آغاز توضیح داده شده بود تحلیل ارتباط بر شناخت/ منطق و جنبه¬های رفتاری تأکید دارد، به خصوص بر اینکه خود ما از توانایی¬هایی که برای آگاه شدن داریم مطلع شویم یعنی ما خودمان به این درک برسیم که می¬توانیم با آگاهی و شناخت تصمیمات را عوض کنیم و یا بازسازی نمائیم و با تغییری که در آنها به وجود می¬آوریم از زندگی بهتری بهره¬مند شویم. در این قسمت تمرکز اصلی کار بر تصمیماتی می¬باشد که مطابق با بازدارنده¬ها و سوق¬دهنده¬های پدر و مادر یا جانشین آنها است و اینکه اعضای گروه یاد بگیرند این تصمیمات اولیه را تغییر دهند و تصمیماتی جدید و درست را انتخاب کنند. توجه به این نکته مهم است که یک دستور والدینی ممکن است به صورت¬های گوناگونی برداشت شده و پرورش داده شود و خود دلیلی برای آسیب شناختی باشد. به صورت نمونه، بازدارنده (دستور) «احمق نباش» ممکن است کودک از آن چنین درک کند که «من هرگز کاری را دوباره انجام نمی¬دهم» به این تعمیم یابد که «من به دیگران اجازه می¬دهم که در مورد من تصمیم بگیریم» یا به این مسئله ختم شود «من احمقم و می¬خواهم احمق باقی بمانم» همینطور بازدارنـده¬ای که پیام «خودت نبـاش» را می¬دهـد می¬تواند به تصـمیم¬گـیری¬های زیر منجر شود: «من می¬خواهم خود را از اینکه واقعاً هستم پنهان کنم» به این «من گاهی اوقات می¬خواهم کس دیگری باشم» به این برداشت برسد که «من می¬خواهم خودم را بکشم تا اینکه آنها مرا دوست داشته باشند و مرا بپذیرند» گاهی اوقات بازدارنده «خودت نباش» این پیام را می¬دهد که از جنس خودت نباش که در نتیجه آن فرد دچار سردرگمی در هویت جنسی خود می¬شود و نمی¬داند که از نظر جنسی مرد یا زن است. (کوری2013)

بازی¬ها و ضدبازی¬ها
بازی¬های روانی ممکن است مثل ورق بازی، به تنهایی انجام شود، یا مانند بازی شطرنج دو نفره صورت گیرد ویا مانند بازی بسکتبال چندین نفردر آن شرکت کنند.درهر صورت، بازیکنان آگاهی¬هایی ظاهری از قوانین بازی دارند و آن را انتخاب می¬کنند، شاید بیشتر به این دلیل که راه بهتری سراغ ندارند. اغلب مردم یاد گرفته¬اند که خواسته¬ها و نیازهای خود را از دیگران به طور مستقیم تقاضا نکنند. در نتیجه نیازهای خود را با اشاراتی مانند غمگین یا بینوا نشان دادن خویش، پا بر زمین کوبیدن، خود را خشمگین نشان دادن و یا به وسیله لبخندهای امیدوار کننده و اعمال تشویق کننده بیان می¬کنند. کسـانی نیز هستنـد که با سخنـان خویش افراد اطـراف خود را زیر سـلطه قرار می¬دهند و آنچه را می¬خواهند به دست می¬آورند. (جیمز و ساوری، 1382)
افراد معمولاً دیگران را آلت دست خود قرار می¬دهند، نه به این علت که می¬خواهند آن کار را بکنند، بلکه بدین سبب که نمی¬دانند غیر از آن چه باید بکنند، یا وحشت دارند که تقاضاهای خود را به طور مستقیم بیان کنند، زیرا ممکن است به وسیله تقاضاهای مستقیم، نادیده گرفته شوند یا مسخره و یا به نوعی تنبیه گردند. افراد به بازی¬های روانی می¬پردازند زیرا آنها را در دوران کودکی آموخته¬اند. بیان غیرمستقیم نیازها و حتی طفره رفتن از ابراز آن، احساس امنیت بیشتری را در افراد به وجود می¬آورد تا پذیرش خطر احتمالی طردشدگی که می¬تواند پیامد در خواست¬های کاملاً مستقیم باشد. (جیمز و ساوری، 1382) اینکه بگوییم قسمت اعظم فعالیت اجتماعی شامل بازی است، لزوماٌ به این معنا نیست که جنبه سرگرمی و لذت آن بیشتر است، یا طرفین به نحوی جدی درگیر آن نیستند، مشخصه اصلی بازی¬ها، ساختگی بودن هیجانات نیست بلکه قاعده داشتن آن می¬باشد. (برن، 1966)
بازی¬ها طبق موقعیت¬های که حرکـات در آنها اتفـاق می¬افتـد شده¬اند: «بازی¬های زندگی »، «بازی¬های ازدواج »، «بازی¬های مهمانی »، «بازی¬های روابط جنسی »، «بازی¬های دنیای تبهکاری »، و بخشی در رابطه با دنیای حرفه¬ای¬ها «بازی اتاق مشاوره » و بالاخره نمونه¬هایی از « بازی¬های خوب » تقسیم می¬شود. (برن، 1384)
استیفن کارپمن (1968) نمودار ساده و در عین حال موثری را برای تجزیه و تحلیـل بازی¬های روانی طرح¬ریزی کرد و آن را مثلث نمایشی نامید که نقش¬های نمایشی که عبارتند از: قربانی ، زجردهنـده و نجات¬دهنده ، به عنوان نمایش¬هایی کوچک در هر بازی روانی اجرا می¬شوند، به صورتی که بازیگران معمولاً نقش¬های خود را با ادامه جریان بازی عوض می¬کنند. در انتهـای هر بازی روانـی یک یا چند نفر از بازیکنـان که¬¬درگیر بازی هستند، احساس¬های منفی و ناخوشایندی خشم، افسردگی، سردرگمی، کلافگی و یا آزردگی را جمع¬آوری می¬کنند. گاهی اوقات بازیکنی احساس¬های حق به جانبی و بی¬گناهی را جمع-آوری می¬کند و دیگران را به انجام دادن بازی¬های روانی متهم می¬سازد. افراد می¬توانند بازی¬های روانی را با متوقف ساختن توضیحات اغراق¬آمیز درباره نکات قدرت و ضعف خود و یا دیگران قطع کنند و مستقیماً در جهت گرفتن پاداش مثبتی که درباره پیامد بازی¬های روانی ناخوشایند و مخرب است گام بردارند. اینکه انسان با دیگران صریح و بی¬پرده باشد به شهامت نیاز دارد، در حالی که صریح و بی¬پرده بودن با دیگران، معانی تازه¬ای به روابط انسانی می¬بخشد. (جیمز و ساوری، 1382)

چرا زنان پس از زایمان دچار افسردگی می شوند

افسردگی پس از زایمان
افسردگی یک اختلال شایع است که شیوع آن در زنان حدود 25%است(کاپلان و سادوک ،2007).
افسردگی سرماخوردگی بیماران روانی است. احساس منفی، بی حوصلگی ، غمگینی، ناامیدی ، دلسردی و ناخوشنودی، همگی تجربیات افسردگی رایج هستند. عملا چهار مجموعه نشانه افسردگی وجود دارد. علاوه بر نشانه های خلقی یا هیجانی، نشانه های فکری و شناختی، نشانه های انگیزشی و نشانه های جسمانی یا تنی نیز وجود دارند. لازم نیست یک نفر تمام این نشانه ها را داشته باشد تا به درستی «افسرده» تشخیص داده شود، بلکه هرچه او نشانه های بیشتری داشته باشد و هرچه این مجموعه از نشانه ها شدیدتر باشد، بیشتر می توانیم مطمئن باشیم که به افسردگی مبتلا است(روزنهان، سلیگمن،1379).
افسردگی پس از زایمان یکی از مشکلات مهم بهداشتی است که منجر به کاهش ارتباط سالم بین مادر و نوزاد(سانتوز و همکاران ،2007) کاهش سطح سلامت مادر و نهایتا اختلال در رشد نوزاد(موراز و همکاران ،2006) می گردد. این اختلال خلقی با احساس غم، ناامیدی و بی کفایتی، گناه، ترس و بی ارزشی( میلیز و کورنیلنت ،1992) تحریک پذیری، اضطراب و کاهش اعتماد به نفس، سرگیجه، اختلال در خواب (تانوس و همکاران ، 2008) و بالاخره کاهش سطح مراقبت از نوزاد ( موراز و همکاران،2006) همراه است.
به دلیل بسیاری از تغییرات فیزیولوژیک دوران بارداری نظیر عدم تعادل هورمونی و یا مسائل روحی روانی ، این دوران می تواند زمینه ساز مشکلات بعد از زایمان باشد. زمان بعد از تولد نوزاد زمان بسیار حساسی از نظر وقوع اختلالات خلقی در زنان است که دارای طیف متفاوتی از غم بعد از زایمان تا دیوانگی پس از زایمان می باشد( دنیس و همکاران ، 2005).
غم پس از زایمان اختلال شایعی است که معمولا برطرف شده و مشکل حادی را برای فرد ایجاد نمی کند اما افسردگی پس از زایمان اختلالی است که در 13درصد زنان در دوره نفاس به وقوع می پیوندد و در مواردی مشکلات جدی را سبب می شود. شواهدی موجود است که نشان می دهد حدود نصف افرادی که مبتلا به افسردگی بعد از زایمان هستند شناسایی نمی گردند. بیماران روانی پس از زایمان از اختلالات جدی پس از زایمان با شیوع 1-2 به ازای هر 1000 زن است که به ندرت در افرادی مشاهده می شود( گیل و هارلو، 2003).
شیوع افسردگی بعد از زایمان در مطالعات مختلف متفاوت است(موراز و همکاران،2006: تانوس و همکاران،2008). به نظر می رسد تفاوت در ابزارهای سنجش افسردگی، نحوه انتخاب افراد مورد مطالعه و خصوصیات شناختی افراد و هم چنین تفاوت های فرهنگی می تواند دلیلی بر اختلاف شیوع این مشکل بهداشتی در جوامع مختلف باشد ( موراز و همکاران،2006).
افسردگی پس از زایمان علاوه بر اثرات زیان بخش در روابط مادر و کودک، ارتباط با همسر را نیز مختل می کند و همسران زنان افسرده ، اغلب افسرده می شوند که در صورت عدم درمان، گاه منجر به طلاق و جدایی می شود (احمدی و همکاران ،2003).
زنان در دوره ی بعد از زایمان به خصوص در یک ماه اول آن احتمالا بالاترین میزان تنش را تجربه می کنند و بنابراین احتمال ایجاد اختلالات روانی در آن افزایش می یابد (رابرتسون و همکاران ،2004).
انواع اختلالات روانی در بعد از زایمان شامل 3دسته ی اندوه بعد از زایمان ، افسردگی بعد از زایمان و سایکوز بعد از زایمان می باشد(هالبریچ وکارکان ،2006).
افسردگی بعد از زایمان، یک اختلال افسردگی غیر روان پریشی با شدت متغیر است که در 10تا15 درصد زنان در اولین سال بعد از زایمان ایجاد می شود. در ارتباط با شیوع آن اختلاف نظر وجود دارد زیرا پژوهشگران مختلف برای توصیف این بیماری از معیارهای متفاوتی استفاده می کنند. علایم افسردگی بعد از زایمان مشابه افسردگی اساسی است که در زمان های دیگر، غیر از دوره ی بعد از زایمان ایجاد می شود(کاپلان و سادوک ،2003).