خرید فایل پایان نامه : نقش واسطه ای نظم جویی شناختی هیجان در رابطه با …

در بسیاری از موارد، روان درمانگران با مراجعینی سروکاردارند که دچار انواع مشکلات هیجانی و خلقی هستند، بنابراین به طور مستقیم به مداخله در این مشکلات می پردازند و یا به طور غیرمستقیم برای تسهیل امر درمان، مجبور به کار روی این مشکلات و برطرف ساختن آن هستند. بدین منظور روش ها و مداخله هایی را به کار می برند تا بیشترین نتیجه را دریافت کنند. از جمله این شیوه های درمانی می توان به درمان متمرکز بر هیجان، دلبستگی درمانی، درمان بینش مدار، رفتار درمانی دیالکتیک، درمان شناختی – رفتاری، تکنیک های آموزش مدیریت خشم اشاره کرد( آیوت، 2005). اما واقعیت این است که هسته مرکزی این رویکردهای درمانی همان مهارت های تحمل ناراحتی و راهبردهای نظم جویی هیجان است( بیوریگارد، لاوسکیو و یورگوین، 2001).

در دهه های اخیر، پیشرفت های قابل ملاحظه ای در درمان اختلالات هیجانی و خلقی به دست آمده است. بسیاری از این پیشرفت ها در زمینه نظریه شناختی و رفتاری حاصل شده است. در نتیجه این پیشرفت ها، الگوهای فکری و رفتاری ناسازگار. به عنوان ویژگی های اصلی اختلالات هیجانی و یکی از اهداف مهم درمانی شناخته شده اند( کمپیل، سیلس و بارلو، 2007). مشاهدات تجربی مربوط به درمان رفتاری و شناختی از این عقیده حمایت کرده اند که تغییر دادن عقاید منفی و رفتار حاصل از آن منجر به تغییر اختلالت خلقی شده است( چامبلس و همکاران، 1998؛ به نقل از صالحی، 1390).

 

 

 

7-4-1-2 رابطه نظم جویی هیجان و آسیب روانی

نظریه های کارکردی معاصر بر نقش مهمی که هیجان ها در پاسخدهی رفتاری، تصمیم گیری ارتقاء حافظه برای رویدادهای مهم و تسهیل معاملات بین فردی دارند، تأکید می کنند. از سوی دیگر تجارب هیجانی ممکن است اسیب زا نیز باشند. پاسخ های هیجانی نامناسب می تواند باعث پدیداری اشکال مختلف آسیب روانی( کمپل، سیلس و بارلو، 2007) مشکلات اجتماعی( رانیک، بارت، 2007) و حتی بیماری های جسمانی( ساپلوسکی، 2007) شوند. بنابراین مسائل مهمی تحت تأثیرتوانایی نظم جویی موفق هیجان ها هستند. همچنین مطالعات مختلف نشان داده اند که نظم جویی هیجان بر نحوه تجربه و تجلی هیجان تأثیر می گذارد( گروس، 2007). نظم جویی هیجان به گونه ای فزاینده در مدل های آسیب روانی وارد شده است( برنیام، راگاوان، لی، ورنون و گومز، 2003). پژوهش های مختلف نشان داده اند شخصی که قادر به مدیریت پاسخ های هیجانی اش به حوادث روزمره نباشد، دوره های طولانی و سختی از اختلال هایی همچون افسردگی و اضطراب را تجربه می کند( منین، هالووی، فرسکو و مور، 2007؛ به نقل از آلداو و همکاران، 2010).

تایر و لین( 2000)، مطرح کردند که تعریف اضطراب دلالت مستقیم بر نقش هیجان در بروز آن دارد. آن ها اظهار داشتند که اختلالات اضطرابی به شکست در انتخاب یک پاسخ سازگارانه و یا مهار یک پاسخ ناسازگارانه با توجه به وضعیت و شرایط آن مربوط می شوند. اختلالات اضطرابی مجموعه ای از اختلالات را شامل می شود که به طور یکسان در همه آن ها عاطفه منفی بیش از حد مشترک است( دیویدسون، 1998؛ به نقل از آمستر، 2008). دیویدسون در این باره گاه شمار عاطفی را مطرح کرد که در آن این نظر مطرح شد که هیجانات در اختلالات اضطرابی ناسازگارانه نیست. بلکه این زمان و شدت هیجانات منفی که از کارکردهای تنظیم هیجان است) در این اختلالات است که به نظر می رسد مشکل ساز باشد( کرینگ و ورنر، 2004؛ به نقل از آمستر، 2008). پیشینه پژوهشی مربوط به ارتباط تنظیم هیجان و اضطراب اجتماعی نشان می دهد که راهبردهای تنظیم هیجان با پریشانی روانشناختی مرتبط است و سازگاری بعدی فرد را پیش بینی می کند و تمرکز بر مهارت های تنظیم هیجان می تواند در پیش بینی و درمان مشکلات روانی مؤثر باشد. پژوهش های دیگر نشان داده اند که تنظیم هیجان، سازگاری مثبت را پیش بینی می کند. تنظیم هیجان سازگارانه با عزت نفس و تعاملات اجتماعی مثبت مرتبط است و افزایش تجربه های هیجانی مثبت باعث مواجهه مؤثر با موقعیت های استرس زا می شود( گراس، 2002).

ادبیات پژوهشی گویای این است که شکست در توانایی برای تنظیم هیجانات به خصوص هیجانات منفی عامل اصلی اختلالات اضطرابی است( رودیوف و هیمبرگ، 2008؛ به نقل از بندر، 2012). مفهوم قابل توجه از یافته های موجود این است که اضطراب بیشتر، به احتمال زیاد مانع استفاده از راهبردهای مؤثر تنظیم هیجان می شود( زیمرمن و جرمن و بیچارا، 2005؛ به نقل از بندر، 2012). از سوی دیگر نتایج نشان می دهد که تفاوت های جنسیتی در این باره وجود دارد. دختران که بیشتر از پسران مشکلات اضطرابی دارند، در تنظیم هیجانات خود مشکلات بیشتری را تجربه می کنند که وجود انواع مشکلات در تنظیم هیجان مؤثر و مناسب و همچنین عدم وضوح هیجانی از جمله مشکلات آن هاست. اضطراب در پسران با عدم پذیرش پاسخ های هیجانی منفی مرتبط است. این یافته ها ثابت می کند که نظم بخشی هیجانی نقش کلیدی در اضطراب کودکان و نوجوانان ایفا می کند. در پژوهش های صورت گرفته درمان های مبتنی بر افزایش درک و تنظیم هیجانات منفی نشان داده که پس از درمان، در اکثر کودکان و نوجوانان علائم اضطراب  کاهش یافته است و بهبود در تنظیم هیجانات بالابردن درک فرد از هیجاناتش باعث بهبود کلی عملکرد فرد می شود( سادوک، کندال، کومر و رابین، 2006؛ به نقل از بندر، 2012).

رابطه نظم جویی هیجان و استرس و اضطراب

هیجان نقش مهمی در جنبه های مختلف زندگی نظیر سازگاری با تغییرات زندگی و رویدادهای تنیدگی زا ایفا می کند. اصولاً، هیجان را می توان واکنش های زیست شناختی به موقعیت هایی دانست که آن را یک فرصت مهم یا چالش برانگیز ارزیابی می کنیم و این واکنش های زیستی با پاسخی که به آن رویدادهای محیطی می دهیم، همراه می شوند ( گارنفسکی، 2003).  هر چند هیجان ها مبنای زیستی دارند، اما افراد قادرند بر شیوه هایی که این هیجان ها را ابراز می کنند، اثر بگذارند. این توانایی که نظم جویی هیجان ١ نامیده می شود، فرایندهای درونی و برونی است که مسئولیت کنترل، ارزیابی و تغییر واکنش های عاطفی فرد را در مسیر تحقق یافتن اهداف بر عهده دارد( تامپسون، 1994)،  بنابراین نظم جویی هیجان، یک اصل اساسی در شروع، ارزیابی و سازماندهی رفتار سازگارانه و همچنین جلوگیری از هیجان های منفی و رفتارهای ناسازگارانه محسوب می شود( گارنفسکی، 2003). این سازه یک مفهوم پیچیده است که طیف گسترده ای از فرایندهای زیستی، اجتماعی، رفتاری و همچنین فرایندهای شناختی هشیار و ناهشیار را در بر می گیرد(گارنفسکی، 2003)،  به عبارت دیگر، واژه نظم جویی هیجان مشتمل بر راهبردهایی است که باعث کاهش، حفظ و یا افزایش یک هیجان می شوند( جرمن، 2006) و به فرایندهایی اشاره دارد که بر هیجان های کنون ی فرد و چگونگی تجربه و ابراز آنها اثر می گذارد( گارنفسکی، 2003)، از آنجایی که نظم جویی هیجان نقشی محوری در تحول بهنجار داشته و ضعف در آن، عاملی مهم در ایجاد اختلال های روانی به شمار می رود( منین، 2007).

نظریه پردازان بر این باورند، افرادی که قادر به مدیریت صحیح هیجاناتشان در برابر رویدادهای روزمره نیستند، بیشتر نشانه های تشخیصی، اختلال های درونی سازی  از قبیل افسردگی و اضطراب را نشان می دهند بنابراین می توان گفت، نظم دهی هیجان ، عاملی کلیدی و تعیین کننده در بهزیستی روانی و کارکرد اثربخش است،  که در سازگاری با رویدادهای تنیدگی ، زای زندگی نقش اساسی ایفا می کند  تا جایی که باید گفت بر کلِ کیفیت زندگی فرد اثر می گذارد( نولن، هوکسمن، 2008).

2-2 پیشینه پژوهش

در سال ( 2015)، تحقیقی توسط ماتوس و همکاران در بررسی راهبردها ی نظم جویی شناختی هیجان و نشانه های افسردگی و اثر تعدیل جنسیت انجام شد. در این مطالعه 319 نوجوان بین 13 تا 15 سال شرکت کردند. در این پژوهش از دو پرسشنامه نشانه های افسردگی و راهبردهای نظم جویی شناختی هیجان استفاده شد.رابطه معناداری در اثر تعدیل جنسیت در رابطه میان ارزیابی مثبت و نشانه های افسردگی یافت شد که بیانگر اهمیت ارتقای ارزیابی مثبت در مواجهه با اتفاقات تلخ زندگی به ویژه برای دختران است.

شماری از پژوهش ها نشان داده است که استفاده از راهبردهای ناسازگارانه ی تنظیم شناختی هیجان با مشکلات سلامت روان رابطه دارد. یافته های مشترک تحقیقات موجود، نشان می دهد از میان راهبردهای ناسازگارانه، سرزنش خود، نشخوار ذهنی و فاجعه آمیز پنداری همبستگی نیرومندی با هیجانات منفی اعم از افسردگی، اضطراب، استرس و خشم دارند( گارنفسکی، تیردز، کرایج، لیگرستی و وان دن کومر، 2004؛ ارول اُنگن، 2010؛ زلومک و هاهن، 2010؛ مارتین و داهلن، 2005). بدتنظیمی هیجانی یک عامل کلیدی در سبب شناسی اختلالات اضطرابی است پژوهش های اخیر نشان داده است که افراد مضطرب در تنظیم هیجان های منفی خود دشواری های بیشتری دارند( آمستادر، 2008؛ بندر، رینولت، دان، ازبرن و همکاران، 2012).

دانلود پایان نامه ارشد مدل پیش بینی اشتیاق شغلی با توجه به رهبری اصیل و سرمایه های روانشناختی

  1. خوش بینی سرشتی یا گرایشی

خوش بینی سرشتی یا گرایشی یک انتظار کلیه برقرار بر این که در آینده بیشتر رویدادهای خوب اتفاق خواهند افتاد تا رویدادهای بد. شیبر و همکاران (1985) دلیل می­کنن که افراد خوش بین در رویارویی با سختی­ها به دنبال کردن هدف­های با ارزش خود ادامه می­دهند و یا با اجرا کنار اومدن مؤثر، خودشون و حالت­های شخصی­شون رو تنظیم می­کنن تا این که بتونن به هدف­های خود برسن.

خوش­بینی سرشتی با سلامت خوب و جواب مثبت به دخالت­های پزشکی در بعضی شرایط مثل مریضی قلبی و سرطانی همبستهه. اثر خوش­بینی سرشتی بر درمان از راه روش­های پزشکی رو می­توان مدیون راهبردهای کنار اومدن مؤثر، مثل تعریف دوباره یا چارچوب­بندی دوباره زندگی دونست. در مقابل، افراد بدبین از راهبردهای کنار اومدن اجتنابی استفاده می کنن یا از کنار اومدن با مشکلات شونِه خالی می کنن (ترجمه کریمی و افراز،1387).

 

2  .خوش بینی تبیینی

استاد مارتین سلیگمن (1998) و همکارانش خوش­بینی رو به جای یک صفت شخصیتی گسترده به عنوان یک سبک تبیینی، مفهومی کرده­ان. طبق این دیدگاه، افراد خوش­بین رویدادها یا تجربه­های منفی رو با نسبت دادن دلیل اونا به عوامل بیرونی گذرا و خاص مثل شرایط و احوال حاکم، توضیح می­کنن. برعکس، افراد بدبین رویدادها یا تجربه­های منفی رو با نسبت دادن دلیل اونا به عوامل داخلی و شکست شخصی توضیح می کنن (ترجمه کریمی و افراز،1387).

افراد خوش­بین، افراد بدبین

افراد بدبین افراد پشیمون­تر هستن واحتمال کمتری هست که واسه خودداری از وقایع بد دست به کارایی بزنن وزمان اتفاق حادثه واسه توقف کردن اون کاری بکنند. واقعا، یک سیکل معیوب ساخته میشه اگه افراد بدبین وقایع بد بیشتری داشته باشن واگر این وقایع بیشتر باعث مریضی شن، افراد بدبین باید مریضی بیشتری داشته باشن، دلیل پایانی که افراد خوش­بین باید از سلامتی بهتری بهره مند باشن مربوطه به حمایت اجتماعی، ظرفیت حفظ رفاقت عمیق وعشق، مثل اینکه که واسه  سلامت جسمی اهمیت داشته باشه. افراد میانسالی که کمه کم یک دوست دارن و می تونن نیمه شب به اون زنگ زده ومشکلات خود رو در بین بذارن باید سلامت جسمی بهتری داشته باشن از کسائی که دوستی ندارن. مجردها آمادگی بیشتری واسه افسردگی دارن تا افراد متأهل حتی یک تماس اجتماعی معمولی، می تونه سدی باشه در مقابل مریضی. افرادی که تمایل دارن موقع مریضی خود رو از بقیه جدا کنن به مریضی تمایل بیشتری دارن (به نقل از خدایی، 1386).

خوش­بین­ها حالت اطمینان پایدار دارن و فکر می کنن که مشکلات رو می­توان به شکل موفقیت­آمیزی اداره کرد، اما بدبین­ها دودل و ناپایدار هستن و انتظار بدبختی دارن(اسنایدر و لوپز، 2002).

خوش­بینی با افسردگی کمتر، ناراحتی کمتر و حتی زایمون بهتر و سالم­تر در زنان باردار همراه بوده (یالی و لوبل[1]، 2002). علاوه بر این خوش­بینی با کارکرد تحصیلی و شغلی هم رابطه مثبت داره(نانیس و رایت[2]، 2003). ضمنا، سگرستروم[3] (2001) در پژوهشی مشاهده کرد کسائی که در بدبینی نمره بالایی می­گیرند به احتمال بیشتری به باعث­های منفی توجه می­کنن، و افراد خوش­بین به هر دو باعث مثبت و منفی توجه می­کنن(به نقل از حمزه­زاده و همکاران، 1391).

خوش­بینی نقش مهمی در موافقت با رویدادهای استرس­زای زندگی داره. هنگام رو به رو شدن با یک رقابت، افراد خوش­بین حالت اطمینان و پایدار دارن(حتی اگه پیشرفت، سخت یا کنه باشه). اما بدبینا دودل و ناپایدارند. این فرق ممکنه در شرایط سخت بیشتر باشه. خوش­بین­ها بر این باورند که مشکلات می­توانند به شکل موفقیت­آمیزی اداره شن. اما افراد بدبین انتظار  بدبختی دارن. خوش­بین­ها جبرگرایی، سرزنش و فرار رو کمتر استفاده می کنن، بر جنبه­های منفی موقعیت متمرکز نمی­شن یا در مورد سرکوب نشونه­هایشان سعی نمی­کنن و موقعیت­های غیرقابل تغییر رو به جای سعی در فرار از اون­ها، می­پذیرند. خوش­بین­ها هم اینجور به دلیل کنار اومدن در برابر مریضی­های شدید و نگرانی­های مربوط به تهدیدهای سلامتی از بدبین­ها جدا می­شن. کلا خوش­بین­ها نسبت به بدبین­ها تمایل بیشتری به کاربرد راهبردهای مسأله دار دارن(اسنایدر و لوپز، 2002).

رشد خوش بینی

رشد خوش بینی رو سلامت روانی والدین، نوع سرمشق دهی نقش ارائه شده به وسیله والدین و میزان تشویق یا پاداشی که والدین در برابر خوش­بینی به فرزندان­شون ارائه می دن مشخص می کنه (آبرامسون و همکاران[4] 2000، گیلهم[5]، 2000) به احتمال زیاد افراد خوش­بین از خونواده­هایی هستن که در اون­ها پدر یا مادر افسردگی نداشته­ان والدین افراد خوش­بین واسه به کاربری سبک توضیح خوش­بینانه، نسبت دادن موفقیت به عواملی داخلی، کلی، و ثابت و توضیح شکستا طبق عوامل بیرونی مشخص و گذرا، سرمشق­های نقشی خوبی واسه فرزندان خود هستن افراد خوش­بین از خونواده­هایی هستن که در اون والدین از شکستای خود رو می­فهمند و اون­ها رو به جای عوامل داخلی به عوامل بیرونی نسبت می­دهند (به نقل از موسوی ­نسب و تقوی، 1385).

اگر جوونا به خونواده­هایی متعلق باشن که ضربه­های روانی کلی (مثل بیکاری وفقر) رو تجربه کرده و با این بدبیاریا خوب کنار اومده و از اون خلاص شده­ان خوش­بین بار می­آیند، والدین افراد خوش­بین فرزندان­شون رو تشویق می­کنن تا با شکست­هایشان به راه خوش­بینانه برخورد کنن و اینجوری خوش­بینی و پشت­کار رو به روش­های مختلف تقویت کنن. به احتمال زیاد افراد بدبین از خونواده­هایی هستن که والدین افسرده­ان سبک تبیینی بدبینانه رو به فرزندان­شون سرمشق می­دهند وبه گونه افتراقی رشد سبک تبیینی بدبینانه رو تقویت می کنن جایی که والدین فرزندان رو سرزنش و شکست اون­ها رو به عوامل داخلی، کلی و ثابت نسبت می­دهند به احتمال زیاد این کودکان در بزرگی بدبین بار می­آیند کودک آزاری و غفلت از اون­ها هم کودکان رو در خطر آسیب پذیری پرورش سبک تبیینی بدبینانه و افسردگی قرار می­بده. خوش­بینی، با به تأخیر انداختن  رضامندی­های به دلیل منافع گذرا و کوتاه مدت به امید رسیدن به هدف­های دراز مدت هم رابطه داره و به احتمال زیاد افراد خوش­بین ایمان دارن که هدفای دراز مدت قابل دسترس­ان (ترجمه کریمی و افراز،1387).

تحقیقات آینده­نگر و گذشته­نگر نشون داده­ان که افراد دارای سبک تبیینی خوش­بینانه در مقایسه با افراد دارای سبک تبیینی بدبینانه، کم تر احتمال داره که به هنگام رویارویی با رویدادهای فشارانگیز کلی­ی زندگی، به ضعف سلامت جسمی یا افسردگی دچار شده و یا به خودکشی دست بزنن برعکس افراد بدبینی که در کودکی با رویدادهای فشارزای کلی­ زندگی (مثل اختلاف طولانی بین پدر و مادر، طلاق، یا غم از دست دادن مادر) روبه رو می­شن احتمال بیشتر می­رود که به افسردگی دچار شن اگه اونا از یک رابطه­ی حمایت اجتماعی خوب بهره مند باشن احتمال افسردگی کاهش می­یابد، اما اگه افسردگی باعث شه که اون­ها در مدرسه موفق نشن و مورد سرزنش قرار گیرند، اسناد این شکستا به شکل داخلی، کلی و ثابت موجب می شه که افسردگی زیاد شه و به شکل دایمی دربیاد. خوش­بینی در بزرگسالی با پیشرفت بهتر در تحصیلات دانشگاهی کارکرد ورزشی؛ موافقت شغلی و خانوادگی همراهه(ترجمه کریمی و نیلوفری،1388).

 

 

4- خودکارآمدی

یکی از ابعاد«خود» در نظریه شناختی- اجتماعی بندورا خودکارآمدیه که به توانایی درک شده­ فرد در برابری با موقعیتی خاص گفته می­شه. معنی خودکارآمدی به قضاوت افراد درباره توانایی اون­ها در انجام یک کار یا برابری با یک موقعیت خاصه.

بندورا خودکارآمدی رو به عنوان باور و قضاوت فرد از توانایی خود بر سازمان و انجام رشته­ای از اعمال که واسه تولید نتایج مورد نظر نیازه تعریف کرده(زارع زاده، 1385).

ضمنا، بندورا و همکاران[6] (1995) خودکارآمدی رو عبارت از باورهای افراد به توانایی­هایشان در بسیج انگیزه­ها، منابع شناختی و اعمال کنترل بر یک اتفاق مشخص تعریف کرده­ان. یکی از جنبه­های اساسی خوکارآمدی شخص، این باوره که فرد از راه اعمال کنترل می­تواند بر نتیجه های زندگی خود اثر بزاره. به ویژه موقع رویارویی با عوامل استرس زا، داشتن احساس کنترل بر شرایط، دلیلی مهم در موافقت با موقعیت­های گوناگونه (به نقل از مسعودنیا، 1386).

خودکارآمدى جزیى از فکر فرد مى­باشه که به باورهاى فرد در مورد توانایى­هاش جهت انجام تکالیفى که در آینده با اون­ها روبه رو مى­شه، مربوطه (بندورا، 1997، به نقل از کیامرثی و همکاران، 1390).

[1] . Yali & Lobel

[2] . Nonis & Wright

[3] . Segerstrom

[4] . Abramson

[5] . Gillham

[6] . Bandura et al

متن کامل :

پایان نامه ارائه مدل پیش بینی اشتیاق شغلی با توجه به رهبری اصیل و سرمایه های روانشناختی ( مورد مطالعه: دبیران تربیت بدنی شیراز )

پژوهش هایی در حوزه ی ذهن آگاهی و صبر

– ذهن­آگاهی

   اکثر پژوهش­هایی که در زمینه­ی ذهن­آگاهی صورت گرفته در زمینه تأثیر درمان­های مبتنی بر ذهن­آگاهی بوده است. پژوهشگران بسیاری به بررسی تأثیر این نوع درمانها بر انواع اختلالات روانی پرداخته­اند. مثلا گریسون، برینارد و روزنویگ (2001) در پژوهشی که انجام داده­اند به این نتیجه رسیده­اند که با بهره گرفتن از درمان شناختی مبتنی بر ذهن­آگاهی، استرس کاهش می­یابد؛ همچنین موفقیت­هایی در زمینه درمان نشانگان جسمی و روانی افراد مبتلا به درد مزمن گزارش شده است. در تحقیقی دیگر، پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که کیفیت زندگی و کیفیت خواب در بیماران مبتلا به سرطان سینه و پروستات بعد از دریافت برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن­آگاهی، افزایش و نشانگان استرس در این افراد کاهش پیدا کرد (کارلسون و همکاران،2003؛ به نقل از کجباف، مولوی و عابدی،1386).

   در تحقیقی که توسط برنهوفر، کرین، هارگوس، آماراسینگ،وایندر و ویلیامز (2008) انجام شد، مشخص گردید که درمان شناختی مبتنی بر ذهن­آگاهی باعث کاهش نشانه­های بیماری در افراد افسرده می­شود. همسو با این تحقیق، آذرگون و همکاران (1386) طی پژوهش خود به این نتیجه رسیدند که درمان شناختی مبتنی بر ذهن­آگاهی باعث کاهش نشخوار فکری و به تبع آن کاهش افسردگی در گروهی از دانشجویان می­شود. همچنین کاویانی، حاتمی و جواهری(1387) دریافتند که شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن­آگاهی، افسردگی، افکار خودآیند منفی و نگرش ناکارآمد را در دانشجویان کاهش می­دهد.

   گادفرین و ون­هرینگتن(2009) دریافتند که شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن­آگاهی، باعث کاهش اضطراب سلامت، افکار مرتبط با بیماری و نشانگان بدنی در افراد مبتلا به خودبیمارانگاری و اضطراب سلامت شدید می­گردد.

   بوراکیم و همکاران(2009) دریافتند که شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن­آگاهی همراه با دارودرمانی بیشتر از دارودرمانی به تنهایی باعث کاهش نشانگان بیماری در افراد مبتلا به اختلال وحشتزدگی می­شود.

   در تحقیقی که توسط وونگ و همکاران(2011) انجام شد مشخص گردید که درمان شناختی مبتنی بر ذهن­آگاهی در درمان افراد مبتلا به اضطراب منتشر، تأثیر مثبت دارد. همچنین در مطالعه­ای که توسط هایس،اورسیلو و روئمر(2011) انجام شده مشخص گردیده که تکنیک­های ذهن­آگاهی بر افراد مبتلا به اضطراب منتشر، تأثیر مثبت دارد.

   تا اینجا دیدیم که درمانهای مبتنی بر ذهن­آگاهی بر اختلالات روانی از جمله اضطراب و افسردگی، تأثیری مثبت دارد. مطالعات بعدی نشان داده که تفاوتهای فردی در ذهن­آگاهی در غیرمراقبه­کننده­ها نیز در سطوح ضعیف­تر وجود دارد (بائر و همکاران،2003؛ به نقل از هالیس واکر و کولوسیمو،2009). این ادبیات در حال رشد نشان می­دهد که ذهن­آگاهی یک کیفیت ذاتی است که عملکرد انطباقی انسان را بهبود می­بخشد (هالیس واکر و کولوسیمو،2009).

   با توجه به این موضوع، بائر، اسمیت، هاپکینز، کریت­میر و تونی (2006) با بهره گرفتن از چند پرسشنامه­ی موجود ذهن­آگاهی به اجرای تحلیل عاملی پرداختند و پنج مؤلفه ذهن­آگاهی را مشخص نمودند.

   بر این اساس چندین مطالعه بر روی ذهن­آگاهی صورت گرفته است. در مطالعه­ای که توسط هالیس واکر و کولوسیمو (2009) انجام شد، مشخص گردید که سطوح بالاتر ذهن­آگاهی، رابطه مثبتی با شادکامی دارد. وین­اشتاین، براون و پیان (2008) به بررسی رابطه میان ذهن­آگاهی و سبک­های مقابله پرداختند و به این نتیجه رسیدند که افراد ذهن­آگاه، به شیوه مطلوبتری با موقعیت­های استرس­زا برخورد کرده و از سبک­های مقابله­ای انطباقی­تری استفاده می­کنند و این موضوع باعث بهزیستی هیجانی بالاتر در آنها می­شود.

   در مطالعه ای که توسط ووجانوویک، یانگورث، جانسون و زولنسکی (2008) انجام شد تاثیر مولفه های ذهن آگاهی بر روی PTSD مورد بررسی قرار گرفت. نتایج تحقیق نشان داد که زیرمقیاس غیرقضاوتی بودن به شکل معناداری با نشانگان PTSD در ارتباط بود. زیرمقیاس عمل توأم با آگاهی، تنها با نشانگان تجربه مجدد مرتبط با استرس در ارتباط بود و سایر مولفه ها ارتباط معناداری با PTSD نداشتند.

   در تحقیقی که توسط امانوئل،آپدگراف، کالمبچ و کیسلا (2010)انجام شدبه بررسی نقش مولفه های ذهن آگاهی در پیش بینی عاطفی پرداخته شد. نتایج نشان دادند که مولفه مشاهده در ذهن آگاهی با پیش بینی عاطفی، ارتباط دارد.

   در مطالعه ای که توسط رائس، دیوالف، هرینگن و ویلیامز (2009) انجام شد، مشخص گردید که ذهن آگاهی به شکلی منفی با واکنش پذیری شناختی که رابطه معنادار مثبتی با عود افسردگی دارد، ارتباط دارد.

   در تحقیقی که توسط والش،بالینت، اسمولیرا و مادسن(2008)صورت گرفت، رابطه میان ذهن آگاهی و اضطراب صفت مورد بررسی قرار گرفت. نتایج نشان دادند که اضطراب صفت به صورت منفی با ذهن آگاهی در ارتباط است.

   براون و ریان (2003) در پژوهش خود گزارش نمودند که سطوح بالای ذهن­آگاهی، پیش­بینی­کننده هیجانات مثبت در افراد است. وی، کرسول، ایزنبرگر و لیبرمن (2010) در پژوهشی که بر روی 27 بزرگسال جوان انجام دادند به این نتیجه رسیدند که ذهن­آگاهی با نشانه­های افسردگی، رابطه منفی دارد. راسماسن و پایجون (2011) در پژوهشی که بر روی 205 دانش­آموز انجام دادند این نتیجه را به دست آوردند که ذهن­آگاهی بصورت معناداری، سطوح بالای عزت نفس و سطوح پایین اضطراب اجتماعی را پیش­بینی می­کند. در پژوهشی که توسط بلاچر، کرافورد، کارمودی، روزنتهال و اوکن (2011) انجام شد مشخص گردید سطوح بالای ذهن­آگاهی در افرادی با سطح پایین اضطراب و بدون سابقه افسردگی بیش از بیمارانی با سطوح بالای اضطراب و افسردگی است. برنهوفر، دوگان و گریفیث (2011) در پژوهشی که بر روی 144 نفر انجام دادند به این نتیجه رسیدند که ذهن­آگاهی به صورت منفی با افسردگی در ارتباط است.

– صبر

   به دلیل نو بودن حوزه­ی صبر، پژوهش­های انجام شده در این زمینه اندک است. نوری (1387) پژوهشی در زمینه­ی بررسی پایه­های روانشناختی و نشانگان صبر در قرآن انجام داد و در این پژوهش، به این مسأله پرداخته که در افراد خویشتن­دار چه سازه­های روانشناختی وجود دارد که آنان را قادر می­سازد در موقعیت­های دشوار، خودمهارگری نشان دهند.

   حسین­ثابت (1387) در پژوهشی که تحت عنوان اثربخشی آموزش صبر بر اضطراب، افسردگی و شادکامی انجام داد، با این نتیجه رسید که آموزش صبر منجر به کاهش اضطراب و افسردگی و افزایش شادکامی می­شود.

   در مطالعه­ای که توسط خرمایی (1388) انجام شد پنج مؤلفه برای صبر مشخص گردید و پرسشنامه­ای نیز برای سنجش مؤلفه­های صبر طراحی گردید.

   در پژوهشی که توسط خرمایی و بانشی (1389) انجام گرفت، رابطه­ی میان صبر و سلامت عمومی مورد بررسی قرار گرفت و این نتایج به دست آمد: بین شکایت جسمانی و مؤلفه­ی متعالی شدن، رابطه­ی منفی و معنادار وجود دارد. همچنین بین مؤلفه­های شکایت جسمانی، اضطراب و افسردگی با مؤلفه­ی شکیبایی، رابطه­ی منفی مشاهده شد.

   در پژوهشی که توسط خرمایی و محمودی (1389) تحت عنوان بررسی رابطه میان سبک­های شناختی تفکر و مؤلفه­های صبر انجام شد، این نتایج به دست آمد: بین مؤلفه­ی درنگ و مؤلفه­ی قانونگزار و همچنین مؤلفه­ی رضایت و مؤلفه­ی قانونگزار، همبستگی مثبت و معنادار وجود دارد. همچنین همبستگی میان دو مؤلفه­ی کل­نگر و جزءنگر با مؤلفه­ی شکیبایی، مثبت و معنادار بود. بین مؤلفه­های متعالی شدن و درونگرا و کل­نگر نیز همبستگی مثبت و معنادار وجود داشت.



– Greeson, Brainard and Rosenzweig

– Barnhofer, Crane, Hargus, Amarasinghe, Winder and Williams

Godfrin and Van Heerington

– Borah Kim

– Wong

– Haye, Orsillo and Roemer

– Hallis-Walker and Colosimo

– Baer, Smith, Hopkins, Krietemeyer and Toney

– Weinstein, Brown and Pyan

– Vujanovic, Youngwirth, Johnson and Zvolensky

– Emanuel, Updegraff, Kalmbach and Ciesla

– Raes, Dewulf, Heeringen and Williams

 Cognitive reactivity

– Walsh, Balint, Smolira and Madsen

 Trait anxiety

– Brown and Ryan

– Way, Creswell, Eisenberger and Lieberman

– Rasmussen and Pidgeon

– Blotcher, Crawford, Carmody, Rosenthal and Ockene

– Barnhofer, Duggan and Griffith

نظریات مربوط به اختلالات رفتاری کودکان

راه های درمانی و تشخیص بیماری آسم

بسته شدن زودرس  مجاری هوایی محیطی منجر به پرهوایی (احتباس هوا) و افزایش حجم باقی مانده (به ویژه در تشدیدهای حاد و در آسم شدید و پایدار) می­شود. در موارد شدیدتر آسم ، کاهش تهویه و افزایش جریان خون ریوی منجر به عدم تناسب تهویه و خونرسانی و پرخونی برونشیال می شود. نارسایی تهویه حتی در بیماران مبتلا به آسم خیلی شدید ، هم ناشایع است و  شریانی بر اثر افزایش تهویه کاهش می یابد (هریسون ، 2012).

2-1-1-3-1-افزایش پاسخ دهی مجاری هوایی

AHR اختلال فیزیولوژیک بار آسم می باشد و بیانگر پاسخ بیش از حد منقبض کنندگی برونشی نسبت به محرک های استنشاقی متعدد (که بر مجاری هوایی طبیعی هیچ اثری ندارند) می باشد. افزایش)  AHR  (به تناوب علائم آسم مربوط است ؛ افزایش پاسخ دهی انقباس برونشی در استفاده از تنگ کننده های برونشی مستقیم نظیر هیستامین و متاکولین که باعث انقباض صاف مجاری هوایی می شوند، دیده می شود ، ولی این موضوع به طور بارز در بسیاری از محرک های غیر مستقیم که منجر به آزاد شدن منقبض کننده های عروقی از ماست سل ها می شود و یا اعصاب حسی را فعال می کند ، نیز دیده می­شود . به نظر می رسد که اکثر محرک های علائم آسم شامل آلرژن ها ، ورزش ، هایپرونتیلاسیون ، مه دود (از طریق فعال کردن ماست سل ها)، گردو غبار آزادنده، و سولفور دی اکساید ( از طریق رفلکس کولینرژیک)، به طور غیر مستقیم عمل می نمایند(هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-3-2- ویژگی های بالینی و تشخیصی

علائم بارز آسم شامل ویزینگ، تنگی نفس سرفه می­باشند که خود بخود و یا با دارو تغییر می­کنند. علائم ممکن است شب ها بدتر شوند و بیماران معمولاً در ساعت های اولیه صبح بیدار می گردند. بیماران ممکن است سختی در پر کردن ریه هایشان از هوا را بیان نمایند. در بعضی بیماران افزایش تولید موکوس وجود دارد، این موکوس به طور معمول چسبنده است افزایش تنفس و استفاد ه از عضلات کمکی تهویه دیده شود . علائم اولیه بیماری ممکن است قبل از حمله وجود داشته باشد، این علائم شامل خارش زیر چانه ، احساس ناراحتی در بین دو کتف و یا ترس غیر قابل توجیه (احساس حادثه بد قریب الوقوع) می باشد.

علائم شاخص فیزیکی معمولاً دمی و تا حد زیادتری بازدمی و رونکای در سراسر قفسه سینه می باشند و پر هوایی ممکن است وجود داشته باشد . بعضی از بیماران ، به ویژه بچه ها، ممکن است با سرفه های بدون خلط مراجعه کنند ( واریانت سرفه ای آسم) . وقتی  آسم تحت کنترل باشد ، ممکن است هیچ نوع یافته فیزیکی غیر طبیعی مشاهده نشود (هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-4-تشخیص

تشخیص آسم ممولاً  از روی علائم متعدد و متناوب اسنداد مجاری هوایی آشکار است ، اما معمولاً توسط اندازه گیری عینی عملکردی ریوی تأیید می شود (هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-4-1-تست های عملکرد ریوی

اسپیرومتری ساده محدودیت جریان هوا را با کاهش مقادیر (  [4] )، نسبت ( ) ( ) و ( PEF ) تأیید می نماید . برگشت پذیریتوسط افزایش بیش از( 12% ) و ( ml 200 ) در میزان (  )، پانزده دقیقه بعد از مصرف – آگونیست کوتاه اثر استنشاقی ، یا در بعضی بیماران بعد از دو تا چهار هفته درمان با کورتیکواستروئیدهای خوراکی (OCS[5]) (پردنیزون یا پردنیزولون mg40 – 30 در روز) ، تعیین می­شود. اندازه گیری ( PEF ) ، دوبار در روز ، می تواند واریان های با ریتم روزانه انسداد مجاری هوایی را مشخص نماید .

لوپ های حجم – جریان ، کاهش قله جریان و کاهش حداکثر جریان بازدمی را نشان می­دهند. سایر تست های عملکرد ریوی ، به ندرت مورد نیاز می باشند، اما پلتیسموگرافی کل بدن،  افزایش مقاوم مجاری هوایی را نشان می دهد و ممکن است افزایش ظرفیت کلی ریه و حجم باقی مانده را نمایش دهد. انتشار گاز معمولاً نرمال است، اما ممکن است افزایش اندکی در تبادل گاز در بعضی بیماران دیده شود. (هریسون ،  2012 .م).

2-1-1-4-2-پاسخ دهی مجاری هوایی

AHR افزایش یافته معمولاً توسط چالش متاکولین یا هسیتامین همراه با محاسبه غلظت محرک که موجب کاهش (  ) تا ( 20% ) می گردد، () ، اندازه گیری می­شود. این عمل به ندرت در کارآزمایی بالینی مفید است، اما می تواند در تشخیص افتراقی سرفه مزمن و وقتی  که در تظاهر نرمال تست های عملکردی ریوی  تردید وجود دارد، به کار گرفته شود. گاهی تست ورزش برای اندازه گیری انقباض برونشی بعد از فعالیت، در صورتی که تاریخچه  برجسته ای از ( EIA ) وجود داشته باشد، انجام می شود . چالش آلرژن به ندرت مورد نیاز است و اگر قرار است عوامل شغلی خاصی شناسایی شوند، فقط باید توسط متخصص انجام شود(هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-4-3-تست های خون

تست های خونی معمولاً کمک کننده نیستند ( IgE ) کل سرم و ( IgE ) خاص در مقابل آلرژن های استنشاقی (RAST) ممکن است در بعضی بیماران اندازه گیری شوند (هریسون ، 2012.م).

2-1-1-4-4-تصویر برداری

رونتگن گرافی قفسه سینه معمولاً نرمال است ولی در بیماران با بیماری شدیدتر ممکن است پرهوایی ریه ها را نشان دهد. در تشدید ممکن است شواهدی از پنوموتوراکس وجود داشته باشد . سایه ریه معمولاً بیانگر پنومونی یا اینفلتراسیون ائوزینوفیلی در بیماران مبتلا به آسپرژیلوسیس برونکوپولموناری است. ( CT ) با قدرت تفکیک بالا ممکن است مناطقی  از برونشکتازی را در بیماران مبتلا به آسم شدید نشان دهد و ممکن است ضخیم شدن دیواره های برونشی وجود داشته باشد، اما این تغییرات برای آسم تشخیصی نیستند. (هریسون ، 2012.م).

2-1-1-4-5-تست های پوستی

تست های پوستی با خراش جزئی (Prick test) در آسم آلرژیک ، نسبت به آلرژن های استنشاقی شایع ، مثبت هستند و در آسم درونزاد، منفی می باشند، ولی در تشخیص کمک کننده نیستند . پاسخ های مثبت پوستی ممکن است در قانع کردن بیماران برای انجام دادن سنجش های اجتناب از آلرژن ، مفید باشد (هریسون ، 2012.م).

2-1-1-4-6-نیتریک اکسید بازدمی

(NO ) بازدمی در حال حاضر به عنوان آزمون غیر تهاجمی برای اندازه گیری التهاب ائوزینوفیلی راه های هوایی استفاده می شود سطوح معمولاً افزایش یافته ( NO ) بازدمی در آسم توسط ( ICS ) کاهش می­یابند. بنابراین این آزمون می تواند کمپلیانس درمان را ارزیابی کند. همچنین می­تواند در تشخیص درمان ضد التهابی ناکافی کمک کننده باشد (هریسون ، 2012.م).

2-1-2-ذهن آگاهی

ذهن آگاهی یا حضور ذهن به معنای آگاهی از افکار، رفتار، هیجانات و انگیزه­ها است به طوری که بهتر بتوانیم آن­ها را مدیریت کنیم و سامان دهیم. به عبارت دیگر ذهن آگاهی به معنای توجه کردن به شیوه­ای خاص است. یعنی توجه و تمرکزی که در آن سه عنصر زیر دخالت دارند:

  • بودن در حال حاضر
  • هدفمند
  • بدون قضاوت.

این نوع توجه منجر به افزایش آگاهی، شفافیت و وضوح آگاهی و پذیرش واقعیت موجود می­شود. حضور صحیح ذهن بدان معنا است که شخص آگاهی خود را از گذشته و آینده قطع کند و به زمان حال حاضر معطوف کند. زمانی که فرد در حال حاضر حضور داشته باشد، واقعیت را با تمام جنبه­های درونی و بیرونی­اش می­بیند و درمی­یابد؛ ذهن به دلیل قضاوت و تعبیر و تفسیرهایی که انجام می­دهد دائمأ در حال نشخوار افکار و گفتگوی درونی است. (محمدخانی و خانی­پور، 1391 ).

ذهن آگاهی به معنی توجه کردن به زمان حال به شیوه ای خاص، هدفمند، خالی از قضاوت به همراه پذیرش بدون داوری در مورد تجربه های در حال وقوع در لحظه کنونی است ( کابات زین،    2003.م). ذهن آگاهی یعنی بودن در لحظه با هر آنچه اکنون هست، بدون قضاوت و اظهار نظر درباره آنچه اتفاق می­افتد، یعنی تجربه واقعیت محض بدون توضیح. ذهن آگاهی را می­توان بعنوان یک شیوۀ «بودن» یا یک شیوۀ « فهمیدن » توصیف کرد که مستلزم درک کردن احساسات شخصی است ( بیر ،2003 .م). به نظر تیزدیل و همکاران (2000 .م)، مهارت­های آموخته شدۀ کنترل توجه، در مراقبه ذهن آگاهی می­توانند در پیشگیری از بازگشت دوره­های افسردگی اساسی سودمند باشند. در این روش به افراد افسرده آموزش داده می­شود که افکار و احساسات خود را بدون قضاوت، مشاهده کنند و آن­ها را وقایع ذهنی ساده­ا­ی ببینند که می­آیند و می­روند، به جای آنکه آن­ها را به عنوان قسمتی از خودشان یا انعکاسی از واقعیت در نظر بگیرند، این نوع نگرش به شناخت­های مرتبط با افسردگی، مانع تشدید افکار منفی در الگوی نشخوار فکری می­شود.

ذهن آگاهی برگرفته از ابعاد مختلف سنت­های معنوی کهن است. یکی از این سنت­های معنوی بودایسم است. بر اساس باورهای رایج بوداییان، بودایسم؛ یک سنت منسجم از سلوک در راهی است که به سمت درک رنج می­رود و به شروع و پایان درد و رنج معطوف می شود و ابزاری است که انسان از آن برای آزادی خود از رنج روز افزون و مشکلات و دردهای موجود متوسل می­شود (کرین،، 1964)

در درمان (MBCT ) بیماران افسرده یاد می­گیرند که چطور به طور متفاوتی با افکار و احساسات منفی­شان رابطه برقرار کنند و روی تغییر محتوای باورها و فکرها متمرکز می­شوند. همچنین یاد می­گیرند که افکار خودآیند، عادت­ها، نشخوارهای ذهنی، فکرها و احساسات منفی را چگونه تغییر دهند و نسبت به آن­ها آگاه باشند و در چشم انداز وسیع­تری افکار و احساسات خود را ببینند ( تیزدیل و همکاران، 2000 .م). پژوهشگران طیف وسیعی از اختلالات جسمی و روانی را با به کارگیری شیوۀ درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی درمان نموده­اند. نتایج بدست آمده، گواه تأثیر بسزای روش شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی در درمان اختلالات خلقی و اضطرابی است ( هافمن و همکاران، 2010 .م) و ( نزو ،نزو، ترونزوو مک کلار ،2010 .م).

پیشگامان این روش درمان از آن در کاهش استرس بهره جستند و هوشیاری آگاهانه که در این روش معرفی می­شود، از محتوای باورهای بودایی با دوهزاروپانصد سال قدمت برگرفته شده که با اصول علمی درمان شناختی و رفتاری تلفیق شده اند و از روش­های کاهش استرس مبتنی بر حضور ذهن کابات زین نیز استفاده نموده است.

ذهن آگاهی شکلی از مراقبه است که ریشه در تمرینات معنوی بودا دارد که در کار بالینی مورد استفاده قرار گرفته است. مراقبه ذهن آگاهی شامل مشاهده تجارب گستره کنونی فرد، یعنی احساسات جسمانی، افکار و عواطف او است (  بائر ، 2003 .م).

هدف این درمان مانند شناخت­درمانی تغییر در محتوای افکار نیست بلکه هدف آن ایجاد یک نگرش یا رابطۀ متفاوت با افکار احساسات و عواطف است که شامل حفظ توجه کامل و لحظه به لحظه و نیز داشتن نگرش همراه با پذیرش و به دور از قضاوت است. فرضیه اساسی شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی آن است که ذهن دارای دو نوع ذهنیت است که از طریق آن­ها می­تواند به پردازش تجربه بپردازد. این دو شامل: ذهنیت بودن و ذهنیت انجامی است. (محمدخانی و همکاران، 1391)

به طور کلی، در درمان شناختی مبتنی بر حضور ذهن، هدف آن است که بیمار بتواند افکارش را تنها به صورت افکار محض در نظر بگیرد و آن­ها را از نوع رویدادهای ذهنی قابل آزمون ببیند و قادر شود؛ وقوع این رویدادهای ذهنی منفی را از پاسخ­هایی که آنها معمولاً برمی انگیزانند، جدا کنند و در نهایت معنای آن­ها را تغییر دهد. به عبارت دیگر در شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی سه هدف اساسی دنبال می شود:

الف) تنظیم توجه

ب)توسعه آگاهی فراشناختی

ج) تمرکززدایی و توسعه پذیرش حالت­ها و محتویات ذهنی (محمدخانی و همکاران 1391).

ماهیت افکار هر چقدر هم منفی باشد به خودی خود مشکل اصلی محسوب نمی­شوند، بلکه این شیوه واکنش به آن­ها از طریق فعال­شدن یک حالت ذهنی مبتنی بر تشخیص تفاوت­هاست که موجب تداوم و تشدید افکار منفی می­شود. حضور ذهن به بیمار کمک می­کند با تسهیل در شناسایی به موقع الگوهای افکار، احساسات و حس­های بدنی آن­ها را در مرحله مناسبی پیش از توسعه و بسط یافتن خنثی کند. پرورش آگاهی به این شیوه بیماران را قادر می­سازد تا آشکارا تر برانگیخته شدن واکنش­های نشخواری و منفی را مشاهده کنند و بتوانند از چنین الگوهای فکری تمرکز زدایی کنند و به آن­ها به عنوان رویدادهای ذهنی بنگرند که بازنمایی­های از واقعیت نیستند

ذهن آگاهی یک درمان روانشناختی جدید است که بر پایه تکنیک­های مراقبه و شامل توجه کردن به شیوه خاص یعنی هدفمند، در زمان کنونی، بدون قضاوت است ( کابات زین، 1994.م ). همچنین به معنای آگاهی کامل فرد از دنیای درونی و بیرونی خود از جمله افکار، احساسات جسمانی، هیجانات، اعمال و محیط اطراف است و فرد باید آن­ها را به همان صورتی که وجود دارند، در نظر بگیرد (چیسا و مالینوسکی،  2011 .م).

گلمن(2005 .م) می­گوید” آگاهی از تجربه زمان حال، توأم با پذیرش، هوشیار بودن نسبت به واقعیت، مواجه با ذات تجربه و دیدن امور است به گونه­ای که برای اولین بار دیده می­شوند، ذهن آگاهی است. بودن در لحظه با هر آنچه اکنون هست، بدون قضاوت و اظهار نظر درباره آنچه اتفاق می­افتد (کابات زین، 2003 .م). شیوۀ «بودن» یا یک شیوۀ « فهمیدن » که مستلزم درک کردن احساسات شخصی است و فرد را به ایجاد رابطه متفاوت با تجربه احساسات درونی و حوادث بیرونی، از طریق ایجاد آگاهی لحظه به لحظه و جهت­گیری رفتاری مبتنی بر مسئولیت عاقلانه به جای واکنش پذیری اتوماتیک، قادر می­سازد ( کابات زین، 2003 .م). فرایندی که داشتن توجه بدون قضاوت به رویدادهای درونی و بیرونی است که در لحظه به وجود می­آیند. رویدادهای درونی شامل افکار، هیجانات، ادراکات و احساسات جسمانی و رویدادهای بیرونی شامل تجارب محیطی، موقعیتی و بین فردی است ( کابات زین، 2005 .م).

افراد دارای اختلالات افسردگی و اضطرابی، تجارب درونی­شان شامل، افکار، عواطف و احساسات فیزیولوژیکی را منفی ارزیابی می­کنند و اغلب از راهبرد فرار یا اجتناب از این تجارب استفاده می­کنند. به کار بردن این راهبرد اثرات متناقضی به همراه دارد، به گونه­ای که هم موضوعات مورد اجتناب ( افکار، هیجانات و احساسات فیزیولوژیکی) را افزایش می­دهد و هم با ناراحتی روان­شناختی بیشتری همراه می شود ( هیز، بیست، کورن، زتل، روزنفارد، کوپر و گرانت، 1999 .م). در واقع مشکلات افراد در اثر واکنش­های قضاوتگرانه نسبت به حالت­های درونی­شان پدیدمی­آید، و در واقع این حالات به خودی خود مشکل ساز نیستند و این قضاوت هاست که مشکل ایجتد می کند.(  بارلو،  1991.م ) ؛ ( بورکوک و شارپلس، 2004.م).

هدف آموزش تفکر ذهن آگاهی، مانند شناخت درمانی سنتی، تغییر محتوای افکار نیست، بلکه هدف ایجاد یک نگرش یا رابطه متفاوت با افکار ،احساسات و عواطف است که شامل حفظ توجه کامل و لحظه به لحظه و نیز داشتن نگرش همراه با پذیرش و به دور از قضاوت است ( ولز ، 2002 .م). بائر  و کریتمیر  (2006 .م) در مطالعه­ای نشان دادند که نگرش بدون قضاوت به تجارب با میزان کمتر پریشانی روان­شناختی و مشکلات تنظیم هیجان و افزایش هوش هیجانی همراه است. تعاریف مختلف از ذهن آگاهی، سه ویژگی اساسی را منعکس می کنند.

الف) توجه و آگاهی متمرکز بر زمان حال

ب) قصد یا هدفمندی که مؤلفه انگیزشی را به توجه و رفتار شخص اضافه می­کند.

ج) نگرش، که نحوه توجه کردن فرد را نشان می­دهد یا وضعیتی که شخص در هنگام توجه کردن دارد. نظیر: علاقه، کنجکاوی، عدم قضاوت، پذیرش و پاسخ دهنده بودن ( باباپور، پورشریفی، هاشمی و احمدی، 1391). با به کارگیری کارکردهای عالی ذهن از جمله، توجه، آگاهی، نگرش مهربانانه و کنجکاوی، ذهن­آگاهی می­تواند به طور مؤثر بر واکنش­های هیجانی از طریق بازداری قشری سیستم لیمبیک کنترل اعمال نماید( کابات زین، 2003.م ). بنابراین افرادی که سطوح بالاتر ذهن آگاهی را نشان می­دهند؛ تفکرات خودآیند منفی کمتری نشان می­دهند و می­توانند خود را از این تفکرات رها کنند (باباپور و همکاران، 1391).

2-1-2-1-درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی

کاربرد مداخلات مبتنی بر ذهن آگاهی در حال رشد و گسترش هستند (امیدی و محمدخانی، 1387). اگرچه این نوع درمان در روان­شناسی غرب تازگی دارد، اما بیشتر آن­ها از تمرینات مراقبه آئین بودا نشأت گرفته­اند که از حدود دوهزاروپانصد سال پیش شروع شده­است (کابات زین،1990 .م). در سال­های اخیر، علاقه روزافزونی به استفاده از چنین رویکردهایی در درمان انواع اختلالات روان­شناختی، روان­پزشکی، جسمانی و کاهش استرس در افراد سالم به وجود آمده است ( چیسا و مالینوسکی، 2011 .م).

این مداخلات شامل روش­های بسیاری برای آموزش آگاهی به شیوه ذهن آگاهانه است. بعضی از این روش­ها شامل تمرین­های مراقبه رسمی است که در آن شرکت­کنندگان توجه خود را به شیوه خاصی هدایت می­کنند. روش­های دیگر کوتاه­تر و یا غیررسمی هستند و بر ذهن آگاهی در زندگی روزمره تأکید دارند ( بائر و کریستیمر، 2006 .م). در این تمرینات افراد ترغیب می¬شوند تا به تجربیات درونی خود در هر لحظه همچون احساسات جسمی، افکار و احساسات عاطفی خود توجه کنند (  لینهان ، 1993.م).

در تمرینات ذهن آگاهی، افراد آموزش می­بینند تا بر فعالیت­های خود نظیر پیاده­روری و تنفس تمرکز کنند و در هر لحظه از احوال خود آگاهی داشته باشند و هرگاه هیجانات، احساسات یا شناخت­ها پردازش می­شوند، بدون قضاوت آن­ها را مشاهده کنند (امیدی و محمدخانی، 1387)

درمان­های مبتنی بر ذهن آگاهی، خود تنظیمی و کنارآمدن سازگارانه را افزایش می­دهد، اجتناب تجربه­ای را کاهش می­دهد و آگاهی، فهم و تنظیم هیجان را نیز بهبود می­بخشد (  ری و کریگی، 2008 .م). بررسی تحقیقات مختلف نشان می­دهد که ذهن آگاهی و درمان­های برگرفته از آن در حوزه­های مختلف اثرات مطلوبی داشته است. این درمان­ها که موج سوم رفتار درمانی هستند، عبارتند از: برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی، رفتار درمانی دیالکتیک، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد و شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی.

2-1-2-1-1-برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی

برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی نخستین بار توسط کابات زین برای گروه وسیعی از افراد مبتلا به اختلالات مرتبط با استرس و درد مزمن طراحی شده است ( کابات زین، 2003 .م). اثربخشی ( MBSR ) در چندین شرایط پزشکی شامل درد مزمن (کابات زین، 1982)، ناراحتی­های روان­شناختی همراه با سرطان (  کارلسون و گارلند، 2005.م )، (شاپیرو، 2002.م) ،  اختلال­های خوردن ( کریستلر ، بائر و کولین- ولور، 2006 .م) ، و اختلال اضطراب ( میلر، فلچرو کابات زین، 1994 .م) به اثبات رسیده است. به طور خلاصه ( MBSR ) در کاهش ناراحتی همراه با انواع شرایط جسمی و روان­شناختی مؤثر است ( ری و کریگی، 2008 .م).

2-1-2-1-2-رفتار درمانی دیالکتیک

رفتار درمانی دیالکتیک رویکرد درمانی است که توسط مارشال لینهان (1993 .م) برای درمان بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی که به طور مکرر خودکشی می­کنند. این روش بر سه پایه رفتارگرایی، فلسفه دیالکتیکال و آیین ذن استوار است ( هایز، فولتو لینهان، 2004 .م). این شیوه درمانی برای افرادی که قصد کنترل هیجان­های آشفته­ساز را دارند، بسیار مؤثر است ( مک کی، وود و برنتلی، 1391). در این درمان بر مهارت­آموزی، پذیرش و اعتبار بخشی هیجانات تأکید شده است ( لینهان، 1993.م). آموزش ذهن آگاهی جزء محوری رفتار درمانی دیالکتیک است (  لینهان، 1993.م). پژوهش­ها نشان می­دهند که رفتار درمانی دیالکتیک به تقویت توانمندی افراد برای برخورد درست با ناراحتی می پردازد، تا از دست دادن کنترل  یا دست زدن به رفتارهای مخرب جلوگیری کند (  مک کی و همکاران، 1391). در (DBT )، تمرینات بسیاری برای حضور ذهن به صورت گروهی و هفتگی در طول یک سال به مراجعان آموزش داده می­شود تا آن­ها به انتخاب خود به این روش­ها بپردازند. این مهارت­ها شامل اثربخشی در روابط بین فردی، تنظیم هیجان و تحمل فشار و ناراحتی است (  امیدی و محمدخانی، 1387).

 

2-1-2-1-3-درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد

درمان مبتنی بر پذیرش و  تعهد توسط استیون هیز (1987.م) مطرح شد. هدف این درمان کمک به مراجع برای ایجاد یک زندگی غنی، کامل و معنادار در عین پذیرش رنجی که زندگی ناگزیر با خود دارد. این شیوۀ درمان ریشه در فلسفه زمینه­گرایی عملکردی دارد. در تمام اشکال زمینه­گرایی کل رویداد اهمیت دارد و یک عمل به تنهایی و جدا از زمینه به عنوان یک رویداد روان­شناختی نیست. (ACT)  نیز درمانی زمینه­گرا است یعنی به جای اینکه بر کاهش نشانه تأکید شود، زمینه­ای که این نشانه (فکر مزاحم یا اضطراب) در آن رخ می دهد، تغییر داده می­شود و سپس به مراجع کمک می­شود به گونه­ای عمل کند که با ارزش­هایش منطبق­تر باشد و هدف اصلی آن ایجاد انعطاف پذیری روان­شناختی است ( ایزدی و عابدی، 1392). این رویکرد تغییر کارکرد افکار و احساسات را به جای تغییر شکل، محتوا یا فراوانی آنها می­پذیرد. (  هیز، لوما، بوند، ماسودا و لیلیس، 2006.م). اگرچه در ( ACT ) روش­های درمانی بر حسب حضور ذهن توصیف نمی­شوند، اما راهبردهایی مطرح است که شامل رویکردهای حضور ذهن هستند (  امیدی و محمدخانی ، 1387).

2-1-2-1-4-شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی

این درمان؛ تلفیقی از درمان­شناختی و درمان رفتاری با آموزه­های مکتب بودایی است. این درمان از یک دورۀ درمانی هشت جلسه­ای تشکیل شده که دارای محتوای منظم هستند. سگال، ویلیامز و تیزدل (2002.م) جلسات هشت هفته­ای را برای بیمارانی مطرح کردند که سابقه سه دوره یا بیشتر، از دوره­های مکرر افسردگی بودند. (MBCT) به عنوان یک شیوۀ درمانی در روان­پزشکی جهت کنترل و پیشگیری از عود افسردگی در گروه­های سنی مختلف به کار رفته است و از طریق تغییر شیوه دیدگاه و پاسخگویی افراد به افکار خودآیند، احساسات عاطفی و احساسات جسمی به جلوگیری از عود افسردگی کمک  می­کند (سگال و همکاران، 2002.م )؛ (کنگ، اسموسکی و روبینز ،2011 .م). این درمان عمدتاً بر اساس برنامه ( MBSR ) است و عناصر درمان شناختی را نیز در بر می­گیرد (امیدی و محمدخانی، 1387). MBSR) ) ساختار، محتوا و سبک آموزش و ( (CBT) ) برخی از مؤلفه­ها و محتوای فرآیند آموزش در (MBCT) را  دربرمی­گیرند. ( کرین ،2009 .م). (MBCT) ) جنبه­هایی از (CBT) که با انفصال و عدم قضاوت درباره افکار منفی، جمله­هایی شبیه «افکار حقایق نیستند» و«من افکارم نیستم» را در برمی­گیرد. سایر جنبه­های ( (CBT) ) شامل تمرین ارتباط بین افکار و احساسات است ( ری و کریگی، 2008. .م).

در سال­های اخیر، تغییر آگاهی و رابطه جدید با افکار بیشتر از تغییر آن­ها مورد توجه قرار گرفته است. ( (MBCT) ) شیوه متفاوتی از مواجه با هیجانات و پریشانی ها ارائه می­دهد، عدم رابطه با تفکر منفی باعث می­شود که فرد درگیر نشخوارهای ذهنی نشود ( ماک، 2006.م).  شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی با شناخت­درمانی سنتی متفاوت است، چرا که هدف آن تغییر خلق منفی یا محتوای افکار نمی باشد (بائر، 2003.م). هدف دور شدن از تمرکز بر تغییر محتوای افکار منفی در شناخت درمانی و حرکت به سمت توجه به شیوه­ای که همه تجربیات حسی پردازش شود، تفاوت آن­ها است  ( سگال و همکاران، 2002.م).

در (MBCT) بر تغییر آگاهی از افکار و احساسات و ایجاد ارتباط متفاوت با آن­ها، نظیر دیدن افکار و احساسات به عنوان حوادث گذرا در ذهن به جای شناسایی آنها به عنوان واقعیت، تأکید می­شود. این درمان به افراد مهارت­هایی را می­آموزد تا بتوانند از الگوهای شناختی روزمره مختل کننده به خصوص الگوهای فکری نشخوار مرتبط با افسردگی به عنوان شیوه­ای برای کاهش خطر بازگشت و عود افسردگی در آینده فاصله بگیرند (سگال، تیزدل و ویلیامز، 2004.م). (MBCT) این شیوه تکنیک­های مراقبه را برای کمک به افراد به کارمی­گیرد تا از تجاربشان در لحظه حال آگاه­تر شوند و متوجه زمانی باشند که خلق­شان شروع به پایین آمدن می کند. از این طریق ارتباط بین خلق منفی و افکار منفی فراخوانده شده توسط آن شکسته می­شود و یاد می­گیرند در زمان پایین آمدن خلق خود، چطور از خود مراقبت کنند (  ویلیامز، 2002.م) و (کویکن، کرین و ویلیامز، 2012.م). بنابراین تمرکز بر آگاهی بیشتر افراد از افکار و احساسات­شان است. در واقع افراد از طریق این درمان یاد می­گیرند، به جای آنکه افکار خود را جنبه­هایی از خویشتن یا انعکاسی از واقعیت ببینند، آن­ها را به عنوان حوادث ذهنی در نظر بگیرند ( تیزدل و همکاران، 2000.م). این رویکرد به افراد می­آموزد تا از درگیر شدن با افکار عادتی خود رها شوند (  مارک، ویلیامز، راسل و راسل، 2008.م)  و اجازه دهند افکار و احساسات بیایند و بروند بدون اینکه با آن­ها درگیر شوند و سعی کنند آنها را از خود دور کنند و در لحظه حال بمانند، بدون اینکه در باره گذشته نشخوار کنند و یا درباره آینده نگران باشند (کویکن و همکاران، 2012.م )؛ (ویلیامز،2002.م) و به تجربیات درونی خود در هر لحظه همچون افکار و احساسات­شان توجه کنند (امیدی و محمدخانی، 1387). ذهن آگاهی به افراد می­آموزد از افکار عبور کنند، بدون اینکه در مورد آن­ها قضاوتی کنند ( بیشاپ، لو، شاپیرو، کارلسون، اندرسون و کورمودی،2004.م). در نتیجه؛ از طریق تنظیم هیجانی، نشخوار ذهنی افراد مبتلا به افسردگی را کاهش می­دهد ( فیلیپات،2004 .م).

تاکنون پژوهش های زیادی اثربخشی آموزش ذهن آگاهی مبتنی بر شناخت درمانی و کاهش معنادار میزان عود را در بیماران افسرده نشان داده­اند )تیزدل و همکاران،2000.م)؛ (سگال و همکاران، 2002.م)؛  (ماو تیزدل، 2004.م). پیت و هوگارد (2011.م) نشان دادند که ( (MBCT) ( 44 % ) میزان عود بیماری را در افراد با سابقه سه دوره یا بیشتر افسردگی کاهش می­دهد. هر چند این رویکرد برای جلوگیری از عود در بیماران افسرده که در دوره بهبودی نسبی به سر می­برند، ساخته شده، با این حال پژوهش­هایی اثر بخشی آن را در اختلالات دیگر مانند اختلالات خوردن، اختلال استرس پس از آسیب، اختلال دو قطبی، اختلال افسرده خویی و اختلالات اضطرابی تأیید کرده­اند ( فیناکن و مرکر،2003.م )؛  (هیز، 2002 .م). همچنین اثربخشی این درمان، در اختلالاتی نظیر دردهای مزمن (کابات زین،1990.م)، افسردگی (تیزدل و همکاران، 2000.م)، اختلالات وسواسی (سجادیان،1386)، درمان مشکلات اضطرابی و خلقی (هافمن و همکاران،  2010.م )؛ (نزو و همکاران، 1998.م) و کاهش قابل توجه علایم افسردگی و اضطراب و بهبود کیفیت زندگی ( گودفرین و هرینگین،2010.م) ؛ (چیسا و سرتی،2011 .م) به اثبات رسیده است.

 

[1] Forced vital capacity

[2] Peak expiratory flow

[3] hyperinflamation

[4] Forced expiratory volume in 1 second

[5] Oral corticosteroids

[6] plethysmography

[7] Radioallergosorbent test

[8] shadowing

[9] .Bear

[10] Crane

[11] .Nezu

[12] Trunzo

[13] Mc Clure

[14] Chiesa & Malinowski

[15] Goleman

[16] Hayes, Bissett, Korn, Zettle, Rosenfard, Cooper & Grundt

[17] Barlow

[18] Borkovec & Sharpless

[19] Mindfulness-Based Intervention(MBI)

[20] Krietemeyer

[21] Avoid experience

[22] Ree & Craigi

[23] Dialectical Behavior Therapy(DBT)

[24] Acceptance and Commitment Therapy(ACT)

[25] Carlson & Garland

[26]Quillian-Wolever

[27]Miller, Fletcher

[28] Hayes & Follette

[29] Overwhelming emotion

[30] McKey, Wood & Brantley

[31] Hayes, Luoma, Bond, Masuda,& Lillis

[32] Keng, Smoski & Robins

[33] Crane

[34] Mace

[35] Kuyken

[36] Russell  & Russell

[37] Bishop

[38] Carlson, Anderson & Carmody

[39] Philippot

[40] Ma

[41] Piet, & Hougaard

[42] Finucane,& Mercer

در شناخت درمانی که به ابتکار آرون بک تحول پیدا کرد، بر افکار منفی درمانجو تمرکز می­کند: افراد افسرده به جنبه­های منفی وقایع توجه افراطی می­کنند. هدف شناخت درمانی آن است که با کمک به بیمار در شناسایی و آزمودن این شناختهای منفی، دوره های افسردگی وی را تسکین و تخفیف دهد، از عود آنها پیشگیری کند، راه های دیگری برای اندیشیدن پیدا کند که انعطاف پذیر و مثبت باشند و سرانجام واکنش­های جدید شناختی و رفتاری را تمرین کند(فیست و فیست، 1393). این روش مستلزم همکاری فعال بین درمانجو و درمانگر است و به سمت مشکلات جاری و رفع آنها گرایش دارد. در این روش درمانگر به درمانجو آموزش می­دهد که افکار خودآیند منفی خود را مورد سوال قرار دهد و بعد با فرضهایی که آن افکار براساس آنها شکل گرفته اند به چالش بپردازند(قاسم زاده، 1390).

نظریه پردازان روان تحلیل گری و روان پویشی نیز در مورد تبیین و سبب شناسی و همچنین پایداری سندرم افسردگی، مدل های متوالی و همپوشی ارائه کرده اند. این مدل ها آسیب پذیری های زیستی و مزاجی افراد، کیفیت روابط دلبستگی اولیه فرد و تجارب کودکی برجسته ای را که ممکن است با ناکامی، شرم، فقدان، درماند گی، تنهایی و احساس گناه همراه بوده باشند، در سبب شناسی افسردگی دخیل می دانند. چنین تجارب و احساس هایی بعنوان عوامل حساسیت پویشی[6] بر ادراک افراد از خودشان و دیگران در طول مراحلِ رشد اثر گذاشته و زمینه ابتلا به سندرم های افسردگی همچون آسیب پذیری خودشیفته وار، خشم مُتَعارض ، انتظارات بسیار افراطی از خود و دیگران و مکانیزم های دفاعی ناکارآمد می گردد(بوش، 2013).

اولین مؤلفینی که افسردگی را ناشی از آسیب پذیری خودشیفته وار، آسیب های تحولی و خشم تعارضی در نظر گرفتند، آبراهام (1911،1924) ، فروید (1917) و رادو (1928) بودند.

آبراهام(به نقل از بوش، 2013)، سندرم افسردگی را ناشی از خصومتِ فرد نسبت به دیگران در نظر گرفت که به سمتِ خود فرد هدایت شده است. در کار با بیماران افسرده ، وی متوجه شد که این بیماران، گرایشی (مبتنی بر تجارب اولیه یا مزاج) تنفرآمیز و مبتنی بر بدگمانی نسبت به دیگران داشتند. احساس ناتوانی برای دوست داشتن افرادی که با آنها ارتباط داشتند و ترس و احساس گناه درباره خشم خود، این بیماران را به این سمت سوق می داد که  خصومت خود را به بیرون فرافکنی کنند. به این ترتیب آنها احساس می کردند که دیگران از آنها متنفر هستند و این احساس را به نقایص فیزیکی و روان شناختی متفاوت ربط می دادند: «افراد به خاطر این نقایص از من بیزار هستند».

فروید ، مشاهدات اولیه آبراهام در زمینه داینامیک مبتلایان به افسردگی را با مدلِ دیگری تکمیل کرد. فروید، بر اساس مشاهدات خود در مورد شباهت های بین  داغدیدگی و افسردگی این فرضیه را مطرح کرد که فقدانِ فرد مهم در زندگی فرد چه به صورت واقعی و چه خیالی، می تواند آغاز افسردگی را رقم بزند. هرچند که جدایِ از سوگواری، افسردگی زمانی برانگیخته می شود که فرد از دست رفته، ابژه ای است که بیمار نسبت به وی احساسات دوسوگرایانه یِ شدیدی دارد. فردِ افسرده با ابژه ی از دست رفته همانندسازی می کند، به عبارتی بخشی از ویژگی های فرد از دست رفته را از آنِ خود می کند تا ارتباط خود را با فرد از دست رفته حفظ کند و حس فقدان یا دا غدیدگی خود را تسکین دهد. از آنجا که احساسات دوسوگرایانه نسبت به فرد از دست رفته وجود دارد، خشمی که اساساً معطوف به اوست، اکنون به سمت ویژگی هایِ جدیدی است که فرد پذیرفته است. در نتیجه خودانتقادگری و سرزنش خود شروع می شود که در نهایت منجر به افسردگی می گردد(بوش، 2013).

رادو، مضمونِ خودشیفتگی آسیب دیده  را در بیماران افسرده تقویت کرد و گسترش داد.  بیماران رادو برای حفظ عزت نفس خود ولع شدیدی به دیگران داشتند. رادو همچنین مطرح کرد که این میل شدید برای ارضای خودشیفته وار  با عدم تحمل نسبت به ناکامی همراه بود. از این رو افراد مبتلا به افسردگی  در مقابل رنجش ها و آزردگی های بسیار جزئی و پیش پا افتاده واکنشِ افراطی نشان می دادند و به این ترتیب نه تنها یأس و خشم زیادی را تجربه می کردند، بلکه عزت نفس آنها نیز افت چشمگیری داشت (بوش، 2013).

 

خشم

داروین[13](1852؛ به نقل از اکهارت و دفن باشر، 2004)، رفتارشناس معروف انگلیسی که عواطف را در حیوانات و انسان ها مطالعه کرده است، معتقد است که خشم واکنشی ساده در برابر تهدید است و باعث می شود که ارگانیسم در برابر شرایط نامطلوب از موجودیت خود دفاع کند. او بر این باور بود که خشم از جمله عواطفی است که به بقاء ارگانیسم کمک می کند و از نظریه­ی او می توان چنین استنباط کرد که ارگانیسمی که خشم بیشتری دارد، شانس بیشتری برای بقا و گسترش نسل خود دارد. نگاهی اجمالی به این دیدگاه نشان می دهد که درک داروین از خشم بسیار ساده انگارانه است. به این دلیل که داروین نسبت به نقش شناخت در خشم غافل بوده است. در حالی که در دیدگاه های اخیر، اهمیت شناخت در خشم چنان بارز است که عده ای آن را “هیجان اخلاقی”[14] می نامند به این علت که انسان ها زمانی دچار خشم می شوند که ارزش ها و معیارهای آن ها در معرض تهدید باشد(اکهارت [15] و دفن­باشر[16] ، 2004).

امروزه در تعریف و بررسی خشم اغلب از شاخص های فیزیولوژیک و متغیرهای روانشناختی استفاده می شود. در دیدگاه های اخیر، متغیرهای شناختی در سایر هیجانات نیز مشاهده می شود. بدین ترتیب در دیدگاه های اخیر، خشم بر اساس کیفیت های پدیدار شناختی و ذهنی خویشتن تعریف می شود. مثلا اسپیلبرگر، خشم را حالتی هیجانی می داند که که شدت آن از عصبانیت ملایم تا خشم و غضب شدید گسترده است. در این تعریف به جنبه های ذهنی خشم اهمیت بیشتری داده شده است و حوادثی که در جریان تجربه خشم رخ می دهند، کمتر مورد تأیید قرار گرفته اند(اکهارت و دفن­باشر، 2004).

در واقع خشم در همه انسان ها و فرهنگ ها وجود دارد. امروزه معلوم شده که این هیجان با پیامدهای مربوط به بقاء همراه است و نقش مهمی در سازگاری افراد ایفا می کند(هیول[17] و همکاران، 2010). یافته های پژوهشی نشان می دهند که خشم، در مسیر دستیابی به اهداف، فرآیندهای فیزیولوژیکی و روانشناختی مربوط به دفاع از خود را سازمان دهی می کند. این هیجان در تنظیم رفتارهای میان فردی و اجتماعی نیز نقش مهمی برعهده دارد(اکهارت و دفن­باشر، 2004).

[1] MAOIS

[2] SSRIS

[3] etiology

[4] successive

[5] temperamental

[6] dynamic susceptibilities

[7] Developmental traumas

[8] conflicted anger

[9] bereavement

[10] mourning

[11] ambivalent

[12] narcissistic gratification

[13] Darwin

[14] Moral emotion

[15] Eckhardt, C

تعریف روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت

ماینا، فورنر و بوکتو (2005) در پژوهشی به برررسی این مسئله پرداختند که آیا درمان کوتاه مدت روان تحلیلی اثربخش تر از روان درمانی مختصر حمایتی و گروه کنترل لیست انتظار در درمان اختلالات افسردگی جزیی است یا نه؟ به این منظور 30 بیماری که بر اساس DSM-IV مبتلا به اختلالات افسرده خویی ، اختلال افسردگی مشخص نشده یا اختلالات انطباقی با خلق افسرده بودند، در یک آزمایش کنترل شده تصادفی در سه گروه درمان کوتاه مدت روان تحلیلی، روان درمانی مختصر حمایتی و گروه کنترل لیست انتظار قرار گرفتند. برای بیماران دو گروه درمانی پی گیری 6 ماهه انجام شد. سایر درمان های روانپزشکی در طول دوره درمان و پیگیری مجاز نبود. نشانگان در سه مقطع خط پایه، انتهای درمان و پس از 6 ماه پیگیری اندازه گیری شدند. نتایج این پژوهش حاکی از این بود که اگرچه بیمارانی که با هر دو رویکرد درمانی مورد درمان قرار گرفته بودند، نسبت به گروه کنترل پیشرفت معناداری نشان می دادند، اما درمان کوتاه مدت روان تحلیلی در دوره پی گیری اثربخش تر بود. به بیان دیگر ، درمان مختصر روان تحلیلی نسبت به درمان مختصر حمایتی باعث پیامدهای بلند مدت تری در درمان اختلالات افسردگی می شود.

در پژوهش دیگری، گالاگر- تامپسون و استفان (1994) به منظور مقایسه اثربخشی درمان شناختی– رفتاری و روان درمانی کوتاه مدت تحلیلی، 66 زن خانه دار مبتلا به اختلال افسردگی اساسی را به طور تصادفی در دو گروه درمانی روان درمانی مختصر تحلیلی و درمان شناختی– رفتاری 20 جلسه ای انفرادی قرار دادند. در مرحله پس از درمان، 71 درصد شرکت کنندگان هنوز بر اساس ملاک های پژوهش، واجد ملاک های اختلالات افسردگی اساسی بوده و تفاوتی میان دو گروه شرکت کنندگان دیده نشد. با این وجود در بررسی عوامل اثرگذاری اختصاصی روان درمانی ها، الگوی تعاملی میان مدل روان درمانی و طول مدت خانه داری در نشانگان هدف پژوهش دیده شد. به این ترتیب که هرچه شرکت کنندگان مدت کمتری را به خانه داری پرداخته بودند ، در روان درمانی کوتاه مدت تحلیلی پیشرفت بیشتری داشتند و آن ها که بیش از 44 ماه از خانه داری آن ها می گذشت، در درمان شناختی- رفتاری پیشرفت بیشتری نشان می دادند.

 

پایان نامه تاثیر شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی بر افسردگی، اضطراب

 متن کامل پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد رشته روانشناسی

دانشگاه شیراز 

دانشکده­ی روانشناسی و علوم تربیتی                         

پایان نامه‌ی كارشناسی ارشد در رشته­ی

روانشناسی بالینی

تاثیر شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی بر افسردگی، اضطراب

و علائم جسمانی بیماران مبتلا به آسم

استاد راهنما

دکتر محمدرضا تقوی

شهریور ماه 1394

برای رعایت حریم خصوصی نام نگارنده و استاد راهنما در سایت درج نمی شود

(در فایل دانلودی نام نویسنده و استاد راهنما موجود است)

تکه هایی از متن پایان نامه به عنوان نمونه :

(ممکن است هنگام انتقال از فایل اصلی به داخل سایت بعضی متون به هم بریزد یا بعضی نمادها و اشکال درج نشود ولی در فایل دانلودی همه چیز مرتب و کامل است)

چکیده:

در این پژوهش به بررسی اثربخشی شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی  (MBCT) بر اضطراب، افسردگی و علائم جسمانی بیماران آسم پرداخته شده است. آسم یکی از بیماریهای سایکوسوماتیک می باشد که اضطراب و افسردگی به عنوان عامل آغازگر و  یا تشدید کننده ی این بیماری محسوب می شود. با توجه به این موضوع درمان شناختی مبتنی بر ذهن آگاهی به منظور کاهش اضطراب و افسردگی و به دنبال آن کاهش علائم جسمانی این بیماران به کار گرفته شد. برای این منظور از بیماران زن مبتلا به آسم مراجعه کننده به مراکز درمانی شهر اصفهان که حد اقل یکسال تحت درمان دارویی بودند نمونه گیری در دسترس انجام شد و 26 نفر انتخاب شدند. بیماران به طور تصادفی در دو گروه آزمایش و گواه قرار گرفتند. از هر دو گروه پیش آزمون گرفته شد که شامل پرسشنامه افسردگی بک، پرسشنامه ی اضطراب بک و زیر مقیاس عملکرد تنفسی از پرسشنامه ی کیفیت زندگی بیماران آسم (AQLQ)بود.گروه آزمایش تحت شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی به مدت 8 جلسه ی 2 ساعته ی هفتگی قرار گرفت و گروه گواه مداخله ای دریافت نکرد. بعد از اتمام مداخلات از هر دو گروه پس-آزمون گرفته شد و نتایج مورد تحلیل آماری کوواریانس توسط برنامه ی spss 21  قرار گرفت. نتایج به دست آمده بیانگر معنادار بودن آزمون های آماری بود(05/0>p) و نشان داد که شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی باعث کاهش اضطراب و افسردگی و علائم جسمانی در مرحله ی پس-آزمون در بیماران مبتلا به آسم شده است.

فهرست مطالب:

 

فصل اول: مقدمه  1

1-1- کلیات 1

1-2- بیان مسئله  5

1-3- ضرورت و اهمیت پژوهش 11

1-4- اهداف پژوهش     11

1-5-پرسش ها و فرضیه های پژوهش     12

1-6- تعریف مفهومی متغیرها 13

1-7- تعریف عملیاتی متغیرها 14

فصل دوم: ادبیات پژوهش     16

2-1- مبانی نظری 16

2-1-1- بیماری آسم   16

2-1-1-1- شیوع  16

2-1-1-2- محرك های آسم   18

2-1-1-2-1- آلرژن ها ………………………………………………………………………………………………………………..18

2-1-1-2-2- عفونت های ویروسی…………………………………………………………………………………………….19

2-1-1-2-3- عوامل دارویی …………………………………………………………………………………………………….20

2-1-1-2-4- ورزش…………………………………………………………………………………………………………………….20

2-1-1-2-5- عوامل فیزیکی……………………………………………………………………………………………………..21

2-1-1-2-6- غذا……………………………………………………………………………………………………………………….21

2-1-1-2-7- آلودگی هوا…………………………………………………………………………………………………………..22

2-1-1-2-8- عوامل شغلی………………………………………………………………………………………………………….22

2-1-1-2-9- عوامل هورمونی………………………………………………………………………………………………………22

2-1-1-2-10- ریفلاکس معده مری……………………………………………………………………………………………23

2-1-1-2-11- استرس و عوامل روانی…………………………………………………………………………………………23

2-1-1-3- پاتوفیزیولوژی   23

2-1-1-3-1- افزایش پاسخ دهی مجاری هوایی…………………………………………………………………………..24

2-1-1-3-2- ویژگی های بالینی و تشخیصی……………………………………………………………………………..24

2-1-1-4- تشخیص     25

2-1-1-4-1- تست های عملکرد ریوی……………………………………………………………………………………….25

2-1-1-4-2- پاسخ دهی مجاری هوایی……………………………………………………………………………………..26

2-1-1-4-3- تست های خون…………………………………………………………………………………………………….26

2-1-1-4- تصویربرداری …………………………………………………………………………………………………………….26

2-1-1-4-5- تست های پوستی………………………………………………………………………………………………….27

2-1-1-4-6- نیتریک اکسید بازدمی…………………………………………………………………………………………..27

2-1-2- ذهن آگاهی   27

2-1-2-1- درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی   33

2-1-2-1-1- برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی   34

2-1-2-1-2- رفتار درمانی دیالکتیک    35

2-1-2-1-3- درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد  36

2-1-2-1-4- شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی   36

2-1-2-2- مکانیسم های تأثیرگذاری مهارت های ذهن آگاهی   40

2-1-2-2-1- مواجهه  40

2-1-2-2-2- تغییر شناختی   40

2-1-2-2-3- خودمدیریتی   41

2-1-2-2-4- آرمیدگی   41

2-1-2-2-5- پذیرش    42

2-1-3- افسردگی   42

2-1-3-1- علت شناسی و درمان اختلال افسردگی   43

2-1-3-1-1- نظریه زیستی   43

2-1-3-1-2- نظریه روان پویایی   44

2-1-3-1-3- نظریه شناختی   45

2-1-3-1-4- نظریه رفتاری   45

2-1-3-1-5- نظریه انسان گرایی   46

2-1-4- اضطراب   46

2-1-4-1- علت شناسی و درمان اختلالات اضطرابی   47

2-1-4-1-1- نظریه زیستی   47

2-1-4-1-2- نظریه رفتاری   48

2-1-4-1-3- نظریه شناختی   48

2-1-4-1-4- نظریه روان پویایی   49

2-1-4-1-5- نظریه انسانگرایی   49

2-2-پژوهش های پیشین   50

2-2-1- بررسی پژوهش­های تأثیرگذاری درمان(MBCT)بر کاهش اضطراب و افسردگی…………50

2-2-2- بررسی پژوهش های شیوع اختلالات روان پزشکی در بیماران آسم……………………………..55

2-2-3- بررسی پژوهش های مربوط به  درمان های روانشناختی بیماری آسم…………………………61

فصل سوم: روش پژوهش     63

3-1- طرح پژوهش، بیان  متغیرها  و نحوه کنترل یا تغییر آن ها 64

3-2-جامعه آماری، نمونه و روش نمونه گیری   63

3-3-ابزارهای پژوهش 65

3-3-1- پرسشنامه اضطراب بک(BDI) 65

3-3-2-پرسشنامه افسردگی بک- ویرایش دوم (BDI-II) 66

3-3-3- پرسشنامه کیفیت زندگی بیماران مبتلا به آسم 67

3-3-4- پرسشنامه اطلاعات جمعیت شناختی   68

3-4-روش اجرا 68

3-5-روش تجزیه و تحلیل اطلاعات: 70

فصل چهارم: تجزیه و تحلیل داده ها …………………………………………………………………… 72

4-1- مقدمه  72

4-2- یافته های توصیفی   72

4-3- بررسی پیش فرض‌های آماری   73

4-4 – تحلیل و بررسی یافته های پژوهش     76

4-4-1- بررسی فرضیه اول…………………………………………………………………………………………………………..76

4-4-2- بررسی فرضیه دوم………………………………………………………………………………………………………….78

4-4-3- پاسخ پرسش پژوهش………………………………………………………………………………………………………80

4-5- جمع بندی   82

فصل پنجم: بحث و نتیجه گیری   83

5-1- مقدمه  83

5-2- بحث در مورد یافته های پژوهش…………………………………………………………………………………………83

5-2-1- تأثیر شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی بر افسردگی زنان مبتلا به آسم……………….83

5-2-2- تأثیر شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی بر اضطراب زنان مبتلا به آسم………………….86

5-2-3- تأثیر شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی بر علائم جسمانی زنان مبتلا به آسم…….88  

5-3- محدودیت های پژوهش     90

5-4- پیشنهادها 91

5-4-1- پیشنهادهای پژوهشی   91

5-4-2- پیشنهاد کاربردی   92

منابع   93

پیوست ها..………………………………………………………………………………………………………………………………..107

پیوست 1 …………………………………………………………………………………………………………………………………….107

پیوست 2 ……………………………………………………………………………………………………………………………………..113

پیوست3 …………………………………………………………………………………………………………………………………….117

پیوست 4…………………………………………………………………………………………………………………………………….119

. فهرست جداول…………………………………………………………………………………………………..63

جدول 3-1- ………………………………………………………………………………………………………………………………..63

جدول3-2- …………………………………………………………………………………………………………………………………64

جدول 3- 3……………………………………………………………………………………………………………………………….64

جدول 3-4- ………………………………………………………………………………………………………………………………..69

جدول4-1- …………………………………………………………………………………………………………………………………73

جدول4-2- …………………………………………………………………………………………………………………………………74

جدول4-3- ………………………………………………………………………………………………………………………………….75

جدول4-4- ………………………………………………………………………………………………………………………………….76

جدول 4-5- …………………………………………………………………………………………………………………………………77

جدول4-6- …………………………………………………………………………………………………………………………………..79

جدول 4-7- …………………………………………………………………………………………………………………………………81

فهرست شکل ها و تصاویر……………………………………………………………………………………78

شکل4-1- ……………………………………………………………………………………………………………………………………78

شکل 4-2- …………………………………………………………………………………………………………………………………80

شکل 4-3- …………………………………………………………………………………………………………………………………82

فهرست نشانه های اختصاری  ……………………………………………………………………………127

فصل اول: مقدمه

  • 1-کلیات

بیماری آسم [1]یکی از رایج­ترین بیماری های مزمن دستگاه تنفسی است که شیوع و بروز چشمگیری دارد. طبق بررسی های انجام شده پنج درصد از کل جمعیت جهان مبتلا به آسم هستند (لویس[2]، 2000 .م). در حال حاضر در سطح جهان سی صد میلیون بیمار مبتلا به آسم وجود دارد و پیش­بینی می­شود تا سال ( 2025 .م) به این جمعیت صد میلیون نفر دیگر افزوده شود. میزان شیوع آسم در ایران حدود)  5/5 % ( است. (حیدرنیا، انتظاری، معین، محرابی و پورپاک، 1386).

آسم بیماری التهاب مزمن مجاری تنفسی است که «باعث حساسیت بیش از حد و تولید مخاط در راه­های هوایی تنفس می­شود (برانوالد[3]، 2001.م ). این بیماری ابعاد مختلف زندگی بیماران را تحت تاثیر قرار می­دهد و باعث محدودیت فعالیت آن­ها می­شود. این مسئله باعث بروز مشکلات روانی مثل اضطراب و افسردگی و اندوه در بیماران می­شود (یکتا طلب و انصارفرد، 1393). از عوامل سبب ساز این بیماری می­توان از عوامل ژنتیکی، آلرژن­ها، عفونت­ها و عوامل روانشناختی اشاره کرد (هریسون[4]، 2000.م ). در چهارمین ویرایش کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی( DSM IV_TR )، آسم به عنوان یکی از بیماری­های روان­تنی[5] طبقه بندی شده است که از عوامل روان­شناختی اثر می­پذیرد (کاپلان و سادوک،[6]  2002 .م) .

دیدگاه­های رایج در باره این بیماری بر این باور هستند که آسم دارای سه بعد جسمانی، روانی و اجتماعی است ( یلولس[7]وکلوسی، 1990.م [8]). ارتباط آسم و عوامل روانشناختی چندین سال است که مورد توجه قرار گرفته است. ( کلولی[9] و کوکران[10]  2001 .م). یافته­های عینی فراوانی وجود دارد که نشان می­دهد؛ عوامل روانشناختی در تشدید یا بهبود آسم موثر هستند (هریسون، 2000  .م).

.م ). با توجه به این نکته که عوامل روان­شناختی از قبیل اضطراب، افسردگی و استرس، محرک بیماری آسم هستند ( جانسن[11] ، ورلدن[12]، پیتر[13]، ون دایت[14]و ون دربرگ [15]،2009 .م) محققان درمان­های روان­شناختی را برای کنترل علایم و نشانه­های این بیماری مورد مطالعه قرار داده­اند،از جملۀ این مداخلات درمان­های شناختی هستند ( ریتز[16] ، استفان [17]، دی وایلد[18]و کاستا[19]،  2000 .م) مانند: بازسازی شناختی ( بری[20]، تئودور[21] ،پاتوا[22]، مارجیانو[23]، ارلیک[24] و همکاران، 2003 .م)، درمان­های رفتاری ( کوهن[25]،  1975 .م)، بیوفیدبک[26] ( بری و همکاران، 2003 .م)، مدیریت استرس (  تاسمن[27] ، زیتز[28]، بریستول[29]و تیلور[30]، 2011.م )، درمان شناختی و رفتاری مدیریت استرس ( لیندن[31]، 2005 .م) که تاثیرات مثبتی را در بهبود وضعیت بیماران مبتلا به آسم نشان داده اند.

پیوند ذهن و تن در بیماری آسم جایگاه ویژه­ای دارد. این پیوند در میان انواع درمان­های شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی بیماری­های روان تنی به طور وسیعی مورد استفاده قرار گرفته است.

هر چند تاكنون درمان­های دارویی و روان­شناختی مختلفی برای درمان اختلالات افسردگی و اضطرابی توسعه داده شده و این درمان­ها در كارآزمایی­های مختلفی اثرات قابل قبولی را نشان داده اند اما در اكثر موارد، این درمان­ها در جلوگیری از عود بیماری مؤثر نبوده­اند و بیماران با علائم باقیماندۀ اختلال مانند؛ تداوم فكر مضطرب كننده در کشاکش می­مانند ( هافمن[32] ،سایر[33]و ویت[34]،  2010 .م). 

در سال( 1992 .م) تیزدیل و ویلیامز از دانشگاه ولز و سگال از تورنتو رویكرد جدیدی برای  درمان، پیشگیری و جلوگیری از عود افسردگی تبیین كردند كه بر اساس آن بین شناخت، هیجان و ذهن موقعیتی ارتباط وجود دارد، در نتیجه یك رویكرد  درمان شناختی مبتنی بر ذهن آگاهی ارائه گردید که ترکیبی مبتکرانه از فاکتورهای  شناخت درمانی و برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی[35] (MBSR) است. ( تیزدیل و همکاران، 2000 .م ) و (کابات زین، 1990 .م).

شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی شامل راهبردهای رفتاری و شناختی و فراشناختی ویژه­ای است که برای متمرکز کردن فرآیند توجه مورد استفاده قرار می گیرد که باعث جلوگیری از عوامل ایجادکنندۀ خلق منفی، فکر منفی، گرایش به پاسخ­های نگران کننده می شود و در نهایت  باعث رشد دیدگاه جدید و شکل­گیری افکار و هیجان­های خوشایند می­شود ( سگال، تیزدیل و ویلیامز، 2002 .م).  

از دیرباز شناخت درمانی گروهی مبتنی بر ذهن آگاهی[36] در علم پزشکی و روان­پزشکی به عنوان یکی از شیوه­های درمانی غیر دارویی برای درمان اختلالات افسردگی و اضطرابی مورد توجه بوده است ( کابات زین[37]،1990.م ) و (تیزدیل[38]، ویلیامز[39]، سگال[40]و سلبی[41]، 2000.م ) و امروز نیز این نوع درمان شناختی به طور روزافزونی مورد توجه قرار گرفته است. روش­های درمانی مختلفی بر اساس ذهن آگاهی شکل گرفته است که در آنها از عناصر ذهن آگاهی یا همان حضور ذهن برای درمان استفاده می­شود. این مکتب درمانی نوعی درمان کوتاه مدت است و به صورت گروهی اجرا می­شود و  به بیمار کمک می­کند که نسبت به احساسات بدنی و افکار و هیجاناتشان آگاهی پیدا کنند و با بهره گرفتن از چالش با احساسات و باورهایشان در روابط خود با دیگران تغییر ایجاد کنند.     

از روش­های درمانی که براساس عناصر ذهن آگاهی شکل گرفته­اند در درمان برخی اختلالات جسمانی استفاده شده است. مثلا درمان مبتنی بر پذیرش برای درد مزمن ( مک کراکن[42] و واول [43]2005.م )، تمرینات ذهن آگاهی در بیماری فیبرومیالژیا[44](مورگان[45]، رانسفورد[46]، مورگان[47]، دریبان[48]و ونگ[49] 2013 .م) استفاده شده است. این درمان می­تواند برای بیماران مبتلا به آسم نیز مورد استفاده قرار بگیرد.

 -2-1بیان مسئله

آسم یک بیماری مزمن است که 5% جمعیت جهان را شامل می­شود(لویس، 2000 .م) و بیش از (40% ) مبتلایان حداقل یک بار در سال به علت حملات آسمی بستری می­شوند و به عنوان یک بیماری روان تنی شناخته شده است. در پژوهش­های مختلفی شیوع اختلالات روان­پزشکی از قبیل اضطراب و افسردگی در بیماران مبتلا به آسم مشاهده شده است. (کلولی و همکاران، 2001 .م) در پژوهشی بر روی این بیماران نشان دادند که ( 46% ) از بیماران شرکت­کنندۀ در پژوهش به اختلالات روانپزشکی مبتلا هستند که ( 78% ) از این افراد نشانه­های اضطراب و ( 65 % ) نشانه­های افسردگی را گزارش کردند.

مطالعات نشان می­دهد که افسردگی در بیماران آسم بیشتر از افراد عادی جامعه است و وجود افسردگی با سابقۀ ابتلا به بیماری آسم رابطه مستقیم دارد (وزیری یزدی، دهستانی و سلطانی، 1385). در مطالعات دیگر میزان شیوع اضطراب در بیماران آسم، (16% تا 25% ) و میزان افسردگی آنان ( 4% تا 41%) گزارش شده است ( لویی[50]،کارتیر[51]، لابرکوا[52]، باکن[53]، لمیر[54]و مالو[55]،  2005 .م).

مطالعات نشان داده که بیماران مبتلا به آسم حداقل به یک نوع بیماری روانی مبتلا هستند (فلدمن[56]، سیدیک[57]، مورالز[58]، کامینسکی[59]و لهرر[60]، 2005.م ). همچنین مطالعات بر روی ( 386 ) بیمار مبتلا به آسم نشان داده که  به علت اختلال در عملکرد فردی و وجود مشکلات روانی کیفیت زندگی بیماران مبتلا به آسم پایین آمده و کیفیت زندگی به صورت نامطلوب و نسبتا مطلوب برآورد شده است (ر.ک: پدرام رازی، بصام پور و کاظم نژاد ،1386).

میزان مرگ و میر در بیمارانی که هم زمان از بیماری آسم و بیماری­های روان­شناختی رنج می­برند، بیشتر از افراد مبتلا به آسم بدون بیماری روانی گزارش شده­است (ر.ک: بونالا[61]، پینا[62]، سیلورمن[63]، امارا[64]، باست[65]و اشنایدر[66]، 2003 .م) .   

در پژوهشی که از طریق آزمون ( MMPI[67] ) از بیماران آسم نیمرخ روانی گرفته شده، نشان می­دهد که؛ ( 42% ) افراد در زیر مقیاس­های این آزمون نمرۀ بالا گرفته­اند (یورک [68]، فلمینگ[69]و شالهام[70]، 2006 .م). پژوهش­ها نشان می­دهد که استرس و افسردگی از مهم­ترین عوامل پیش­بینی کننده حملات آسم است (شالوئیتز[71]، بری[72]، کویین[73]و وولف[74]، 2001 .م). همچنین نشان می­دهد که سلامت جسمانی بیماران آسم با عزت نفس، اضطراب، افسردگی ، وضعیت جسمانی و هیجانات آنان ارتباط معنادار دارد ( ویلا [75]، هایدر[76]، برتراند[77]،فالیسارد[78]، بلیس [79]و همکاران، 2003 .م ). پژوهش­ها نشان می­دهد که نشانه­های اضطراب و استرس باعث ترشح سایتوکاین[80] می­شود که این ماده در بدن باعث التهاب نای و بروز حملات و علائم آسم می گردد (لهرر[81] ،کاراویداز[82]، لو[83]، فلدمن[84] ،کرانیتز[85] و همکاران، 2008 .م).

با توجه به این نکته که عوامل روان­شناختی از قبیل اضطراب، افسردگی و استرس، محرک بیماری آسم هستند (ر.ک: جانسن[86] ، ورلدن[87]، پیتر[88]، ون دایت[89]و ون دربرگ [90]،2009 .م) محققان درمان­های روان­شناختی را برای کنترل علایم و نشانه­های این بیماری مورد مطالعه قرار داده­اند،از جملۀ این مداخلات درمان­های شناختی هستند (ر.ک: ریتز[91] ، استفان [92]، دی وایلد[93]و کاستا[94]،             2000 .م) مانند: بازسازی شناختی ( بری[95]، تئودور[96] ،پاتوا[97]، مارجیانو[98]، ارلیک[99] و همکاران، 2003 .م)، درمان­های رفتاری ( کوهن[100]، 1975.م)، بیوفیدبک[101] (بری و و همکاران،  2003 .م )، مدیریت استرس ( تاسمن[102] ، زیتز[103]، بریستول[104]و تیلور[105]،  2011 .م )، درمان شناختی و رفتاری مدیریت استرس ( لیندن[106]، 2005 .م) که تاثیرات مثبتی را در بهبود وضعیت بیماران مبتلا به آسم نشان داده اند.

پیوند ذهن و تن در بیماری آسم جایگاه ویژه­ای دارد. این پیوند در میان انواع درمان­های شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی بیماری­های روان تنی به طور وسیعی مورد استفاده قرار گرفته است.

هر چند تاكنون درمان­های دارویی و روان­شناختی مختلفی برای درمان اختلالات افسردگی و اضطرابی ارائه شده و این درمان­ها در كارآزمایی­های مختلفی اثرات قابل قبولی را نشان داده اند اما در اكثر موارد، این درمان­ها در جلوگیری از بازگشت  بیماری مؤثر نبوده­اند و بیماران با علائم باقیماندۀ اختلال مانند؛ استمرار فكر مضطرب كننده درگیر می­مانند ( هافمن[107] ،سایر[108]و ویت[109]،  2010). 

در سال (1992 .م) تیزدیل و ویلیامز از دانشگاه ولز و سگال از تورنتو رویكرد جدیدی برای درمان، پیشگیری و جلوگیری از عود افسردگی تبیین كردند كه بر اساس آن بین شناخت، هیجان و ذهن موقعیتی ارتباط وجود داشته، در نتیجه یك رویكرد شناختی درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی ارائه گردید که ترکیبی مبتکرانه  و کاربردی ازجنبه­های شناخت درمانی و برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی[110] (MBSR) است ( تیزدیل و همکاران،  2000 .م) و ( کابات زین، 1990 .م).

پژوهشگران طیف وسیعی از اختلالات جسمی و روانی را با بکارگیری شیوه های درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی درمان نموده اند. نتایج بدست آمده نشان دهنده ی تأثیر بسزای روش شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی در درمان اختلالات خلقی و اضطرابی می باشد(هافمن و همکاران،  2010.م)  و (نزو، نزو، ترونزو و مکلور[111] ،2010 .م).

ذهن آگاهی توانایی متمرکز نمودن توجه بر تجارب درونی و بیرونی است، که در حال رخ دادن هستند(سالترمن و گلدین[112]، 2008 .م) و به فرد کمک می کند در حال حاضر آگاه تر باشد و باعث افزایش مشاهده غیر قضاوتی و به دنبال آن کاهش پاسخ های خودکار می باشد(کابات زین[113]،  2003 .م). ذهن آگاهی توجه فرد را بر زمان حال متمرکز کرده و به فرد کمک می کند که رویدادها را بدون اینکه سعی در تغییر آنها داشته باشد، بپذیرد و با عملکردهای روانی که به صورت خودکار رخ می دهند، مقابله نماید(آلن و نایت[114]، 2005.م ) در نتیجه به نظر می رسد (MBCT) با متمرکز کردن توجه بر زمان حال، کاهش قضاوت درباره رویدادها و توانایی روبه رو شدن با افکار و احساسات در زمان حال در درمان اضطراب و افسردگی  مؤثر باشد. در این پژوهش درمان شناختی مبتنی بر ذهن آگاهی بر گرفته از سگال، تیزدل و ویلیامز (2002 .م) است.

تعداد صفحه :142

قیمت :37500 تومان

بلافاصله پس از پرداخت ، لینک دانلود فایل در اختیار شما قرار می گیرد

و در ضمن فایل خریداری شده به ایمیل شما ارسال می شود.

پشتیبانی سایت  minoofar.majedi@gmail.com