اکثر محققان براین اعتقادندکه عملکرد شغلی یک سازه جند بعدی است و دو مورد مهم از این ابعاد عبارتند از :

عملکرد زمینه ای و وظیفه ای [1] ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

“عملکرد زمینه ای” به صورت رفتاری که به اثربخشی سازمان از طریق اثر بر زمینه های روانشناختی، اجتماعی و سازمانی کار کمک می کنند؛ تعریف می شود ( براتی ، عریضی ، نوری ، 1388 ، ص 12 ) .

عملکرد زمینه ای به عنوان رفتاری تعریف می شود که بر روی زمینه روانشناسی ، اجتماعی و سازمانی که کار انجام می شود ( از قبیل کار به صورت تعاونی با دیگران ، پشتکار جهت رسیدن به اهداف مشکل  ، پیروی از قوانین سازمان و … ) تاثیر می گذارد  . در واقع عملکرد زمینه ای به آن دسته از فعالیت های مربوط به شغلی گفته می شود ( از قبیل کارکردن سخت ، کمک به دیگران ) که به صورت غیر رسمی در اثر بخشی سازمانی تاثیر دارند ولی به طور رسمی به عنوان بخشی از شغل یا وظیفه تلقی نمی شود ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

نمونه هایی از عملکرد زمینه ای عبارتند از :

  • نشان دادن شوق و علاقه و پشتکار برای انجام دادن موفقیت آمیز وظایف شغلی و اتمام کارها .
  • داوطلب شدن برای انجام دادن فعالیتهایی که به طور رسمی ، جزء وظایف شغلی فرد نیست .
  • کمک کردن به کارکنان دیگر و مشارکت با آنان در انجام دادن کارها .
  • صحه گذاشتن بر هدفهای سازمانی و حمایت و دفاع کردن از این هدفها (ساعتچی، 1389 ، ص 151 ) .

 

آن بخش از عملکرد که معمولاً در شرح شغل رسمی وجود دارد ؛ “عملکرد وظیفه ای ” نام دارد. عملکرد وظیفه ای شامل رفتارهایی می شود که در فعالیت های مربوط به تبدیل و نگهداری در سازمان از قبیل تولید محصول ، مدیریت زیردستان ، ارایه خدمات و فروش کالا دخالت دارند ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

عوامل مؤثر بر عملکرد کارکنان عواملی هستند که مطابق با مدل آچیو از نظر هرسی و گلداسمیت بر عملکرد کارکنان مؤثرند . این عوامل عبارت اند از توانایی (دانش و مهارت) ، وضوح(درک یا تصویر نقش)، کمک(حمایت سازمانی) ، انگیزه (انگیزش یا تمایل) ، ارزیابی (آموزش و بازخورد عملکرد) ، اعتبار (اعمال معتبر و حقوق کارکنان) و محیط (تناسب محیطی) (هرسی و بلانچارد،  1375، ص 512-507) .

در مدل آچیو عوامل هفتگانه مؤثر بر عملکرد شامل موارد زیر است:

توانایی : در مدل آچیو به دانش، تجربه و مهارتهای زیردستان در انجام وظیفه خاصی گفته می شود (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510).

توانایی یا آمادگی کاری، دانش و مهارت کار است(استیفن رابینز، 1377، ص 21).

اجزای اساسی توان عبارت اند از دانش کاری مربوط به شغل(کارآموزی رسمی و غیررسمی که اتمام کار طرح را به طور موفقیت آمیز تسهیل کند)و نیز استعداد مربوط به کار(رضاییان، 1373، ص 273 ).

وضوح(درک یا تصور نقش):به درک و پذیرش شیوه کار، محل و چگونگی انجام آن، گفته می شود.برای آنکه زیردستان درکی کامل از مشکل داشته باشند، باید مقاصد و اهداف عمده، شیوه رسیدن به این مقاصد و اهداف و اولویت های اهداف و مقاصد(چه هدفهایی، در چه زمانی بیشترین اهمیت را دارند)برایشان کاملاً صریح و واضح باشد (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510) .

حمایت سازمانی : منظور حمایت یا کمکی است که کارکنان برای انجام موفقیت آمیز کار به آن نیاز دارند.بعضی از عوامل کمکی عبارت اند از:بودجه کافی، تجهیزات و تسهیلاتی که برای انجام دادن کار مناسب است، حمایت لازم از سایر واحدهای سازمانی، در دسترس قرار دادن محصول با کیفیت و سرانجام وجود ذخیره کافی نیروی انسانی (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510) .

انگیزش و تمایل کارکنان : به انگیزه مربوط به تکلیف زیردستان یا انگیزش برای کامل کردن تکلیف خاص مورد تحلیل به گونه ای توفیق آمیز اطلاق می شود (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 511) .

انگیزش افراد در مورد تکمیل تکالیفی بیشتر است که دارای پاداشهای درونی یا بیرونی هستند.در صورتی که زیردست دارای اشکال مختلف انگیزش باشد، اولین قدم بررسی استفاده از پاداش و تنبیه است(حقیقی، 1380، ص 186 ) .

ارزیابی(بازخورد گرفتن) : ارزیابی به بازخورد روزانه عملکرد و مرور کردن های گاه به گاه گفته می شود.روند بازخورد مناسب به زیردست اجازه می دهد که پیوسته از چند و چون کار مطلع باشد(حقیقی، 1380، ص 187).

منظور از این نوع بازخورد، ارائه غیررسمی عملکرد روزانه خود به او و همچنین بازدیدهای رسمی دوره ای است(رضاییان، 1373، ص 275 ) .

اعتبار کارکنان : این اصطلاح به مناسب بودن و حقوقی بودن تصمیم های مدیر در مورد نیروی انسانی اطلاق می شود.تصمیم های کارکنان باید به دلیل و مدرک همراه و بر خط مشی های عملکردگرا استوار باشد (حقیقی، 1380، ص 187) .

تناسب عوامل محیطی : عوامل محیطی به عوامل خارجی گفته می شود که حتی با وجود توانایی، وضوح، حمایت و انگیزه برای شغل، بر عملکرد تأثیر می گذارند. عوامل محیطی عبارت اند از:رقابت، آیین نامه های دولتی، تدارکات و… (حقیقی، 1380، ص 187) .

از جمله موارد مهم ومطرح در مورد عملکرد شغلی چگونگی ارزیابی آن است مهم ترین مزایای ارزیابی جامع عملکرد شغلی کارکنان ، عبارتند از :

  • از نتایج ارزیابی جامع عملکرد شغلی افراد می توان در افزایش کیفیت تصمیم گیری سازمانی در همه زمینه ها ، یعنی ، از تصمیم گیری در زمینه افزایش حقوق و مزایای کارکنان گرفته تا تصمیم گیری در زمینه اخراج آنان استفاده کرد .
  • ارزیابی جامع عملکرد شغلی می تواند موجبات افزایش کیفیت تصمیم گیریهای فردی را در زمینه های گوناگون ، یعنی از انتخاب شغلی گرفته تا رشد و بهبود فردی برای تصدی مشاغل مهمتر در آینده فراهم آورد .
  • ارزیابی جامع عملکرد شغلی می تواند بر نقطه نظر کارکنان در زمینه وابستگی خود به سازمان ، اثر بگذارد .
  • از نتایج حاصل از ارزیابی جامع عملکرد شغلی کارکنان می توان به عنوان منبع و اساس منطقی و قابل دفاع برای تصمیم گیری در زمینه ارتقا ، افزایش حقوق و دستمزد ، انتقال ، ترغیب برای شرکت در دوره های آموزشی خاص و نظایر آن استفاده کرد ( ساعتچی ، 1389 ، صص 126 ، 127 ) .

شاید بتوان عوامل ذیل را برخی از مهمترین عوامل تاثیر گذار بر ارزیابی عملکرد دانست :

  • حساسیتهای شخصی افراد .
  • وجود سوءظن نسبت به ارزیابی به دلیل اینکه تا کنون مستمسکی برای تسویه حسابهای شخصی بوده است.
  • قوانین و مقررات سازمانی و دخالت اتحادیه ها به منزله عوامل برون سازمانی ( عباسپور ، 1391 ، ص 217 ) .

همه افراد حق دارند و علاقمند هستند که از نتایج عملکرد روزانه خود آگاه باشند. این مسأله در مورد کارکنان وجه دیگری هم پیدا می کند و آن اینست که کارکنان علاقه دارند از نظرات سازمان در مورد خود مطلع گردند و از سوی دیگر سازمان نیز محقق است نظرات خود را در مورد منابع انسانی سازمان که از اصلی ترین سرمایه های سازمان بشمار می روند ابراز داشته و به اطلاع ایشان برساند ( خوشوقتی ، 1384) .

ارزشیابی عملکرد ، یکی از فعالیتهای مهم مدیریت منابع انسانی است ، زیرا از دستاوردهای آن می توان برای تصمیمها واقدامات بسیاری در زمینه ارزیابی و پرورش کارکنان استفاده کرد ( ال دولان ، اس شولر ، 1388 ، ص360 ) .

ارزیابی عملکرد ، فرایند شناسایی ، مشاهد ه ، سنجش و بهبود عملکرد انسانی در سازمانهاست . این توصیف مقبولترین تعریف از ارزیابی است . هریک از مولفه های این تعریف به یک جزء مهم از فرایند ارزیابی اشاره می کند . مولفه شناسایی به فرایند تعیین اینکه روی چه حوزه هایی باید متمرکز شود ، مربوط می شود . شناسایی نوعا در برگیرند تحلیل شغل به منزله ابزاری برای تشخیص ابعاد عملکرد و ایجاد مقیاسهای رتبه بندی است . شناسایی به این معنی است که ارزیاب باید به طریقی معین کند که چه چیزی باید مورد ارزیابی و بررسی قرار گیرد ( عباسپور ، 1391 ، ص213) .

ارزیابی عملکرد شغلی کارکنان ( چه به شیوه رسمی و چه به شیوه غیر رسمی ) ، باید به طور مداوم و در دوره های معینی از سال انجام گیرد

 نظریه های عملکرد شغلی

بالا بردن سطح عملکرد کارکنان یکی از اهداف زیربنایی هر سازمان در جهت تحقق استراتژی ها و راهبردهای آن است. در افزایش سطح عملکرد پرسنل، عواملی همچون انگیزش (شخص، بخواهد که کار را انجام دهد) ، توانایی(بتواند کار را انجام دهد ) و محیط (مواد و وسائل انجام کار را در اختیار داشته باشد ) دخیل اند و فقدان هریک از این عوامل به عملکرد ایشان لطمه خواهد زد ( اسدی ، کریمی ، رضایی ، 1387) .

موری اینسورت و نیویل اسمیت[2] عملکرد ر ا تابع وضوح نقش ، شایستگی، محیط ، ارزشها، تناسب ترجیحی و پاداش می دانند. در معادله اینسورت و اسمیت عوامل عملکرد معادله مایر با عنوان شایستگی (به جای توانائی ) و تناسب ترجیحی (به جای انگیزش ) آمده است ( خاکپور ، یمنی ، پرداختچی ، 1387 ، ص 566) .

همچنین روجلبرگ ( 2007 ) ، عملکرد را فعالیت هایی تعریف کرده است که به طور معمول بخشی از شغل و فعالیت های فرد است و باید آن را انجام دهد  ( ذاکر فرد ، همکاران ، 1390 ، صص 15 ) .

برنادین ( 1995) معتقد است که ” عملکرد را باید به عنوان نتایج کاری تعریف کرد زیرا که نتایج قوی ترین رابطه را با اهداف راهبردی سازمان ، رضایت مشتریان و مشارکت اقتصادی برقرار می کنند .”

کمپل[3] نیز بر این باور است که در عملکرد ، رفتار وجود دارد و باید از نتایج متمایز باشد زیرا که برخی از عوامل سیستم ها می توانند نتایج را از بین ببرند . صاحب نظران سازمان عملکرد را به دو بعد عملکر زمینه ای و عملکرد وظیفه ای یا فنی تقسیم کرده اند ( رحیم نیا ، مرتضوی ، دلارام ، 1390 ، ص 69 ) .

بورمن[4] و ماتاویدلو [5]بین عملکرد وظیفه ای و عملکرد زمینه ای تمایز قائل شدند ( براتی ، عریضی ، نوری ، 1388 ، ص 12 ) .

بورمن و ماتاویدلو (1993)معتقدند هرچند بعضی از کارکنان یک سازمان سخنانی می گویند یا اقداماتی را انجام میدهند که موجب افزایش اثر بخشی سازمان محل کارشان می شود و این رفتارها نیز در ورای فعالیت شغلی آنان قرار می گیرد ؛ اما معمولا ارزیابی ها به این رفتارها توجه نمی شود ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

اما در رابطه با ارزیابی عملکرد برخی از محققین از جمله زرکش و بیز ( 2004 ) ارزیابی عملکرد را بخشی از جنبش بزرگ و درحال تکوین مسئولیت پاسخگویی میدانند. آنان معتقدند ارزیابی عملکرد میتواند یکی از بهترین شیوه های ارزیابی با رویکرد پاسخگویی باشد ( بابا جانی ، ستایش ، 1386 ، ص 46) .

کنون و فرای ( 1992 ) از انجمن ملی حسابداران بریتانیای کبیر در مورد ارزیابی عملکرد به این جمله بسنده میکنند که آنچه ارزیابی میشود، بهبود خواهد یافت . کوک و همکاران (1995) معتقدند که سیستم ارزیابی عملکرد میتواند مشوق مدیران در ابتکار و پاسخگویی باشد و در شفاف سازی انتظارات و التزامات نیز به مدیران کمک نماید. آنان برای ارزیابی عملکرد کارکردهای متعددی را از جمله فرمولبندی بودجه،تخصیص منابع، برانگیختن کارکنان، بهبود خدمات و تقویت توان پاسخگویی برشمرده اند ( بابا جانی ، ستایش ، 1386 ، ص 47) .

مورفی[6] و کلولند [7] (1995) معتقدند که با ارزیابی عملکرد شغلی کارکنان می توان به شیوه های مختلف به سازمان یاری رسانید ( ساعتچی ، 1389 ، صص 125 ، 126 ) .

 هوش هیجانی

دو هزار سال پیش افلاطون گفت: « تمام یادگیری ها دارای یک زیربنای هیجانی و عاطفی هستند».  بر اساس گفته ی افلاطون از آن زمان تا کنون دانشمندان، پژوهشگران و فیلسوفان زیادی در جهت اثبات یا نفی نقش احساسات در یادگیری، مطالعات زیادی انجام داده اند . متاسفانه تفکر حاکم در این 2000 سال این بود که هیجانها مانع انجام کر و تصمیم گیری صحیح می شوند و تمرکز حواس را مختل می سازند . در سه دهه گزشته حجم رو به رشد تحقیقات ، خلاف این مطلب را ثابت کرد . در سال 1950 دکتر ابراهام مازلو مقاله ای  در زمینه ارتقا نیازهای هیجانی – جسمی ، معنوی و روانی نوشت که بعد از دوره رنسانس ، انقلاب و تحول عظیمی در زمینه تجلیل از مکتب انسان گرایی به وجود آورد . بین سالهای 1970 تا 1980 نظریه مازلو موجب رشد و تحول علوم مربوط به توان و استعداد انسانها گردید . اما موضوع هوش هیجانی نخستین بار توسط پیتر سالووی[8] و جان مایر[9] در سال 1990 مطرح شد ( آقایار ، شریفی درآمدی ، 1386 ، صص 71، 72 ) .

در واقعیت امر ما دو ذهن داریم، یکی که فکر می کند و دیگری که احساس می کند. این دو راه متفاوت شناخت، در کنشی متقابل، حیات روانی ما را می سازند. ذهن خردگرا همان مقام درک و فهم است که به مدد آن قادر به تفکر و تعمق هستیم. ولی در کنار آن نظام دیگری نیز برای دانستن وجود دارد، نظامی تکانشی و قدرتمند و گهگاه غیرمنطقی، یعنی ذهن هیجانی. تقسیم ذهن به دو بخش هیجانی و خردگرا تقریبا مانند تمایزی است که عوام میان «قلب» و «سر» قائلند. احساس یقین حاصل از «گواهی  قلبی» بر درست بودن چیزی، متفاوت با گواهی عقلی و تا حدودی عمیق تر از آن است. نسبت کنترل عقلانی ذهن بر بخش هیجانی آن روند یکنواختی دارد; هر چه احساس شدید تر باشد، ذهن هیجانی مسلط تر و ذهن خردگرا بی اثر تر می گردد. به نظر می رسد که این ترتیب، از امتیازی سرچشمه می گیرد که تکامل طی اعصار متمادی به احساسات و ادراک های شهودی ما داده است تا راهنمای پاسخ های آنی ما در موقعیت های مخاطره آمیز باشند; زیرا گاها لحظه ای تامل برای فکر کردن درباره کاری که باید انجام شود، ممکن است به قیمت از دست دادن زندگی ما تمام شود. این دو ذهن در اکثر موارد بسیار هماهنگ عمل می کنند اما با این وجود، دو ذهن  خردگرا و هیجانی نیروهای نسبتا مستقل از هم هستند. عملکرد ذهن هیجانی بسیار سریع تر از ذهن  خردگراست. ذهن هیجانی بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ کند تا بررسی کند که چه می کند، مانند فنر از جا می جهد و دست به عمل می زند. نقطه تمایز ذهن هیجانی از واکنش سنجیده و تحلیل گرایانه ای که مشخصه ذهن اندیشمند است، سرعت عمل آن است. اعمالی که از ذهن هیجانی سرچشمه می گیرند با قطعیت شدید و مشخص همراهند که حاصل روش جاری و آسان گیر ذهن هیجانی در نگریستن به اطراف است که می تواند برای ذهن خردگرا کاملا مبهوت کننده باشد. پس از فرو نشستن گرد و غبار یا حتی در میانه راه متوجه می شویم که داریم از خود می پرسیم «راستی چرا آن کار را کردم؟» این سوال نشانه ای از آن است که ذهن خردگرا در حال آگاهی یافتن از آن لحظه است اما نه با سرعت ذهن هیجانی. از متداول ترین پاسخ های هیجانی سریع و نپخته، ازدواج های غلط است; چرا که در حالات هیجانی[10]  ذهن انسان از تفکر منطقی خالی می شود و پس از فروکش کردن هیجان ها تازه می فهمیم که چه بلایی سر خود آورده ایم. ذهن هیجانی همانند یک شمشیر دولبه است; امتیاز بزرگ ذهن هیجانی در این نکته است که می تواند واقعیت هیجانی رادر یک لحظه دریابد (او از دست من عصبانی است، او دروغ می گوید، او فکر خطرناکی در کله دارد)، و دریک آن به قضاوتی شهودی دست بزند که به ما می گوید در مقابل چه کسی باید احتیاط کنیم، به چه کسی باید اعتماد کنیم و چه کسی درمانده است. ذهن هیجانی رادار ما برای اعلام خطر است. اگر ما (یا پیشینیان ما در طول دوران تکاملی) در برخی از این موارد منتظر ارزیابی عقل خردگرا می ماندیم نه تنها ممکن بود اشتباه کنیم، که حتی شاید زنده هم نمی ماندیم. اما همین ذهن هیجانی ممکن  است دردسرساز شود; مشکل اینجاست که این برداشت ها و قضاوت های شهودی از آنجا که در یک لحظه صورت می گیرند ممکن است اشتباه یا گمراه کننده باشند. حال با این مقدمه بهتر می توانیم مفهوم «هوش هیجانی» را دریابیم ( شریفی ، 1386 ) .

شواهد موجود نشان می دهند که هوش به تنهایی نشان دهنده موفقیت ما در زندگی و محیط کار نیست و عواطف نقش کلیدی در موفقیت سازمانی به عهده دارند . افراد هوشمند از نظر هیجانی می توانند اثربخشی را در تمام سطوح سازمانی گسترش دهند و نقش مهمی در کیفیت و اثربخشی تعامل اجتماعی با دیگران ایفاء نمایند  (Suliman ‚ Al-Shaikh ‚ 2007 ‚P 208 ) .

چندین راه براى تعریف هوش وجود دارد . سه نظر متداول :
هوش عبارت است از توانایى یادگیرى.
هوش عبارت است از توانایى فرد در تطبیق با محیط خود.
هوش عبارت است ازتوانایىِ تفکر انتزاعى .

این سه تعریف مغایر یکدیگر نیستند. تعریف اول تأکید بر تعلیم و تربیت دارد.  تعریف دوم بر شیوه مواجهه افراد با موقعیتهاى جدید تأکید مى‏کند، و تعریف سوم ناظر بر توانایى افراد در زمینه استدلال کلامى و ریاضى است.  به این ترتیب، این سه توانایى با یکدیگر وجوه مشترکى دارند ( صدق پور ، بامدادی ، 1377) .

هیجان ها بخش اعظمی از زندگی را در بر می گیرند. حضور مستقیم و غیرمستقیم هیجان ها را می توان در استدلال و عقلانیت مشاهده کرد . بی اعتنایی به هیجان ها، عدم مدیریت آنها و مسامحه در بیان آنها می تواند هزینه های گزافی را برای انسان درپی داشته باشد. پژوهش های نوین نشان می دهند که فقدان هوش هیجانی می تواند آثار مخربی را در زمینه های فردی و اجتماعی ایجاد کند و برعکس، تحصیل و تقویت آن، زمینه ساز موفقیت های بزرگ خواهد بود. آموزش هوش هیجانی می تواند بستر مناسبی برای اعتلای فردی و اجتماعی در حوزه های مختلف و متنوع فرهنگ فراهم آورد ( میردریکوندی ، 1390 ، ص 100 ) .

به اعتقاد برخی از صاحب نظران، هوش هیجانی در زندگی عادی اهمیت زیادی دارد. به نظر می رسد این فرض که برخی نمی توانند با هیجان های خود به خوبی کنار بیایند، روابط بین فردی مطلوبی ندارند، از سلامت روانی کمتری بهره مندند و موفقیت های شغلی کمتری را تجربه می نمایند، فرض معقولی است. حوزه هوش عاطفی به عنوان یک موضوع مورد مطالعه، از بطن روان شناسی علمی ظهور پیدا کرد، از این رو مربیان، روان پزشکان، متخصصان منابع انسانی و سایرین به این موضوع علاقمند شدند و بدین ترتیب، این حوزه توسعه یافت. از زمانی که مجله های معتبر علمی مقاله هایی در این زمینه به چاپ رساندند تا به امروز مجله ها و مقاله های پژوهشی، فعالیت های مربوط به این حوزه را گزارش می کنند  (سیاروچی و همکاران ، 1384 ، ص 21) .

هیجانها نقش مهمی را در زندگی ایفا می کنند . آنها به رویاها ، خاطرات  و ادراک ما انرژی می دهند . هیجان[11] به معنی تحریک ، تهییج ، سوق دادن و وادار کردن گرفته شده است . هیجانها معمولا به احساسات و  واکنشهای عاطفی اشاره میکند .هیجانها حالت عاطفی هشیاری یا خودآگاهی است که در آن مفاهیمی همچون شادی ، غم و  ترس ، نفرت یا عشق نهفته است . هیجان  از حالتهای شناختی و ارادی متمایز است ؛  به عبارتی هیجان مربوط به احساسات به ویژه جنبه های خوشایند و ناگوار فرایند ذهنی است . به عبارت دیگر هیجانها احساساتی هستند که به زندگی شور و نشاط می دهند و اجازه می دهند شادیها و غمها ی زندگی را تجربه کنیم . بدون وجود هیجانها زندگی بی روح ، سرد و پوچ می شود . بدون هیجان هرگز نمی توانیم لذت خوردن یک ساندویچ داغ و خوشمزه ، ندامت از یک اظهار نظر خصمانه ، شعف ناشی از دیدن یک دوست قدیمی ، غم از دست دادن یک عزیز ، شادی به خاطر پیروزی تیم ملی فوتبال کشورمان را احساس کنیم ( آقایار و شریفی درآمدی ، 1386 ، صص37 ، 38) .

ویژگی مشترک هیجانها  این است که چه خوشایند و چه ناخوشایند ، تنها در مغز باقی نمی مانند بلکه با تغییرات فیزیولوژیک و بدنی همراه هستند . احساس نوعی هیجان در مقابل یک تابلوی نقاشی یا شنیدن یک شاهکار موسیقی تنها این نیست که خیلی ساده بگوییم (( چقدر زیباست ! )). این ویژگی خیلی اهمیت دارد زیرا اجازه می دهد تا هیجانها از احساسات ساده تمیز داده شود .همچنین این ویژگی مبنای مجموعه تحقیقاتی است که درباره روابط بین هیجانها و جلوه های بدنی  انها انجام گرفته است . برخی هیجانها از بدو تولد حضور دارد اما برخی دیگر بعدا ظاهر می شود . در هر دو مورد ، یاد می گیریم که هریک از هیجانهایی که می توانیم حس کنیم ، به طور همزمان در خود و دیگران تایید کنیم . برای صحبت کردن از هیجانها و سهیم کردن اطرافیان در آنها یادمیگیریم که هیجانها را با واژه های خاصی تبیین کنیم ، مثل شادی ، شعف ، غم ، رنج ، گناه ، ترس و خشم ( موکیلی و دانتزر ، 1384 ، صص135 ، 136 ) .

از سوی دیگر بررسیها نشان می دهند که هم عوامل فطری و  هم عوامل آموختنی در بروز هیجان دخالت دارند . در واقع تعیین کننده های تکوینی اساس هیجانها را تشکیل می دهند ، اما تجلی و شکل نمایش آنها با تجربه ، محیط اجتمافی و فرهنگ ارتباط پیدا می کنند ( پارسا ، 1376 ، ص264 ) .

 نظریه های هوش هیجانی

در بین روان شناسان ، سالووی و مایر (1990) به عنوان اولین کسانی که وجود یک مهارت شناختی مهم غیر از هوش را مطرح کردند ، شهرت یافته اند ( اسپکتور ، 1388 ، ص129 ) .

هم چنین دکتر دانیل گلمن[12] از نتیجه تحقیقات سالووی و مایر و سایرین در پرفروش ترین کتابش به نام هوش هیجان در سال 1995 استفاده کرد و در این زمینه ، دو برنامه شناخت خود و رشد اجتماعی برای مدرسه ینوهاون نوشت ( آقایار و شریفی درآمدی ، 1386 ، ص73 ) .

از طرفی ثرندایک[13] استاد دانشگاه کلمبیا اولین کسی بود که مهارت های هوش هیجانی را نام گذاری کرد. اصطلاحی که او به کار برد هوش اجتماعی بود که نشانگر مهارت افراد در کنار آمدن موثر با مردم است (برادبری و گریوز ، 1386 ، ص 17 ) .

لئونل[14] هم برای اولین بار مفهوم هوش هیجانی را به زبان آلمانی در سال 1966 به کار برد . دکتر ریون بارون[15]  هم پس از 20 سال تحقیق پرسشنامه هوش هیجانی را ابداع کرد .تاکید باون بیشتر بر قابلیت های غیر شناختی بوده و پرسشنامه او میزان خودسنجی افراد در زمینه قابلیتهای غیر شناختی را اندازه گیری می کرد که به نام پرسشنامه هوش هیجانی (EQI ) معروف است ( آقایار و شریفی درآمدی ، 1386 ، صص 73 ، 74) .

در مورد هیجان و هوش داروین [16] ( 1884) معتقد است که بروز هیجان به صورتهای مختلف به خودی خود همیشه سودمند و کارآمد نیستند بلکه جلوه هایی از رفتارهای سازش پذیر قبلی هستند . پلوچیک [17] نیز معتقد است که هشت هیجان اصلی یا واکنشهای بدنی الگودار وجود دارند که هرکدام با فرایند زیستی همه گونه ها  مطابقت و سازگاری دارد . همچنین نظریه پردازان دیگراستدلال می کنند که هیجانها دارای بافت زیستی و فطری نیستند ، بلکه بارتاب و نمایش آنها معلول یادگیری است ( پارسا ، 1376 ، ص 264) .

 جان مایر [18] معتقد است که هوش هیجانی  مجموعه ای از توانایی های ذهنی است که به شما کمک می کند احساسات خود و دیگران را درک کنید و در نهایت به توانایی تنظیم احساسات خویش نایل گردید (الدر ، 1382 ، ص 55 ) .

در این باره استیوهین[19]  نیز عقیده دارد که هوش هیجانی عبارت است از توانایی مهار عواطف و تعادل برقرار کردن بین احساسات و منطق، به طوری که ما را به حداکثر خوشبختی برساند ( استیو ، 1384 ، ص 11) .

همچنین تراویس برادبری وجین گریوز[20]  می گویند هوش هیجانی همان توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجان ها و استفاده از آنها در زندگی است ( برادبری و گریوز ، 1384 ،ص 148 ) .

از دید گلمن، هوش هیجانی این گونه تعریف شده است : ” مجموعه ی مهمی که آن را هوش هیجانی می نامیم شامل تواناییهایی است که فرد بتواند انگیزه ی خود را حفظ نماید، در مقابل ناملایمات پایداری نماید و تکانشهای خود را کنترل کند و کامیابی را به تعویق بیاندازد، حالات روحی خود را تنظیم نماید و نگذارد پریشانی خاطر ، قدرت تفکر او را خدشه دار سازد ، با دیگران همدلی کند و امیدوار باشد ( رنجبردار ، 1389، ص 12 ) .

گلمن نیز ادعا نمود که هوش هیجانی سازهای مناسب برای موفقیت شغلی  و کاری و به طور کلی موفقیت در زندگی است ( گل پرور ، خاکسار ، 1389 ، ص 20) .

دانیل گلمن ضمن مهم شمردن هوش شناختی[21]  و هوش هیجانی[22] می گوید: هوش شناختی در بهترین حالت خود تنها عامل 20 درصد از موفقیت های زندگی است در حالیکه 80 درصد موفقیت ها به عوامل دیگر وابسته است و سرنوشت افراد در بسیاری از موارد در گرو مهارت هایی است که هوش هیجانی را تشکیل می دهند. در حقیقت هوش هیجانى عدم موفقیت افراد با ضریب هوش بالا و همچنین موفقیت غیرمنتظره افراد داراى هوش متوسط را تعیین مى کند. به طوریکه مطالعات انجام شده در زمینه هوش هیجانی بیانگر آن است که افرادی که دارای هوش شناختی بالا و هوش هیجانى پایینی هستند در زندگی کاری و خصوصی خود موفق نیستند و برعکس افرادی که هوش شناختی پایین و هوش هیجانى بالایی دارند به موفقیتهای بسیاری در زندگی کاری و خصوصی خود نائل می گردند. بنابراین هوش هیجانى پیش بینى کننده موفقیت افراد در زندگی کاری و خصوصی است ( مصطفی زاده ، 1390 ) .

گلمن ابعاد تاثیر پذیر از هوش هیجانی را شامل افزایش بازدهی شهصی ، موققیت شغلی ، پرورش و افزایش خلاقیت ، افزایش عملکردهای گروهی ، انگیرش و کاهش فشار روانی افراد میداند ( مقدم و همکاران ، 1387 ،ص 100 ) .

به اعتقاد دیگینز[23](2004) هوش هیجانی به افراد در زمینه آگاهی بیشتر از روش های بین فردی، شناسایی و مدیریت تأثیر عواطف بر تفکر و رفتار، توسعه توانایی تشخیص تحرکات اجتماعی در محیط کار و درک چگونگی مدیریت روابط و بهبود آن ها کمک می نماید . هوش هیجانی اما به طور کلی تعریف های هوش هیجانی به رغم ظاهر متنوع و متفاوتشان، همگی روی یک محور اساسی تأکید دارند و آن هم آگاهی از هیجانات، مدیریت آنها و برقراری ارتباط اجتماعی مناسب است (کریمی ، لیث صفار ، حسومی ، 1390 ، ص 2 ) .

پیتر سالوی و جان مایر در سال 1990، مفهوم اساسی نظریه خود را برای اولین دفعه با عنوان «هوش هیجانی» به چاپ رساندند ( اکبر زاده ، 1383 ، ص 6 ) .

سالوی ضمن اختراع اصطلاح (سواد هیجانی)[24] به پنج حیطه اشاره کرد که عبارتند از: خودآگاهی(شناخت حالات هیجانی خویش(، اداره کردن هیجان ها (مدیریت هیجان ها به روش مناسب)، خود انگیزی، کنترل تکانش ها (تأخیر در ارضای خواسته ها و توان قرار گرفتن در یک وضعیت روانی مطلوب)، تشخیص دادن وضع هیجانی دیگران، همدلی، برقراری­ رابطه با دیگران . با وجود اظهارنظرهای مختلف درباره هوش هیجانی، می توان گفت سالوی و مایر نخستین تعریف رسمی از هوش هیجانی را در سال 1990 بدین صورت منتشر کردند : توانایی شناسایی هیجان های خود و دیگران و تمایز بین آنها و استفاده از این اطلاعات برای هدایت تفکر و رفتار فرد (جلالی ، 1385 ، ص 5) .

در سال 1980، رون بارـ آن[25] اولین بار مخفف بهره هیجانی[26] را برای این دسته از توانایی ها به کار برد و اولین آزمون را در این مورد ساخت ( اکبر زاده ،1383 ، ص 6 ).  بار ـ آن، هوش هیجانی را عامل مهمی در شکوفایی توانایی های افراد برای کسب موفقیت در زندگی تلقی می کند رون بار- آن، با طرح الگوی چندعاملی برای هوش هیحانی، آن را مجموعه ای از استعداد ها و توانایی هایی می داند که افراد را در جهت سازگاری مؤثر با محیط و کسب موفقیت در زندگی آماده می کند؛ این توانایی ها در طول زمان تغییر و رشد می یابد با روش های آموزشی قابل اصلاح و بهبود است (  خامنه مهانیان ، 1385 ، ص 310 ) .

کوپر، ساواف[27] (1997) هوش هیجانی را بر مبنای دانش اولیه تناسب هیجانی، عمق هیجانی و کیمیا گری هیجانی تعریف کرده اند. در این تعریف دانش اولیه هیجانی آگاهی و دانش فرد از ماهیت و کنشوری احساسات خود است. تناسب هیجانی، در بر گیرنده انعطاف پذیری و میزان شدت احساسات و هیجانات می باشد. عمق هیجانی استعداد رشد و تقویت یا عمق بخشیدن به هیجانات تعریف می شود و کیمیاگری هیجانی، توانایی بهره گرفتن از احساسات و هیجانات در راستای خلاقیت تعریف می شود ( میرزاده کوهشاهی ، 1387 ) .

از نظر گلمن، هوش هیجانی دست کم چهار حوزه دارد:

1-  آگاهی هیجانی (برای مثال، توانایی جدا کردن احساسات از اعمال )

2-  مدیریت هیجانات (برای نمونه، توانایی کنترل عصبانیت)

3-  تشخیص هیجانات دیگران (برای مثال، دیدن دنیا از دریچه چشم دیگران)

4- اداره کردن روابط (توانای حل مشکلات و روابط ) (سانتراک ، 1385 ، صص 31 ، 32 ) .

به نظر گاردنر ، هوش هیجانی نیز دارای دو مؤلفه است:

الف) هوش درون فردی: نشان دهنده آگاهی فرد از احساسات و هیجانات خویش، ابراز باورها و احساسات شخصی واحترام به خویش و تشخیص استعداد های ذاتی، استقلال عمل در انجام کارهای مورد نظر، و در مجموع میزان کنترل شخص بر هیجان ها و احساسات خود است؛

ب) هوش میان فردی: به توانایی درک و فهم دیگران اشاره دارد به دنبال آن است که بداند چه چیزهایی انسان ها را بر می انگیزاند و چگونه می توان با آنها همکاری داشت. به نظر گاردنر، احتمالاً فروشندگان، سیاست مداران، معلمان، متخصصان بالینی و رهبران مذهبی موفق، هوش میان فردی بالایی دارند  ( جلالی ، 1385 ، ص 95) .

از نظر وی سینگر[28] هوش هیجانی استفاده هوشمندانه از عواطف است.  به این صورت که شما آگاهانه از عواطف خود استفاده می کنید و رفتار و تفکرات خود را در جهت اهداف خود هدایت می کنید تا به نتایج جالب توجهی دست یابید ( ملکی آوارسین ، سید کلان ، 1387 ، ص 117) .

به طور کلی سه رویکرد در هوش هیجانی وجود دارد :

نخست ؛ گلمن ( 1998 ) فرض می کند که هوش هیجانی شامل خصیصه هایی مثل انگیزش ، خوش بینی ، سازگاری و گرم بودن است که می تواند موفقیت در روابط انسانی ، کار و زندگی را پیش بینی کند .

دوم ؛ مایر و سالوی (1997 ) یک الگوی مبتنی بر توانایی در هوش هیجانی ارائه کرده است . آنها هوش هیجانی را به عنوان مجموعه  توانایی هایی که درک ، ابراز ، جذب و هدایت هیجانها به منظور بهبود رشد هیجانی و هوشی در نظر می گیرند .

سوم ؛ بار – ان (1997) یک الگوی شخصیتی یا آمیخته از هوش هیجانی ارائه کرده است که در آن برکنار آمدن با اضطراب تاکید زیادی شده است . او هوش هیجانی را این گونه تعریف کرده است : مجموعه ای از توانایی ها و مهارت ها ی هیجانی ، فردی و اجتماعی که افراد را قادرمی سازد تا به طور اثر بخشی با فشارها و تقاضاهای محیطی کنار بیایند ( مقدم و همکاران ، 1387 ، صص 101 ، 102 ) .

نظریه هوش هیجانی بار – اون : مدل دیگر در حیطه رویکرد مختلط به هوش هیجانی، «مدل بار- آن» است. “بار- آن” در سال ۱۹۹۷ مدلی چندعاملی برای هوش هیجانی تدوین کرده است. ازنظر وی هوش هیجانی شامل «مجموعه ای از توانایی ها، کفایت ها و مهارت های غیرشناختی است که توانایی فرد را برای کسب موفقیت در مقابله با احتیاجات و فشارهای محیطی تحت تاثیر قرار می دهد» ( فتی ، 1387 ، ص 104 ) .

صفات هیجانی در این نوع هوش رکن اساسی است که آن را از هوش شناختی متمایز می کند. هوش هیجانی فرد یک عامل مهم در تعیین توانایی موفقیت در زندگی است و به طور مستقیم سلامت روانی وی را تحت تاثیر قرار می دهد. هوش هیجانی همچنین با سایر تعیین کننده های مهم در توانایی فرد برای موفقیت در مقابله با اقتضائات محیطی مانند شرایط و پیش آمادگی های زیستی- طبیعی، استعداد عقلی- شناختی و واقعیت ها و محدودیت های درحال تغییر محیط نیز ترکیب می گردد .  “بار- آن” (۲۰۰۰) نشان داد که افراد دارای سن و جنس متفاوت نیم رخ های بهره هیجانی متفاوتی دارند. هوش هیجانی حداقل تا سن میانسالی افزایش نشان می دهد. افراد در دهه ۴۰ و۵۰ بهره هیجانی بالاتری نسبت به جوان ترها و مسن ترها دارند  ( صبوری ، 1391 ،).
حاجی زاده (۱۳۸۳)، به نقل از جک بلاک، زنان و مردان با هوش هیجانی بالا را چنین توصیف می کند:
مردان با هوش هیجانی بالا، در روابط اجتماعی؛ متعادل، شاد و سرزنده اند و در مقابل افکار نگران کننده یا ترس آور مقاوم اند. آنان ظرفیت بالایی برای تعهد و سرسپردگی برای مردم یا اهداف خود داشته، مسئولیت پذیر، دلسوز و با ملاحظه اند. چنین افرادی با خود، دیگران و اجتماع احساس راحتی دارند و از زندگی عاطفی غنی برخوردارند.  زنان باهوش هیجانی بالا، علاقه مندند که احساساتشان را مستقیما بیان کنند، راجع به خود مثبت فکر می کنند و مانند مردان هم گروه خود، اجتماعی و گروه گرا هستند. اینان شاد و آسوده خیال اند و به ندرت احساس نگرانی و گناه می کنند، زندگی برای آنان سرشار از معنا است و برای این که بتوانند شوخ طبع، خودانگیخته و درمقابل تجارب عاطفی پذیرا باشند، به قدر کافی با خود راحتند.  هوش هیجانی آگاهی از احساس و استفاده از آن برای اتخاذ تصمیم های مناسب در زندگی و توانایی تحمل کردن ضربه های روحی و مهار آشفتگی های روحی است، توانایی پس راندن افسردگی و یاس در هنگام تفکر و امید داشتن است ( اسناوندی ، 1390) .

بار- آن” هوش هیجانی را مشتمل بر۵ مولفه می داند که با بهره گرفتن از پرسشنامه بهره هیجانی “بار- آن” سنجیده می شود و این ۵ مولفه دارای ۱۵ خرده مقیاس است ( قنبری پناه ، 1386 ، ص163 ) .

الف – مولفه های درون فردی : که شامل:

  • خود آگاهی عاطفی : توانایی اگاهی یافتن از عواطف خود و درک آنها .
  • جرات ورزی : توانایی ابراز عواطف و ابراز خود به نحوی مفید و سازنده .
  • حرمت نفس : توانایی درک و ارزیابی صحیح و مطلوب خود .
  • خودشکوفایی : توانایی حرکت برای تحقق اهداف خود و شکوفا نمودن توانایی بالقوه فردی خود .
  • استقلال : توانایی اتکابه خود و رهایی از وابستگی به دیگران ، است .

ب – مولفه های سازگاری : که شامل ،

  • واقعیت آزمایی : توانایی اعتبار بخشی عینی و بیطرفانه به افکار و احساسات .
  • انعطاف پذیری : توانایی انطباق و سازگار نمودن احساسات و افکار خود با موقعیت های جدید .
  • حل مسئله : تتوانایی حل مسائل فردی و بین فردی می باشد .

ج – مولفه های خلق و خوی عمومی : شامل :

  • خوش بینی : توانایی مثبت بودن و مثبت دیدن زندگی .
  • شادکامی : احساس رضایت مندی از خود و دیگران است .

د –  مولفه های بین فردی : این بعد هم شامل :

  • همدلی : توانایی آگاهی یافتن از عواطف دیگران و درک آنها .
  • مسئولیت پذیری اجتماعی : توانایی شناخت مسئولیت های خود در مقابل اجتماع و درک این موضوع که جزیی از یک گروه اجتماعی هستیم .
  • روابطه بین فردی : توانایی برقراری روابط خوب و مطلوب با دیگران است .

ه –  مولفه های کنترل نقش ها : که شامل :

  • تحمل استرس : توانایی مدیریت عواطف خود به شکلی موثر .
  • کنترل تکانه : توانایی کنترل عواطف است ( قنبری پناه ، 1386 ، صص 164 ، 165 ) .

نظریه هوش هیجانی گلمن : نظریه هوش هیجانی گلمن جامع ترین و معتبرترین نظریه در میان مدلهای هوش هیجانی است که اجزاء تشکیل دهنده آن به شرح ذیل است : ( آقایار و شریفی درآمدی ، 1386 ، ص 33)

  • خود آگاهی : شناخت احساسات و عواطف خود به طور آنی و عمیق و استفاده از آن برای راهنمایی در تصمیم گیری های مناسب .
  • خود تنظیمی : توانایی مهار و مدیریت هیجانات و حفظ آرامش برای کمک به تصمیم گیری و بهره گیری از توانمندی های شناختی به نحو مناسب، هماهنگی با هیجانات به نحوی که به جای اختلال در کارها ، در تسهیل آن به ما یاری رساند ( نوروزی ، 1387 ) .
  • خود انگیختگی : استفاده از عمیق ترین علایق خود برای حرکت دادن و هدایت به سمت اهداف تا کمک کند پیشقدم شده و در جهت تکامل و پیشرفت تلاش کنیم ، نه اینکه منتظر مانده تا اینکه یک واقعه یا شخص باعث ایجاد انگیزه و حرکت در ما گردد .
  • مهارت همدلی : درک آنچه افراد احساس می کنند ، توانایی در نظر گرفتن دیدگاه های دیگران و توسعه حسن تفاهم و هماهنگی با انسانهای گوناگون به منظور ارتقای کار گروهی ( به ویژه در محیط کاری و سازمانی) .
  • مهارت های اجتماعی : در روابط با دیگران ، به خوبی کنار آمدن با عواطف خود و دیگران، فهم دقیق موقعیت ها و شبکه های اجتماعی ، مهارت خوب گوش کردن و خوب ابراز وجود کردن ، حل تضادهای و تعارضها و استفاده از این مهارت ها برای متقاعد سازی رهبری و مدیریت ( ملکی آوارسین ، سید کلان ، 1387 ، صص118، 119) .

خانم سوزان دون [29]می گوید : ” هیجانها می توانند عامل کاهش بهره وری ، ضعف قضاوت ، تصمیم گیری غلط ، جذب کارکنان نامناسب ، از دست دادن کارکنان لایق ، بی انگیزگی کارکنان ، فقدان کار گروهی و خود مدیریتی و در نتیجه کاهش عملکرد شوند و در عوض عامل افزایش بهره وری ، قضاوت صحیح ، تصمیم گیری هوشمند ، استخدام افراد شایسته و حفظ آنها ، ایجاد انگیزه در دیگران ، کار گروهی قوی و خود مدیریتی و در آخر افزایش عملکرد کارکنان نیز محسوب شوند ( اقایار ، شریفی در آمدی ، 1386 ، ص 66،67 ) .

  • در مورد نظریه مایر و سالووی و کارسو [30] این است که هوش هیجانی بر عملکرد کاری و شغلی و تعاملات بین فردی تاثیر می گذارد ( گل پرور ، خاکسار ، 1389 ، ص 20) .
  • گلمن همچنین مدعی گشته که چون هوش هیجانی تقریبا تمام جنبه های زندگی کاری را تحت تاثیر قرار می دهد بنابراین افرادی که دارای هوش هیجانی بالاتری هستند دارای عملکرد بهتری نیز خواهند بود . همچنین دی و کارول [31] رابطه بین ابعاد مختلف هوش هیجانی توانایی مدار را با عملکرد در تکالیف تصمیم گیری مورد اندازه گیری قرار دادند . آنها پی بردند که ادراک هیجانی به تنهایی با عملکرد بهتر در این نوع تکالیف ( تصمیم گیری ) مرتبط است (گل پرور ، خاکسار ، 1389 ، ص 21) .
  • به نظر دانیل گلمن قابلیت هیجانی نشان میدهد چقد از توان بالقوه ما میتواند به تواناییهای ضمن کار تبدیل شود . هریک از ظرفیتهای هوش هیجانی در عملکرد شغلی موثر بوده و دارای ارتباط داخلی با هم است . این قابلیتها در برگیرنده اثرات مشخصی بر دیگران بوده است و یا توان سلسله مراتبی را دارد ( ظرفیت های هوش هیجانی بر پایه یکدیگر استوارند ) ویا هر یک از ظرفیتهای مزبور شرط لازم هستند ولی کافی نمی باشند (داشتن هوش هیجانی به هیج وجه متضمن شایستگیهای مورد نیاز نیست)این ظرفیتها باید پویا باشند ( مشاغل مختلف شایستگی متفاوتی را می خواهند ) ( آقایاری ، شریفی در آمدی ، 1386 ، ص 125 ، 126 ) .

 

 

 

 

مهارتهای ارتباطی

ارتباط، عالی ترین دستاورد بشر است و انسان به دلیل اجتماعی بودن به تعامل و بودن با دیگران نیاز دارد؛ بنابراین با توجه به تعریف ارتباط که در آن تفهیم، تفاهم و تسهیم دخیل است افراد باید توانایی صحیح درک، انتقال و تداوم ارتباط را کسب کنند و این همان مهارتی است که به دو صورت کلامی و غیرکلامی موجب ارتباط موثر و موفق میان افراد می شود. این دو ارتباط ازهم قابل تفکیک نیست؛ چرا که در حین برقراری ارتباط استفاده از زبان کلامی و زبان بدن همزمان اتفاق می افتد. اگر به گفت وگوی خود با فردی دقت کنید متوجه خواهید شد در حین ارتباط کلامی بخش عمده پیام ما از طریق ژست ها، حرکات بدن و نحوه نگاه کردن منتقل می شود ( بهبهانی ، 1392) .

برای برقراری ارتباط به تعبیری حداقل باید دو انسان وجود داشته باشند تا موضوع خاصی را به کمک ابزار یا وسایل ویژه ای به اطلاع یکدیگر برسانند . از این قضیه به عنوان فرایند ارتباطات نام می برند  ( سرمد ، 1390 ،ص 146 ) .

اگر چرخه ارتباط را محدود و مختصر کنیم و به رابطه بین فردی برسیم، دو فرد با یکدیگر در حال گفتگو هستند، آن که حرف می زند فرستنده، و آن که گوش می دهد گیرنده و آنچه بین آن دو رد و بدل می شود پیام نامیده می شود. در این رابطه بین فردی، از آنجا که نوع ارتباط افقی است جایگاه گیرنده و فرستنده قابل تغییر است. به سخن دیگر منبع می تواند به مخاطب یا به عکس، مخاطب می تواند به منبع تبدیل شود.

طبق تحلیل فوق مخاطب کسی است که در یک حرکت خطی از منبع ارسال پیام در انتهای همه  فرایندهای پیام قرار دارد. برای روزنامه مخاطب همان خواننده است. برای رادیو، شنونده و برای تلویزیون و سینما، بیننده و تماشاگر. افزون بر این، هر فرستنده ای می کوشد تا هنگام فکر کردن درباره مخاطب، مقولاتی چون نحوه ارائه پیام، میزان پذیرش توسط مخاطب، تمایلات و سن را در نظر بگیرد  ( جان رابرت ، 1376 ، ص 48 ) .

اما به طور کلی عناصر فراگرد ارتباطات عبارتند از :

  • فرستنده پیام ( منبع ) : آغاز کننده ارتباط است و مطلب مورد نظر را به بیانی که برای گیرنده پیام قابل فهم باشد در می آورد ( سرمد ، 1390 ، ص 146 ) .
  • گیرنده پیام : پس از دریافت ، آن را کشف رمز[32] کرده یا اقدام لازم را انجام می دهد ( که در این صورت فرایند ارتباطات به پایان می رسد ) ، یا مجددا رمز گردانی کرده ، واکنش خودش را به فرستنده پیام منعکس می کند ( بازخورد ) . در اینجا ممکن است فرایند ارتباطات به پایان برسد ، یا این فرایند یک یا چند مرتبه تکرار شود .
  • موانع : منظور از موانع ، انواع عوامل یا وسایلی است که در برقراری ارتباط اخلال ایجاد می کند ( سرمد ، 1390 ،147 ) .

از آنجایی که ارتباط بر اساس تعاریفی که شد یک فراگرد محسوب می شود. این فراگرد دارای ویژگی های زیر است.
1- میان کنشی بودن ارتباط
هنگامی که می گوییم فرآیند ارتباط میان کنشی است، ما خود به خود بر آن باور گرایش خواهیم داشت که، این فراگرد بر پویایی رابطه میان انسانها استوار است. اکثر جامعه شناسان و دست اندرکاران علوم اجتماعی به معنی وسیع کلمه، میان کنش یا کنش متقابل را در مورد ارتباطات مبادله دو سویه پیامها بین دو انسانی که به عمل ارتباطی پرداخته اند می دانند که به تغییر و دگرگونی در یکی از آنها یا هر دوی آنها می انجامد.
میان کنش زمانی رخ می دهد که یک جریان و رابطه داد و ستدی دربین اجزای آن فراگرد به وجود آید. میان کنش در ارتباطات عموما به تبادل پیامها اطلاق می شود که میان دو نفر در جریان است که این خود، منتج به تغییر در پیامها شود. به گونه ای روشن، وقتی دو نفر در فراگرد ارتباطی درگیر می شوند، در تمام لحظه های تبادل و میان کنش، هر یک دگرگون می شوند و این دگرگونی خود ناشی از دگرگونی در نگرشها و تمایلات هر یک از آنها است. پیامها چه کلامی و چه غیر کلامی، تاثیری در طرف مقابل می گذارند و آن تاثیر منجر به دگرگونی در نگرشها و رفتارهای فرد مقابل می شود و او را بر آن می دارد که از طریق مکانیزم باز خور عکس العملی نشان دهد که متمایز با آنچه که قبلا خود نشان داده است، باشد. این خود، در فرستنده پیام تاثیر می گذارد و او نیز دگرگون می شود و ممکن است با شدت بیشتر به کار خود ادامه دهد و یا اینکه از تاب و توان گذشته خود بکاهد.

گاه ممکن است چنین به نظر آید که فقط یکی از طرفین فراگرد ارتباطی دگرگون شده است و طرف دیگر تغییری از خود نشان نمی دهد. پژوهشهای دقیق و خرده نگر، نشان داده اند که چنین نیست. هر دو طرف فراگرد ارتباطی تغییر می پذیرند، هر چند که ممکن است یکی از آنها چنین تغییری را کمتر از خود بروز دهد و سعی در پنهان کردن احساس و رفتار خود کند. خواه ناخواه انسانی که در فراگرد ارتباطی درگیر شده است. دگرگون می شود و این دگرگونی با شدت و ضعف در او نمایان خواهد شد گاه دگرگونی در باورها و نگرشها است، و گاه در احساسات و زمانی در رفتار.  در ارتباطات آنچه میان دو نفر مبادله می شود پیام است. پیام عموما به آنچه نوشته و یا گفته می شود اطلاق می شود. اما باید توجه داشت که پیام فقط به گفتار و نوشتار خاتمه نمی یابد. بخش عظیمی از پیامهایی که میان مردم مبادله می شود در کسوت گفتار و نوشتار نمی آید. بلکه اعمالی هستند که بیشتر انجام می دهند و حرکاتی که از آنان به منصه ظهور می رسند.  به عبارت دیگر، رفتارها، طرز لباس پوشیدن، بلندی و کوتاهی موی سر و یا ریش، نوع وسیله نقلیه که استفاده می کنند. همه و همه پیامی هستند که از فردی به دیگری منتقل می شود و به او تفهیم می کند که طرف مقابل چگونه آدمی است و چگونه می اندیشد و چه احساسی دارد. اگر چیزی که ما می پوشیم و یا حرکتی که انجام می دهیم معنی خاصی را به دیگران منتقل می کند. می تواند پیامی از سوی ما به آنان باشد و آن هم می تواند هم در سطح ملی و هم در سطح بین المللی ارتباطی را به وجود آورد ( دریاباری ، 1391 ) . 

  • تعاملی یا مراوده ای بودن ارتباط
    فراگرد ارتباطی در محیط شکل می گیرد و انجام می پذیرد. محیط نه تنها به فراگرد ارتباطی و نوع آن تاثیر می گذارد. بلکه به ادراکات[33]، آنچه بین خود ردو بدل می کنیم. و حتی در سطحی که ارتباط می گیریم نیز تاثیر می گذارد. ما در خلاء با یکدیگر ارتباط نمی گیریم.

کنشها و واکنشهای ما در مقابل یکدیگر در چارجوب نظامهای اجتماعی [34]و شرایط فیزیکی حاکم برماست. آنچه شما در خانه با والدین یا خواهران و برادران خود در میان می گذارید، کاملاً متفاوت از آن است که در دانشگاه یا کارخانه با دوستان خود در میان می گذارید. یا به استادان و رؤسای خود می گویید. علاوه بر این، آنگونه که شما به جهان و دگرگونیهای آن می نگرید با توجه به عوامل محیطی و نظام اجتماعی بر رفتار ارتباطی شما اثر می گذارد. محیط فیزیکی و شرایط اجتماعی که در آن قرار می گیریم نگرش و رفتار ما را همانگونه که دیدیم تغییر می دهد و در نتیجه ما با دیگران همواره به گونه ای متفاوت ارتباط برقرار می کنیم. به عبارت دیگر ارتباط ما با دیگران موکول به وضعیت و شرایط حاکم برماست. ارتباط ما با دیگران همواره متفاوت است و ما خود نیز همواره در حالت متفاوتی نسبت به قبل خود هستیم. به گفته جیمزمک کر ا کسی[35] رفتار ارتباطی ما تغییر پذیر است و ما در مورد یک واقعیت به گونه های متفاوت عمل می کنیم». بر این اساس. واقعیت در نظر ما با توجه به فراگرد ارتباطی ما با دیگران شکل می گیرد واقعیت آن چیزی است که از طریق ارتباط با دیگران برای ما پدید آمده است ( سعادت زاده ، 1389 ) .

مهمتر آنکه ما بخشی از «خود» را از طریق ارتباطات با دیگران در میان می گذاریم. بدین سان شدنی است که، ادراک ما از جهان- یا واقعیت از نظر ما- دائماً در معرض دگرگونی است و بستگی به آن دارد که در کجائیم و محیط جغرافیایی و شرایط اجتماعی و فرهنگی حاکم بر ما چگونه است و این عوامل بر روی ما در آن برهه خاص از زمان چه تاثیری گذارده اند. ممکن است برخی از ما این تجربه مشترک را داشته باشیم که پس از سالهای سال دوری، از دوستی که در دوره کودکی و یا دبیرستان با ما بوده و بسیار صمیمی بوده ایم روبرو شویم. آن دوست در گذشته نزدیکترین فرد به ما در زندگی بوده است، و ما از همه چیز یکدیگر با خبر بوده ایم. اما اینک پس از چند سال جدایی و تغییر شرایط اجتماعی و فرهنگی برای هر کدام از ما- یکی در دانشگاه و دیگری در محیط بسته کاراحساس می کنیم دیگر نمی توانیم به درستی با یکدیگر ارتباط داشته باشیم. حرف یکدیگر را نمی فهمیم و وجود یکدیگر را به راحتی نمی توانیم تحمل کنیم. چیز زیادی برای گفتن و در میان نهادن با یکدیگر نداریم. ارتباط بین ما با دشواری انجام می پذیرد. این دشواری از این رو پدید آمده است که ما دیگر در یک محیط و شرایط یکسان با یکدیگر نیستیم. یکی دانشجوست و دیگری کارگری ساده، یکی تجارب فراوانی در محیط کار بدست آورده است و دیگری دنیای وسیعی از تفکرات و آگاهیهای علمی به رویش گشوده شده است. دیگر نزدیکی و یگانگی گذشته نمی تواند بین ما دو نفر پدید آید. مگر آنکه باز ما دو نفر در شرایط یکسان قرار گیریم. نزدیکی[36] که در ارتباط بین شخص، مبحثی گسترده و جالب توجه است در حقیقت بر پایه های یکسان محیط جغرافیایی، اجتماعی و فرهنگی و نگرشی شکل می گیرد. تفاوت هر یک از عوامل فوق در طرفین ارتباط درجه نزدیکی را کاهش می دهد. این تجربه بیانگر این واقعیت است که ارتباط در فضا و محیطی که بر ادراک ما تاثیر دارد شکل می گیرد و این فضا یا محیط است که اشکال و شیوه های ارتباطی را برای ما رقم می زند  ( سعادت زاده ، 1389 ) .

  • ارتباط یک تبادل است :

در این دیدگاه ماهیت پویا و متغییر این فرآیند مورد توجه است و بر تاثیر و تاثر ارتباط برقرار کنندگان بر یکدیگر در یک سیستم دو سویه تاکید می شود (هارجی ، ساندرز ، دیکسون،۱۳۷۷، ص۲۴).

  • ارتباط اجتناب ناپذیر است :

به نظر طرفداران دیدگاه های فراگیر در مورد اجزای ارتباط در موقعیت های اجتماعی که افراد از حضور هم آگاهند و تحت تاثیر کارهای یکدیگر هستند گریزی از ارتباط نیست ( دریاباری ، 1391) .

  • ارتباط هدفمند است :

یکی دیگر از ویژگیهای ارتباط، هدفمندی آن است: طرفین ارتباط هدفهایی دارند، آنها می خواهند از ارتباط خود نتیجه مطلوب بگیرند (هارجی ، ساندرز ، دیکسون،1377، صص 25 ، 26 ) .

  • ارتباط چند بعدی است :

یکی دیگر از ویژگیهای مهم ارتباط، چند بعدی بودن آنهاست، چون پیام ها بندرت به صورت جداگانه و مجزا مبادله می شوند ( هارجی ودیکسون ، 1377 ، ص 27 ) .

  • ارتباط برگشت ناپذیر است :

به بیان ساده می توان گفت که وقتی چیزی را گفتیم نمی توانیم آن را( پس بگیریم) گاهی با فاش کردن یک راز، اعتماد دیگران را از خودمان سلب می کنیم اما دیگر کار از کار گذشته است، و گفته ما برگشت ناپذیر است.
البته منظور این نیست که نمی توان پیامدهای شخصی و رابطه ای این عمل را اصلاح کرد. ما برای اصلاح وقایع و برای آنکه کمتر سرزنش شویم باید ماجرا را دوباره تعریف کنیم، به همین خاطر به مکانیسم شرح[37] متوسل می شویم. منظور ما از شرح ، توضیح دادن اعمال مبهم و مشکل آفرین است (هارجی ودیکسون ، 1377 ، ص 28) .

ما در مطالعه ارتباطات، با انواع پیوند های اجتماعی در جامعه سر و کار داریم. در اینجا می کوشیم ضمن تقسیم بندی ارتباطات از لحاظ محتوا و کارکرد، هر یک از آنها را بطور جداگانه بررسی کنیم .

1)  ارتباط با خود : عبارت است از اینکه جریان تفهیم و تفاهم را در درون خود انجام می دهیم، که یک نوع ارتباط درونی است. ارتباط با خود دربرگیرنده مشکلات درونی، یا حل وتعارضات درونی فرد است. این ارتباط علاوه بر برنامه ریزی برای آینده، عملکرد عاطفی و ارزیابی خود و دیگران و روابط میان خود و دیگران را مورد توجه قرار می دهد. این ارتباط کاملا باید شناخته شود. زیرا، مبنای برای ارتباطات بعدی است، ارتباط با خود عمل مداوم و پیوسته و فراگیر در زندگی روزمرّه همه انسانها است ( زمانی پور ، 1384 ) .

2)   ارتباط خصوصی و بدون واسطه : ارتباطی است فوری رو در رو که طی آن، پیام مستقیماً میان پیام دهنده و پیام گیرنده (یا دو گروه کوچک) رد و بدل می شود.

ویژگیهای این پیام عبارتند از :

الف) فرصت جا به جایی پیام گیرنده و پیام دهنده.

ب) فرصت تصحیح یکدیگر

ج) ارتباط چهره به چهره و عمیق.

د) قابل رؤیت بودن آثار پیام.

3)   ارتباط جمعی یا عمومی: ارتباط جمعی، نوعی از ارتباط است که براساس آن فرد با تعداد کثیری از انسانهای دیگر ارتباط برقرار می کند. این ارتباط فراگرد تفهیم و نفاهم و تسهیم معنی با شمارکثیری از انسانهای دیگر است. امروزه به این ارتباط توجه زیادی مبذول می شود و دست اندرکاران سیاست، تجارت و غیره کم و بیش، بیشترین تلاش خود را در جهت بهبود آن مبذول داشته و خود را ملزم و مکلّف به شناخت بهتر آن و فراگیری نکات ظریف آن می دانند. این ارتباط از طریق ( روزنامه کتاب، امواج رادیو، و غیره ) برای گروه غیرمحدودی از مردم با سرعت زیادی انجام می گیرد ( محسنی ، 1389 ) .

ویژگیهای این ارتباط عبارتند از

الف) پیامگیران نا آشنا، پراکنده

ب) بازگشت پیام یا بازخورد با تأخیر

ج) سرعت عمل زیاد

د) تکثیر پیام

ه‍ ) ارتباط سطحی ناپایدار

4) ارتباط نوشتاری: ارتباطی است که در آن، اصطلاحات از طریق قلم بر کاغذ نقش می بندد

(مانند روزنامه، نامه، کتاب، و غیره)

5) ارتباط غیر نوشتاری: ارتباطی است که اطلاعات و افکار از طریق امواج ( مانند رادیو، تلویزیون، تلفن و تلگراف و غیره)

6) ارتباط ملّی: ارتباطی است که پیام ها، اطلاعات و مفاهیم، از طریق وسایل ارتباطی جمعی (مانند رادیو، تلویزیون و مطبوعات )در چارچوب جغرافیایی یک کشور منتشر می شود ( فقیهی ، 1391 ) .

7) ارتباط فرا ملّی: پیام ها و اطلاعاتی که از طریق ماهواره ها مرزهای جغرافیایی را در می نوردد و موجبات نزدیکی میان انسانها بر روی کره زمین می َشود.

8) ارتباط کلامی: در این نوع ارتباط، اصطلاحات و افکار از طریق غیر زبانی و گفتار منتقل می شود .

9) ارتباط غیر کلامی: ارتباطی است که مفاهیم و معانی غیر زبانی و گفتاری میان انسانها منتقل می شود  . (مانند عکس، تصویر، فیلم و غیره ) ( حقیقی ، 1391) .

10) ارتباط ابزاری یا ماشین: در این نوع ارتباط، گردش اطلاعات میان دو ابزار یا ماشین رد و بدل می شود (مانند انتقال اطلاعات مخزن با بلندگو و صفحه تلویزیون)

11) ارتباط زمانی: ارتباطی است، که انتقال اطلاعات باید در زمان معین انجام گیرد در غیر این صورت، ارزش چندانی ندارد، (مانند گزارش های خبری)

12) ارتباط غیر زمانی: برعکس ارتباط زمانی مانند کتابخانه

13) ارتباط سازمانی: در این نوع ارتباط، انتقال اطلاعات و دریافت پیام امکانات گسترده فنی و برنامه ریزی و سازماندهی و نیز بودجه و پرسنل و … نیاز دارد.

14) ارتباط نمادین: ارتباطی است که طی آن، در قالب علائم و نشانه ها از طری حواس فرد و دریافت می شود (مانند حالات چهره پیام دهنده، حرکات و ژستهای او، لحن صحت او و …) این عوامل و بسیاری عوامل دیگر، بخش از پیام هستند که پیام گیرنده، آنها را نشانه خوانی می کند، این حالات و حرکات می تواند از فرهنگ به فرهنگ دیگر متفاوت باشد ( اشرفی ریزی ،1386 ، ص 24 ) .

ارتباط به طور کلی دونوع است کلامی (شفاهی ) و غیرکلامی مجموع روابطی را که از طریق گفتگو حاصل می شود ارتباط کلامی می گویند.مهارت کلامی یا گفتن ،  بین مهارت های چهارگانه مدیران، بیشترین کاربرد را دارد و برای گفتگو با کارکنان به صورت فردی یا گروهی و برگزاری نشست های مؤثر بسیار مهم تلقی می شود  (سجادی ، 1391) .

بیشترین زمان ارتباطی افراد به دو مهارت صحبت کردن و گوش کردن می گذرد. این دو مهارت مکمل یکدیگر بوده و به نوعی از هم تفکیک ناپذیرند زیرا افراد نمی توانند تنها گوینده و یا شنونده صرف باشند و این امر وابسته به موقعیت بوده و ممکن است فردی که در حال حاضر گوینده است بلافاصله در مقام شنونده قرار گیرد و بالعکس ( خطیب زنجانی ، محرری ، 1389 ، ص 27 ) .

در زندگی انسان هیچ رفتار ارتباطی به اندازه ارتباط کلامی وسعت و تأثیر ندارد و هیچ پدیده ارتباطی این قدر با زندگی انسان عجین نیست . روان شناسان در این مورد اتفاق نظر دارند که از راه زبان ، انسان تحول اساسی پیدا می کند . بعضی از نویسندگان عقیده دارند که سخن گفتن فی نفسه مجذوب کننده است .  میزان گفتگوهای افراد بخش عمده ای از زندگی روزانه آنان را فرا می گیرد ( میلر ، 1385، ص7) .

ارتباط انسانی فرایندی است که یک شخص ، مفهومی را به ذهن شخص دیگری (یا اشخاص) با بهره گرفتن از پیام های کلامی یا غیر کلامی منتقل می کنند (ریچموند،1387،ص81) .

به طور کلی ارتباطات کلامی شامل کلماتی است که بر زبان می آوریم برای مثال جذاب بودن محتوای کلام ، تهدید آمیز نبودن آن ، شور انگیز بودن موضوع صحبت ، قابل فهم بودن کلام و … که باعث تسهیل ارتباط می گردد ، از این دست در واقع به مجموعه روابطی که از طریق سخن و گفتگو حاصل می شود ارتباط کلامی می گویند . برای اینکه در روابط خود موفق شویم باید از کلمات با دقت استفاده کنیم . هر کلمه ای احساسات ، عواطف خاص و عملکرد متفاوتی را در افراد بر می انگیزد اگر کلمات در مکان مناسب خود به کار برده شوند به سرعت بر جسم و روح افراد تاثیر می گذارند . بیان الفاظ دلپذیر و موزون موجب می شود شخص مقابل با متانت به سخن ما گوش فرا دهد . اما  عبارت های مغرضانه و کینه جویانه اغلب خشم فرد دیگر را بر می انگیزد و اورا به جبهه گیری دعوت می کند و در نهایت روابط را به دشمنی و تعارض و نبرد می کشاند ( سجادی پور ، 1386 ، ص 29 ) .

گوش دادن فعال با همدلی با گوینده تشدید می شود  .گوش فرادادن یک مهارت حیاتی است که در هنگام بروز تعارض افراد کمی آن را به کار می گیرند.در هنگام بروز تعارض افراد کم تر به حرف یکدیگر گوش می دهند (مرادی ، 1391 ) .

مهارت شنودی ( گوش دادن ) :  یعنی توانایی مدیر در توجه به پیشنهادها یا سؤالات دیگران و درک آنها (آهنچیان ، منیدری ، 1383 ، ص 42 ) .

ارتباطات شنیداری چالش عمده مدیران امروزی است.مدیران در دنیای اشاره نوشتار وگفتار عمل می کنند.بیشتر وقت مدیران در ارتباطات با دیگران می گذرد ومهارت درامر ارتباطات شرط اصلی کامیابی مدیران امروزی است ( خاکی ، 1387 ) .

در برقراری ارتباط موثر گوش دادن اهمیت زیادی دارد.ما برای پاسخ دادن مناسب به دیگران باید به پیام های آنان توجه کنیم وخوب گوش دهیم . گوش دادن واقعی به معنای ساکت بودن وگوش فرادادن به آنچه دیگران می گویند ،است . شرط اصلی گوش دادن تمایل وخواست واقعی برای این کار است ( رادفر وهمکاران ، 1387 ، ص 4) .

در گوش دادن واقعی منظور این نیست که یک گوشه نشسته ودهانمان هم بسته باشد .گوش دادن فرایند فعالی است که لازمه آن مشارکت است (رادفر وهمکاران ، 1387 ، ص 4) .

مفهوم مهارتهای ارتباطی شنیداری ( گوش دادن) ،  این نیست که در هنگام گوش دادن به صحبتهای یک فرد، صرفاً گاهگاهی سر تکان دهیم و با ذکر کلمه ها و عباراتی مانند : صحیح، آهان، که اینطور، عجب و … وانمود کنیم که به صحبتهای او گوش میکنیم. در فرایند ارتباط مستقیم، بین ما و مخاطب برای برقراری ارتباط، واسطه ای وجود ندارد، درک پیام حائز اهمیت است. این امر هنگامی تحقق خواهد یافت که پیام گوینده را دقیقاً و بی کم و کاست بشنویم. در غیراین صورت، محتوای پیام و هدف گوینده را درک نخواهیم کرد و ارتباط مؤثر و هدفمند بین ما برقرار نخواهد شد ( عباسی ،  1390 ) .

ارتباطات بین فردی ، از جمله گسترده ترین ارتباطات انسانی است . همچنین از ارکان مهم و مبنای شکل گیری یک نظام اجتماعی حضور اقشار مختلف مردم و پیوند و ارتباط میان این افراد است . جامعه انسانی نیز به عنوان نظامی اجتماعی ، میان اجزاء آن ارتباط و پیوند وجود دارد .

ما بخش عمده ای از زندگی خود را در ارتباط با دیگران سپری می کنیم و یا در فکر آن به سر می بریم که ارتباطات موثری داشته باشیم. مهم ترین ابزار ارتباط زبان است، اما اولین ابزار ارتباط میان فردی لبخند اجتماعی است که بین هفته دوم تا هشتم ابراز می شود . انسان موجودی اجتماعی است به همین خاطر به روابط بین فردی نیاز دارد. سلامتی روان ما هم بستگی کاملی با کیفیت روابطمان با دیگران دارد. بسیاری از دانشمندان یکی از شاخص های سلامتی را میزان برقراری و حفظ روابط و تشریک مساعی با دیگران ذکر می کنند. افرادی که در این نوع روابط دچار مشکل هستند، اغلب دچار اضطراب های بیهودگی و انزوای روز افزون می شوند. به همین دلیل برای دور ماندن از رنج و تنهایی و کسب محبت مجبور به برقراری روابط انسانی موثر و مفید هستیم ( عاشوری ، 1390) .

درکتب ارتباطی خصوصا مبانی ارتباطات ، ارتباط را به انواع مختلفی چون : خصوصی ، جمعی ، نوشتاری ، ملی و فراملی ، کلامی و غیر کلامی ، انسانی و غیر انسانی ، سازمانی و غیری سازمانی و نمادین و …. تقسیم می کنند . اما به نحو کلی ارتباط را می توان به دو نوع انسانی و غیر انسانی تقسیم کرد که دو طرف ارتباط ، فرد و انسان مختار و عاقل قرار دارند این ارتباطات انسانی در سه سطح درون فردی ، میان فردی و جمعی قابل تقسیم هستند . (( ارتباط درون فردی یا همان ارتباط با خود به فعالیت هایی مانند پرورش افکار ، تصمیم گیری ، گوش دادن ، خود نگری و … گفته می شود . ارتباط میان فردی ، به ارتباط و مراودات بین دوفرد اطلاق می شود این نوع ارتباط شامل گفتگو ، مصاحبت و مذاکره گروهی و … می شود .در ارتباط جمعی ، فرد پیامی را به جمعی از مخاطبان می فرستد .این نوع ارتباط ممکن است مستقیم ، نظیر ارتباط چهره به چهره که طی آن پیامی از گویند به شنوندگان منتقل می شود یا مانند پیامی که توسط ابزارهایی مانند رادیو و تلویزیون پخش می شود ، غیر مستقیم باشد )) ( بستانی ، 1386 ، ص 15 ) .

بدین ترتیب ارتباط میان فردی را اینگونه تعریف میکنیم :

فرایند پویا و پیوسته ، مبتنی بر همگرایی و اعتمادی متقابل بین دو فرد است که در آن با بهره گرفتن از گفتار ، نوشتار ، علایم و رفتار ، فکر ، پیام و یا اطلاعات ، مبادله می شوند .  که این تعریف دارای ویژگی های زیر است :

  • ارتباط یک فرایند است : برای برقراری ارتباط باید حداقل دو نفر در سلسله رویدادهایی مستمر و پویا درگیر شوند که طی آن ، هر دو یک از آنها تحت لوای نظام تعیین کنندگی متقابل بر یکدیگر تاثیر می گذارند و از یکدیگر تاثیر می پذیرند . این دو نفر به طور همزمان یکدیگر را در چنین بافتی ، ادراک و ماوقع را معنا کرده و براساس همین ادراکات و معانی در مورد نحوه واکنش و پاسخ خود تصمیم گیری می کنند ( هارجی ، ساندرز ، دیکسون ، 1377 ، ص 21) .
  • ارتباط یک تبادل است : علی رغم نظر برخی نظریه پردازان قدیمی چون کلود شانون و وارن ویوور [38] که ارتباط را فرایند خطی می دانستند که طی آن ، منبع ، پیام را فرمول بندی و به گیرنده منتقل می کرد ، نظریه پردازان دیگر چون مایرز به ماهیت پویا و متغیر فرایند ارتباط توجه داشته و بر تاثیر ارتباط برقرار کنندگان بر یکدیگر در یک سیسیتم دو سویه تاکید دارند . این تاثیر بین افراد ، همان تبادلی است که ارتباط ، در بردارنده آن می باشد . چناچه یکی از طرفین ارتباط ، داخل این سیستم دو سویه ارتباطی نشود ، ارتباط به معنا واقعی خود شکل نگرفته است این دیدگاه به دیدگاه تعاملی یا تبادلی نیز معروف است (هارجی ، ساندرز ، دیکسون ، 1377 ، ص 24 ) .
  • ارتباط هدفمند است : یکی دیگر از ویژگی هایی که در تعریف اصلاحی ارتباط میان فردی بیان شد هدفمندی ارتباط است ،(طرفین ارتباط هدفهایی دارند،آنها می خواهند از ارتباط خود نتیجه ای مطلوب بگیرند،همین هدفمند است که نیروی محرکه ارتباط را افزایش میدهد و تبادل مورد نظر راجهت دار می کند) (هارجی ، ساندرز ، دیکسون ، 1377 ، ص 25 ) .

برای بررسی دقیق تر مفهوم ارتباطات سازمانی ابتدا به توضیح مفاهیم سازمان و ارتباطات می پردازیم. سازمان به مجموعه ای اجتماعی، هدفدار و وظیفه مدار اطلاق می شود. مجموعه ای که هر کدام از اعضای آن دارای هدف های فردی هستند و کل مجموعه به عنوان یک نظام دارای اهداف سازمانی می باشد. این مجموعه برای انجام فعالیتهایش به نوعی هماهنگی در چارچوب یک ساختار سازمانی نیازمند است. هیچ سازمانی نمی تواند در خلاء به وجود آید یا در آن به ادامه فعالیت بپردازد، بلکه همه سازمانها توسط محیطهای اجتماعی پیرامون که هم بر آنها اثر می گذارند و هم از آنها تاثیر می پذیرند احاطه شده اند.  برای هریک از افراد در یک سازمان دو مفهوم مهم وجود دارد؛ یکی مفهوم سازمان که حیاتی ترین امر در پروسه شغلی هر فرد است و دوم مفهوم ارتباط است که یک المان منحصر به فرد برای فهم نحوه عمل سازمان و دانستن وظیفه فرد برای ارتقاء و پیشرفت سازمان است. درحقیقت برای یک فارغ التحصیل دانشگاه هیچ فعالیت تخصصی نیست که نیاز به عضویت در یک سازمان را نداشته باشد ( داوود آبادی ، 1388) .

ارتباطات نقطه آغاز کلیه وظایف مدیریتی است. بدون ارتباطات، برنامه ریزی، سازماندهی و کنترل مقدور نیست زیرا درک اطلاعات وانتقال آنها ممکن نیست. ارتباطات عبارت است از فرایند ارسال اطلاعات از طریق یک شخص به شخص دیگر و درک آن توسط شخص گیرنده یعنی انتقال و سهیم شدن در اندیشه ها و عقاید و واقعیتها به گونه ای که گیرنده، آنها را دریافت و درک کند. به عبارت دیگر ارتباطات فرایندی است که به وسیله آن افراد در صدد بر می آیند تا در سایه مبادله پیامهای نمادین به مفاهیم مشترک دست یابند.

ارتباط سازمانی فرایندی است که مدیران را برای گرفتن اطلاعات و تبادل معنی با افراد فراوان داخل سازمان و افراد در ارگان های مربوط به خارج از آن سیستم توانا می سازد. انواع ارتباط سازمانی عبارتند از: ارتباطات عمودی در سازمان، ارتباطات رسمی و ارتباطات غیررسمی. ارتباطات عمودی از بالا به پایین با اهداف هدایت، آموزش، اطلاع و ابلاغ دستورات مقامات مافوق به زیردستان می باشد و ارتباطات عمودی از پایین به بالا جهت ارائه گزارش، پیشنهاد، ادای توضیحات و درخواست های گوناگون می باشد. در ارتباطات از پایین به بالا هر گاه زیر دست دریابد مافوق نسبت به پاره ای اطلاعات واکنش منفی از خود نشان می دهد آن گاه در ارسال آن نوع اطلاعات امساک کرده یا آنها را تعدیل می کند. در ارتباط از بالا به پایین هر گاه مدیران از دادن اطلاعات واقعی و کافی به زیردستان خودداری کنند آن گاه مرئوسان اعتماد خود را نسبت به آنان از دست داده و نمی توانند پاسخ های صحیح و درستی به پیام های ارتباطی آنها بدهند و این امور باعث تنش هایی در سازمان می شود (فولادگر، 1384 ، ص 10 ) .

ارتباط رسمی در گروه های کوچک رسمی شامل شبکه های همه جانبه، چرخی و زنجیره ای هستند. در ارتباط  همه جانبه همه اعضا می توانند آزادانه با هم در ارتباط باشند. در شبکه چرخی رهبر به عنوان کانون و مرکز این ارتباطات فعالیت می کند و در شبکه زنجیره ای یک زنجیر فرماندهی رسمی وجود دارد. وجود هر یک از این سه شبکه به هدف گروه بستگی دارد. افراد به محض ورود به سازمان بنا بر علل مختلف مانند علایق و سلیقه های مشترک، همفکری ها و همدلی ها، الفت و نزدیکی ها و غیره با هم رابطه برقرار می کنند و شبکه ارتباطات غیر رسمی را تشکیل می دهند. ارتباطات غیر رسمی در سازمان گاهی اوقات آنقدر توسعه می یابد که ارتباطات رسمی در آن محو می شود. در صورتی که ارتباطات غیررسمی با اهداف سازمان در تعارض باشد در راه رسیدن به این اهداف اختلال ایجاد می کند و در جو سازمان تنش پدید می آورد. هر گاه مدیر این گونه روابط را در راستای اهداف سازمانی ببیند آن گاه باید از آنها بهره گیرد و هر گاه آنها را مخالف و بازدارنده ببیند آن گاه باید در توقف این گونه روابط بکوشد تا بتواند تنش زدایی کند ( فولادگر، 1384 ، ص 10 ) .

به عبارت دیگر ارتباطات سازمانی فرایندی است که به وسیله آن سیستمی را برای گرفتن اطلاعات و تبادل معانی به افراد و ارگان های مختلف داخل و خارج سازمان راه اندازی می کنند. ارتباطات، نظامی برای هماهنگی و یکپارچه سازی و ایجاد زمینه مشترک برای فعالیت سازمان و در نهایت افزایش بهره وری سازمان است.

می توان یک سازمان را به بدن انسان تشبیه کرد که مدیریت، سر آن است، یعنی سازمان یک موجود زنده و نظم یافته است. همانطور که بدن انسان برای انتقال پیام های مغز که کی بخورد، کی بخوابد، کی بایستد و … به سیستم عصبی تکیه دارد؛ یک سازمان هم به ارتباطات سازمانی برای رسیدن به اهداف خود نیازمند است. اگر در بدن انسان، اختلال فیزیکی یا عصبی به وجود بیاید یعنی مانعی در راه جریان آزاد پیام ها ایجاد شود، عواقب منفی به دنبال خواهد داشت به همین صورت اگر مشکلی در ارتباطات سازمانی ایجاد شود، باید به صورت سریع و کامل برطرف شود. درک مفهوم ارتباطات سازمانی، اثربخشی کارکنان سازمان را افزایش می دهد و کمبود اصول ارتباطات سازمانی باعث ایجاد مشکل در سازمان می شود ( داوود آبادی ، 1388) .

از مهم ترین مزایای مهارت های ارتباطی عبارتند از :

کنترل کارمندان:
کنترل کارمندان نیازمند ارتباط پایدار و موثر است. اگر نتوانید با افراد زیردستتان رابطه برقرار کنید، توانایی شما در مدیریت محدود خواهد شد و روحیه ی کارکنان را از بین خواهد برد. نیاز به برقراری ارتباط به طور صحیح در زمانهای مامور کردن، تشویق کردن، درک کردن کارمندان و آموزش دادن به آنها الزامی است.
ارتباط خوب با کارمندان، به شما فرصت می دهد بتوانید آنها را ترغیب و تشویق کنید و انگیزه ی لازم برای کار را به آنها بدهید. داشتن مهارت برقراری ارتباط صحیح، از شما مدیری بهتر و کامل تر می سازد ( مبینی ، 139).

برخورد با افراد خارج از سازمان  :
چه برای یک شرکت کار کنید یا یک سازمان یا اداره ی دولتی، باید با افرادی خارج از آن شرکت یا سازمان از طریق تلفن ارتباط برقرار کنید. داشتن مهارتهای برقراری رابطه، باعث می شود بتوانید در چنین موقعیتی هم خود و شرکتتان را به بهترین شکل به طرف مورد نظر نشان دهید، از اینرو تاثیرگذاری شما دو برابر اهمیت پیدا می کند، اول به خاطر تصویری که از شرکت یا سازمان محل کار خود به آنها نشان می دهید، دوم به خاطر پیشرفت کاری خودتان ( عزیزی ، 1385 ) .
ایجاد اعتماد به نفس :
با پیشرفت مهارتهای ارتباطیتان، خواهید دید که اعتماد به نفستان نیز رو به افزایش است، از این رو تقویت مهارتهای ارتباطی می تواند جزء استراتژی های طولانی مدت شما برای رسیدن به موفقیت باشد.
بهتر است بدانید که ارتقاء مهارتهای ارتباطی در جنبه های مختلف زندگی شما، فواید و منافع متعدد دیگری نیز دارد ( مبینی ، 1390) .

سازمان به عنوان یک نهاد اجتماعی به دلیل اهداف بنیانی فراتر از ارتباطات روزمره، نوعی ارتباطات سازمانی بین افراد برقرار می کند. بدیهی است که در این زمینه ارتباطات و چگونگی جهت گیری آنها به سمت اهداف سازمانی از نکات ضروری مورد توجه مدیران است. مدیران نیز دریافته اند که ارتباط مؤثر با منابع انسانی و درک انگیزه های ارتباطی کارکنان در توفیق آنان برای دستیابی به اهداف طراحی شده سازمان عامل مؤثری است . بر این اساس مدیران سطوح مختلف، مسئول ایجاد ارتباطات صحیح در سازمان هستند، بنابراین باید از کم و کیف فرایند ارتباطی آگاه باشند و نحوه برقراری ارتباطات مؤثر را بدانند ( تقی پور و همکاران ، 1390 ، ص 20 ) .

یکی از حوزه های ارتباطات داخلی سازمان ، ارتباطات مدیران و کارکنان است ( ترابی و همکاران ، 1387 ، ص 61 ) .

از نظر مدیران ارشد سازمانها پس از بهره وری ، برپایی راههایی برای ارتباط با کارکنان یکی از اولویتهای امورکارکنان و منابع انسانی به شمار می آید . بهتر کردن ارتباط میان کارکنان ، یک روش اثر بخش و کارآمد برای بهبود بهره وری شناخته شده است . ارتباط می تواند انتقال اندیشه ها ی کارکنان را در راستای بهتر شدن فراورده ها و دگرگونیها ی سازمانی آسان سازد و در همان حال احساس مشارکت کارکنان را در کار افزایش دهد و آنان را در نظارت بر کار خود هدایت کند (ال دولان ، اس شولر ، 1388 ، ص 369 ) .

ارتباطات به دو دلیل برای مدیران حائز اهمیت می باشد :

اولا ارتباطات فرایندی است که مدیران با بهره گرفتن از آن وظایف برنامه ریزی ، سازماندهی ، رهبری ، هماهنگی و کنترل را انجام می دهند .

ثانیا ، ارتباط فعالیتی است که مدیران ، بیشتر وقت خود را به آن اختصاص میدهند زیرا فرایند ارتباط به مدیران این امکان را میدهد تا مسئولیتهای خود را به انجام رسانند .

اهمیت ارتباطات مناسب را یکی از مدیران اجرایی قدیمی به بهترین شکل خلاصه کرده و چنین اظهار میدارد که مفهوم بهترین برنامه ها بی معنی است مگر اینکه همه از آن آگاهی داشته باشند و برای کسب اهداف آن دست به دست هم دهند ( امیری ، کوهستانی ، آهنچیان ، 1387 ، ص 4 ) .

 نظریه های مهارتهای ارتباطی

مهارت ارتباطی از نظر هارجی و دیکسون (2004) توانایی لازم برای انجام رفتاری می باشد که باعث رسیدن به اهداف یک تکلیف می گردد و در واقع، فرد را قادر می سازد تا به صورتی شایسته رفتار کند. نظریه دیکسون (1993) نیز بر آن است که داشتن ارتباط ماهرانه بستگی به استفاده صحیح و تسهیل کننده از شیوه های برقراری ارتباط مناسب و کارآمد با دیگران دارد . با توجه به نقش ارتباط در زندگی انسان، برخورداری از مهارت های ارتباطی جهت توفیق در اکثر حوزه های زندگی، بنا به گفته هارجی و دیکسون (2004) از طریق توانایی ارتباط قابل پیش بینی است ( میر جعفری ، برزگر ، مشکسار ، 1390 ، ص 4 ) .

میر سپاسی معتقد است ارتباط  فرایندی پویا است که زیر بنای بقا و رشد و تحولات تمامی سازمانها و سیستمها ی زنده محسوب می شود به همین دلیل ، ارتباطات از وظایف و نقشهای حیاتی انسان و سازمان است ، زیرا به وسیله آن انسان یا سازمان واحدهای داخلی خود را با هم مرتبط می سازد ( میرسپاسی ، 1369 ، ص 409 ) .

«ریچاردز» اولین و بهترین تعریف را از ارتباط ارائه نمود : ارتباط هنگامی صورت می گیرد که یک فکر به نحوی در محیط عمل کند که فکر دیگری را تحت تأثیر قرار دهد. این کار به این صورت انجام می شود که در فکر دیگر همان تجربه ای که در فکر اول است متجلی گردد. در واقع، وقوع این نوع تجربه بخشی از همان تجربه اول است ( کاظمی پور ، 1380 ، ص 84 ) .

مک گوایر و پریستلی[39] (1981 ) می گوید : مهارت ارتباطی – اجتماعی به رفتارهایی گفته می شود که شالوده ارتباط های موفق و رو در رو را تشکیل میدهند . کلی [40] (1912) می گوید مهارت ارتباطی همان رفتارهای معین و آویخته شده ای است که افراد در روابط میان فردی خود ، برای کسب تقویت های محیطی یا حفظ آنها انجام میدهند (فیاض ، کریمی ، 1389 ، ص 12 ) .

در تعریف اشلانت و مک فال [41] (1985) مهارت ارتباطی همان فرایندهای مرکبی است که فرد را قادر می سازد به گونه ای رفتارکند که دیگران او را با کفایت تلقی کنند پس مهارت ها ، توانایی های لازم برای انجام رفتارهای هدفمند و موفقیت آمیزند ( فیاض ، کریمی ،  1389، ص 9 ) .

قربانی مهارت های ارتباطی را مجموعه ای از رفتارهایی میداند که کیفیت ارتباط فرد با فرد را مشخص می کند (قربانی ، 1384 ، ص9) .

ادوین امری[42] در کتاب « مقدمه ای بر ارتباطات جمعی » ، ارتباط را چنین تعریف می کند :« ارتباط عبارت از فن انتقال اطلاعات و افکار و رفتارهای انسانی از یک شخص به شخص دیگر است» .  ویلبر شرام در تعریف ارتباط می گوید :« مفهوم ارتباط در واقع هماهنگ شدن فرستنده و گیرنده در رابطه با یک پیام ویژه است » (فلاحی ، 1388) .

نظریه پردازان قدیمی- همچون شنون و ویور(۱۹۴۹)- ارتباط را فرآیندی خطی می دانستند که طی آن منبع پیام را فرمول بندی و به گیرنده منتقل می کند. اما اکنون دیدگاه های تبادلی جای این نظریه را گرفته اند (هارجی ، ساندرز ، دیکسون،۱۳۷۷، ص۲۴) .

بنابر نظر سوسمان و دیپ[43] ، فرایند ارتباطات دست کم متشکل از شش عنصر اصلی ذیل تشکیل شده است :

فرستنده پیام [44] ، پیام [45] ، مجرا [46] ، گیرنده پیام [47] ، بازخور [48] و زمینه [49] . هریک از این عناصر نقش اساسی و متمایزی را در موفقیت یا شکست ارتباطات بازی می کنند ( عباسپور ، 1391 ، ص 260 ) .

انان بر این باورند که نقطه آغازین ارتباطات هنگامی روی میدهد که شخصی احساساتی را ابراز ، ایده ای را خلق یا نیاز به برقراری ارتباطی را حس میکند . فرایند ارتباطات هنگامی تداوم می یابد که فرستنده پیام برای سهیم شدن در محتوای پیام با شخص دیگری دست به تعامل و اتخاذ تصمیم بزند ( گیرنده پیام ) (عباسپور ، 1391 ، ص 260  ، 261 ) .

به نظر کارسن[50] هر گاه رفتار طرفین وابسته به یکدیگر باشد- و حتی اندکی نفوذ میان فردی وجود داشته باشد- می توان گفت که دو طرف با هم ارتباط دارند.» در اینجا یادآوری جمله معروف واتز لاویک و دیگران ضروری می نماید:«ما چاره ای جز ارتباط نداریم» برخی دیگر از محققان تعریف محدود تری از ارتباط ارائه می دهند. به نظر اکمن و فریزن[51] (۱۹۶۹) زمانی ارتباط برقرار می شود که طرف رمز گردان به عمد پیامی برای طرف گوینده ارسال نماید. اما آیا طرف رمز گشا باید از منظور وی آگاهی داشته باشد؟ اگر طرف رمزگشا متوجه تعمد او نشد و بر همین اساس واکنش نشان داد(یا اصلاًَ عملی انجام نداد)چطور؟ آیا باز هم می توانیم بگوییم ارتباطی برقرار شده است؟ وینر[52]و دیگران(۱۹۷۲) نیز ارتباط را به مجموعه رفتارهایی محدود می کند که با یک رمز خاص هماهنگی داشته باشد، رمز اجتماعی مشترکی که سنبل ها را معنا نماید. اما باز هم می توان پرسید که یک رمز تا چه حد باید مشترک باشد؟ و رسمیت آن چقدر باید باشد تا بتوانیم آن را یک رمز محسوب کنیم؟ ( دریاباری ، 1391 ) .

به نظر کلرمن [53](1992) یکی از نشانه های هدفمندی ارتباط این است که ارتباط به فعالیتی«تنظیم شده» تبدیل شود. یعنی ارتباط برقرار کنندگان صحبتها و اعمال خود را متناسب با اهداف خود و الزامات موجود پی ریزی کنند. این نکته با نظر وینوگراد[54](1981) مبنی بر اینکه«تمامی چیزهایی که طرفین در برخوردهای اجتماعی خود ابراز می کنند ماحصل طرحی است برای تحقق یک هدف» هماهنگی کامل دارد. لنگر[55] و دیگران(۱۹۷۸) معتقدند که بخش اعظمی از ارتباط«بی فکر» صورت می گیرد. آنها بین فعالیت آگاهانه ای که در آن«افراد به دنیای خود توجه دارند و استراتژی های رفتاری خود را بر اساس اطلاعات دریافتی تدوین می کنند» و فعالیت ناآگاهانه که در آن«اطلاعات جدید عملاً پردازش نمی شود بلکه سناریوهای قدیمی که زمانی جدید بوده اند بطور قالبی احیاء می شوند» تمایز قائلند. کلرمن(۱۹۹۲) قاطعانه می گوید: «ارتباط هم هدفمند استراتژیک است و هم خودکار». او معتقد است که می توان بدون هر گونه آگاهی هوشیارانه ای به بازبینی رفتار هدفمند پرداخت. خلاصه هدفمندی ارتباط به این معنی نیست که الزاماً هوشیاری کاملی بر جریان ارتباط حاکم باشد. علیرغم اینکه تعهد، کنترل و آگاهی از جمله بخشهای بسیار مهم مفهوم ارتباط، بعنوان فعالیتی ماهرانه، هستند. اما ظاهراً بسیاری از زنجیره های قبلاً تمرین شده را می توان در پس ذهن نیز انجام داد . ما پس از کسب مهارتها می توانیم آنها ر ا «بدون» تفکر هوشیارانه انجام دهیم . اما گاهی این عدم آگاهی می تواند موجب عدم توفیق برخوردها شود لنگر(۱۹۹۲) تاکید می کند که:

عدم آگاهی از انتخاب کلمات در هنگام صحبت ما را از فرآیندی که به نفع ماست محروم می سازد. عدم آگاهی از این انتخابها در هنگام گوش دادن به هنگام حرفهای دیگران نیز برای ما گران تمام می شود…اگر رویکرد آگاهانه ای داشته باشیم که در آن از سایر چشم اندازها و باورها نیز مطلع گردیم آنگاه میزان کنترل ما بر ارتباط افزایش خواهد یافت (هارجی ، ساندرز ، دیکسون،1377، صص 25 ، 26 ) .  

واتز لاویک و دیگران(۱۹۶۷) معتقدند که فرآیند ارتباط در دو سطح مجزا اما به هم مرتبط روی می دهد. سطح اول مربوط به محتوی است و با موضوع اصلی مرتبط است. مثلاً صحبت درباره فیلم دیشب، انتخاب رستوران، تشریح نظریه نسبیت، و موضوعات دیگر. این مساله موضوع گفتگو را تشکیل می دهند و وقتی به آنچه در هنگام ارتباط روی داده فکر می کنیم، معمولاً همین مساله به ذهن ما خطور می کنند.

اما این کل ماجرا نیست. ارتباط جنبه های دیگری هم دارد که کمتر مشهودند. مثلاً فرافکنی هویت در حین مذاکره درباره رابطه، و یا تعریف ارتباط از سوی تعامل کنندگان. تعامل کنندگان با انتخاب موضوع بحث(و موضوعاتی که باید از آنها اجتناب کرد)، بخصوص با انتخاب کلمات و شکلهای ابراز، لهجه ها، سرعت گفتار و کل ویژگی ها و رفتارهای غیر کلامی، به ارائه خود[56]  یا کنترل برداشت می پردازند. منظور تعامل کننده، ارائه مثبت خود در نظر عموم و اصولاً ارائه خود به شکلی خوشایند است.
ایجاد برداشتی صحیح و مطلوب در اذهان، چند فایده مهم دارد، از جمله اینکه علاوه بر پاداشهای مادی، منافع اجتماعی همچون تایید، دوستی و اقتدار را هم در پی دارد. گافمن [57]درسا ل(۱۹۵۹)بر اهمیت حفظ صورتکها- که در واقع ابزار ارزشمندی شخص هستند- توسط بازگران اجتماعی تاکید می ورزد- صورتک عبارت است از ابزار ارزشمندی خودمان در حضور دیگران- گافمن متوجه شد که بازیگران اجتماعی نه تنها سعی می کنند صورتک خود را حفظ کنند، بلکه مراقب هستند تا صورتک طرف مقابل را نیز بی اعتبار نسازند. براون و لوینسون (۱۹۷۸) در یکی از فصول ارزشمند کتاب خود به این نکته اشاره می کنند که مودب بودن، شیوه ای برای کاهش احتمال لو رفتن صورتک است ( هارجی ودیکسون ، 1377 ، ص 27 ) .

بنابر گفته چیستر بارنارد[58] ، نخستین اقدام هر مدیر این است که نظامی ارتباطی پدید آورد یا نظام را بهبود بخشد  . بهترین برنامه ها نمی تواند بدون ارتباطات میسر شود . بنابراین ، مدیران به مهارت های ارتباطی موثر نیاز دارند . مهارت های ارتباطی به تنهایی می تواند یک مدیر موفق بسازد ( ترابی و همکاران ، 1387 ، ص 61).

در پشتیبانی از اهمیت مهار تهای ارتباطی شفاهی و تاثیر آن در زندگی فردی و اجتماعی، متخصصین نظرات بسیاری را مطرح نموده اند که از آن جمله می توان از آلان[59] نام برد که اذعان می دارد بیان خواسته ها، احساسات ، افکار و عقاید به طور واضح و موثر تنها نیمی از فرآیند ارتباطی مورد نیاز برای اثربخشی ارتباط میان فردی است و نیمی دیگر گوش کردن و درک آنچه دیگران در ارتباط با ما می گویند، است .  ویب [60]نیز معتقد است که تقریباً هیچ جنبه ای از زندگی انسان به اندازه بهتر گوش کردن نمی تواند در زندگی اجتماعی فرد موثر باشد . ارتباط با اعضای خانواده و دوستان تا مسائل شغلی و ارتباطات میان فردی اجتماعی، همگی متاثر از گوش کردن است. متاسفانه بیشتر ما شنوندگان خوبی نیستیم و نمی دانیم که با این ضعف بزرگ، چه چیزهای بزر گتری را از دست می دهیم ( خطیب زنجانی ، محرری ، 1389 ، ص 27 )  .

 همچنین از نظر  بارتون جی ای[61] (1990)  : مهارت شنودی یا گوش فرادادن ،جست و جوی فعال برای درک معنا می باشد .بسیاری از ما شنوندگان ناتوان هستیم.گوش دادن به تلاش ذهنی و تمرکز حواس نیاز دارد که می تواند بهبود یابد ( مرادی ، 1391 ) .

[1] – Contextual and Task Performance

[2]- Insort & Smith

[3] – Campbel

[4] – W . C. Borman

[5] – Borman, W. C، and Motowidlo.

[6] – K. R. Murphy

[7] – J . N. Clelveland

[8] – Salovey . P

[9] – Mayer. J

[10] – emotional

[11] – Emotion

[12] – Golman. D

[13]-  Thorndik

[14]- Lenel

[15] – Baron

[16] – Charles Darwin

[17] – Plutchik  R

[18] – Mayer. John

[19] – Hein. Steve

[20] – Bradberry. Travis and Greaves. Jean

[21] – IQ

[22] – EQ

[23] – Diggins

[24] – emotional litresy

[25]-  Reuven Bar-on

[26] – EQ

[27] – Cooper & Sawaf

[28] – Veisenger

[29]  – Susan Dunn  دارای مدرک دکترا از دانشگاه هاروارد در سال 1973 است . او به افراد در زمینه توسعه و رشد هوش هیجانی کمک می کند تا بتوانند نقاط فوت خود را بهتر بشناسند و در محیط زندگی و کاری از آنها بهتر استفاده کنند .

[30] – Meyer, Salovey & Caruso

[31] – Day & Carooll

[32] – decoding

[33] –  perception

[34] – social system

[35] – James Mc crocks

[36] – intimacy

[37] – account

[38] – Claude Schannon and Warren Weaver

[39] – McGuir-Priestley

[40] – Kelly

[41]-  Shlunt & McFall

[42] – Edvin Emerry

[43] –  Sussman and Deep

[44] – sender

[45] – message

[46]-  channel

[47] –  receiver

[48] – feedback

[49] – context

[50] – carson

[51] – Ekman‚ Friesen

[52] – wiener

[53] – kellerman

[54] – winograd

[55] –  langer

[56]self-presentaton

[57] – gaffman

[58] Chester I. Barnard

[59] – Alan

[60] – Weeb

[61] – Barton G – E

سازمان های اجتماعی امروزه به سبب توسعه و گسترش فعالیت های اقتصادی و خدماتی ناگریز از تدارک, حفظ و اداره نیروی انسانی پرتوان در مقیاسی بزرگ و متنوع هستند. امروزه منابع انسانی نقش مهمی در رشد و توسعه اهداف سازمان ها دارند.  با نگرشی به گذشته در می یابیم که منابع انسانی به عنوان ضرورت در کار سازمان ها مطرح است و در حال حاضر نیز با همه پیشرفت های تکنولوژیک و ورود فناوری های متنوع در سازمان ها, هنوز منابع انسانی مهم ترین بازوی رشد و ترقی سازمان ها محسوب می شوند ( سجادی ، امیدی ، 1387 ، ص 82 ) .

اکثر محققان براین اعتقادندکه عملکرد شغلی یک سازه جند بعدی است و دو مورد مهم از این ابعاد عبارتند از :

عملکرد زمینه ای و وظیفه ای [1] ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

“عملکرد زمینه ای” به صورت رفتاری که به اثربخشی سازمان از طریق اثر بر زمینه های روانشناختی، اجتماعی و سازمانی کار کمک می کنند؛ تعریف می شود ( براتی ، عریضی ، نوری ، 1388 ، ص 12 ) .

عملکرد زمینه ای به عنوان رفتاری تعریف می شود که بر روی زمینه روانشناسی ، اجتماعی و سازمانی که کار انجام می شود ( از قبیل کار به صورت تعاونی با دیگران ، پشتکار جهت رسیدن به اهداف مشکل  ، پیروی از قوانین سازمان و … ) تاثیر می گذارد  . در واقع عملکرد زمینه ای به آن دسته از فعالیت های مربوط به شغلی گفته می شود ( از قبیل کارکردن سخت ، کمک به دیگران ) که به صورت غیر رسمی در اثر بخشی سازمانی تاثیر دارند ولی به طور رسمی به عنوان بخشی از شغل یا وظیفه تلقی نمی شود ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

نمونه هایی از عملکرد زمینه ای عبارتند از :

  • نشان دادن شوق و علاقه و پشتکار برای انجام دادن موفقیت آمیز وظایف شغلی و اتمام کارها .
  • داوطلب شدن برای انجام دادن فعالیتهایی که به طور رسمی ، جزء وظایف شغلی فرد نیست .
  • کمک کردن به کارکنان دیگر و مشارکت با آنان در انجام دادن کارها .
  • صحه گذاشتن بر هدفهای سازمانی و حمایت و دفاع کردن از این هدفها (ساعتچی، 1389 ، ص 151 ) .

 

آن بخش از عملکرد که معمولاً در شرح شغل رسمی وجود دارد ؛ “عملکرد وظیفه ای ” نام دارد. عملکرد وظیفه ای شامل رفتارهایی می شود که در فعالیت های مربوط به تبدیل و نگهداری در سازمان از قبیل تولید محصول ، مدیریت زیردستان ، ارایه خدمات و فروش کالا دخالت دارند ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

عوامل مؤثر بر عملکرد کارکنان عواملی هستند که مطابق با مدل آچیو از نظر هرسی و گلداسمیت بر عملکرد کارکنان مؤثرند . این عوامل عبارت اند از توانایی (دانش و مهارت) ، وضوح(درک یا تصویر نقش)، کمک(حمایت سازمانی) ، انگیزه (انگیزش یا تمایل) ، ارزیابی (آموزش و بازخورد عملکرد) ، اعتبار (اعمال معتبر و حقوق کارکنان) و محیط (تناسب محیطی) (هرسی و بلانچارد،  1375، ص 512-507) .

در مدل آچیو عوامل هفتگانه مؤثر بر عملکرد شامل موارد زیر است:

توانایی : در مدل آچیو به دانش، تجربه و مهارتهای زیردستان در انجام وظیفه خاصی گفته می شود (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510).

توانایی یا آمادگی کاری، دانش و مهارت کار است(استیفن رابینز، 1377، ص 21).

اجزای اساسی توان عبارت اند از دانش کاری مربوط به شغل(کارآموزی رسمی و غیررسمی که اتمام کار طرح را به طور موفقیت آمیز تسهیل کند)و نیز استعداد مربوط به کار(رضاییان، 1373، ص 273 ).

وضوح(درک یا تصور نقش):به درک و پذیرش شیوه کار، محل و چگونگی انجام آن، گفته می شود.برای آنکه زیردستان درکی کامل از مشکل داشته باشند، باید مقاصد و اهداف عمده، شیوه رسیدن به این مقاصد و اهداف و اولویت های اهداف و مقاصد(چه هدفهایی، در چه زمانی بیشترین اهمیت را دارند)برایشان کاملاً صریح و واضح باشد (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510) .

حمایت سازمانی : منظور حمایت یا کمکی است که کارکنان برای انجام موفقیت آمیز کار به آن نیاز دارند.بعضی از عوامل کمکی عبارت اند از:بودجه کافی، تجهیزات و تسهیلاتی که برای انجام دادن کار مناسب است، حمایت لازم از سایر واحدهای سازمانی، در دسترس قرار دادن محصول با کیفیت و سرانجام وجود ذخیره کافی نیروی انسانی (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510) .

انگیزش و تمایل کارکنان : به انگیزه مربوط به تکلیف زیردستان یا انگیزش برای کامل کردن تکلیف خاص مورد تحلیل به گونه ای توفیق آمیز اطلاق می شود (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 511) .

انگیزش افراد در مورد تکمیل تکالیفی بیشتر است که دارای پاداشهای درونی یا بیرونی هستند.در صورتی که زیردست دارای اشکال مختلف انگیزش باشد، اولین قدم بررسی استفاده از پاداش و تنبیه است(حقیقی، 1380، ص 186 ) .

ارزیابی(بازخورد گرفتن) : ارزیابی به بازخورد روزانه عملکرد و مرور کردن های گاه به گاه گفته می شود.روند بازخورد مناسب به زیردست اجازه می دهد که پیوسته از چند و چون کار مطلع باشد(حقیقی، 1380، ص 187).

منظور از این نوع بازخورد، ارائه غیررسمی عملکرد روزانه خود به او و همچنین بازدیدهای رسمی دوره ای است(رضاییان، 1373، ص 275 ) .

اعتبار کارکنان : این اصطلاح به مناسب بودن و حقوقی بودن تصمیم های مدیر در مورد نیروی انسانی اطلاق می شود.تصمیم های کارکنان باید به دلیل و مدرک همراه و بر خط مشی های عملکردگرا استوار باشد (حقیقی، 1380، ص 187) .

تناسب عوامل محیطی : عوامل محیطی به عوامل خارجی گفته می شود که حتی با وجود توانایی، وضوح، حمایت و انگیزه برای شغل، بر عملکرد تأثیر می گذارند. عوامل محیطی عبارت اند از:رقابت، آیین نامه های دولتی، تدارکات و… (حقیقی، 1380، ص 187) .

از جمله موارد مهم ومطرح در مورد عملکرد شغلی چگونگی ارزیابی آن است مهم ترین مزایای ارزیابی جامع عملکرد شغلی کارکنان ، عبارتند از :

  • از نتایج ارزیابی جامع عملکرد شغلی افراد می توان در افزایش کیفیت تصمیم گیری سازمانی در همه زمینه ها ، یعنی ، از تصمیم گیری در زمینه افزایش حقوق و مزایای کارکنان گرفته تا تصمیم گیری در زمینه اخراج آنان استفاده کرد .
  • ارزیابی جامع عملکرد شغلی می تواند موجبات افزایش کیفیت تصمیم گیریهای فردی را در زمینه های گوناگون ، یعنی از انتخاب شغلی گرفته تا رشد و بهبود فردی برای تصدی مشاغل مهمتر در آینده فراهم آورد .
  • ارزیابی جامع عملکرد شغلی می تواند بر نقطه نظر کارکنان در زمینه وابستگی خود به سازمان ، اثر بگذارد .
  • از نتایج حاصل از ارزیابی جامع عملکرد شغلی کارکنان می توان به عنوان منبع و اساس منطقی و قابل دفاع برای تصمیم گیری در زمینه ارتقا ، افزایش حقوق و دستمزد ، انتقال ، ترغیب برای شرکت در دوره های آموزشی خاص و نظایر آن استفاده کرد ( ساعتچی ، 1389 ، صص 126 ، 127 ) .

شاید بتوان عوامل ذیل را برخی از مهمترین عوامل تاثیر گذار بر ارزیابی عملکرد دانست :

  • حساسیتهای شخصی افراد .
  • وجود سوءظن نسبت به ارزیابی به دلیل اینکه تا کنون مستمسکی برای تسویه حسابهای شخصی بوده است.
  • قوانین و مقررات سازمانی و دخالت اتحادیه ها به منزله عوامل برون سازمانی ( عباسپور ، 1391 ، ص 217 ) .

همه افراد حق دارند و علاقمند هستند که از نتایج عملکرد روزانه خود آگاه باشند. این مسأله در مورد کارکنان وجه دیگری هم پیدا می کند و آن اینست که کارکنان علاقه دارند از نظرات سازمان در مورد خود مطلع گردند و از سوی دیگر سازمان نیز محقق است نظرات خود را در مورد منابع انسانی سازمان که از اصلی ترین سرمایه های سازمان بشمار می روند ابراز داشته و به اطلاع ایشان برساند ( خوشوقتی ، 1384) .

ارزشیابی عملکرد ، یکی از فعالیتهای مهم مدیریت منابع انسانی است ، زیرا از دستاوردهای آن می توان برای تصمیمها واقدامات بسیاری در زمینه ارزیابی و پرورش کارکنان استفاده کرد ( ال دولان ، اس شولر ، 1388 ، ص360 ) .

ارزیابی عملکرد ، فرایند شناسایی ، مشاهد ه ، سنجش و بهبود عملکرد انسانی در سازمانهاست . این توصیف مقبولترین تعریف از ارزیابی است . هریک از مولفه های این تعریف به یک جزء مهم از فرایند ارزیابی اشاره می کند . مولفه شناسایی به فرایند تعیین اینکه روی چه حوزه هایی باید متمرکز شود ، مربوط می شود . شناسایی نوعا در برگیرند تحلیل شغل به منزله ابزاری برای تشخیص ابعاد عملکرد و ایجاد مقیاسهای رتبه بندی است . شناسایی به این معنی است که ارزیاب باید به طریقی معین کند که چه چیزی باید مورد ارزیابی و بررسی قرار گیرد ( عباسپور ، 1391 ، ص213) .

ارزیابی عملکرد شغلی کارکنان ( چه به شیوه رسمی و چه به شیوه غیر رسمی ) ، باید به طور مداوم و در دوره های معینی از سال انجام گیرد.

مواجهه ذهنی و بدنی با منبع استرس، مهمترین نکته روشهای کنار آمدن مستقیم است. تلاش ذهنی مثل مسئله گشائی، یا تلاش بدنی مثل صحبت کردن، موقعیت را تغییر می دهد. ایجاد برنامه های جدید به هنگام روبرو شدن با شکست یا طرد، تنظیم کردن وقت، کمک گرفتن از یک دوست، تغییر دادن بدن مثل آموزش نظامی یا ورزش موارد دیگری از کنار آمدن مستقیم هستند. (سیدمحمدی  1380،159)

مسئله گشائی برنامه ریزی شده

یعنی محاسبه اینکه برای کاستن یا از بین بردن یک استرس زا چه اعمالی را باید دنبال کرد. این روش به دو دلیل کنار آمدن مؤثری است: اول اگر مؤثر واقع شده باشد نتایج آن بهتر شدن رابطه بین شخص و موقعیت است. دوم اینکه باعث می شود که شخص احساس بهتری داشته باشد، هیجان منفی کمتر و هیجان مثبت بیشتری را تولید کند. ظاهراً به این خاطر که توجه فرد را از اثرات و پیامدهای زیان بخش استرس زا دور می سازد و آن را متوجه امکانات امیدوار کننده تر و روشنتر می کند. (سیدمحمدی  1380،184)

کنار آمدن مواجهه ای

این شکل از کنار آمدن کمتر نتیجه بخش است. کنار آمدن مواجهه ای مستلزم نزدیک شدن به منبع استرس و تلاش برای تغییر فوری آن است. فولکمن و لازاروس (1986)، متوجه شدند که ابراز خشم، خصومت و پرخاشگری که اغلب با کنار آمدن مواجه ای همراه است باعث می شود تا شخص احساس کند که بدتر شده است و نه بهتر. اما این روش می تواند در برخی شرایط مؤثر باشد.

آلدوین و رونسون  (1978)، دریافتند که «معامله» (یعنی توافق و یا سازش برای به دست آوردن چیزی مثبت از موقعیت) می تواند کنار آمدن مثبتی باشد. برای اینکه معامله مؤثر واقع شود باید موقعیت دشوار را بدون تحریک آشفتگی هیجانی بهبود بخشد. در مجموع این روش زمانیکه حالت های هیجانی آزارنده را همانند اشکال دیگر کنار آمدن مواجهه ای به حداقل برساند، روش مؤثری است. (سیدمحمدی  1380،178)

حمایت اجتماعی

جستن حمایت اجتماعی دیگران روش کنار آمدن مستقیم است، این اصطلاحی است که بر شبکه دوستان فرد و کمک رسانهای بالقوه دلالت دارد. یعنی گروه محرم رازی که شخص می تواند به هنگام نیاز، بحران و آشفتگی هیجانی به آنها رو آورد. مثل همسر، خویشاوندان، والدین، بهترین دوستان، همسایگان خوب، همکاران شغلی و دوستان گروه مذهبی است. حمایت اجتماعی فرایندی است که دیگران توسط آن امکانات عاطفی و عملی خود را برای بدوش کشیدن نیازهای فرد هنگام رنج بردن از یک بحران، به میان می آورند و او را یاری می دهند. در سطح هیجانی تر حمایت اجتماعی فرصتهائی را برای مهرورزی، پشت گرمی و تشویق، اطمینان آفرینی، دوستی و مجالست و حس هویت و مقام شخصی را فراهم می آورد.(سید محمدی  1380،182)

به نظر می رسد مجهز بودن به ابزارهائی مثل «ادراک اجتماعی»، «توجه به رفتارها و احساسهای دیگران و تفسیر درست آنها» و مهارتهای «مسئله گشائی اجتماعی»، «شناسائی یک موقعیت دشوار»، «یافتن پاسخهای جایگزین و پیش بینی پیامدهای احتمالی» می تواند در برخوردار بودن شخص از حمایت اجتماعی بسیار مؤثر باشد. (نیکخو 1379،150)

پاور (1988)، معتقد است که حمایت اجتماعی به دو طریق می تواند زیانبار باشد: 1- حمایت اجتماعی با واکسینه کردن فرد علیه تجربه کردن استرس زاها قبل از اینکه رخ دهند استرس را کاهش می دهد، اگر کسی یک شبکه حمایت اجتماعی غنی از نظر مشاوره، منابع و امکانات مالی کمکی داشته باشد،

استرس زاهای بالقوه علتی برای نگرانی نخواهد بود. 2-  شبکه های حمایت اجتماعی به عنوان سپری در مقابل استرس عمل می کند.

روشهای کنار آمدن دفاعی

تلاشهای کنار آمدن مستقیم برای تغییر دادن «منبع استرس» احساس شده مبارزه می کنند. از طرفی تلاشهای کنار آمدن دفاعی برای متوقف ساختن «اثرات ناخوشایند» استرس مبارزه می کنند. هنگامیکه مردم به صورت «ذهنی» یا «جسمی» می کوشند تا از موقعیت استرس زا یا نشانه های ناشی از این موقعیت ها بگریزند، روشهای کنار آمدن دفاعی را بکار می گیرند.

2-41  مکانیزمهای دفاعی و استرس

یکی از شیوه های کنار آمدن دفاعی استفاده از مکانیزمهای دفاعی است. با بهره گرفتن از انکار، واپسروی، فرافکنی یا واکنش وارونه مردم می کوشند واقعیت استرس زا را تحریف نموده و آن را به صورت واقعه بی ضرری که تهدید کننده نیست ارزیابی کنند.

مثلاً از طریق انکار، رئیس یک شرکت از اقرار به اینکه شرکت در حال ورشکستگی است خودداری

می کند. مکانیزمهای انکار و واپسروی نسبتاً ناپخته بوده و به ناسازگاری می انجامد. اما برخی از این مکانیزمها معقولند و موجب بهبود سلامت جسمانی و روانی شخص می گردد. یکی از این مکانیزمها «شوخ طبعی» است. این واقعیت که چرا شوخ طبعی فرد را در مقابل اثرات افسرده کننده استرس محافظت می کند، می توان دو دلیل برایش شمرد: از یک طرف ممکن است شوخ طبعی روشی برای تخلیه کردن تنش ناشی از استرس باشد، ممکن است مردم برای پنهان کردن افسردگیشان بخندند. از طرف دیگر، امکان دارد شوخی همان کاری را بکند که مکانیزمهای دفاعی دیگر می کنند، یعنی انکار و تحریف واقعیت، چون شوخی به خاطر رهائی از ناهماهنگی رخ می دهد نه به خاطر تنش ایجاد شده. این عقیده که شوخی، تنش را با خنده می پوشاند پذیرفتنی نیست. برعکس شوخی به این دلیل کارساز است که به شخص این امکان را می دهد تا واقعیت را به گونه ای که از نظر اجتماعی پذیرفتنی و معقول است تحریف کند. (سیدمحمدی، 1380،147)

شیوه مقابله اجتنابی

در این روش که فرار از مشکل هم گفته می شود، فرد سعی می کند به جای شیوه های منطقی دیگر مثلاً از مشروبات الکلی استفاده کند. با اینکه اجتناب می تواند اضطراب فرد را واقعاً تسکین دهد، همین اجتناب عامل تداوم ترس فرد خواهد شد. این روش فقط استرس را به تعویق می اندازد. رفتارهای ناسازگارانه دیگر اجتنابی عبارتند از: اجتناب از موقعیت هایی که موجب اضطراب می شوند، دوری از دریافت تقویت اجتماعی، پرخاشگری، مصرف زیاد قرص های آرامبخش، افراط در مصرف الکل، مشکلات جسمی و پذیرفتن «نقش مریض»، از دست دادن کلی اعتماد نسبت به قابلیت خود جهت مقابله با مشکلات و رشد مشکلات ثانویه مثل اضطراب ناشی از هراس، وابستگی به آرام بخش ها، الکلیسم، اعتیاد داروئی، بیماری جسمی و افسردگی از اثرات بلند مدت اتخاذ راهبردهای ناسازگارانه می باشد. (بخشی پور، رودسری، 1383،321)

ادراک کنترل فردی و مقابله با استرس

کسی که ادراک کنترل کمی دارد در مواجهه با موقعیت سازمان یافته تکالیف آسان را انتخاب می کند و هدفهای جزئی و پیش پا افتاده تعیین می کند. چنین فردی از دور اندیشی بی مایه و ضعیفی برخوردار است. اگر اوضاع خوب پیش نرود تمرکز او به هم می خورد، اعتماد به نفس او سریعاً افت می کند. وقتی تلاش کاهش می یابد و درگیری شناختی و هیجانی افت می کند نافعالی حاکم می شود و عملکرد مطابق با آن آسیب می بیند و به مرور زمان اینگونه رویدادها باعث می شوند که افراد بدبین شوند، انتظار کنترل آینده خود را کاهش دهند و برای جلوگیری از این حالت، برنامه ریزی و تدارک راهبردها را کنار بگذارند. (سیدمحمدی، 1381،142)

 

کاهش دهندگان شیمیائی استرس

داروهای آرام بخش نظیر الکل، باربیتوراتها ، آرام بخش ها ، بنزودیازپین ها  همگی اثر پارا سمپاتیک مانند بر دستگاه عصبی داشته و موجب خواب و آرامش می شوند. از طرف دیگر، این داروها بی نتیجه اند زیرا به تلاش شخص برای کنار آمدن با استرس، از بعد شناختی و هیجانی کمک نمی کنند. یعنی موجب آرامش بدنی می شوند ولی برای تغییر دادن منبع یا علت اختلالهای فیزیولوژیکی کاری انجام نمی دهند. (سیدمحمدی، 1380،65)

تندرستی و انرژی

همه استرس زاها، نوعی تغییرات فیزیولوژیک ایجاد می کنند، بنابراین تندرستی فرد به نحو چشمگیری توانائی سازگاری او را تحت تأثیر قرار می دهد. با توجه به نشانگان انطباق عمومی (GAS)  مرحله «مقاومت» ، مرحله سازگاریست، بنابراین هر چه قدر که افراد قوی تر و سالمتر باشند سازگاری بهتری دارند و بدون اینکه وارد «مرحله فرسودگی»  شوند مدت طولانی تری در مرحله مقاومت می مانند. (بحیرائی و همکاران، 1381،94)

عقاید مثبت

نگرش و تصویر ذهنی مثبت سودمندی خاصی دارد. (گنجی، 1381) امید می تواند سطح تحمل فرد را در مواجهه با رویدادهای استرس زا افزایش دهد (بحیرائی و دیکران  1381،156)

برای بسیاری از اشخاص تفکر منفی عادت می شود، عادتی ناپسند که به مرور به اعتیاد می انجامد. بسیاری از مردم از این بیماری رنج می برند زیرا تفکر منفی برای جسم، ذهن و احساسات اعتیاد آور است. اگر یکی از آنها، به آنان نرسد دیگران در صف، انتظار می کشند. درست مثل اعتیاد که پس از مدتی نیاز به داروی بیشتر احساس می شود در اعتیاد به تفکر منفی شدت تقاضا برای افزایش تحریک افزایش می یابد. «انسانهای بزرگ آنهائی هستند که روان را قوی تر از هر نیروی مادی می دانند و معتقدند که افکار بر جهان حکومت می کنند». «امرسون» (قرچه داغی 1375،256)

به عقیده لازاروس و فولکمن امیدواری موجب می شود: 1- تا فرد به خود اعتماد داشته باشد، 2- به دیگران اعتماد کند، 3- به خدا متوجه شود و قوت قلب پیدا کند. (گنجی  1380،214)

منطقه راحتی

انسان در مرکز یک دایره ای قرار دارد به نام «منطقه راحتی» به این معنا که این منطقه دایره ای به شعاع و بزرگی نامشخص است که این بزرگی بستگی به ظرفیت انسانها دارد. هر چقدر منطقه راحتی انسانها بزرگتر باشد بیشتر از زندگی خود لذت می برد. انسانهائی که دایره راحتی بزرگی دارند در مقابل مسائل زندگی بسیار آرام هستند و روحیه ای بسیار عالی دارند و هرگز نگران نمی شوند و از زندگی خود بیشتر و بهتر لذت می برند. انسانها هر چه بیشتر با زندگی مواجه شوند و آنرا حل کنند دایره راحتی آنها بزرگتر می شود. (آزمندیان 1382،78)

2-48  اعتقادات مذهبی و آرامش درونی

گفته شده است که با داشتن تجربیات معنوی ما نمی توانیم انسان باشیم بلکه ما موجوداتی معنوی هستیم که تجربیات انسان داریم. اعتقادات، ارتباط ما با خودمان، دیگران و جهان است که شامل قدرتی لایزال است. آن قسمت از وجود ما که با نیروئی برتر و بزرگتر از ما مرتبط است و بعضی وقتها به آن «خود برتر» یا «ندای باطن» یا «شعور باطن» و یا درک گفته می شود، قسمتی از وجود ماست که منعکس کننده انرژی یک قدرت خدائی یا قدرت برتر است. نیروئی در درون ماست که از خداست که به ما قدرت، بینش، موفقیت و صلح می بخشد. همچنانکه ما پرهیزکاری و تفکر را در درون خود پرورش می دهیم یاد

می گیریم که بیشتر مثل کوه استوار باشیم و آن جایگاه قدرت و جرأت را درون خودمان بیابیم تا بتوانیم در مقابل فلاخنها و تیرهائی که به طرف ما شلیک می شوند بدون احساس ترس مقاومت کنیم. (جزایری و اشکانیان  1379،148)

بنابراین باید بدانیم که برای بدست آوردن روحیه و آرامش واقعی یاد خدای رحمان بهترین آرامبخش و آغوش خدا امن ترین مکان است برای بندگان خوبی که به او توکل می کنند و دلشان با یاد او آرام می گیرد(آزمندیان 1382،68)

هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست                                 جز به خلوتگاه حق آرام نیست

ایمان به خدا رفتار خردمندان است. اگر برنده شوید به همه چیز می رسید و اگر نشوید چیزی را از دست نمی دهید. (قرچه داغی  1375،169)

تفکر منطقی و تفکر غیر منطقی

آلبرت الیس   اضطراب و اختلالات عاطفی را نتیجه طرز تفکر غیر منطقی و غیر عقلانی می یابد. به نظر الیس افرادی که خود را اسیر و گرفتار افکار غیر عقلانی خویش می کنند احتمالاً خود را در حالت احساس خشم، مقاومت، خصومت، دفاع، گناه، اضطراب، بی ثمری، سستی و رخوت مفرط، عدم کنترل و ناشادی قرار می دهند. الیس معتقد است گرچه انسان از نظر بیولوژیکی تمایل شدیدی به مضطرب کردن خود و تخریب نفس دارد اما از طرف دیگر او می پذیرد که انسان تمایل شدید به عشق و محبت، توجه و مراقبت و تحقق آرزوها دارد و از مورد تنفر قرار گرفتن، بی توجهی و ناکامی دوری می جوید. بنابراین وقتی حادثه فعال کننده ای (a)  برای فرد اتفاق می افتد او بر اساس تمایل ذاتی خود ممکن است برداشت های متفاوت و متضاد از (b) داشته باشد: 1- افکار و باورهای منطقی و عقلانی (rb)  و دیگر افکار، عقاید و برداشت های غیر منطقی و غیر عقلانی (ib)  در حالتی که فرد تابع افکار و عقاید عقلانی و منطقی باشد به عواقب منطقی (rc) دست خواهد یافت و شخصیت سالمی خواهد داشت و در حالتی که فرد تابع و دستخوش افکار و عقاید غیر منطقی و غیر عقلانی قرار گیرد با عواقب غیر منطقی (ic)  مواجه خواهد شد که در این حالت فردیست مضطرب و غیر عادی که شخصیت ناسالمی دارد. (شفیع آبادی 1383،78-75)

سلامت روانی  rc rb

اختلال شخصیت  ic ib

ارتباط خانوادگی در زمان استرس:

دانشگاه کالیفرنیای آمریکا (1994) اعلام کرد که با تغییرات سریع در جهان امروز، زندگی و نحوه آن در خانواده قابل پیش بینی نیست، اگرچه هیچ خانواده ای بدون مشکل نیست. تغییرات اجتماعی بر واحد خانواده تأثیر می گذارد و این تغییرات ممکن است استرس زا باشد. همه ما در طول روز گاه و بیگاه به جرو بحث پرداخته ایم ولی وقتی فشارهای روزانه زندگی مزمن می شود و هیچ استراحت و آسایشی وجود ندارد و در این بین انباشتگی کارهای عقب افتاده باعث ایجاد استرس و فشارهای عصبی می شود.

اما بهتر است بدانیم که زمانیکه تحت استرس هستید و از مسائل درون خود رنج می برید، بهتر است یک ارتباط صمیمی با اعضای خانواده داشته باشید و مشکلاتتان را با آنها در میان بگذارید. بدون داشتن یک ارتباط صمیمی با خانواده، محیط از آنچه که هست سخت تر می شود.

در هر موقعیت بحرانی اعضای خانواده نسبت به حسی که به یکدیگر دارند با یک الگوی معین احساسی به همدیگر کمک می کنند.

علاوه بر آن در خانواده می توانید در هفته زمانی را برای صحبت کردن اختصاص دهید و به همه اعضای خانواده از کوچک و بزرگ اجازه دهید صحبت کنند و شرایط را طوری مهیا کنید تا اعضای خانواده از گفتن مشکلات خود نترسند.

مروری بر پژوهشهای انجام شده

پکنهام (2001) در پژوهش خود به نام استرس و شیوه های مقابله در بیماران مبتلا به MS به بررسی اهمیت استرس و شیوه های مقابله در مراقبت کنندگان از بیماران مبتلا به MS می پردازد. نمونه پژوهش 98 نفر بودند که مقیاسهای خودباوری را یکبار در ابتدای پژوهش و بار دیگر در 12 ماه بعد تکمیل کردند. نتایج نشان داد که حمایت اجتماعی بیشتر منجر به تکیه کمتر بر شیوه مقابله هیجان مدار و بالا رفتن شیوه مقابله مسأله مدار شد(میرزایی  1379، 52).

نیک راهان وهمکاران (1390) در پژوهش خود با عنوان رابطه ویژگیهای شخصیتی، سبکهای مقابله ای با استرس و سطح استرس در زنان باردار روی یک نمونه 80 نفری به این نتیجه رسید که عوامل شخصیتی از نظر آماری با شیوه های مقابله ای مرتبط اند و بین روان رنجورخویی و میزان استرس، رابطه مثبت و معنی دار وجود دارد.

خدمتگزار و همکاران (1387) در تحقیق خود با عنوان “سبک اسنادی بزهکاران دارای اختلال سلوک”  روی یک نمونه 30 نفری از بزهکاران مرکز اصلاح و تربیت تهران به این نتیجه رسید که این بزهکاران رویدادهای بد و ناخوشایند را به عوامل بیرونی و ناپایدار نسبت می دهند که خود می تواند در بروز و تداوم بزهکاری آنها نقش داشته شد.

تحقیق محمد اسماعیل و موسوی(1382) نیز نشان داد که 72 درصد از مادران کودکان مبتلا به اختلال بی اعتنایی مقابله ای از نظر سطح سلامت روانی در وضعیت مطلوبی قرار ندارند.

پژوهش ها نشان می دهد که ابعاد شخصیت و خصوصیت روان نژندی، نقش مهمی در پیش بینی استفاده از سبک مقابله ای هیجان محور در مادران کودکان دارای ناتوانی ذهنی نسبت به مادران کودکان طبیعی دارند.

نتایج مطالعه گلیدن، بلینگز و ژابی  (2009) نیز نشان می دهد که روان نژندی در مادران کودکان دارای ناتوانی ذهنی نسبت به دیگر ابعاد شخصیت، نقش بیشتری در پیش بینی سبک مقابله ای هیجان محور دارد (خباز، 1390). در واقع کسانی که در روان رنجورخویی نمرات بالایی کسب می کنند مستعد تجربه هیجانات بیشتری هستند (نیروپ  و همکاران، 2008،165) شادی، همبستگی منفی و غم و افسردگی، همبستگی مثبت قوی با روان رنجورخویی دارد و از میان پنج عامل شخصیت، برون گرایی و روان رنجورخویی قوی ترین عوامل پیش بینی کننده شادی به شمار می آیند (دنو  1998، 58). علاوه بر این برخی ویژگی های شخصیتی مانند روان رنجورخویی این احتمال را افزایش می دهدکه فرد در معرض رخدادهای استرس زای زندگی قرار گیرد (کاردم  2001،147)

نتایج مطالعه گلیدن، بلینگز و ژابی (2009) نیز نشان می دهد که روان نژندی در مادران کودکان دارای ناتوانی ذهنی نسبت به دیگر ابعاد شخصیت، نقش بیشتری در پیش بینی سبک مقابله ای هیجان محور دارد (خباز، 1390،95-90).

تحقیق محمد اسماعیل و موسوی(1382) نیز نشان داد که 72 درصد از مادران کودکان مبتلا به اختلال بی اعتنایی مقابله ای از نظر سطح سلامت روانی در وضعیت مطلوبی قرار ندارند.

نیک راهان و همکاران (1390) در پژوهش خود با عنوان رابطه ویژگیهای شخصیتی، سبکهای مقابله ای با استرس و سطح استرس در زنان باردار روی یک نمونه 80 نفری به این نتیجه رسید که عوامل شخصیتی از نظر آماری با شیوه های مقابله ای مرتبط اند و بین روان رنجورخویی و میزان استرس، رابطه مثبت و معنی دار وجود دارد.

کنپ کا  (1966) به نقل از احدی و بنی جمالی(1378) در پژوهش خود نشان داد که مادران دختران بزهکار با آنها روابط محبت آمیز و قابل اتکا نداشتند و نیازهای وابستگی دختران در طول دوران کودکی به گونه ای مناسب و رضایت بخش برآورده نمی شده است.

زراعی وهمکاران (1389) در پژوهشی با عنوان “بررسی رابطه بین شیوه های فرزند پروری با ارتکاب نوجوان به رفتارهای پر خطر ” روی یک نمونه 150 نفری به این نتیجه رسید که بین شیوه های فرزند پروری دموکراتیک و اقتدار- منطقی والدین با رفتارهای پرخطر کودکان  ارتباط وجود دارد.

صابری و همکاران (1387) در تحقیقی با عنوان” مقایسه ی شیوع اختلالات در دختران و پسران”، نشان داد که از شش اختلال مورد بررسی، اضطراب در دختران و اختلال سلوک در پسران، بالاترین نرخ شیوع را دارد هر چند تفاوت نرخ شیوع اختلال اضطراب بین پسران و دختران تفاوت معنی داری با هم نداشت اما، این یافته با برخی از یافته های پیشین تفاوت دارد.

کمیجانی و همکاران (1386) در پژوهش خود با عنوان “مقایسه شیوه های فرزند پروری والدین نوجوانان با اختلال سلوک و نوجوانان عادی” روی یک نمونه 282 نفری با روش تصادفی به این نتیجه رسید که بین نوع سبکهای فرزند پروری و اختلالات رفتاری کودکان رابطه وجود دارد و یکی از معتبرترین یافته ها در مورد نوجوانان با اختلال سلوک این است که محیط خانوادگی آنها محبت و صمیمیت ندارد.

پور فریدونی و همکاران (1386) در پژوهش خود با عنوان”محیط خانوادگی در میان افراد دچار اختلال سلوک”  روی یک نمونه 233 نفری به این نتیجه رسید که بین کیفیت محیط خانوادگی و اختلال بیش فعالی و اختلال سلوک رابطه وجود دارد.

رضایی پور (1385) در یافته های پژوهشی خود نشان می دهد که عوامل مختلفی در بروز اختلالات رفتاری نوجوانان از جمله اختلال سلوک نقش دارد و در این میان نقش خانواده، والدین و خصوصیات و ویژگیهای شخصیتی آنها بیشترین تاثیر را دارد.

صدر السادات و همکاران (1384) در پژوهش خود با عنوان مقایسه شیوه های فرزند پروری و کارکرد خانواده در خانواده های بد سرپرست دارای اختلالات رفتاری روی یک نمونه 444 نفری با روش تصادفی به این نتیجه رسید که اختلالات سلوک بیشتر در خانواده هایی با سبک مستبدانه و آزاد گیرانه شیوع دارد.

– ایکیسا و کیان (2003) پژوهشی را تحت عنوان رابطه سبک فرزندپروری با سلامت روانی در بین خرده فرهنگ های چین انجام داده اند. نتایج این بررسی با 127 نوجوان (گروه سنی 16 تا 22 سال) چین وجود رابطه بین سبک فرزندپروری (با بهره گرفتن از پرسشنامه EMBU) با وضعیت سلامت روانی نوجوان را تایید کردند. بسیاری از نشانگان روان تنی و نمرات پایین در شاخص های سلامت عمومی به طور قابل ملاحظه ای با سطوح بالای والدین و انکار آنان، گرایش به تنبیه، حمایت بیش از اندازه و درگیری افراطی و سطوح پایین هیجان والدین و درک و فهم رابطه داشت. وضعیت سلامت روانی شرکت کنندگان تفاوت هایی را بین خرده فرهنگ های متفاوت با جنسیت در برخی از متغیرهای Scl90-R مطرح می سازد (احمدزاده 1385،125)

شجاعی زاده(1385) تحقیقی با عنوان «بررسی اثرات اختلال های روانی والدین در بروز اختلال های روانی نوجوانان پایه سوم متوسط شهر تهران» انجام داد که  به روش نمونه گیری خوشه ای انتخاب شدند و ابزار پژوهش پرسشنامه Scl90-R بود برخی نتایج به دست آمده از این پژوهش نشان داد که بین اختلال های روانی والدین و اختلال روانی  نوجوانان رابطه مثبت معنی دار وجوددارد.

پژوهش انجام شده در باره «میزان اختلالات شخصیتی در والدین بیمار اسکیزوفرنیا و مقایسه آن با افراد عادی در مورد دانش آموزان پسر 15 ساله شهرستان همدان» توسط امینی درسال 1386 انجام شد. نمونه به روش نمونه گیری تصادفی انتخاب شدندو ابزار پژوهش پرسشنامه MMPI بود. برخی نتایج بدست آمده از این پژوهش نشان داده است که والدین بیماران اسکیزوفرنی نسبت به والدین افراد عادی تأثیر بیشتری بر دانش آموزان پسر دارند .

-حسینی و نوری (1384)، به بررسی سلامت روان دانش آموزان شهر شیراز پرداختند. نتایج نشان داد که 4/18 درصد آزمودنی ها از لحاظ نیاز برای معالجه به روان پزشکی پاسخ مثبت دادند. همچنین نتایج حاصل از اجرای پرسشنامه Scl90-R نشان داد که 6/44 درصد افراد به اختلال روانی مبتلا هستند. ترس مرضی، 9/55 درصد؛ افکار پارانویید، 7/44 درصد و اضطراب، 40 درصد. این اختلالات در سطح 1% تا 5% معنا دار بودند.

– نتایج پژوهش موسوی و رضازاده(1386) در ارتباط با سلامت روانی دانش آموزان بود .به روش نمونه گیری تصادفی ساده انجام شد. ابزار پژوهش پرسشنامه scl- 90- R بود .برخی نتایج به دست آمده از این پژوهش نشان داد که علایم روان پزشکی نسبتا بالایی دردانش آموزان وجوددارد. (6/42 درصد) علایم جسمانی و (1/44 درصد) افسردگی و (40 درصد) اضطراب را نشان دادند.

– جاودان به بررسی ارتباط بین انواع روش های فرزندپروری با ایجاد اختلال افسردگی اساسی در مراجعان به درمانگاه روان پزشکی و بیماران بستری در بخش روان پزشکی بیمارستان حضرت رسول اکرم(ص) در سال 1385 پرداخت. نوع مطالعه توصیفی مقایسه ای بود. نمونه گیری به صورت غیرتصادفی و از نوع آسان انجام گرفت. داده هااز طریق پرسشنامه شیوه فرزندپروری  وپرسشنامه بک جمع آوری شد. با توجه به نتایج به نظر می رسد روش فرزندپروری یکی از عوامل دخیل در ایجاد افسردگی اساسی است که از نظر جنس، سن، سطح تحصیلات و شغل با ایجاد افسردگی و فرزندپروری ارتباط معنی دار وجود دارد.

بررسی ذهن آگاهی و صبر در افراد

2- اضطراب منتشر
اضطراب معمولا به عنوان احساس پراکنده و مبهم و نامطبوع ترس و تشویش تعریف می-شود. شخص مضطرب به خصوص در مورد خطرات ناشناخته بسیار نگران است. علاوه بر آن، فرد مضطرب ترکیبی از علائم زیر را نشان می¬دهد: تپش قلب، تنگی نفس، اسهال، بی-اشتهایی، سستی، سرگیجه، تعریق، بی¬خوابی، تکرر ادرار و لرزش. در حالیکه افراد وحشت¬زده به راحتی می¬توانند بگویند از چه می¬ترسند، افراد دچار اختلالات اضطراب از علل ترسشان آگاهی ندارند.
در اختلال اضطراب منتشر، اضطراب حداقل یک ماه (و معمولا بیشتر) باقی می¬ماند و به تجارب اخیر زندگی فرد مربوط نیست. اختلال اضطراب منتشر چهار نشانه دارد: تنش حرکتی، فعالیت بیش از حد دستگاه خودمختار، ترس از آینده و گوش بزنگی زیاد.
بر اساس دیدگاه روان¬پویشی، علل اختلال اضطراب منتشر، رویدادهای درون¬روانی و انگیزه¬های ناخودآگاه هستند. در واقع دفاع¬های فرد برای کنترل یا حبس اضطراب کافی نیست. نظریه¬پردازان یادگیری معتقدند که علائم اختلال اضطراب منتشر به همان طریقی که دیگر رفتارها یاد گرفته می¬شوند، یاد گرفته شده¬اند. در دیدگاه شناختی اعتقاد بر این است که اضطراب نتیجه¬ی افکار و عقاید غلط، غیرواقعی و غیرمنطقی و خصوصا اغراق درباره خطرات موجود در موقعیت است (ساراسون و ساراسون،1383)

– تفاوتهای بین افسردگی و اضطراب
همپوشی قابل ملاحظه¬ای بین افسردگی و اضطراب وجود دارد، بطوریکه اغلب بیماران مبتلا به اختلال اضطراب منتشر، افسرده هستند و بیماران افسرده نیز غالبا مضطربند. به علاوه حتی موارد خالص هر دو اختلال، خصوصیات بسیار مشابهی در زمینه خودپنداره تحقیرشده، پیش¬بینی¬های منفی و سوگیری منفی در ارزیابی تجارب رایج، نشان می¬دهند. اما تفاوتهای بین دو گروه، ماهیت خاص هر اختلال را روشن می¬سازد:
1-ارزیابی¬های منفی در افسردگی، گسترده، کلی و فراگیر هستند؛ ولی در اضطراب، گزینشی و خاص می¬باشند، همه¬ی سطوح را دربرنمی¬گیرند و نسبت به عوامل مثبت بی توجه نیستند.
2-بیمار اضطرابی، چشم¬اندازهایی برای آینده می¬بیند و از نظر ارادی تسلیم نشده است. بیمار افسرده، آینده را سیاه می¬بیند و باور دارد که یک رابطه اساسی را از دست داده یا شکست خورده و از نظر ارادی تسلیم شده است.
3-شخص اضطرابی، شکست¬ها یا اشتباهاتش را بطور مطلق به عنوان یک کانون فساد در مرکز شخصیتش یا به عنوان محملی برای بیزاری از خویش نمی¬بیند. اما بیمار افسرده، اشتباهاتش را به این صورت تفسیر می¬کند که بطور کلی معیوب و نامناسب است و شکست¬هایش غیرقابل جبرانند.
4-بیمار اضطرابی در ارزیابی¬های منفی¬اش نامطمئن و دودل است، ولی شخص افسرده، مطلق¬نگر است.
5-بیمار اضطرابی پیش¬بینی می¬کند که در روابطش با دیگران، در اهداف و مقاصدش، در توانایی انطباق با مشکلات، در عملکرد مناسب و در سلامت و بقایش اشکال به وجود خواهد آمد. شخص افسرده، افسوس می¬خورد که منبع کسب رضایتش را از دست داده، از رابطه با افراد مهم محروم گردیده و در اهدافش دچار شکست شده.
6-شخص افسرده دارای یک دید کلی است مبنی بر اینکه هیچ چیز بر وفق مرادش نیست و به همین دلیل احساس تأثر و غمگینی می¬کند (بک، 1383؛ به نقل از کهدویی،1384).

ذهن آگاهی
– ریشه های تاریخی ذهن آگاهی
از لحاظ تاریخی، ذهن¬آگاهی بیشتر با جنبش¬های معنوی مرتبط می¬گردد تا جریانهای اصلی روانشناسی. ذهن¬آگاهی، تکنیک اصلی مورد استفاده در مراقبه بودایی است که ریشه در آیین مذکور دارد. آیین بودایی در هند و توسط سیدار تاگوتاما بودا که رهبری مذهبی بود، 500 سال قبل از میلاد و در واکنش به رنج افراد فقیر، بیمار، مسن و در حال احتضار پایه¬گذاری شد. طبق نظریه چهار حقیقت عالی، وجود مملو از رنج است که این رنج، نتیجه¬ی گرایش خودکار به وابستگی است، طریقه¬ی خاتمه¬دهی به این رنج در پیش گرفتن طریقت هشتگانه می¬باشد. بودا در طریق هشتگانه به بیان روش¬های رسیدن به نیروانا ، یعنی آزادی از ناراحتی پرداخته است که مشتمل بر درک فلسفه بودیسم است و پیروی از آن، پایبندی به اصول اخلاقی مربوط به گفتار، کردار، پیشه، منضبط کردن ذهن و مراقبه می¬باشد. این طریق هشتگانه، افراد را قادر می¬سازد تا بطور کامل به تجربه زندگی بپردازند، درعین حال گرایش و وابستگی خود به پدیده ها را کاهش دهند (کومار ،2002).
پس از مرگ بودا در سال 483 قبل از میلاد، آیین بودایی همچنان کم رونق باقی می-ماند، تا اینکه امپراطور موریان یعنی آسوکا در قرن سوم قبل از میلاد به این آیین گرایش پیدا نمود. با گسترش بودیسم به نقاط دیگر آسیا، این آیین بر اساس تعابیر مختلف به عمل آمده از تعالیم بودا به فرق مختلف تبدیل شد و دو فرقه اصلی «بودیسم تراوادا» و «بودیسم ماهایانا» ظهور یافت. بودائیان تراوادا به شکلی محتاطانه به تعبیر تعالیم بودا پرداخته و بر آزادی فرد بر اساس تلاش¬های خودش تمرکز نمودند و اساسا به مراقبه و تمرکز و یک زندگی صومعه¬ای جدای از جامعه تأکید ورزیدند. در بودیسم ماهایانا، تعبیر آزادانه¬تری از تعالیم بودا به عمل آمده که برای افراد بیشتری جذابیت دارد. در این فرقه، ماهایانا، بر رهایی از طریق یک زندگی نیکوکارانه و شفقت ورزی تأکید می¬شود. با آنکه بودیسم تراوادا در سریلانکا، تایلند، برمه و بودیسم ماهایانا در مغولستان، تبت، ژاپن، کره، ویتنام و نپال گسترش یافته است لیکن فرقه دوم، ماهایانا، به دلیل ارائه تعبیر آزادانه¬تری از تعالیم بودا از اقبال بیشتری برخوردار شده است. در حدود 150 سال بعد از میلاد با شروع تجارت بین هند و چین، ایده¬ها و آیین¬های فرقه ماهایانا به چین نیز راه پیدا نموده است ( دایره المعارف بریتانیکا،2003؛ به نقل از کاویانی،حاتمی و جواهری،1387).
بین سال های 550 و 600 پس از میلاد، آیین بودیسم توسط میسیونرهای فرستاده شده از سوی پادشاه کره به ژاپن نیز راه پیدا کرد و تا پایان قرن هشتم، فرقه¬های بودایی زیادی ایجاد گشته و رشد نمود. «ذن بودیسم» که یک فرقه بودیسم ماهایانا بود، در قرن نهم و توسط بودائیان چینی فرقه «چان» به ژاپن معرفی شد و در حدود 1200 سال بعد از میلاد از رواج برخوردار شد. «ذن» معادل ژاپنی «چان» می¬باشد که تقریبا به معنای «مراقبه» ترجمه شده است. ذن بودیسم بر نگرش عدم وابستگی، مراقبه به منظور افزایش آگاهی و تمرکز بر زمان حال تأکید دارد که ثمره آن حالت آزادی روانی از رنج می¬باشد. مراقبه بودایی بیش از همه از طریق ذن بودیسم ژاپنی به غرب معرفی گردید. مهاجران آسیایی که در قرن نوزدهم به آمریکا مهاجرت نمودند، شروع به بنیان نهادن جوامع و معابد نمودند. با این وجود هنگامیکه ذن به ایالات متحده رسید، تاثیر آن بسیار محدود بود. اگرچه ذن بودیسم در سال 1893 در کنفرانس جهانی شیکاگو معرفی شد، همچنان تاثیر کمی بر فرهنگ آمریکایی بر جای گذارد (کارداسیوتو ،2005).

– انتقال ذهن آگاهی به روانشناسی
در دهه¬های 1940 و 1950 ذن به تدریج از طریق کتابهای پرطرفداری همچون ذن در هنر کمانگیری (هریگل ،1953)، ذن بودیسم و روانکاوی ( سوزوکی، فرام و مارتینو ، 1960)و روان درمانی در شرق و غرب ( واتس ،1961) ارتقاء یافت. با این حال در اواخر دهه 1950 و در طول دهه 1960 بود که مراقبه بر اساس ذن بودیسم از طریق نوشته¬های روان¬درمانگران برجسته¬ای همچون فروم (1960)، فینگریت (1963)، آساگیولی (1965) و باس (1965) بیشتر مورد توجه قرار گرفت و آنها از نمادهای مراقبه¬ای در نوشته¬های خود استفاده نمودند و قرن ها در مورد مراقبه در ارتباط با روان تحلیل¬گری اشارات و بحث¬های فراوانی کردند. مثلا چنین انگاشته می¬شد که ذن می¬تواند موجب تسهیل پرده برداشتن از ناخودآگاه شود. مراقبه ذن نیز همسوی روان¬درمانی انگاشته شد؛ زیرا بر آگاهی از لحظه حاضر ،خودجوشی و پذیرش تأکید دارد (اسمیت ،1986). به عنوان مثال تأکید بودیسم بر رشد و تحول باعث گردید از جانب وجودگرایان و انسان¬گرایان در روانشناسی بالینی مورد توجه و عنایت قرار گیرد (کومار،2002).
تارت(1972) معتقد است که محبوبیت تدریجی مراقبه در روانشناسی منجر به شکل-گیری طریقت¬های بودایی گسترده و متنوع گردیده است. همچنین آمریکاییان در خلال دهه-های 1960 و1970 میلادی، نگریستن به درون و تجربه¬آزمایی روش¬های افزایش آگاهی و گسترش مرزهای هشیاری از طریق داروهای روانگردان، هیپنوتیزم و فراروانشناسی را آغاز نمودند. توجه روزافزون به آیین و فرهنگ شرقی معطوف گردیده و در نهایت امر، مراقبه، نیز به جرگه رویابینی، هیپنوتیزم و داروهای روان¬گردان به عنوان حالت اصلاح شده¬ی آگاهی پیوست، زیرا خصیصه¬ی آن تغییر کیفی در الگوی کلی کارکرد ذهنی بود (کارداسیوتو،2005).
مشخص گردیده است که مراقبه باعث ایجاد حالت هشیاری و آگاهی می¬شود که این حالت به صورت عینی و از طریق الکتروانسفالوگرام قابل سنجش می¬باشد. در افرادی که در حالت مراقبه هستند، ویژگی¬هایی همچون فعالیت موج آلفا به همراه کاهش در آهنگ متابولیسمی، امواج تتا مانند حالات برانگیختگی پایین در ارتباط با خواب و حتی برخی فعالیت¬های امواج دلتا که به گونه¬ای در خواب¬های سنگین و کما(بیهوشی) دیده می شود وجود دارد. با آنکه روانشناسان تجربی، مراقبه را به عنوان حالت اصلاح شده¬ی آگاهی تعریف کرده اند ولی تعلیم گران مراقبه ذن آن را همچنان یک تجربه «افزایش آگاهی» می دانند تا تجربه «اصلاح آگاهی» (اسمیت،1986).
پژوهش¬هایی که در زمینه فیزیولوژی انجام گرفته است از این نقطه نظر حمایت کرده و دو نوع از حالات مراقبه¬ای را مشخص نموده است. افرادی که در شیوه¬های تمرکزی( مانند مراقبه¬های یوگا) درگیر می¬شوند، ظاهرا از عواملی که حواس افراد را پرت می¬کنند، ناآگاهند که این مسأله با عدم مسدودشدگی آلفا (توقف فعالیت آلفا در پاسخ به یک محرک) مشخص می¬شود. افرادی که شیوه¬های ذهن¬آگاهی را به کار می¬برند دوره¬های بسیار کوتاهی از مسدودشدگی آلفا را نشان می دهند و به عواملی که حواس را پرت می کنند خو نمی¬گیرند گویا که هرگونه عامل مزاحم خارجی را برای اولین بار تجربه می¬کنند (کارداسیوتو،2005). افرادی که به مراقبه ذهن آگاهی می¬پردازند از محیط خود، آگاهی کامل داشته و هر لحظه را به آرامی و فارغ از هرگونه وابستگی یا منحرف شدن حواس تجربه می¬کنند؛ لذا بررسی و کاربرد ذهن¬آگاهی جدا از ریشه¬های تاریخی بودایی آن در روانشناسی آغاز گردید. بررسی تجربی ذهن¬آگاهی خارج از قلمرو روانشناسی تجربی تداوم یافت. در روانشناسی اجتماعی، لانگر (1989) دو حالت از بودن را معرفی نمودکه عوامل شناختی و عاطفی را دربرمی¬گیرد: ذهن¬آگاهی و ذهن¬ناآگاهی (عدم ذهن آگاهی). طبق نظر لانگر، ذهن¬آگاهی گسترش حالت انعطاف¬پذیر ذهن است و زمانی رخ می¬دهد که فرد مقوله¬های جدید می¬آفریند، نسبت به اطلاعات جدید و نو به صورت باز برخورد می¬کند و از بیش از یک چشم انداز آگاه است.
افراد ذهن¬آگاه در زمان حال بوده، نسبت به زمینه و چشم¬انداز حساسیت دارند و به شکل فعالانه تمایزات جدیدی ترسیم می¬کنند. ذهن¬آگاهی در تضاد با عدم ذهن¬آگاهی یعنی رفتاری که از روی عادات کاملا ماهرانه سر زده، اسیر قالب¬های خشک ذهنی بوده و بدون توجه به زمان یا زمینه روی می¬دهد قرار دارد. از آنجایی که این حالت (عدم ذهن آگاهی) با آگاهی کم یا عدم آگاهی صورت می¬پذیرد غالبا به درک منفردی از اطلاعات منجر شده و توسط قانون یا روال همیشگی اداره می¬شود (لانگر،2002).
در مطالعات دیگری که به دنبال پژوهش¬های لانگر انجام شد، به بررسی ذهن¬آگاهی در رابطه با سلامتی، کسب، تجارت و آموزش پرداخته شده است. پژوهش¬هایی که به بررسی پیامدهای ذهن¬آگاهی- عدم ذهن¬آگاهی بر سلامتی افراد سالمندپرداخته¬اند نشان داده است که شرایط ذهن¬آگاهی (مانند افزایش کنترل بر برنامه زندگی خود) با کاهش شرایط مضر برای سلامتی و افزایش عمر رابطه داشته است. مطالعات ذهن¬آگاهی در حیطه کسب و تجارت، پیشنهادکننده افزایش میزان خلاقیت و کاهش فرسودگی شغلی در نتیجه افزایش ذهن¬آگاهی بوده است. در پژوهش¬های مربوط به نقش ذهن¬آگاهی در محیط¬های آموزشی نیز دریافته¬اند که شرکت¬کنندگان در شرایط ذهن¬آگاهی از قابلیت مطلوب¬تری برای استفاده خلاقانه از اشیاء در هنگام نیاز به استفاده ابتکاری از موضوعات برخوردارند و سطح توجه و علاقه آنان به تکلیف و همینطور حافظه آنان بهبود یافته است. علاوه بر این نشان داده شده است که ذهن¬آگاهی با افزایش توانمندی، حافظه، خلاقیت، عاطفه مثبت، کاهش تصادفات، خطاهای انسانی و استرس رابطه دارد (لانگر و مولدووانو ،2000).

-ذهن آگاهی در روانشناسی بالینی: «موج سوم» رفتاردرمانی
در اواخر دهه 1970، ذهن¬آگاهی و به ویژه مراقبه ذهن¬آگاهی در روان¬درمانی گنجانیده شد. مثلا به همراه کتاب¬درمانی یا به عنوان یک درمان جنبی در کنار روان¬درمانی مورد استفاده قرار گرفته و یا بطور مستقل به عنوان نوعی روان¬درمانی کوتاه مدت به کار گرفته شد. با آنکه در این تلاش¬های اولیه، روش¬های ذهن¬آگاهی در روان¬درمانی مورد استفاده قرار گرفت، ولی در اوایل دهه 1990 بود که برخی از روان¬درمانی¬های ابتکاری، مفهومی از ذهن-آگاهی را به کار گرفتند که سنخیت بیشتری با ریشه¬های بودایی آن داشت. در این درمانهای جدید و ارتقاءیافته چنین تأکید می¬شودکه آگاهی از زمان حال و پذیرشگری، دو بعد مهم مراقبه ذهن¬آگاهی هستندکه به آن «موج سوم» رفتاردرمانی اطلاق می¬شود. به سختی می-توان رفتاردرمانی را به سه موج یا نسل مقوله¬بندی کرد که تشکیل دهنده مجموعه¬ای از فرضیات و روش¬های غالب باشد (برسلین، زاک و مک ماین ،2002).

– موج اول رفتاردرمانی: کاربردهای بالینی تحلیل تجربی رفتار
رفتاردرمانی که برخاسته از چارچوب مفهوم رفتارگرایی است بطور رسمی در دهه 1950 آغاز شد و پیشرفت¬های همزمان آن در ایالات متحده، آفریقای جنوبی و انگلستان محقق شد ( اسپیگلر و گوئرمونت ، 1993).
دو خصیصه بارزی که رفتاردرمانی را از مداخلات بالینی دیگر در آن زمان جدا ساخت عبارت بودند از کاربرد اصول به دست آمده از تحلیل رفتار برای پدیده بالینی و تأکید بر ارزیابی تجربی مداخلات رفتاردرمانی. به¬کارگیری اصول شرطی¬سازی عامل از سوی اسکینر (1953) و اصول شرطی¬سازی کلاسیک از سوی ولپی (1985)، برای درمان اضطراب موجب تحول رفتاردرمانی در خلال دهه 1950 گردید. در ایالات متحده، لیندزی و آیلون ، دانشجویان فارغ¬التحصیل اسکینر در دانشگاه هاروارد بطور منظم شروع به استفاده از اصول یادگیری جهت تغییر رفتارهای بیماران روانپزشکی نمودند. در اوایل دهه 1960، آیلون به همراه آزرین ، یکی دیگر از دانشجویان فارغ¬التحصیل اسکینر، نخستین اقتصاد ژتونی جامع را ابداع نمودند (اسپیگلر و گوئرمونت، 1993).
بطور همزمان در آفریقای جنوبی، ولپی (1985) چند درمان اساسی از جمله حساسیت-زدایی منظم و جرأت¬آموزی را ابداع نمود. رویکرد ولپی بر اساس جایگزینی پاسخ¬های ناسازگارانه (مانند اضطراب و گریز ) با پاسخ¬های سازگارانه¬تر (یعنی آرامسازی، رفتار جرأت-مندانه) قرار داشت. رشد رفتاردرمانی در انگلستان با حضور آیزنگ (1987)، مشابه با رویکردهایی که در ایالات متحده و آفریقای جنوبی مستقل از یکدیگر بودند به اوج خود رسید. از آنجایی که رفتاردرمانی مستقیماً بر رفتار مشکل زا تمرکز داشت بطور کلی از مفاهیم مبهم و پدیده¬های غیرقابل مشاهده احتراز می¬نمود.

-«موج دوم» رفتاردرمانی: تأکید گسترده بر شناخت
در اواخر دهه¬ی 1960، درمانگران به شکل روزافزون دریافتند که برای تحلیل جامع¬تر مشکلات انسانها و حل آنها باید به افکار و احساسات توجه نمود. با این وجود، تداعی¬گرایی و تحلیل رفتار دیگر قادر به ارائه¬ی توضیح کافی راجع به زبان و شناخت انسان نبودند. به عنوان یک تغییر پارادایم، شناخت به صورت یک هدف قابل اجرا برای مداخلات بالینی به رسمیت شناخته شد و توضیحات اولیه شناختی مربوط به تغییر رفتار مانند بندورا تبدیل به جنبش¬های درمان شناختی شد.
سه تاثیر عمده شناسایی شده بر موج دوم رفتاردرمانی عبارتند از:
1- کاربرد سازه¬های روانشناسی شناختی پایه به منظور گسترش مداخلات بالینی.
2- رشد معیارهای خودکنترلی به عنوان مداخلات بالینی.
3- ظهور درمانهای شناختی به وسیله الیس (1962) و بک (1964)،(1970) .
شناخت از نقطه نظر بالینی مورد تأکید قرار گرفت بطوری که بیماران جمعیت¬های تشخیصی متفاوتی که مورد مشاهده قرار گرفته بودند در سبکهای خاصی از پردازش شناختی درگیر بودند. از این رو درمان¬های شناختی بر روی شناسایی، اصلاح، آزمون و مورد تردید قرار دادن افکار بدکارکرد یا غیرعقلانی، طرحواره¬های ناسازگارانه و سبک¬های پردازش اطلاعات متمرکز گردید. اصول رفتاری با درمان شناختی ادغام شد و درمان شناختی ـ رفتاری ظهور یافت که هدف از آن درمان مشکلات مرتبط با شناخت، رفتار و هیجانات آشکار بود (کرایهد و کرایهد ،2003).

– «موج سوم» رفتاردرمانی: درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی
همان گونه که پیش تر نیز بیان شد «موج سوم» رفتاردرمانی در اوایل دهه 1990 و با شکل گیری درمانهای ابتکاری تأکید کننده بر آگاهی از زمان حاضر و پذیرشگری آغاز گردید. هایس(2004) به بیان خصیصه¬های این موج از مداخلات بالینی پرداخته است.
موج سوم درمان رفتاری ـ شناختی مبتنی بر رویکردهای قانون¬محور و تجربی است. به خصوص نسبت به زمینه و کارکردهای پدیده¬های روانی و نه صرفاً شکل آنها توجه دارد و علاوه بر راهبردهای هدایتگر و قابل آموزش بر راهبردهای زمینه¬ای و تجربی نیز تأکید می-کند. این درمانها به دنبال ترکیب گسترده¬ای از قلمروهای اثربخش و انعطاف¬پذیر هستند تا یک رویکرد حذف گرا برای مشکلات دقیقاً تعریف شده و همچنین تأکید بر ارتباط مسائلی که هم مراجع و هم درمانگر به دنبال بررسی آن هستند. موج سوم رفتاردرمانی به تنظیم مجدد و ترکیب دو موج پیشین درمان رفتاری و شناختی پرداخته و آنها را در قالب مسائل، موضوعات و حیطه¬های قبلی آورده است که در وهله اول توسط سایر رویکردها مورد تأکید قرار گرفته اند.
درمانهای موجود در موج سوم را می توان به دو گروه تقسیم نمود:
1- مداخلات مبتنی بر آموزش ذهن¬آگاهی ( یعنی کاهش استرس مبتنی بر ذهن¬آگاهی ، شناخت¬درمانی مبتنی بر ذهن¬آگاهی ).
2- مداخلاتی که ذهن¬آگاهی مؤلفه¬ی کلیدی در آنها محسوب می¬شود (مانند پذیرش¬درمانی و تعهد درمانی ، رفتاردرمانی مناظره¬ای و پیشگیری از عود )

-مداخلات مبتنی بر آموزش ذهن آگاهی
کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی: این برنامه قبلاً کاهش استرس و برنامه آرامسازی نامیده می¬شد، نوعی درمان گروهی است که برای بیماران مبتلا به شرایط مزمن پزشکی طرح¬ریزی شده است که در آن اساس مداخلات را آموزش فشرده مراقبه ذهن¬آگاهی تشکیل می¬دهد. شرکت کنندگان هر هفته 2 تا 5/2 ساعت به آموزش دیدن و تمرین مراقبه ذهن¬آگاهی، مهارتهای مقابله¬ای و بحث و گفتگو در مورد تکالیف می¬پردازند. مهارت¬های مراقبه ذهن¬آگاهی عبارتند از وارسی بدنی، مراقبه نشستن با توجه به حالات تنفسی و ژست¬های بدنی هاتایوگا که در همه این موارد از افراد خواسته می¬شود تا به تجارب درونی خود بدون آنکه در محتوای آنها غرق یا جذب شوند، توجه نمایند. شرکت¬کنندگان در برنامه کاهش استرس مبتنی بر روش ذهن¬آگاهی هر روز زمان مشخصی را به تمرین مراقبه ذهن¬آگاهی اختصاص داده و در نهایت به اجرای آگاهی لحظه به لحظه در خلال زندگی روزمره می-پردازند (ریبل، گریسون، براینارد و روزنزویگ ،2001). کاهش استرس ذهن¬آگاهی¬مدار، موفقیت¬هایی در زمینه درمان نشانگان جسمی و روانی افراد مبتلا به درد مزمن (کابات-زین، 1982؛ کابات زین، لیپورث و بورلی ، 1985)، اضطراب منتشر و اختلالات پانیک (کابات-زین، ماسیون ، کرستیلر و پترسون، 1992)، اختلال خوردن ( کرستیلر و هالت ، 1999)، پسوریازیس (کابات ـ زین، ویلر، لایت، اسکیلینگ، اسکارف، کرایلی، هاسمر و برنارد ،1998)، فیبرومیالگیا (کاپلان، گلدنبرگ و گالوین ـ نادیو ،1993) و سرطان ( اسپکا، کارلسون، گودی و آنگن ،2000) نشان داده است. علاوه بر این کاهش استرس مبتنی بر ذهن¬آگاهی بطور معنی¬داری به افزایش وضوح ذهنی ، سلامت روان و نیز کاهش تنش بدنی انجامیده است (کارداسیوتو، 2005).

شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی: این نوع درمان از کاهش استرس و برنامه آرامسازی اقتباس شده است که هدف از طراحی آن پیشگیری از حملات افسردگی عمده می¬باشد (سگال، ویلیامز و تیزدیل ،2002). در کاهش استرس مبتنی بر ذهن¬آگاهی، تکنیک¬های ذهن¬آگاهی با اجزایی از درمان شناختی برای تسهیل یک دیدگاه منفصل¬شده از افکار، عواطف، و حالات بدنی تلفیق شده است مانند « من افکارم نیستم». از این رو هدف کاهش استرس مبتنی بر ذهن¬آگاهی، افزایش آگاهی از تجربه لحظه به لحظه و آوردن توجه به زمان حال می باشد. کاهش استرس مبتنی بر ذهن¬آگاهی به جای تغییر محتوای افکار، درصدد تغییر آگاهی و رابطه آن با افکار برمی¬آید (تیزدیل، سگال و ویلیامز،1995).
شواهد پژوهشی از کاربرد روش کاهش استرس مبتنی بر ذهن¬آگاهی حمایت می¬کند؛ زیرا این درمان توانسته است میزان بازگشت حمله¬های افسردگی را در کسانی که سه حمله افسردگی یا بیشتر داشته¬اند کاهش دهد (تیزدیل، سگال، ویلیامز، راید گوی، سولسبی و لو ،2000).

– مداخلاتی که ذهن آگاهی مؤلفه کلیدی در آنها محسوب می شود:
پذیرش و تعهد درمانی: تحت این فرضیه ابداع شد که آسیب روانی ارتباط وسیعی با کنترل یا اجتناب از افکار و عواطف منفی فرد دارد. پذیرش و تعهددرمانی به آموزش مهارتهای لازم جهت کاهش اجتناب تجربه ای می¬پردازد و زمانی رخ می¬دهد که فرد از برقراری تماس با تجارب شخصی خاص خود اکراه دارد مانند حالات بدنی ، عواطف، افکار، خاطره¬ها و گرایشات رفتاری . گام¬هایی نیز در جهت اصلاح شکل این رویدادها و زمینه¬هایی که در آن رخ می¬دهند برداشته می¬شود (هایس، استروساهل و ویلسون ،1999). ذهن-آگاهی اشتیاق را به وسیله افزایش آگاهی با بهره گرفتن از خودمشاهده¬گری گسترش می¬دهد که این نیز به نوبه خود شفاف¬سازی افکار و عقاید را پرورش میدهد. گرچه پذیرش و تعهد درمانی بطور ویژه ذهن¬آگاهی را به عنوان یک مؤلفه درمانی یا تکنیک رشد نمی¬دهد ولی رویکرد کلی، شیوه¬ها و تمرین¬های آن با رویکردهای مبتنی بر ذهن¬آگاهی همسو و هم جهت می باشد (بائر،2003). در پژوهش¬های مختلف کارایی موفقیت¬آمیز پذیرش وتعهددرمانی برای افسردگی (زتل و هایس ،1986؛ زتل و رانیس ،1989)، استرس محل کار (بوند و بروس ،2000)، درد مزمن (گیسر ،1992)، اسکیزوفرنیا (باخ و هایس ،2002؛ گودیانو، دالریمپل و هربرت ،2002)، ترک سیگار (گیفورد ،2002) و سوءمصرف مواد (هایس، ویلسون، گیفورد، بیست، باتن و پی یاسکی ،2002) نشان داده شده است. همچنین در زمینه اختلالات اضطرابی، تحقیقات بلاک (2002) و بلاک و ولفرت (2000)، سودمندی موفقیت آمیز پذیرش و تعهد درمانی را تأیید نموده است.

رفتاردرمانی مناظره ای: که در آن عناصری از رویکردهای شناختی ـ رفتاری سنتی با فلسفه ذن به منظور درمان اختلال شخصیت مرزی ترکیب شده¬اند. رفتاردرمانی مناظره¬ای، رفتار بدکارکرد را نتیجه عملکرد بد سیستم تنظیم هیجانی می¬داند که با احساسات منفی و عدم توانایی برای تغییر این احساسات مربوط است. در رفتاردرمانی مناظره¬ای تغییر رفتار در زمینه پذیرش خود صورت می¬گیرد و از ذهن¬آگاهی به عنوان راهبرد اصلی جهت افزایش پذیرش استفاده می¬شود. ذهن¬آگاهی که بر عدم داوری و عدم ارزیابی تأکید دارد مثل راهبرد مواجهه¬ای عمل کرده و موجب کاهش اجتناب خودکار از هیجان و پاسخ¬های ترس می¬شود (لینهان ،1993).
ذهن¬آگاهی در رفتاردرمانی مناظره¬ای در مقایسه با سایر روان¬درمانی¬های ذهن¬آگاهی¬محور از سازمان¬دهی متفاوتی برخوردار است. به این صورت که در رفتاردرمانی مناظره¬ای به آموزش مهارتهای چیستی ذهن¬آگاهی (یعنی مشاهده، توصیف، مشارکت) و مهارتهای مربوط به چگونگی آن (یعنی غیرقضاوتی بودن، ذهن¬آگاهی فردی و اثربخشی آن ) پرداخته می¬شود. تمرینات ذهن¬آگاهی شامل خیال¬پردازی برای مشاهده افکار، احساسات و حالات بدنی، مشاهده تنفس یا شمارش یا هماهنگ گام برداشتن، آگاهی ذهن¬آگاهانه در خلال فعالیت¬های روزمره می¬باشد (بائر،2003).
در زنان دارای اختلال شخصیت مرزی که رفتاردرمانی مناظره¬ای دریافت نمودند کاهش رفتارهای فراخودکشی ، خشم و از هم گسیختگی و کاهش زمان بستری شدن مشاهده شد؛ ضمن آنکه دوام درمانهای انجام شده در آنها بالا بود (لینهان، آرمسترانگ، سوارز، آلمان و هیرد ،1991).
تحقیقات نشان می¬دهند مهارتهای رفتاردرمانی مناظره¬ای که دربرگیرنده ذهن¬آگاهی هستند در زمینه پرخوری عصبی (تلچ، آگراس و لینهان،2002) و سوءمصرف مواد (لینهان و همکاران ،1999) نیز موفق نشان داده است.

پیشگیری از بازگشت: نیز یک بسته آموزشی درمانی است که برای ممانعت از بازگشت سوءمصرف کنندگان مواد توسط مارلات و گوردون (1985) طراحی شده است. از ذهن-آگاهی به عنوان تکنیکی جهت مقابله با امیال نیز استفاده می¬شود. مثلاً از استعاره «موج سواری بر امیال »، برای تشویق مراجع جهت پشت سر گذاشتن امواج و این که به میل اجازه بدهند بدون آنکه تسلیمش شوند بگذرد، استفاده می¬شود. علاوه بر این، پیشگیری از عود، از ذهن¬آگاهی جهت آموزش این مطلب استفاده می¬کند که امیال را نمی¬توان رد کرد بلکه می¬کوشد تا مشاهده و پذیرش امیال را در مراجعان پرورش دهد (بائر،2003).
رشد و تکامل درمانهای ذهن¬آگاهی¬محور، نقطه عطف ترکیب مطالعه ذهن¬آگاهی در حیطه-های بالینی و پژوهشی می¬باشد؛ زیرا با توجه به تأکید رفتاردرمانی بر تجربی¬نگری، امکان مطالعه¬ی ذهن¬آگاهی در روانشناسی کاربردی و روانشناسی تجربی فراهم شده است. در خلال چند سال گذشته علاقه افراد نسبت به ذهن¬آگاهی در روانشناسی بالینی علمی رو به افزایش است. مثلا در لیست پذیرش و تعهد¬درمانی که توسط هایس در دانشگاه نوادا رنو ، در سال 2002 پایه¬گذاری شده است نزدیک به 800 عضو ثبت نام کرده¬اند. در لیست خدمات «ذهن آگاهی» که در سال 2002 توسط فرسکو در دانشگاه ایالتی کنت پایه¬گذاری شده است بیش از 220 نفر عضو ثبت نام نموده¬اند. همچنین افزایش علاقه به ذهن¬آگاهی با تشکیل گروه ذهن¬آگاهی و گروه علاقه خاص به پذیرش در انجمن ارتقاء رفتاردرمانی در سال 2002 جلوه¬گر شد. از همان ابتدای شکل¬گیری گروه علاقه خاص به پذیرش، بیش از 150 نفر برای پیوستن به آن ابراز تمایل کردند (کارداسیوتو،2005).

– تعاریف ذهن آگاهی
با آنکه علاقه نسبت به سازه ذهن¬آگاهی در طول ده سال گذشته رو به فزونی نهاده است، اما پژوهش راجع به این زمینه، به دلیل نبود یک تعریف عملیاتی روشن از ذهن¬آگاهی با مانع روبرو شده است. این سازه برحسب حیطه¬های روانشناسی که در آنها به کار رفته بطور متفاوت تعریف گردیده است. در ادامه، تعاریف در دو دسته تعاریف بالینی ذهن¬آگاهی و تعاریف غیربالینی آورده شده است. منظور از تعاریف غیربالینی آن دسته از تعاریف هستند که در ادبیات روانشناسی اجتماعی و نوشته¬های مربوط به فلسفه و روش ذهن¬آگاهی یافت می¬شوند.
تعاریف بالینی و تعاریف اجتماعی ـ روانشناختی مشابهت¬هایی با یکدیگر دارند. در هر دو نوع تعریف، بر آگاهی انعطاف¬پذیر از زمان حال تأکید شده است. علاوه بر این، تعریف روانشناختی ـ اجتماعی بیان می¬دارد که ذهن¬آگاهی، گوش¬به¬زنگی یا توجه کردن به یک موضوع یا محرک منفرد و واحد نمی¬باشد (لانگر،2002) که این مطلب در تعاریف بالینی نیز منعکس شده است. اما بین دو تعریف بالینی و غیربالینی از برخی جهات تفاوتهایی وجود دارد. پیش¬زمینه¬های نامرتبط تاریخی و فرهنگی در طول شکل¬گیری این سازه، منجر به بروز تفاوتهایی در تعریف و کاربرد ذهن¬آگاهی شده است.
رویکرد روانشناختی ـ اجتماعی ذهن¬آگاهی بر فرایندهای شناختی که در محیط خارج رخ می¬دهند تمرکز حاصل نموده، در حالیکه در رویکرد بالینی ذهن¬آگاهی، هم بر محرکهای درون فردی و هم محرکهای بیرونی تأکید می¬شود. کاربردهای رویکرد روانشناختی ـ اجتماعی جهت افزایش یادگیری و خلاقیت آموزش داده می¬شوند، در حالیکه مفهوم¬سازی ذهن¬آگاهی بالینی بطور کلی به منظور کمک به افراد جهت فایق آمدن بر تجارب ناخوشایند و دردناک استفاده می¬شود. در نهایت اینکه در رویکرد روانشناختی ـ اجتماعی، مؤلفه¬ی عدم قضاوت که در رویکرد بالینی بر آن تأکید شده لحاظ نگردیده است. به علت تفاوت در زمینه-ای که این دو رویکرد در آن توسعه یافته¬اند و کاربرد متفاوت آنها و از آنجایی که مؤلفه های کلیدی ذهن¬آگاهی روانشناختی ـ اجتماعی و ذهن آگاهی بالینی یکسان نمی¬باشد، در مطالعه¬ی حاضر صرفاً بر مفاهیم بالینی ذهن¬آگاهی تمرکز شده است (کاداسیوتو،2005).
برخی تعاریف بالینی ذهن آگاهی در زیر آمده است:
بورستین (1983)، ذهن¬آگاهی را روشی متمرکز بر افکار یا تمایلات به همان صورتی که در هشیاری اتفاق می¬افتد، می¬داند.

اپستین (1995)، توجه ذهن¬آگاه را به این شکل تعریف می¬کند: توجه کردن دقیق و لحظه به لحظه به آنچه که فرد هم¬اکنون در حال تجربه آن است و تفکیک واکنش¬های خود از رخدادهای حسی خام.
روبینز (2002)، ذهن¬آگاهی را نوعی آگاهی غیرقضاوتی از تجربه شخص می¬داندکه این آگاهی، لحظه به لحظه آشکار می¬شود.
کابات ـ زین(1990) ذهن¬آگاهی را به عنوان آگاهی غیرقضاوتی لحظه به لحظه تعریف می¬کند. او در سال 1994، توجه کردن به اهداف در حال حاضر به شیوه خاص و بصورت غیرقضاوتی را ذهن¬آگاهی می¬داند و در سال 2003 تعریف خود را کامل¬تر نموده و ذهن-آگاهی را نوعی از آگاهی می¬داند که از طریق توجه به اهداف در زمان حاضر و بدون قضاوت راجع به تجربیات آشکار لحظه به لحظه پدیدار می¬گردد.
هایس و ویلسون (2003)، ذهن¬آگاهی را روشی می¬دانند که برای تشویق عمدی جهت برخورد غیرقضاوتی و غیرارزشیابانه با حوادثی که در حال حاضر (اینجا و اکنون) رخ می¬دهند، طراحی شده است.
بائر(2003)، ذهن¬آگاهی را مشاهده¬ی غیرقضاوتی جریان روان محرکهای درونی و بیرونی همانگونه که رخ می¬دهند، می¬داند.

– مفهوم سازی ذهن آگاهی در روانشناسی بالینی
تعاریف بالینی ذهن¬آگاهی در اکثر موارد شبیه تعریف بودایی آن می¬باشند؛ زیرا این تعاریف در همسویی کلی با مفهوم¬سازی بودایی به عمل آمده اند (بیشاپ ،2002).
گولمن (1987)، بیان داشته است که در ساتیپاتهانا یا ذهن¬آگاهی، ذهن پذیرا بوده و هر آنچه را مشاهده می¬کند ثبت می¬نماید. ترا (1972) معتقد است که ذهن¬آگاهی در آیین بودایی تحت عنوان «توجه محض » یا ثبت غیراستدلالی رویدادها بدون واکنش یا ارزیابی ذهنی تعریف شده است که بر فرآیند توجه مداوم تمرکز دارد تا محتوایی که بدان توجه شود (کارداسیوتو،2005).
در بین تعاریف غربی به عمل آمده از ذهن¬آگاهی، تعریف کابات ـ زین (1994-1990) یا مشابه این دو تعریف بیشتر از سایر تعاریف ذکر شده است. کابات ـ زین(1990) مفهوم¬سازی از ذهن¬آگاهی را با تعریف «کیفیت ذهن¬آگاهی» ارتقاء بخشید که این کیفیت¬ها بدین نکته اشاره دارند که چگونه یک فرد از اطلاعات خود در طول ذهن¬آگاهی مراقبت می¬کند.
شاپیرو، شوارتز و بونر (1998)، با افزودن پنج کیفیت به هفت کیفیت مطرح شده از سوی کابات ـ زین، مجموع آنها را به دوازده کیفیت رسانیدند. این کیفیت¬ها عبارتند از: غیرقضاوتی، پذیرش، صبر، اعتماد، بازبودن، رهاسازی، آرامی و ملایمت، سخاوت، همدلی، سپاسگزاری و مهربانی عاشقانه.
بررسی تعاریف بالینی ذهن¬آگاهی روشن می¬سازد که در اکثر تعاریف به عمل آمده، «آگاهی از لحظه حاضر » به عنوان یک مؤلفه گنجانیده شده است. آگاهی به عنوان ناظر دائمی بر رویدادهای درونی است و ابزاری است که انسانها از طریق آن مشاهده می¬کنند (دیکمن ،1996). این مؤلفه دربردارنده آگاهی هشیارانه نسبت به محیط درونی یا بیرونی است که بر تجربه لحظه حاضر تأکید دارد تا رویدادهای گذشته یا آینده (روئمر و ارسیلو ،2003).
توجه، حالت دیگری از هشیاری است که با آگاهی مرتبط است و تحت عنوان حساسیت افزایش یافته نسبت به دامنه محدودی از تجربه تعریف می¬شود (کاسلین و روزنبرگ ،2001). توجه با تجربیات لحظه به لحظه دارای کیفیت بالا مرتبط است مثلاً توجه افزایش¬یافته نسبت به تجربه حسی خوردن شکلات با میزان بالاتر لذت مرتبط می¬باشد (لبل و دوبی ،2001). با این حال توجه افزایش¬یافته یک جنبه¬ی مبهم نیز دارد. سطوح بالای توجه به لحظه حاضر با سطوح بالای اختلال خلقی و استرس مرتبط بوده است (براون و ریان ،2003). علاوه بر این در اسناد و مدارک پژوهشی رابطه مثبتی بین توجه افزایش-یافته به خود و حالات خلقی منفی و حتی اختلالات بالینی گزارش شده است. مثلاً توجه معطوف به خود را می¬توان با سطوح بالای افسردگی (اینگرام، لومری، کروئت و سیبر ،1987) اضطراب امتحان (کارور، پترسون، فالانس بی و شی یر ،1983؛ اسلاپیون و کارور ،1981)، اضطراب اجتماعی (هوپ و هیمبرگ ،1988) و مصرف الکل (هال ،1981؛ هال، لوینسون، یانگ و شر ،1983) مرتبط دانست.
گرچه ذهن¬آگاهی تحت عنوان «تنظیم توجه» توصیف شده است (آستین ،1997)، ولی اصطلاح آگاهی در مورد ذهن¬آگاهی دقیق¬تر است. توجه، حساسیت افزایش¬یافته نسبت به تجربه محدود می¬باشد؛ بدین معنا که تجربه فراتر از آن یا مورد غفلت واقع شده یا طرد می¬شود.
آگاهی با ذهن¬آگاهی همسویی بیشتری دارد، زیرا دربردارنده نظارت دائمی بر کلیه تجارب می¬باشد. علاوه بر آگاهی از لحظه حاضر، چگونگی آگاهی فرد نیز ممکن است پیامدهایی برای سلامتی داشته باشد. دومین مؤلفه ذهن¬آگاهی روشی است که آگاهی از تجربه کنونی را هدایت می¬کند: غیرقضاوتی، با نگرش پذیرش یا شفقت نسبت به تجربه خود. هایس (1994)، پذیرش را تحت عنوان «تجربه کامل رویدادها بدون هرگونه مقاومت همانگونه که هستند» تعریف می¬کند، که در ضمن آن فرد نسبت به واقعیت زمان حال بدون آنکه در حالت باور یا عدم باور باشد گشوده است (روئمر و اسیلو،2003).
در طول حالت پذیرش، فرد از قضاوت، تعبیر و تفسیر کردن و یا بسط ذهنی رویدادهای درونی، خودداری کرده و درصدد تغییر، اجتناب یا فرار از تجارب درونی برنمی-آید(بیشاپ،2002).
دهاماکاکاسوتا (به نقل از هایس،2002) معتقد است که پذیرش به عنوان مؤلفه¬ای از ذهن¬آگاهی در راستای آیین بودایی قرار دارد؛ زیرا بودا پایان¬دهی به رنج را تحت عنوان «تسلیم¬شدگی، کناره¬جویی و عدم وابستگی» تعریف می¬کند.
ظاهراً پذیرش بیش از همه در مورد تجارب منفی با پدیده¬های درونی کاربرد دارد (یعنی افکار، احساسات، خاطره¬ها و حالات جسمی). در همین رابطه پژوهش¬ها کاهش در استرس و افزایش در میل به نوآوری را با میانجیگری پذیرش نشان می¬دهند (بوند و بروس،2000). همچنین کاهش در افسردگی تنها به دلیل پذیرش زیاد حاصل می¬شود و به دنبال آن نتایج بهتر درمان ترک سیگار با میانجی¬گری اجتناب روانشناختی حاصل می¬شود(گیفورد و همکاران،2004). بنابراین هرچند فقدان پذیرش و تجارب خصوصی منفی با یکدیگر همبستگی دارند ولی دو سازه جدای از یکدیگر می¬باشند (بائر،2003).
اگرچه در بسیاری از تعاریف به عمل آمده از ذهن¬آگاهی، عناصر آگاهی و پذیرش غیرقضاوتی، منعکس گردیده است، تمایز بین این دو در سطح کلی مورد تأکید قرار گرفته است. غالباً چنین فرض می¬شود که آگاهی مبتنی بر زمان حال، لزوماً موجب ایجاد پذیرش زیاد شده و بالعکس افزایش پذیرش غیرقضاوتی به افزایش آگاهی می¬انجامد. با این وجود، تغییرات در یکی از این دو، تا چه میزان باعث بروز تغییر در دیگری می¬شود موضوعی قابل بحث می¬باشد. ضمن اینکه نباید تصور نمود که این دو مؤلفه از پیوند ذاتی با هم برخوردار هستند. مثلاً لزومی ندارد که سطوح بالای آگاهی با سطوح بالای پذیرش همراه باشد. پژوهش¬ها حاکی از آنند که حمله وحشت¬زدگی با آگاهی افزایش¬یافته از سرنخ¬های جسمی درونی رابطه دارد ولیکن این آگاهی به صورت غیرقضاوتی پذیرفته نمی¬شود؛ بلکه بالعکس فرد می¬تواند یک دیدگاه بسیار پذیرشگرانه را در پیش بگیرد بی¬آنکه لزوماً از تجربه مستمر، آگاهی بالا داشته باشد (بائر،2003).
تحقیقات نشان داده است که ذهن¬آگاهی با کاهش نشانگان و افزایش سلامت روانی افراد دریافت ¬کننده درمان با آموزش ذهن¬آگاهی رابطه دارد. ذهن¬آگاهی به معنای مواجهه با گیرنده درونی در نظر گرفته شده است. آگاهی پایدار و غیرقضاوتی نسبت به رویدادهای ناخوشایند خصوصی در زمان حال (مانند افکار، عواطف منفی و حالات فیزیکی) می تواند به حساسیت¬زدایی بینجامد (بائر،2003؛ برسلین و همکاران،2002). آنگاه مشاهده طولانی مدت رویدادهای ناخوشایند خصوصی در طول زمان می¬توانند باعث کاهش اجتناب عاطفی از محرک درونی شود که قبلاً تحمل نمی¬شده است (کارداسیوتو، 2005).
سازوکار پیشنهاد شده دیگر برای عملکرد ذهن¬آگاهی در راستای رابطه آن با محرک درونی قرار دارد. پژوهش¬ها نشان می¬دهند که افراد بطور خودکار به ارزیابی غالب محرکات خارجی، بلافاصله بعد از وقوعشان (یعنی 250 صدم ثانیه یا کمتر) بدون آگاهی یا قصد می¬پردازند. بدین ترتیب افکار و احساسات به عنوان موضوعاتی خودکار یا غیرارادی قلمداد می¬شوندکه توسط فرآیندهای خارج از آگاهی کنترل می¬شود. به همین دلیل ممکن است که ذهن¬آگاهی با تغییردهی رابطه یا دیدگاه فرد نسبت به فرایندهای درونی به افزایش سلامت روانی بیانجامد. ذهن آگاهی می¬تواند موجب آموزش یک پاسخ شرطی (یعنی آگاهی بدون داوری در زمان حال) نسبت به سرنخ¬های تجارب منفی درونی گردد و باعث خاموشی پاسخ شرطی-شده¬ی اجتناب شود. صرف نظر از سازوکارهای عملی، ذهن¬آگاهی دارای نتایج و پیامدهای مثبت فراوانی است که بسیاری از آنها در اسناد و مدارک علمی موجود می¬باشد. مثلاً اینکه در افراد دریافت¬کننده روش درمانی مبتنی بر ذهن¬آگاهی، کاهش علائم اختلالی و بیمارگونه مشاهده شده است. با توجه به تحقیقات انجام شده به نظر می¬رسد ذهن¬آگاهی موجب قطع چرخه تجارب منفی درونی همچون اضطراب مورد انتظار یک واقعه اتفاق¬نیفتاده در آینده یا نشخوارگری یک رویداد در گذشته می¬شود (کارداسیوتو،2005).
تارت(1994)، بیان می¬دارد، باورها به عنوان عادات فکری، احساسات و ادراک، شیوه¬ی مشاهده¬ی محیط خارجی را تعیین می¬کنند. ذهن¬آگاهی، مشاهده¬ی باورها را بدون پذیرش آنها به عنوان حقیقت ممکن می¬سازد. در نتیجه دامنه¬ی زیادی از پاسخ¬ها در دسترس قرار می¬گیرد و روش¬های عادت¬شده پاسخدهی با روش¬های آگاهانه پاسخدهی که غیرخودکار انتخاب می¬شوند، جابجا می¬گردند (هایس،2003؛ برسلین و همکاران،2002). مثلاً ذهن-آگاهی می¬تواند به قطع واکنش¬های جنگ ـ گریز در موقعیت¬های اضطراب¬آور منجر شود و امکان پاسخدهی مؤثر را بجای فرار یا وحشتزدگی فراهم سازد (میلر، فلچر و کابات ـ زین،1995) که این امر توانایی درگیر شدن در یک مجموعه¬ی متنوع از پاسخ¬های مقابله¬ای را فراهم می¬سازد و توجه لازم برای انجام وظایف را ایجاد می¬کند یا باعث افزایش احساس خودکارآمدی و کنترل ادراکی می¬شود (بائر،2003؛ برسلین و همکاران،2002).
هرچند هدف اصلی ذهن¬آگاهی، آرامسازی نیست اما مشاهده¬ی غیرقضاوتی رویدادهای منفی درونی یا برانگیختگی فیزیولوژیکی باعث بروز این حالت خواهد شد. همچنین بورکووک (2002)، ابراز می¬دارد که ذهن¬آگاهی با تمرکز بر فرآیند ذاتی یک فعالیت و لذتی که پسایند تجربه¬ی آن فعالیت است باعث کاهش خلق منفی ناشی از شکست ذاتی در رسیدن به فرایندهای مورد انتظار می¬شود.
دیویسون، کابات ـ زین، شوماخر، روزنکرانز، مولر و سانترولی (2003)، گزارش کردند که مراقبه¬ی ذهن¬آگاهی باعث فعال شدن ناحیه¬ای از مغز می¬شود که با عواطف مثبت و اثرات سودمند کارکرد ایمن¬سازی مرتبط است. بعلاوه کارلسون، اسپکا، پاتل و گودی (2003)، مبتلا به سرطان سینه و پروستات، بعد از دریافت برنامه¬ی کاهش استرس ذهن¬آگاهی¬مدار دست یافتند. به هر ترتیب آگاهی عاری از داوری در زمان حال، دارای نوعی ارزش سازگارانه تحولی است.

-رابطه ذهن آگاهی با مراقبه
اصطلاح «ذهن¬آگاهی» و «مراقبه¬ی ذهن¬آگاهی» غالباً به جای یکدیگر به کار می¬روند که بخشی از ابهامات به عدم وجود تعریف عملیاتی از ذهن¬آگاهی برمی¬گردد¬، زیرا برخی آن را به عنوان یک شیوه یا تکنیک و برخی به عنوان یک فرایند تعریف می¬کنند. مراقبه¬ی ذهن¬آگاهی اشاره به ساتیپاتاناویپاسانا ، مراقبه آگاهی مراقبه بینشی دارد که از ریشه¬های مشابهی در ذهن¬آگاهی مربوط به بودیسم ماهایانا برخوردارند. با این وجود، ذهن¬آگاهی متمایز از مراقبه ذهن¬آگاهی می¬باشد؛ زیرا مراقبه¬ی ذهن¬آگاهی، شیوه¬ای است که بر مشاهده¬ی مستقل لحظه حاضر در زمینه موضوعاتی که دائماً تغییر می¬کنند تأکید دارد. مراقبه¬ی ذهن-آگاهی شامل ایجاد خود¬مشاهده¬گری می¬شود که زمان خاصی را به تمرین منظم ذهن-آگاهی اختصاص می¬دهد (رابینز ،2002). در طول مراقبه¬ی ذهن¬آگاهی، فرد به تنفس و حالات بدنی خود توجه نموده و نسبت به کلیه¬ی رویدادها، نگرش پذیرشی اتخاذ می¬کند (برسلین، زاک و مک¬ماین،2002).
بنابراین مراقبه¬ی ذهن¬آگاهی، شیوه یا تکنیکی است که می¬تواند باعث افزایش حالت روانشناختی موسوم به «ذهن¬آگاهی» شود. ذهن¬آگاهی نیز به دلیل دیدگاه خاصی که نسبت به ماهیت توجه و انحراف حواس دارد با رویکردهای مراقبه¬ای تمرکزمحور (مانند مراقبه فراتجربی، مراقبه آرامسازی، راج یوگی ، مراقبه ساماتا ) هم جهت است، با آنکه رویکردهای تمرکزمحور در بودیسم تراوادا ریشه دارند (کارداسیوتو،2005).
افرادی که در مراقبه¬ی تمرکزمحور درگیر می¬شوند، توجه خود را به یک محرک واحد متمرکز می¬دارند و چنانچه انحرافی در توجه¬شان رخ دهد دوباره آن را بر محرک مربوطه متمرکز می¬سازند. این رویکردها، تمرین¬های «اجباری» نامیده شده¬اند. برعکس در تمرین ذهن¬آگاهی، فرد به دامنه ای از محرکات بیرونی یا درونی توجه نموده و از آنها آگاهی حاصل می¬نماید (بائر،2003) و نسبت به انحراف حواسی که پیش می¬آید نگرش پذیرشگرانه اتخاذ می¬کند (برسلین و همکاران،2002).
شواهدی دال بر متفاوت بودن فرایندهای تمرکزمحور و ذهن¬آگاهی¬محور موجود می¬باشد؛ مثلاً کسانی که به تمرین ذهن¬آگاهی می¬پردازند به لحاظ توانایی توجه کردن در زمان حضور محرک غیرشرطی بهتر عمل می¬کنند. بنابراین در حالیکه مراقبه تمرکزمحور بر کنترل کانون توجه تأکید دارد، رویکرد ذهن¬آگاهی درصدد ارتقاء دامنه آگاهی می باشد.

– سازه های مرتبط با ذهن آگاهی
همانگونه که ذکر شد، اصطلاحات «ذهن¬آگاهی» و «مراقبه¬ی ذهن¬آگاهی» غالباً به جای یکدیگر به کار برده می¬شوند. علاوه براین، برخی سازه ها با ذهن آگاهی مرتبط می¬باشد. این سازه¬ها به دو مقوله عمده تقسیم می¬شوند: «شیوه¬های پردازشگری ذهنی » و« هشیاری رفلکسی(بازتابی) » (یعنی نوع و میزان دانش در مورد خود) (بیومیستر ،1999).

– شیوه های پردازشگری ذهنی
ذهن¬آگاهی از سایر اشکال پردازشگری ذهنی به ویژه آگاهی، توجه، شناخت و فرایندهای فراشناختی متمایز شده است. آگاهی، به عنوان یکی از مؤلفه های هشیاری تحت عنوان نظارت مستمر بر رویدادهای درونی و محیط بیرونی تعریف شده است(براون و ریان،2003).
توجه به عنوان مؤلفه¬ی دیگر هشیاری، فرایند ایجاد حساسیت افزایش¬یافته نسبت به دامنه¬ی محدود تجربه اطلاق می¬شود. شناخت، نوعی از فرایندهای ذهنی، تجارب یا حالات روانی است که فرد می¬تواند از آنها آگاهی حاصل نماید (تونیتو ،2002).
در ارتباط با ذهن¬آگاهی، آیین بودا بین شناخت ادراکی و شناخت مفهومی تفاوت قائل شده است. منظور از شناخت ادراکی میزان حضور آگاهی نسبت به اتفاقات درون و بیرون بدن است و شناخت مفهومی عبارت از تجارب درونی است که با شناخت ادراکی روی داده و می¬تواند به شکل توصیفی (مانند آن یک صداست)، تحلیلی (مانند آن یک صدای بلند است) یا قضاوتی (مانند آن یک صدای آزاردهنده است) باشد. شناخت مفهومی از بیشترین رابطه با فرایندهای فراشناختی برخوردار می¬باشد. با آنکه آگاهی، توجه و شناخت به روشی تعریف شده¬اند ولی تمایز بین فرایندهای فراشناختی به این روشنی تعریف نشده است.
فراشناخت به طرق مختلفی تعریف شده است؛ از جمله «باورها و نگرش¬های مرتبط با شناخت» ، شناخت در مورد شناخت؛ فرایندی فعال و عمیق که معطوف به فعالیت شناختی است و فعالیت شناختی که در آن سایر فعالیت¬های شناختی، هدف تعمق قرار می¬گیرند (یعنی تفکر در مورد تفکر). بین دانش و بینش فراشناخت تفاوت وجود دارد. دانش فراشناخت به معنای دانش واقعی است که در آن محتوای افکار، همیشه منعکس کننده واقعیات دنیای خارج نیست؛ درصورتی که بینش فراشناخت عبارت از تجربه واقعی افکار ( به عنوان پدیده¬های ذهنی) در لحظه وقوع می¬باشد (تیزدیل،1999؛ تیزدیل و همکاران،2002).
آگاهی فراشناختی به عنوان نوعی از بینش فراشناختی به تجربه¬ی افکار به عنوان وقایع ذهنی، جنبه¬هایی از خود یا انعکاسات مستقیمی از واقعیت می¬پردازد. علاوه بر این باور فراشناختی تاحد زیادی به باور فرد مربوط است. آنچه تعریف عملیاتی این شیوه¬های مختلف پردازشگری ذهنی را مشکلتر می¬سازد، آن است که این اصطلاحات غالباً مترادف با هم به کار می¬روند. مثلاً تیزدیل و همکارانش(2002)، می¬نویسند: بینش فراشناختی(آگاهی) را تحت عنوان تجربه کردن افکار در لحظه وقوعشان درنظر می¬گیرند. استفاده کردن از هر دو اصطلاح دانش و بینش فراشناختی، تفاوت بین این دو را کمرنگ نموده است. علاوه بر این از تعریف یک شیوه پردازشگری برای تعریف اشکال دیگر نیز استفاده می¬شود؛ مثلاً در حالیکه آگاهی قبل از این به عنوان نظارت دائم محیط¬های درونی و بیرونی تعریف شده، این اصطلاح در ادبیات علمی ذهن¬آگاهی به عنوان توانایی ذهنی انسان برای تمیزدهی شناخت (مثلاً افکار و احساسات) از تشخیص ( مثلاً دانستن اینکه فرد در حال احساس کردن یا تفکر کردن) تعریف شده است (تونیتو،2002). تعریف اخیر از تشابه بسیار زیادی با تعریف دانش فراشناختی و بینش فراشناختی برخوردار است. تعاریف برخی از این اصطلاحات نیز در یک زمینه خاص می¬باشد. تعریف اخیر از تشابه بسیار زیادی با تعریف دانش فراشناختی و بینش فراشناختی برخوردار است. تعاریف برخی از این اصطلاحات نیز در یک زمینه خاص می¬باشد مثلاً از فراشناخت در رابطه با آسیب¬شناسی روانی تحت عنوان «آگاهی از شناخت در افسردگی» یاد شده است. به نظر می¬رسد که پردازشگری فراشناختی با ذهن¬آگاهی رابطه داشته باشد. به این دلیل که بیشاپ(2002)، ذهن¬آگاهی را تحت عنوان یک نوع توانایی فراشناختی که در آن فرد از توان مشاهده فرایندهای ذهنی خود برخوردار می¬گردد، تعریف می¬کند. بنابراین ذهن¬آگاهی تلفیقی از توجه در زمان حال و پذیرش تجارب درونی است تا صرفاً توانایی مشاهده فرایندهای ذهنی.

– اشکال هشیاری رفلکسی
سیندر (1974)،در رابطه با خودنظارتی یا مشاهده خود و خودکنترلی هدایت¬شونده به انجام مطالعاتی مبادرت نمود و به تشریح اهداف بالقوه خودنظارتی پرداخت. او این اهداف را به این شرح خلاصه نمود:
– رابطه دقیق با حالات عاطفی خود
– ابراز یک حالت عاطفی که ممکن است با حالت عاطفی تجربه شده مطابق نباشد
– پوشانیدن یک حالت عاطفی نامناسب و عدم پاسخگویی به یک حالت عاطفی نامناسب
از فرایندهای خودنظارتی در مداخلات شناختی ـ رفتاری نیز استفاده می¬شود؛ مثلاً «ثبت تغذیه روزانه در درمان پرخوری عصبی» (آگراس و اپل ،1997)، ثبت نگرانی¬ها در درمان اضطراب منتشر (کراسکه، بارلو و الیری ،1992) و تغییر در فراوانی یک رفتار هدف که نتیجه فرایند خودنظارتی است (کارداسیوتو،2005).
نظریه خودآگاهی با پل زدن به سازه خودنظارتی سیندر(1974) تمایزی را بین دو مفهوم قائل شده است:
الف- توجه معطوف به خود، ب- توجه معطوف به محیط (فینگشتاین ،1997).
سه سازه از نظریه خود ـ آگاهی مشتق شده است:
1) خود ـ آگاهی
2) خود ـ هشیاری
3) توجه معطوف به خود
سازه خود ـ آگاهی به عنوان حالتی روانشناختی تعریف شده است که در آن توجه معطوف به خود، در نتیجه متغیرهای موقعیتی گذرا، مزمن یا هردو روی می¬دهد. بین خودآگاهی فردی، یعنی آگاهی از خود از دیدگاه فردی و خودآگاهی عمومی یعنی آگاهی از خود از دیدگاه و چشم انداز خیالی دیگران نیز تفاوت وجود دارد. برخلاف خودآگاهی که یک حالت روانی است، خودهشیاری به عنوان گرایش دائم افراد برای جهت¬دهی توجه به سمت درون یا بیرون تعریف شده است (فجفار و هویل ،2000).
فینگشتاین(1997)، خاطر نشان می¬کند که خودهشیاری افزایش یافته با آگاهی افزایش یافته از افکار و احساسات، تجربه حالات بدنی و واکنش عاطفی نسبت به رویدادهای شخصی رابطه دارد، با این وجود یکی از انتقاداتی که به این محقق می¬شود آن است که خودهشیاری فردی از دو عامل تشکیل شده است: خودتعمقی و آگاهی از حالات درونی. مطالعات نشان داده¬اند که خودتعمقی از همبستگی مثبتی با مقیاس عواطف منفی و روان نژندی برخوردار است درحالیکه آگاهی از حالات درونی از چنین رابطه ای برخوردار نبوده یا اصلاً رابطه¬ای ندارد (تراپنل و کمپل ،1999).
سومین سازه¬ی مشتق شده از خودآگاهی، توجه معطوف به خود است که اینگرام، لومری، کروئت و سیبر (1987) آن را به عنوان آگاهی حاصل از اطلاعات تولید شده¬ی درونی تعریف می¬کند. سازه¬ای که به توجه معطوف به خود، مربوط است، جذب می¬باشد. تلگن و اتکینسون (1974)، در بررسی روابط تلقین پذیری هیپنوتیزمی، جذب را تحت عنوان تعهد دسترسی کامل به منابع ادراکی، حرکتی، تخیلی و فکری موجود نسبت به یک الگوی یکپارچه موضوع توجه تعریف کرده¬اند. آنها بیان کرده¬اند که توجه کامل با مفهوم پررنگی از واقعیت نسبت به یک موضوع کانون، کاهش انحراف حواس توسط محرکهای بیرونی و یک حس اصلاح¬شده واقعی و مفهوم خود رابطه دارد. خودجذبی شامل توجه افراطی، مداوم و خشک نسبت به اطلاعات درونی می¬باشد (کارداسیوتو،2005).
خودمشاهده¬گری به عنوان «تعمق هشیارانه» و تعبیر و تفسیر جریان منطقی حواس و عواطف و افکار تعریف شده است. خودمشاهده¬گری باعث کاهش شدت افکار وسواسی و الگوهای پاسخ خودکار و کمک به تفکر بازتر و وسیعتر می¬شود(هورویتز ،2002).
خودتنظیمی، سازه¬ی دیگری است که با نحوه پردازش اطلاعات درباره خود رابطه دارد و از طریق این سازه است که سیستم برای دستیابی به اهداف خاص، خود را تنظیم می¬کند. خودتنظیمی یک مفهوم مهندسی است که برای ارگانیسم¬های زنده به کار گرفته شده است و از پاسخ خودکار تا خودتنظیمی آگاهانه پیش رفته است. بر اساس حلقه¬های بازخورد که به دو نوع مثبت و منفی تقسیم می¬شوند و همچنین در خلال خودتنظیمی توجه آگاهانه ، آوردن چیزی به آگاهی هشیارانه باعث تقویت بازخورد و آن به نوبه خود موجب خود ـ تنظیمی بعدی می¬گردد(شاپیرو و شوارتز،2000). حلقه¬های بازخورد منفی باعث تعادل زیستی می¬شود، در حالیکه حلقه¬های بازخورد مثبت به تغییر رشد و تحول منجر می¬گردد. شاپیرو و شوارتز(1999)، روش¬هایی را برای افزایش خودتنظیمی به کار می¬برند که عبارتند از: مراقبه، بازخورد زیستی، تخیل هدایت¬شونده، آرامسازی پیشرونده عضلانی و ورزش.
بنابراین خودتنظیمی، فرایندی است که از طریق آن سیستم، ثبات کارکردی خود را حفظ می¬کند و امکان انعطاف¬پذیری در موقعیت¬های جدید را فراهم می¬آورد.
شاپیرو و شوارتز(1999) اذعان می¬دارند که هدف از آموزش خودتنظیمی، کاهش بیماری و افزایش سلامتی از طریق واداشتن افراد به توجه کردن به خود است. دسی و ریان (1980)، مشابه با مفهوم خودتنظیمی، نظریه جدیدی تحت عنوان خود ـ مختاری را ابداع نمودند. این نظریه بیان می¬دارد که رفتارها بر اساس انگیزه¬های آگاهانه انتخاب می-شوند. برطبق این نظریه افراد پیامدهایی را انتخاب می¬کنند که با توجه به منابع موجود در یک موقعیت، آگاهانه ترین انگیزه هایشان را برآورده می¬کند. خودمختاری برخلاف رفتار خودکارعاری از آگاهی ، معادل با رفتار ذهن¬آگاهانه است، چرا که دربرگیرنده¬ی جریان آگاهانه رفتارها در جهت نیازها، ارزشها و علایق می¬باشد.
بخش وسیعی از ادبیات علمی مربوط به ذهن¬آگاهی، آگاهی و توجه خود بر هشیاری رفلکسی می¬باشد که به بررسی نوع و میزان دانش فرد نسبت به خود اختصاص دارد. با این وجود ذهن¬آگاهی از جهات متعدد با هوشیاری رفلکسی تفاوت دارد. اگرچه ذهن¬آگاهی دربردارنده¬ی توجه معطوف به خود است ولی هدف از این توجه، ایجاد چشم¬اندازی از رویدادهای ذهنی است که به فرد اجازه می¬دهد به مشاهده¬ی رویدادهای ذهنی خود بپردازد، به جای اینکه این رویدادها را جزئی از خود بداند. این همان مبنای نظری است که شوارتز در کتاب خود تحت عنوان قفل ذهن در مرحله اول ( برچسب¬زنی مجدد) درمان بیماران وسواسی به آن اشاره می¬کند (کارداسیوتو،2005).
برخی سازه¬های هشیاری رفلکسی (مانند خودنظارتی، خودهشیاری و خودآگاهی ) با ارزیابی یا نگرانی در مورد خود سروکار دارند. در صورتیکه ذهن¬آگاهی معطوف به خود، مطابق تعاریف به عمل آمده از آن، عاری از داوری است. از طرف دیگر افزایش هشیاری رفلکسی با پیامدهای منفی و کاهش سلامت روان رابطه نشان داده است، درحالیکه ذهن¬آگاهی با سلامت روان و کاهش برآشفتگی رابطه داشته و پیش¬بینی¬کننده آن بوده است (براون و ریان،2003).

– رابطه بین ذهن¬آگاهی، شناخت ضمنی و آشکار
اصطلاح «پردازش شناخت ضمنی» شامل فرایندهای شناختی ضمنی و دیگر فرایندهای خودکاری است که از پدیده¬های شناختی آشکارتری که دربرگیرنده¬ی کارکردهای خاص هوشیاری هستند، متمایز می¬گردد. از وجه تمایز فرایندهای شناختی ضمنی و آشکار تحت عناوین ناآگاه ـ آگاه، ناهشیار ـ هشیار، شهودی ـ تحلیلی، مستقیم ـ غیرمستقیم، رویه ای ـ بیانی ، خودکار و کنترل¬شده نام برده شده است (گرینوالد و باناجی ،1995).
خصیصه اصلی شناخت ضمنی آن است که تأثیرات تجارب قبلی حتی اگر به یاد نیایند یا فرد بدانها آگاه نباشد بر پاسخهای وی تأثیر می¬گذارند. علاوه براین، برخلاف شناخت هشیارانه یا آشکار، شناخت ضمنی را نمی¬توان از طریق خودگزارشی یا درون¬نگری مورد سنجش و اندازه¬گیری قرار داد. پالفی و واگنر (2004) بیان می¬دارند حجم عظیمی از مطالعات و پژوهش¬ها نشان می¬دهد که فرایندهای شناختی ضمنی می¬تواند حتی هنگامی که شخصص از تأثیر آنها ناآگاه است و یا بطور آگاهانه درصدد استفاده از این اطلاعات می¬باشد، بر رفتار وی مؤثر واقع شده یا باعث بروز عواطف منفی می¬گردند.
در حیطه¬ی روانشناسی بالینی یکی از اهداف کلیدی درمان شناختی، کمک به بیماران در شناسایی افکار خودکار منفی خویش و نیز جایگزینی آنها با افکارآگاهانه و شکستن چرخه شناختی ـ بین¬فردی بدکارکرد می¬باشد. بنابراین بیماران از طریق یک رویکرد روان ـ آموزشی، با نظارت بر افکار و به چالش کشیدن تفکرات ناسازگارانه¬شان از الگوهای فکری بدکارکرد، خودآگاهی حاصل نموده و پیوند خودکار بین سرنخها و پاسخ¬ها را منقطع می¬کنند. هدف از شناخت¬درمانی، تأثیر نهادن بر شناخت¬های ضمنی از طریق کار بر شناختهای آشکار و تغییر رفتار می¬باشد. البته اینکه تا چه اندازه واقعاً می¬توان بر شناختهای ضمنی اثر نهاد، هنوز مشخص نیست. گرچه پژوهش¬ها رابطه بین ذهن¬آگاهی و شناخت ضمنی را بررسی نکرده¬اند ولی می¬توان اینگونه استدلال کرد که مقصود ذهن¬آگاهی، هدف قرار دادن مستقیم فرایندهای شناختی ضمنی نمی¬باشد بلکه هدف، تمرین ذهن¬آگاهی جهت جدا نمودن شناخت آشکار با عواطف منفی است تا فرد بتواند به شیوه¬ای عمل کند که با اهدافش همخوانی و همسویی بیشتری داشته باشد. با این حال برخلاف درمانهای شناختی و شناختی ـ رفتاری سنتی که هدفشان تغییردهی شناخت آشکار است، هدف روشهای ذهن¬آگاهی بطور ساده مشاهده پدیده¬های هشیاری با یک موضع پذیرشگرانه می¬باشد. علاوه بر این ذهن-آگاهی افزایش¬یابنده در خدمت تغییر رفتار است و می¬تواند به تغییر فرایندهای شناختی آشکار منجر شود.

– مبانی نظری صبر
سنت الهی بر آزمایش انسان در عرصه¬ی حیات زمینی قرار گرفته است و این آزمونها بطور مستمر و پی در پی به گونه¬هایی متفاوت در راه انسان قرار می¬گیرد. در عرصه این آزمایش بر اساس منطق دین می¬توان انسانهای شکیبا را پیروز دانست؛ چرا که توانسته¬اند آستانه تحمل خویش را در برابر مشکلات بالا برند و یکی از مصادیق “فی المکاره صبوراً” نهج¬البلاغه باشند. از سوی دیگر بیتابی در برابر اینگونه آزمونها موجب توقف آنها و رفع بلاها نخواهد شد؛ بلکه نمایانگر سستی باور فرد ناشکیبا نسبت به اصل زندگی و عاقبت آن است. بر همین مبنا امیرالمؤمنین(ع) می¬فرماید “چنانچه در برابر مقدرات دشوار شکیبایی ورزی، پاداش خواهی یافت و چناچه بیتابی پیشه سازی همچنان در میانه گرداب مقدرات ناگوار درهم¬پیچیده خواهی شد.”(کلینی،1363). همچنین می¬فرماید:”کسی که شکیبایی او را نجات ندهد، بیتابی او را هلاکت می¬کند”(شریف¬رضی،1387).
بررسی مفهوم، زمینه¬ها، آثار و ارزش¬های کاربردی صبر، بر اساس آنچه از قرآن و روایات بزرگان دین قابل دریافت است، دیدگاه روشنتری از این صفت ارزشمند که به واسطه آن می-توان به اهداف برگزیده و بلندمرتبه رسید به دست خواهد داد.

– مفهوم صبر
صبر در لغت به معنای شکیبایی و بردباری آمده است. در لغت نامه دهخدا برابر کلمه صبر چنین آمده است:”شکیبیدن، شکیبایی کردن، پاییدن، نقیض جزع؛ تصبر، خدا”(دهخدا،1330) وصبور نیز به معنای “صابر و شکیباست و آنکه جلدی نکند در انتقام”(همان منبع). لغت¬نامه¬های عربی، صبر را “حبس و نگه¬داری”و”بازداشتن” نیز دانسته¬اند.
صبر، واژه¬ای است عربی که در لغت به معنای شکیبایی و خودداری است. این کلمه، بیان-کننده¬ی حالتی است از پایداری و خودداری از هرگونه عمل نسنجیده¬ای در مقابل سختی¬ها، فشارها، مشکلات، مصیبت¬ها و نوعی پایداری درونی است برای کنترل واکنش¬های تند عصبی(تمری،1389).
همچنین صبر به امساک در تنگنا معنا شده است(صفورایی پاریزی،1389).
در اصطلاح علمای اخلاق، صبر عبارت است از ثبات و آرامش نفس در سختی¬ها، بلایا، مصایب و پایداری و مقاومت در برابر آنها، به گونه¬ای که از گشادگی خاطر و شادی و آرامشی که پیش از آن حوادث داشت بیرون نرود وزبان خود را از شکایت و اعضای خود را از حرکات ناهنجار نگاه دارد (صفورایی پاریزی،1389).
راغب (1362، به نقل از خوشحال دستجردی،1383) صبر را به وادار نمودن خود به آنچه عقل و دین اقتضا می¬کند و بازداشتن خود از آنچه عقل و دین نهی می¬کند، معنا کرده است.
ملااحمد نراقی(1376) در معراج سعادۀ چنین می¬گوید: «مطلق صبر، عبارت است از مقاومت کردن نفس با هوا و هوس خود و ثبات قوه عاقله، که باعث دین است در مقابل قوه شهویه که باعث هوا و هوس است، زیرا پیوسته میان این دو جنگ و نزاع، قائم و حرب و جدال، واقع است.»
صبر، یک حالت و ملکه¬ی نفسانی و درونی است که باعث می¬شود انسان در مواجهه با مشکلات و گرفتاری¬ها و اموری که مورد علاقه و پسندش نیست، جزع و بیتابی نکند و همچنین شکایت پیش مخلوقات خداوند ننماید (ایمانی،1388).
لازم به یادآوری است که منظور از صبر در دیدگاه اسلام، تحمل عجزآمیز نیست (حسین-ثابت، 1387). در حقیقت برخلاف آنچه عوام می¬پندارند صبر به معنای به انتظار قضا و قدر الهی نشستن، بی¬حرکتی و تلاش نکردن نیست؛ بلکه بیشتر به معنای مقاومت و ایستادگی در برابر هر آن چیزی است که بر انسان از بلایا و مصایب ناگوار آید. افراد صبور کسانی نیستند که در برابر ظلم ظالم، فزون¬طلبی و تلخی و ناگواری مصیبت¬ها تسلیم شوند، بلکه کسانی هستند که توان تحمل سختی¬ها و مشکلات را دارند، بر خود مسلط هستند و از تعادل خارج نمی¬شوند. اینان هنگام بروز یک مشکل، به خوبی می¬اندیشند و به¬موقع و به¬اندازه اقدام می-کنند. پس نه صبر به معنای سکون و سکوت است و نه هر سکون و سکوتی نشانه بردباری است (همان منبع ).
در سایر منابع اسلامی نیز به مفهوم صبر اشاره شده است. امام محمد غزالی(1351) در کتاب احیاء علوم دین می¬گوید: «صبر عبارت است از پایداری و ثبات لشگری در برابر لشگری دیگر که به علت تضاد بین خواسته¬ها و تمایلاتشان با یکدیگر به درگیری و جنگ پرداخته-اند. به عبارت دیگر صبر پایداری انگیزه دین در برابر انگیزه شهوت است، چنانچه انگیزه دینی در انسان ثابت و راسخ شود و بر انگیزه شهوت غلبه نماید وبطور مستمر با خواسته¬های شهوانی مبارزه کند؛ چنین انسانی در زمره صابرین خداوند را یاری می¬دهد».
حضرت علی (ع) در توضیح چگونگی صبر، چهار وجه و علت برای آن برمی¬شمرد: «صبر چهار شعبه دارد: شوق، ترس، زهد و انتظار. هرکس شوق بهشت داشته باشد، از هوا و هوس دست می¬کشد و هرکس از آتش بترسد، از حرام¬ها خود را نگه می¬دارد و هرکس به دنیا بی-اعتنا باشد، گرفتاری¬ها را به چیزی نگیرد و هرکه منتظر مرگ باشد، در کارهای خیر بکوشد» (شریف رضی،1387).
صبر دارای دو جنبه¬ی سلبی و ایجابی است. جنبه¬ی سلبی یا بازدارنده¬ی صبر، شامل مفهوم کنترل و مهار است که از به هدر رفتن انرژی¬های روانی فرد جلوگیری می¬کند. جنبه-ی ایجابی هدایت¬گرانه صبر، شامل مفهوم جهت دادن و تقویت جنبه های همگراست که منجر به اهتمام در امر واحدی می¬شود (حسین ثابت،1387).
غباری بناب(1379) نیز با توجه به گستردگی و کاربرد صبر در روان آدمی این تعریف را پیشنهاد می¬کند: « صبر یکی از روش¬های خودتنظیمی است که موجب اعتدال روان آدمی می¬گردد. منظور از خودتنظیمی قدرت استفاده از راهبردهایی است که در مقابل محرک¬های درونی (ازقبیل افکار و حالاتی مثل غضب و خشم) و یا محرکهای محیطی(مانند رویارویی با حوادث ناگوار، ناکامی¬ها یا خوشی¬های افراطی) انسان را از عدول از تعادل بازمی¬دارد.»
نکته¬ی مهم در مورد صبر اینکه می¬توان صبر را امری آموختنی دانست. در قرآن کریم و روایات معصومین برای صبر، نتایج و آثاری همچون سلامت جسمانی، پیروزی در دنیا، تبدیل مصائب به لطف خدا، استجابت دعا و وارد شدن به بهشت بیان شده است (ایزدی طامه،1387). همین آثار می¬توانند به عنوان تقویت¬کننده عمل کنند و باعث ایجاد صبر و تحمل در انسان و افزایش احتمال بروز آن در رفتارهای وی گردند. اگر انسان در پیشامدهای ناگوار صبر کند و از رفتارهای نامطلوب مانند بیتابی بپرهیزد و مقاومت نشان دهد، رفته¬رفته او به سختی عادت می¬کند و تحمل او در برابر سختی¬ها افزایش می¬یابد (غباری بناب،1379). این امر به وضوح مفهوم صبر را از قالب یک صفت انتسابی شخصیتی خارج می¬کند و امکان آموزش آن را به عنوان یک مهارت زندگی اجتماعی از طریق اصول حاکم بر نظریه یادگیری مطرح می¬کند.
– انواع صبر
برای صبر، انواعی ذکر شده است که در اینجا مهم¬ترین آنها را ذکر می¬نماییم. پیامبر گرامی اسلام در روایتی درباره صبر می¬فرمایند: صبر بر سه قسم است: صبر در مصیبت، صبر بر طاعت و صبر از گناه ( کلینی،1363).
صبر بر مصیبت: یعنی پایداری در برابر حوادث تلخ و ناگوار و عدم برخورد انفعالی و ترک بیتابی. این نوع صبر، حفظ خود و استقامت و غلبه بر مشکلات بیرونی است که از طریق مقاومت در برابر مشکلات و استمرار در مقابله با آن به دست می¬آید. درغیر اینصورت، انسان در برخورد با دشواری¬ها دچار تشویش، ناامیدی، بی¬تفاوتی و کاهش عزت¬نفس می¬شود؛ زیرا اگر انسان به سمت تقدیرگرایی پیش برود و خود را در حل مشکلات، مؤثر نداند، دست از تلاش برمی¬دارد. انسان در صورتی می¬تواند در برابر سختی¬ها مقاومت کند که نگاه خود به سختی¬ها را تغییر دهد و سختی را معادل بدی نداند، بلکه شکست را مقدمه¬ی پیروزی خود در نظر بگیرد. سختی¬ها اگر با صبر توأم باشد، نردبان ترقی است و موجب پختگی انسان می-شود. سختی¬ها و دشواریها و مصائب زندگی، جزء اجتناب¬ناپذیر زندگی و از سنتهای پروردگار می¬باشد؛ چراکه خداوند متعال می¬فرماید:« و قطعاً همه شما را با چیزی از ترس و گرسنگی، زیان مالی و جانی و آفات زراعت آزمایش می¬کنیم و صابران را بشارت و مژده بده » (بقره، 155).
منظور از بلاء، بلاهای عمومی است که دلها را به وحشت می¬اندازد، شکم¬ها را گرسنه می-سازد، دارایی¬ها را بر باد می¬دهد و جانها را به خطر مرگ می¬افکند، محصولات را آفت می¬زند. با این وجود خداوند می¬فرماید: «بشی¬ء من . . .» یعنی «اندکی از»، گویا اشاره به این است که اگر بلا بیشتر و بزرگتر باشد، تاب و توان تحمل آن را نخواهید داشت. پس این از نهایت لطف و رحمت خداوند است که به شما تخفیف داده و بیش از این شما را به زحمت و مشقت نمی¬اندازد. خداوند می¬خواهد با این تأکیدها، ضرورت صبر را بیان نماید( حسین ثابت،1387).

صبر بر طاعت: یعنی شکیبایی در برابر مشکلاتی که در راه طاعت وجود دارد. یعنی اراده و وادار کردن خود به غلبه بر موانع درونی مثل تنبلی، بی¬حوصلگی و در مقابل، ایجاد رغبت و لذت.
صبر بر معصیت: یعنی ایستادگی در برابر انگیزه¬های نیرومند و محرک گناه. گناه، عمل خارج از عرف، شرع و هنجار است. زمانی که فرد میل به انجام کاری خارج از عرف یا شرع پیدا می¬کند و از سوی دیگر، بازداری به حداقل می¬رسد، یعنی نمی¬تواند ارضاء را به تأخیر بیاندازد، مرتکب گناه می¬شود. فرد پس از انجام گناه، احساس گناه و پشیمانی می¬کند؛ یعنی خود را متهم و سرزنش می¬کند و ارزیابی منفی نسبت به خود دارد. پس صبر در برابر گناه، به¬معنای مبارزه با تمایلاتی است که موجب فروپاشی انسان و مانع رشد و در نتیجه منجر به تأخیر انداختن آنها و هدایت آن تمایلات می¬گردد (حسین ثابت،1387).
بر اساس یک تقسیم¬بندی دیگر صبر بر سه نوع است:
1- صبر عوام و توده مردم: این صبر عبارت است از خویشتن¬داری از روی تظاهر به قوت نفس و اظهار ثبات و پایداری در آسیب¬ها و حوادث ناگوار.
2- صبر زهٌاد و عبٌاد و اهل تقوا و ارباب قلم از جهت توقع ثواب آخرت.
3- صبر عارفان: صبر آنها برای این است که پاره¬ای از آنان را در میان مردم از اختیار خاصی برخوردار ساخته و آنها را در کنار مردم از رهگذر ابتلائات، ویژگی بخشیده و در نتیجه مشمول نظر و لطف والای پروردگار هستند. این نوع صبر احتمالاً به عنوان«رضا» پیوند دارد و می¬توان آن را رضا به قضای الهی نامید (شاهرودی،1389).

– رابطه صبر با مفاهیم مشابه
برای روشن شدن معنای صبر، باید رابطه آن را با مفاهیمی مانند «شرح و سعه¬صدر»، «استقامت: پایداری»، «حلم: بردباری»، «کظم¬غیظ: کنترل خشم» و «عفت: کنترل شهوت» روشن سازیم. برخی مفسّران و علمای اخلاق، صبر را یک مفهوم وسیع در نظر گرفته و هر کدام از مفاهیم و ملکات دیگر را یک قسم و نوعی از صبر دانسته¬اند: « برای صبر اقسامی است که هر کدام به اسم خاص گفته می¬شود؛ مثلاً صبر از شهوات نفسانی، عفت است، صبر بر کظم¬غیظ، حلم است، صبر از فضول عیش، زهد است، صبر بر حفظ اسرار، کتمان سرّ است، صبر بر انجام تکالیف شرعی، طاعت است، صبر در میدان جنگ شجاعت است.»
اما می¬توان این رابطه را به نوعی دیگر بیان کرد که شرح صدر و سعه صدر، «حالت روانی خاص» و صبر «عمل و فرایند نگه¬داری نفس برای حالت» است، نه خود آن حالت. ولی پایداری هنگام مواجهه با مشکلات، مهار خشم و شهوت، و تحمل فعالیت¬های دشوار، نتیجه و ثمره¬ی آن حالت روانی خاص است. به¬عبارت دیگر وقتی فردی به دلایل انگیزشی خاص، نفس خود را در آن حالت حفظ کرد و نگه داشت، پایداری، حلم و عفت در او به وجود می¬آید (نوری،1387).

– صبر در عرفان اسلامی
عرفان اسلامی نیز، با استناد به قرآن و روایات، شواهدی فراوان از اهمیت صبر بیان می-کند. در بینش عرفا صبر از مراحل مهم سیر و سلوک است و در مسیر تعالی سالک، نقشی سازنده دارد.
به¬علت نقش اساسی و بنیادین صبر در سیر و سلوک، بخش¬هایی از کتب مهم صوفیه به صبر اختصاص دارد. در کتاب اسرارالتوحید آمده است: « لایصِلَ المخلوقُ اِلی المخلوقِ الا باالسَیر الیهِ و لا یصِلُ المخلوقُ الٌا بالصٌبرِ علیه بِقَتلِ النفسِ و الهوی . . .»(محمدبن منور،1387).
و در تذکره¬الاولیا از قول ابوعلی جوزجانی آمده است: «هرکه ملازمت کند بر درگاه مولا، بعد از ملازمت چه بود جز در گشادن؟ و هر که صبر کند به خدای، بعد از صبر چه بود جز وصول به حق؟»(عطار نیشابوری،1351).
به علت نقش مهمی که صبر در سیر الی الله دارد، صوفیه آن را یکی از مقامات مهم عرفانی می¬دانند. در شرح تعرف آمده است:« و صبر مقامی بزرگ باشد و خدا مصطفی را علیه¬السلام صبر فرمود و گفت: اصبرو ما صبرُکَ الٌا بالله» (مستملی بخاری،1365).
امام خمینی(ره)، هنگامیکه از مراتب صبر نزد عرفا و اهل سلوک و اولیا یاد می¬کند، مراتبی برای صبر ذکر می¬نماید: اولین مرتبه صبر فی الله که « ثبات در مجاهده است و ترک مألوفات و مأنوسات بلکه ترک خویشتن است در راه محبوب » و در مرتبه بعد صبر مع الله است و آن « راجع به اهل حضور و مشاهده جمال است در وقت خروج از جلبات بشریت . . . و متجلی شدن قلب به تجلیات سماء و صفات » و درجه بعدی از صبر عن الله یاد می¬کند و آن « از درجات عشاق و مشتاقین است از اهل شهود و عیان . . . و این اشقّ مراتب صبر و مشکلترین مقامات است » و مرتبه بعد صبر بالله است که « از برای اهل تمکین و استقامت است . . . و پس از تخلق به اخلاق¬الله برای آنها رخ می¬دهد» (امام خمینی،1361).
مولانا در مثنوی، آنقدر به نقش صبر در سیر و سلوک اهمیت می¬دهد که معتقد است پیامبر بر اثر صبر توانست به آسمانها عروج کند و در عرش، حق را ملاقات نماید.
سختی¬ها و مشکلات و دردها و رنج¬ها از دیدگاه عرفان و تصوف، سازنده و تکامل¬بخش است، زیرا صبر و استقامت در برابر آنها موجب می¬شود نیروها و استعدادهای نهفته و پنهان روح شکوفا شود و انسان را به سرچشمه¬ی کمال و عظمت می¬رساند وبا خداوند پیوند دهد (خوشحال دستجردی،1383).
مولانا معتقد است قرار گرفتن جسم در معرض انواع رنج¬ها و سختی¬ها اگرچه موجب تضعیف جسم می¬شود، اما قدرتمند شدن روح و بقا و جاودانگی آن را درپی دارد.
در بینش مولانا، راه رسیدن به نجات و رستگاری از طریق ریاضت و تحمل انواع رنج¬ها و سختی¬ها امکان¬پذیر است و کسانی که اهل ریاضت نیستند و یا نمی¬توانند باشند گاهی خداوند با فرستادن انواع بلا آنها را ریاضت می¬دهد تا وجودشان از آلودگی¬ها پاک و مطهر شود؛ بدین¬جهت باید در برابر اراده¬ی خداوند تسلیم باشند و به¬خاطر لطف و محبتی که به آنان داشته او را شکر و سپاس گویند.

ور نمی¬تانی رضا ده ای عیار گر خدا رنجت دهد بی¬اختیار
که بلای دوست تطهیر شماست علم او بالای تدبیر شماست
(مثنوی،1372)
از انواع صبر که مولانا ذکر کرده است صبر و استقامت در ذکر و صبر انسان کامل و اولیای الهی در برابر آزار جاهلان است. وی می¬گوید اولیای حق باید در برابر رنج¬ها و آزار جاهلان با عقلی که از جانب خدا به آنها داده شده است و مربوط به عالم غیب است صبر کنند؛ زیرا صبر در برابر جاهلان، قلب و روح را صفا می¬دهد. سپس به صبر پیامبران بزرگ الهی در برابر معاندان اشاره می¬کند. همچون آتش نمرود که درون و باطن ابراهیم را صفا و درخشش داد و صبر طولانی نوح در برابر آزار قومش که روح او را صیقل داد (خوشحال دستجردی،1383).
نوع دیگر صبر در مقابل تمایل به سخن گفتن است. سکوت و صبر بر تمایل نفس به سخن گفتن و روی آوردن به ذکر خدا از راه¬های سیرالی¬الله است. نوع دیگر صبر در فقر است که موجب رسیدن به مقام فنا یعنی محو صفات انسانی و تجلی صفات الهی من جمله استغنا و بی¬نیازی از دنیا در وجود عارف می¬گردد. مولانا معتقد است گرایش به نفس و تمایلات نفسانی، کار انسانهای کمال¬نایافته همانند کودکان است و پایداری و صبر در برابر آن، کار انسانهای کامل و خردمند است که با آن کارهای مهم انجام می¬دهند. هرکس در مقابل نفس، صبر کند می¬تواند به آسمانها عروج کند، اما گرایش¬های نفس روزبه¬روز موجب انحطاط و تنزل انسانها می¬شود (همان منبع).

– مفهوم صبر در قرآن
در قرآن فراوان بر صبر و اجر صابران تأکید شده است و واژه¬ی صبر همراه مشتقات آن، 103 بار در 93 آیه و 45 سوره¬ی قرآن به¬کار رفته است. در این راستا می¬توان ادعا کرد مفهوم صبر به معنای فضیلتی اخلاقی و غیرقابل¬انکار مورد توجه وتأکید قرآن است (تمری،1389).
در لغت عربی، صبر به معنای «خود را بازداشتن» و «خودداری کردن» است؛ در آیه 28 سوره کهف، صبر به همین معنی آمده است: «وَاصبِر نَفسَکَ مَعَ الذینَ یدعونَ رَبٌَهُم بِالغَداهِ وَ العَشِی یریدونَ وَجهَهُ وَ لا تَعًدُ عَیناکَ عَنًهُم تُریدُ زینۀَ الًحَیاۀِ الدٌُنیا وَ لا تُطِع مَن أَغًفَلنا قَلًبًهُ عَن ذِکرنا وَاتَّبَع هَواهُ وَ کانَ اَمرُهُ فُرُطا»
« و با کسانی که پروردگارشان را صبح و شام می¬خوانند و خشنودی او را می¬خواهند شکیبایی پیشه کن و دو دیده¬ات را از آنان برمگیر که زیور زندگی دنیا را بخواهی و ازآن کس که قلبش را از یاد خود غافل ساختیم و از هوس خود پیروی کرده است و کارش زیاده¬روی است، اطاعت مکن.»
نقطه¬ی مقابل آن «جزع» یا «بیتابی» است که در آیه 21 سوره ابراهیم به آن برمی-خوریم:« وَ بَرَزوا لِلّهِ جَمیعاً فَقالَ الضُّعَفاءِ لِلَّذینَ استَکبِروا إِنا کُنّا لَکُم تَبَعاً فَهَل أَنتُم مُغنونَ عَنّا مِن عَذابِ اللهِ مِن شَیءٍ قالوا لَو هَدانا اللهُ لَهَدَیناکُم سَواءُ عَلَینا أَجَزِعنا أَم صَبَرنا مالَنا مِن مَحِیصٍ »
«و همگی در برابر خدا ظاهر می¬شوند. پس ناتوانان به گردنکشان می¬گویند: ما پیروان شما بودیم آیا چیزی از عذاب خدا را از ما دور می¬کنید؟ می¬گویند: اگر خدا ما را هدایت کرده بود قطعاً شما را هدایت می¬کردیم. چه بیتابی کنیم چه صبر نماییم برای ما یکسان است؛ ما را راه گریزی نیست.»
در واقع صبر در قرآن عبارت است از اینکه انسان آنچه را برایش ناخوشایند است برای رسیدن به خشنودی خداوند بر خویشتن هموار گرداند (قرضاوی،1360؛ به نقل از ).این معنا را می¬توان از آیه 22 سوره رعد به خوبی دریافت: « وَالَذینَ صَبَروا ابتِغاءَ وَجهِ رَبِّهِم وَأَقاموا الصَلاهَ وَ أَنفَقوا مِمّا رَزَقناهُم سِرَّا وَ عَلانیهً وَ یدرؤنَ بِالحَسَنَهِ السَیئَهَ أُولئِکَ لَهُم عُقبی الدّار»
« وهم در طلب رضای خدا صبر پیش می¬گیرند و نماز به¬پامی¬دارند و از آنچه نصیبشان کردیم به فقرا پنهان و آشکار انفاق می¬کنند و در عوض بدی¬های مردم نیکی می¬کنند؛ اینان هستند که عاقبت منزلگاه نیک یافتند.»
مفسران صبر کردن در راه خدا را که در این آیه در کنار سایر ویژگی¬ها مطرح شده است، از صفات مؤمنان حقیقی می¬دانند و این جمله را دلیلی می¬دانند بر اینکه صبر و شکیبایی و هرگونه عمل خیر در صورتی ارزش دارد که برای رضایت خدا باشد و اگر انگیزه¬های دیگری از قبیل ریاکاری و جلب توجه مردم درکار باشد، بی¬ارزش است (مکارم شیرازی،1374).
نکته¬ی حائز اهمیت این است که این آیه به نوعی انگیزه مؤمن از صبر و شکیبایی را مطرح می¬کند. از آنجا که عمل و حالتی نیازمند انگیزه¬ای است و این هدف است که انگیزه می¬آفریند، در قرآن بالاترین هدف مؤمن یعنی کسب رضایت خدا به عنوان انگیزه صبر معرفی می¬شود. چنانکه در آیه 7 سوره مدثر می¬فرماید:
«وَ لِرَبِّکَ فَالصبِر»
«برای پروردگارت شکیبایی کن»
در آیه 42 سوره نحل، ارزشمندی این هدف (صبر) را اینگونه بیان می¬کند:
«اَلَذینَ صَبَروا وَ علی رَبِّهِم یتَوَکَّلون»
«این اجر بزرگ در دنیا و عقبی به کسانی عطا می¬شود که در راه دین صبر کردند و بر خدای خود در کارها توکل نمودند »
اهمیت صبر و بردبارى خالصانه را همین بس که اجر و پاداش هر چیزى در عالم محدود و طبق حساب است. فقط صبر میباشد که اجر و پاداش آن بدون حساب خواهد بود. خداوند با اشاره به پاداش صابران در آیه 10 سوره زمر، اجر اخروی و دنیوی را به¬نوعی ایجادکننده¬ی انگیزه و اشتیاق برای شکیبایی قرار می¬دهد:
«قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَهٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَهٌ إِنَّما یوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیرِ حِسابٍ »
« بی تردید پاداش شکیبایان بدون حساب و بطور کامل داده می¬شود »
علامه طباطبایی در ذیل این آیه می¬نوید: « صابران اجرشان داده نمی¬شود مگر دادنی بی-حساب. پس صابران برخلاف سایر مردم، حسابشان رسیدگی نمی¬شود و اصلاً نامه¬ای از اعمالشان باز نمی¬گردد و اجرشان همسنگ اعمالشان نیست (علامه طباطبایی، به نقل از امین¬الدوله، 1387).
همچنین در باب چگونگی پاداش صابران در آخرت در آیه 96 سوره نحل به آنها وعده پاداشی بهتر از آنچه عمل کرده¬اند می¬دهد:
«ما عندکم ینفد و ما عند الله باق و لنجزین الذین صبروا اجرهم باحسن ما کانوا یعملون»
«آنچه پیش شماست تمام می شود و آنچه پیش خداست پایدار است، و قطعا کسانی را که شکیبایی کردند به بهتر از آنچه عمل می کردند، پاداش خواهیم داد.»

– زمینه¬های صبر در قرآن
زمینه¬هایی که در قرآن برای صبر و بردباری مطرح می¬شود از خویشتن¬داری در برابر خواسته¬ها تا شکیبایی در برابر ناخوشایندی¬ها متفاوت است. برای مثال در سوره بقره، آیات 155، 156 و 157 درباره استقامت و پایداری در آزمایش¬های سخت سخن به میان می¬آید و صابران در برابر بلاها معرفی می¬شوند:
«وَ لَنُبلَوَنَّکُم بِشَیءٍ مِنَ الخوفِ وَالجوعِ وَ نَقصٍ مِن الاَموالِ وَالأَنفُسِ وَالثَمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرین* اَلذینَ إِذا أَصابَتهُم مُصیبَهً قالوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا الیهِ راجِعون* اُولئِکَ علیهِم صَلَواتٌ مِن رَبِهم وَ رَحمَهٌ وَ اولئکَ هُمُ المُهتَدون»
« و البته شما را به سختی¬ها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم و بشارت و مژده آسایش از آن سختی¬ها، صابران راست. آنها که هرگاه مصیبتی به آنها می¬رسد می¬گویند: ما از آن خدا هستیم و به سوی او بازمی¬گردیم. اینها همانها هستند که رحمت خدا شامل حالشان شده و هدایت¬یافته¬گانند»
در تفسیر نمونه در ذیل آیه 156 آمده است: « توجه به این واقعیت که ما همه به سوی او بازمی¬گردیم به ما اعلام می¬کند که اینجا سرای جاودان نیست. زوال نعمتها و کمبود مواهب و یا کثرت و وفور آنها همه زودگذر است و همه اینها وسیله¬ای است برای پیمودن مسیر تکامل. توجه به این اصل اساسی اثر عمیقی در ایجاد روح استقامت و صبر دارد.»
از دیگر زمینه¬های مهم صبر، پایداری در فرمانبرداری خداوند و در به¬جای¬آوردن طاعت و عبادت درخور اوست که در حقیقت مسیری مملو از سختی و دشواری است.
سوره مریم، آیه 65:
«رَبُّ السَّماواتِ وَ الاْ َرْضِ وَ ما بَیْنَهُما فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیّاً »
« تنها اوست آفریننده آسمانها و زمین و هرچه بین آنهاست. پس باید همان خدای یکتا را پرستش کنی و البته در راه بندگی او صبر و تحمل کن که اگر او را به خدایی نپرستی آیا دیگری را مانند او به نام خدایی لایق پرستش خواهی یافت؟ هرگز نخواهی یافت »

سوره طه، آیه 132:
« وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلَاهِ وَاصْطَبِرْ عَلَیْهَا لَا نَسْأَلُکَ رِزْقًا نَّحْنُ نَرْزُقُکَ وَالْعَاقِبَهُ لِلتَّقْوَى»
«و کسان خود را به نماز فرمان ده و خود بر آن شکیبا باش ما از تو جویاى روزى نیستیم ما به تو روزى مى‏دهیم و فرجام [نیک] براى پرهیزگارى است »
در این دو آیه، خداوند به جای واژه «اصبِر» از واژه «اصطَبِر» استفاده کرده است که بیانگر این است که صبر در این رابطه بسی دشوارتر است (قرضاوی،1360).
از موارد مهم صبر که در قرآن به آن اشاره می¬شود، توصیه به صبر و استقامتی خاصِ پیامبر است. در سوره احقاف، آیه 35 خداوند ضمن اینکه به پیامبر اسلام (ص) درس استقامت می¬دهد، می¬فرماید:
« فَاصبرْ کَمَا صبرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسلِ وَ لا تَستَعْجِل لهَُّمْکَأَنهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ مَا یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلا ساعَهً مِّن نهَارِبَلَغٌفَهَلْ یُهْلَک إِلا الْقَوْمُ الْفَاسِقُونَ‏»
« ای پیامبر! صبر کن. آنگونه که که پیامبران اولوالعزم صبر کردند و برای (عتاب) آنان شتاب مکن. هنگامیکه وعده¬های (عذاب) را که به آنها داده شده، مشاهده کنند (احساس می¬کنند که) گویی فقط ساعتی از یک روز (در دنیا) توقف داشته¬اند»
گرچه در این آیه شریفه، اختصاصاً شکیبایی و صبر در تقاضای عذاب برای مخالفان و دشمنان است تا بر آنها حجت تمام شود، ولی دستور، یک دستور کلی است و دلیل روشنی بر فضیلت صبر به عنوان یک برنامه عمومی ، برای همه پیامبران اولوالعزم است. اما در بخش¬های دیگر قرآن این تأکید برای پیامبران اولوالعزم برداشته می¬شود و گرچه مخاطب پیامبر است، اما منظور از دعوت به صبر در موقعیت¬های ناخواستنی، به نوعی نمودن راه به مسلمانان است. در سوره مزمل، آیه 10 خداوند پیامبر را به صبر در برابر آزار و اذیت مردم سفارش می¬کند:
« وَاصبِر عَلی مایقولونَ وَاهجُرهُم هَجراً جَمیلاً »
« و بر طعن و یاوه¬گویی کافران و مکذبان، صبور و شکیبا باش و بطرزی نیکو از آنها دوری گزین»
همانطور که در آیه 127 سوره نحل می¬فرماید:
«وَاصبِر وَ ما صَبرُکَ اِلّا باللهِ وَ لا تَحزَن عَلیهِم وَ لا تَکُ فى ضَیقٍ مِمّا یَمکُرونَ »
«صبر کن و صبر تو جز به توفیق خدا نیست و بر آنان اندوه مخور و از آنچه نیرنگ می-کنند دل تنگ مدار »

مدارا با دشمنان، گذشت و پاسخ دادن بدی¬های دیگران با نیکی¬ نیز صبری است که قرآن پیروانش را به آن توصیه می¬کند:
فصلت، آیه 34 و 35:
«وَ لا تَسْتَوِى الْحَسَنَهُ وَ لاَ السَّیِّئَهُ ادْفَعْ بِالَّتى، هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذى بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَهٌ کَأَ نَّهُ وَلىٌّ حَمیمٌ * وَ ما یُلَقّاها إِلاَّ الَّذینَ صَبَروا و ما یُلَقّاها إِلاّ ذو حَظٍّ عَظیمٍ »
« هرگر نیکی و بدی در جهان یکسان نیست، همیشه بدی خلق را به بهترین عمل پاداش ده تا همان کس که گویی با تو بر سر دشمنی است، دوست و خویش تو گردد. به این مقام بلندپایه کسی نمی¬رسد جز آنان که مقام صبر و ثبات یافته¬اند و صاحب حظّ بزرگی شدند »

شوری، آیه 43:
« وَ لَمَن صَبَر وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِن عَزمِ الاُمورِ»
« و هر کسی بر ظلم کسی صبر کند و ببخشد، این عزم در امور الهی است »

سوره نحل، آیه126:
« وَ إِن عاقَبتُم فَعاقِبوا بِمِثلِ ما عوقِبتُم بِهِ وَ لَئِن صَبَرتُم لَهُوَ خَیرٌ لِلصّابِرین »
« و اگر کسی به شما مسلمانان عقوبت و ستمی رسانید شما باید به قدر آن در مقابل انتقام کشید و اگر صبور باشید (و از او درگذرید) البته برای صابران اجری بهتر خواهد بود »

با این وجود در آیه 200 آل¬عمران، ضمن تأکید بر همان مفهوم صبر و گذشت، مراقبت ویژه درباره دشمن و دفاع و ایستادگی در صورت لزوم به شکل زیبایی بیان می¬شود:
« یا أیها الَذینَ آمِنوا اصبِروا وَ صابِروا وَ رابِطوا وَ اتَّقواللهَ لَعَلَّکُم تُفلِحون »
« ای اهل ایمان در کار دین صبور باشید و یکدیگر را به بردباری سفارش کنید و مراقب کار دشمن بوده و از خدا بترسید؛ باشد که پیروز و رستگار شوید »
آنچه در این آیه مطرح می¬شود، نخست صبر و استقامت در برابر حوادث و مشکلات و سپس «مصابره» که به معنی صبر و استقامت دیگران است، در واقع دستور اول ناظر به ایستادگی در برابر دشمن است، به این ترتیب که هرقدر آنها بیشتر مقاومت کنند، مؤمنان باید بر مقاومت خودشان بیافزایند تا بر دشمن غالب شوند.

– صبر وسایر مفاهیم در قرآن
از دیگر مواردی که باید به آن اشاره نمود این است که در قرآن، صبر با دیگر صفات ارزشمند همراه شده است. برای مثال در آیه 60 سوره عنکبوت، صبر و توکل در کنار هم قرار می¬گیرند:
«اَلَذینَ صَبَروا وَ عَلی رَبِّهِم یتَوَکَّلون »
« همانا که صبر نمودند و بر پروردگارشان توکل کردند.» که نشانه لزوم فراهم شدن صبر برای تحمل سختی¬ها و دشواری¬ها و همچنین توکل به خدا برای غلبه بر رویدادهای پیش¬بینی¬نشده در مسیر رسیدن به هدف است.

صبر و جهاد نیز در قرآن، کنار هم قرار می¬گیرند. جهاد که جان و مال و دارایی انسان را در راه ایمان و عقیده فدا می¬کند، مطمئناً مستلزم صبر وشکیبایی است.
سوره نحل، آیه 110:
« ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذینَ هاجَروا مِن بَعدِ ما فُتِنوا ثُمَّ جاهدوا وَ صَبَروا إِنَّ رَبَّکَ مِ بَعدِها لَغَفورٌ رَحیم »
« پروردگارت نسبت به کسانی که هجرت کردند و سپس جهاد نمودند و صبر پیشه ساختند، قطعاً آمرزنده و مهربان است »

و یا در آیه 142 سوره آل¬عمران:
« أم حَسِبتُم أن تَدخُلوا الجَنَّهَ وَ لَمّا یعلَمِ الَّذینَ جاَهَدوا وَ مِنکُم وَ یعلَمَ الصّابِرین »
« آیا گمان می¬برید که تا خدا صبر و جهاد را در شما نیازموده است وارد بهشت می-شوید؟»

نمونه مهم دیگر که در این گروه، قابل ذکر است، همراهی صبر و نماز است:
سوره بقره، آیه 153:
« یا أیهاالَّذینَ آمَنوا استَعینوا بِالصَّبرِ وَ الصَّلاهِ اِنَّ اللهَ مَعَ الصّابِرین »
« ای افراد باایمان از صبر ( و استقامت) و نماز کمک بگیرید،(تا بر مشکلات فائق آیید)، زیرا خداوند با صابران است »
اما چه معنایی میان صبر به معنی وسیع کلمه با صلاه وجود دارد؟ بعضی از مفسّران گفته¬اند رابطه این دو در این است که گاه پیمانه صبر انسان لبریز می¬شود و طاقت او بر صبر کاهش می¬یابد، این جاست که نماز به او قوت قلب و اراده و توکل بر خدا می¬بخشد و بدینسان نیروی صبر از طریق نماز افزایش می¬یابد. به تعبیر دیگر، هنگامیکه انسان از طریق نماز به خدا روی می¬آورد، خود را به قدرت بی¬پایان و لایزال حق مرتبط می¬سازد. این کار مقاومت انسان را در برابر مشکلات چنان افزایش می¬دهد که به نیرویی شکست¬ناپذیر تبدیل می¬شود.
ارزش مهم دیگری که در قرآن با صبر همراه می¬شود، رحمت و مهربانی است.
آیه 17، سوره بلد:
« ثُمَّ کانَ مِنَ الَّذینَ آمَنوا وَ تَواصَوا بِالصَّبرِ وَ تَواصَوا بِالمَرحَمَه »
« پس آنان که ایمان آوردند و یکدیگر را به شکیبایی و مهربانی سفارش کردند، اینان رستگارانند »
در اینجا ایمان، صبر و شکیبایی و مهربانی اساس سعادت قرار می¬گیرد. نکته مهم در این آیه این است که خداوند خود به صبر و مهربانی توصیه نمی¬کند بلکه از خود مسلمانان می-خواهد که مروّج بردباری و تحمل و مودّت در جامعه باشند و البته استفاده از واژه «تَواصَوا» که تنها چهار بار در قرآن به کار رفته است، نشان از اهمیت صبر و دشواری پذیرش تحمل برای انسان دارد (مکارم شیرازی،1374).

– نشانگان صبر
با توجه به آیات قرآن و احادیث می¬توان نشانه¬های افراد صبور را استنباط کرد. برخی از این ویژگی¬ها عبارتند از:
1-فرد صبور از اشتباهات و ظلم دیگران می¬گذرد و اهل گذشت است. خداوند در آیه 43 سوره شوری می¬فرماید:
« کسی که صبر کند و ببخشد، کار بزرگی انجام داده است »
2-فرد صبور، هنگام مشکلات خداوند را به یاد می¬آورد:
« آنها که هرگاه مصیبتی به ایشان می¬رسد می¬گویند: ما از آن خداییم و به سوی او بازمی¬گردیم »(بقره، 155).
3-در موقعیت¬های جهل و خشونت با حلم و مدارا برخورد می¬کند :
« هرگز نیکی و بدی در جهان یکسان نیست، همیشه بدی خلق را به بهترین عمل پاداش ده که همان کس که گویی با تو سر دشمنی است، دوست و خویش تو گردد. به این مقام بلند کسی نمی¬رسد جز آنانکه مقام صبر و ثبات یافته¬اند صاحب حظّ بزرگی شدند » (فصلت، 34 و 35).
4-افراد صبور در کارها مقاومت بیشتری دارند و هر فرد صبور، کار چندین غیرصبور را انجام می¬دهد:
«اى پیامبر! مومنان را به جنگ (با دشمن) تشویق کن، هر گاه بیست نفر شکیبا از شما باشند بر دویست نفر غلبه مى کنند؛ و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانى که کافر شدند پیروز مى گردند؛ چرا که آنها گروهى هستند که نمى فهمند » ( انفال،65).
5-فرد صبور اگر به درستی انجام کاری ایمان داشته باشد، به گفته¬های بی¬اساس دیگران توجه نمی¬کند:
«اگر به شما خیر و نیکی برسد آنها را بد حال می کند ، و اگر بدی و ناخوشی برسد آنها بدان شاد می شوند و اگر صبر کنید و پروا پیشه کنید نیرنگ آنها هیچ زیانی به شما نمی رساند ، مسلّما خداوند به آنچه انجام می دهند ( از نظر علم و توان ) احاطه دارد» (آل-عمران،120).
6-در برابر زخم¬زبان، تهمت و ناسزای افراد جاهل با بردباری برخورد می¬کند :
« و در برابر آنچه دشمنان می¬گویند شکیبا باش و به¬طرزی شایسته از آنان دوری گزین » (مزمل،10).
7-موقع دزدیده شدن، مفقود شدن یا از بین رفتن اموالش، برخوردی منطقی دارد :
«ما بطور حتم و بدون استثناء همگی شما را یا با خوف و یا گرسنگی و یا نقص اموال و جانها و میوه ها می آزمائیم ، و تو ای پیامبر صابران را بشارت ده » (بقره،155).
8-موقع از دست دادن شغل خود خویشتن¬داری می¬کند و به خدا توکل می¬نماید (همان آیه).
9-هنگام عبادت خداوند بیحال نیست و می¬تواند مدت طولانی به عبادت بپردازد:
«همان پروردگار آسمانها و زمین با هر چه میان آنها است ، او را عبادت کن و در کار عبادتش شکیبا باش ، آیا همتائى براى او مى شناسى ؟» (مریم،65).
«کسان خود را به نماز فرمان ده و خود بر آن شکیبا باش ما از تو جویاى روزى نیستیم ما به تو روزى مى‏دهیم و فرجام [نیک] براى پرهیزگارى است » (طه،132).
10-هنگام از دست دادن عزیزان بیش از حد بیتابی نمی¬کند (آیه 155 سوره بقره).
11-هنگام بیماری، خویشتن¬داری خود را از دست نمی¬دهد:
«تنها این که روی های خود را ( برای عبادت ) به سوی مشرق و مغرب بگردانید نیکی نیست ، و لکن نیکی حقیقی ( ایمان و رفتار ) کسی است که به خداوند و روز آخرت و فرشتگان و کتاب ( آسمانی ) و پیامبران ایمان آورد ( به مبدأ و معاد و اصول اعتقادی میان آن دو ایمان آورد ) و مال خود را با آنکه آن را دوست ( و بدان نیاز ) دارد روی محبت خدا به خویشان و یتیمان و فقیران و در راه ماندگان و سائلان و در ( راه آزادی ) بردگان بدهد و نماز را برپا دارد و زکات بپردازد ، و ( وفای ) وفاداران به پیمان خویش آن گاه که پیمان بندند و به ویژه ( استقامت ) شکیبایان در سختی مالی و ضرر جسمی و هنگام جهاد است. آنها هستند که راست گفته اند و آنها هستند که پرهیزکارند» (بقره،177).
12-هنگام فقر و تنگدستی، خویشتن¬داری خود را حفظ می¬کند و جزع و بیتابی نمی¬کند (آیه 177 سوره بقره).
13-در برابر نیازهای فیزیولوژیک، خودکنترلی بیشتری از خود نشان می¬دهد:
«و ( به یاد آرید ) زمانی که گفتید: ای موسی ، ما هرگز بر یک رقم خوراک صبر نمی کنیم ، پس پروردگار خود را در حق ما بخوان تا برای ما از آنچه زمین می رویاند از سبزی و خیار و سیر و عدس و پیازش بیرون آورد. موسی گفت: آیا شما به جای چیز بهتر چیز پست تر را می طلبید؟ ( حال که چنین است ) به شهری ( از شهرها ) فرود آیید که آنچه خواستید برای شما فراهم است. و ( مهر خواری بر پیشانی ، و خیمه ) ذلّت و نیاز بر آنها زده شد و مستحقّ خشم خدا شدند. این ( خواری ) برای آن بود که آنها همواره به نشانه های خدا کفر می ورزیدند و پیامبران خدا را به ناحق می کشتند و این ( کفر و پیامبرکشی ) به خاطر آن بود که نافرمانی کردند و پیوسته ( از حد خود ) تجاوز می نمودند» (بقره،61).
14- در موقعیت¬های ترس و خوف، خویشتن¬داری از خود نشان می¬دهد (آیه155 سوره بقره).
15-در میدان جنگ شجاعتر از دیگران است :
« و چون با جالوت و سپاهیانش روبرو شدند گفتند: پروردگارا صبری به ما ده و قدمهایمان را استوار ساز و بر گروه کافران پیروزمان کن » (بقره،250).
16-در موقعیت¬های تنش¬زا می¬تواند خشم خود را کنترل کند :
«همانها که در توانگری و تنگدستی، انفاق می¬کنند و خشم خود را فرو می¬برند و از خطای مردم درمی¬گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد » (آل¬عمران،134).

– پیامدهای صبر
برخی از پیامدهای مهم صبر عبارتند از:
1-بهره¬مندی از همراهی خداوند: منظور از همراهی خدا، کمک کردن پروردگار به انسانهای صابر است، به¬گونه¬ای که برخی از موانع که بر سر راه آنان است برطرف شود:
« صبر پیشه کنید زیرا خداوند با صابران است »(انفال،46).
2-افزایش توانمندی و قدرت مقابله:
«اگر صد نفر از شما صبور باشد بر دویست نفر و اگر هزار نفر صبور باشند بر دوهزار نفر به اذن خدا غالب خواهند شد » (انفال،66).
3-ایمنی در برابر خشم خداوند: نقل است که داوود نبی از خدا پرسید: «پروردگارا! پاداش انسانهای غمزده¬ای که به¬خاطر خشنودی تو در برابر مصیبتها و ناگواری¬ها صبر و مقاومت می-کند چیست؟ خداوند فرمود: بر اندام چنین بنده صابر و مقاومی جامه امان و ایمنی از خشم و غضب خود می¬پوشانم و هرگز این لباس را از پیکر وی جدا نخواهم ساخت »(امین-الدوله،1387).
4-طولانی شدن عمر: داشتن مذهب و پایبندی به اعتقادات دینی به اعتقاد برخی از روانشناسان یکی از شرایط سلامت جسم و روان انسان است. امام علی (ع) می¬¬فرماید: «کسی که دوست دارد عمر طولانی داشته باشد باید قلب صبوری در برابر مصائب آماده کند.»
5-آسان شدن سختی¬ها: صبر به انسان کمک می¬کند تا تمام هدفها را نزدیک و همه سختیها را آسانتر در نظر بگیرد:
« و پس از هر دشواری گشایشی است، بلکه با هر دشواری گشایشی است » (انشراح، 5و6).
6-تسلط بر خود: انسان شکیبا هنگامیکه با مشکلی مواجه می¬شود، خود را نمی¬بازد. این امر سبب می شود که با رخدادهای زندگی، عاقلانه برخورد و در نتیجه با انتخاب گزینه درست ، سلامت روانی خود را تأمین نماید. به همین دلیل، هنگامیکه ابراهیم فرزند پیامبر از دنیا رفت، اشک از چشمان حضرت سرازیر شد و وقتی به ایشان گفتند: آیا تو ما را از این کار منع نکردی؟ فرمودند: این رحم است. خدا فقط به بندگانی رحم می¬کند که رحم داشته باشند. چشم اشک می¬ریزد و قلب محزون می¬شود، ولی چیزی که پروردگار را به خشم آورد نمی¬گویم (شکوهی یکتا،1387).
7-تربیت نفس: از نظر قرآن در صبر فوایدی برای تربیت نفس و تقویت شخصیت و افزایش توانایی انسان در برابر سختیها و حوادث نهفته است. رسول اکرم(ص) می¬فرمایند: «حاصل بردباری، آراسته شدن به خوبی¬ها، همنشینی با نیکان، ارجمند شدن، عزیز گشتن، رغبت به نیکی، نزدیک شدن به درجات عالی، گذشت، آرامش و تأنی، احسان و خاموشی است. اینها ثمره بردباری عاقل است.» (همان منبع).
8-پیدا نمودن معنی در زندگی: صبر کردن موجب می¬شود که انسان از لحاظ شناختی، توجه خود را به معنای حادثه اتفاق¬افتاده معطوف کند. پیدا کردن معنی در زندگی، همانطور که فرانکل معتقد است باعث می¬شود که انسان معنای رنج¬ها و ناگواری¬ها را بداند و بتواند سختی¬ها را تحمل نماید (غباری بناب،1379).
9-بهبود روابط: در زندگی روزانه، برخوردهای ناراحت¬کننده زیادی با افراد متفاوت پیش می¬آید که باصبر می¬توان مانع آن شد و به توفیقات اجتماعی دست یافت (همان منبع).

– صبر در روانشناسی
همانگونه که برخی از نویسندگان اذعان نموده¬اند در زبان انگلیسی نمی¬توان واژه¬ای پیدا کرد که معادل دقیق صبر به حساب آید. شاید در زبان فارسی نیز هیچ¬کدام از واژه¬های «شکیبایی»، «خویشتن¬داری» و .¬.¬. نتواند آن معنای عمیق و گسترده صبر در فرهنگ اسلامی را متقل سازد. از اینرو برای اقسام گوناگون صبر در روانشناسی باید به دنبال واژه¬های جداگانه گشت. صبر در معصیت، به مهار تکانه¬های جنسی، پرخاشگری، تکانه¬های خوردن، شهوت سخن گفتن، گرایش¬های قدرت و ثروت مربوط می¬شود. صبر در طاعت، به معنای انجام کارهای دشوار و ادامه دادن به هدف حتی هنگام مواجهه با مشکلات است. این دو نوع صبر را در روانشناسی می¬توان به مفهوم «خودگردانی » نزدیک دانست. خودگردانی زمانی رخ می¬دهد که افراد برای کسب نتیجه¬ای یا اجتناب از پیامدی، کنش¬ها، گفتارها و نگرش-هایی را انجام داده یا ترک کنند یا فرد به گونه¬ای خاص باشد یا نباشد (هیگینز و توری ، 2000؛ به نقل از نوری، 1387). اما مفهوم خودگردانی در ادبیات روانشناسی و فلاسفه غربی ریشه در اصل لذت دارد. به اعتقاد روانشناسان فرد زمانی عملی را انجام می¬دهد یا کاری را ترک می¬کند که این تلاش، لذتی را برای او به ارمغان آورد یا رنجی را از او دور سازد (آیبید ،به نقل از نوری،1387). ولی مفهوم دینی صبر نمی¬تواند تابع اصل لذت باشد؛ زیرا در مفهوم صبر ترک گناه و دوری از لذت¬جویی نهفته است، مگر اینکه ترک گناه را به خاطر لذت قرب به خدا یا نعمت¬های بهشتی در نظر بگیریم.در این صورت می¬توان مفهوم صبر را نیز تابع اصل لذت دانست اما اصل لذت معنایی فراتر از مفهوم روانشناسان خواهد داشت (نوری،1387).
برخی از منابع روانشناسی مفهوم «خودگردانی» را با «خودمهارگری» و «کنترل تکانه» الفاظ مترادف و ناظر به یک معنا در نظر گرفته¬اند اما دیگران خودگردانی و خودمهارگری را دو نوع کنترل و دارای سه تفاوت دانسته¬اند. نخست آنکه افراد خودگردان، قصد و تعمد بیشتری از افراد خودمهارگر دارند. دوم اینکه خودگردانی با هیجانات مثبت همراه است، در حالیکه خودمهارگری با هیجانات منفی پیوند بیشتری دارد. سوم اینکه خوگردانی، انتقال آموزش را بیشتر از خودمهارگری میسر می¬سازد.
همچنین صبر در برابر شهوتها و گرایشات جنسی را می¬توان در روانشناسی تحت عنوان مفهوم «خویشتن¬داری» مطرح کرد؛ هرچند این واژه در روانشناسی به دو معنای «کنترل ادرار» و « کنترل تکانه¬های جنسی» به کار برده می¬شود.
این نوع صبر را می¬توان در روانشناسی تحت عنوان «سرسختی » جستجو کرد. همچنین صبر در مصیبت را که مستلزم تحمل ناملایمات و رویدادهای ناخوشایند است، می-توان تحت عنوان تحمل بررسی نمود، هرچند واژه تحمل در روانشناسی به دو معنا به کار رفته است: 1. میزان تحمل افراد نسبت به مواد روان¬گردان 2. توانایی مقاومت در برابر تنیدگی،درد و فشار روانی ناشی از رویدادهای تنش¬زا (نوری،1387).
بر این اساس می¬توان گفت مراد از صبر نه برخورد منفعلانه و عقب¬نشینی است و نه محبوس کردن دردها در سینه و سد کردن راه بروز آنها. آنچه مهم است به¬کارگیری مهارت صبر به عنوان راهبردی مقابله¬ای با تمرکز بر مسئله برای غلبه بر فشارهاست.

– کارکردهای صبر
صبر در چهار زمینه نقش قابل توجه دارد:
1. مقابله با فشار روانی (تنیدگی)
الف)توازن بین منابع درونی و محیطی: برخی از روانشناسان، فشار روانی را اینگونه تعریف کرده¬اند: «فشار روانی شرایطی است که در نتیجه تعامل میان فرد و محیط به وجود می¬آید و موجب ایجاد ناهماهنگی ـ چه واقعی و چه غیر¬واقعی ـ بین توانایی¬های زیستی، روانی، اجتماعی فرد با پیامدهای یک موقعیت می¬شود »(سارافینو،1384).
در این تعریف، توازن بین منابع درونی و الزامات محیط در نظر گرفته شده است؛ یعنی استرس زمانی ایجاد می¬شود که فشار موقعیتی بیش از منابع درونی فرد باشد. اما اگر تعادل برقرار باشد، یعنی درعین اینکه فشار موقعیتی زیاد است، ولی فرد منابع درونی(بردباری) کافی در اختیار داشته باشد، فشار روانی به وجود نمی¬آید(دیمانتئو،1378). بنابراین اگر فردی صبور باشد کمتر به فشار روانی مبتلا می¬شود.
ب)تیپ شخصیتی A (ناشکیبا) و شیوع فشار روانی: دانشمندان افراد را از نظر ابتلا به فشار روانی به دو تیپ شخصیتی A و B تقسیم کرده¬اند. افرادی که دارای تیپ شخصیتی A هستند بیشتر در معرض ابتلا به فشار روانی قرار دارند. در ذیل به برخی ویژگی¬های شخصیتی این افراد که بسیار شبیه ویژگی¬های افراد ناشکیباست اشاره می¬گردد:
– از ماندن در ترافیک یا صف بانک کلافه می¬شوند.
– اگر کسی سر قرار نیاید بسیار برافروخته می¬شوند.
– نسبت به کسان که وقت را تلف یا بسیار آهسته کار می¬کنند، خشمگین می¬شوند.
– می¬خواهند بیشترین نتایج ممکن را در حداقل زمان به دست بیاورند.
– ستیزه¬جو هستند و زود درگیر می¬شوند.
– رقابت¬طلب هستند.
– تکانشی عمل می¬کنند.
– خصومت با دیگران به راحتی در آنها برانگیخته می¬شود.
– تحرک بیش از حد دارند.
– می¬خواهند در یک زمان، چندین کار را انجام دهند..
– بیشتر اوقات عصبی و ناشکیبا هستند.
– با صدای بلند و شتابزده سخن می¬گویند.
– زود احساساتی می¬شوند.

2. موفقیت در تحصیل، شغل و امور اجتماعی:
تحقیقات نشان می¬دهند افرادی که «خودمهارگری » بیشتری دارند در تمامی زمینه¬ها موفق¬تر از افرادی هستند که تکانشی و بدون خودمهارگری عمل می¬کنند. در روانشناسی ریشه خویشتن¬داری را به کنترل تکانه مربوط می¬دانند؛ یعنی هرچه فرد بتواند در برابر تکانه-های جنسی، پرخاشگری و فیزیولوژیکی مهار داشته باشد، صبر او بیشتر خواهد بود. مطالع طولی میشل(1987) نشان داد افرادی که در کودکی خویشتن¬دار بودند، در نوجوانی از نظر اجتماعی صالح¬تر، کارآمدتر و دارای قدرت ابراز وجود بودند؛ بهتر می¬توانستند با ناکامی¬های زندگی دست و پنجه نرم کنند؛ کمتر دچار فشار روانی می¬شدند؛ در رویارویی با مشکلات به جای کنار کشیدن خود به استقبال چالش¬ها می¬رفتند؛ در طرحها و کارها خلاقیت بیشتری از خود نشان می¬دادند (گلمن،1383).
آیات قرآن کریم و روایات متعدد نشان می¬دهد که موفقیت (ظفر)، نتیجه صبر است.

3. مهار هیجان خشم و غریزه جنسی:
از دیدگاه روان¬تحلیگرانی که نخستین بار مسئله «خودمهارگری» را مطرح کردند، افرادی که بتوانند دو غریزه جنسی و پرخاشگری را کنترل کنند، افراد «خودمهارگر» تلقی می¬شدند. در اسلام نیز صبر در معصیت یکی از اقسام صبر است که پایه اول آن بر مهار شهوات و هواهای نفسانی استوار است. از اینرو، اگر کسی واجد صفت صبر شود و بتواند این غرایز را مهار کند، صبر اهمیت خاصی پیدا می¬کند (نوری،1387).

4. دینداری:
از پیامبر اکرم نقل شده است که می¬فرماید: نصف ایمان صبر و نصف دیگر آن شکر است. به این معنا که انسان در زندگی یا در آسایش است که باید در این حال شکرگزار باشد، یا در حال سختی و گرفتاری است که باید صبور باشد. از سوی دیگر «صبر در مصیبت»، «صبر بر معصیت» و « صبر بر طاعت» تقریباً تمامی رفتارهای دینی را پوشش می¬دهند. کسی که می¬خواهد دیندار خوبی یاشد باید از صفت صبر برخوردار باشد (همان منبع).

– پایه¬های روانشناختی صبر
در خاتمه این بخش، اشاره به الگوی پیشنهادی نوری(1387) بر اساس مفاهیم دینی، در مورد پایه¬های روانی ـ شناختی صبر خالی از فایده نیست. در این مدل بر اساس تحلیل برخی از آیات قرآن، هفت نوع سازه به عنوان پایه¬های روانشناختی و در حقیقت زمینه¬های زیربنایی پرورش صبر مطرح می¬شود:
1. مشخص بودن هدف (رضایت خداوند): فرد می¬داند که چرا و به چه دلیل باید سختی¬ها را تحمل کند ودر نتیجه صبر می¬کند. از اینرو در قرآن به هدف صبر اشاره شده است:
« وهم در طلب رضای خدای خود صبر در پیش می¬گیرند و نماز به¬پامی¬دارند و از آنچه نصیبشان کردیم به فقرا پنهان و آشکار انفاق می¬کنند و در عوض بدیهای مردم، نیکی می¬کنند. اینان هستند که عاقبت منزلگاه نیک یافتند» (رعد،22).
از نظر یک مؤمن، بالاترین هدف جلب رضای پروردگار است. صبر مانند هر رفتار دیگر نیاز به انگیزه دارد. اولین چیزی که ایجاد انگیزه می¬کند، هدف است. روانشناسان بسیاری به نقش هدف در رفتار اشاره داشته¬اند. از جمله آدلر با مطرح کردن مفهوم «غایت¬نگری تخیلی» می-گوید: «افراد برای زندگی اهداف خیالی می¬آفرینند و طوری عمل می¬کنند که گویی هدف-های شخصی آنها مقصود نهایی زندگی هستند.
در آزمایش بندورا و میشل(1965) در مورد تأخیر ارضا، کودکان از پاداش فوری به خاطر پاداش در آینده چشم¬پوشی کردند (خداپناهی،1379). در واقع این کودکان به هدف صبر یعنی پاداش بهتر در آینده داشتند و به خاطر همان توانستند صبر کنند و از ارضای فعلی چشم بپوشند.

2. ارزشمندی هدف (ارزشمندی زندگی اخروی):
فرد زمانی می¬تواند صبر کند، سختی¬ها را تحمل نماید، و در راه رسیدن به هدف سخت تلاش کند که آن هدف در نظرش ارزشمند باشد. قرآن، هدف صبر را «جلب رضایت خداوند» بیان می¬کند و ارزشمندی این هدف را اینگونه نشان می¬دهد:
« و قطعاً کسانی را که شکیبایی کردند، به بهتر از آنچه عمل کردند، پاداش خواهیم داد » (نحل،96).
از آنرو که خداوند متعال، خود روان بشر را سرشته و می¬داند که انسان تنها به خاطر «هدف ارزشمند» می¬تواند صبر پیشه کند، در اینجا به غنای داشته¬های انسان و بقای عطایای خود اشاره نموده و ارزشمندی آنها را نشان می¬دهد. در انتهای آیه نیز به ارزشمندی پیامد صبر اشاره می¬کند؛ از جمله می¬فرماید: «آنچه به شما عطا شده، متاع زودگذر دنیاست؛ ولی پاداش¬ها و مواهبی که نزد خداست بهتر و پایدارتر است.»(شوری،36). افرادی که صبر ندارند به متاع دنیا توجه دارند، ولی افراد صبور به پاداش¬های اخروی خداوند توجه دارند که ارزشمندی و ماندگاری آنها صبر را برای آنان امکان¬پذیر می¬سازد. در آزمایش میشل، کودکان بدان خاطر خواسته نفس خود را مهار می¬کردند که به جای یک شیرینی، دو شیرینی دریافت کنند(گلمن،1383). در روانشناسی نظریه¬های انتظار ـ ارزش به نقش ارزشمندی هدف در بروز رفتار تأکید دارند. برای مثال لوین می¬گوید: یک موضوع جذاب می¬تواند نیازها و تنیدگی¬های فرد را تغییر دهد.

3.اشتیاق رسیدن به هدف (دستیابی به پاداش¬های دنیوی و اخروی)
اگر کسی مشتاق رسیدن به چیزی باشد، سختی¬های رسیدن به آن را تحمل خواهد کرد. این اشتیاق، لازمه ارزشمندی واقعی هدف نیست. ممکن است هدفی در واقع ارزشمند باشد ولی فرد اشتیاقی به رسیدن به آن نداشته باشد؛ در نتیجه دشواری¬های رسیدن به آن را تحمل نخواهد کرد. قرآن کریم، مکرراً آثار و پیامدهای دنیوی و اخروی صبر را بیان کرده است. توجه انسان به این پدیده¬ها، شوق و رغبت انسان را برمی¬انگیزد.

4.ترس از شکست (ترس از عذاب جهنم)
از آموزه¬های اسلامی این نکته به دست می¬آید که شوق به تنهایی انسان را به مسیری سوق نمی¬دهد، بلکه ترس نیز لازم است. مثلاً در رابطه انسان با خدا باید تعادل بین خوف و رجاء را در نظر داشت. ترس مطلق از خداوند به ناامیدی و رها کردن عمل می¬انجامد و امیدواری مطلق به خداوند بی¬خیالی و رها کردن عمل را به دنبال دارد. خویشتن¬داری و تحمل مشکلات در صورتی به راحتی برای انسان امکان¬پذیر است که نه تنها رسیدن به هدف، مزایایی برای انسان در پی داشته باشد، بلکه نرسیدن به آن انسان را با مخاطراتی مواجه سازد. پیامبران خود را بشیر و نذیر می¬دانستند (انا ارسلناک بالحق بشیرا و نذیرا ): زیرا ساختار روانی افراد به گونه¬ای است که علاقه¬مندی به چیزی آنان را به عمل وامی¬دارد و برخی دیگر فقط ترس زیربنای رفتار آنان را شکل می¬دهد. در فرد واحد نیز برخی رفتارها ممکن است به دلیل علاقه و رغبت و برخی به دلیل ترس انجام گیرد. جان اتکینسون در نظریه انگیزشی خود می¬گوید: با اینکه اکثر مردم برای رسیدن به موفقیت تلاش می¬کنند اما گرایش رسیدن به موفقیت در بعضی افراد مؤثر نیست، بلکه گرایش دیگری به نام «اجتناب از شکست» آنان را برمی¬انگیزد و به سوی موقعیت¬های مربوط به پیشرفت سوق می¬دهد.

5.بی¬رغبتی به امور منافی هدف (زهد و رهایی از هوس¬ها)
اگر فردی تمام حالت¬های قبل را داشته باشد؛ یعنی هم هدفش مشخص و در نظرش ارزشمند باشد و هم به آن علاقه داشته باشد، ولی در عین حال به چیزهایی علاقه¬مند باشد که منافی هدف است، در اینصورت نمی¬تواند سختی¬های رسیدن به هدف را تحمل کند. قرآن کریم در موارد متعدد یکی از علل انحراف و در نتیجه بی¬صبری بشر را علاقه¬مندی به دنیا می¬داند: « چنین نیست که انسان نتواند به خاطر خدا سختی¬ها را تحمل نکند، بلکه در حقیقت شما این دنیای زودگذر را دوست دارید و به همین دلیل آخرت را رها می¬کنید »(قیامه،20 و 21).

6.ضرورت پیمودن این مسیر برای رسیدن به هدف (لزوم انجام واجبات و ترک محرمات، آزمون بودن سختی¬ها)
انجام واجبات و ترک محرمات نیازمند صبر است. از سوی دیگر خداوند ترک گناهان و انجام واجبات را لازم و ضروری دانسته است. این نشان می¬دهد که برای رسیدن به هدف، یعنی رضایت خداوند، پیمودن این مسیر لازم است و راه دیگری وجود ندارد. معمولاً اگر برای رسیدن به هدف، جز راه دشوار، راه های دیگری هم وجود داشته باشد، انسان به تحمل مشکلات تن نخواهد داد. پس انحصاری بودن مسیر و الزامی بودن آن یکی از پایه¬های روانشناختی صبر است.
قرآن می¬فرماید: راه بهشت از میان سختی¬ها و دشواری¬ها عبور می¬کند، پس این تنها رسیدن به هدف است: «آیا گمان کرده¬اید بدون امتحاناتی که پیش از شما بر گذشتگان آمد به بهشت داخل می¬شوید؟ آنان به رنج¬ها و سختی¬ها آزموده شدند» (بقره،214). پس گرفتار شدن به بأساء (رنج ناشی از جهاد و مانند آن) و ضراء (سختی ناشی از بیماری، فقر و مانند آن) شرط لازم برای رسیدن به هدف یعنی دخول به بهشت است. نیز می¬فرماید: «آیا گمان می¬برید تا خداوند صبر و جهاد را در شما نیازموده است وارد بهشت می¬شوید؟» (آل¬عمران،142). پس صبر یک گام لازم برای ورود به بهشت است.
اگر انسان سختی¬ها را پله¬ای برای صعود یا آزمونی برای قبول شدن بداند، در آن صورت نه تنها مشکلات او را آزرده نمی¬سازد، بلکه شاید با آغوش باز به استقبال آنها برود و به¬راحتی آنها را تحمل کند. قرآن مکرراً به ما گوشزد کرده که سختی¬ها برای ابتلا و امتحان بندگان است (مثلاًبقره،155).

7.احتمال رسیدن به هدف (موقتی بودن سختی¬ها، پایان یافتن فرصت¬ها)
اگر فردی هدفش مشخص و ارزشمند باشد، علاقه¬مند به دستیابی به هدف هم باشد، از شکست بترسد، به امور منافی هدف رغبت نشان ندهد، و تحمل سختی¬ها را تنها راه رسیدن به هدف بداند، ولی در موقعیت کنونی در نظرش احتمال رسیدن به هدف ضعیف باشد، یعنی سختی¬ها را دائمی و خارج از توان خود بداند، در این¬صورت نمی¬تواند سختی¬ها را به خاطر رسیدن به هدف تحمل کند. قرآن در آیه 214 سوره بقره می¬فرماید: «آیا ( شما مؤمنان ) گمان کرده اید که داخل بهشت می شوید و حال آنکه هنوز حالات کسانی که پیش از شما درگذشته اند برای شما نیامده! آنها را زیان های مالی و بدنی رسید ، و متزلزل و مضطرب شدند تا جایی که فرستاده خدا و کسانی که با او ایمان آورده بودند می گفتند: نصرت و یاری خدا کی می رسد؟(گفتیم)آگاه باشید که حتما نصرت خدا نزدیک است ».
برای اینکه مؤمنان در برابر سختی¬ها درمانده نشوند و صبرشان را از دست ندهند، قرآن رنج¬ها را موقتی و پایان¬پذیر می¬داند: «همراه با هر سختی گشایشی است» (انشراح،5 و6). یک گام بالاتر از این، موقت دانستن کل دنیا و جهان است که در این¬صورت انسان ایده بزرگتر و جامعتری پیدا می¬کند که سختی و آسایش را پایدار نداند. دائمی دانستن راحتی به خاطر ایجاد تنبلی، انسان را از عمل دور نگه می¬دارد و مستمر دانستن رنج¬ها به دلیل درماندگی، توان عمل را از انسان می¬گیرد.

نمودار2-1- پایه¬های روانشناختی صبر (الگوی پیشنهادی نوری،1387)

1.مشخص بودن هدف (توحید و رضایت خداوند)

2.ارزشمند بودن هدف (ارزشمندی زندگی اخروی)

3.اشتیاق رسیدن به هدف (دستیابی به پاداش¬های دنیوی و اخروی)

4.ترس از شکست (ترس از عذاب جهنم)

5.بی¬رغبتی به امور منافی هدف (زهد و رهایی از هوس¬ها)

6.ضرورت پیمودن این مسیر برای رسیدن به هدف

7.احتمال رسیدن به هدف (موقت بودن سختی¬ها)

صبر: نگه¬داری نفس بر شرح صدر

راه های درمانی و تشخیص بیماری آسم

بسته شدن زودرس  مجاری هوایی محیطی منجر به پرهوایی (احتباس هوا) و افزایش حجم باقی مانده (به ویژه در تشدیدهای حاد و در آسم شدید و پایدار) می­شود. در موارد شدیدتر آسم ، کاهش تهویه و افزایش جریان خون ریوی منجر به عدم تناسب تهویه و خونرسانی و پرخونی برونشیال می شود. نارسایی تهویه حتی در بیماران مبتلا به آسم خیلی شدید ، هم ناشایع است و  شریانی بر اثر افزایش تهویه کاهش می یابد (هریسون ، 2012).

2-1-1-3-1-افزایش پاسخ دهی مجاری هوایی

AHR اختلال فیزیولوژیک بار آسم می باشد و بیانگر پاسخ بیش از حد منقبض کنندگی برونشی نسبت به محرک های استنشاقی متعدد (که بر مجاری هوایی طبیعی هیچ اثری ندارند) می باشد. افزایش)  AHR  (به تناوب علائم آسم مربوط است ؛ افزایش پاسخ دهی انقباس برونشی در استفاده از تنگ کننده های برونشی مستقیم نظیر هیستامین و متاکولین که باعث انقباض صاف مجاری هوایی می شوند، دیده می شود ، ولی این موضوع به طور بارز در بسیاری از محرک های غیر مستقیم که منجر به آزاد شدن منقبض کننده های عروقی از ماست سل ها می شود و یا اعصاب حسی را فعال می کند ، نیز دیده می­شود . به نظر می رسد که اکثر محرک های علائم آسم شامل آلرژن ها ، ورزش ، هایپرونتیلاسیون ، مه دود (از طریق فعال کردن ماست سل ها)، گردو غبار آزادنده، و سولفور دی اکساید ( از طریق رفلکس کولینرژیک)، به طور غیر مستقیم عمل می نمایند(هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-3-2- ویژگی های بالینی و تشخیصی

علائم بارز آسم شامل ویزینگ، تنگی نفس سرفه می­باشند که خود بخود و یا با دارو تغییر می­کنند. علائم ممکن است شب ها بدتر شوند و بیماران معمولاً در ساعت های اولیه صبح بیدار می گردند. بیماران ممکن است سختی در پر کردن ریه هایشان از هوا را بیان نمایند. در بعضی بیماران افزایش تولید موکوس وجود دارد، این موکوس به طور معمول چسبنده است افزایش تنفس و استفاد ه از عضلات کمکی تهویه دیده شود . علائم اولیه بیماری ممکن است قبل از حمله وجود داشته باشد، این علائم شامل خارش زیر چانه ، احساس ناراحتی در بین دو کتف و یا ترس غیر قابل توجیه (احساس حادثه بد قریب الوقوع) می باشد.

علائم شاخص فیزیکی معمولاً دمی و تا حد زیادتری بازدمی و رونکای در سراسر قفسه سینه می باشند و پر هوایی ممکن است وجود داشته باشد . بعضی از بیماران ، به ویژه بچه ها، ممکن است با سرفه های بدون خلط مراجعه کنند ( واریانت سرفه ای آسم) . وقتی  آسم تحت کنترل باشد ، ممکن است هیچ نوع یافته فیزیکی غیر طبیعی مشاهده نشود (هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-4-تشخیص

تشخیص آسم ممولاً  از روی علائم متعدد و متناوب اسنداد مجاری هوایی آشکار است ، اما معمولاً توسط اندازه گیری عینی عملکردی ریوی تأیید می شود (هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-4-1-تست های عملکرد ریوی

اسپیرومتری ساده محدودیت جریان هوا را با کاهش مقادیر (  [4] )، نسبت ( ) ( ) و ( PEF ) تأیید می نماید . برگشت پذیریتوسط افزایش بیش از( 12% ) و ( ml 200 ) در میزان (  )، پانزده دقیقه بعد از مصرف – آگونیست کوتاه اثر استنشاقی ، یا در بعضی بیماران بعد از دو تا چهار هفته درمان با کورتیکواستروئیدهای خوراکی (OCS[5]) (پردنیزون یا پردنیزولون mg40 – 30 در روز) ، تعیین می­شود. اندازه گیری ( PEF ) ، دوبار در روز ، می تواند واریان های با ریتم روزانه انسداد مجاری هوایی را مشخص نماید .

لوپ های حجم – جریان ، کاهش قله جریان و کاهش حداکثر جریان بازدمی را نشان می­دهند. سایر تست های عملکرد ریوی ، به ندرت مورد نیاز می باشند، اما پلتیسموگرافی کل بدن،  افزایش مقاوم مجاری هوایی را نشان می دهد و ممکن است افزایش ظرفیت کلی ریه و حجم باقی مانده را نمایش دهد. انتشار گاز معمولاً نرمال است، اما ممکن است افزایش اندکی در تبادل گاز در بعضی بیماران دیده شود. (هریسون ،  2012 .م).

2-1-1-4-2-پاسخ دهی مجاری هوایی

AHR افزایش یافته معمولاً توسط چالش متاکولین یا هسیتامین همراه با محاسبه غلظت محرک که موجب کاهش (  ) تا ( 20% ) می گردد، () ، اندازه گیری می­شود. این عمل به ندرت در کارآزمایی بالینی مفید است، اما می تواند در تشخیص افتراقی سرفه مزمن و وقتی  که در تظاهر نرمال تست های عملکردی ریوی  تردید وجود دارد، به کار گرفته شود. گاهی تست ورزش برای اندازه گیری انقباض برونشی بعد از فعالیت، در صورتی که تاریخچه  برجسته ای از ( EIA ) وجود داشته باشد، انجام می شود . چالش آلرژن به ندرت مورد نیاز است و اگر قرار است عوامل شغلی خاصی شناسایی شوند، فقط باید توسط متخصص انجام شود(هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-4-3-تست های خون

تست های خونی معمولاً کمک کننده نیستند ( IgE ) کل سرم و ( IgE ) خاص در مقابل آلرژن های استنشاقی (RAST) ممکن است در بعضی بیماران اندازه گیری شوند (هریسون ، 2012.م).

2-1-1-4-4-تصویر برداری

رونتگن گرافی قفسه سینه معمولاً نرمال است ولی در بیماران با بیماری شدیدتر ممکن است پرهوایی ریه ها را نشان دهد. در تشدید ممکن است شواهدی از پنوموتوراکس وجود داشته باشد . سایه ریه معمولاً بیانگر پنومونی یا اینفلتراسیون ائوزینوفیلی در بیماران مبتلا به آسپرژیلوسیس برونکوپولموناری است. ( CT ) با قدرت تفکیک بالا ممکن است مناطقی  از برونشکتازی را در بیماران مبتلا به آسم شدید نشان دهد و ممکن است ضخیم شدن دیواره های برونشی وجود داشته باشد، اما این تغییرات برای آسم تشخیصی نیستند. (هریسون ، 2012.م).

2-1-1-4-5-تست های پوستی

تست های پوستی با خراش جزئی (Prick test) در آسم آلرژیک ، نسبت به آلرژن های استنشاقی شایع ، مثبت هستند و در آسم درونزاد، منفی می باشند، ولی در تشخیص کمک کننده نیستند . پاسخ های مثبت پوستی ممکن است در قانع کردن بیماران برای انجام دادن سنجش های اجتناب از آلرژن ، مفید باشد (هریسون ، 2012.م).

2-1-1-4-6-نیتریک اکسید بازدمی

(NO ) بازدمی در حال حاضر به عنوان آزمون غیر تهاجمی برای اندازه گیری التهاب ائوزینوفیلی راه های هوایی استفاده می شود سطوح معمولاً افزایش یافته ( NO ) بازدمی در آسم توسط ( ICS ) کاهش می­یابند. بنابراین این آزمون می تواند کمپلیانس درمان را ارزیابی کند. همچنین می­تواند در تشخیص درمان ضد التهابی ناکافی کمک کننده باشد (هریسون ، 2012.م).

2-1-2-ذهن آگاهی

ذهن آگاهی یا حضور ذهن به معنای آگاهی از افکار، رفتار، هیجانات و انگیزه­ها است به طوری که بهتر بتوانیم آن­ها را مدیریت کنیم و سامان دهیم. به عبارت دیگر ذهن آگاهی به معنای توجه کردن به شیوه­ای خاص است. یعنی توجه و تمرکزی که در آن سه عنصر زیر دخالت دارند:

  • بودن در حال حاضر
  • هدفمند
  • بدون قضاوت.

این نوع توجه منجر به افزایش آگاهی، شفافیت و وضوح آگاهی و پذیرش واقعیت موجود می­شود. حضور صحیح ذهن بدان معنا است که شخص آگاهی خود را از گذشته و آینده قطع کند و به زمان حال حاضر معطوف کند. زمانی که فرد در حال حاضر حضور داشته باشد، واقعیت را با تمام جنبه­های درونی و بیرونی­اش می­بیند و درمی­یابد؛ ذهن به دلیل قضاوت و تعبیر و تفسیرهایی که انجام می­دهد دائمأ در حال نشخوار افکار و گفتگوی درونی است. (محمدخانی و خانی­پور، 1391 ).

ذهن آگاهی به معنی توجه کردن به زمان حال به شیوه ای خاص، هدفمند، خالی از قضاوت به همراه پذیرش بدون داوری در مورد تجربه های در حال وقوع در لحظه کنونی است ( کابات زین،    2003.م). ذهن آگاهی یعنی بودن در لحظه با هر آنچه اکنون هست، بدون قضاوت و اظهار نظر درباره آنچه اتفاق می­افتد، یعنی تجربه واقعیت محض بدون توضیح. ذهن آگاهی را می­توان بعنوان یک شیوۀ «بودن» یا یک شیوۀ « فهمیدن » توصیف کرد که مستلزم درک کردن احساسات شخصی است ( بیر ،2003 .م). به نظر تیزدیل و همکاران (2000 .م)، مهارت­های آموخته شدۀ کنترل توجه، در مراقبه ذهن آگاهی می­توانند در پیشگیری از بازگشت دوره­های افسردگی اساسی سودمند باشند. در این روش به افراد افسرده آموزش داده می­شود که افکار و احساسات خود را بدون قضاوت، مشاهده کنند و آن­ها را وقایع ذهنی ساده­ا­ی ببینند که می­آیند و می­روند، به جای آنکه آن­ها را به عنوان قسمتی از خودشان یا انعکاسی از واقعیت در نظر بگیرند، این نوع نگرش به شناخت­های مرتبط با افسردگی، مانع تشدید افکار منفی در الگوی نشخوار فکری می­شود.

ذهن آگاهی برگرفته از ابعاد مختلف سنت­های معنوی کهن است. یکی از این سنت­های معنوی بودایسم است. بر اساس باورهای رایج بوداییان، بودایسم؛ یک سنت منسجم از سلوک در راهی است که به سمت درک رنج می­رود و به شروع و پایان درد و رنج معطوف می شود و ابزاری است که انسان از آن برای آزادی خود از رنج روز افزون و مشکلات و دردهای موجود متوسل می­شود (کرین،، 1964)

در درمان (MBCT ) بیماران افسرده یاد می­گیرند که چطور به طور متفاوتی با افکار و احساسات منفی­شان رابطه برقرار کنند و روی تغییر محتوای باورها و فکرها متمرکز می­شوند. همچنین یاد می­گیرند که افکار خودآیند، عادت­ها، نشخوارهای ذهنی، فکرها و احساسات منفی را چگونه تغییر دهند و نسبت به آن­ها آگاه باشند و در چشم انداز وسیع­تری افکار و احساسات خود را ببینند ( تیزدیل و همکاران، 2000 .م). پژوهشگران طیف وسیعی از اختلالات جسمی و روانی را با به کارگیری شیوۀ درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی درمان نموده­اند. نتایج بدست آمده، گواه تأثیر بسزای روش شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی در درمان اختلالات خلقی و اضطرابی است ( هافمن و همکاران، 2010 .م) و ( نزو ،نزو، ترونزوو مک کلار ،2010 .م).

پیشگامان این روش درمان از آن در کاهش استرس بهره جستند و هوشیاری آگاهانه که در این روش معرفی می­شود، از محتوای باورهای بودایی با دوهزاروپانصد سال قدمت برگرفته شده که با اصول علمی درمان شناختی و رفتاری تلفیق شده اند و از روش­های کاهش استرس مبتنی بر حضور ذهن کابات زین نیز استفاده نموده است.

ذهن آگاهی شکلی از مراقبه است که ریشه در تمرینات معنوی بودا دارد که در کار بالینی مورد استفاده قرار گرفته است. مراقبه ذهن آگاهی شامل مشاهده تجارب گستره کنونی فرد، یعنی احساسات جسمانی، افکار و عواطف او است (  بائر ، 2003 .م).

هدف این درمان مانند شناخت­درمانی تغییر در محتوای افکار نیست بلکه هدف آن ایجاد یک نگرش یا رابطۀ متفاوت با افکار احساسات و عواطف است که شامل حفظ توجه کامل و لحظه به لحظه و نیز داشتن نگرش همراه با پذیرش و به دور از قضاوت است. فرضیه اساسی شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی آن است که ذهن دارای دو نوع ذهنیت است که از طریق آن­ها می­تواند به پردازش تجربه بپردازد. این دو شامل: ذهنیت بودن و ذهنیت انجامی است. (محمدخانی و همکاران، 1391)

به طور کلی، در درمان شناختی مبتنی بر حضور ذهن، هدف آن است که بیمار بتواند افکارش را تنها به صورت افکار محض در نظر بگیرد و آن­ها را از نوع رویدادهای ذهنی قابل آزمون ببیند و قادر شود؛ وقوع این رویدادهای ذهنی منفی را از پاسخ­هایی که آنها معمولاً برمی انگیزانند، جدا کنند و در نهایت معنای آن­ها را تغییر دهد. به عبارت دیگر در شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی سه هدف اساسی دنبال می شود:

الف) تنظیم توجه

ب)توسعه آگاهی فراشناختی

ج) تمرکززدایی و توسعه پذیرش حالت­ها و محتویات ذهنی (محمدخانی و همکاران 1391).

ماهیت افکار هر چقدر هم منفی باشد به خودی خود مشکل اصلی محسوب نمی­شوند، بلکه این شیوه واکنش به آن­ها از طریق فعال­شدن یک حالت ذهنی مبتنی بر تشخیص تفاوت­هاست که موجب تداوم و تشدید افکار منفی می­شود. حضور ذهن به بیمار کمک می­کند با تسهیل در شناسایی به موقع الگوهای افکار، احساسات و حس­های بدنی آن­ها را در مرحله مناسبی پیش از توسعه و بسط یافتن خنثی کند. پرورش آگاهی به این شیوه بیماران را قادر می­سازد تا آشکارا تر برانگیخته شدن واکنش­های نشخواری و منفی را مشاهده کنند و بتوانند از چنین الگوهای فکری تمرکز زدایی کنند و به آن­ها به عنوان رویدادهای ذهنی بنگرند که بازنمایی­های از واقعیت نیستند

ذهن آگاهی یک درمان روانشناختی جدید است که بر پایه تکنیک­های مراقبه و شامل توجه کردن به شیوه خاص یعنی هدفمند، در زمان کنونی، بدون قضاوت است ( کابات زین، 1994.م ). همچنین به معنای آگاهی کامل فرد از دنیای درونی و بیرونی خود از جمله افکار، احساسات جسمانی، هیجانات، اعمال و محیط اطراف است و فرد باید آن­ها را به همان صورتی که وجود دارند، در نظر بگیرد (چیسا و مالینوسکی،  2011 .م).

گلمن(2005 .م) می­گوید” آگاهی از تجربه زمان حال، توأم با پذیرش، هوشیار بودن نسبت به واقعیت، مواجه با ذات تجربه و دیدن امور است به گونه­ای که برای اولین بار دیده می­شوند، ذهن آگاهی است. بودن در لحظه با هر آنچه اکنون هست، بدون قضاوت و اظهار نظر درباره آنچه اتفاق می­افتد (کابات زین، 2003 .م). شیوۀ «بودن» یا یک شیوۀ « فهمیدن » که مستلزم درک کردن احساسات شخصی است و فرد را به ایجاد رابطه متفاوت با تجربه احساسات درونی و حوادث بیرونی، از طریق ایجاد آگاهی لحظه به لحظه و جهت­گیری رفتاری مبتنی بر مسئولیت عاقلانه به جای واکنش پذیری اتوماتیک، قادر می­سازد ( کابات زین، 2003 .م). فرایندی که داشتن توجه بدون قضاوت به رویدادهای درونی و بیرونی است که در لحظه به وجود می­آیند. رویدادهای درونی شامل افکار، هیجانات، ادراکات و احساسات جسمانی و رویدادهای بیرونی شامل تجارب محیطی، موقعیتی و بین فردی است ( کابات زین، 2005 .م).

افراد دارای اختلالات افسردگی و اضطرابی، تجارب درونی­شان شامل، افکار، عواطف و احساسات فیزیولوژیکی را منفی ارزیابی می­کنند و اغلب از راهبرد فرار یا اجتناب از این تجارب استفاده می­کنند. به کار بردن این راهبرد اثرات متناقضی به همراه دارد، به گونه­ای که هم موضوعات مورد اجتناب ( افکار، هیجانات و احساسات فیزیولوژیکی) را افزایش می­دهد و هم با ناراحتی روان­شناختی بیشتری همراه می شود ( هیز، بیست، کورن، زتل، روزنفارد، کوپر و گرانت، 1999 .م). در واقع مشکلات افراد در اثر واکنش­های قضاوتگرانه نسبت به حالت­های درونی­شان پدیدمی­آید، و در واقع این حالات به خودی خود مشکل ساز نیستند و این قضاوت هاست که مشکل ایجتد می کند.(  بارلو،  1991.م ) ؛ ( بورکوک و شارپلس، 2004.م).

هدف آموزش تفکر ذهن آگاهی، مانند شناخت درمانی سنتی، تغییر محتوای افکار نیست، بلکه هدف ایجاد یک نگرش یا رابطه متفاوت با افکار ،احساسات و عواطف است که شامل حفظ توجه کامل و لحظه به لحظه و نیز داشتن نگرش همراه با پذیرش و به دور از قضاوت است ( ولز ، 2002 .م). بائر  و کریتمیر  (2006 .م) در مطالعه­ای نشان دادند که نگرش بدون قضاوت به تجارب با میزان کمتر پریشانی روان­شناختی و مشکلات تنظیم هیجان و افزایش هوش هیجانی همراه است. تعاریف مختلف از ذهن آگاهی، سه ویژگی اساسی را منعکس می کنند.

الف) توجه و آگاهی متمرکز بر زمان حال

ب) قصد یا هدفمندی که مؤلفه انگیزشی را به توجه و رفتار شخص اضافه می­کند.

ج) نگرش، که نحوه توجه کردن فرد را نشان می­دهد یا وضعیتی که شخص در هنگام توجه کردن دارد. نظیر: علاقه، کنجکاوی، عدم قضاوت، پذیرش و پاسخ دهنده بودن ( باباپور، پورشریفی، هاشمی و احمدی، 1391). با به کارگیری کارکردهای عالی ذهن از جمله، توجه، آگاهی، نگرش مهربانانه و کنجکاوی، ذهن­آگاهی می­تواند به طور مؤثر بر واکنش­های هیجانی از طریق بازداری قشری سیستم لیمبیک کنترل اعمال نماید( کابات زین، 2003.م ). بنابراین افرادی که سطوح بالاتر ذهن آگاهی را نشان می­دهند؛ تفکرات خودآیند منفی کمتری نشان می­دهند و می­توانند خود را از این تفکرات رها کنند (باباپور و همکاران، 1391).

2-1-2-1-درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی

کاربرد مداخلات مبتنی بر ذهن آگاهی در حال رشد و گسترش هستند (امیدی و محمدخانی، 1387). اگرچه این نوع درمان در روان­شناسی غرب تازگی دارد، اما بیشتر آن­ها از تمرینات مراقبه آئین بودا نشأت گرفته­اند که از حدود دوهزاروپانصد سال پیش شروع شده­است (کابات زین،1990 .م). در سال­های اخیر، علاقه روزافزونی به استفاده از چنین رویکردهایی در درمان انواع اختلالات روان­شناختی، روان­پزشکی، جسمانی و کاهش استرس در افراد سالم به وجود آمده است ( چیسا و مالینوسکی، 2011 .م).

این مداخلات شامل روش­های بسیاری برای آموزش آگاهی به شیوه ذهن آگاهانه است. بعضی از این روش­ها شامل تمرین­های مراقبه رسمی است که در آن شرکت­کنندگان توجه خود را به شیوه خاصی هدایت می­کنند. روش­های دیگر کوتاه­تر و یا غیررسمی هستند و بر ذهن آگاهی در زندگی روزمره تأکید دارند ( بائر و کریستیمر، 2006 .م). در این تمرینات افراد ترغیب می¬شوند تا به تجربیات درونی خود در هر لحظه همچون احساسات جسمی، افکار و احساسات عاطفی خود توجه کنند (  لینهان ، 1993.م).

در تمرینات ذهن آگاهی، افراد آموزش می­بینند تا بر فعالیت­های خود نظیر پیاده­روری و تنفس تمرکز کنند و در هر لحظه از احوال خود آگاهی داشته باشند و هرگاه هیجانات، احساسات یا شناخت­ها پردازش می­شوند، بدون قضاوت آن­ها را مشاهده کنند (امیدی و محمدخانی، 1387)

درمان­های مبتنی بر ذهن آگاهی، خود تنظیمی و کنارآمدن سازگارانه را افزایش می­دهد، اجتناب تجربه­ای را کاهش می­دهد و آگاهی، فهم و تنظیم هیجان را نیز بهبود می­بخشد (  ری و کریگی، 2008 .م). بررسی تحقیقات مختلف نشان می­دهد که ذهن آگاهی و درمان­های برگرفته از آن در حوزه­های مختلف اثرات مطلوبی داشته است. این درمان­ها که موج سوم رفتار درمانی هستند، عبارتند از: برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی، رفتار درمانی دیالکتیک، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد و شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی.

2-1-2-1-1-برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی

برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی نخستین بار توسط کابات زین برای گروه وسیعی از افراد مبتلا به اختلالات مرتبط با استرس و درد مزمن طراحی شده است ( کابات زین، 2003 .م). اثربخشی ( MBSR ) در چندین شرایط پزشکی شامل درد مزمن (کابات زین، 1982)، ناراحتی­های روان­شناختی همراه با سرطان (  کارلسون و گارلند، 2005.م )، (شاپیرو، 2002.م) ،  اختلال­های خوردن ( کریستلر ، بائر و کولین- ولور، 2006 .م) ، و اختلال اضطراب ( میلر، فلچرو کابات زین، 1994 .م) به اثبات رسیده است. به طور خلاصه ( MBSR ) در کاهش ناراحتی همراه با انواع شرایط جسمی و روان­شناختی مؤثر است ( ری و کریگی، 2008 .م).

2-1-2-1-2-رفتار درمانی دیالکتیک

رفتار درمانی دیالکتیک رویکرد درمانی است که توسط مارشال لینهان (1993 .م) برای درمان بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی که به طور مکرر خودکشی می­کنند. این روش بر سه پایه رفتارگرایی، فلسفه دیالکتیکال و آیین ذن استوار است ( هایز، فولتو لینهان، 2004 .م). این شیوه درمانی برای افرادی که قصد کنترل هیجان­های آشفته­ساز را دارند، بسیار مؤثر است ( مک کی، وود و برنتلی، 1391). در این درمان بر مهارت­آموزی، پذیرش و اعتبار بخشی هیجانات تأکید شده است ( لینهان، 1993.م). آموزش ذهن آگاهی جزء محوری رفتار درمانی دیالکتیک است (  لینهان، 1993.م). پژوهش­ها نشان می­دهند که رفتار درمانی دیالکتیک به تقویت توانمندی افراد برای برخورد درست با ناراحتی می پردازد، تا از دست دادن کنترل  یا دست زدن به رفتارهای مخرب جلوگیری کند (  مک کی و همکاران، 1391). در (DBT )، تمرینات بسیاری برای حضور ذهن به صورت گروهی و هفتگی در طول یک سال به مراجعان آموزش داده می­شود تا آن­ها به انتخاب خود به این روش­ها بپردازند. این مهارت­ها شامل اثربخشی در روابط بین فردی، تنظیم هیجان و تحمل فشار و ناراحتی است (  امیدی و محمدخانی، 1387).

 

2-1-2-1-3-درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد

درمان مبتنی بر پذیرش و  تعهد توسط استیون هیز (1987.م) مطرح شد. هدف این درمان کمک به مراجع برای ایجاد یک زندگی غنی، کامل و معنادار در عین پذیرش رنجی که زندگی ناگزیر با خود دارد. این شیوۀ درمان ریشه در فلسفه زمینه­گرایی عملکردی دارد. در تمام اشکال زمینه­گرایی کل رویداد اهمیت دارد و یک عمل به تنهایی و جدا از زمینه به عنوان یک رویداد روان­شناختی نیست. (ACT)  نیز درمانی زمینه­گرا است یعنی به جای اینکه بر کاهش نشانه تأکید شود، زمینه­ای که این نشانه (فکر مزاحم یا اضطراب) در آن رخ می دهد، تغییر داده می­شود و سپس به مراجع کمک می­شود به گونه­ای عمل کند که با ارزش­هایش منطبق­تر باشد و هدف اصلی آن ایجاد انعطاف پذیری روان­شناختی است ( ایزدی و عابدی، 1392). این رویکرد تغییر کارکرد افکار و احساسات را به جای تغییر شکل، محتوا یا فراوانی آنها می­پذیرد. (  هیز، لوما، بوند، ماسودا و لیلیس، 2006.م). اگرچه در ( ACT ) روش­های درمانی بر حسب حضور ذهن توصیف نمی­شوند، اما راهبردهایی مطرح است که شامل رویکردهای حضور ذهن هستند (  امیدی و محمدخانی ، 1387).

2-1-2-1-4-شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی

این درمان؛ تلفیقی از درمان­شناختی و درمان رفتاری با آموزه­های مکتب بودایی است. این درمان از یک دورۀ درمانی هشت جلسه­ای تشکیل شده که دارای محتوای منظم هستند. سگال، ویلیامز و تیزدل (2002.م) جلسات هشت هفته­ای را برای بیمارانی مطرح کردند که سابقه سه دوره یا بیشتر، از دوره­های مکرر افسردگی بودند. (MBCT) به عنوان یک شیوۀ درمانی در روان­پزشکی جهت کنترل و پیشگیری از عود افسردگی در گروه­های سنی مختلف به کار رفته است و از طریق تغییر شیوه دیدگاه و پاسخگویی افراد به افکار خودآیند، احساسات عاطفی و احساسات جسمی به جلوگیری از عود افسردگی کمک  می­کند (سگال و همکاران، 2002.م )؛ (کنگ، اسموسکی و روبینز ،2011 .م). این درمان عمدتاً بر اساس برنامه ( MBSR ) است و عناصر درمان شناختی را نیز در بر می­گیرد (امیدی و محمدخانی، 1387). MBSR) ) ساختار، محتوا و سبک آموزش و ( (CBT) ) برخی از مؤلفه­ها و محتوای فرآیند آموزش در (MBCT) را  دربرمی­گیرند. ( کرین ،2009 .م). (MBCT) ) جنبه­هایی از (CBT) که با انفصال و عدم قضاوت درباره افکار منفی، جمله­هایی شبیه «افکار حقایق نیستند» و«من افکارم نیستم» را در برمی­گیرد. سایر جنبه­های ( (CBT) ) شامل تمرین ارتباط بین افکار و احساسات است ( ری و کریگی، 2008. .م).

در سال­های اخیر، تغییر آگاهی و رابطه جدید با افکار بیشتر از تغییر آن­ها مورد توجه قرار گرفته است. ( (MBCT) ) شیوه متفاوتی از مواجه با هیجانات و پریشانی ها ارائه می­دهد، عدم رابطه با تفکر منفی باعث می­شود که فرد درگیر نشخوارهای ذهنی نشود ( ماک، 2006.م).  شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی با شناخت­درمانی سنتی متفاوت است، چرا که هدف آن تغییر خلق منفی یا محتوای افکار نمی باشد (بائر، 2003.م). هدف دور شدن از تمرکز بر تغییر محتوای افکار منفی در شناخت درمانی و حرکت به سمت توجه به شیوه­ای که همه تجربیات حسی پردازش شود، تفاوت آن­ها است  ( سگال و همکاران، 2002.م).

در (MBCT) بر تغییر آگاهی از افکار و احساسات و ایجاد ارتباط متفاوت با آن­ها، نظیر دیدن افکار و احساسات به عنوان حوادث گذرا در ذهن به جای شناسایی آنها به عنوان واقعیت، تأکید می­شود. این درمان به افراد مهارت­هایی را می­آموزد تا بتوانند از الگوهای شناختی روزمره مختل کننده به خصوص الگوهای فکری نشخوار مرتبط با افسردگی به عنوان شیوه­ای برای کاهش خطر بازگشت و عود افسردگی در آینده فاصله بگیرند (سگال، تیزدل و ویلیامز، 2004.م). (MBCT) این شیوه تکنیک­های مراقبه را برای کمک به افراد به کارمی­گیرد تا از تجاربشان در لحظه حال آگاه­تر شوند و متوجه زمانی باشند که خلق­شان شروع به پایین آمدن می کند. از این طریق ارتباط بین خلق منفی و افکار منفی فراخوانده شده توسط آن شکسته می­شود و یاد می­گیرند در زمان پایین آمدن خلق خود، چطور از خود مراقبت کنند (  ویلیامز، 2002.م) و (کویکن، کرین و ویلیامز، 2012.م). بنابراین تمرکز بر آگاهی بیشتر افراد از افکار و احساسات­شان است. در واقع افراد از طریق این درمان یاد می­گیرند، به جای آنکه افکار خود را جنبه­هایی از خویشتن یا انعکاسی از واقعیت ببینند، آن­ها را به عنوان حوادث ذهنی در نظر بگیرند ( تیزدل و همکاران، 2000.م). این رویکرد به افراد می­آموزد تا از درگیر شدن با افکار عادتی خود رها شوند (  مارک، ویلیامز، راسل و راسل، 2008.م)  و اجازه دهند افکار و احساسات بیایند و بروند بدون اینکه با آن­ها درگیر شوند و سعی کنند آنها را از خود دور کنند و در لحظه حال بمانند، بدون اینکه در باره گذشته نشخوار کنند و یا درباره آینده نگران باشند (کویکن و همکاران، 2012.م )؛ (ویلیامز،2002.م) و به تجربیات درونی خود در هر لحظه همچون افکار و احساسات­شان توجه کنند (امیدی و محمدخانی، 1387). ذهن آگاهی به افراد می­آموزد از افکار عبور کنند، بدون اینکه در مورد آن­ها قضاوتی کنند ( بیشاپ، لو، شاپیرو، کارلسون، اندرسون و کورمودی،2004.م). در نتیجه؛ از طریق تنظیم هیجانی، نشخوار ذهنی افراد مبتلا به افسردگی را کاهش می­دهد ( فیلیپات،2004 .م).

تاکنون پژوهش های زیادی اثربخشی آموزش ذهن آگاهی مبتنی بر شناخت درمانی و کاهش معنادار میزان عود را در بیماران افسرده نشان داده­اند )تیزدل و همکاران،2000.م)؛ (سگال و همکاران، 2002.م)؛  (ماو تیزدل، 2004.م). پیت و هوگارد (2011.م) نشان دادند که ( (MBCT) ( 44 % ) میزان عود بیماری را در افراد با سابقه سه دوره یا بیشتر افسردگی کاهش می­دهد. هر چند این رویکرد برای جلوگیری از عود در بیماران افسرده که در دوره بهبودی نسبی به سر می­برند، ساخته شده، با این حال پژوهش­هایی اثر بخشی آن را در اختلالات دیگر مانند اختلالات خوردن، اختلال استرس پس از آسیب، اختلال دو قطبی، اختلال افسرده خویی و اختلالات اضطرابی تأیید کرده­اند ( فیناکن و مرکر،2003.م )؛  (هیز، 2002 .م). همچنین اثربخشی این درمان، در اختلالاتی نظیر دردهای مزمن (کابات زین،1990.م)، افسردگی (تیزدل و همکاران، 2000.م)، اختلالات وسواسی (سجادیان،1386)، درمان مشکلات اضطرابی و خلقی (هافمن و همکاران،  2010.م )؛ (نزو و همکاران، 1998.م) و کاهش قابل توجه علایم افسردگی و اضطراب و بهبود کیفیت زندگی ( گودفرین و هرینگین،2010.م) ؛ (چیسا و سرتی،2011 .م) به اثبات رسیده است.

 

[1] Forced vital capacity

[2] Peak expiratory flow

[3] hyperinflamation

[4] Forced expiratory volume in 1 second

[5] Oral corticosteroids

[6] plethysmography

[7] Radioallergosorbent test

[8] shadowing

[9] .Bear

[10] Crane

[11] .Nezu

[12] Trunzo

[13] Mc Clure

[14] Chiesa & Malinowski

[15] Goleman

[16] Hayes, Bissett, Korn, Zettle, Rosenfard, Cooper & Grundt

[17] Barlow

[18] Borkovec & Sharpless

[19] Mindfulness-Based Intervention(MBI)

[20] Krietemeyer

[21] Avoid experience

[22] Ree & Craigi

[23] Dialectical Behavior Therapy(DBT)

[24] Acceptance and Commitment Therapy(ACT)

[25] Carlson & Garland

[26]Quillian-Wolever

[27]Miller, Fletcher

[28] Hayes & Follette

[29] Overwhelming emotion

[30] McKey, Wood & Brantley

[31] Hayes, Luoma, Bond, Masuda,& Lillis

[32] Keng, Smoski & Robins

[33] Crane

[34] Mace

[35] Kuyken

[36] Russell  & Russell

[37] Bishop

[38] Carlson, Anderson & Carmody

[39] Philippot

[40] Ma

[41] Piet, & Hougaard

[42] Finucane,& Mercer

پایان نامه اثر بخشی گروه درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد بر کاهش در آمیختگی فکر-عمل

 متن کامل پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد رشته روانشناسی

دانشگاه فردوسی مشهد

دانشکده علوم تربیتی و روان شناسی

پایان نامه جهت اخذ مدرك کارشناسی ارشد رشته روان‌شناسی بالینی

عنوان

اثر بخشی گروه درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد بر کاهش در آمیختگی فکر-عمل، فرونشانی فکر و افزایش کیفیت زندگی زنان مبتلایان به اختلال وسواس شستشو

اساتید مشاور

دکتر بهرامعلی قنبری هاشم آبادی

دکتر محمدرضا فیاضی بردبار

تابستان 93

برای رعایت حریم خصوصی نام نگارنده و استاد راهنما در سایت درج نمی شود

(در فایل دانلودی نام نویسنده و استاد راهنما موجود است)

تکه هایی از متن پایان نامه به عنوان نمونه :

(ممکن است هنگام انتقال از فایل اصلی به داخل سایت بعضی متون به هم بریزد یا بعضی نمادها و اشکال درج نشود ولی در فایل دانلودی همه چیز مرتب و کامل است)

چکیده

اختلال وسواس شستشو شایع ترین تابلوی بالینی اختلال وسواسی اجباری است. هدف پژوهش حاضر بررسی اثربخشی گروه درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد بر کاهش فراوانی نشانه‌ها، درهم آمیختگی فکر – عمل، سرکوبی فکر و بهبود کیفیت زندگی زنان مبتلا به اختلال وسواس شستشو بود. این پژوهش کاربردی و از نوع شبه آزمایشی و طرح پیش آزمون ـ پس آزمون با گروه کنترل بود. ابزار مورد استفاده در این پژوهش مقیاس وسواس فکری– عملی ییل براون(YBOCS)، پرسشنامه وسواسی- اجباری مادزلی (MOCI)، مقیاس کیفیت زندگی سازمان بهداشت جهانی (WHOQOL-BRIEF)، مقیاس تجدید نظر شده باور آمیختگی فکر-عمل (TAF-R) و سیاهه فرونشانی افکار (TS) بود که در دو مرحله پیش‌آزمون و پس‌آزمون برای جمع آوری داده‌ها بر روی دو گروه آزمودنی‌ها اجرا گردید. با بهره گرفتن از روش نمونه گیری در دسترس و با توجه به ملاک‌های درنظر گرفته شده از بین جامعه آماری زنان مبتلا به اختلال وسواس شستشو که از بیمارستان روان‌پزشکی ابن سینا شهر مشهد ارجاع داده شده بودند، تعداد 20 بیمار انتخاب شده و به دو گروه آزمایش و گواه (هر گروه 10 نفر) تقسیم شدند. گروه آزمایش به مدت 8 جلسه‌ی 90 دقیقه‌ای که به صورت دو جلسه در هر هفته برگزار می‌شد، تحت گروه درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد قرار گرفتند، اما گروه گواه مداخله‌ای دریافت نکردند. داده‌ها با روش تحلیل کوواریانس چند متغیره توسط نرم‌افزار SPSS مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. نتایج تحلیل کوواریانس نشان داد که گروه درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد به طور معناداری موجب بهبود کیفیت زندگی (دارای چهار خرده مقیاس: سلامت جسمانی، سلامت روانی، سلامت روابط اجتماعی و سلامت محیط) و کاهش درهم آمیختگی فکر-عمل (دارای سه خرده مقیاس: درهم آمیختگی فکر- عمل اخلاقی، احتمال رخداد برای خود و احتمال رخداد برای دیگران) و کاهش فراوانی نشانه‌ها در زنان مبتلا به اختلال وسواس شستشو در مقایسه با گروه گواه شده ولی در کاهش فرونشانی فکر اثر بخشی معناداری نداشته است. در مجموع یافته های پژوهش حاضر نشان می‌دهد که گروه درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد در کاهش فراوانی و شدت نشانه‌ها، درهم آمیختگی فکر ـ عمل و بهبود کیفیت زندگی زنان مبتلا به وسواس شستشو موثر است.

کلید واژه‌ها: درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد، اختلال وسواس فکری ـ عملی، درهم آمیختگی فکر ـ عمل، سرکوبی فکر، کیفیت زندگی  

فهرست مطالب

عنوان                                                                                                                      صفحه

Contents

فصل اول: مقدمه پژوهش…… 1

مقدمه. 1

بیان مساله. 2

اهمیت و ضرورت پژوهش….. 6

فرضیه‌های پژوهش….. 8

تعریف عملیاتی متغیرهای پژوهش….. 8

فصل دوم: گستره نظری و پیشینه پژوهش…… 10

تعریف اختلال وسواسی ـ جبری… 10

تعریف اختلال وسواسی-اجباری شستشو. 12

تاریخچه اختلال وسواسی-جبری… 13

ماهیت اختلال وسواسی-اجباری… 14

تظاهرات اختلال وسواسی- جبری… 15

شیوع اختلال.. 16

نقش جنسیت و سن… 16

ازدواج، خانواده، طبقه اجتماعی و تحصیلات… 17

سیر اختلال.. 17

درمان اختلال وسواسی-جبری… 17

تعریف درمان ACT… 18

مبنای فلسفی ACT… 18

زمینه گرایی عملکردی… 18

مبنای نظری ACT… 19

نظریه چهارچوب رابطه‌های ذهنی… 19

فرایند‌های زیر بنایی درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد.. 21

پذیرش….. 21

گسلش شناختی… 21

خود به عنوان زمینه: حسی متعالی از خود. 21

ارتیاط با زمان حال.. 21

ارزشها 22

عمل متعهد.. 22

آمیختگی شناختی… 24

ارزشیابی… 24

اجتناب تجربه‌ای… 24

دلیل آوری… 24

درهم آمیختگی فکر- عمل و اختلال وسواسی- جبری… 26

سرکوبی فکر و اختلال وسواس فکری-عملی… 28

کیفیت زندگی و اختلال وسواسی-جبری… 30

جمع بندی و نتیجه گیری… 34

فصل سوم: روش پژوهش…… 35

طرح پژوهش….. 35

شرکت کنندگان (جامعه آماری، نمونه و روش نمونه گیری) 35

ابزار پژوهش….. 37

مقیاس وسواس فکری- عملی ییل براون (YBOCS) 37

پرسشنامه وسواسی- اجباری مادزلی (MOCI) 37

مقیاس کیفیت زندگی سازمان بهداشت جهانی… 37

مقیاس تجدید نظر شده باور آمیختگی فکر- عمل… 38

سیاهه فرونشانی افکار. 38

روند اجرای پژوهش….. 39

روش تجزیه و تحلیل داده‌ها 39

خلاصه پروتکل درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد بر روی وسواس (توهیگ، 2004): 40

فصل چهارم: یافته‌های پژوهش…… 42

مقدمه. 42

روش تجزیه و تحلیل داده‌ها 42

بررسی جمعیت شناختی… 43

بررسی فرضیه‌ها 43

فرضیه‌های اصلی… 44

فرضیه اول: بین گروه درمانی مبتنی بر تعهد و پذیرش و گروه کنترل در میزان وسواس فکری و وسواس عملی و وسواس کلی تفاوت معناداری وجود دارد. 44

فرضیه دوم: بین گروه درمانی مبتنی بر تعهد و پذیرش و گروه کنترل در میزان وسواس کلی و وسواس شستشو تفاوت معناداری وجود دارد. 46

فرضیه سوم: بین گروه درمانی مبتنی بر تعهد و پذیرش و گروه کنترل در میزان سلامت جسمانی، سلامت روانی، سلامت محیط، سلامت روابط اجتماعی و کیفیت زندگی کلی تفاوت معناداری وجود دارد. 48

فرضیه چهارم: بین گروه درمانی مبتنی بر تعهد و پذیرش و گروه کنترل در میزان درهم آمیختگی فکرعمل اخلاقی، درهم آمیختگی فکرعمل احتمال رخداد برای خود و درهم آمیختگی فکرعمل احتمال رخداد برای دیگران تفاوت معناداری وجود دارد. 50

فرضیه پنجم: بین گروه درمانی مبتنی بر تعهد و پذیرش و گروه کنترل در میزان فرونشانی افکار تفاوت معناداری وجود دارد. 52

فصل پنجم: بحث و نتیجه‌گیری… 54

مقدمه. 54

بحث و نتیجه گیری… 54

محدودیت‌های مطالعه. 63

پیشنهادات… 63

منــابع… 64

منابع فارسی… 64

English Refernces. 66

پیوست‌ها 71

مقدمه

اختلال وسواسی ـ اجباری (OCD[1]) یک نارسایی عصبی نسبتاً شایع است که افراد زیادی با علائم و نشانگان مختلف آن را تجربه می‌کنند و به همین علت برای دریافت کمک به روانپزشکان، کلینیک‌ها و مراکز مشاوره روانی مراجعه می‌کنند (کاپلان و سادوک[2]، 2003؛ روزنهان، سلیگمن و والکر[3]، 2001). بر اساس گزارش سازمان بهداشت جهانی اختلال وسواس- اجبار دهمین عارضه‌ای است که فرد را به سوی معلولیت (ناتوانی) سوق می‌دهد و همراه با تخریب عملکرد اجتماعی و کیفیت پایین زندگی است (اسلامی‌نسب، 1383). اختلال وسواس شستشو[4] شایع ترین تابلوی بالینی اختلال وسواسی- اجباری است (دی سیلوا و راچمن[5]، 1999؛ به نقل از اندوز، صاحبی و طباطبایی، 1381).

یکی از ویژگی‌های روانشناختی که تحت تاثیر اختلال وسواسی قرار می‌گیرد کیفیت زندگی می‌باشد. مفهوم کیفیت زندگی[6] طی قرن‌های متمادی همواره موضوعی چالش برانگیز و متأثر از نوع جهان بینی افراد بوده است (غفاری و رضایی، 1392). از سوی دیگر برخی شواهد نشان می‌دهند که هم آمیختگی فکر- عمل[7] (مثل راشین[8]، مرکل باخ[9]، موریس و اسپن[10]، 1999؛ به نقل از راسین، دیپس تراتن[11]، مرکل باخ و موریس، 2001) و هم فرونشانی فکر[12] (بررسی کنید پوردن[13]، 1999) در شناسایی بیماری وسواس فکری ـ عملی نقش دارند.

برای درمان این اختلال علاوه بر درمان‌های دارویی، درمان‌های روانشناختی متعددی نیز در طول سال‌های متوالی ابداع شده است. امروزه با نسل سوم این نوع درمان‌ها مواجه هستیم که آن را می‌توان تحت عنوان کلی مدل‌های مبتنی بر پذیرش نامید؛ مانند درمان شناختی مبتنی بر ذهن آگاهی، درمان فراشناختی و درمان پذیرش و تعهد (هایس[14]، 2004).

با توجه به مطالب بیان شده و با توجه به اینکه تا کنون اثر بخشی این درمان بر روی درهم آمیختگی فکر-عمل و فرونشانی فکر و بهبود کیفیت زندگی بررسی نشده هدف از این پژوهش، بررسی اثربخشی گروه درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد بر روی در آمیختگی فکر – عمل، فرونشانی فکر و افزایش کیفیت زندگی افراد مبتلا به اختلال وسواس شستشو می‌باشد.

بیان مساله

اختلالات اضطرابی[15] که مهمترین مشخصه مشترک آنها اضطراب، تنش و نگرانی است (ترنر[16]، 1999)، در هر مقطع زمانی بیش از یک سوم جمعیت عمومی جهان را پریشان کرده است. این بدین معناست که یکی از عارضه‌های حاد روانی جوامع امروزی، اضطراب و استرس است (کرایج و دابسون[17]، 1995، به نقل از بابایی، اکبرزاده، پورشهریاری و نجل رحیم، 1389). در بین اختلالات اضطرابی، اختلال وسواس فکری- عملی بیماری جدی، ناتوان کننده ولی قابل درمان است. این بیماری از دو جزء وسواسی [18]و اجباری[19] تشکیل شده است. جزء وسواسی عبارت از افکار، احساس، انگاره‌ها یا حس‌ها و تصورات ذهنی است که ناخواسته و مکررا وارد ذهن بیمار میشوند و جزء اجباری الگوی رفتاری تکرار شونده ویژه ای است که معمولاً در پاسخ به فکر یا انگاره وسواسی و برای کاهش اضطراب ناشی از آن انجام می‌شود و حالتی اجباری دارد و مقاومت در برابر انجام آن باعث پیدایش اضطراب می‌گردد (کاپلان و سادوک، 2003). اختلال وسواسی اجباری انواع گوناگون دارد که وسواس شستشو شایع ترین شکل بالینی آن است. افراد مبتلا، دارای وسواس‌هایی در زمینه آلودگی، نجاست و میکروب هستند و ترس از ترشحات و مایعات داخلی بدن(عرق، ادرار، خون وبزاق)، از چیزهای کثیف و آلوده شدن توسط مواد چسبنده، از بیمار شدن توسط آلوده کننده‌ها، از بیمار کردن دیگران از طریق آلوده کننده‌ها دارند. اجبارهای شایع این دسته از بیماران عبارتند از: شستشوی افراطی دست‌ها، شانه کردن، دوش گرفتن، مسواک زدن و آرایش آفراطی یا آیین مند، تمیز کردن وسایل خانگی و سایر اشیاء، اجتناب و پیشگیری و دور کردن آلوده کننده‌هاست (منزیس [20]و دی سیلوا، 2003).

علاقه به پژوهش درباره وضعیت کیفیت زندگی در اختلالات اضطرابی به خصوص وسواس فکری- عملی به سرعت در حال افزایش است (باررا و نورتون[21]، 2009). کیفیت زندگی و ارزیابی‌هایی که فرد از زندگی خود دارد در سال‌های اخیر ارزش زیادی پیدا کرده است (سازمان جهانی بهداشت، 1998؛ به نقل از غفاری و رضایی، 1392).

در خصوص معنی کیفیت زندگی تعاریف و تعابیر مختلفی ارائه شده است. برخی آن را توانایی فرد برای اداره زندگی از دید خود می‌دانند (وار[22]، 1998؛ به نقل از بیات و بیات، 1389). دونالد[23] کیفیت زندگی را اصطلاحی توصیفی عنوان می‌کند که به سلامت و ارتقاء عاطفی، اجتماعی و جسمی ‌افراد و توانایی آنها برای انجام وظایف روزمره اشاره دارد (دونالد، 2001). در تعریفی که ویور[24] (2001) ارائه داده و مورد قبول بسیاری از صاحب نظران می‌باشد، کیفیت زندگی عبارت است از برداشت هر شخص از وضعیت سلامت خود و میزان رضایت از این وضع (کینگ[25]، 2003). همچنین کیفیت زندگی به عنوان احساس فرد از سلامت، رضایت یا عدم رضایت از زندگی، سرور و شادمانی یا ناخشنودی و نظایر آن تعریف شده است (دالکی[26]، 1972؛ به نقل از بیات و بیات، 1389). و بالاخره سازمان بهداشت جهانی کیفیت زندگی را درک افراد از موقعیت خود در حیطه‌های فرهنگی، ارزش‌های سیستمی که در آن زندگی می‌کنند و روابط شان با اهداف، آرزوها و دغدغه‌هایشان عنوان می‌کند (اورلی[27]، 1994؛ به نقل از بیات و بیات، 1389).

پژوهش‌ها (هالندر[28] و همکاران، 1996؛ کوران و تینمان[29]، 1996؛ به نقل از غفاری و رضایی، 1392) نشان می‌دهند که بیماری وسواس منجر به پایین آمدن کارکرد اجتماعی، خانوادگی و کیفیت زندگی افراد می‌گردد. افرادی که بیماری وسواسی دارند، علاوه بر مشکل وسواس، از کیفیت زندگی و عملکرد اجتماعی پایینی نیز برخوردار هستند (تینی [30]، دنیس[31]، ون مگن[32]، گلاس[33] و وستنبرگ[34]، 2003). نتایج تحقیق کارنو[35]، گولدینگ[36]، سورنسون[37] و باتنام[38] (1988) نشان داد که افراد دارای مشکل وسواسی دوست دارند خودشان را از نظر کیفیت زندگی در سطح پایینی ارزیابی کنند و همچنین این افراد از نظر اشتغال و وضعیت مالی نسبت به گروه‌های دیگر در سطح پایین قرار دارند. بیماران وسواسی کیفیت زندگی خودشان را بعد از درمان بیماریشان به طور معنی دار نسبت به قبل از درمان بهتر ارزیابی کردند (مورتیز[39]و همکاران، 2005؛ لوچنر [40]و همکاران، 2003؛ باب[41] و همکاران، 2001).

یکی از متغییرهای شناختی که در سال‌های اخیر به طور وسیعی ارتباط آن با اختلال وسواس فکری-عملی و دیگر اختلال‌های اضطرابی بررسی شده، “آمیختگی فکر- عمل” است. مفهوم آمیختگی فکر-عمل به افکار و عقایدی اشاره دارد که در آن افکار و اعمال به طور غیر قابل تفکیکی به یکدیگر پیوسته و متصلند (برل و استارسویک[42]، 2005) و افکار و اعمال معادل و همتراز یکدیگر تلقی می‌شوند (پیرس[43]، 2007).

مطالعات مختلف، بین نمرات کلی مقیاس “آمیختگی فکر- عمل”، “سیاهه وسواس فکری-عملی” و “مقیاس وسواس فکری- عملی پادوآ” ، همبستگی از کم تا متوسط (بین 20% تا 38%)، را گزارش کرده اند (گیلیام[44] و همکاران، 2004؛ راسین و همکاران، 2001 الف و ب؛ راسین و کاستر[45]، 2003؛ اسماری و‌هالم استینسون[46]، 2001؛ یورولماز[47] و همکاران، 2004؛ اینشتین[48] و منزیس، 2004؛ پورفرج و همکاران، 2008، به نقل از قمری گیوی، محمدی پورریک و میکائیلی، 1391).

آمیختگی فکر- عمل ممکن است منجر به تبدیل شدن افکار مزاحم نرمال به افکار مزاحم پاتولوژیک از طریق فرونشانی فکر شود. اهمیت متورم ناشی از وقوع افکار خاص که با ارزیابی‌های آمیختگی فکر-عمل رخ می‌دهد، ممکن است به این نتیجه منجر شود که شخص برای فرونشانی چنین افکاری یا جلوگیری از وقوع مجدد آنها تلاش کند (وگنر[49]، اشنایدر[50]، کارتر و وایت[51]، 1987؛ به نقل از برل و استارسویک، 2005).

فرونشانی فکر به روند آگاهانه تلاش برای جلوگیری از ورود افکار خاص به جریان آگاهی اشاره دارد (وگنر، 1989؛ به نقل از اسپین هون و داس[52]، 1999). مدل‌های شناختی-رفتاری اختلال وسواس فکری- عملی حاکی است که فرونشانی فکر به عنوان یک فاکتور مهم در تداوم فکر می‌باشد با این را بیشتر برجسته خواهد کرد و ممکن است فراوانی افکار را از طریق یک اثر بازگشتی افزایش دهد. بنابراین فرونشانی فکر به عنوان یک ویژگی مهم در پدیدارشناسی و علت شناسی وسواس‌ها مورد تاکید قرار می‌گیرد (مثل، راچمن، 1997، 1998؛ سالکوسکیس[53]، 1985، 1989، 1996، 1998؛ به نقل از پوردن، روآ و آنتونی[54]، 2007).

پژوهش‌ها (پوردن، 2004؛ تولین[55]، آبرامویتز[56]، ‌هاملین[57]، فوآ و سینودی[58]، 2002؛ به نقل از مگی و تیچمن[59]، 2007) نشان می‌دهند فرونشانی فکر اثرات ناسازگارانه‌ای روی اختلال وسواس فکری- عملی دارد. همچنین نتایج تحقیق موریس، مرکل باخ و هورسلنبرگ[60] (1996) و سالکووسکیس (1992) نشان دادند که افراد مبتلا به اختلال وسواس بیشتر از افراد فاقد اختلال به فرونشانی افکارشان تمایل دارند (به نقل از مکلارن و کرو[61]، 2003).

در درمان اختلال وسواسی- جبری هم از درمان دارویی و هم از درمان‌های روانشناختی بهره گرفته می‌شود. اثر بخشی بهترین درمان روانشناختی فعلی برای وسواس، یعنی مواجهه و جلوگیری از پاسخ، بین 60 تا 85 درصد می‌باشد. اما این درمان بدون محدودیت نیست. علاوه بر اینکه بین 15 تا 40 درصد افراد به مواجهه و جلوگیری از پاسخ جواب نمی‌دهند، تقریبا 25% افراد مواجهه را رد می‌کنند و 3 تا 12 درصد دیگر نیز در طول درمان، درمان را رها می‌کنند. مراجعانی نیز که انگیزه ضعیفی داشته یا اطلاعات درمانی خوبی ندارند، سودهایی که از درمان حاصل می‌کنند، کاهش می‌یابد و این مساله رضایت از درمان را کاهش می‌دهد. در حقیقت، مواجهه برای وسواس، درمانی مشکل و دشوار است؛ از مورد خواسته می‌شود با بزرگترین ترسش روبه رو شود و اقدام به هیچ رفتار اجتنابی نکند و اجازه دهد اضطراب خودش پایین بیاید. مطمئنا این علت میزان بالای ریزش موردان و رد کردن درمان از سوی آنهاست. علاوه بر این، درمان انواع خاصی از اعمال وسواسی با مواجهه و جلوگیری از پاسخ دشوار دیده شده است؛ اعمالی مثل اعمال وسواسی نا آشکار و احتکار (آبراموتز، 1997، به نقل از ایزدی، عابدی، عسگری و نشاط دوست، 1391). در پاسخ به این محدودیت‌ها مداخلات درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی و زمینه محور پا به عرصه گذاشتند. این درمان‌ها که موج سوم رفتار درمانی هستند، عبارتند از: رفتار درمانی دیالکتیک، زوج درمانی رفتاری یکپارچه، ذهن آگاهی مبتنی بر شناخت درمانی و درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد[62] (هایس، ماسودا[63]، بی ست[64]، لوما[65] و گوررو[66]، 2004). این درمان‌ها روی پذیرش باورها در مقابل چالش کردن با آنها، ذهن آگاهی، گسلش شناختی [67]یا توصیف افکار و احساسات بدون معنا دادن به آنها، زندگی مبتنی بر ارزش‌ها و معنویت شخصی تمرکز دارند. همچنین، تمرکز اصلی این درمان‌ها بیشتر روی تحمل نشانه تا کاهش آن و نیز شیوه‌های انعطاف‌پذیرتر و سازگارانه تر پاسخ دهی به محرک نامطلوب درونی است (هایس، 2004). از میان این درمان‌ها، درمانی که در چند سال اخیر، توجه بالینی بیشتری دریافت کرده است درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد بوده که به اختصار ACT خوانده می‌شود. درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد یک شکل از درمان‌شناختی رفتاری بر پایه زمینه‌گرایی عملکردی است و ریشه در نظریه جدید زبان و شناخت دارد که “چهارچوب رابطه‌های ذهنی[68]” نامیده می‌شود (هایس، استروسال[69] و ویلسون[70]، 1999، به نقل از ایزدی و عابدی، 1392). در مفهوم سازی که ACT از اختلال وسواس فکری و عملی دارد، فرایندهای هدف عبارتند از اجتناب تجربه‌ای، آمیختگی شناختی، دلبستگی به خود مفهوم سازی شده، فقدان ارتباط با زمان حال، ارزش‌های نامشخص و فقدان مشارکت در فعالیت ارزشمند که این فرایندها همگی منجر به انعطاف‌ناپذیری روانشناختی می‌شوند. هدف ACT تقویت کردن فرایندهای پذیرش، گسلش، خود به عنوان زمینه، ارتباط با زمان حال، تصریح ارزش‌ها و مشارکت در فعالیت ارزشمند که همه آنها انعطاف پذیری روانشناختی[71] را حمایت می‌کنند به جای موارد فوق است. بسیاری از نشانه‌ها و تظاهرات بالینی اختلال وسواس فکری و عملی، مثلاً اجتناب، بازداری فکر، کیفیت زندگی مختل، مشکلات خلقی، مناسب درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد میباشند (کشدن[72]، باریو[73]، فورسیت[74] و استگر[75]، 2006).

با توجه به مطالب بیان شده و با توجه به اینکه تا کنون اثر بخشی این درمان بر روی درهم آمیختگی فکر-عمل و فرونشانی فکر و بهبود کیفیت زندگی بررسی نشده هدف از این پژوهش، بررسی اثربخشی گروه درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد بر روی در آمیختگی فکر-عمل، فرونشانی فکر و افزایش کیفیت زندگی افراد مبتلا به اختلال وسواس شستشو می‌باشد.

تعداد صفحه :95

قیمت :37500 تومان

بلافاصله پس از پرداخت ، لینک دانلود فایل در اختیار شما قرار می گیرد

و در ضمن فایل خریداری شده به ایمیل شما ارسال می شود.

پشتیبانی سایت  minoofar.majedi@gmail.com

نظریه ­های روان­شناختی درباره افسردگی

نظریه شناختی

احتمالاً با نفوذترین نظریه­های روان­شناختی که امروزه درباره افسردگی وجود دارد، نظرگاه شناختی است. اساس این نظریه­ها این اندیشه است که یک تجربه معین ممکن است روی دو فرد تاثیر بسیار متفاوتی بگذارد. قسمتی از این تفاوت امکان دارد به دلیل روش متفاوت تفکر درباره آن حادثه و حدود شناخت آنها نسبت به آن باشد. یک شخص که به پیشرفت مورد انتظار خود نائل نمی­گردد ممکن است فکر کند که من شخص بی­فایده­ای هستم، هر کسی مرا ضعیف می­پندارد، اگر چنین نبود من برای این شغل انتخاب می­شدم. شخصی دیگر در همین وضع، ممکن است فکر کند که آقای  الف  بدین دلیل برای شغلی که من خواستار آن بودم، انتخاب شد که تجربه بیشتری در مذاکره و گفتگو داشت. واکنش­های فرد اول، پاسخ متعارف کسی است که ممکن است به افسردگی گرفتار شود (آزاد، 1384). ویژگی این نوع تفکر، زیاده روی در تعمیم است و یکی از خصایصی است که آرون بک در تفکر افراد افسرده یافته است. در حالت کلی طبق نظریه شناختی، افسردگی از دگرگونی­های شناختی خاص که در افراد مستعد افسردگی وجود دارد، ناشی می­شود. این دگرگونی­ها که طرحواره افسردگی زا[1] نامیده می­شوند، الگوی شناختی هستند که داده­های درونی و بیرونی را تحت تاثیر تجارب اولیه زندگی، تغییر یافته درک می­کنند. آورن بک، یک سبک شناختی برای افسردگی فرض کرد که مرکب است از 1- نگرش نسبت به خود- برداشت منفی از خود- 2- نگرش نسبت به محیط – تجربه جهان بصورت متخاصم و پرتوقع 3 – نگرش در مورد آینده- انتظار رنج و شکست. و درمان عبارت است ازتعدیل این دگرگونی­ها. اجزا نظریه شناختی در جدول زیر آمده است (سادوک و سادوک، 2003؛ ترجمه پورافکاری، 1385).

جدول2-2 : اجزا نظریه شناختی در اختلال افسردگی اساسی
جزء تعریف

مثلث شناختی

باورها در مورد خود، دنیا و آینده
طرحواره ها شیوه­های سازماندهی و تعبیر تجارب
استنباط دلخواه اسثتنتاج خاص بدون قرائن کافی
انتزاع ویژه تمرکز روی جزئی واحد و نادیده گرفتن جنبه­های مهمتر تجربه
تعمیم مفرط استنتاج مبتنی بر تجربه­ای کوتاه و باریک
بزرگ نمائی و کوچک نمائی بیشتر یا کمتر کردن اهمیت رخداهای خاص
شخصی سازی میل به خود ارجاعی بی­اساس رخدادهای بیرونی
مطلق نگری، تفکر دو وجهی طبقه­بندی تجارب به همه یا هیچ، سیاه و سفید یا خوب و بد

نظریه اصالت وجودی

درحالیکه نقطه تاکید نظریه هایروان­پوبشی از دست دادن شیئ مورد علاقه به عنوان علت اصلی افسردگی است. نظریه­های اصالت وجودی بر محور از دست دادن عزت نفس دور می­زنند. شی از دست رفته می­تواند واقعی یا سمبلیک باشد مانند قدرت، مقام اجتماعی یا پول. ولی از دست دادن، فی نفسه نمی­تواند به اندازه تغییر حاصل در خود سنجی فرد بر پایه آن مهم باشد. بسیاری از افراد، خودپنداری خود را بر پایه اینکه چه کسی هستند یا چه چیزی دارند بنا می­کنند. مثلا من رئیس کارخانه هستم، من همسر بازیگری مشهور هستم، همانند سازی­هایی از این قبیل، شخص خارجی و ارزش افراد را در اذهان خود فرد نشان می­دهد. نظریه­های انسان­گرایی بر این فرض معتقدند که افسردگی زمانی ظاهر می­شود که اختلاف بین من آرمانی و من واقعی خیلی زیاد باشد به طوریکه برای شخص قابل تحمل نباشد و این اندیشه با شواهد تجربی به دست آمده به وسیله پژوهشگرانی که میزان خود ارزیابی افراد افسرده و غیر افسرده را بررسی کرده­اند، مطابقت دارد (آزاد، 1384).

 

عوامل شخصیتی

هیچ نوع صفت شخصیتی یا نوع شخصیت به عنوان زمینه ساز منحصر به فرد افسردگی شناخته نشده است. تمام انسان­ها با هر گونه الگوی شخصیتی، تحت شرایط مناسب ممکن است دچار افسردگی گردند. انواع شخصیت وسواسی-جبری، هیستریک، مرزی یا شخصیت­های ضد اجتماعی، پارانوئید و سایر انواع شخصیت که از مکانیسم­های دفاعی فرافکنی و برونی­سازی استفاده می­کنند ممکن است در معرض خطر بیشتر برای افسردگی باشند.

مدل رفتاری لوینسون در خصوص افسردگی

مدل رفتاری لوینسون[2] از افسردگی بر اساس نظریه یادگیری اجتماعی بندورا[3] بنا شده است. افسردگی در این دیدگاه به عنوان تعامل «شخص ـ رفتار ـ محیط» نگریسته می شود. این بدین معناست که احساس­ها و رفتار افسرده ساز با تغییر در محیط تحریک می شوند؛ هنگامی که تحریک شوند، رفتارهای افسرده ساز بر شرایط محیطی تأثیر منفی می گذارند و همین تغییرات، علائم افسرده ساز بعدی را بوجود می آورد و در نتیجه این چرخه معیوب[4] همچنان ادامه می یابد. طبق مدل لوینسون میزان پایین تقویت مثبت وابسته به پاسخ، یا میزان بالای تجربه بیزاری آور[5] عامل آشکارساز افسردگی است. بنابراین، وقتی که نتیجه رفتارهای فرد بازده مثبت کم یا میزان زیادی پیامد منفی به همراه داشته باشد، خلق، شناخت و رفتارهای افسرده ساز تحریک می شوند (ترپ و اولسون[6]، 1990).

تقویت مثبت اندک، یا میزان زیاد تجارب بیزاری آور و ناخوشایند فرد باعث القاء خلق ملال انگیز در وی می شوند. سه دسته از عوامل منجر به کمبود تقویت مثبت وابسته به پاسخ می شوند. این عوامل عبارتند از:

1ـ نقص در خزانه رفتاری شخص یا مهارت­ها؛ بنابراین مانع به دست آوردن تقویت مثبت می شوند.

2- فقدان تقویت های موجود در محیط شخص یا تعداد زیادی ازتجارب بیزاری آور.

3ـ کاهش توانایی برای لذت بردن از تجارب مثبت یا افزایش حساسیت بر تجارب منفی.

با این وجود عاطفه ملال انگیز و رفتار افسرده ساز می تواند پاسخ­های همراهی کننده را از محیط اجتماعی فرا بخواند، که خود این حالت بر تداوم و تقویت عاطفی ملال انگیز و رفتار افسرده تأثیر می گذارند.

به طور کلی شواهد تجربی نشان می دهد افراد افسرده در مقایسه با افراد غیر افسرده وقایع لذتبخش کمتری را تجربه می کنند.

رویکرد درمانی لوینسون یک سیستم زنجیری[7] برای ارزیابی و درمان افسردگی است. در مرحله ارزیابی سه مسئله اصلی مورد توجه قرار می گیرد. اول اینکه میزان دسترس پذیری به تقویت باید مورد ارزیابی قرار گیرد. بخشی از این دسترس پذیری به سطح فعالیت بیمار بستگی دارد زیرا بیمار احتمالاً حیطه فعالیت خود را برای رویارویی با منابع تقویت باید افزایش دهد. دومین مسئله ارزیابی نقص های مهارتی است (برای مثال جرأتمندی[8]، مهارت­های اجتماعی) زیرا بیماری که مهارت های اجتماعی کافی دارد نسبت به بیماری که این مهارت­ها را ندارد، احتمالاً به تقویت­های مثبت بیشتری از محیط دست خواهد یافت، نهایتاً اینکه در این مدل به چگونگی تفسیر فرد از تقویت نیز تأکید شده است زیرا بیماری که بسامد (فراوانی) تقویت کننده، را کمتر از حد معمول برآورد کند بطور بالقوه خود را از دستیابی به تقویت کننده محروم می کند. بنابراین در مدل لوینسون رفتارهای بین فردی و عوامل شناختی نقش مهمی ایفا می کنند.

درمان در این مدل براساس یکسری مراحل قابل پیش­بینی صورت می گیرد:

1ـ تشخیص های افتراقی[9]: پی بردن به مسئله با بهره گرفتن از ابزارهای خود گزارش و مصاحبه بالینی.

2ـ تحلیل کارکردی (کنشی)[10] از نقش فعالیت: تعیین دقیق تعاملات شخصـ محیط یا وقایع مربوط به افسردگی شخص با بهره گرفتن از برنامه وقایع خوشایند[11] و برنامه وقایع ناخوشایند[12].

از دیدگاه لوینسون، شناخت­واره ها و احساسات نسبت به تغییرات رفتار حساس می باشند و تغییر رفتار بر آنها تأثیر زیادی دارد. در نتیجه یک برنامه رفتاری هدفمند در اوایل درمان و تداوم آن در مسیر درمان از ملزومات اساسی درمان دراین رویکرد محسوب می شود.

لوینسون در پژوهش­های اخیر خود بر نقش عوامل شناختی نیز در بروز افسردگی تأکید کرده است (دابسون[13] و جکمان ـ کرام[14]، 1996).

مدل خویشتن داری رم

افسردگی در مدل خویشتن داری رم[15]به عنوان نقص شناختی رفتاری در خویشتن داری مفهوم سازی می شود. این مدل بر پایه دیدگاه­های کانفر[16] (1970، به نقل از بروین[17]، 1988) مطرح شده است.

وی معتقد است وقتی در رفتار افراد گسیختگی بوجود آید یا اینکه در ایجاد کاری که قصد انجامش را داشته اند با شکست روبرو شوند، فرایند خود نظم بخش[18] آغاز می شود. این فرایند سه مرحله دارد که مراحل اول آن مشاهده خود[19] است. در این مرحله افراد به رفتار خود توجه می کنند و سعی بر این دارند که اعمال خود را بازبینی کنند. در مرحله دوم که ارزشیابی خود[20] نامیده می شود آنها عملکرد واقعی شان را با هدفهای ذهنی یا سطح انتظار[21] مقایسه می کنند و تلاشآنها این است که هرگونه اختلاف را از بین ببرند. مرحله نهایی، تقویت خود[22] است. یعنی افراد در عوض دستیابی به اهداف، به خودشان پاداش می دهند یا اینکه در عوض نرسیدن به اهداف، خودشان را مورد تنبیه و سرزنش قرار می دهند.

رم بر همین اساس معتقد است کنترلی که افراد بر رفتارشان دارند می تواند به سه فرایند تقسیم شود:

1ـ بازبینی ـ خود[23]

2ـ ارزشیابی ـ خود

3ـ تقویت ـ خود

نقص در هر یک از این سه فرایند می تواند به افسردگی منجر شود.

1ـ بازبینی ـ خود:

الف) افراد افسرده بطور انتخابی به وقایع منفی در محیط بیشتر توجه می کنند تا وقایع مثبت.

ب) افراد افسرده بطور انتخابی بر بازده فوری رفتار خود توجه می کنند تا بازده و نتایج بلندمدت.

2ـ ارزشیابی ـ خود

الف) افراد افسرده مجموعه معیارهای سخت و لازم الاجرایی را برای ارزشیابی رفتارهای خود بر می گزینند.

ب) افراد افسرده برای رفتارهایشان از اسنادهای منفی استفاده می کنند. برای مثال آنها بازده مثبت را به عوامل بیرونی و بازده منفی را به عوامل درونی نسبت می دهند.

3ـ تقویت ـ خود

الف) در نتیجه دو مرحله قبل، افراد افسرده تقویت مثبت کافی برای خود در نظر نمی گیرند و با کمبود تقویت مثبت روبرو می شوند.

ب) افراد افسرده برای خودشان خود ـ تنبیهی[24] افراطی در نظر می گیرند یعنی اینکه در اثر نرسیدن به معیارهایشان، خود را مورد تنبیه شدید قرار می دهند (توادل[25] و اسکات[26]، 1991).

مدل شناختی ـ بالینی بک

نظریه های شناختی درباره اختلال هیجانی[27] مانند نظریه طرحواره[28] بک بر این اصل بنا شده است که اختلال روان شناختی به آشفتگی و نقص در تفکر ربط دارد، مخصوصاً اضطراب و افسردگی که با افکار خودآیند منفی و تحریفهایی در ادراک ها مشخص می شوند. افکار یا تفسیرهای منفی از فعال سازی[29] باورهای ذخیره شده در حافظه بلندمدت به وجود می آیند. هدف شناخت درمانی اصلاح افکار و باورهای منفی و رفتارهای مرتبط با آنهاست که باعث تداوم آشفتگی روان شناختی هستند

طبق این رویکرد، اختلال هیجانی به فعال سازی طرحواره های ناکارآمد ربط دارد. طرحواره ها، ساختارهای حافظه محسوب می شوند که از دو نوع اطلاعات تشکیل شده اند:

الف) باورها[1]

ب) مفروضه ها

باورها، سازه های مرکزی هستند که ماهیت غیر مشروط دارند (برای مثال «من بی ارزشم»، «جهان جایگاه خطرناکی است») و به عنوان حقایقی در مورد خود و جهان پذیرفته می شوند. مفروضه ها ماهیتی مشروط دارند و نشانگر وابستگی بین وقایع و ارزشیابی خود می باشند (برای مثال «اگر من علایم جسمی غیرقابل تبیینی داشته باشم به این معناست که حتماً به یک بیماری خطرناک مبتلا شده ام»). این طرحواره های ناکارآمد که خاص اختلال هیجانی می باشند نسبت به طرحواره های افراد عادی سخت تر غیرقابل انعطاف تر و عینی تر هستند. محتوای چنین طرحواره هایی خاص یک اختلال است (فرضیه محتوی اختصاصی). طرحواره های اضطراب از باور و مفروضه هایی در مورد خطر و ناتوانی برای مقابله تشکیل شده اند. در افسردگی کانون اصلی طرحواره بر حول مثلث شناختی منفی[2] متمرکز است، به این صورت که تجارب اولیه، پایه ها و بنیادهایی برای شکل گیری مفاهیم منفی در مورد خود، آینده و جهان بیرونی فراهم کرده است. وقتی که طرحواره های ناکارآمد فعال شوند، باعث ایجاد سوگیریهایی در جستجو و تفسیر اطلاعات می شوند. این سوگیری ها در سطح روبنایی به صورت افکار خودآیند منفی در ساخت هشیاری بروز می کنند (ولز، 2000).

نظریه بک در مورد افسردگی چهار مؤلفه دارد که همگی آنها شناختی هستند و به وقایع درونی ربط دارند (فری، 2000). این چهار مؤلفه عبارتند از:

الف) افکار خودآیند

ب) طرحواره ها

ج) خطاهای منطقی[3]

د) مثلث شناختی

افکار خودآیند، پدیده هایی گذرا محسوب می شوند. آنها جمله ها یا عبارتی هستند که در ساخت هشیاری به صورت تصویر ذهنی، جمله یا کمله نشان داده می شوند. این افکار کوتاه و اختصاصی اند، بعد از واقعه سریعاً رخ می دهند،ممکن است فقط در یک جمله بروز نکنند بلکه در چند کلمه یا تصویر ذهنی کلیدی تجربه می شوند و علاوه بر این از یک تفکر دقیق و منطقی نشأت نمی گیرند. این افکار در لحظه وقوع منطقی به نظر می رسند و افرادی که مشکلات هیجانی مشابهی دارند اغلب افکار خودآیندشان شبیه به یکدیگر است.

طرحواره ها ساختارهای پایداری هستند که در سازمان بندی شناختی فرد جای گرفته اند و به عنوان گذرگاهی برای خلاصه کردن تجارب فرد در جهان استفاده می شوند. طرحواره ها باعث نظم بخشی به رفتار فرد می شوند.

مفهوم طرحواره ها، اساس نظریه های شناختی درباره آسیب شناسی روانی و شناختی درمانی را تشکیل می دهند. نایسر[4] (1976) که از جمله روان شناسان شناختی است معتقد است که طرحواره اطلاعات را از طریق حواس می گیرد و خود این طرحواره به وسیله آن اطلاعات تغییر می یابند و اعمال و فعالیتهای جستجوگرانه را جهت می بخشند، اطلاعات بیشتری جذب میکنند و متعاقب آن خود آنها نیز تغییر می کنند (به نقل از هولون و گاربر[5]، 1982). طرحواره مبنای پردازش اطلاعات بشمار می رود و کل اطلاعات وارد شده به سیستم شناختی باید در طرحواره ها پردازش شوند (کیسلر[6]، 1996، وین فری و گلدفرید[7]، 1986).

امروزه شناخت درمانگران و از جمله بک برای درمان اختلالات شخصیت، درصدد تغییر «طرحواره های ناسازگار اولیه»[8] هستند و از این نظر اختلالات شخصیت در قالب طرحواره های ناسازگار ضابطه بندی می شوند (یانگ[9]، 1999؛ اسپری[10]، 1999؛ دیویدسون[11]، 2000).

طرحواره ها قوانینی دقیق هستندکه ناظر بر پردازش اطلاعات و رفتار می باشند. به لحاظ تاریخی مفهوم طرحواره از نوشته های کانت، سرچشمه گرفته است. طرحواره ها در حافظه به عنوان تعمیم ها یا الگوهای نخستین[12] از تجارب خاص زندگی ذخیره می شوند و به عنوان قالبی برای جهت دهی، معنابخشی و متمرکزکردن تمام اطلاعات وارده عمل می کند.

در حقیقت طرحواره، به فرایندهای شناختی هشیار نظیر توجه، رمزگردانی، به یادسپاریو استنباطجهت می دهند (میلون[13]، 1999).

خطاهای منطقی مؤلفه سوم دیدگاه بک به شمار می روند. منظور از خطای منطقی اشتباهاتی هستند که در فرایند استدلال روی می دهند (فری، 2001).

فریمن[14] (1983؛ به نقل از شارف[15]، 2001) هشت خطای منطقی را ذکر کرده است. این خطاهای منطقی عبارتند از: تفکر دو قطبی[16]، فاجعه سازی[17]، تعمیم بیش از حد[18]، انتزاع انتخابی[19]، استنباط دلبخواهی[20]، بزرگ انگاری یا کوچک نمایی[21]، برچسب کردن.

تفکر دو قطبی: این خطای شناختی با نهایت افراط در نظر گرفته شده و معمولاً شامل تفکر همه یا هیچ است.

فاجعه سازی: در این خطای شناختی فرد در واقعه چنان اغراق می کند که نتایج و پیامدهای فاجعه باری را به آن نسبت می دهند.

تعمیم بیش از حد: قانونی است که بر پایه یک واقعه منفی کوچک، فرد تفکر خود را با تعمیم بیش از حد دچار تحریف می کند.

انتزاع انتخابی: برخی اوقات افراد یک ایده یا فکر را از یک واقعه به گونه ای انتخاب می کند که از تفکر منفی آنها حمایت می کند.

استنباط دلخواهی: نتیجه گیری که با شواهد یا حقایق جور در نمی آید یا اینکه با آنها در تضاد است. دو نوع استنباط دلخواهی وجود دارد که عبارتند از ذهن خوانی[22] و پیش بینی منفی[23].

بزرگ انگاری یا کوچک شماری: این حالت وقتی رخ می دهد که افراد نقایص خود را بزرگ جلوه می دهد یا اینکه نکات مثبت را کوچک می شمارند  و به آنها بهایی نمی دهند.

برچسب زدن یا برچسب ناروا زدن: دیدگاهی منفی درباره خود که با برچسب زدن به خود بر پایه خطاها یا اشتباهات صورت می گیرد. در برچسب زدن یا برچسب ناروا زدن افراد اغلب احساس نادرستی از خود یا هویت خود به وجود نمی آورند.

شخص سازی: واقعه ای منفی را که به فرد ربط ندارد به خودش ارتباط می دهد.

مؤلفه چهارم دیدگاه بک، مثلث شناختی است که به محتوای تفکر ربط دارد. هم افکار خودآیند و هم طرحواره ها محتوی دارند و خطاهای منطقی به عنوان سوگیری عمل کرده و باعث افراط هر چه بیشتر افکار خودآیند منفی و طرحواره ها می شوند (فری، 2000).

 

به عقیده بک، خلق غمگین و نارسایی های انگیزشی و آغازش گری در افراد افسرده بر اثر شناخت واره های منفی درباره خویشتن، جهان و آینده ایجاد می شود. وقتی خلق افسردگی شکل گرفت و انگیزه برای کار و فعالیت کاستی یافت و نومیدی و بدبینی ریشه گستراند، طرحواره شناختی افسردگی استحکام بیشتری پیدا می کند و بدین ترتیب یک نظام پسخوراند مارپیچی ایجاد می شود که بک آن را « مارپیچ نزولی در افسردگی»[24] نام می نهد: یعنی بیمار هر قدر منفی تر می اندیشد، احساس بدتری پیدا می کند و هر قدر احساس ناخوشایندتری پیدا می کند، منفی تر می اندیشد (قاسم زاده، 1379).

نظریه شبکه تداعی

در نظریه شناختی بک، شناختواره های منفی تعیین کننده افسردگی، به گونه ای کارکردی (کنش) با طرحواره ها یا مفروضه های اساسی که در مواجهه با فشارزای متناسب فعال می گردند، ارتباط دارند. طرحواره ها حول رشد و تکامل در اثر تجارب فرد شکل می گیرند و به صورت یک فرایند اساسی در حافظه باقی می مانند.

و هرگاه یک رویداد محیطی متناسب و هماهنگ با آنها اتفاق افتاد، فعال شده و تعبیر و تفسیر رویدادها را تحت تاثیر قرار می دهند. از سوی دیگر، عده ای از نظریه پردازان روان شناسی بالینی به سوگیریهای حافظه و نقش تسهیل گر متغیر خلق و عاطفه توجه کرده اند. مفهومی که با عنوان «تسهیل عاطفی»[1] نیز مشهور است. این عده عمدتاً متاثر از نظریه زانیس[2] مبنی بر تقدم عاطفه و خلق در پردازش اطلاعات هستند. باور[3] (1981؛ به نقل از محمود علیلو، 1378) براساس آزمایشهای خود اعلام کرد که حالتهای عاطفی با رویدادهای همزمان خود ارتباط برقرار می کنند و فعال شدن این حالتهای عاطفی می تواند خاطره های قبلی را برای هشیاری قابل دسترسی سازند. در تبیین اثرات پردازش خلق و عاطفه، باور (1981) نظریه شبکه تداعی حافظه را مطرح کرده است. باور معتقد است تأثیرات خلق و عاطفه بر فرایندهای شناختی، به ویژه حافظه را می توان در چارچوب نظریه جامع شبکه تداعی حافظه دراز مدت منسجم نمود. باور چنین می نویسد:

«براساس رویکرد شبکه تداعی[4] هر عاطفه مشخص، گره[5] یا واحد ویژه ای را در حافظه دارد که بسیاری از جنبه های دیگر عاطفه مزبور را که با آن ربط دارند، جمع آوری می کند. هر واحد عاطفی نیز با رویدادهای زندگی فرد در لحظه ای که آن عاطفه ویژه برانگیخته شده، مربوط است. این گره های عاطفی می توانند توسط محرکهای زیادی از قبیل تحریکات فیزیولوژیکی یا نمادهای کلامی فعال گردند. موقعی که فعال شدن گره ها بالاتر از آستانه باشد، واحد عاطفی سایر گره های مربوطه را نیز تحریک می کند که نتیجه آن تولید الگویی از برانگیختگی خود مختار و رفتار ابزاری است که برای آن عاطفه ویژه طراحی شده است. فعال شدن گره عاطفی همچنین موجب فعال شدن ساختارهای حافظه ای مربوط به آن می گردند. بنابراین تحریک گره غمگینی، فعال شدن عاطفه مزبور را ابقاء خواهد کرد و یادآوری خاطرات بعدی را تحت تأثیر قرار خواهد داد.»

طبق نظر باور (1981) مفاهیم از طریق گره های فردی به درجات مختلف با تجارب شخصی ارتباط می یابند. فعال شدن یک واحد عاطفی تماس مفاهیم مرتبط با خود را فعال خواهد کرد و در این میان ابتدا قوی ترین حلقه های[6] تداعی فعال خواهند شد. حلقه در نظریه باور، عاملی است که دو مفهوم یا دو تداعی را با هم مرتبط می سازد. طبق نظر او، رویدادها از طریق مجموعه ای از قضایای توصیفی در حافظه بازیابی می شوند. به هنگام فعال شدن یک گره عاطفی، تحریک از یک گره به گره ای دیگر انتشار می یابد و این امر از طریق حلقه های تداعی بنی مفاهیم صورت می گیرد. در نهایت باور نتیجه می گیرد که فعال شدن گره عاطفی، افکار، باورداشتها و خاطره های موقعیتی مربوط را برای هشیاری قابل دسترسی می سازد.

آسنیک و کین (1990) مفروضه های اساسی نظریه شبکه تداعی را به این صورت بیان می کنند:

1 ـ هیجان­ها می توانند به عنوان واحدها یا گره هایی در شبکه معانی نگریسته شوند که با عقاید مربوطه، سیستم های فیزیولوژیکی، وقایع و الگوهای ماهیچه ای و بیانی پیوند دارند.

2ـ عناصر هیجانی در شبکه معنایی به صورت گزاره ها یا بیانیه ها ذخیره می شوند.

3ـ افکار از طریق فعال سازی گره ها درون شبکه معنایی بوجود می آیند.

4ـ گره ها می توانند توسط محرکهای درونی یا بیرونی فعال می شوند.

5ـ فعال سازی از طریق گسترش گره ها به شیوه های انتخابی در گروه های مربوطه بوجود آمده و تداوم می یابد.

6- هشیاری مشتمل بر مجموعه ای از گره هاست که بالاتر از حد آستانه فعال شده اند.

بنیاد نظریه شبکه تداعی بر این اصل بنا شده است که وقتی ما دچار حالت خلقی افسرده در زمان حال می شویم احتمال اینکه وقایعی را از گذشته بیاد بیاوریم که با این حالت خلقی در گذشته مرتبط بوده اند، بیشتر است. حالت خلق فعلی می تواند مفاهیم و سازه هایی را که قبلاً برای تفسیر وقایع استفاده می شده اند را دوباره فعال کند و بیشتر در دسترس قرار دهد و در نتیجه برای تفسیر وقایع فعلی مورد استفاده قرار گیرند. برای مثال در حالت خلقی افسردگی در زمان حال، مفاهیم و سازه هایی که قبلاً برای تفسیر وقایع مورد استفاده قرار می گرفته اند، برای تفسیر وقایع فعلی نیز به کار می روند. در نتیجه تجارب فعلی با احتمال بیشتری به شیوه ای منفی تفسیر می شوند (تیزدل، 1993).

مدل شبکه تداعی که مبتنی بر یافته های آزمایشی است نشان می دهد که خلق افسرده باعث ایجاد سوگیری هایی در پردازش شناختی می شوند. بنابراین طبق این دیدگاه، تفکر منفی در افسردگی،  نتیجه جورشدن وقایع محیطی که مفروضه های ناکارآمد مربوط به آن را در افراد آسیب پذیر فعال می کند، نیست؛ بلکه ناشی از شدت اثرات عادی خلق بر پردازش اطلاعات است. این دیدگاه نشان می دهد که تفکر منفی پیامد خلق افسرده است. بنابراین تبیین این مسئله که تفکر منفی به دنبال بهبود خلق ـ حتی توسط دارو درمانی یا درمانهای روان شناختی دیگر به غیر از شناخت درمانی ـ کاهش می یابد، با مشکل خاصی روبرو نمی شود. با این وجود، نکته مهم در نظریه شبکه تداعی این است که تفکر منفی همانطور که می تواند پیامد افسردگی باشد می تواند پیشایند افسردگی نیز قرار بگیرد. بین خلق و تفکر منفی روابط متقابل وجود دارد. به هنگام بروز خلق افسرده، احتمالاً به شیوه ای منفی فکر می کنیم به این دلیل که خلق منفی بر دسترس پذیری و فعال سازی خاطرات و سازه های تفسیری اثر گذاشته است و خود تفکر منفی احتمالاً باعث تداوم افسردگی می شود

پژوهش در خصوص رابطه بین خلق و حافظه در طی بیست سال گذشته به سرعت گسترش یافته و به یکی از حوزه های پژوهش فعال و جذاب تبدیل شده است.

اگرچه تا قبل از 1970 مطالعات اتفاقی در مورد خلق و حافظه صورت می گرفت، اما یک حوزه فعال پژوهش به شمار نمی رفت. این وضعیت از سال 1975 به سرعت و به دلیل گوناگون تغییر کرد و هم اکنون اهمیت عاطفه در حافظه بوسیله روان شناسان شناختی مورد تأکید قرار گرفته است. کاری که قبل از آن، از سوی روان شناسان بالینی و روان شناسان اجتماعی مورد توجه قرار گرفته بود. در زمینه پژوهش خلق و حافظه چندین پژوهش عمده نظیر حافظه همخوان با خلق[1] و حافظه وابسته به خلق[2] (الیس  و موری[3]،1999) وجود دارد که می تواند آنها را در منابع مربوط جستجو کرد.

مدل درماندگی آموخته شده

مدل درماندگی آموخته شده[4] توسط آبرامسون، سلیگمن و تیزدل (1978) بیان گردید. مدل درماندگی آموخته شده یک مدل شناختی است، زیرا علت اصلی افسردگی را انتظار ذکر می کند: انتظار فرد در مورد اینکه وقایع بد رخ خواهند داد و او نمی تواند از آنها جلوگیری کند.

در مدل درماندگی آموخته شده اعتقاد بر این است که نقص اصلی در انسانها و حیوانهای درمانده این است که بعد از وقایع کنترل ناپذیر، انتظارشان از آینده، نامشروط (بی ارتباط) بودن بین پاسخ و بازده است. این نظریه بیان می کند سگها، موشها و افرادی که قادر نیستند از وقایع بگریزند بعد از اینکه چنین وقایعی (کنترل ناپذیر) رخ دادند حالت منفعلانه به خود می گیرند. آنها نمی توانند یاد بگیرند که پاسخ آنها ممکن است راه گریزی برایشان فراهم سازد. این انتظار که پاسخ های آینده بیهوده و بی نتیجه است، باعث دو نقص می شود:

الف) از طریق کاهش دادن، انگیزش در پاسخدهی به وجود می آورد.

ب) متعاقباً باعث ایجاد مشکلاتی می شود، به این صورت که بازده مشروط فراتر از پاسخ است (دستیابی به نتیجه فراتر از کار و تلاش می باشد).

وقتی که موجودات انسانی مشکلات غیرقابل حل و غیر قابل گریزی را تجربه می کند و به این برداشت می رسند که پاسخهای آنها تأثیری ندارد یک سؤال مهم از خودشان می پرسند: « چه چیزی باعث درماندگی من شد؟»

اسناد علّی[5] که فرد برای چنین وقایعی ارائه می دهد نقش تعیین کننده ای در انتظار شکست برای آینده ایفا می کنند. سه بعد در اسناد علّی وجود دارد که در ایجاد درماندگی برای وقایع آینده مهم اند:

1ـ درونی ـ بیرونی

2ـ با ثبات ـ بی ثبات

3ـ کلی ـ اختصاصی

بین علت، سیر، عوامل زمینه ساز و پیشگیری از درماندگی آموخته در آزمایشگاه با اختلال افسردگی اساسی در زندگی واقعی شباهت­هایی وجود دارد.

مدل تکرار غیرارادی خود نظم بخش

در طی چند دهه گذشته علاقه به نقش توجه متمرکز بر خود[1] و فرآیند خود نظم بخشی در ایجاد رفتار ناکارآمد افزایش یافته است. یکی از این نظریه ها که از سوی پیزجنسکی[2] و گرینبرگ[3] و همکاران (1991) ارائه شده است، تحت عنوان مدل تکرار غیرارادی خود نظم بخشی[4] مشهور است.

آنها این نظریه را اساس فرآیند توجه به خود برای تببین افسردگی واکنشی مطرح کرده اند. نظریه مذکور با ارائه مدل سیبرنتیک خود نظم بخشی، چارچوبی مفید برای کشف روابط درونی میان فرآیندهای انگیزشی و شناختی گوناگون دخیل در افسردگی فراهم می کند. به طور خلاصه، در مدل تکرار غیرارادی خود نظم بخشی چنین فرض شده است که افسردگی بدنبال از دست دادن منبع مهم ارزش شخصی و عزت نفس رخ می دهد  و این زمانی است که فرد در چرخه ای خود ـ نظم بخش که در آن هیچ پاسخی برای کاستن از اختلاف بین حالت واقعی موجود و حالت مطلوب وجود ندارد، گرفتار می شود. در نتیجه فرد گرفتار یک الگوی مداوم توجه متمرکز بر خود می شود که باعث افزایش عاطفه منفی، تحقیر نفس، ناکارآمدی و پیامدهای منفی دیگر و نیز یک سبک متمرکز بر فرد افسرده ساز می شود (مبینی، 1376).

مدل سبک های پاسخیبه افسردگی

پژوهش­ها نشان می دهد افرادی که افسرده می شوند شبه صفاتی دارند که ممکن است بر خلق آنها تأثیر بگذارند. اگر چنین حالتی رخ بدهد یعنی صفات شخصیت بر خلق اثر بگذارند، تفاوت­های فردی در صفات شخصیت، باعث بروز افسردگی به شیوه های مختلف می شود. برای مثال کلاین،  وندرلیچو شیا[6](1977) معتقدند که خصوصیات شخصیتی پایدار نظیر وابستگی و بی نقص گرایی[7] با کیفیت های متفاوت در بیان افسردگی ربط دارند. برخی از افراد ملال انگیز به طور منظم به جنبه های منفی اطلاعات بیشتر از جنبه های مثبت و خنثی توجه می کنند، خاطرات منفی بیشتری را به یاد می آورند و اطلاعات منفی را بیش از حد پردازش می کنند (سیگل[8] و اینگرام، 1977).

پردازش منفی اطلاعات در حد بسیار زیاد را اندیشناکی[9] گویند.

این دیدگاه که صفات شخصیتی خاص باعث ایجاد خلق مخصوصی می شوند و خود این خلق بر پردازش اطلاعات تأثیر می گذارد، به دیدگاه راستینگ و دهارت[10] (2000) نزدیک است.

نولن ـ هوکسما[11] (1993، 2000؛ نولن ـ هوکسما، پارکر و لارسون[12]، 1994) براین اساس نظریه سبک­های پاسخی به افسردگی را بیان تفاوت­های فردی در سیر، مدت و رهایی از علائم افسردگی ارائه کرده است. او معتقد است که نوع پاسخ فرد به علائم افسردگی در مدت زمان تجربه آن علائم اثر می گذارد.

افرادی که سبک پاسخی آنها اندیشناکی است، بر علائم، علل ممکن و پیامدهای این علائم متمرکز می شوند. اندیشناکی یعنی تمرکز مداوم بر علل، معنا و پیامدهای علائم افسردگی. پاسخ­های اندیشناکی به افسردگی به عنوان رفتارها و افکاری تعریف می شوند که توجه فرد را به سمت علائم افسردگی و پیامدهای منفی آنها متمرکز می کند. محتوای شناخت­واره های افراد که سبک پاسخ اندیشناکی دارند گاهی اوقات شبیه به افکار خودآیند منفی است که به وسیله بک وهمکاران شرح داده شده است، اما این سبک پاسخی با افکار خودآیند یکی نیست. سبک پاسخی اندیشناکی مشتمل بر الگوهایی از رفتارها و افکاری است که توجه فرد را به سمت حالت هیجانی او متمرکز می کند و او را از هرگونه عملی که باعث برگرداندن توجه از خلق منفی می شود، باز می دارد.

سبک پاسخی اندیشناکی سبکی ناکارآمد است که باعث تداوم حالت افسردگی می شود. از طرفی سبک پاسخی توجه گردانیباعث کاهش علائم افسردگی می شود. دویس[13]و نولن ـ هوکسما (2000) در پژوهشی به این نتیجه رسیدند که اندیشناکی یک سبک شناختی انعطاف ناپذیر[14]است.

مدل شناختی جدید بک از افسردگی

نظریه شناختی در مورد افسردگی در طی 30 سال اخیر شاهد تغییراتی بوده است. طبق ضابطه بندی­ها رویکرد شناختی، عاطفه (هیجانی) یک حالت ذهنی است که در نتیجه ارزیابی محرک­های درونی یا بیرونی بوجود می آید.

در دیدگاه شناختی، طرحواره ها، اجزاء یا بلوک های سازنده برای بازنمایی درونی معنی به شمار می روند، پردازش اطلاعات در حالت اولیهدارای ویژگی­های زیر می باشد:

1ـ پیچیده تر و تلفیقی تر است.

2- خودآیند و بی تلاشاست و کمتر حالت تحلیلی دارد.

3ـ برانگیخته است یعنی وقتی فعال شد به سیستم پردازش اطلاعات حاکم می شود.

4ـ طرحواره مفهومی – شناختی[15] است.

ممکن است نسبتاً ساده باشد و یک مفهوم ساده را مثل میزبازنمایی کنند یا اینکه ممکن است پیچیده باشند و برای بازنمایی مفاهیم پیچیده تر بکار می روند. طرحواره ها دو ویژگی کلی دارند.

1ـ ساختار طرحواره[1]

2ـ محتوای طرحواره[2]

در دیدگاه شناختی جدید، انواع متفاوتی از طرحواره ها مطرح شده است. این طرحواره ها با عملکردها یا جنبه های متفاوت سیستم زیستی ـ روانی ـ اجتماعی[3]مطابقت دارند.

اولین نوع طرحواره ها، طرحواره های شناختی ـ مفهومیهستند که برای انتخاب، اندوزش و تفسیر اطلاعات لازم و ضروری هستند. این طرحواره ها نقش اصلی را در شناخت درمانی افسردگی و نظریه شناختی بازی می کنند.

دومین نوع طرحواره ها، طرحواره های عاطفی[4]هستند که ادراک حالت­های احساسی و ترکیبات متفاوت آنها را میسر می گردانند. طرحواره های عاطفی در راهبردهای روانی ـ زیستی که با زنده ماندن ارتباط دارد، نقش عملکردی دارند.

طرحواره های فیزیولوژیک[5]سومین نوع از ساختارهای شناختی هستند که عملکرد و فرآیندهای جسمی را بازنمایی می کنند. این طرحواره ها محرک­های حسی ـ عمقی[6]را که از احشاء و ماهیچه های بدن نشأت می گیرد، را پردازش می کنند. ناکارآمدی چنین طرحواره هایی منجر به آسیب روانی واز جمله اختلالات آسیمگی[7]و خود بیمار انگاری[8] می شود.

چهارمین نوع طرحواره ها، طرحواره رفتاری[9]هستند. این طرحواره ها نشان دهنده رمزگان ذهنی گرایشی و برنامه های آمادگی برای عمل می باشند که به کنش­های خودآیند و هماهنگ شده بسیاری از پاسخ­های حرکتی که در رفتاری بیانی پیچیده دخالت دارند، اجازه بروز می دهند. طرحواره های انگیزشی[10]رابطه نزدیکی با حیطه رفتاری دارند. این طرحواره که به سطوح مختلف فعالیت، جهت بخشی و پاسخدهی ربط دارند در موجود انسانی وجود دارند.

در دیدگاه شناختی، ساختارهای معنایی فرد ـ ویژه[11] یا طرحواره ها با بنیاد ناکارآمدی شناختی در اختلالات هیجانی به شمار می روند و این مفهوم، اساس نظریه های شناختی در 30 سال اخیر به شمار می رود. با این وجود، بک اخیراً مفهوم شیوه[12] (سبک) را برای بازنمایی اطلاعات به کار بدره است.

شیوه نشانگر یک ساختار وسیع تر، تلفیقی تر و سازمان یافته تر در بازنمایی معناست. شیوه شامل مجموعه ای اختصاصی از طرحواره های شناختی ـ مفهومی، عاطفی، فیزیولوژیکی، رفتاری و انگیزشی است که برای کنارآمدن با خواستها و برنامه های موجود در ارگانیزم سازمان دهی می شوند.

مدل زیر سیستم­های شناختی متعامل

تیزدل (1993؛ به نقل از قاسم زاده، 1379) درباره رابطه بین هیجان و شناخت در اختلالات خلقی (افسردگی) نظریه ای را مطرح کرده است که به نام نظریه «زیرسیستم­های  شناختی متعامل» معروف است.

در این چارچوب برای هر نوع اطلاعات، ذخیره های حافظه ای  جداگانه وجود دارد و جمعاً نه زیرسیستم حافظه وجود دارد. پردازش اطلاعات شامل انتقال اطلاعات بین زیر سیستم­ها و گشتاربندی[13]آن از یک رمزگان ذهنی به رمزگان ذهنی دیگر است. دراین شیوه، برخورد و رمزگان ذهنی به دو سطح معنا مربوط می شوند

1ـ سطح اختصاصی تر[14]

2ـ سطح کلی تر[15]

در بازنمایی های گزاره ای[16]  معمولاً معانی در سطح اختصاصی خود پردازش می شوند، مانند : «امروز هوا سرد است». معنی دراین سطح نسبتاً ساده دریافت می شود. نظریه باور درباره ارتباط خلق و حافظه را می توان در این سطح از بازنمایی قرار داد. اما تیزدل از بازنمایی های دلالتی ضمنی نیز سخن می گوید که نمایانگر سطح کلی تر و همگانی تر معانی است. انتقال معانی در این سطح دشوار است، چون مستقیماً با زبان ارتباطی انطباق ندارند. به نظر می رسد که فقط دراین سطح است که معنی با هیجان ارتباط می یابد.

معانی در سطح دلالتی (ضمنی)[17]دارای سه خصوصیت است:

1ـ بازنمایی در این سطح در عالی ترین سطح تجربه وانتزاع صورت می گیرد.

2ـ سیمایه های حسی، آهنگ صدا یا پسخوراندهای درون حسی از بیان چهره و یا برانگیختگی جسمی، به اضافه الگوهای معانی اختصاصی در آن سهم دارند.

3ـ اطلاعات ضمنی بر اثر دخالت مدل­های طرحواره های یا مدل­های ذهنی منتقل می شوند.

این مدل­ها نمایانگر روابط متقابل بین ویژگی­های کلی تجربه است. اصولاً اطلاعات و دانسته ها در مدل­های طرحواره هایی ضمنی (تلویحی) است و نه آشکار (تصریحی)[18]. با شنیدن جمله «علی دستش را برید؛ زهرا دنبال چسب زخم می گشت» مدل­های طرحواره ای «بریده شدن دست علی» و «خون آمدن از آن» که در آن مستقیماً به خون اشاره نشده است، با هم ترکیب می شوند. شعر، نمونه عالی تجلی این نوع اطلاعات ضمنی است. وقتی می خوانیم: «بر لب جوی بنشین و گذر عمر ببین» آب به خودی خود بر اثر اطلاعات افزونه ای[19]در ذهن پیدا می شود. بنابراین معانی ضمنی در سطح عالی را معمولاً نمی توان بوسیله جمله های معمولی بیان کرد، مگر اینکه در قالب شعر، تمثیل، استعاره، ضرب المثل، طنز و قصه به آن پرداخت.

معانی سطح ضمنی در قالب مدل های ذهنی بازنمایی می شوند که خود این مدل ها یک نقشه درونی از روابط بین جنبه های مختلف تجارب برای را فراهم می کنند (جانسون ـ لیرد[20] ، 1983؛ به نقل از تیزدل، سگال و ویلیامز[21]، 1995).

تیزدل (1997) با بهره گرفتن از استعاره «ذهنیت حاکم»[22] که از روبرت اورنستاین به عاریت گرفته است، مؤلفه های اصلی مدل خود را چنین توضیح می دهد:

1ـ ما یک ذهن نداریم بلکه چند ذهن داریم که هر کدام از آنها ممکن است برای لحظه ای فعال شوند. اگر این حالت رخ دهد، ذهنیت حاکم اتفاق افتاده است (یعنی یکی از ذهن ها در جایگاه فعال قرار گرفته است).

2ـ عقیده پیمانه ای بودن ذهن که امروزه از سوی دانشمندان دانش شناخت پایه تقریباً پذیرفته شده است، اولین بار از سوی فودور (1983؛ به نقل از فودور، 2000) ارائه شده است. او معتقد است که بخشی از ذهن به صورت پیمانه است و هر پیمانه ویژگی ها و خصوصیات خاص خود را دارد و دارای آسیب شناسی مخصوصی می باشد.

3ـ در اختلالات خلقی فرد به یکی از این ذهن ها می چسبد و تعامل بین شناخت و هیجان نقش اصلی در تداوم چنین ذهن هایی باز می کند.

4ـ هدف درمان­های شناختی ـ رفتاری کمک به مراجع است تا از ذهنی که به آن چسبیده اند، رهایی پیدا کنند. اثرات بلندمدت چنین درمان­هایی به این نکته بستگی دارد که به مراجع کمک کند تا در آینده از چسبیدن و گیرافتادن در چنین ذهن هایی اجتناب کند.

 

نظریه زیر سیستم­های متعامل افسردگی را به انتقال در مدل طرحواره ای ربط می دهد. مدل های طرحواره ای ناکارآمد با رابطه بین ارزش شخص با پذیرش از سوی دیگران و موفقیت در کارها مشخص می شوند. از این دیدگاه خلق عادی با مدل طرحواره ای کارآمد همراه است که در آن ارزش شخص نسبتاً مستقل از دیگران است یا ربطی به دیگران ندارد و ضمناً به موفقیت و شکست در تکالیف نیز مربوط نیست.

در اختلالات خلقی فرد به یکی از این ذهن ها می چسبد. ذهن ها در این دیدگاه به عنوان وقوع اتحاد یا الگوهای ارتباطی از پردازش زیر سیستمها در نظر گرفته می شوند.

ذهن افسرده ساز دارای ویژگی­های زیر است:

1ـ دو زیر سیستم شناختی معانی را بررسی می کنند. معانی سطح بالا از تجارب استخراج می شوند. ضمناً هیجان نیز از همین سطح معنا بر می خیزد.

2ـ افسردگی حاصل پردازش مدلهای طرحواره های افسرده سازست.

3ـ این سیستم ها پویا هستند. تداوم افسردگی به پردازش علائم طرحواره های افسرده ساز بستگی دارد. اگر این حالت متوقف شود برای مثال از طریق توجه برگردانی، افسردگی از بین می رود.

4ـ پیکربندی پردازش برای کاهش افسردگی از طریق کاهش تمایز و اختلاف بین موقعیت فعلی با موقعیت قبلی بکار می افتد، اما چنین راهبردهای شناختی برای این هدف ناکارآمدند. این راهبردها نه تنها در رسیدن به هدف مزبور شکست می خورند بلکه با ایجاد اختصاصی منفی در بر هم نهاد مدل طرحواره های افسرده ساز نقش دارند. سه جنبه از پردازش در چسبیدن به ذهن افسرده ساز نقش دارند:

1ـ دایره پسخوراند بین طرحواره های افسرده ساز که از معانی اختصاصی بوجود می آید (دایره شناختی).

2ـ دایره پسخوراند بین مدل طرحواره های افسرده ساز با اثرات بدنی و حسی عمقی (دایره حسی).

3ـ سومین پدیده ای که به تداوم افسردگی کمک می کند امپراطوری یا استعمارگری شناختی است؛ یعنی گرایش مدل طرحواره های افسرده ساز به پردازش اطلاعات با منابع قبلی (تیزدل، 1997).

هسته اصلی نظریه زیرسسیتم­های شناختی متعامل تفاوت و تمایز بین دو نوع شناخت است. در این دیدگاه بین «پردازش سرد»[1] و «پردازش داغ»[2] تفاوت وجود دارد. این تفاوت از سوی نظریه پردازان در قالب کلمات و مفاهیم دیگر نیز مطرح شده است. ویگوتسکی[3] از جمله کسانی است که بین معنا[4]و مضمون[5]تفاوت قایل است. خود ویگوتسکی این تمایز را از پلهان[6]اقتباس نموده است. بنظر وی مضمون کلمه عبارت است از «مجموع رویدادهای روان شناختی که به وسیله کلمه در آگاهی برانگیخته می شوند». مضمون کل پویا، سیال و بغرنجی است که چندین حوزه را در بر می گیرد. مرزبندی این حوزه ها متغیر است. معنا یکی از حوزه های مضمون و باثبات ترین و دقیق ترین آنهاست و کلمه مضمون خود را از متنی که در آن پدیدار می شود، کسب می کند. این مضمون در متن های مختلف فرق می کند، ولی معنی در سراسر این تغییرات ثابت باقی می ماند» (ویگوتسکی، 1371، ص 193).

ویگوتسکی همسو با نگرش روان شناختی خود، به سطح در پردازش معنی شناسی قایل است:

1ـ سطح تعمیمی یا مفهومی که تفکر، تجربه، تحلیل، تعاریف دقیق و فرمول بندی علمی را امکان پذیر می سازد. در این سطح تفکر براساس معنی یعنی نظام پایداری از تعمیم ها صورت می گیرد و کل تجربه سازمان یافته اش بازنمایی می شود. این همان سطحی است که درک جدا از بافت را عملی می سازد.

2ـ سطح مضمونی که سطحی است عاطفی، هیجانی، موقعیتی و شخصی که خارج از بافت و زمینه خود چندان مفهومی ندارد.

اگر معنای مفهومی را انعکاس عینی از نظام روابط و همخوانی ها بدانیم که در ذهن بسیاری مشترک است، در واقع مضموم گشتاری است که در معنی صورت می گیرد و معنی را تبدیل به یک حالت عاطفی و گرایش می کند. در این سطح، پردازش کلمه صرفاً براساس ساختار آن صورت نمی گیرد، بلکه فضای ذهنی، نگرش­­ها، پیشداوری­ها و در کل انگیزه و هدف نیز در آن پردازش اثر می گذارند (قاسم زاده، 1379).آنچه درباره تفاوت بین معنا و مضمون گفته شد، در جدول 3 نشان داده شده است.

 

جدول2-3: تفاوت های بین معنا و مضمون (حمیدپور، 1381)
معنی گزاره ها (معنی) معنای ضمنی (مضمون)
پردازش شناختی

شناخت سرد

باور عقلانی

تغییر مرتبه اول

ارزیابی مبتنی بر شناخت

پیرامونی

منطقی

نیمکره چپ

تصریحی

آشکار

ارجاعی

تعمیم یافته

پردازش عاطفی

شناخت داغ

باور هیجانی

تغییر مرتبه دوم

ارزیابی مبتنی بر عاطفه

مرکزی

تجربی

نیمکره راست

تلویحی

ضمنی

هیجانی

اختصاصی

 

تیزدل (1993) با انتقاد به نظریه شبکه تداعی باور، معتقد است که این نظریه نمی تواند بین «پردازش سرد» و «پردازش داغ»تمایز قایل شود. تیزدل، آنی لیود و هاتون ( 1998)،  شپارد و تیزدل (1996)، معتقدند که اثر خلق بر تفکر تنها در سطح خاصی از بازنمایی شناختی، مطابق با مفاهیم و سازه ها و مجموعه ای از مفاهیم رمزگردانی شده و در قالب گزاره هایی در حافظه رخدادی[7]اتفاق می افتد. از این دیدگاه تفکر منفی یا افسرده ساز وابسته به خلق نتیجه حالت افسردگی فعلی است که تمام مفاهیم و سازه های منفی مربوط به وقایع قبلی را که با خلق افسرده همخوان هستند دوباره فعال کرده است.

براساس نظریه شبکه تداعی افراد افسرده و یا کسانی که حالت خلق غمگینی به آنها القاء شده باشد باید سازه ها و مفاهیم منفی بیشتری را یادآوری کنند. اما گاهی اوقات یادآوری این افراد ناهمخوان با خلق است یعنی با القاء خلق افسرده یا کسانی که دچار افسردگی شده اند، مفاهیم و سازه های مثبتی یادآوری می کنند. تیزدل و همکاران (1995) معتقدند که این یادآوری ناهمخوان با خلق در افراد افسرده نتیجه جابجایی در مدل­های طرحواره های ذهنی است تا دستیابی به سازه ها و مفاهیمی که در نظریه شبکه تداعی مطرح شده است.

تیزدل (1999) همسو با مطرح شدن مباحث فراشناختی در زمینه اختلالات هیجانی، دیدگاه خود را به فراشناخت ربط می دهد. شپارد و تیزدل (2000) تفکر ناکارآمد در اختلال افسردگی اساسی را نوعی نقص در بازبینی فراشناختی[8]می دانند و به همین جهت تیزدل (1999) بین دانش فراشناختی[9]و بینش فراشناختی[10] تمایز قائل شده است. در دانش فراشناختی فرد می داند که افکارش لزوماً صحیح نیستند اما در بینش فراشناختی فرد افکار را به عنوان وقایعی در حوزه هشیاری تجربه می کند تا اینکه آنها را بازنمایی مستقیم واقعیت بداند. در همین راستا برای جلوگیری از عود و بازگشت افسردگی و دستیابی افراد افسرده به بینش فراشناختی تیزدل شناخت درمانی مبتنی بر هوشیاری فراگیر را به بیماران افسرده آموزش می دهد.

تیزدل (1999) این بحث را به تحلیل های راکمن[11](1980؛ به نقل از تیزدل، 1999) ربط می دهد و معتقد است که در افسردگی نیز همانند اختلالات اضطرابی برای درمان اثربخش باید پردازش هیجانی[12]صورت گیرد. پژوهش هانت[13](1998) نیز نشان می دهد که پردازش هیجانی شیوه ای موفق برای بهبودی اثر وقایع افسرده ساز محسوب می شود.

[1]. cold Processing

[2]. hot Processing

[3]. vygotsky

[4]. meaning

[5]. sense

[6]. Paulhan

[7]. episodic memory

[8]. monitoring metacognitive

[9]. metacognitive knowledge

[10]. metacognitive Insight

[11]. Rachman

[12]. emotional Processing

[13]. Hunt

[1]. schema structure

[2]. schema content

[3]. biopsychosocial

[4]. affective schemas

[5]. Physiological

[6]. Proprioceptive

[7]. Panic Disorder

[8]. Hypochonderiasis

[9]. Behavioural Schemas

[10]. Motivational Schema

[11]. Idisyncrotic

[12]. Mode

[13]. Transformation

[14]. Specific

[15]. generic

[16]. Propositional

[17]. implicit

[18]. explicit

[19]. redundancy information

[20]. Johnson – Laird

[21]. Segal & Williams

[22]. mind – in – Place

[1]. self – focused attention

[2]. Pyszczynski

[3]. Greenberg

[4]. self – regulatory Perseveration

[5]. response style

[6]. Klien, Wonderlich & Shea

[7]. Perfectionsim

[8]. Siegle

[9]. rumination

[10]. Rusting and Dehart

[11]. Nolen – Hoeksme

[12]. Parker & Larson

[13]. Davis

[14]. inflexible cognitive style

[15]. cognitive – conceptual schemas

[1]. mood – congruent memory

[2]. mood – dependent memory

[3]. Ellis & Moore

[4]. learned helplesness

[5]. attribution

[1]. affective Priming

[2]. Zajonc

[3]. Bower

[4]. associative network theory

[5]. Node

[6]. Link

[1]. assumption

[2]. negative cognitive triad

[3]. logical errors

[4]. Nieser

[5]. Hollon & Garber

[6]. Kiesler

[7]. Winfery & Goldfried

[8]. Early Maladaptive Schema (EMS)

[9]. Young

[10]. Sperry

[11]. Davidson

[12]. Prototype

[13]. Millon

[14]. Freeman

[15]. Sharf

[16]. Dichotomaous Thinking

[17]. Catastrophizing

[18]. Over Generalization

[19]. Selective Abstraction

[20]. Arbitrary Inference

[21]. Magnification or Minimization

[22]. mind reading

[23]. negative Prediction

[24]. downward spiral in depression

. depressegenic  Schema

[2]. Lewinson

[3]. Bendura

[4]. vicious Cycle

[5]. aversive

[6]. Thorpe & Olson

[7]. sequential

[8]. assertiveness

[9]. differential Diagnosis

[10]. functional Analysis

[11]. Pleasant Events Schedule

[12]. unpleasunt Schedule

[13]. Dobson

[14]. Jackman – Cram

[15]. Rehm

[16]. Kanfer

[17]. Berwin

[18]. self – Regulation

[19]. self – Observation

[20]. self – Evalution

[21]. level Asprition

[22]. self – Reinforcement

[23]. self – Monitoring

[24]. self – Punishment

[25]. Twaddle

[26]. Scott

[27]. emotional Disorder

نوجوان و بزرگسال در معرض فرار از خانه!!

در انتقال از مرحله آخر کودکی را به مرحله بالندگب در دوره ای از جریان تدریجی زندگی نوجوانی می گویند که به تحول عمیق در جسم و روان و قدرت تجسم و تخیل زیاد همراه است.[1]

نوجوانی دوره تغییرات فیزیکی که اوج آن در تکامل و رسیدگی در تولید مثل است می باشد که در ضمن آن مسائل بیولوژیکی ـ روانی و اجتماعی مانند ارتباطات با جنس مخالف، آگاهی های شغلی، رشد ارزش ها، خود محوری و غیره رخ می دهد.[2]

کلیات:

نوجوانی با پیدایش بلوغ آغاز میشود و به موازات آن تغییراتی در شخصیت و رفتار شخص پدیدار می شود نوع این تغییرات در اشخاص مختلف متفاوت می باشد.به طور کلی شروع نوجوانی را می توانیم به دو مرحله تقسیم کنیم. در مرحله اول قوای غریزی افزایش پیدا می کند و دو غریزه جنسی و تهاجمی در کودک تازه بالغ به شدت ظاهر می شود.پسر نوجوانی که تا دیروز نسبت به لباسهای زیر خواهر خود توجه نمی کرد حالا این حالات وی را دچار یکسری احساسات و تخیلات می کندو این احساسات و افکار از یک طرف لذت بخش است و از طرف دیگر سبب احساس شرم و گناه و تقصیر می شود.بعلاوه نوجوان احساس می کند که قادر نیست احساسات خود را به کسی بگوید و یا در جایی بازگو کند در اینجاست که تعادل روحی نوجوان بر هم می خورد و به بهانه جزئی با خواهر و خانواده به جدال می پردازد. هر جدال احساس گناه و تقصیر او را بیشتر می کند و برای رهایی از احساس گناه ممکن است به کارهایی که یک لذت آنی می دهد مثل استمناء مبادرت ورزد و پس از استمناء احساس گنتاه شدید تر می شود.

در نوجوانی که تازه به مرحله بلوغ رسیده یک دایره معیوبی بین احساسات و افکار و رفتار او وجود دارد. قسمتی از شخصیت را که اصطلاحاً «من» گفته اند مدام در معرض تهدید قرار می گیرد. نوجوان برای دفع این تهدید و حفاظت از شخصیت خود ممکن است دچار افکار بزرگ منشی گردد و گاه گاهی که قدرت دفاعی نمی تواند این تهدید را که ناشی از احساسات درونی اوست دفع کند، آثار تنبلی و افسردگی در او پیدا می شود.

مرحله دوم نوجوانی که معمولاً از 15 سالگی به بعد پیدا می شود جنگ بین «نهاد» و «من» است که به پیروزی «من» خاتمه پیدا می کند. علت پیروزی من و سرکوبی احساسات نهاد از نظر علمی و روان شناسی به طور واضح معلاو نیست اما به طور کلی عوامل مختلفی را برای توجیه این پیروزی فرض می کند که به طور خلاصه به قرار ذیل است:

الف) ممکن است منظم و مرتب شدن ترشح هورمون ها و تکامل بیولوژیکی سبب پیروزی من گردد.

ب)چون ترس و وحشتی که در ابتدای بلوغ پدید آمده بود در مرحله دوم نوجوانی از بین می رود بنابراین می تواند با قدرت بیشتری در محیط آرام درونی به مبارزه با احساسات آنی و درونی خویش بپردازد مثلاً نوجوانی که تا قبل از سن 15 سالگی می خواست که خواسته های خود را به زور به مورد اجرا بگذارد اکنون به دلیل و منطق متوسل می شود و تا خود را به هدفش برساند.

ج) بعلت تغییر خلق و پیدایش علایق جنسی و احساس استقلال و جدائی از پدر و مادر ممکن است باعث رشد پیروزی قسمت من شخصیت بگردد.

مطالعه در روحیه نوجوانان در ابتدای بروز شباب و اواخر سنین 17-18 سالگس نشان می دهد که کم کم  نوجوان در اواخر دوره نوجوانی افکار فیلسوفانه پیدا می کند و از خودش سئوالات بسیاری در مورد حقیقت زندگی می کند. در بحث ها و اجتماعات سیاسی و مذهبی شرکت می جوید و برای هر موضوعی عقیده به خصوص دارد.

پیدایش این نوع حالات خود دلیل بر این است که ما بتوانیم دوران نوجوانی را به دو مرحله ذکر شده تقسیم کنیم. در اواخر مرحله دوم دیگر نوجوان از غرایز جنسی و تهاجمی خود بیمناک نیست . قسمت عالی شخصیت او کامل به شهواتی که از نهاد او بر می خیزد دارد. او می تواند با بکار بردن قوای هوشی و عقلانی خویش کارهای خود را بسنجد و به نقش خویش آشنایی بهتری پیدا کند. یکی از مشخصات مهم نوجوانی در مرحله اول و یا چه در مرحله دوم این است که گاه حالت سرکشی پیدا می کند و اختلالات زیادی در رفتار وی نمودار می شود. این نوع حوادث سرکشانه را شاید بتوان این طور توجیه کرد که در هنگام جنگ و جدال بین من وفوق من از یک طرف و نهاد از طرف دیگر قبل از اینکه پیروزی نهایی نصیب دو نیروی اولی گردد. گاه گاهی نهاد به طور موقت غلبه می کند و در نتیجه رهایی یافتن غرایز جنسی و تهاجمی از قید و بند ضمیر ناخودآگاه یک نوع حالت سرکشی و عدم اطاعت و پشت پا زدن به قوانین اجتماعی پدیدار می گردد، بروز حالت سرکشی ممکن است چند دقیقه و یا چند ساعت و گاهی چند ماه دوام داشته باشد.

بالاخره دوران نوجوانی هنگامی پایان می پذیرد که عدم تعادل روحی در اواخر مرحله دوم به یک تعادل و ثبات روانی منجر می گردد و در نتیجه این ثبات بین قوای سه گانه شخصیت یعنی نهاد و من و فوق من تعادل و صلح برقرار می گردد. به طور طبیعی پس از دوران نوجوانی فوق من خود را با محیط تطبیق می دهد و در ضمن از سرسختی زیاد نیز پرهیز می کند. من قادر است غریزه جنسی و تهاجمی را تحت کنترل بگیرد و در عین حال این غرایز و نیروهای آن به طوریکه جامعه و محیط قبول می کند مورد استفاده قرار می دهد حال اگر این تعادل برقرار نشد یعنی نیروهای نهاد تحت کنترل در نیامد و یا فوق من از سخت گیری و بی رحمی خود نکاست ، آن وقت پس از اتمام دوران نوجوانی انسان شخصیتی مرضی پیدا می کند و اثرات ناراحتی روانی بروز می کند.

شخصیت نوجوان و بزرگسال

بیشتر بزرگسالان که با روحیه نوجوانان آشنا نیستند تحمل افکار و رفتار نوجوانان را ندارند بدین معنی که رفتار آنها را بی دلیل و بی حرمتی دانسته و با عکس العمل شدیدی به نوجوانان پاسخ می دهند. این عکس العمل شدید به نوبه خود حس مخالفت و خودخواهی و عدم اطاعت را در روحیه نوجوان تشدید می کند. قضاوت نوجوان در این مورد این است که پدر و مادر او و یا دیگر بزرگسالان که با او به مراتبی ارتباط دارند اشخاصی ریاکار هستند که هرفی جز فریب دادن وی ندارند پدران و مادران و معلمان و مربیان اجتماعی باید به افکار و اندیشه های نوجوانان توجه مخصوصی معزوف دارند و به آنان اطمینان دهند که عقایدشان با ارزش و قابل اهمیت می باشد. چه در غیر اینصورت جدایی عمیقی بین این دو گروه از افراد جامعه پدید خواهد آمد.

جیمز آنتولی می نویسد:«عدم تفاهم بین نوجوانان و بزرگسالان باعث شده که آنها بسیاری از بزرگسالان را دشمن خود پندارند.» در همین زمینه لیدز می گوید:«بر حسب عقیده یک نوجوان پدر و مادر او متعصب، خشک، قدیمی و بی منطق هستند و با روش های نوین زندگی اختلاف زیادی دارند . روان کاوان معتقد هستند که نوجوان برای مبارزه با کشمکش های ادیپال خود که دوباره زنده شده اند چاره ای جز این ندارند که پدر و مادر خود را تحقیر کنند.

روان شناسان متوجه شدند که مردان و زنانی که ازدواجشان محکم و پابرجا بوده و علائق زناشویی بین زن و مرد بر پایه عشق و محبت گذارده شده فرزندان نوجوان آنها زودتر به مرحله تکامل شخصیتی می رسد و برعکس کسانی که بین آنها محبت زناشویی وجود ندارد و مرد وزن هر کدام سعی می کنند که از فرزند خود محبت و خشنودی لازم را بگیرد نوجوان آنها دیرتر قدرت پیدا می کند که خود را به مرحله عالی تکامل برساند. این نوجوانان شخصیتی ضعیف داشته و ترقی اجتماعی آنها نیز دچار اشکال می گردد.

کم کم که نوجوان به مرحله انتهایی خود می رسد میفهمد که حقیقت زندگی با تخیلات و امیال تفاوت دارد. پس از اینکه نوجوان هویت خود را یافت علی رغم سرکشی هایی که نسبت به پدر و مادر نموده احتیاج دارد که یک تصویر ذهنی مثبت و مفیدی از آنها داشته باشد.

 

 

خصوصیات عاطفی نوجوانان

نوجوانی دوره ای است که حیات انفعالی (عاطفی) میدان وسیع تری برای عمل می یابد و نوجوان از این حیث آماده بروز عکس العمل های هیجانی و عاطفی شدید است بعبارت دیگر ضربه هیجان و عکس العملی که از آن ضربه در نوجوان بوجود می آید تناسب چندانی وجود ندارد و عکس العمل ها معمولاً قوی تر و حادتر از ضربه های هیجانی است.

به زبان ساده در این دوره حساسیت ، به خود گرفتن ها، و زود رنجی ها بیش از هر دوره دیگری شخصیت نوجوان را تحت تأثیر قرار می دهند و این جنبه از شخصیت او نمایان تر و مشخص تر جلوه می کند. این حساسیت ها در نوجوانان هیچگاه خود را در یک محیط محصور نمی نماید بلکه به راحتی گسترش می یابد.

بی ثباتی عاطفی:

نوسان های عاطفی یکی از بزرگترین مشخصه های این دوره است به همین علت اگر نوجوان در اثر بی اعتمادی و عدم اطمینان نسبت به انتقاد دیگران حساس می شود جای تعجب نیست.

متأسفانه غالباً بی ثباتی عاطفی و هیجانی ناگزیر آنها را موجه با انتقاد می سازد مثلاً گاهی با وجود داشتن دوستان متعدد علاقه مند است اوقات خود را در تنهایی بگذراند. در برخی موارد بی ثباتی عاطفی نوجوان با برخوردهای نامناسب بزرگسالان در هم می آمیزد به نوعی پریشانی عاطفی منجر می شود. به گونه ای که نوجوانان احساس می کنند که فرو میریزند و تکیه گاهی برای سامان بخشیدن به وضعیت عاطفی خود ندارند.

خواهش های متضاد:

بی ثباتی عاطفی امکان انتخاب قطعی و صحیح و مشخص را برای نوجوان محدود می سازد به گونه ای که تقریباً می توان گفت نوجوان در برخوردهایش فاقد قاطعیت همیشگی و پایدار است.

این دوران را برخی از روان شناسلن دوره خواهش های متضاد نام نهاده اند. گه گاه از نوجوانان احساسات ظریف و گاهی احساسات خشن سر میزند کنجکاوی او در این دوران شدیداً تحریک می شود و تمایل زیادی به حل مسائل پیدا می کند البته گاهی نسبت به این مسائل بی اعتماد است. های این تظاهرات ضد و نقیض را از جمله خصایص مهم دوران بلوغ می داند آن را در چارچوب مفهوم طوفان و فشار بیان می کند.

افراط در احساسات

نوجوانان در دوران بلوغ زود انگیخت بوده و به اصطلاح سریع تأثیر می باشند به گونه ای که واکنش آنها در برابر مسائی غالباً از کودکان بیشتر و پر هیجان تر است. همانطور که شدت هیجانات زیاد می شود تعداد و نوع تأثیرات نیز توسعه می یابد و هیجانات مذکور مبهم تر و فراوان تر می شود.

احساسات نا مطبوع:

اگرچه نوجوان گاهی امیدوار و گاهی ناامید و. مأیوس است اما در مجموع غلبه و برتری با احساسات نامطبوع و منفی است در کنار این موضوع باید به مسئله در خود فرو رفتگی نوجوان اشاره کرد.

بلوغ زمان تأمل در افکار، احساسات و اندیشه های گونگون است و فرد بیشتر به دنیای درون گرایش دارد تا دنیای برون از آنجا که نوجوان در این شریط نیازمند تفکر و خود اندیشی است لذا اولیا و مربیان باید این فرصت را به او بدهند تا با خود تنها باشد در عین حال باید از او غفلت نکنند و مراقب حالات و روحیات او باشند.

تخیل گرایی:

صفت بارز و مشخص این دوره از نظر عاطفی خیال پردازی شدید و وسیع نوجوان است نوجوانان حقیقت را از ورای امواجی از تصاویر و تخیلات تعبیر می نمایند لذا باید در مشاهده نوجوانان و قضاوت درباره ایشان احتیاط نمود، خیالبافی نوجوانان بر حسب جنسیت و سن آنها متفاوت و شامل موضوعات متنوعی است. از سوی دیگر توسعه خیالبافی با رشد عقلانی نسبت معکوس دارد یعنی هر اندازه رشد نیروی تشخیص و واقع بینی بیشتر شود از میزان حجم خیال پردازی کاسته می شود.

کشف خود:

از اهداف تخیلات و تصورات نوجوان وجود خود اوست زمانی که موضوع های متنوعی هدف تخیلات نوجوانان قرار گرفتند توجه او به جانب آن مسائل و از جمله شخصیت خود او معطوف می گردد. در این مرحله نوجوان دوست دارد که حالات روانی و افکار و اندیشه های خویش را تجزیه و تحلیل نماید به این حالات اصطلاحاً خودگرایی می گویند.

ماجراجویی:

ویژگی عاطفی دیگری که نوجانان را از سایر گروه های سنی متمایز می کند علاقه شدید آنها به حوادث ناشناخته و دنیای اسرار آمیز وقایع می باشد. به طور کلی مجهولات بیش از معلومات نظر آنها را به خود جلب می کند. نوجوان به تدریج با عبور از مرز 15 سالگی قدری از حیث ماجراجویی متعادل و به اشعار سمبلیک و رمان های احساسی و تراژدیک علاقمند می شود.

روشهای بررسی شخصیت نوجوان

زندگی نامه های خود نوشته و دیگر نوشته

این مدرک بیش از داده های دیگر به مشاهده مستقیم نزدیکند زیرا تمامی زندگی یک فرد را در مهمترین جنبه های آن در بر می گیرد اما ممکن است از فاعلی نگریهایی متأثر باشند. معذلک وسعت مشاهدات می تواند به طور جزئی این عیوب را جبران کند.

 

 

پرسشنامه ها

برای احتراز از داوری درباره یک شخص بر مبنای چند مشاهده مجزا مشاهداتی که شاید به آشکار ساختن رفتاری فاقد ویژگی کافی منتهی گردد به روش پرسشنامه متوسل می شوند. پاسخ هایی که به پرسشنامه ها داده می شود بیشتر از مشاهدات اتفاقی به آشکار ساختن ویژگی هایی که پایدارترند و کمتر جنبه تصادفی دارند ،می شود.

موقعیت های آزمایشی

راه دیگری برای رهایی از جنبه تصادفی مشاهدات اتفاقی ایجاد موقعیتهای تجربی است. موقعیتهایی که دقیقاً برای تمام آزمودنی ها یکسان باشند این روش از مزیت عینی برخوردار است اما متأسفانه میدان تفحص را بسیار محدود می کند و نه تنها کاربرد آن پیچیده و طولانی است بلکه انتخاب موقعیتها نیز اجباراً محدود است.

تست

اختلال بدشکلی بدن از دیدگاه شناختی

به نظر می رسد فرآیند توجه انتخابی به خصوصیات خاصی از ظاهر معطوف و به تحریف تصویر ذهنی از بدن منجر می شود
با این حال افراد با بدشکلی بدن یا اختلالات خوردن نیز در مورد ظاهر خودشان خود هشیاری بالایی دارند
این فرآیند از توجه انتخابی، که متمرکز بر خصیصه مشخصی از یک تصویر بدنی می باشد، منجر به بالا رفتن آگاهی و بزرگ نمایی جنبه های معین می شود که باعث کمک به رشد تصویر بدنی تحریف شده می گردد
این فرایند ممکن است بتواند پیش بینی کند که توجه انتخابی می تواند منجر به افزایش دقیق شدن در جنبه معینی از بدن بشود
برای مثال، کروم (1992)، نشان داد که بیمارانی که در لیست انتظار برای جراحی پلاستیک بینی (اما نه با تشخیص اختلال بدشکلی بدن) قرار داشتند نسبت به گروه های سالم اندازه بینی خودشان را بزرگ تر از حد واقعی برآورد می کردند
این اتفاق به احتمال خیلی زیاد در بیماران اختلال بدشکلی بدن نیز تکرار می شود زیرا که توجه انتخابی به تصویر بدنی تحریف شده در بیماران مبتلا به اختلال بدشکلی بدن نیز وجود دارد
نقش تصویرسازی ذهنی و توجه متمرکز بر خود دلالت های بسیار مهمی برای درمان داشته است
اولا، درمانگر و بیمار به جای ظاهر شخص، در مورد تصویرسازی ذهنی فرد به عنوان یک مشکل گفتگو می کنند
این کار می تواند به بحث در مورد روش ادراک جزء نگری افراطی در مقابل کل نگری به تصویر، منجر شود
ثانیا، زمانی که بیماری مورد بررسی قرار می گیرد، باورهای منفی مربوط به خود و خاطرات قبلی به صورت تصویر ذهنی بیان می شود تا بوسیله افکار کلامی (عثمان[7] و همکاران، ۲۰۰۳)
ثالثا، شماری از تکنیک های درمانی برای اصلاح و تغییر معنای تصویر ذهنی وجود دارد که بوسیله مرور رویداد یا رونوشت یک تصویر ذهنی ویژه برای کنار زدن آسیب های دیگر (ارنتز و ویرتمن[8]، ۱۹۹۹؛ بک من[9]، ۱۹۹۸) یا باورهایی در مورد تصویر ذهنی ایجاد شده است (لایدن[10] وهمکاران، ۱۹۹۳؛ اسماکر و نیدری[11]، ۱۹۹5)
بالاخره، متخصصان ممکن است تشخیص بدهند که بررسی نقش دیدگاه مشاهده گر و زمینه نگر مفید خواهد بود، برای مثال، آیا هیجان شدید یا کم با تصویر ذهنی دیدگاه زمینه یا مشاهده گر مرتبط است؟ (استوپا، ۲۰۰۳)
این مدل همچنین نشان می دهدکه، تربیت افراد برای افزایش توجه به دور از اطلاعات خود- ارجاعی در تکالیف خانه یا در محیط اجتماعی می تواند مفید واقع شود
راهبردی که برای افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی(باگلس[12] و همکاران،1997) یا اضطراب منتشر (ولز[13]،2000،1990) ترسیم شده است

برخی از راهبرد ها در افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن شناسایی شده اند که پردازش اطلاعات را با مشکل روبرو می کنند و همچنین باعث رفتارهای وسواسی و هیجان ناراحت کننده در این افراد می شوند
این راهبرد ها عبارتند از:

1-نشخوار فکری: بعضی از افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن گزارش می دهند که ساعت ها با افکار بدشکلی خود کشمکش دارند و گاهی فکر می کنند که با درگیرشدن و بیشتر فکر کردن می توانند به نتیجه برسند، فرایند های شناختی مثل نشخوار فکری، نگرانی یا حمله به خود، به عنوان تلاش هایی برای کنترل افکار و تصاویر بیزارکننده استفاده می شود (اتو و گری[14]، ۲۰۰۹)
بر اساس گزارش تعداد زیادی از افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن، این اختلال را به عنوان اشتغال ذهنی در مورد افکار مربوط به بدشکلی بدن در اکثر ساعت روز تعریف کرده اند
بررسی های مختلف نشان داد که افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن نسبت به افراد سالم به طور معناداری نشخوار فکری بالاتری دارند
برای مثال اکثر افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن بیان کردند که در اکثر اوقات روز با افکار مربوط به بدشکلی بدن اشتغال ذهنی دارند و اکثر آن ها فکر می کردند که با این روش به نتیجه خواهند رسید
نشخوار فکری علاوه بر اینکه باعث نمی شود که مشکل افکار مربوط به بدشکلی بدن تمام شود بلکه باعث دوام و ادامه این افکار هم می شود
پس می توان گفت افکار مزاحم مثل افکار مربوط به بدشکلی بدن مانند میهمان ناخوانده ای می مانند که اگر پذیرایی شوند بیشتر ماندگار می شوند
با توجه به پژوهش های مختلف می توان بیان کرد که رابطه بین نشخوار فکری و اختلال بدشکلی بدن قابل توجه است و نشخوار ذهنی یکی از پیش بینی کننده های اختلال بدشکلی بدن است
(زرگر و همکاران ،۱۳۹۰؛تاجیک زاده و همکاران، ۱۳۹۲ و اتو و گری،۲۰۰۹؛نظیر اوغلو و همکاران، ۲۰۱۰؛گردون[15] و همکاران ،۲۰۱۲(

2- نگران اندیشی: بعضی افراد چون باور منفی (افکار مربوط به بدشکلی بدن را خطرناک یا دیوانه کننده می دانند) در مورد افکار مربوط به بدشکلی ظاهر دارند موقعی که این افکار به ذهنشان می آید نگران می شوند و خود را با خودگویی منفی نگران تر می کنند، مثلا ممکن است با خود بگویند که وای این فکر باز سراغم آمد، و یا بالاخره این افکار مرا دیوانه خواهند کرد

3- خود تنبیهی و احساس گناه: همچنین بعضی افراد به دلیل باور منفی به افکار مربوط به بدشکلی ظاهر، زمانی که این افکار به ذهن آن ها می آید خود را سرزنش یا تنبیه و یا شدیدا دچار احساس گناه می شوند

4- کنترل اجتماعی: افراد به خاطر افکار مربوط به بدشکلی ظاهر سعی می کنند با کنترل شدید رفتار دیگران صحت افکار خود را آزمایش کنند البته معمولا رفتار دیگران را به طور منفی ارزیابی می کنند و به خود نسبت می دهند
مثلا” ممکن است مدام گوش به زنگ باشند که دیگران در مورد آن، چه چیزی می گویند و یا چطور به آن ها نگاه می کنند
حتی ممکن است به خاطر دقت شدید این افراد نسبت به رفتار دیگران، باعث جلب توجه دیگران شوند و معمولا” این افراد با نگرش هایی که به نقض باور های از قبیل ویژگی های ظاهری من نفرت انگیزند  به مخالفت می پردازند (ویل و همکاران، ۱۹۹۶)

5- خود هشیاری: بعضی از افراد نیز به دلیل دید مثبت به افکار بدشکلی بدن سعی می کنند بیش از اندازه به بدن خود تمرکز کنند
این راهبرد معمولا باعث بزرگ نمایی نقص های جزئی می شود

درست است که همه ما بعضی نقص های جزئی در ظاهر داریم، یا چیزهایی در ظاهر ما هست که ما واقعا آن ها را دوست نداریم و ممکن است گهگاهی در مورد آن فکر کنیم
ولی افرادی که مبتلا به اختلال بدشکلی بدن هستند نقصهای خود را نادیده نمی گیرند و آن ها را خیلی مهم می دانند
و آن ها اجازه نمی دهند که افکارشان در طول روز رد و بدل شوند
و تمرکز افراطی و توجه زیادی بر روی نقصهای جزیی خود دارند و تمایل به توجه بیشتر به جزئیات کوچک تر نسبت به کل تصویر دارند

6- سرکوبی: بعضی از افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن چون بر این باور هستند که افکار مربوط به بدشکلی ظاهرشان کنترل ناپذیر است به سختی سعی می کنند تا آن ها را سرکوب، یا واپس برانند

7- حواس پرتی: همچنین بعضی از افراد هم می خواهند با اعمال مختلف حواس خود را از افکار مربوط به بدشکلی ظاهر پرت کنند
مثلا ممکن است فرد با درس خواندن و یا با گوش دادن به موسیقی و غیره حواس خود را از هجوم این افکار پرت کند
معمولا این راهبرد ها باعث افزایش هیجان ناراحت کننده مثل افسردگی و اضطراب و یا باعث افزایش رفتارهای ایمنی (مانند، رفتارهای اجتنابی، اعمال وسواسی، پوشاندن نقص و اطمینان جویی) در بیماران مبتلا به اختلال بدشکلی بدن می شوند
چون این راهبرد ها بطور موقتی اثرگذار هستند

پردازش اطلاعات، روشی (راهی) است که افراد اطلاعات را تفسیر می کنند
افراد مبتلا به اختلال بد شکلی بدن در مقایسه با افراد دیگر، به گونه ای متفاوت چیزهایی که دوست ندارند را تفسیر و نسبت به آن واکنش نشان می دهند و معمولا”افراد مبتلا، نقص ها یا حتی قسمتهای طبیعی بدن خود را به طور منفی ارزیابی می کنند

انواع افکار و تحریف های شناختی و عقاید فاجعه آمیز درباره ظاهر جسمانی می تواند منجر به شکل گیری اختلال بدشکلی بدن گردد (بساک نژاد و همکاران، ۱۳۹۱)
یکی از آن ها تحریف الزام به زیبایی است که، در گفتگوی خصوصی بدنی فرد منعکس می شود و به او می گوید که به خاطر قیافه خود نمی تواند کارهای معینی را انجام دهد
این تحریف، او را در زندانی قرار می دهد که خود با محدود کردن فعالیت ها و آرزو هایش به خاطر تصویر بدنی منفی که از آن رنج می برد، آن را ساخته است
تحریف الزام به زیبایی، نوعاً با کلماتی چون من نمی توانم شروع می شود
فرد خود را از رفتن به مکان های خاص، انجام کارهای خاص یا گذراندن وقت با افراد خاص منع می کند، زیرا فکر می کند که قیافه خوبی را که لازم است، ندارد
با خودش می گوید که نمی تواند لباسی با طرح یا رنگ خاص بپوشد
فعالیت های اجتماعی یا تفریح های خاصی را برای خودش منع می کند
تفکر من نمی توانم زمینه را برای این جمله که “من برای انجام فلان کار خیلی

هستم”، شکل می دهد
گاهی ممنوعیت ها موقتی است: “تا وقتی کاملاً لاغر نشده ام، نمی توانم شنا کنم” یا “تا وقتی ۴ یا ۵ کیلو وزن کم نکرده ام، نمی توانم به مهمانی بروم”
البته گاهی هم ممنوعیت های وابسته به زیبایی دائمی است: “با بازوهای لاغری که دارم، هرگز نمی توانم بلوزهای آستین کوتاه بپوشم”، یا “با این بدن زشتم، هرگز نمی توانم همسری داشته باشم”

ذهن خوانی احساس می کند همه در مورد او نظر می دهند و اگر کسی نگاهش کرد، معنی اش این است که قیافه اش زشت و به نقص او پی برده است
در یک مطالعه توسط کلرکین و تچمن[16] آن ها  سوءگیری های ادراکی و شناختی در اختلال بدشکلی بدن پرداختند
آن ها یافتند که افراد با علائم اختلال بدشکلی بدن معمولا یک روند تفکر منفی درباره ظاهر خود نسبت به افراد دیگر دارند
آن ها یافتند که افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن به «فرا ارزش» ظاهر فیزیکی خود متمایل می شوند
گرایش شناختی در افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن، «تفسیر ورودی بصری طبیعی، از قبیل: نقص جزئی، در راه مغرضانه ای است که منجر به عوارض رفتاری، احساسی و روانی منفی بیشتر می گردد» که با تعصب ادراکی اعتقاد بر این است که افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن ممکن است برداشت های تصویری تحریف شده داشته باشند
عوامل شناختی می توانند نقش مهمی در بیماران با علائم اختلال بدشکلی بدن بازی کنند
برای مثال، فردی که معتقد است بینی اش بزرگ است تمایل دارد که موقعیت های مبهم را به روشی تفسیر کند که باور هایش را تصدیق کند
برای مثال، او ممکن است لبخند دوستانه یک غریبه را شاهدی بر این بداند که اکثر افراد بینی او را ناخوشایند می دانند

افراد  مبتلا به اختلال بدشکلی بدن خودشان را با دیگران مقایسه می کنند و درگیر در مقایسات فراسوی خود هستند یا اهداف نامتناسب با ایده آل های غیرواقعی برای مقایسه انتخاب می کنند
در اختلال بدشکلی بدن، مقایسه ظاهر بر روی خصیصه های خاصی که بعنوان خصیصه نقص دار تلقی می شود، ظاهر می شود
کسانی که خصیصه های خودشان را خیلی غیرجذاب می دانند ممکن است آن ها را با خصیصه عادی قاطی و اشتباه کنند
اکثر این افرادی که خصیصه عادی دارند ممکن است تمایل به استانداردهای غیرواقعی و کمال گرایی داشته باشند
موقعی که در مقابل آینه هستند ممکن است خودشان را با دیگر تصاویر ذهنی مقایسه کنند
به طور متناوب مقایسه ها ممکن است با یک عکس قدیمی از خود یا با تصویری در رسانه جمعی صورت بگیرد (ویل، ۲۰۰۴)
دیگران به همان بی رحمی که فرد در مورد خود قضاوت می کند، قضاوت نمی کنند
مطالعات نشان می دهد بسیاری از افراد، در مورد خود خواستار کمال جسمانی بیشتری هستند تا آنچه که فکر می کنند دیگران از آن ها انتظار دارند
حتی در مقایسه با آنچه دیگران واقعاً از فرد انتظار دارند، افراد از خود انتظارات بیشتری دارند وافراد اغلب با واقعیت در تماس نیستند

تحریف، بی انصافی در مقایسه وضعیت ظاهری فرد را، در مقابل برخی از استانداردهای غیر منطقی یا بسیار نادر قرار داده و به مقایسه می پردازد
نتیجه این مقایسه خود محکوم گری است

مقایسه غیر منصفانه را می توان به سه گروه تقسیم کرد:

۱- مقایسه با ایده آل های شخصی: مانند ” ای کاش موهای پرپشت تری داشتم “، یا ” ای کاش لاغر تر بودم”

۲- مقایسه با تصاویر رسانه ها: مقایسه ظاهری با مدل هایی که در رسانه ها تبلیغ می کنند

برای این کار ابتدا عکس تمام قد از مرد یا زنی را که نمونه زیبایی فیزیکی منطبق با استاندارد رسانه های جمعی است را تهیه و به دیوار اتاقش یا دیوار ذهنش حک می کند! ،سپس اندازه های بدن خود را می گیرد و با اندازه های بدن آن زن و مرد مقایسه می کند
انسان ها به طور فزآینده ای نیاز درونی را بر ای همانندسازی ظاهرشان با مدل های زیبایی خاص به عنوان یک عرف اجتماعی احساس می کنند
با این وجود، فهم حد و مرز بین آرزوی رایج برای بهبود ظاهر یک شخص و روان رنجوری، بسیار مهم است
نارضایتی افراطی از ظاهر ممکن است حالات روانی بیمارگونه را پنهان کند و غفلت از آن ممکن است عواقب پزشکی جدی را به همراه داشته باشد

3-مقایسه با افراد واقعی: مانند مقایسه با ظاهر یکی از آشنایانی که آرزو دارد قیافه ای مثل او داشته باشید

مشکل اینگونه مقایسه ها این است که افراد به ندرت، هر یک از ویژگی های جسمی خود را برای مقایسه برمی گزینند، بلکه معمولاً ویژگی هایی را که کمتر دوست دارند یا خصوصیتی را که بیشتر آزارشان می دهد برای مقایسه انتخاب می کنند

اشتغال ذهنی دائمی درباره نقص های فیزیکی ظاهری، اغلب به فاجعه انگاری آن ویژگی ها منجر می شود
یعنی فرد، برای مثال، به خودش می گوید، من چاق هستم ، من زشت هستم ، و دائم از این موضوع ناراحت است، اما در نظر نمی گیرد که حتی اگر چاق یا زشت باشد، آسمان به زمین نمی اید
چاقی و زشتی دو مفهوم نسبی هستند و بیش از ۹۷ درصد مردم متوسط و حتی کمتر از متوسط هستند، ولی تقریبا همه آن ها زندگی عادی دارند
(فاجعه انگاری، همانطور که قبلا گفتیم، یکی از انواع تحریف های شناختی است که در سایر اختلالات روانی نیز مشاهده می شود، و در زمانی روی می دهد که فرد فکر می کند همیشه بد ترین رویداد ها برایش اتفاق خواهد افتاد)

شناخت کمی در اختلال بدشکلی بدن، درباره فرآیندهای شناختی دیگر که کمک به طبیعت اشتغال ذهنی و تشابهات یا تفاوت های آن با نگرانی یا وسواس فکری_عملی می کندوجود دارد
برای مثال، این فرایند ممکن است فراشناخت؛ مقایسه با یک تصویر ذهنی درون ایده آل یا با دیگر افراد، و انتظار نگرانی در مورد حوادث آینده را شامل شود
بر اساس دیدگاه فرا شناختی هیجان ها و رفتارهای ایمنی (مانند وسواس ها) نتیجه افکار منفی نیستند بلکه تعامل متقابل دارند
برای مثال زمانی که فرد در مورد احساس ارزش خود دچار تهدید می شود تمرکز بر بدن و ظاهرش زیاد تر می شود و به دنبال آن فرد ممکن است به راهبرد های مختلفی دست بزند و یا ممکن است رفتاری مانند چک کردن خود در آینه را انجام دهد
ولز و متیوز[17] (۱۹۹۴) مدل عملکرد اجرایی خودتنظیمی را برای تبیین اختلالات روان شناختی ارائه دادند
این مدل، تعاملات علی دو جانبه بین عوامل چندگانه ی شناختی شامل باور ها، فراشناخت ها، کنترل توجه، پردازش پیوسته و خودتنظیمی را بیان می کند

پردازش پیوسته به صورت یک عملکرد خود تنظیمی فرا شناختی عمل می کند
به وجود آمدن پردازشی که باورهای منفی را رفع کند، بستگی به در دسترس بودن مفروضه های مهم نفی کننده یا عوامل شناختی درونی دارد
این عوامل درونی شامل موارد زیر است: ۱-شیوه پردازش، ۲-ظرفیت توجه و ۳-انعطاف پذیری

پردازش پیوسته شامل دو شیوه عمومی عینی و فرا شناختی می باشد
این شیوه ها پیامد های متفاوتی برای تغییر باور ها دارند
مخصوصا، پردازش در اختلالات هیجانی به این صورت است که شناخت، گویی بازتاب صحیحی را نسبت به تهدید ارائه می دهد، در نتیجه شخص شیوه عینی را به کار می برد و بر این باور است که ارزیابی ها و باور هایش نسبت به تهدید درست است

در بسیاری از موارد، بیماران مبتلا به اختلالات روان شناختی دارای شیوه مسلط عینی هستند و ممکن است فاقد منبع لازم برای پردازش فرا شناختی باشند
یکی از اهداف درمان روان شناختی در مورد اختلال بدشکلی بدن، تسهیل دسترسی به این شیوه های اخیر است

بر اساس مدل S-REF، احتمالا بیماران مبتلا به اختلال بد شکلی بدن در موارد زیر اختلال دارند

1_باورهای فرا شناختی (مثبت و منفی) مربوط به تنظیم و تفسیر شناخت های مربوط به بدشکلی ظاهر دارند
باورهای مثبت درباره نگرانی مربوط به بدشکلی ظاهر و باورهای منفی در مورد شناخت (مثل عدم کنترل و پیامد های منفی افکار مربوط به بدشکلی)

2_اختلال بدشکلی بدن با به کارگیری راهبردهای فرا شناختی ناسازگارانه کنترل فکر ارتباط دارد
این راهبرد ها از طریق تفکرات مکرر منفی مربوط به خود مثل نگرانی مشخص می شوند

3_استفاده مداوم از راهبرد های مقابله ای منفی (نگرانی یا نشخوار فکری) تاثیرات زبان آوری بر شناخت و نحوه خود تنظیمی بیماران مبتلا به اختلال بدشکلی بدن دارند

4_ آشفتگی هیجانی، بیماران مبتلا به اختلال بدشکلی بدن را گرفتار یک حالت خود پردازش منفی می کند، به طوری که شخص نمی تواند خود را از این حالت خلاص کند
در نتیجه قضاوت های روان شناختی افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن از کارآمدی شناختشان می کاهد

برخی از بررسی ها در بیماران بد شکلی بدن که با مولفه های فرا شناختی ارتباط داشتند به قرار زیر می باشد:

در سال های اخیر بررسی الگوهای تفکر در اختلالات هیجانی و بررسی افکار ناخواسته و نقش آن در اختلالات هیجانی مورد توجه پژوهشگران بالینی قرار گرفته است و با توجه به مطالعاتی که انجام شده، آشکار شده است که الگوهای تفکر و فراشناخت در افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن متفاوت از دیگر افراد می باشد (کوپر[18] و عثمان، ۲۰۰۷)

در مطالعه ربیعی و همکاران (۱۳۸۸)، افراد مبتلا به اختلال بدشکلی بدن، از لحاظ کنترل کردن فکر در مورد بدشکلی ظاهر، باورهای مثبت و منفی درباره نگرانی نسبت به بدشکلی ظاهر، راهبردهای کنترل فرا شناختی، رفتارهای ایمنی نسبت به افراد گروه کنترل در افکار و تصاویر در مورد بدشکلی ظاهر و عینیت دادن به افکار و تصاویر مربوط به بدشکلی ظاهر خودشان متفاوت می باشند
دانش فرا شناختی، به باور ها و نظریاتی که افراد درباره شناختشان دارند، اشاره می کند
که این باور ها یا مثبت می باشند و یا منفی مانند باورهای درباره معنای انواع خاص افکار و باور ها، مانند تفکر و نگرانی باعث نتایج مثبت و جلوگیری از خطر می شود و یا منفی می باشد مثل تفکر و تصاویر ذهنی خطرناک و کنترل ناپذیر می باشد (ولز، ۱۹۹۵، کارت رایت هاتون و ولز[19]،۱۹۹7 به نقل ار ربیعی )
علاوه بر این، ویل (۲۰۰۴)، نشان داد که افراد با اختلال بدشکلی بدن باور بنیادی به اهمیت بیش از اندازه ملاک زیبایی دارند
راهبردهای کنترل فرا شناختی، پاسخ هایی هستند که افراد برای کنترل فعالیت های سیستم شناختیشان به کار می برند
این راهبرد ها ممکن است راهبرد های فکری را شدت بخشند یا سرکوب کنند و یا فرایند های نظارتی را افزایش دهند (ولز و متیوز، ۱۹۹۶)

در یک مطالعه تحلیل عامل، ولز و دیویس[20] (۱۹۹۴)، پنج راهبرد کنترل فکر را که توسط پرسشنامه کنترل فکر اندازه گیری می شد، معرفی کردند
این راهبرد ها شامل ارزیابی مجدد، تنبیه، کنترل اجتماعی، نگرانی و حواس پرتی است
علاوه بر این، افراد پریشان و تحت فشار، اغلب درگیر راهبردهای مقابله ای توجهی نظارت بر تهدیدی هستند که با نگرانی های شخص آن ها هماهنگی است
همچنین نشخوار فکری نیز جزء راهبرد های مشکل ساز کنترل فرا شناختی می باشد
رفتارهای ایمنی مشکل ساز، پاسخ هایی است که باعث حفظ شناخت اشتباه و اصلاح نشدن باورهای نادرست فرا شناختی می شود، مانند اجتناب از موقعیت های اجتماعی (کوپر و عثمان، ۲۰۰۷) و عینیت دادن به افکار و تصاویر ذهنی می شود
راچمن و شافران[21] (۱۹۹۹) بیان داشتند که این اصطلاح امروزه برای توصیف این باور به کار می رود که افکار و تصاویر ذهنی مزاحم (یک فرد) می تواند مستقیما بر وقایع خارجی اثر بگذارد و یا دلالت بر این باور دارد که داشتن این گونه افکار مزاحم برابر با یک عمل واقعی است و به آن عینیت بخشیده می شود( خرمدل، ربیعی و همکاران ،۱۳۸۹)

ویل (۲۰۰۴) نشان داد که افراد مبتلا به بیماری اختلال بدشکلی بدن نسبت به تصویر بدنی خودشان، دریافت تحریف شده ای دارند و بیش از اندازه نسبت به بدن خودشان متمرکز می شوند و علاوه بر این ها، ارزیابی منفی نسبت به افکار و تصاویر مربوط به ظاهر خودشان دارند و از رفتارهای ایمنی مثل، اجتناب بیشتر از افراد دیگراستفاده می کنند
همچنین مور[22] و همکارانش (۲۰۰۲)، نشان دادند که افراد با اختلال بدشکلی بدن توجه و خود هوشیاری بیشتری نسبت به بدن خود دارند
ایزولد[23] و همکارانش (۲۰۰۸) نشان دادند که بین علائم اختلال بدشکلی بدن، تصویر تحریف شده بدن و خود هوشیاری ارتباط معناداری وجود دارد
تحقیق آن ها نشان داد که افراد با اختلال بدشکلی بدن نسبت به سایر افراد بیشتر به ظاهر و قیافه خود حساس هستند و بیشتر در آینه خود را چک می کنند
همچنین تحقیق ایزولد و همکارانش (۲۰۰۸) نشان داد که این افراد نسبت به این افکار و تصاویر شک و تردید نمی کنند و به عبارتی دیگر عینیت بیشتری به افکار و تصاویر مربوط به ظاهر خودشان نشان می دهند
ارزیابی منفی و قضاوت زیبا شناختی از تصویر ذهنی، بوسیله فرض ها و ارزش ها در مورد اهمیت ظاهر فعال می شود
در افراد مبتلا، زیبایی ظاهر از لحاظ اهمیت در مرکز حیطه شخصیت قرار می گیرد (ویل، ۲۰۰۱)
اصطلاح حیطه شناختی[24] برای اولین بار توسط بک (۱۹۷۶)، برای توصیف روش شخص برای معنادهی حوادث یا اشیا اطراف خودش استفاده شد
در مرکز حیطه شخصی، مشخصات شخصیت، اسنادهای فیزیکی او، اهداف و ارزش های او قرار دارند
حیطه کناری (محیطی) نیز شامل اشیا جاندار و سرمایه های فرد مانند خانواده، دوستان و دارایی است
یک ارزش، موقعی برای فرد ایده آل می شود که ارزش، بیش از اندازه مهم و به عنوان خود تعریف شود و یا هویتی از فرد یا در مرکز قلمرو شخصیت قرار می گیرد
ارزش ایده آل در اختلال بدشکلی بدن معمولا شامل اهمیت ظاهر می باشد ولی از دیگر ارزش ها می توان پذیرش اجتماعی، کمال گرایی، تناسب و جوانی را نام برد
بدون این نوع ارزش های ایده آل، افراد به یک طریقی می توانند با تصویر بدنی تحریف شده انطباق پیدا کنند و افراد مبتلا به بدشکلی ممکن است خودشان را بپذیرند و کمتر خود– هشیار شوند (پرترایج، ۱۹۹۰)
قواعد و فرض های شرطی در مورد ظاهر یک فرد، بوسیله میزان ارزش و اهمیت ظاهر برای هویت یک فرد، هدایت خواهد شد
این فرض ها شامل: اگر من جذاب نباشم پس زندگی ارزش زیستن ندارد، اگر من نقص ظاهری داشته باشم پس در تمام زندگی ام تنها خواهم ماند، یا من تنها موقعی می توانم کاری انجام دهم که احساس کاملا راحتی در مورد ظاهرم داشته باشم، هستند (ویل و همکاران، ۱۹۹۶)
گرمیا[25] و نظیر اغلو (۲۰۰۱)، فرض های دیگری مانند: “اگر من خوب به نظر بیایم، کل زندگی ام بهتر خواهد شد ” ، ” چگونگی احساس من در مورد خودم به عنوان یک شخص، بستگی به احساسم در مورد این دارد که چگونه دیده می شوم ” را آشکار کردند

اعتقادات هسته ای بر اساس عوامل زیر فعال می شوند:1) احساس شکست یا بی کفایتی عمومی2) احساس بی ارزش 3)احساس زشتی، نفرت انگیز یا ناهنجار بود4) احساس غیر قابل پذیرش یا متنفر بودن 5) احساس طرد شدن بوسیله دیگران و بقیه زندگی را تنها ماندن (عثمان و همکاران، ۲۰۰۳)
اکثر اعتقادات هسته ای فقط مخصوص اختلال بدشکلی بدن نیستند بلکه عموما آن ها در افسردگی و اختلالات شخصیت هم وجود دارند
این مدل پیش بینی می کند که فعال شدن ارزیابی منفی یک پسخوراند منفی و توجه متمرکز بر خود بر روی تصویر ذهنی را افزایش خواهد داد

هیجان ها، در اختلال بدشکلی بدن پیچیده و وابسته به ارزیابی از حوادث و موقعیت ها می باشد
این هیجان ها عبارتند از:1)شرمندگی درونی (یا تنفر از خود) در زمانی که خود را با دیگران مقایسه و در سطح پایین تری درجه بندی بکنند2) شرمندگی بیرونی و انتظار اضطراب اجتماعی براساس آنکه دیگران احتمالا چطور آن ها را وارسی و یا نسبت به آن ها خصومت یا طرد می کنند 3)افسردگی و درماندگی در شکست شخصی برای رسیدن به استاندارد های زیبایی خودش، زندگی در انزوای اجتماعی، تعارضات بین فردی و نقص در رابطه ها4)خشم و ناکامی به خاطر آسیب هایی که به ظاهر خود می رسانند (مانند جراحی خود یا برداشتن پوست)؛ دیگران، نگرانی آن ها را نمی فهمند و یا با آن ها موافق نیستند؛ یا پول برای جراحی زیبایی ندارند و یا جراحی زیبایی برای آن ها رضایت خاطر بدست نمی آورد
اشتباه در آسیب رساندن به ظاهر یک فرد بوسیله خود فرد یا در حین جستجوی جراحی زیبایی اتفاق می افتد
تعجب آور نیست که این اختلال با افزایش درماندگی و شرمساری، درجه بالایی از همایندی با افسردگی و ریسک خطر خودکشی داشته باشد (فیلیپس و همکاران، ۱۹۹۳؛ ویل و همکاران، ۱۹۹۶)
از لحاظ دیگر، حلقه پسخوراند منفی به عنوان افزایش در برانگیختگی هیجانی، گرایش به افزایش بسامد و شدت ارزیابی منفی از تصویر بدن افزایش توجه متمرکز بر خود، خواهد شد

اختلال بدشکلی بدن به طور مکرر بر روی طیف وسواس فکری_عملی مفهوم سازی شده است که این تا حدی به خاطر آسیب شناسی مشابه آن ها می باشد (مانند رفتارهای وسواسی، چک کردن در آینه)، که به طور وسیعی در اکثر اندازه گیری ها (مثل مقیاس اصلاح شده وسواس فکری جبری یل – براون) برای اختلال بدشکلی بدن جا داده شده است (فیلیپس و همکاران، ۱۹۹۷)
با این حال، همه راهبردهای رفتاری که برای کاهش احتمال خطر در موقعیت های خطرناک به کار می روند مانند گریز و اجتناب که بوسیله افراد مبتلا استفاده می شود، به عنوان رفتارهای ایمنی (سالکوس کیس، ۱۹۹۱، ۱۹۹۶) یا از دیدگاه روان شناسی تکاملی، بعنوان رفتارهای تسلیم وارونه تعریف شده است (الان و گیلبرت[26]، ۱۹۹۷؛ گیلبرت، ۲۰۰۰؛ هارپر[27]، ۱۹۸۵)
به طور سنتی رفتارهای ایمنی، برای همه اختلالات اضطرابی به عنوان عملی است که در درون موقعیت ها برای جلوگیری از ترس های فاجعه آمیز، طراحی شده است
اساس رفتارهای تسلیم وارانه در موقعیت های اجتماعی، به جای رفتارهای جویندگی، محدود کردن این رفتار ها می باشد (گیلبرت، ۲۰۰۰)
رفتارهای ایمنی یا تسلیم وارونه عبارتند از،1) فعال شدن رفتارهای گریز یا اجتناب در زمانی که غرق در هیجان می باشند،2) رفتارهای محتاطانه مانند پنهان سازی برای کاهش وارسی دیگران،3)رفتارهای وسواسی که تکرار می شوند تا شخص احساس راحتی یا درست بودن پیدا کند
رفتارهای ایمنی اغلب خصیصه فردی و معنای شخصی برای افراد دارد
بنابراین یک زن ممکن است به طور افراطی چهره خود را بپوشاند و دیگری ممکن است از دیگران اجتناب بکند زیرا که معتقد است توجه آن ها متمرکز او باشد
رفتارهای ایمنی در اختلال بدشکلی بدن عموما با افراد منطبق می باشند، برای اجتناب فکر درباره یک خصیصه، تغییر یک خصیصه، پنهان کردن یک خصیصه، منحرف کردن توجه از یک خصیصه یا کاهش دادن ناایمنی یا پریشانی درباره یک تصویر
مثال های متنوع از رفتارهای ایمنی در زیر فراهم شده است 1) یک مردی که همه عکس های خودش را پاره می کند تا از تفکر در مورد برداشت اشتباه خود جلوگیری کند2) زنی که زمان زیادی را صرف استفاده از مواد آرایشی برای پوشاندن نقص های چهره خودش می کند چرا که معتقد است تعداد زیادی چین و چروک در چهره اش دارد 3) مردی که همه مو هایش را می تراشد و خالکوبی بزرگی می کند تا توجه عموم را از عیب بینی خود منحرف کند با این عمل خود – هوشیاری خودش را افزایش می دهد و ارزیابی منفی از ظاهر خودش را بوسیله دیگران جذب می کند4) مردی که با بینی خودش اشتغال ذهنی دارد در زمانی که در مقابل آینه ایستاده به طور ذهنی جراحی پوستی انجام می دهد تا به احساس آرامش برسد
این عمل مشابه وارسی و شستشوی وسواسی در اختلال وسواس فکری_عملی می باشد که شخص برای پایان دادن مسئله مشکل ساز اعمال وسواسی انجام می دهد تا به آرامش یا اطمینان مطلق (ساکلوس کیس، ۱۹۹۵)، یا احساس درست بودن برسد (یریا – توبیس و نظیر اغلو، ۲۰۰۰)
اهمیت این مدل در این است که حلقه پسخوراند دیگری هم وجود دارد
رفتارهای ایمنی ممکن است به طور مختصر پریشانی یا ناایمنی را کاهش دهد اما متقابلا خود – هوشیاری، اشتغال ذهنی و ارزیابی منفی را تولید و افزایش می دهد
به علاوه، رفتارهای ایمنی،1) شامل شمار زیادی تلاش توجه ذهنی است که وسیله ای برای کاهش ظرفیت اطلاعات بیرونی می باشد،2) اغلب منجر به نظارت بیشتر می شود (مانند وارسی کردن در آینه،3) ممکن است به طور عینی منجر به بد تر شدن ظاهر فرد شود (برای مثال، برداشتن پوست) ،4)افزایش توجه دیگران به ظاهر فرد (برای مثال شخصی ممکن است مدام دست خود را در مقابل چهره خود نگه دارد (ویل، ۲۰۰۴)

2-2-4- عوامل خطرزای فرهنگی-اجتماعی

 

به نظر می رسد که اختلال بدشکلی بدن ، در بستر اجتماعی _ فرهنگی روی می دهد که برای جذابیت و زیبایی ارزش زیادی قائل است (بالمن، ویلهلم، ۲۰۰۴)
کش و گرانت (۱۹۹۶) عنوان می کنند، زمانی که فرهنگ جامعه بر جذابیت ظاهری مخصوصا برای زنان تأکید نماید، به تدریج زمینه نگرانی از تصویر بدنی فراهم می شود
و این نگرانی ها درباره ظاهر بدنی و اهمیت جلوه جسمانی مناسب، ممکن است بر اشتغال ذهنی درباره زشتی جسمی خیالی تاثیر گذاشته یا آن ها را تشدید کند (روزنهان، سلیگمن ترجمه دهقانی ۱۳۸۴)
اهمیتی که اجتماع به ظاهر یا زیبایی می دهد فرد را مجبور می سازد، بدنش را با ایده آل های فرهنگی و اجتماعی مقایسه کند و بر نگرانی درباره ظاهر یا اختلال بدشکلی بدن تاثیر می گذارد و تاکید اجتماع بر روی جذابیت، در شکل گیری اختلال بدشکلی بدن نقش دارد (فیلیپس، ۱۹۹۶)

در سالهای اخیر در فشار اجتماعی بر تصویر بدنی به میزان قابل توجهی در ارتباط با وزن و شکل و تناسب بدن مطرح است و برای بسیاری از زنان یک بدن ایده آل و زیبا مطابق با معیارهای اجتماعی روز، داشتن بدنی لاغر و کمتر عضلانی است درحالیکه برای مردان داشتن بدنی با ماهیچه های بزرگ تر، ایده آل محسوب می شود (رایت ، ۱۹۷۵ به نقل از حسینی و همکاران، ۱۳۸۹)
فشارهای اجتماعی باعث می شود که فرد نسبت به ظاهر خود احساس ناراحتی و ناامنی کند، زیرا کمتر کسی از اندام یا چهره ایده آل برخوردار است و حتی گاهی علی رغم داشتن چهره یا اندامی زیبا ممکن است به دلیل تفاوت با آنچه که مورد پسند اجتماع است خود را محبوب یا دوست داشتنی احساس نکند

پایین آمدن عزت نفس فرد سبب تشدید اضطراب می شود
فردی که عزت نفس پایینی دارد کمتر به خود متکی بوده و مداوم در جستجوی تایید دیگران است و در بخشی از این تایید نیز ارزیابی دیگران از ظاهر خود را مد نظر قرار می دهد
از سوی دیگر افرادی که اعتماد به نفس کمی دارند و به دنبال تایید دیگران هستند، ممکن است به همین دلیل خود را در معرض روابط بی حد و مرز و نامشخص قرار دهند، به این امید که با گرفتن تایید و تحسین دیگران خود را راضی ساخته و اثبات کنند که جذاب هستند، در حالی که این اقدام علاوه بر آسیب هایی که ممکن است به آن ها وارد کند، اوضاع را وخیم تر می سازد، و تمایل او را برای دریافت بازخوردهای بیشتر از دیگران بیشتر می کند
درگیر بودن در یک رابطه می تواند باعث بروز یا رشد اختلال بد شکلی بدن گردد
برای مثال، پژوهش شیتس و اجمر در سال ۲۰۰۵ نشان داده است که حداقل ۳۰ درصد افرادی که درگیر رابطه با جنس مخالف هستند از شریک خود تقاضای تغییر وزن و ظاهر می کنند که این به نوبه خود بر رضایت فرد از رابطه تاثیر می گذارد
همچنین در پژوهش دیگری مشخص شد که وقتی فرد برای تغییر دادن وزن یا ظاهر خود تحت فشار قرار می گیرد باعث می شود که فرد احساس نماید که پذیرفته شده نیست و از ظاهر و اندام خود ناراضی شود
نارضایتی از چهره، ظاهر و اندام می تواند تاثیر زیادی بر زندگی افراد بگذارد
این تاثیر طیف وسیعی را از یک غم و ناراحتی زودگذر تا جراحی های پر خرج زیبایی شامل می شود
گاهی هم این رابطه به طور غیرمستقیم تاثیر خود را بر فرد می گذارد
برای مثال، تجربه مورد خیانت واقع شدن یا آگاهی از این نکته که فرد مقابل به افراد دیگری نیز توجه دارد به خودی خود می تواند باعث نارضایتی فرد از ظاهر و اندام خود شود، زیرا ممکن است فرد تقصیر مسئله را به گردن بگیرد و احساس کند که این مسئله به دلیل کمبودی در خود او به خصوص کمبودی در ظاهر یا اندام است که این باعث کاهش احساس عدم اعتماد به نفس و واکنش های شدیدی مانند برقراری ارتباط با دیگران به منظور اثبات دوباره محبوب بودن، جراحی های پلاستیک و غیره شود
البته ممکن است عکس این نیز رخ دهد، فردی که از تعداد معدودی، بازخورد منفی دریافت کرده است (اتفاقی که ممکن است برای هر فردی رخ دهد) به دلیل حساسیت و آسیب پذیری نسبت به این واکنش ها و ترس از طرد شدن توسط دیگران تصمیم به کناره گیری از دیگران گرفته و به کلی منزوی شود که این، فرد را به نوبه خود در چرخه معیوب شکست و طرد قرار می دهد

علت دیگری که در تحقیقات مورد بررسی قرار گرفته است رسانه ها است که فشار زیادی برای بودن در یک سایز و نوع خاص بدنی اعمال می کنند و مواردی مثل عروسک های باربی و اشخاص انیمیشنی تمایلی را در کودکان ایجاد می کنند که بایستی در سایز مشخص و ظاهر معینی باشند
یک رسانه ها معمولا”پیوسته، مدگرایی و پدیده مانکنیسم را ترویج می کنند
و به دست آوردن استانداردهای بدنی، مستلزم رعایت الگوهای مصرفی خاصی است که در بازار سرمایه داری تعیین می شوند
در سیستم سرمایه داری برای افزایش سود دائما لباس و مد و آرایش های افراطی را تبلیغ و ارزش گذاری می کنند به بیانی دیگر، فرهنگ مصرفی انسان ها را تشویق می کند تا پوست، مخصوصاً پوست زنانه، را به گونه ای تلقی کننند که لازم است همواره به منظور حفاظت در برابر گذر زمان روی آن کار مداوم صورت پذیرد تا بدین ترتیب پوست بتواند ویژگی تفاوت جنسیتی خود را در قالب نرمی احساس و حفظ نماید
در دهه های اخیر تعداد زیادی از رسانه ها، جوامع را به وسیله ایده ال های زیبایی تبلیغاتی برای رسیدن به زیبائی بمباران کرده اند(سارور و همکاران، ۲۰۰۴؛ فیلیپس و همکاران، ۱۹۹۶)
اصالت یافتن زیبایی چهره و تناسب اندام از طریق رسانه ها خود باعث بروز تغییرات عمیقی در سبک زندگی و نگاه افراد به زندگی شده است
این نگاه حتی بر روی ازدواج و همسرگزینی افراد نیز ناخودآگاه اثر گذاشته است
به نحوی که یکی از مهم ترین  ملاک ها در همسر گزینی اکنون زیبایی و اندام متناسب محسوب می شود
به طور ویژه به نظر می رسد که تصاویر و پیام رسانه ای، باعث افزایش باورهای غلط بیماران مبتلا به اختلال بد شکلی بدن می گردد (فیلیپس و همکاران، ۱۹۹۶)
مطالعات بر روی مردان و زنان بزرگسال نشان می دهد که در معرض ایده آل های بدنی قرار گرفتن باعث افزایش نارضایتی از ظاهر آن ها می شود
در حدود یک چهارم افراد در مطالعات فیلیپس (  )علت اصلی علائم اختلال بدشکلی بدن خودشان را تمرکز رسانه بر روی زیبایی ظاهر می دانند
بدشکلی هراسی عضله به نظر می رسد، نتیجه فشار اجتماعی-فرهنگی باشد و تبلیغات رسانه ها تا همین چند سال پیش خیلی کمیاب بود، ولی پیام های کنونی رسانه برای اینکه مردان بهتر است که بزرگ عضلانی باشند باعث شده است تا بروز و آسیب پذیری به این نوع اختلال بدشکلی بدن افزایش پیدا کند (فیلیپس، ۲۰۰۹)
اگرچه نارضایتی بدن ممکن است از قدیم به عنوان یک مشکل غربی محسوب شده باشد، اما افزایش تبلیغ فرهنگ غرب به وسیله رسانه ها ممکن است تغییراتی را در ارزش های فرهنگی جوامع و کشورهای شرقی ایجاد کند، تحقیقاتی که بین دانشجویان زن و مرد چین انجام شده، نشان داد که افزایش تاثیر فرهنگ غرب ممکن است لاغری و کم کردن وزن در شرق را تحریک کند (یانگ[28] و همکاران، ۲۰۰۵)
با این حال، فشارهای رسانه ای و اجتماعی- فرهنگی نمی تواند تنها علت اختلال بدشکلی بدن باشد چرا که اختلال بدشکلی بدن از سال های قبل توصیف شده و بنابراین وجود داشته است، بدون اینکه رسانه ها و آگهی های خبری قدرت امروزه را داشته باشد
علاوه بر این، اختلال بدشکلی بدن حتی در اجتماع هایی که رسانه ها کم رنگ و حتی وجود ندارد هم دیده می شود
به هر حال به دلیل پیچیدگی اختلال بد شکلی بدن و این حقیقت که این بیماری قرن ها قبل از افزایش توجه رسانه ها و آگهی های رسانه ای وجود داشته است در اینکه بتوان رسانه ها را عامل تاثیر گذار مستقیمی بر افزایش اختلال بدشکلی بدن دانست

[1] Observer perspective

[2] Field perspective

[3] Stopa

[4] Ingram

[5] Woodruff_Borden

[6] Veale&Riley

[7] Osman

[8] Arnitz&Weertman

[9] Beck

[10]Layden

[11] Smucker&Niederee

[12] Bogels

[13] Wells

[14] Etu&Gray

[15] Gordon

[16] Clerkin& Teachman

[17] Matthews

[18]  Cooper& Osman

[19]  Cartwright-Hatton&Wells

[20] Davies

[21] Rachman& Shafran

[22] Mor

[23] Isolde

[24] Personal domain

[25] Geremia

[26] Gilbert

[27] Harper

[28] Young

معجزه ذهن آگاهی در درمان استرس (اضطراب)

 

5-2-2-ذهن آگاهی
در سراسر تاریخ، بشر تلاش می کرد تا دلایل عذاب کشیدن و راه های فرونشاندن آن را پیدا کند. پیش از این، همه سوالات مشترکی می پرسیم: «چرا من احساس بهتری ندارم؟» «برای آن چه کار می توانم بکنم؟» زندگی در این دنیا به صورت اجتناب ناپذیر، موجب می گردد که بدن ما با دردهای فیزیکی، بیماری یا کهولت سن و مرگ رو به رو گردد. همچنین از زمان تولد تا مرگ به صورت ذهنی با شرایط نامناسب روبرو می شویم یا هنگامی که موقعیت ها را حتی زمانی که زندگی ما در شرایط مساعد و آسان قرار دارد، ناسازگار می یابیم و چیزی را که می خواهیم به دست نمی آوریم و با فقدان داشته هایمان روبرو می شویم در این شرایط سرسختانه تلاش می کنیم تا احساس بهتری داشته باشیم (کابات زین،2005 ).
یکی از ویژگی های انسان موفق کسب مهارت های لازم برای مدیریت بر خود (رفتار، هیجان، ذهن و …) است. با توجه به مشغله های مختلف روزمره، نشخوارهای فکری مداوم وشرایط پر استرسی که پیرامون اکثریت ما وجود دارد، اهمیت مدیریت کردن ذهن بیش از پیش نمایان می شود. برای مدیریت ذهن لازم است قوانین ذهن را به درستی شناخته و با مدیریت آن، از حداکثر توانمندیش بهره برد. ذهن آگاهی راهکاری موثر برای دستیابی به حداکثر توانمندی ذهن و مدیریت بر آن است. ذهن آگاهی یا حضور ذهن به معنای آگاهی از افکار، رفتار، هیجانات و انگیزه ها است به طوری که بهتر بتوانیم آنها را مدیریت و تنظیم کنیم. به عبارت دیگر ذهن آگاهی به معنای توجه کردن به شیوه ای خاص است. یعنی توجه و تمرکزی که سه عنصر در آن دخالت دارد: 1- بودن در حال حاضر2- هدفمند 3- بدون قضاوت. این نوع توجه موجب افزایش آگاهی، شفافیت و وضوح و پذیرش واقعیت حال حاضر می شود. بدین ترتیب متوجه می شویم که زندگی ما فقط در حال حاضر رخ داده و گره گشایی می شود.
از طرفی ذهن آگاهی یک عامل زیربنایی مهم برای رسیدن به رهایی است. زیرا روشی موثر و قوی برای خاموش کردن و توقف فشارهای دنیا و یا فشارهای ذهنی خود فرد می باشد.
حضور ذهن صحیح بدان معنا است که شخص آگاهی خود را از گذشته و آینده به حال حاضر معطوف کند. زمانی که فرد در حال حاضر حضور داشته باشد، واقعیت را با تمام جنبه های درونی و بیرونی اش می بیند و در می یابد که ذهن به دلیل قضاوت و تعبیر و تفسیرهایی که انجام می دهد دائما در حال نشخوار و گفتگوی درونی است.وقتی فرد در می یابد که ذهن دائما در حال تعبیر و تفسیر است قادر می شود با دقت بیشتری به افکار خود توجه کند و بدون بیزاری یا قضاوت آنها را مورد بررسی قرار دهد و علت وجود آنها را دریابد. تمرین ذهن آگاهی این توانایی را به فرد می دهد که دریابد « افکار صرفا افکار هستند» و زمانی که می فهمد افکارش ممکن است حقیقت نداشته باشند راحت تر می تواند آنها را رها کند. انسان همواره پیام ها یا صداهایی را از طریق ذهن استدلالی خود می شنود. بسیار مهم است که وی از پیام هایی که در طی فکر کردن از ذهن خود می شنود آگاه باشد، درگیر افکارش نشود و بتواند آنها را رها کند. (کابات زین،2005).
ذهن آگاهی به معنای هوشیاری و آگاهی کامل در هر لحظه از زندگی است. همان گونه که حافظ می فرماید:” حضوری گر همی خواهی زخود غافل مشو حافظ” غفلت از خود موجب از بین رفتن هوشیاری و آگاهی است. زمانی که فرد دچار غفلت می شود و در واقع تماس خود را با جهان اطراف از دست می دهد به تدریج دچار افسردگی می شود و نمی تواند از زندگی لذت ببرد. تکنیک ذهن آگاهی موجب می شود که فرد بتواند با تجارب زندگی در تماس باشد و از آن ها لذت ببرد (عیوضی، 1390).
حواس جمع بودن و بیداری صد درصد و آگاه بودن نسبت به همه رخ دادهایی که همین الان در اطراف و همین طور درون بدن در حال اتفاق افتادن هستند. به این شکل که هیچ گونه قضاوت و پیش داوری نسبت به درست و نادرست بودن اتفاقات صورت نگیرد و این بیداری و حواس جمعی، آگاهی را تحت تاثیر قرار ندهد. ذهن آگاهی کیفیتی از بیداری است که در آن شخص از آگاه بودن خود آگاه می شود. یعنی می فهمد که در حال فهمیدن است. یعنی وقتی فکر می کند متوجه می شود که در حال فکر کردن است. به زبان ساده موضوعی را که راجع به آن فکر می کند می بیند، هم متوجه فکر کننده و هم متوجه پدیده تفکر است. این کیفیت بیداری شاید برای آدم های معمولی به راحتی قابل درک نباشد اما مفهومی بسیار ساده و قابل فهم است، با این وجود وقتی پای عمل به میان می آید مشخص می شود که رسیدن به حالت ذهن آگاهی پیچیده ترین مساله ساده عالم است (کابات زین،2005).
قبل از اینکه ذهن آگاهی اتفاق بیفتد بیداری و هوشیاری دستکاری شده و نیمه خواب است. واکنش های انسان از قبل شرطی و برنامه ریزی شده است و به جای این که در زمان حال باشد، برنامه های آرشیوی و قدیمی مربوط به گذشته را نظاره می کند. البته این قیاس چندان هم کامل نیست چون در حالت واقعی دنیای اطراف ما بی اعتنا به شکل آگاهی ما، در حال پخش دایم صحنه های جدید و تازه است و ما برای زنده ماندن در این هستی، بسیاری مواقع مجبوریم به صحنه های تازه و به روز واکنش درست نشان دهیم. در مجموع می توان گفت هر چه انسان بیدارتر و هوشیارتر باشد و حواسش نسبت به اتفاقات جاری و اکنون زندگی اش جمع تر باشد ذهن آگاه تر است و پاسخ هایش به تحریکات زندگی خردمندانه تر و مؤثرتر و آرامش و اطمینان قلبی او بیشتر است. ذهن آگاهی یعنی حواس جمعی کامل نسبت به تک تک اتفاقاتی که همین الان و همین جا در زندگی دارد رخ می دهد. انسان چه ذهن آگاه باشد و چه نباشد این اتفاقات بالاخره رخ می دهند. اما وقتی در حالت ذهن آگاهی است تک تک این رخداد ها را می بیند و با تمام وجود حس می کند. ذهن آگاهی چیزی از جنس آگاهی است و یک علم و دانش نیست که آن را با حفظ کردن و به خاطر سپردن یاد بگیریم. ذهن آگاهی از جنس بیداری و هوشیاری است و هنر و مهارت نیست که آن را به یک شکلی بیاموزیم و بعد تا آخر عمر با خیال راحت به کار ببریم. ذهن آگاهی یک روش زندگی کردن تا آخر عمر است. روش هم خیلی ساده است. کافی است انسان حواس را جمع لحظه های زندگی کند و به جای سکونت در زمان های گذشته و آینده، در واقعی ترین زمان زندگی یعنی همین الان ساکن شود. به همین خاطر است که بر خلاف آنچه تصور می شود ذهن آگاهی یک سری جمله و فرمول و فن و تکنیک نیست که چند سال تمرین کنیم و بعد بگوئیم که به آن مسلط شده ایم. ذهن آگاهی یعنی بیداری و هشیاری صددرصد با لحظه لحظه اتفاقاتی که همین الان دارد رخ می دهند. ممکن است یک فرد کاملا بی سواد بتواند ذهن آگاه باشد اما یک استاد دانشگاه با سال ها تجربه تدریس نتواند آن را دریابد. ذهن آگاهی یک روش زندگی و البته روش طبیعی و درست زندگی است. یک فرد ذهن آگاه نسبت به اتفاقات بیرون وجودش کاملا آگاه و هشیار است و از همه مهم تر نسبت به اتفاقات درون وجود خودش هم کاملا بیدار و حواس جمع است. یک فرد ذهن آگاه را نمی توان به راحتی عصبانی کرد یا حسادتش را تحریک نمود و یا دلش را به رحم آورد و او را فریب داد. دلیلش این نیست که فرد ذهن آگاه عصبانی نمی شود یا حسادت نمی کند و یا دلش رحم را نمی شناسد و یا فریب نمی خورد. بلکه دلیلش این است که در وجود فرد ذهن آگاه مثل بقیه آدم های معمولی دکمه ای وجود ندارد که با فشردن آن احساساتش را تحریک کنند و به صورت از قبل برنامه ریزی شده خشمش را برانگیزند و او را به واکنش های خود به خودی و ناخواسته وادار سازند. فرد ذهن آگاه حواسش کاملا جمع است. از همان لحظه ای که سعی می کنید با زرنگی و زیرکی با احساسات و هیجانات و افکار او بازی کنید شما را زیر نظر دارد و گام به گام تمام افکار و هیجاناتی که درون وجود خودش در پاسخ به تحریکات شما زنده می شوند را رصد می کند. او تمام زنجیره واکنش های اتوماتیک بیرون و درون وجودش را می شناسد و آن ها را نظاره می کند. یک جور نظاره بی طرفانه و بدون پیشداوری اما هشیارانه و آگاهانه و اتفاقا به همین خاطر است که خیلی ها ذهن آگاهی را یک جور خاص “دیدن” دنیا می دانند (کوثری، 1390).
قابلیت درک شرایط به طور مستمر، به خصوص در مواقع آشوب احساسی، یک مهارت خاص است. ذهن اگاهی یکی از مهم ترین دیدگاه های سنت 2500 ساله در روانشناسی بوده است. می توانیم درباره ذهن آگاهی صحبت کنیم یا در رابطه با آن به درازا مطلب بنویسیم، اما برای درک صحیح ذهن اگاهی ، باید مستقیماً آن را تجربه کنیم. با تمرین مداوم، هرفرد در نهایت می تواند دریابد که چگونه بیشتر و بیشتر در زندگی آگاه باشد (دیدونا، 2009).
ذهن آگاهی در آیین بودا تحت عنوان “توجه محض ” یا ثبت غیر استدلالی رویدادها بدون واکنش یا ارزیابی ذهنی تعریف شده است. ذهن آگاهی به فرایند توجه مداوم بیشتر از محتوای هر رویداد تمرکز دارد (کارداکیوتو، 2005)
بر اساس آموزش یک سری تکالیف به صورت هشیار و خودآگاه، ذهن آگاهی است. هر تمرین به طور هدفمند و آگاهانه می تواند ظرفیت و توانایی نظام پردازش اطلاعات، را افزایش دهد. تمرین های ذهن آگاهی می تواند به عنوان یک نظام هشدار اولیه مانع شروع یک انفجار یا سیل قریب الوقوع شود. شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی، نوید تازه ای در تبیین رویکرد درمان شناختی رفتاری است. آموزش ذهن آگاهی مستلزم یادگیری فراشناختی و راهبردهای رفتاری جدید برای متمرکز شدن روی توجه، جلوگیری از نشخوارهای فکری و گرایش به پاسخ های نگران کننده است و همچنین باعث گسترش افکار جدید و کاهش هیجانات ناخوشایند می شود(کری جی ، 2004؛ نقل از بیرامی و عبدی، 1388).
مداخلات مبتنی بر ذهن آگاهی به عنوان یکی از درمانهای شناختی- رفتاری نسل سوم یا موج سوم قلمداد می شود. ذهن آگاهی شکلی از مراقبه است که ریشه در تعالیم و آئین های مذهبی شرقی خصوصاً بودا دارد (اوست ، 2008). کابات- زین ذهن آگاهی را توجه کردن به شیوه ای خاص، هدفمند، در زمان کنونی و بدون قضاوت و پیشداوری تعریف کرده است (نقل از سگال، ویلیامز و تیزدل، 2003). مارشا لینهان(1993) برای اولین بار به ضرورت گنجاندن ذهن آگاهی به عنوان یکی از مؤلفه های اساسی درمان های روانشناختی تأکید کرد. ذهن اگاهی به رشد سه کیفیت خودداری از قضاوت، آگاهی قصدمندانه و تمرکز بر لحظه کنونی در توجه فرد نیاز دارد که توجه متمرکز بر لحظه حال پردازش تمام جنبه های تجربه بلاواسطه شامل فعالیت های شناختی، فیزیولوژیکی یا رفتاری را موجب می شود. بواسطه تمرین ها و تکنیک های مبتنی بر ذهن آگاهی فرد نسبت به فعالیت های روزانه خود آگاهی پیدا می کند، به کارکرد اتوماتیک ذهن در دنیای گذشته و آینده آگاهی می یابد و از طریق آگاهی لحظه به لحظه از افکار، احساسات و حالت های جسمانی بر آنها کنترل پیدا می کند و از ذهن روزمره و اتوماتیک متمرکز بر گذشته و آینده رها می شود (سگال، تیزدل و ویلیامز، 2002.، رای و ساندرسون ، 2004).
وجود فکر و احساس و هیجان و عادت و واکنش های غیر ارادی را در بدن انسان نمی توان انکار کرد. یک فرد ذهن آگاه هم آنها را انکار نمی کند. بلکه برعکس با دلی باز و قلبی مطمئن به همه افکار و احساسات و هیجانات و عادت ها و واکنش ها اجازه خودنمایی و عرض اندام می دهد. فقط یک تفاوت عمده فرد ذهن آگاه با معمولی ها دارد و آن این است که خودش را به افکار و احساسات و ایده ها و تخیلاتش نمی چسباند و آنها را با خودش یکی نمی داند. یعنی هویت خودش را از آنها طلب نمی کند. این نکته بسیار مهمی است که اگر درست درک شود می تواند تحولی خارق العاده در زندگی انسان ایجاد کند. برای فرد ذهن آگاه فکر یک چیز است و واقعیت زندگی یک چیز دیگر و فکر الزاما واقعیت زندگی نیست. اینکه فرد به چیزی فکر کند و گمان کند دنیا هم با این فکر یکی است غلط است. فرد ذهن آگاه غلط بودن این فکر و واقعیت را می فهمد و به زبان واقعی تر می بیند و در نتیجه هرگز خودش را با فکر یکی نمی داند. برای یک فرد معمولی فرآیند تفکر وحاصل آن یعنی فکر و اندیشه ای که از این فرآیند بدست می آید یک چیز واقعی است. اما برای فرد ذهن آگاه اصلا چنین نیست و فکر نهایتا فقط یک فکر است و ربطی به واقعیت ندارد. فرد ذهن آگاه خودش را با فکر خودش یکی نمی داند. اگر فردی فکر می کند اشتباه کرده است و یا دیگران فکر می کنند فردی شکست خورده است، این نظر و فکر فرد و دیگران، ربطی به واقعیت زندگی ندارد. فقط یک فکر و نظر است. فکر هم چیزی جز چرخیدن ذهن در لابلای تصاویر حافظه و ایده ها و نظرات ذهنی نیست. فرد ذهن آگاه خودش را با فکر خودش یکی نمی داند و بر اساس افکار و احساساتش، هویت خود را شناسایی نمی کند. بعضی افکار بیمارگونه و مریض اند. بعضی افکار برعکس شادی بخش و انرژی آفرین اند. بعضی افکار هم خنثی هستند. فرد ذهن آگاه با همه این افکار و احساسات مهربان است. او به همه آنها اجازه می دهد جلوی چشمانش رژه بروند و هر خوش رقصی و عرض اندام و جلوه گری که دوست دارند را انجام دهند، اما در عین حال، فرد ذهن آگاه بر این باور است که این افکار و ایده ها و احساسات ربطی به خود واقعی او ندارند. فرد ذهن آگاه با افکار بد نمی جنگد و طرف افکار خوب را نمی گیرد. با افکار خنثی کنار نمی آید و خلاصه خود را وارد بازی خسته کننده و انرژی بر فکرچرخی نمی کند. چون فکر، فکر است، حوزه وظایف مشخصی دارد و برای حل مساله به درد می خورد اما نمی تواند در حوزه هویت درونی فرد وارد شود و در این حوزه سهم بخواهد و دنبال “من” برای خودش بگردد. احساس هم در جای خود فقط احساس است و چیزی بیشتر از آن نیست. مهم این است که فرد به این مرتبه از بیداری و هوشیاری برسد که خودش را با افکار و اندیشه هایش یکی نگیرد. همینطور با افکار و ایده ها و نظرات دیگران خودش را یکی نپندارد (کوثری،1390).
یکی از اصول مهم در ذهن آگاهی “رها کردن ” است. ما به طور کلی به خیلی چیزها چسبیده ایم: باورها، رویدادهای خاص، زمان های خاص، یک منظره، یک خواسته و … . زمانی که یاد بگیریم این چیزها را رها کنیم، نسبت به آنها آگاهی و پذیرش بیشتری کسب می کنیم و بدین ترتیب مشکلات و مسائل را با ذهنی شفاف تر و گشوده تر بررسی خواهیم کرد. یکی دیگر از اصول ذهن آگاهی اعتماد کردن است. ما ممکن است همیشه آنچه را رخ می دهد درک نکنیم ولی اگر یاد بگیریم به خودمان یا دیگران و به ویژه به قوانین هستی اعتماد کنیم، این کار قدرتی عمیق به ما می دهد که امنیت، تعادل و گشایش در کارها را به همراه دارد (عیوضی، 1390).
آگاهی به صورت فطری قدرتمند است و توجه، چیزی است که به آگاهی معطوف می شود. فقط با فهمیدن اینکه در اطراف ما چه اتفاقی می افتد، می توانیم شروع کنیم تا خود را از احساسات سخت و دل مشغولی ها رها کنیم. گاهی اوقات تقریباً می تواند ساده باشد، مثلاً کسی که در هنگام خشم، عصبانیت خود را با معطوف کردن تو جهش به « کف پاهایش» فرو می نشاند (سینگ، والر، آدکینز و میرز ، 2003). با تغییر جهت دادن توجه به جای تلاش برای کنترل یا سرکوب کردن احساسات عمیق می توانیم به نحوه احساسی کردن خود نظم ببخشیم (دیدونا، 2009).
جنبه دیگر ذهن آگاهی به خاطر آوردن است، این مورد به یاد آوردن اتفاقات گذشته اشاره نمی کند، بلکه به معنای به خاطر آوردن جهت آگاهی و توجه داشتن و پررنگ کردن «وقایع» مهم در روند ذهن آگاهی است. هدف از ذهن آگاهی در متون قدیمی، اهمیت ندادن به مسائل غیر ضروری است که از طریق آگاهی نسبت به کارکردهای ذهن در این دنیای مادی، موجب رنج و عذاب می شوند. متخصص روان درمانی به طور فعال برروی قسمتی از ذهن کار می کند که در واقع وقوع حوادث پیش بینی نشده در زندگی، قادر به تحمل آن باشد. علاوه بر این فرد با مشاهده دقیق واقعیت درونی خود درمی یابد که خوشحالی، کیفیتی نیست که وابسته به عناصر بیرونی و تغییرات دنیای بیرون باشد و زمانی اتفاق می افتد که فرد وابستگی به افکار، موضع گرفتن و برنامه های ذهنی از پیش تعیین شده را رها کند و در نتیجه رفتارهای خودکاری را که برای رسیدن به موقعیت های لذت آور یا فرار از موقعیت های دردناک انجام می دهد، کنار بگذارد و به رهایی برسد(کابات زین،2005 ).
ذهن آگاهی به تنهایی برای بدست آوردن شادی کافی نیست، اما شرایط ساختاری را برای سایر فاکتورهای ضروری فراهم می کند (وبیسرتسیکی ، 2007). در ادبیات کلاسیک، ذهن آگاهی معمولاً در مورد عملکردش مورد بحث قرار می گرفت، نه هدف به تنهایی. ذهن آگاهی بخش مهمی از یک پروژه طراحی شده است تا عادت های مستحکم، یا حرص و یا رفتارهایی که به ما و دیگران صدمه می رساند را ریشه کن کند (کابات زین، 2005).
ذهن اگاهی به طور چشم گیری ارتباط انسان ها را با تجربیاتشان مورد تغییر قرار می دهد و می تواند تحمل سختی و عذاب را کاهش داده و جنبه های مثبت وجودی را دگرگون سازد. این یک اصل در روند روانشناسی است که می تواند چگونگی پاسخ ما به سختی های اجتناب ناپذیرزندگی را تغییر دهد؛ نه تنها درباره چالش های موجود، بلکه مشکلات حاد روانشناسی مانند خودکشی(لینهان، 1993)، افسردگی مزمن (سگال ویلیامز و تیزدل، 2002) و روانپزشکی (باخ و هایز ، 2002). ذهن آگاهی پدیده جدیدی نیست، بلکه قابلیت آگاه بودن و هوشیاری کامل است قسمتی از خصوصیات روحی و روانی انسان است که او را بشر می سازد. متأسفانه در این دنیا، تنها برای دوره ای مشخصی زندگی می کنیم و خیلی زود مجذوب خیالبافی و حکایت های شخصی می شویم (کابات زین، 2005).
فرد ذهن آگاه در مورد عادت ها و رفتارها و واکنش های غیر ارادی و خود به خودی ضمیر ناخودآگاه هم منکر آنها نیست. فقط شخص ذهن آگاه اصرار دارد که در تمام این فرآیند های به ظاهر غیر ارادی و خود به خودی حضور فعال داشته باشد. نه به عنوان کسی که قصد دخالت یا خرابکاری یا اصلاح دارد. بلکه فقط به صورت یک ناظر و تماشاچی کاملا بی طرف! در بحث ذهن آگاهی گفته می شود وقتی شما بتوانید عملیات خود به خودی درون ذهن و ضمیر خود را دقیق و لحظه به لحظه رصد کنید و زیر نظر بگیرید، آنگاه این عملیات از حالت واکنشی و غیر ارادی خارج می شوند و به صورت پاسخ های عاقلانه تر و پخته تر ظاهر می شوند. اما برای اینکار فرد ذهن آگاه کاری انجام نمی دهد فقط شش دانگ حواسش را جمع می کند تا ببیند این اتفاقات زنجیره ای و اتوماتیک که در درون احساس و افکار او رخ می دهند و سرانجام به صورت یک واکنش رفتاری نمود پیدا می کنند به چه ترتیبی و با دخالت چه بخش هایی شکل می گیرند. برای همین است که می گویند ذهن آگاهی یک جور بیداری در بیداری است. یعنی خیلی از آدم های معمولی، که همین الان به ظاهر آنها را بیدار گمان می کنیم، فقط چون چشمانشان باز است، وقتی وارد حالت ذهن آگاهی می شوند تازه درک می کنند که بیداری یعنی چه و تازه به معنای واقعی از خواب زندگی بیدار می شوند و سرزندگی را دوباره احساس می کنند. اگر بخواهیم به زبان ساده و به صورت مقایسه ای روحیه و رفتار یک فرد ذهن آگاه را با یک فرد معمولی مقایسه کنیم ، می توانیم بگوئیم که: می توانیم بگوئیم فرد ذهن آگاه زندگی را به صورت مستقیم تجربه می کند و جرات رودرروشدن با حوادث و اتفاقات واقعی زندگی درست همین الان و همین جا را دارد. اما فرد معمولی اصرار دارد که با توسل به رفتارهای عادتی و واکنش های از قبل برنامه ریزی شده ضمیر ناخودآگاه مانند کبک سرخود را زیر برف غفلت پنهان کند و به شکلی خود را سرگرم کند و بگذارد امواج زندگی از کنار او بگذرند و او با حواس پرت کردن خودش آنها را نبیند و با آنها روبرو نشود. فرد ذهن آگاه با شوق و اشتیاق و اراده خودش به استقبال واقعیت همین الان زندگی اش می رود و فرد معمولی از آن می گریزد و طفره می رود. فرد ذهن آگاه با قصد و نیت مشخص و از روی عمد شش دانگ حواسش را حتی در سخت ترین شرایط حواس جمعی روی زمان همین الان زندگی اش متمرکز می کند. اما فرد معمولی کنترل اوضاع را به ضمیر ناخودآگاه و عادت ها می سپارد. فرد ذهن آگاه در هر لحظه با اراده خود، توجه خودش را روی یک موضوع متمرکز می کند. اگر هم حواسش پرت شد و فکرش جای دیگر رفت بلافاصله به خاطر ذهن آگاه بودنش این انحراف فکر را می فهمد و با مهربانی و بدون اینکه خود را سرزنش یا انتقاد کند دوباره حواسش را روی موضوع دلخواه و انتخابی خودش جمع می کند. فرد ذهن آگاه خیلی حواس جمع است. بهره وری و کارآیی او در فعالیت های زندگی عالی است. چون با تمام توجه هر کدام از کارهای روزمره اش را انجام می دهد. او سرشار از انرژی است چون انرژی حیانی اش را روی افکار بی ربط هدر نمی دهد. فرد ذهن آگاه در زمان الان حضور کامل دارد در حالی که فرد معمولی در گذشته و آینده زندگی می کند و هیچ سهمی از حیات را برای همین الان زندگی اش کنار نمی گذارد. در حقیقت اگر بخواهیم تفاوت روحیه فرد ذهن آگاه با فرد معمولی را مشخص کنیم باید هفت عنصر کلیدی ذهن آگاهی را از قبل بشناسیم تا بتوانیم نسبت به ذهن آگاه بودن یک فرد یا معمولی بودن او اظهار نظر کنیم (کوثری، 1390).
هفت عنصر اساسی ذهن آگاهی عبارتند از: (کابات زین،2005)
1) بی قضاوتی : یعنی بدون پیش داوری و حذف و تائید با زندگی برخورد کنیم و ورای درستی و نادرستی اتفاقات درون و بیرون خود را نظاره کنیم.
2) صبور بودن : یعنی حوصله داشتن و شکیبا بودن و حق دادن به اتفاقات برای اینکه در زمان مناسب خودشان رخ دهند.
3) ذهنی باز داشتن: یعنی درک همه چیز همانگونه که هستند. یعنی تقسیم نکردن ذهن به سیاه و سفید.یعنی آمادگی کامل درونی داشتن برای روبرو شدن با واقعیت های زندگی همانگونه که هستند.بی کم و کاست.
4) اطمینان داشتن: یعنی مطمئن بودن به اینکه توانایی “ذهن‏آگاه” شدن در وجود همه آدمها هست و هر انسانی می تواند این شکل متفاوت بیداری و هشیاری را در تمام لحظات زندگی اش حفظ کند. یعنی یقین داشتن که درست ترین شیوه زندگی ذهن آگاهی است.
5) اصالت بخشیدن به بودن به جای سرگرم کاری شدن: یعنی به جای فرار از لحظه الان و مشغول ساختن عمدی خود به انجام یک کار (و چه بسا کارهای بی فایده) ، بپذیریم که بودن و حضور ذهن داشتن در لحظه اکنون ، بسیار ارزشمندتر از انجام هر کار دیگری است.
6) پذیرفتن واقعیت های زندگی در هر لحظه: به این شکل که اوضاع و اتفاقات و شرایط زندگی خود را همینطوری که واقعا هست بپذیریم و آن ها را انکار نکنیم. در حقیقت با دیدن واقعیت به همین شکلی که هست خود را برای تغییر و اصلاح آن به شکل درست آماده می کنیم.
7) دلبسته نبودن و رها کردن : یعنی خود را با هیچ چیز دیگری در این عالم یکی ندانستن.و اسیر و دلبسته نبودن به هیچ چیز!
اگر این هفت عنصر کلیدی در وجود یک شخص پیدا شود ، آن شخص را می توان یک فرد ذهن آگاه دانست و به محض اینکه یکی از این عناصر از وجود شخص دور شود او از حالت ذهن آگاهی دور می شود. حال فرقی نمی کند که آن شخص پنجاه سال تمرین ذهن آگاهی کرده باشد یا پنج دقیقه. مهم این است که اگر می خواهیم ذهن آگاه باشیم باید همیشه این عناصر کلیدی را در روحیه و شخصیت خود حفظ کنیم و آنها را شناسایی و تقویت نمائیم(کابات زین،2005).
بررسی و پژوهش اخیر ذهن آگاهی، یک استراتژیک برای برخی درمان های جدید است. بسیاری از درمان گران خیرخواه پیش از موقع تلاش می کنند تا مشکلات بیمار را « حل کنند» اما ندانسته و از روی سهو از طریق نادیده گرفتن پذیرش شخصی و درک شخصی و مشکلات رفتاری و احساسی و از طریق تلاش های غریزی ممکن است رنج و مشقت رشد بیابد و ما را به سمت فعالیت های متغیر سوق دهد. رویکرد برنامه جدیدی که بر مبنای ذهن آگاهی پایه گذاری شده « اول آگاهی و پذیرش، دوم تغییر» می باشد (دیدونا،2009).
درطول دو دهه گذشته توجه روبه رشدی به امکان اثر بخشی روان شناسی شرقی دریک محیط بالینی و به خصوص آن دسته از تکنیک های مبتنی بر شیوه های با منشاء بودایی به وجود آمده است. مطالعات متعددی به بررسی امکان کاربرد بالینی این دیدگاه ها و کاربرد آنها در درمان اختلالات روان شناختی صورت گرفته است. فعالیت هاو پژوهش های محققین و درمانگران، سرانجام منجر به کاربرد اصول و روش های درمانی در موقعیت های بالینی شد. روش هایی که به طور وسیعی ریشه در روان شناسی شرقی داشته است.
اگرچه ذهن آگاهی توسط روان درمانگر غربی مورد قبول واقع شد، اگر چه ذهن اگاهی از لحاظ معناومفهوم ورویکردها رشد یافته ولی ریشه در آموزه های کهن اش دارد. مخصوصاً، کیفیت های ذهنی ماورای ساتی(آگاهی، توجه و به خاطر آوردن ) در ذهن آگاهی است که باعث شد آن را برای ایجاد ارامش در شرایط کلینیکی بپذیرفتیم. این کیفیت ها شامل عدم قضاوت، پذیرش و همدلی است (دیدونا، 2009).
ذهن آگاهی یعنی بودن در لحظه با هر آنچه اکنون هست، بدون قضاوت و بدون اظهارنظر درباره آنچه اتفاق می افتد؛ یعنی تجربه واقعیت محض بدون توضیح (سگال ، تیزدیل و ویلیامز ، 2002). اساس ذهن آگاهی از تمرین های مراقبه بودائیسم گرفته شده است که ظرفیت توجه و آگاهی پیگیر و هوشمندانه را (که فراتر از فکر است) افزایش می دهد. تمرین های مراقبه و ذهن آگاهی به افزایش توانایی خودآگاهی و پذیرش خود در بیماران منجر می شود. ذهن آگاهی یک روش یا فن نیست، اگرچه در انجام آن روش ها و فنون مختلف زیادی به کار رفته است. ذهن آگاهی را می توان به عنوان یک شیوه “بودن” یا یک شیوه “فهمیدن” توصیف کرد که مستلزم درک کردن احساسات شخصی است(بائر ، 2003). ذهن‏آگاهی با وجودی که هم اکنون در دانشگاه های معتبر جهان به عنوان یک روش کارآمد و بی‏نظیر جهت بازیابی شخصیت‏های آسیب دیده و سالم سازی و برگرداندن روح و ذهن به حالت طبیعی شناخته شده است ، اما در عین حال روشی است تجربی و فوق العاده ساده و عملی که هر فردی بدون نیاز به سواد و دانشی خاص، می تواند به راحتی آن را در زندگی خود تجربه کند (کوثری، 1390).
بیر (2003) به عنوان مشاهده فاقد قضاوت نسبت به جریان در حال پیشرفت درونی و بیرونی محرک ها و بروز آنها تعریف کرد. قضاوت نکردن، ذهن آگاهی را پرورش می دهد وقتی شما با وضعیت هیجانی یا فیزیکی سختی روبه رو می شوید، قضاوت نکردن درباره تجربیات، بیشتراز آن چه که می بینید و هستید و چیزی که باید باشید، آگاه می شوید. البته این از پذیرش تجربیات لذت آور و دردناک ناشی می شود. پذیرش این نیست که دوباره چیزهایی که از نظر اخلاقی قابل قبول نیست را تصدیق کنیم، بلکه پذیرش در مورد رفتارها متفاوت است. به عبارت دیگر تغییر همسان پذیرش است اگر چه سریعتر اتفاق می افتد.
ذهن آگاهی واژه ای است که اشاره به یک توانایی بالقوه انسانی برای آگاهی غیر مفهومی، بدون قضاوت و متمرکز در زمان حال دارد. این آگاهی از توجه عمدی به آنچه که از درون و بیرون فرد در حال وقوع است، با یک نگرش دوستانه و پذیرش نسبت به آنچه که در حال وقوع است، نشأت میگیرد.
انسان ها ذهن آگاهی را با بهره گیری از از مراقبه در اشکال مختلف در طی هزاران سال پرورش وگسترش داده اند.
کارلن و لانگر (2006) از ذهن آگاهی به عنوان وضعیت شناختی یاد کردند و با صراحت بیان نمودند که بین ذهن آگاهی و مراقبۀ ذهن آگاهی بودائی تمایز وجود دارد البته نباید منکر شباهت های آنها شد. همچنین بین ذهن آگاهی و درمان عقلانی-عاطفی الیس شباهت هایی وجود دارد(نقل از بیرامی و عبدی، 1388).
علاقه به ذهن آگاهی در دو دهه گذشته رشد یافته و اثر بخشی آن در افراد زیادی از قبیل بیماران سرطانی، افسردگی، بیماران قلبی و همچنین کارمندان بخش مراقبت های سلامتی بررسی شده است. (بیدو و مورفی ، 2004؛ پریس و داویز ، 2005؛ گازلا ، 2005؛ اسمیت و ریچاردسون ، هافمن و گتون ، 2005؛ تکن و دیگران، 2003؛ نقل از پریسمان ، 2009).
کریستلر و هالت (1999) ادعا می کنند که توسعه مهارت های مشاهده خود در طی آموزش های ذهن آگاهی باعث بهبود شناخت سرنخ های سیری در پرخورها می گردد، به همین ترتیب توانایی مشاهده کشش های مربوط به پرخوری را افزایش می دهد. مارلات (1994) اثرات مشابهی را در معتادان رو به بهبود بیان می کند. لینهان (1993) مطرح می سازد که مشاهده بدون قضاوت، فرصت شناخت پیامدهای یک رفتار را ممکن میسازد (نظیر عصبانی کردن رئیس با تأخیرهای مکرر خود). این شناخت، تغییرات رفتاری مؤثرتری را به دنبال خواهد داشت.
ذهن آگاهی گرچه از شرق نشات گرفته است. اما امروزه در غرب جایگاه ویژه ای یافته است. برای مثال کابات زین برنامه ای تحت عنوان ” کاهش استرس بر مبنای ذهن آگاهی ” یا MBSR را در غرب توسعه داده که یکی از شیوه های طب مکمل بوده و در حال حاظر در بیش از 200 بیمارستان امریکایی ارایه شده و موضوع بسیاری از پژوهش های دانشگاهی در طب مکمل و جایگزین است. این رویکرد در بعضی از روش های روان درمانی جدید به خصوص برای ترک اعتیاد و رفع استرس و وسواس ذهنی و افزایش تمرکز در دانشجویان و آرام سازی بیماران مصیبت زده استفاده می شود که می توان از جمله به ” شناخت درمانی بر مبنای ذهن آگاهی ” اشاره کرد که جزو موضوعات داغ روان درمانی مدرن است. درست است که در شرق دور موضوع ذهن آگاهی کشف شد، اما در حال حاظر در سراسر جهان به عنوان یک رویکرد فوق العاده موثر و کارآمد برای مقابله با مشکلات روز افزون روانی قرن بیست و یک مطرح است. اما اگر بخواهیم از منظر تحقیقات علمی به ذهن آگاهی نگاه کنیم باید بگوییم که در حال حاظر بسیاری از روانشناسان بالینی از ذهن آگاهی به عنوان یک ابزار غیر دارویی بسیار کارآمد، برای کاهش استرس و اضطراب استفاده می کنند.

1-5-2-2-تعریف ذهن آگاهی
« ذهن آگاهی » یک ترجمه انگلیسی از کلمه پالی، ساتی است که آگاهی، توجه و به خاطر سپردن از آن استنباط می شود (پالی زبانی است که از همان ابتدا در آموزش های بودا کاربرد داشت و ضبط می شد).
اولین ترجمه لغت ساتی از ذهن اگاهی به سال 1921 بر می گردد (واستد ، 2001) واکنون یک گسترده وسیعی از نظرات و تمرین ها را شامل می گردد(نقل از دیدونا، 2009)
کابات زین مهم ترین پیشگام در کابرد درمانی، ذهن آگاهی است و آن را به عنوان « آگاهی که از طریق توجه کردن به هدف در زمان و عدم قضاوت و تحلیل لحظه به لحظه تجربه است تعریف کرد(کابات زین، 2003). در سال 2004، بیشاپ و همکارانش، 2004؛ نقل از دیدونا، 2009) یک تعریف را با اتفاق آراء در باره تعریف ذهن آگاهی ارائه کردند : ذهن آگاهی کنترل شخصی از توجه است که بر تجربه آنی باقی می ماند در نتیجه اجازه می دهد که تشخیص و درک رویدادهای ذهنی در زمان کنونی افزایش یابد.
یک تعریف روشن از ذهن اگاهی، آگاهی از تجربیات کنونی، با پذیرش است(حرمر، سگال و خاتون، 2005؛ نقل از دیدونا، 2009).
شاید متداولترین تعریف ها تعریفی باشد که توسط کابات زین (1994) ارائه شد: ذهن آگاهی عبارتست از توجه به شیوه ای خاص: روی یک هدف، در زمان حال و بدون قضاوت. چندین تعریف دیگر نیز با این تعریف مشابه اند. به عنوان مثال، مارلت و کریستلر (1999) ذهن آگاهی رابه عنوان اختصاص توجه کامل فرد به تجربه فعلی به صورت لحظه به لحظه تعریف کرد ه اند و براون و رایان (2003) از آن به عنوان حالت توجه داشتن یا آگاه بودن از آنچه در حال اتفاق می افتد تعریف کرده اند. برخی تعاریف دیگر تا حدی جزئی ترند. طبق تعریف بیشاب (2004) ذهن آگاهی عبارتست از فرایند تنظیم توجه به منظور اختصاص کیفیت آگاهی غیر مشروح به تجربه فعلی و حاضر و اختصاص کیفیت مرتبط با تجربه فرد از طریق کنجکاوی،صراحت تجربی و پذیرش.
از نظر سگال، ویلیامز و تیزدل (2002) در تمرینات ذهن آگاهی، تمرکز فرد به سمت تجربیاتی است که به وجود می آیند، در حالی که بطور همزمان، موقعیت کنجکاوی به فرد اجازه می دهد که آن چه اتفاق می افتد را بدون افتادن در دام قضاوت ها یا عکس العمل های ناگهانی کشف نماید. این نویسندگان همچنین بیان می کنند که ذهن آگاهی با رفتارهای خودکار و اعمال بدون هو شیاری و رفتارهایی که خودکار هستند متضاد است. کابات زین (2003) مطرح می سازد ذهن آگاهی شامل کیفیت و ویژگی مهربانانه و دلسوزانه از طریق توجه، حس علاقه و باور دوستانه و صمیمی است. به طور مشابه مارلت و کریستلر (1999) بر این باورند که ذهن آگاهی عبارتست از مشاهده تجربیات فرد با نگرش به پذیرش و عشق ورزیدن به هم نوع. در 25تا30 سال گذشته علوم پزشکی غربی توجه زیادی به ارتباطات جسمی و روان شناختی تمرینات مراقبه و ذهن آگاهی از خود نشان داده است (والش و شاپیرو، 2006) پژوهشگران جدید از اساتید مراقبه برای ارائه تعاریفی از ذهن آگاهی مشارکت خواستند(جدول 1).

جدول 1: تعاریف ذهن آگاهی(برانتلی و گریسون ؛ نقل از دیدونا، 2009)
تعریف
((مشاهده بدون قضاوت از محرک های درونی و بیرونی.))
خود تنظیمی توجه و پذیرش جهت گیری ویژه به سمت تجربه مرجع

بائر(2003)
آگاهی فرد از زمان حال که با کنجکاوی و پذیرش همراه است.)) بیشاب و دیگران (2004)
((آگاهی در لحظه حال،دوستانه و بدون قضاوت)) برانتلی (2003)
((آگاهی از تجربیات زمان حال با پذیرش)) جرمر (2005)
((آگاهی که از توجه هدفمند در زمان حال بدون قضاوت
برای آشکار شدن تجربیات لحظه به لحظه بروز می کند.)) کابات – زین (2003)
((کاملا در زمان حال بودن بدون پاسخ های عادتی)) سالزبرگ و گلدشتاین (2001)