مواجهه ذهنی و بدنی با منبع استرس، مهمترین نکته روشهای کنار آمدن مستقیم است. تلاش ذهنی مثل مسئله گشائی، یا تلاش بدنی مثل صحبت کردن، موقعیت را تغییر می دهد. ایجاد برنامه های جدید به هنگام روبرو شدن با شکست یا طرد، تنظیم کردن وقت، کمک گرفتن از یک دوست، تغییر دادن بدن مثل آموزش نظامی یا ورزش موارد دیگری از کنار آمدن مستقیم هستند. (سیدمحمدی  1380،159)

مسئله گشائی برنامه ریزی شده

یعنی محاسبه اینکه برای کاستن یا از بین بردن یک استرس زا چه اعمالی را باید دنبال کرد. این روش به دو دلیل کنار آمدن مؤثری است: اول اگر مؤثر واقع شده باشد نتایج آن بهتر شدن رابطه بین شخص و موقعیت است. دوم اینکه باعث می شود که شخص احساس بهتری داشته باشد، هیجان منفی کمتر و هیجان مثبت بیشتری را تولید کند. ظاهراً به این خاطر که توجه فرد را از اثرات و پیامدهای زیان بخش استرس زا دور می سازد و آن را متوجه امکانات امیدوار کننده تر و روشنتر می کند. (سیدمحمدی  1380،184)

کنار آمدن مواجهه ای

این شکل از کنار آمدن کمتر نتیجه بخش است. کنار آمدن مواجهه ای مستلزم نزدیک شدن به منبع استرس و تلاش برای تغییر فوری آن است. فولکمن و لازاروس (1986)، متوجه شدند که ابراز خشم، خصومت و پرخاشگری که اغلب با کنار آمدن مواجه ای همراه است باعث می شود تا شخص احساس کند که بدتر شده است و نه بهتر. اما این روش می تواند در برخی شرایط مؤثر باشد.

آلدوین و رونسون  (1978)، دریافتند که «معامله» (یعنی توافق و یا سازش برای به دست آوردن چیزی مثبت از موقعیت) می تواند کنار آمدن مثبتی باشد. برای اینکه معامله مؤثر واقع شود باید موقعیت دشوار را بدون تحریک آشفتگی هیجانی بهبود بخشد. در مجموع این روش زمانیکه حالت های هیجانی آزارنده را همانند اشکال دیگر کنار آمدن مواجهه ای به حداقل برساند، روش مؤثری است. (سیدمحمدی  1380،178)

حمایت اجتماعی

جستن حمایت اجتماعی دیگران روش کنار آمدن مستقیم است، این اصطلاحی است که بر شبکه دوستان فرد و کمک رسانهای بالقوه دلالت دارد. یعنی گروه محرم رازی که شخص می تواند به هنگام نیاز، بحران و آشفتگی هیجانی به آنها رو آورد. مثل همسر، خویشاوندان، والدین، بهترین دوستان، همسایگان خوب، همکاران شغلی و دوستان گروه مذهبی است. حمایت اجتماعی فرایندی است که دیگران توسط آن امکانات عاطفی و عملی خود را برای بدوش کشیدن نیازهای فرد هنگام رنج بردن از یک بحران، به میان می آورند و او را یاری می دهند. در سطح هیجانی تر حمایت اجتماعی فرصتهائی را برای مهرورزی، پشت گرمی و تشویق، اطمینان آفرینی، دوستی و مجالست و حس هویت و مقام شخصی را فراهم می آورد.(سید محمدی  1380،182)

به نظر می رسد مجهز بودن به ابزارهائی مثل «ادراک اجتماعی»، «توجه به رفتارها و احساسهای دیگران و تفسیر درست آنها» و مهارتهای «مسئله گشائی اجتماعی»، «شناسائی یک موقعیت دشوار»، «یافتن پاسخهای جایگزین و پیش بینی پیامدهای احتمالی» می تواند در برخوردار بودن شخص از حمایت اجتماعی بسیار مؤثر باشد. (نیکخو 1379،150)

پاور (1988)، معتقد است که حمایت اجتماعی به دو طریق می تواند زیانبار باشد: 1- حمایت اجتماعی با واکسینه کردن فرد علیه تجربه کردن استرس زاها قبل از اینکه رخ دهند استرس را کاهش می دهد، اگر کسی یک شبکه حمایت اجتماعی غنی از نظر مشاوره، منابع و امکانات مالی کمکی داشته باشد،

استرس زاهای بالقوه علتی برای نگرانی نخواهد بود. 2-  شبکه های حمایت اجتماعی به عنوان سپری در مقابل استرس عمل می کند.

روشهای کنار آمدن دفاعی

تلاشهای کنار آمدن مستقیم برای تغییر دادن «منبع استرس» احساس شده مبارزه می کنند. از طرفی تلاشهای کنار آمدن دفاعی برای متوقف ساختن «اثرات ناخوشایند» استرس مبارزه می کنند. هنگامیکه مردم به صورت «ذهنی» یا «جسمی» می کوشند تا از موقعیت استرس زا یا نشانه های ناشی از این موقعیت ها بگریزند، روشهای کنار آمدن دفاعی را بکار می گیرند.

2-41  مکانیزمهای دفاعی و استرس

یکی از شیوه های کنار آمدن دفاعی استفاده از مکانیزمهای دفاعی است. با بهره گرفتن از انکار، واپسروی، فرافکنی یا واکنش وارونه مردم می کوشند واقعیت استرس زا را تحریف نموده و آن را به صورت واقعه بی ضرری که تهدید کننده نیست ارزیابی کنند.

مثلاً از طریق انکار، رئیس یک شرکت از اقرار به اینکه شرکت در حال ورشکستگی است خودداری

می کند. مکانیزمهای انکار و واپسروی نسبتاً ناپخته بوده و به ناسازگاری می انجامد. اما برخی از این مکانیزمها معقولند و موجب بهبود سلامت جسمانی و روانی شخص می گردد. یکی از این مکانیزمها «شوخ طبعی» است. این واقعیت که چرا شوخ طبعی فرد را در مقابل اثرات افسرده کننده استرس محافظت می کند، می توان دو دلیل برایش شمرد: از یک طرف ممکن است شوخ طبعی روشی برای تخلیه کردن تنش ناشی از استرس باشد، ممکن است مردم برای پنهان کردن افسردگیشان بخندند. از طرف دیگر، امکان دارد شوخی همان کاری را بکند که مکانیزمهای دفاعی دیگر می کنند، یعنی انکار و تحریف واقعیت، چون شوخی به خاطر رهائی از ناهماهنگی رخ می دهد نه به خاطر تنش ایجاد شده. این عقیده که شوخی، تنش را با خنده می پوشاند پذیرفتنی نیست. برعکس شوخی به این دلیل کارساز است که به شخص این امکان را می دهد تا واقعیت را به گونه ای که از نظر اجتماعی پذیرفتنی و معقول است تحریف کند. (سیدمحمدی، 1380،147)

شیوه مقابله اجتنابی

در این روش که فرار از مشکل هم گفته می شود، فرد سعی می کند به جای شیوه های منطقی دیگر مثلاً از مشروبات الکلی استفاده کند. با اینکه اجتناب می تواند اضطراب فرد را واقعاً تسکین دهد، همین اجتناب عامل تداوم ترس فرد خواهد شد. این روش فقط استرس را به تعویق می اندازد. رفتارهای ناسازگارانه دیگر اجتنابی عبارتند از: اجتناب از موقعیت هایی که موجب اضطراب می شوند، دوری از دریافت تقویت اجتماعی، پرخاشگری، مصرف زیاد قرص های آرامبخش، افراط در مصرف الکل، مشکلات جسمی و پذیرفتن «نقش مریض»، از دست دادن کلی اعتماد نسبت به قابلیت خود جهت مقابله با مشکلات و رشد مشکلات ثانویه مثل اضطراب ناشی از هراس، وابستگی به آرام بخش ها، الکلیسم، اعتیاد داروئی، بیماری جسمی و افسردگی از اثرات بلند مدت اتخاذ راهبردهای ناسازگارانه می باشد. (بخشی پور، رودسری، 1383،321)

ادراک کنترل فردی و مقابله با استرس

کسی که ادراک کنترل کمی دارد در مواجهه با موقعیت سازمان یافته تکالیف آسان را انتخاب می کند و هدفهای جزئی و پیش پا افتاده تعیین می کند. چنین فردی از دور اندیشی بی مایه و ضعیفی برخوردار است. اگر اوضاع خوب پیش نرود تمرکز او به هم می خورد، اعتماد به نفس او سریعاً افت می کند. وقتی تلاش کاهش می یابد و درگیری شناختی و هیجانی افت می کند نافعالی حاکم می شود و عملکرد مطابق با آن آسیب می بیند و به مرور زمان اینگونه رویدادها باعث می شوند که افراد بدبین شوند، انتظار کنترل آینده خود را کاهش دهند و برای جلوگیری از این حالت، برنامه ریزی و تدارک راهبردها را کنار بگذارند. (سیدمحمدی، 1381،142)

 

کاهش دهندگان شیمیائی استرس

داروهای آرام بخش نظیر الکل، باربیتوراتها ، آرام بخش ها ، بنزودیازپین ها  همگی اثر پارا سمپاتیک مانند بر دستگاه عصبی داشته و موجب خواب و آرامش می شوند. از طرف دیگر، این داروها بی نتیجه اند زیرا به تلاش شخص برای کنار آمدن با استرس، از بعد شناختی و هیجانی کمک نمی کنند. یعنی موجب آرامش بدنی می شوند ولی برای تغییر دادن منبع یا علت اختلالهای فیزیولوژیکی کاری انجام نمی دهند. (سیدمحمدی، 1380،65)

تندرستی و انرژی

همه استرس زاها، نوعی تغییرات فیزیولوژیک ایجاد می کنند، بنابراین تندرستی فرد به نحو چشمگیری توانائی سازگاری او را تحت تأثیر قرار می دهد. با توجه به نشانگان انطباق عمومی (GAS)  مرحله «مقاومت» ، مرحله سازگاریست، بنابراین هر چه قدر که افراد قوی تر و سالمتر باشند سازگاری بهتری دارند و بدون اینکه وارد «مرحله فرسودگی»  شوند مدت طولانی تری در مرحله مقاومت می مانند. (بحیرائی و همکاران، 1381،94)

عقاید مثبت

نگرش و تصویر ذهنی مثبت سودمندی خاصی دارد. (گنجی، 1381) امید می تواند سطح تحمل فرد را در مواجهه با رویدادهای استرس زا افزایش دهد (بحیرائی و دیکران  1381،156)

برای بسیاری از اشخاص تفکر منفی عادت می شود، عادتی ناپسند که به مرور به اعتیاد می انجامد. بسیاری از مردم از این بیماری رنج می برند زیرا تفکر منفی برای جسم، ذهن و احساسات اعتیاد آور است. اگر یکی از آنها، به آنان نرسد دیگران در صف، انتظار می کشند. درست مثل اعتیاد که پس از مدتی نیاز به داروی بیشتر احساس می شود در اعتیاد به تفکر منفی شدت تقاضا برای افزایش تحریک افزایش می یابد. «انسانهای بزرگ آنهائی هستند که روان را قوی تر از هر نیروی مادی می دانند و معتقدند که افکار بر جهان حکومت می کنند». «امرسون» (قرچه داغی 1375،256)

به عقیده لازاروس و فولکمن امیدواری موجب می شود: 1- تا فرد به خود اعتماد داشته باشد، 2- به دیگران اعتماد کند، 3- به خدا متوجه شود و قوت قلب پیدا کند. (گنجی  1380،214)

منطقه راحتی

انسان در مرکز یک دایره ای قرار دارد به نام «منطقه راحتی» به این معنا که این منطقه دایره ای به شعاع و بزرگی نامشخص است که این بزرگی بستگی به ظرفیت انسانها دارد. هر چقدر منطقه راحتی انسانها بزرگتر باشد بیشتر از زندگی خود لذت می برد. انسانهائی که دایره راحتی بزرگی دارند در مقابل مسائل زندگی بسیار آرام هستند و روحیه ای بسیار عالی دارند و هرگز نگران نمی شوند و از زندگی خود بیشتر و بهتر لذت می برند. انسانها هر چه بیشتر با زندگی مواجه شوند و آنرا حل کنند دایره راحتی آنها بزرگتر می شود. (آزمندیان 1382،78)

2-48  اعتقادات مذهبی و آرامش درونی

گفته شده است که با داشتن تجربیات معنوی ما نمی توانیم انسان باشیم بلکه ما موجوداتی معنوی هستیم که تجربیات انسان داریم. اعتقادات، ارتباط ما با خودمان، دیگران و جهان است که شامل قدرتی لایزال است. آن قسمت از وجود ما که با نیروئی برتر و بزرگتر از ما مرتبط است و بعضی وقتها به آن «خود برتر» یا «ندای باطن» یا «شعور باطن» و یا درک گفته می شود، قسمتی از وجود ماست که منعکس کننده انرژی یک قدرت خدائی یا قدرت برتر است. نیروئی در درون ماست که از خداست که به ما قدرت، بینش، موفقیت و صلح می بخشد. همچنانکه ما پرهیزکاری و تفکر را در درون خود پرورش می دهیم یاد

می گیریم که بیشتر مثل کوه استوار باشیم و آن جایگاه قدرت و جرأت را درون خودمان بیابیم تا بتوانیم در مقابل فلاخنها و تیرهائی که به طرف ما شلیک می شوند بدون احساس ترس مقاومت کنیم. (جزایری و اشکانیان  1379،148)

بنابراین باید بدانیم که برای بدست آوردن روحیه و آرامش واقعی یاد خدای رحمان بهترین آرامبخش و آغوش خدا امن ترین مکان است برای بندگان خوبی که به او توکل می کنند و دلشان با یاد او آرام می گیرد(آزمندیان 1382،68)

هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست                                 جز به خلوتگاه حق آرام نیست

ایمان به خدا رفتار خردمندان است. اگر برنده شوید به همه چیز می رسید و اگر نشوید چیزی را از دست نمی دهید. (قرچه داغی  1375،169)

تفکر منطقی و تفکر غیر منطقی

آلبرت الیس   اضطراب و اختلالات عاطفی را نتیجه طرز تفکر غیر منطقی و غیر عقلانی می یابد. به نظر الیس افرادی که خود را اسیر و گرفتار افکار غیر عقلانی خویش می کنند احتمالاً خود را در حالت احساس خشم، مقاومت، خصومت، دفاع، گناه، اضطراب، بی ثمری، سستی و رخوت مفرط، عدم کنترل و ناشادی قرار می دهند. الیس معتقد است گرچه انسان از نظر بیولوژیکی تمایل شدیدی به مضطرب کردن خود و تخریب نفس دارد اما از طرف دیگر او می پذیرد که انسان تمایل شدید به عشق و محبت، توجه و مراقبت و تحقق آرزوها دارد و از مورد تنفر قرار گرفتن، بی توجهی و ناکامی دوری می جوید. بنابراین وقتی حادثه فعال کننده ای (a)  برای فرد اتفاق می افتد او بر اساس تمایل ذاتی خود ممکن است برداشت های متفاوت و متضاد از (b) داشته باشد: 1- افکار و باورهای منطقی و عقلانی (rb)  و دیگر افکار، عقاید و برداشت های غیر منطقی و غیر عقلانی (ib)  در حالتی که فرد تابع افکار و عقاید عقلانی و منطقی باشد به عواقب منطقی (rc) دست خواهد یافت و شخصیت سالمی خواهد داشت و در حالتی که فرد تابع و دستخوش افکار و عقاید غیر منطقی و غیر عقلانی قرار گیرد با عواقب غیر منطقی (ic)  مواجه خواهد شد که در این حالت فردیست مضطرب و غیر عادی که شخصیت ناسالمی دارد. (شفیع آبادی 1383،78-75)

سلامت روانی  rc rb

اختلال شخصیت  ic ib

ارتباط خانوادگی در زمان استرس:

دانشگاه کالیفرنیای آمریکا (1994) اعلام کرد که با تغییرات سریع در جهان امروز، زندگی و نحوه آن در خانواده قابل پیش بینی نیست، اگرچه هیچ خانواده ای بدون مشکل نیست. تغییرات اجتماعی بر واحد خانواده تأثیر می گذارد و این تغییرات ممکن است استرس زا باشد. همه ما در طول روز گاه و بیگاه به جرو بحث پرداخته ایم ولی وقتی فشارهای روزانه زندگی مزمن می شود و هیچ استراحت و آسایشی وجود ندارد و در این بین انباشتگی کارهای عقب افتاده باعث ایجاد استرس و فشارهای عصبی می شود.

اما بهتر است بدانیم که زمانیکه تحت استرس هستید و از مسائل درون خود رنج می برید، بهتر است یک ارتباط صمیمی با اعضای خانواده داشته باشید و مشکلاتتان را با آنها در میان بگذارید. بدون داشتن یک ارتباط صمیمی با خانواده، محیط از آنچه که هست سخت تر می شود.

در هر موقعیت بحرانی اعضای خانواده نسبت به حسی که به یکدیگر دارند با یک الگوی معین احساسی به همدیگر کمک می کنند.

علاوه بر آن در خانواده می توانید در هفته زمانی را برای صحبت کردن اختصاص دهید و به همه اعضای خانواده از کوچک و بزرگ اجازه دهید صحبت کنند و شرایط را طوری مهیا کنید تا اعضای خانواده از گفتن مشکلات خود نترسند.

مروری بر پژوهشهای انجام شده

پکنهام (2001) در پژوهش خود به نام استرس و شیوه های مقابله در بیماران مبتلا به MS به بررسی اهمیت استرس و شیوه های مقابله در مراقبت کنندگان از بیماران مبتلا به MS می پردازد. نمونه پژوهش 98 نفر بودند که مقیاسهای خودباوری را یکبار در ابتدای پژوهش و بار دیگر در 12 ماه بعد تکمیل کردند. نتایج نشان داد که حمایت اجتماعی بیشتر منجر به تکیه کمتر بر شیوه مقابله هیجان مدار و بالا رفتن شیوه مقابله مسأله مدار شد(میرزایی  1379، 52).

نیک راهان وهمکاران (1390) در پژوهش خود با عنوان رابطه ویژگیهای شخصیتی، سبکهای مقابله ای با استرس و سطح استرس در زنان باردار روی یک نمونه 80 نفری به این نتیجه رسید که عوامل شخصیتی از نظر آماری با شیوه های مقابله ای مرتبط اند و بین روان رنجورخویی و میزان استرس، رابطه مثبت و معنی دار وجود دارد.

خدمتگزار و همکاران (1387) در تحقیق خود با عنوان “سبک اسنادی بزهکاران دارای اختلال سلوک”  روی یک نمونه 30 نفری از بزهکاران مرکز اصلاح و تربیت تهران به این نتیجه رسید که این بزهکاران رویدادهای بد و ناخوشایند را به عوامل بیرونی و ناپایدار نسبت می دهند که خود می تواند در بروز و تداوم بزهکاری آنها نقش داشته شد.

تحقیق محمد اسماعیل و موسوی(1382) نیز نشان داد که 72 درصد از مادران کودکان مبتلا به اختلال بی اعتنایی مقابله ای از نظر سطح سلامت روانی در وضعیت مطلوبی قرار ندارند.

پژوهش ها نشان می دهد که ابعاد شخصیت و خصوصیت روان نژندی، نقش مهمی در پیش بینی استفاده از سبک مقابله ای هیجان محور در مادران کودکان دارای ناتوانی ذهنی نسبت به مادران کودکان طبیعی دارند.

نتایج مطالعه گلیدن، بلینگز و ژابی  (2009) نیز نشان می دهد که روان نژندی در مادران کودکان دارای ناتوانی ذهنی نسبت به دیگر ابعاد شخصیت، نقش بیشتری در پیش بینی سبک مقابله ای هیجان محور دارد (خباز، 1390). در واقع کسانی که در روان رنجورخویی نمرات بالایی کسب می کنند مستعد تجربه هیجانات بیشتری هستند (نیروپ  و همکاران، 2008،165) شادی، همبستگی منفی و غم و افسردگی، همبستگی مثبت قوی با روان رنجورخویی دارد و از میان پنج عامل شخصیت، برون گرایی و روان رنجورخویی قوی ترین عوامل پیش بینی کننده شادی به شمار می آیند (دنو  1998، 58). علاوه بر این برخی ویژگی های شخصیتی مانند روان رنجورخویی این احتمال را افزایش می دهدکه فرد در معرض رخدادهای استرس زای زندگی قرار گیرد (کاردم  2001،147)

نتایج مطالعه گلیدن، بلینگز و ژابی (2009) نیز نشان می دهد که روان نژندی در مادران کودکان دارای ناتوانی ذهنی نسبت به دیگر ابعاد شخصیت، نقش بیشتری در پیش بینی سبک مقابله ای هیجان محور دارد (خباز، 1390،95-90).

تحقیق محمد اسماعیل و موسوی(1382) نیز نشان داد که 72 درصد از مادران کودکان مبتلا به اختلال بی اعتنایی مقابله ای از نظر سطح سلامت روانی در وضعیت مطلوبی قرار ندارند.

نیک راهان و همکاران (1390) در پژوهش خود با عنوان رابطه ویژگیهای شخصیتی، سبکهای مقابله ای با استرس و سطح استرس در زنان باردار روی یک نمونه 80 نفری به این نتیجه رسید که عوامل شخصیتی از نظر آماری با شیوه های مقابله ای مرتبط اند و بین روان رنجورخویی و میزان استرس، رابطه مثبت و معنی دار وجود دارد.

کنپ کا  (1966) به نقل از احدی و بنی جمالی(1378) در پژوهش خود نشان داد که مادران دختران بزهکار با آنها روابط محبت آمیز و قابل اتکا نداشتند و نیازهای وابستگی دختران در طول دوران کودکی به گونه ای مناسب و رضایت بخش برآورده نمی شده است.

زراعی وهمکاران (1389) در پژوهشی با عنوان “بررسی رابطه بین شیوه های فرزند پروری با ارتکاب نوجوان به رفتارهای پر خطر ” روی یک نمونه 150 نفری به این نتیجه رسید که بین شیوه های فرزند پروری دموکراتیک و اقتدار- منطقی والدین با رفتارهای پرخطر کودکان  ارتباط وجود دارد.

صابری و همکاران (1387) در تحقیقی با عنوان” مقایسه ی شیوع اختلالات در دختران و پسران”، نشان داد که از شش اختلال مورد بررسی، اضطراب در دختران و اختلال سلوک در پسران، بالاترین نرخ شیوع را دارد هر چند تفاوت نرخ شیوع اختلال اضطراب بین پسران و دختران تفاوت معنی داری با هم نداشت اما، این یافته با برخی از یافته های پیشین تفاوت دارد.

کمیجانی و همکاران (1386) در پژوهش خود با عنوان “مقایسه شیوه های فرزند پروری والدین نوجوانان با اختلال سلوک و نوجوانان عادی” روی یک نمونه 282 نفری با روش تصادفی به این نتیجه رسید که بین نوع سبکهای فرزند پروری و اختلالات رفتاری کودکان رابطه وجود دارد و یکی از معتبرترین یافته ها در مورد نوجوانان با اختلال سلوک این است که محیط خانوادگی آنها محبت و صمیمیت ندارد.

پور فریدونی و همکاران (1386) در پژوهش خود با عنوان”محیط خانوادگی در میان افراد دچار اختلال سلوک”  روی یک نمونه 233 نفری به این نتیجه رسید که بین کیفیت محیط خانوادگی و اختلال بیش فعالی و اختلال سلوک رابطه وجود دارد.

رضایی پور (1385) در یافته های پژوهشی خود نشان می دهد که عوامل مختلفی در بروز اختلالات رفتاری نوجوانان از جمله اختلال سلوک نقش دارد و در این میان نقش خانواده، والدین و خصوصیات و ویژگیهای شخصیتی آنها بیشترین تاثیر را دارد.

صدر السادات و همکاران (1384) در پژوهش خود با عنوان مقایسه شیوه های فرزند پروری و کارکرد خانواده در خانواده های بد سرپرست دارای اختلالات رفتاری روی یک نمونه 444 نفری با روش تصادفی به این نتیجه رسید که اختلالات سلوک بیشتر در خانواده هایی با سبک مستبدانه و آزاد گیرانه شیوع دارد.

– ایکیسا و کیان (2003) پژوهشی را تحت عنوان رابطه سبک فرزندپروری با سلامت روانی در بین خرده فرهنگ های چین انجام داده اند. نتایج این بررسی با 127 نوجوان (گروه سنی 16 تا 22 سال) چین وجود رابطه بین سبک فرزندپروری (با بهره گرفتن از پرسشنامه EMBU) با وضعیت سلامت روانی نوجوان را تایید کردند. بسیاری از نشانگان روان تنی و نمرات پایین در شاخص های سلامت عمومی به طور قابل ملاحظه ای با سطوح بالای والدین و انکار آنان، گرایش به تنبیه، حمایت بیش از اندازه و درگیری افراطی و سطوح پایین هیجان والدین و درک و فهم رابطه داشت. وضعیت سلامت روانی شرکت کنندگان تفاوت هایی را بین خرده فرهنگ های متفاوت با جنسیت در برخی از متغیرهای Scl90-R مطرح می سازد (احمدزاده 1385،125)

شجاعی زاده(1385) تحقیقی با عنوان «بررسی اثرات اختلال های روانی والدین در بروز اختلال های روانی نوجوانان پایه سوم متوسط شهر تهران» انجام داد که  به روش نمونه گیری خوشه ای انتخاب شدند و ابزار پژوهش پرسشنامه Scl90-R بود برخی نتایج به دست آمده از این پژوهش نشان داد که بین اختلال های روانی والدین و اختلال روانی  نوجوانان رابطه مثبت معنی دار وجوددارد.

پژوهش انجام شده در باره «میزان اختلالات شخصیتی در والدین بیمار اسکیزوفرنیا و مقایسه آن با افراد عادی در مورد دانش آموزان پسر 15 ساله شهرستان همدان» توسط امینی درسال 1386 انجام شد. نمونه به روش نمونه گیری تصادفی انتخاب شدندو ابزار پژوهش پرسشنامه MMPI بود. برخی نتایج بدست آمده از این پژوهش نشان داده است که والدین بیماران اسکیزوفرنی نسبت به والدین افراد عادی تأثیر بیشتری بر دانش آموزان پسر دارند .

-حسینی و نوری (1384)، به بررسی سلامت روان دانش آموزان شهر شیراز پرداختند. نتایج نشان داد که 4/18 درصد آزمودنی ها از لحاظ نیاز برای معالجه به روان پزشکی پاسخ مثبت دادند. همچنین نتایج حاصل از اجرای پرسشنامه Scl90-R نشان داد که 6/44 درصد افراد به اختلال روانی مبتلا هستند. ترس مرضی، 9/55 درصد؛ افکار پارانویید، 7/44 درصد و اضطراب، 40 درصد. این اختلالات در سطح 1% تا 5% معنا دار بودند.

– نتایج پژوهش موسوی و رضازاده(1386) در ارتباط با سلامت روانی دانش آموزان بود .به روش نمونه گیری تصادفی ساده انجام شد. ابزار پژوهش پرسشنامه scl- 90- R بود .برخی نتایج به دست آمده از این پژوهش نشان داد که علایم روان پزشکی نسبتا بالایی دردانش آموزان وجوددارد. (6/42 درصد) علایم جسمانی و (1/44 درصد) افسردگی و (40 درصد) اضطراب را نشان دادند.

– جاودان به بررسی ارتباط بین انواع روش های فرزندپروری با ایجاد اختلال افسردگی اساسی در مراجعان به درمانگاه روان پزشکی و بیماران بستری در بخش روان پزشکی بیمارستان حضرت رسول اکرم(ص) در سال 1385 پرداخت. نوع مطالعه توصیفی مقایسه ای بود. نمونه گیری به صورت غیرتصادفی و از نوع آسان انجام گرفت. داده هااز طریق پرسشنامه شیوه فرزندپروری  وپرسشنامه بک جمع آوری شد. با توجه به نتایج به نظر می رسد روش فرزندپروری یکی از عوامل دخیل در ایجاد افسردگی اساسی است که از نظر جنس، سن، سطح تحصیلات و شغل با ایجاد افسردگی و فرزندپروری ارتباط معنی دار وجود دارد.

شیوه‌های فرزند پروری از دیدگاه روانشناسی

شیوه های پرورش کودک ، در گذر سده ها دگرگون شده است. در سه دهه اول میلادی قرن گذشته، یعنی بین سال های 1910 تا 1930 روش های فرزندپروری تا حدود زیادی خشک و خشن بودند. متخصصان تعلیم و تربیت کودکان را به عنوان یک شیء فرض می کردند که می توان آن ها را به صورت نظام مندی شکل داد و شرطی کرد، و به احساسات و احتیاجات طفل یا والدین و تغییرات اجتماعی و استعدادهای ژنتیکی و یا ویژگی های موقتی کودکان چندان توجهی نمی شد. در آن زمان به والدین توصیه می شد که با بغل کردن کودک به هنگام گریه کردن او را لوس نکنند ، طبق برنامه ثابتی به او غذا بدهند (اعم از اینکه گرسنه باشد یا نباشند) و آداب توالت رفتن را در همان سال اول زندگی به او آموزش دهند. این روش کاملا خشک تا حدودی تحت نفوذ مکتب رفتارگرایی بود و هدف والدین این بود که عادت های پسندیده را شکل دهند و از بروز عادات ناپسن جلوگیری کرده یا آن ها را سرکوب کنند (اتکینسون و همکاران، 2006).

در دهه 1940 روند شیوه های فرزند پروری در جهت سهل گیری و انعطاف بیشتر دگرگون شد. در این دهه نظریه فرزند پروری ، زیر نفوذ مکتب روانکاوی قرار گرفت ، مکتبی که در آن بر امنیت عاطفی کودک و زیان های ناشی از کنترل شدید تکانه های طبیعی در کودک و تاثیر محرومیت های سنین پایین بر رفتار های بعدی کودک تاکید داشت. در 1940 علاوه بر نفوذ مکتب روانکاوی فروید، شیوه های تربیتی بر اساس نظریه های بنیامین اسپاک نیز استوار بود. وی معتقد بود والدین باید از شم طبیعی خود پیروی کنند و از برنامه های انعطاف پذیری که هم با نیازهای خود آنان و هم با  نیازهای کودک سازگاری داشت استفاده کنند. این نگرش های آزادگرانه در مورد کودک در سال های 1940 پدیدار شد و با تاثیر مداوم مربیان مترقی مانند جان دیوئی و نوشته های روان شناسان بشر دوستی چون مزلو و کارل راجرز نیروی محرکه بیشتری پیدا کرد (هترینگتون،2008).

در اواسط دهه 1960 بر نقشی که علاقه پدر و مادر در محیط کودک ایفا می کنند تاکید زیادی شده است. به نظر می رسد در حال حاضر شاهد نوسانی در جهت عکس هستیم. چنین به نظر می رسد که امروزه والدین احساس می کنند که سهل گیری پاسخ گوی مشکل آنان نیست. اکنون متخصصان به والدین توصیه می کنند که برای شکل دادن به رفتار کودک کمی سخت گیرتر ولی فعال تر باشند. برخی از ویژگی های فرزند پروری فعلی عبارتند از کنترل در حد اعتدال، انضباط محکم و حتی توسل به تنبیه در صورت لزوم. در عین حال والدین باید حدودی را برای کودکان تعیین کنند و در مواردی که فرزند قادر به قضاوت منطقی نیست، قدرت تصمیم گیری داشته باشند. در عین حال آن ها باید نظرات کودک را بشنوند و خود را با آن ها تطبیق دهند (ماسن و همکاران،2005).

از سوی دیگر امروزه کودکان نیز با گذشته تفاوت زیادی دارند و حاضر نیستند حتی جزئی از حقوقشان را تقدیم قوانین مستبدانه بزرگسالان کنند. کودکان امروز انتظار دارند که والدین محدودیت ها و مقررات را برایشان توضیح دهند. آنان بر این باورند که والدین نباید هرگز قدرت بیشتر خود را برای کنترل فرزند به طور نامعقول استفاده کنند (گاری و همکاران،2003).

اهمیت شیوه های فرزند پروری

شیوه های فرزند پروری، اعتقاد و نظر والدین نسبت به چگونگی ارتباط با کودک است که والدین در رابطه با فرزندان خود اعمال می کنند و در شکل گیری شخصیت آینده کودک نقش بسزایی دارد. هدف تمامی شیوه های فرزند پروری ، پرورش کودک و آماده سازی وی برای ایفای نقشی است که گروه و حوزه ی فرهنگی وی بر عهده اش می گذارند. کودکان چنان پرورش می یابند که بتوانند راه و رسم زندگی والدین خود را در ایفای نقش خود پی گیرند. والدین واسطه انتقال آرمان های فرهنگی کودک به اجتماع هستند. آرمان های فرهنگی هر اجتماع تعیین کننده ی نوع و چگونگی آموزش هایی است که کودک باید فرا گیرد و از آنجا که الگوها و ایده آل های خود ، کودکان را به شیوه های متفاوت پرورش می دهند. کودک اولین بارایده آل ها و آرمان ها و بایدها و نبایدها را از محیط خانواده و والدین خود می آموزد. خانواده یکی از عوامل موثر در رفتار افراد است. کودک در محیط خانواده تجارب گوناگونی را کسب می کند و از طریق این محیط کوچک است که با دنیای خارج آشنا می گردد و طرز معاشرت با

دیگران را می آموزد (احدی،1381).

خانواده ها از جنبه های مختلف با هم تفاوت دارند، بنابراین تاثیر خانواده در رفتار افراد متفاوت است. در یک خانواده سالم محیط به گونه ای است که شرایط برای تامین احتیاجات اساسی کودکان در زمینه های مختلف فراهم می باشد. رفتار کودکی که در این خانواده پرورش می یابد با رفتار کودکی که محیط خانواده وی، مانع تامین احتیاجات اساسی اوست کاملا متفاوت است (برک،2008).

بدون تردید هر گونه نقص و نارسایی در ساخت خانواده می تواند از همان طفولیت در رشد کودک تاثیر نامطلوبی داشته باشد. نتیجه تحقیقات نشان می دهد که محیط های نامساعد خانوادگی موجب ناسازگاری و احساس عدم امنیت در کودکان شده، و محیط های سرشار از عشق و تفاهم و دوستی ، کودکانی شاد، سازگار و دارای اعتماد به نفس به وجود می آورند. در سال های اخیر پژوهش های زیادی درباره ی عوامل خانوادگی موثر در رفتار و طرز فکر کودک صورت گرفته است. این پژوهش ها نشان می دهد در بین عوامل مختلفی که در پرورش شخصیت سالم در کودکان و نوجوانان موثرند، شیوه های تربیتی و فرزندپروری والدین و نحوه ی ارتباط والدین و کودک از اساسی ترین عوامل محسوب می شود(نوابی نژاد،1387).

 کارکرد والدینی از دیدگاه نظریه های روان شناختی

ما زندگی خود را کنار والدین آغاز می کنیم. انسان موجودی است که در خانواده، با فرهنگ و تمدن می شود و هنجارها و ارزش های محیط خود را فرا می گیرد. در دیدگاه روانکاوی ، فنیکل معتقد است که مادر اولین جزء محیطی است که هر فرد با آن رابطه برقرار می کند. از این رو مادر اولین پایگاه شکل گیری تصویرها و باورهای کودک در مورد محیط پیرامونش است. در این دیدگاه والدین کودک هر کدام بخشی از یک سیستم پیچیده و پویا به حساب می آیند و دارای تاثیر متقابل هستند. به عبارت دیگر مادر و کودک با هم رابطه زیستی- روانی دارند در مکتب روانکاوی کودک در هنگام تولد فقط یکی از بنیادهای شخصیت خود را به نام نهاد به همراه دارد. سپس در تعامل با محیط (که پدر و مادر و همشیران بخشی از آن به حساب می آیند) ، در اجزای بنیادی شخصیت وی ، یعنی خود و فراخود شکل می گیرد. طی مراحل رشد ، بحران های گوناگونی برای کودکان پیش می آید که والدین واکنش های متفاوتی

نسبت به آن ها اتخاذ می کنند که تاثیری قطعی بر سلامت روان شناختی کودک دارد (علیزاده ،1380).

اریکسون تعامل والدین_فرزند را بیشتر از بعد روانی_اجتماعی مطالعه می کند و از نظر او رشد روانی_اجتماعی انسان از همان روز نخست شروع می شود. اریکسون، تولد تا یک سالگی را مرحله اعتماد در مقابل عدم اعتماد نام می نهد. اگر کودک به محیط به خصوص مادر اعتماد کند ، محیطی اساسا ایمن و رضایت آمیز برای او شکل می گیرد. در این محیط مادر پاسخ گویی مطمئن و امن برای نیازهای کودک است و به او کمک می کند تا به دنیا و زندگی اعتماد داشته باشد.امید، مایه و انگیزه اصلی زندگی در این مرحله شکل می گیرد. در مرحله بعدی تحول روانی_اجتماعی، تعامل کودک با مادر و حتی با پدر بیشتر می شود (احدی،1381).

در دیدگاه روان شناسی شناختی نیز والدین ، پایگاه شکل گیری و تحول فرآیندهای روان شناختی کودک به شمار می آیند. برای مثال بل معتقد است پایداری شخص ، از احساس امنیت دلبستگی کودک به مادر ناشی می شود. او در پژوهش خود دریافت که بین امنیت دلبستگی و پایداری شخص در کودک، رابطه معناداری وجود دارد. بل اظهار می کند که پایداری شخص بسیار تحت تاثیر رفتار مادر است در حالی که پایداری شیء چنین وضعیتی ندارد (علیزاده ، 1380).

در دیدگاه بوم نگری انسان در محیط و متن زندگی اش بررسی می شود. از بین روان شناسان معاصر آلفرد آدلر (1925) را شاید بتوان اولین کسی دانست که اصرار اشت انسان موجودی منفرد نیست و در متن اجتماع زندگی می کند. برنر (1998) تحول انسان را در محیط بررسی می کند و بر تاثیر رفتار و باورهای او تاکید می ورزد (برک، 2008). بر اساس پژوهش های انجام شده، 94 درصد از روانشناسان و روان پزشکان در جلسه های درمانی خود حضور والدین را در کنار کودک لازم  می دانند (علیزاده ، 1380).

 تعامل والدین- فرزند

دانشمندان برجسته ای چون فروید، اریکسون، بالبی، پیاژه ، ویگوتسکی و اسکینر معتقدند کودک در تعامل با محیط خود رشد می کند (احدی ، 1381). اگرچه هر کدام از آن ها تعریف کم و بیش متفاوتی از تعامل دارند. اولین تماس های کودک در محیط با والدین خویش است و والدین برای او منبع غذا، عشق و آسایش هستند. کیفیت این تعامل زمینه ساز اصلی شکل گیری احساس ایمنی در کودک است که پیامدهای گوناگونی درپی دارد (جان بزرگی، نوری، آگاه هریس، 1387).

روابط بین کودکان و والدین و سایر اعضای خامواده را می توان به عنوان شبکه ای از بخش هایی دانست که در کنش متقابل با یکدیگرند. نظام خانواده در مجموعه ای از نظام های بزرگتری قرار دارد. این نظام به طور مستقیم و غیر مستقیم از طریق روش های مختلف تربیتی بر کودکان تاثیر می گذارد. جامعه بزرگتر نیز جزئی از زمینه ی فرهنگی برای الگوهای رفتار خانوادگی است. یک الگوی خانواده که مناسب جامعه یا دوره ی زمانی خاصی است، ممکن است در یک جامعه دیگر نابهنجار باشد و در نتیجه برای کودکان پیامدهای مختلفی داشته باشد. بنابراین طبقه اجتماعی ، نظام یا قلمروی بزرگتری است که نظام خانواده در درون آن عمل می کند (ماسن و همکاران، 2005).

رابطه فرزند و والدین، هم چنان که این دو با یکدیگر کنش متقابل دارن رشد می کنند. رفتار فرزندان هم مانند رفتار و نگرش والدین به این کنش متقابل کمک می کند. هیچ پدر و مادری در پی آن نیست که زندگی فرزند خود را تباه کند و هیچ پدر و مادری قصد نمی کند که کودک خود را ترسو ، کمرو ، لجباز ، سهل انگار یا بی حصوله بار آورد، با این حال اغلب این رفتارهای نامطلوب ، محصول روش های تربیتی و برخوردهای ناشیانه ی والدین با کودکان است (کریمی ، 1378).

در حقیقت ابراز شخصیت کودک نتیجه شدت و ضعف روابطی است که با افراد و اشخاص دارد. حال اگر این شبکه روابط ناسالم باشد ، او دارای شخصیت سالم خواهد شد. روی همین اصل باید تصزیح کرد که روابط پدر و مادر با کودک دارای اهمیتی است که ساختار اولیه شخصیت را شکل می دهد و مشخص می کند. یکی از راه های پی بردن به نفوذ متقابل والدین و فرزندان این است که در نظر داشته باشیم که والدین برای رفتار قابل قبول محدودیت هایی دارند. وقتی کودک از این محدودیت ها بالاتر یا پایین تر رود ، والدین سعی می کنند رفتارشان را تغییر دهند. برای مثال بچه ای که بسار پرخاشگر است ممکن است از حد قابل قبول پرخاشگری از نظر والدین فراتر رود و والدین هم ممکن است پرخاشگری او را سرکوب کنند و سعی کنند سائق های پرخاشگری او را کنترل کنند. همین والدین ممکن است کودکی را که بسیار خجالتی است تشویق کنند که بسیار پر جرات تر باشد. همان طور که خلق و خوی کودک در والدین تاثیر می گذارد، خصوصیات فردی والدین نیز در واکنش های کودک تاثیر می گذارد. مادر و فرزند هر دو به روابط خود کیفیتی می بخشند که در طول زمان باهم در کنش متقابل خواهند بود (برجعلی،1384).

روانشناسان رفتارهای والدین را با روش های متنوعی مثل مشاهده مستقیم ، مصاحبه با والدین یا کودکان ، رتبه بندی از طریق مشاهده گران و پرسش نامه مطالعه کرده اند. از روش های مختلف فرزند پروری دو جنبه اهمیت بیشتری دارد: پذیرش در برابر طرد کردن و سخت گیری مناسب در برابر سهل گیری. گرمی و پذیرش از آن جا اهمیت دارد که برای تلاش های والدین در منضبط کردن فرزندانشان و آموختن ارزش هایی به آنان زمینه ای را فراهم می کند. به طور کلی والدین گرم و پذیرا بیش از دیگران در انتقال ارزش ها و هدف های خود به فرزندهایشان تاثیر می گذارند. طرد بیش از حد کودکان غالبا با رفتارهای مشکل برانگیز آنان ارتباط دارد. با توجه به روش های مختلفی که والدین در سخت گیری ها وکنترل کردن ها در کودکان می گذارد متفاوت است (ماسن و همکاران، 2005).

از آن جا که مادر نخستین مراقب کودک  است و مراحل اولیه رشد ، تاثیر قطعی بر شخصیت انسان دارد و نیز بسیاری از مشکلات روان شناختی ریشه در این ارتباط دارد، تعامل بین مادر و فرزند مورد توجه خاص بوده است. تعامل مادر_فرزند از لحظه های بعد از تولد (در واقع حتی پیش از آن) شروع می شود. از همین زمان هم مادر هم فرزند به تماس بلافاصله نیاز دارند و مقدار این تماس می تواند در کیفیت رابطه آن ها بسیار موثر باشد. مادران معمولا واکنش های عاطفی گوناگونی نسبت به نوزادان خود نشان می دهند. برخی احساس عقی بزرگ و برخی احساس بی تفاوتی می کنند. اگرچه این احساس بی تفاوتی بعد از گذشت چند روز از بین می رود ولی شکل گیری عشق و محبت مادر به رغم ژنتیکی و فطری بودن آن ، مستلزم تماس با فرزند است، یعنی اگر مادر با فرزند خود تماس برقرار نکند این عشق و علاقه شکوفا نخواهد شد (علیزاده، 1380).

پی بردن به این نکته هراس آور است که سرکوبی کودک بعضا از بدو تولد شروع می شود، شاید هم زودتر از آن. برای اغلب والدین دشوار و باور نکردنی است هنگامی که مادری سر خورده ، نوزادی ناخواسته را به دنیا می  آورد چه کسی می تواند بگوید سر خوردگی های مادر در زمان بارداری چه اثراتی بر نوزاد گذشته است. به کودکی که بیش از حد به مادر خود وابسته است و این دلبستگی از مادر به کودک سرایت کرده است نمی تواند خود را از دیگری متمایز کند. این وابستگی شدید مانع از خود فهمی و خودیاری او شده و باعث می شود که توانایی مواجهه با فشارهای روانی (حتی ضعیف) را نداشته باشد و سریع تر از کودکان همسال خود دچار آشفتگی و پیامدهای دیگری گردد.احساس کهتری در کودکان در انتظارات و توقعات به دور از ظرفیت و توانایی والدین از فرزندان ریشه دارد. توقع بیش از حد از کودک همان قدر کهتری آور است که او را کمتر از آنچه هست تصور کنیم و کارها و تکلیف هایی پایین تر از سن او به او واگذار کنیم. کودکان در سنین پایین تر به گونه ای پرورش می یابند که هرچه والدین احساس و درک می کنند و یا قلب آن ها به آن ها گواهی می دهد جمع آوری و در لایه های زیرین شخصیت خود ذخیره می نمایند واساسا سازگاری و درک آن ها از جهان پیرامون، وابسته به نوع سازگاری و درک والدین است. به نظر می رسد در گذشته سازگاری و درک کودک از سوی والدین به مراتب بیش تر از دیروز بوده است چنان که تجربه های پراکنده نشان داده است که مادران بی سواد گذشته احتمالا خیلی بیش تر از مادران باسواد کنونی در تربیت فرزندان خود موفق بودهاند. علت آن این است که آن ها قبل از اینکه نقش بازی کنند با وجود خود حرف می زدند و قبل از اینکه مشکل را از بیرون دستکاری کنند از درون آن را حل می کردند(کریمی، 1378).

در ارائه الگوهای تربیتی باید زمینه ای فراهم کرد که کودک به طور خود انگیخته به الگوهایی که موجب تعالی او می شود گرایش یابد و اگر الگویی از پیش تعیین شده رزا بدون میل و رغبت درونی او (هرچند الگویی مطلوب) به او تحمیل کنیم هیچ گاه همانند سازی رفتاری و اخلاقی با آن الگو انجام نمی دهد. کودکانی که در روابط بین فردی با خواهران و برادران خود درگیری داشته و دائما به رفتارهای پرخاشگرانه دست می زنند معمولا به 4 گروه تقسیم می شوند :

1- کودکانی که همیشه مورد بی مهری و بد رفتاری والدینشان قرار می گیرند.

2- کودکانی که ناخواسته از طرف والدین خود طرد می شوند.

3- کودکانی که از نظر ترتیب تولد فاصله های طولانی و نامتعادل با فرزندان دیگر دارند.

4- کودکانی که یا بیش از حد متوقع هستند یا نمی توانند با همسالان خود ارتبتط سازنده داشته باشند (کریمی، 1378).

برای تربیت کودک لزوما به روش های پیچیده ، شرایط به خصوص یا امکانات فوق العاده نیازی نیست بلکه تنها کافی است که والدین موقعیت مناسب را بشناسند و از کوچک ترین، غیر رسمی ترین و تصادفی ترین لحظات بهره لازم را ببرند. این فرصت ها به طور طبیعی و غیر عمدی از طرف کودکان ایجاد می شود و باید به طور طبیعی از آن ها به بهترین نحو استفاده کنیم. آن چه که برای کودک مهم است رفتار و عمل والدین است نه گفتار آن ها و آن چه که به کودک گفته می شود و اهمیت کمتری دارد از رفتارهایی که کودک در والدین خود مشاهده می کند. کودکی که در خانواده دائما سرزنش و سرکوب می شود ، فردی ترسو ، خجالتی ، مطیع و روان رنجور خواهد شد و از هز نوع اظهار نظر و انتقادی وحشت خواهد داشت. تمام چیزهایی را که به او آموزش می دهند بدون چون و چرا قبول کرده و به نوبه ی خود تمام عقده ها و سرخوردگی های خود را به افراد زیر دست یا فرزندان خود منتقل خواهد کرد. هم چنین وقتی پدر و مادر به جای خود کودک، نگران آینده او هستند و به جای او انتخاب می کنند، مانع فکر و تصمیم گیری کودک درباره ی آینده او می شوند و بنابراین تیشه به ریشه ی استقلال و خوداتکایی فرزندانشان می زنند (گنجی،1385).

در خانواده هایی که مادر شاغل است ، نوع زندگی و تعاملات در خانواده از نظر رشد روانی_اجتماعی  فرزندان قابل تعامل است، چنان که شواهد علمی نشان می دهد ، در برابر منافع حاصل از اشتغال مادر (اگرچه مادران کارمند وقتی با فرزندان خود هستند رابطه قابل قبولی با آن ها دارند با این حال) آن ها وقت کمتری را با فرزنان مدرسه ای خود صرف می کنند (احدی و محسنی، 1381).

نتایج پژوهش های حجت (1998-1996) مبین آن است که احساس رضایت افراد(از جهت روانی_اجتماعی) با رابطه اولیه آن ها با والدینشان و در دسترس بودن آن ها همبستگی دارد. به طوری که آزمودنی هایی که کمترین میزان دسترسی را به والدین را داشتند بیشترین میزان احساس تنهایی ، افسرگی و کمترین میزان عزت نفس و سلامت را گزارش کرده اند (علیزاده،1380).

 شخصیت و روابط والدین با فرزندان

نظام اعتقادی والدین ، هم چنین تاریخچه زندگی پدر و مادر ، تجربیاتشان و شخصیت آنان تاثیر بسزایی در رفتار و روابطشان با کودک دارد. این نظام اعتقادی حتی شیوه ی انضباطی آن هارا نیز تحت تاثیر قرار می دهد. اولین بار بندیکیت (1995) خاطرات کودکی و ظهور آن ها را، پس از آن ها مورد تحقیق قرار داد. بسیاری از این خاطرات به طور ناخوداگاه و ابهام آمیزی در ذهن ظهور پیدا می کنند و به طور اجتناب ناپذیری این احیای مجدد خاطرات کودکی ، به شدت بر رفتارهای والدین نسبت به کودک تثر می گذارد. مشاهدات نشان می دهد که الگوهای رفتاری والدین ریشه در ابتدایی ترین تجبیات دوران کودکی دارد، یعنی اطفال را به گونه ای که تربیت شده اند تربیت می کنند. با وجود اینکه بسیاری از دریافت ها و اطلاعات اجتماعی آن ها نفی کننده ی این گونه رفتارها می باشد (احدی و محسنی، 1381).

زن و مرد با تاریخچه زندگی و ویژگی های شخصیتی خود وارد زندگی نوینی می شوند. اگر یکی از والدین شخصیتی افسرده داشته باشد ، در کل نظام خانواده تاثیری عمیق می گذارد. خصوصا اگر مادر افسرده باشد ، نه تنها یک دلبستگی ناایمن در کودک به وجود می آید بلکه این گونه والدین در درک کودکانشان دچار مشکلات زیادی خواهند بود. والدین پرخاشگر نیز در تربیت کودکان خود الگوی ناسازگارانه ای از تعاملات اجتماعی ارائه می کنند که منجر به بروز ویژگی های پرخاشگری و ضد اجتماعی در کودک می شود. این امر در مورد اضطراب نیز صادق است. بدین معنا که پدر و مادر مضطرب در حالت اضطراب فرزندانشان موثرند (بوکوتکا و داهنر ،1992).

البته نابسامانی عاطفی مادر بیشتر از پریشانی عاطفی پدر موجب اختلال در رفتار فرزندان آنان می شود. چنان چه مادری که دچار مشکلات عاطفی است ، آگاهانه یا ناآگاهانه کودک خود را برای حل مشکلات خود به خدمت می گیرد و از او وسیله ای برای براوردن نیازهای روانی خود می سازد، چنان که نه تنها به مصالح و حقوق کودک توجهی نداشته، بلکه به سدی در راه تکامل شخصیت وی تبدیل می شود (احدی و بنی جمالی، 1381).

خونسردی و سکوت دائمی والدین ویژگی های دیگری هستند که اثر شومی بر کودک به خصوص در سن بزرگسالی به جای می گذارد. در خانواده ای که والدین به اندازه کافی به کودکان توجهی ندارند یا محبت خود را نشان نمی دهند ، کودکان دچار عقده خود کم بینی و کم شخصیتی می شوند (احدی و محسنی ، 1381).

برخی والدین تصور می کنند کودک یک ارگانیزم غیر فعال است که باید شکل داده شود. در حالی که عده ای معتقدند که بچه ها از راه تجربه می آموزند و در نتیجه به آن ها آزادی بیشتری می دهند. برخی از مادران فکر می کنند که کودکانشان از همان سنین پایین مسئول حرکات و اعمال و کارهای خود هستند، در نتیجه بسیار سخت گیرتر از مادرانی هستند که مسئولیت را به میزان و حد رشد ارتباط دهند. این رفتارهای متفاوت والدین با فرزندان ممکن است در سال های مختلف به شیوه های مختلفی نیز ظاهر شود. این ناپایداری رفتاری در نزد والدین معمولا ارتباطی به رفتار کودک ندارد و بیشتر معلول وضعیت جسمانی و روانی خود آن هاست. از سوی دیگر رفتار خود والدین ممکن است بازتابی از سازگاری یا ناسازگاری آنان در زندگی زناشویی با یکدیگر باشد. هنگامی که والدین از روابط زناشویی خوبی بهره مند باشند، فرزندان نیز با هم تعاملات مثبت بیشتری نیز خواهند داشت (باکاتکو و داهلر، 1992).

برای مثال وقتی والدین مهربان و نسبت به هم با ملاحظه هستند، بیشتر از فرزندان خود تعریف و تمجید می کنند و کمتر اوقات تلخی می نمایند. بر عکس وقتی زندگی زناشویی، خصومت آمیز و توام با تنیدگی باشد احتمالا والدین سرزنشگر و تنبیه کننده اند. علاوه بر روابط زن و شوهر ، دخالت خویشاوندان نزدیک ، تنگناهای مالی و وضعیت تندرستی آنان نیز در خوشبختی ، دلبستگی و هبستگی خانوادگی و در نتیجه در مناسبات والدین با فرزندان ، به خصوص فرزندان خردسال که محیط زندگی شان محدود به خانواده است، تاثیر می گذارد. علاوه بر این خاطرات پدر و مادر ار نوع رفتاری که در شرایط مشابه در دوران کودکی با آن برخورد داشته اند، دگرگونی های ناشی از تولد کودک در وضعیت خانواده و همچنین میزان محدودیتی که کودک در آزادی والدین ایجاد کرده است نیز در ناپایداری احساسات و رفتارهای آنان با فرزندانشان موثر است (بوکوتکا و داهنر، 1992).

پس به طور کلی ، شخصیت و ویژگی های رفتاری والدین در رشد و تربیت کودک موثر است. زمانی که رفتار پدر و مادر هماهنگ است ، رفتار کودک نیز بسیار منظم و ارگانیزه است. اما اگر والدین روی اصول تربیتی توافقی نداشته باشند ، این عدم توافق بر رفتار فرزندان تاثیر منفی می گذارد. کار تربیتی فرزندان باید مشترکا توسط پدر و مادر و هماهنگ با هم صورت گیرد. اما به هر حال نقش مادر به عنوان اولین مراقب نوزاد از اهمیت بیشتری برخوردار است(کریمی، 1378).

 نقش مادر در تربیت فرزندان

مادران به طور معمول اولین مراقبت کنندگان کودک هستند. اولین نیاز هر کودک محبت مادری است. کودک وقتی می بیند این مادر است که بیش از همه از او پرستاری میکند و به او صادقانه مهر می ورزد، میان آنان یک رابطه محبت آمیز و استوار برقرار می شود. اما اگر مادر فردی خونسرد، بی قید یا بی توجه باشد، ممکن است کودک را به واکنش های شدید وا دارد. در این مواقع، کودک مادر را موجودی خودخواه، نادان، سنگدل و غیرقابل اعتماد به شمار می آورد. این نگرش های منفی در ساخت روانی کودک دارای تاثیری بس عمیق است. بعضی روانشناسان معتقدند میان مادرانی که در آغوش خود به فرزندانشان شیر می دهند، مهر مادر و فرزندی بیشتری وجود دارد تا مادرانی که چنین نمی کنند و گروهی دیگر از روانشناسان عقیده دارند که تماس گرم و سرد با کودک موجب سازگاری و ناسازگاری کودک در آینده خواهد شدآلپورت (1951) در رابطه بین مادر و کودک به میزان احساس امنیت و محبتی که مادر به کودک می دهد، توجه خاصی داشته است. به عقیده او اگر کودک شیرخوار احساس امنیت و محبت کافی کند، حاصلش کمال امنیت روانی است. هویت و خودپنداره کودک نمایان می شود و خود او فراسوی شخص او گسترش خواهد یافت. کودکی که از این امنیت و محبت دور باشد، نامطمئن، پرخاشگر، پرتوقع و خودمدار می شود و کمال روانیش به حداقل می رسد(احدی و بنی جمال،1381).

راجرز (1965) نیز معتقد است شیوه های خاصی که سبب تکامل تصویر خود کودک می گردد، به شدت تحت تاثیر مادر است. به اعتقاد راجرز، مادر می تواند رفتارهای خاصی را مورد تایید قرار ندهد، بدون آنکه برای دریافت عشق و محبت قید و شرطی بگذارد. در این حالت فضایی پیدا می شود که کودک ناپسند بودن بعضی رفتارها را می پذیرد، بدون آن که وادار شود از انجام دادن آنها احساس گناه و حقارت کند. در حقیقت وجدان اخلاقی در کودکان مادرانی که کودکان خود را دوست دارند و در تربیت آنان به جای به کار بردن پاداش مادی یا تنبیه جسمی، از روش هایی که با محبت و عشق توام است استفاده می کنند، نسبت به کودکان دیگر بیشتر است (احدی و بنی جمال،1381).

 

 انواع شیوه های فرزندپروری

تحقیقات نشان داده است که درصد کودکان مبتلا به اختلالات رفتاری و روانی به خانواده های آشفته ، از هم پاشیده و عصبی به مراتب بیش از خانواده های گرم و صمیمی است. نقش خانواده در نگرش اعتقادی و اجتماعی فرزندان نسبت به محیط خود تعیین کننده است . به طور کلی مراقبت های ناصحیح والدین ، رعایت نکردن مسائل بهداشتی ، رژیم غذایی نادرست ، فقر فرهنگی و مالی ، تعارض در روش های تربیتی از جمله مواردی است که در ابتلای کودکان به اختلال های روانی و عاطفی و رفتاری نقش موثری دارند. کاهش یا افزایش مشکلات و اختلالات رفتاری کودکان ریشه در نحوه اصلاح و تربیت والدین دارد. مهمتر از همه باید اذعان کرد که تشدید مشکلات و اختلالات کودکان از هنگامی اوج می گیرد که درمان کودک توسط روش های ناشیانه بزرگسالان آغاز می شود (کریمی، 1378).

همان طور که شیوه ناز پروردگی بر فرزندان تاثیر ناروا می گذارد عکس آن نیز که خشونت و سخت گیری بیش از حد است اثر نامطلوب و تخریبی بر شخصیت کودک می گذارد. معمولا پایه ی تربیت سخت گیرانه و آمیخته با خشونت طوری استوار می شود که فاصله بین کودک و والدین را پیوسته زیاد و زیادتر می کند. از آن جا که کودک در قدم اول محتاج احساس محبت و امنیت در محیط خانواده است، وقتی دریابد پدر و مادر هدفی جز مطیع بار آوردن او ندارند دیگر پناهگاهی برای اتکا و برآوردن نیاز مهرورزی خویش نزد آنان نمی یابد و به تدریج می آموزد که از قدرت مهرورزی خود کمتر استفاده کند و بدین گونه احساس عمیق کناره گیری از محیط در او سربر می آورد و در آینه فردی بدبین ، منفی گرا و بی اعتماد به خود و دیگران می شود (یوسفی، 1386).

والدینی که فرزندانشان هر چه می خواهند در اختیارشان قرار می دهند معمولا کسانی هستند که به طور ناخودآگاه فرزندانشان را دوست ندارند ولی می خواهند به این ترتیب کمبود عشق و محبت پدر و مادری را با دادن پاداش و جایزه جبران کنند. هرقدر اطلاعات والدین از تغییرهای جسمی و روانی و رشد طبیعی کودک که در نتیجه تعامل و وراثت و محیط رخ می دهد بیشتر باشد به همان میزان موفقیت آنان در راهنمایی و تربیت فرزندان بیشتر می گردد. این اطلاعات به والدین امکان درک واقعیت مراحل رشد و الزامات آن را فراهم می کند. کودکان و نوجوانانی که به خود و آینده خود امیدوار نیستند معمولا در بزرگسالی افرادی خودپرست ، سودجو ، ناامید و ترسو خواهند شد شیوه های رایج تربیتی که         می توان نام برد عبارتند از : شیوه فرزند پروری مقتدرانه ، مستبدانه و سهل گیرانه(ماسن، 2005).

شیوه فرزند پروری مقتدرانه

والدینی که این شیوه را به کار می برند هم برای رفتار خودمختار و هم برای رفتار منضبط ، اعتبار قائلند. آنان روابط کلامی را تشویق می کنند و وقتی از اقتدار خود به عنوان والدین استفاده کرده و کودک را از چیزی منع می کنند یا از او انتظاری دارند برایش دلیل می آورند. چنین تلاش هایی ، برای ثابت کردن حقانیت اقتدار والدین اهمیت زیادی دارد ، زیرا باعث می شود فرزندان به بلوغ شناختی و اجتماعی نزدیک شود و خود را برای قبول مسئولیت زندگی آینده خود آماده کند. اقتداری که بر اساس نوع نگرانی منطقی برای رفاه فرزند باشد معمولا از طرف وی پذیرفته می شود. حال آن که اقتدار غیر منطقی که بر اساس میل بزرگسال به تسلط به فرزندانش باشد احساس طردشدگی به فرزند می دهد و گاهی خشم او را بر می انگیزد و گاهی هم به افسردگی او می انجامد (ماسن و همکاران،2005).

به طور کلی والدین رابطه ی گرم و خوبی با فرزنان خود دارند و احساس های خود را در مورد کارهای فرزندانشان ابراز می نمایند و آن ها را به بیان نظرها و مشکل های خود تشویق می کنند و با آن ها همدلی می نمایند ، در تصمیم گیری ها آن ها را دخالت می دهند و در مورد پیامد و نتیجه کارشان به آن ها توضیح می دهند (مومنی و امیری،1386).

شیوه فرزند پروری مستبدانه

والدین مستبد بر خلاف والدین با روش مقتدرانه لزومی نمی بینند که برای دستوراتی که می دهند

دلیلی ارائه دهند و انتظار پیروی بی چون و چرا از دستورات خود را دارند این نوع والدین برای پیروی کردن آن چنان ارزش زیدی قائل هستند که فرزندانشان دوست ندارند پیروی کنند. در این سبک اگر کودک اطاعت نکند والدین مستبد به فشار و تنبیه متوسل می شوند. بامریند[1] (1991)، در تحقیقات خود به این نتیجه رسید که کودکان پیش دبستانی با این نوع والدین مضطرب ، گوشه گیر و ناخشنود بودند،

در صورت ناکامی در تعامل با همسالانشان با خشونت واکنش نشان می دادند (برک ،2008).

در ضمن فرزندان این افراد ، اعتماد به نفس و استقلال و خلاقیت کمتری دارند ، ذهن کنجکاوی ندارند ، از لحاظ رشد اخلاقی کمتر رشد یافته اند و در برخورد با مشکلات روزمره عملی ، تحصیلی و ذهنی از انعطاف پذیری کمتری برخوردارند و معمولا والدین خود را نامهربان و سهل انگار میدانند و معتقدند که انتظارات و تقاضاهای آنان غیر منطقی و نادرست است. این گونه روش های تربیتی مانع بروز ابتکار و خلاقیت در فرزند می شود. به طور کلی در این شیوه والدین به اعمال قدرت و انضباط اجباری تاکید دارند و دستورهای خود را با تحکیم و بدون دلیل منطقی ارائه می کنند و در صورت نافرمانی از انتقاد ، سرزنش و تنبیه استفاده می نمایند (محمدی و لطیفیان،1387).

شیوه فرزند پروری سهل گیرانه

در این شیوه والدین کنترل خاصی بر رفتار فرزندان خود ندارند و انتظار انجام مقررات را از آن ها ندارند و در مقابل آن ها کوتاه آمده و فرزندان خود را لوس می کنند. والدینی که سهل گیر، بی اعتنا یا به حد افراط مساوات طلب هستند نیز نمی توانند آن طور که نوجوانان نیاز دارند حامی آن ها باشند. بعضی از والدین می گذارند که فرزندانشان هرکاری که می خواهند بکنند شاید به دلیل اینکه کاری به کار فرزندشان ندارند یا اینکه اهمیتی نمی دهند. بعضی دیگر از مسئولیت خود برداشت نادرستی دارند (ماسن و همکاران،2005).

دارلینگ[2] در سال 1999 پی آمدهای شیوه های تربیتی در فرزندان را در پژوهش خود چنین عنوان می کند:

1- کودکان و نوجوانانی که والدین آن ها از شیوه های تربیتی مقتدرانه برخوردار می باشند، ارزش و بهای بیشتری برای خود قائل بوده و از شایستگی اجتماعی سودمند و بیشتری نسبت به سایر گروه ها برخوردار بودند.

2- علاقمندی والدین، شایستگی اجتماعی فرزندان را پیشگویی می کند.

3- کودکان و نوجوانانی که والدین مستبد دارند در تکالیف مرتبط با درس و مدرسه در حد متوسط عمل کرده و از مهارت های اجتماعی کم ، عزت نفس پایین و سطح بالاتری از افسردگی برخوردارند.

4- کودکان و نوجوانان بخشنده و زیاده رو به احتمال بیشتری دچار مشکلات رفتاری شده و عملکرد پایین در مدرسه از خود نشان می دهند اما درجه بالایی از عزت نفس و مهارت های اجتماعی داشته و کمتر دچار افسردگی می شوند (خرازی1380).

عوامل موثر بر شیوه های فرزندپروری

بلسکی[3] (1990) معتقد است که سه عامل تعیین کننده کلیدی و مرتبط به هم در تعیین نوع شیوه های تربیتی کودک موثر است:

– عوامل مربوط به کودک که شامل خلق و خو، جنسیت و ترتیب تولد کودک است.

– عوامل مربوط به والدین و خانواده شامل ویژگی های شخصیتی والدین، تحصیلات والدین، پایگاه اقتصادی– اجتماعی خانواده و اندازه خانواده.

– عوامل فرهنگی و محیطی(محمدی و لطیفیان،1387).

 عوامل مربوط به کودک

الف: خلق

به نظر می رسد که متغیر خلق کودک، نوع تعلیم و تربیتی را که او دریافت می کند، تحت تاثیر قرار می دهد. پژوهشگران مشاهده کرده اند که والدین مثل سایر بزرگسالان وقتی در مقابل یک کودک نافرمان، منفی و خیلی شلوغ قرار می گیرند، معمولا با رفتار منفی و آمرانه واکنش نشان می دهند.توماس و استلاچس[4] (1977) از اولین کسانی بودند که مطالعه درباره خلق و خوی کودک و تاثیر آن را به طرز رفتار والدین و شیوه فرزندپروری آن ها آغاز نمودند. آن ها طی یک سری مطالعات طولی به مدت هفت سال یعنی از تولد کودک تا سن هفت سالگی دریافتند که شیوه برخورد مادران با کودکان با توجه به خلق و خوی آنان متفاوت است. به عنوان مثال مادران با کودکان کژخو و پر درد سر با تندی و پرخاش بیشتری نسبت به سایر کودکان برحورد می کردند. تامسون[5] و همکارانش (1996) در مطالعه روی کودکان 3 ساله دریافتند که خلق دشوار و فعالیت بیش از اندازه، با اکراه مادر در مراقبت از کودک و عدم وجود نوازش پذیری در کودک ارتباط زیادی دارد(ماسن و همکاران،2005).

ب- جنسیت کودک

 جنسیت کودک از جمله عواملی است که از ابتدای تولد در رفتار والدین نسبت به کودک موثر است. بیشتر والدین بر خلاف ادعایشان مبنی بر مهم نبودن جنسیت فرزند ترجیح می دهند فرزند نخست پسر و دومین فرزند دختر باشد. از همان آغاز خردسالی، والدین با پسران و دخترانشان رفتار متفاوتی دارند. به طور کلی معلوم شده است که والدین، دختران را به وابسته بودن و داشتن روابط خانوادگی نزدیک، تشویق می کنند و بر داشتن روحیه اکتشاف در سال های کودکی، پیشرفت، استقلال و رقابت طلبی در پسران تاکید دارند. والدین با آن که هم از فرزندان دختر و هم پسر خود انتظار استقلال و رشد یافتگی و انجام کارهایی مثل مرتب کردن اتاق و غیره را دارند، اما در کارهایی که احتمال خطر بیشتری دارد، رفتارشان با آن ها متفاوت است. مثلا والدین دوست دارند فرزند پسرشان از محیط خانه دور شود و به تنهایی از خیابان عبور کند، در مقایسه با دختران که کمتر چنین توقعاتی از آنان دارند. همچنین والدین نیازی نمی بینند که پسران خود را پس از اتمام مدرسه تحت نظارت داشته باشند، در حالی که در مورد دختران این گونه نمی اندیشند. این طرز رفتار متفاوت، رشد احساسات مربوط به منشاء اثر بودن، ماجراجویی و کاوش آزاد در دختران را محدود می کند و ممکن است به سازگاری بیشتر فرد با هنجارها و ارزش های فرهنگی بیانجامد (برجعلی،1384) .

 

ج- ترتیب تولد

وضع و موقعیت کودک در خانواده یکی از عوامل موثر در شیوه فرزندپروری والدین و متعاقبا رشد شخصیت کودک به شمار می رود. کودکی که تنها فرزند خانواده است، و یا فرزند اول، فرزند وسط، آخرین فرزند، تنها فرزند پسر در میان دختران و یا تنها فرزند دختر در میان پسران، در طرز پرورش و نحوه ارتباط و برخورد والدین با کودک بسیار موثر است. آدلر و پیروانش در این زمینه برای ساخت و موقعیت کودک در خانواده اهمیت خاصی قائل هستند. آن ها بر این باورند که والدین با هریک از کودکان در خانواده به گونه ای منحصر به فرد رفتار می کنند و رفتار هر کودک نیز با توجه به موقعیت خودش متفاوت است (انتن و گولان[6]،2009). به عنوان مثال آدلر (1925) معتقد است که بچه های بزرگتر خانواده به خاطر این که یک دوره موقتی در مرکز توجه هستند، نازپرورده می شوند که این نازپروردگی با تولد فرزند بعدی به طور ناگهانی پایان می پذیرد. بچه های اول معمولا محافظه کار، مسئول، و دنباله رو حرفه والدین هستند. بچه های دوم گرایش به رقابت و شورش دارند. کوچکترین فرزند در مواجهه با حضور چندین رقیب بزرگتر، تمایل به جاه طلبی زیاد دارد و معمولا نازپرورده، ترسو و وابسته است. با توجه به تفاوت های رفتاری و شخصیتی فرزندان با ترتیب تولد متفاوت، مسلما رفتار والدین با آن ها و شیوه فرزندپروری که در تعامل با آن ها اتخاذ می کنند متفاوت است (گنجی،1385).

 عوامل مربوط به والدین و خانواده   

الف- اندازه خانواده

همراه با افزایش تعداد اعضای خانواده، نگرش والدین در مورد پرورش کودک و شرایطی که کودک در آن پرورش می یابد، تغییر می کند. در خانواده هایی که کودکان زیادی دارند، به ویژه بیش از شش فرزند، نقش های خانواده با صراحت بیشتر مشخص می شود، وظیفه هر شخص تعیین می شود و انضباط شدیدتر و قدرت طلبانه تر است. در خانواده های پرجمعیت، مادران به ویژه در مورد فرزندان دخترشان کنترل شدیدی به کار می برند و از آن ها انتظارات بیشتری در جهت حمایت و کمک به فرزندان کوچکتر دارند (دارلینگ،1999) .

علاوه بر این به موازات افزایش تعداد فرزندان در خانواده، مادر نه تنها توجه کمتری به کودکان نشان می دهد، بلکه صمیمیت و محبت او هم نسبت به آن ها کاهش می یابد. به دلیل فرصت کمتری که این گونه خانواده ها برای برقراری ارتباط با کودک دارند، چنین رابطه ای باعث می شود که کودکان در خانواده های پر جمعیت از استقلال بیشتری برخوردار باشند. از طرف دیگر، در خانواده های کم فرزند والدین با فرزندان رابطه مطلوب و مناسب تری دارند (گنجی،1385).

از سوی دیگر داشتن خانواده کم فرزند می تواند موجبات برتری های اقتصادی- اجتماعی را فراهم کند. در چنین موقعیتی توجه والدین به فرزندان بیشتر می شود و روش هایی که در تربیت فرزندان به کار می بندند، توام با محبت، صمیمیت و دخالت بیشتری است. اما این به این معنی نیست که در چنین خانواده هایی، کودکان از شیوه های فرزندپروری بهتری برخوردارند. برای مثال برخورد خانواده ای که تنها یک یا دو فرزند دارند، با کودک به گونه ای است که معمولا تمام اشتغالات و انرژی و آرزوهای والدین که گاهی چند نصل به طول انجامیده است، به تنها فرزند خانواده متمرکز می شود و تا آنجا ادامه پیدا می کند که به استقلال کودک لطمه شدیدی وارد می کند (کاپلان[7] و همکاران،2009).

ب- پایگاه اقتصادی- اجتماعی خانواده

وضعیت اجتماعی و اقتصادی خانواده از جمله عواملی است که به طور مستقیم یا غیر مستقیم در رشد و تکامل شخصیت کودک موثر است. کودکانی که از تمام امکانات زندگی برخوردار هستند و تمام وسایل زندگی و ارضای امیال، برایشان فراهم است، نسبت به زندگی خوشبین بوده و کمتر دچار دلهره و اضطراب می شوند و درنتیجه رشد شخصیت خوبی خواهند داشت. برعکس کودکانی که حتی از وسایل اولیه زندگی محروم بوده و همواره به سبب گرسنگی، بیماری و غیره تهدید می شوند، زندگی را نسبت به خود یک امر تحمیلی دانسته و به همه کس و همه چیز بدبین می شوند. کودکی که در یک خانواده فقیر پرورش می یابد، از والدینی برخوردار است که توانایی توجه کافی به نیازهای عاطفی او را ندارند و بیشتر از شیوه های فرزندپروری بدون توجه و یا استبدادی اسفاده می کنند، لذا همواره احساس حقارت و عدم اطمینان خاطر دارند (گنجی،1385).

از طرف دیگر کودکانی که در خانواده های بسیار مرفه رشد می کنند، با مشکلات دیگری مواجه هستند. والدین این کودکان به علت گرفتاری های فراوان مربوط به مشاغل سطح بالایشان و یا امکانات فراوانی که دارند، تربیت فرزندان را به پرستار و یا بستگان نزدیک می سپرند و رابطه والد- فرزندی مناسبی در این خانواده ها برقرار نمی باشد (برجعلی،1384).

ج- شخصیت والدین

از جمله عواملی که شیوه های فرزندپروری والدین را تحت تاثیر قرار می دهد، شخصیت والدین است. والدین با شخصیت های متفاوت، رفتارهای متفاوتی با فرزندان خود دارند. به این ترتیب والدین آشفته بیشتر از دیگران با خطر داشتن فرزندان آشفته روبه رو خواهند بود. لانگ و همکاران (1996) نشان داده اند که تحریک پذیری دائمی والدین می تواند به سلامت عاطفی کودک و رشد توانایی های شناختی او آسیب برساند. مادرانی که از افسردگی رنج می برند در مقایسه با مادران دیگر با فرزندان خود کمتر عاطفی و صمیمی و بیشتر محافطه کارند. آن ها با کودک بزرگتر خود کمتر بردبارند و بیشتر تمایل دارند او را تنبیه کنند. برعکس کودکان تقریبا یک ساله ای که مادران شاد دارند، با والدین خود رابطه محکم تری برقرار می کنند و در نتیجه به نظر می رسد که نسبت به کودکانی که والدین آن ها ظاهرا شاد نیستند، امتیازات بیشتری به دست می آورند(گنجی،1385).

د- تحصیلات والدین

میزان تحصیلات والدین در شیوه های رفتار آنان با فرزندان خود تاثیر فراوانی دارد. پدران و مادرانی که از تحصیلات عالی تر و عمیق تری برخوردارند، در مقایسه با والدینی که تحصیلات کمتری دارند، رفتار دوستانه تر و آزادتری با فرزند خود دارند (احدی،1381).

همچنین والدینی که سطح تحصیلات پایین تر دارند، بیشتر به شیوه های سنتی با فرزندان خود برخورد می کنند و سخت گیری های بیشتری دارند.

 عوامل فرهنگی و محیطی

در هر جامعه ای قشرها و طبقات مختلف اجتماعی وجود دارند که هریک دارای ارزش ها، عقاید،

هنجارها، شیوه زندگی و فرهنگ خاصی هستند. نوع تربیت کودک تحت تاثیر طبقه اجتماعی قرار می گیرد. شیوه های تعلیم و تربیت کودک در خانواده های متعلق به گروه های اجتماعی و فرهنگی متفاوت،از یکدیگر متمایز است. به طور کلی شیوه های تربیتی کودکان در طبقات متوسط از تعادل بیشتری برخوردار است. افراد طبقه متوسط برای استقلال کودک و موقعیت فردی او اهمیت قائل اند. این طبقه میل دارند دائما وضع اجتماعی خود را ترقی دهند و همین تمایل سبب می شود که فرزندان خود را به مشاغل مهم و پیشرفت در تحصیل، تشویق کنند. این خانواده ها در تربیت کودکان خود از روی تنبیه و تربیت معین اقدام می کنند و در هر مرحله از رشد، احتیاجات و امور تربیتی مربوط به آن دوره را مد نظر قرار می دهند (علیزاده،1380).

فرهنگ های متفاوت دیدگاه های گوناگونی در مورد تربیت فرزند دارند. به عنوان مثال والدین متعصب مستعمره نیوانگلند معتقد بودند که کودکان اصولا خودسرند و باید رام شوند. آنان کودکانشان را به شدت تنبیه می کردند و کودکان هم مجموعا مطیع بودند. تفاوت بین مادران ژاپنی و آمریکایی دو نوع رفتار متضاد را نشان می دهد. مادران آمریکایی کودکان خود را به استقلال و اتکا به نفس تشویق می کنند، در حالی که مادران ژاپنی وظیفه خود می دانند که کودکان خود را وابسته و وفادار به خود و سایر اعضای خانواده بار آورند (ماسن و همکاران،2005).

نظریه های مربوط به شیوه های فرزندپروری

مطالعات کلاسیک بر روی مادران نشان داده است که شیوه های تربیتی والدین را می توان بر دو گرایش دیرپای اولیه تجزیه کرد. در بررسی های اولیه، سیموندز (1993) سلطه گری- سلطه پذیری را به عنوان انگیزه مادران برای کنترل رفتار کودکانشان برشمرد. جنبه دوم پذیرش- طرد به گرایش عاطفی مادران نسبت به کودکانشان اشاره دارد. پس از آن سایر محققین نظریاتی را در این زمینه ارائه نمودند که در ادامه مورد بررسی قرار می گیرد (انتن و گولان،2009).

 شیوه های فرزندپروری از دیدگاه شفر

شفر (1989) مطالعه توصیفی اولیه و تحلیل عوامل رفتاری مادران و تعامل مادر- کودک را با انجام

مصاحبه ها و مشاهده های مستقیم انجام داد. در دیدگاه شفر، رفتار والد در دو محور خودمحتاری- کنترل و خصومت- عشق قرار دارد. رفتار والد در امتداد محور خودمحتاری- کنترل از دادن استقلال نسبتا کامل به کودک تا کنترل تام بر فعالیت های او ادامه دارد. در امتداد محور خصومت- عشق، اعمال والدین از مهرورزی مفرط و رفتار کودک مدار، تا رفتار خصمانه و قطع ارتباط با کودک ادامه دارد. این عوامل اولیه باهم برخورد می کنند و ربع دایره ای را تشکیل می دهند که هریک الگوی منحصر به فردی از رفتار فرزندپروری را توصیف می کند. ربع اول، خودمختاری– عشق، آن دسته از رفتارهای والد است که حس فردیت و استقلال کودک را تصدیق و تسهیل می کند و در عین حال به ابراز محبت و حمایت می پردازد. ربع دوم، کنترل- عشق، دربرگیرنده مجموعه متعارفی از رفتارها و نگرش های تربیتی است این الگو نشان دهنده رفتار انحصار طلبانه والد است. برعکس، کنترل خصمانه و تحریک پذیری خصمانه مشخص کننده مجموعه رفتارهای والد در ربع سوم (کنترل- خصومت) است. شیوه های موجود در ربع چهارم (خودمختاری- خصومت) به صورت طرد، مسامحه گری، بی تفاوتی و کناره گیری نام گذاری شده اند. عدم وجود رابطه که از دور نگه داشتن کودک تا رد خشم گینانه تلاش های او بریا ایجاد تعامل امتداد دارد، ظاهرا معیارهای رفتاری اصلی این ربع دایره را نشان می دهد. همچنین والدینی که هم پذیرا و هم سخت گیرند ممکن است حامی و بخشنده تلقی شوند و والدین طرد کننده و سخت گیر متوقع و منفی باف تلقی شوند. (مک کوبی و مارتین، 2005).

 شیوه های فرزندپروری از دیدگاه مک کوبی و مارتین   

مک کوبی و مارتین(2005) سبک تربیتی دیگری را تحت عنوان سبک بی مسئولیتی ئالدین بی مسئولیت ارائه داده اند. این والدین هیچ درخواستی از فرزند خود ندارند. آن چه که آن ها را از والدین سهل گیر متمایز می سازد این است که کمتر به کودک می رسند و بیشتر به نیازهای خود متمرکز می شوند. والدین بی مسئلیت مراقب فرزند خود نیستند و به عقیده برخی مولفان این نوع سبک تربیتی می تواند به بی بند و باری فرزندان و حتی خشونت خانواده منجر گردد(برجعلی،1384).

 شیوه های فرزندپروری از دیدگاه گوردن    

گودرن والدین را بر اساس نوع رفتار با کودک به سه دسته تقسیم کرده است:

1- والدین برنده: والدین برنده آن هایی هستند که می خواهند به هر نحوی در رابطه و تلاش بین خود و

کودکان برنده شوند. این والدین عقاید و نظرات خود را به کودکان تحمیل می کنند، برای آن ها تا حد امکان محدودیت قائل می شوند، دستور می دهند و آن ها را به شدت تنبیه می کنند. این گونه والدین به نیازهای کودک توجهی ندارند. تضاد بین کودک و والدین همیشه به نفع والدین تمام می شود. آنان معتقدند برای اینکه کودکان رفتار مناسب و معقول داشته باشند، بایستی اعمال زور و قدرت از طرف والدین وجود داشته باشد. (علیزاده،1380).

2- والدین بازنده: این گروه در نقطه مقابل والدین برنده قرار می گیرند و به کودکان خود آزادی زیادی اعطا می کنند. در این گروه چنان چه تعارش میان نیازهای والدین و کودکان بوجود آید، این تعارض به نفع کودکان حل می شود(علیزاده،1380).

3- والدین مردد: این دسته از والدین، در ارتباط با کودک گاهی برنده و گاهی بازنده می شوند. زمانی کودکان شان را محدود می کنند و زمانی آن ها را آزاد می گذارند. این والدین گاهی سخت گیر و گاهی آسان گیر هستند. ایک گروه از والدین رفتار ثابتی با کودکان شان ندارند و در اکثر موارد با احساس دوگانه ای مواجه هستند و واقعا نمی دانند چه می خواهند انجام دهند. ک.دکان این گروه والدین نیز در اکثر موارد مضطرب و مشوش هستند، زیرا نمی دانند که والدین آن ها در برابر رفتارشان چه عکس العملی خواهند داشت(علیزاده،1380).

 ارتباط شیوه های فرزندپروری با اختلالات رفتاری- هیجانی کودک

بامریند (1991) از طریق مشاهده سیستماتیک تعامل والدین طبقه متوسط و فرزندان پیش دبستانی آن ها، دریافت والدینی که کمتر پرورشی و صمیمی و بیشتر کنترل کننده و تنبیهی بودند، کودکان ناراضی، انزواطلب و بی اعتماد داشتند. والدینی که در مورد توانایی خود برای تاثیر گذاری در فرزندان، سازمان نیافته، غیر متوقع و نامطمئن بودند، فرزندان نا بالغ فاقد خودکفایی و اعتماد به نفس داشتند. آن ها تمایل داشتند که به جای استدلال، از پس گرفتن محبت یا تمسخر به عنوان قدرت برای ایجاد انگیزه در کودکان استفاده کنند. اسنایدر[8] (1991) در همین رابطه بک نمونه کوچک از پسران پیش دبستانی را مورد مطالعه قرار داد. او مشاهده کرد که رفتار پرخاشگرانه قابل توجه از لحاظ بالینی و پاسخ انزجاری مادر، رابطه دوسویه داشتند. این چرخه قهری بین مادر و کودک بسته به رفتار هریک از آن دو می تواند آغاز یا بدتر شود. در یک مطالعه، وایس، راج، تبیس و پتی (1992) رابطه بین راهبردهای انضباطی والدین و انتظارات کودک پیش دبستانی، رفتار کودک را در زمینه بازی مورد بررسی قرار دادند. 136 مادر کودکان در دامنه سنی 29 الی 71 ماهه در مصاحبه سبک انضباطی شرکت کردند و کودکان هنگام بازی مورد مشاهده قرار گرفتند. نتایج نشان داد مادرانی که ابراز قدرت می کردند، فرزندانی داشتند که بیشتر در رفتار ضد اجتماعی و اخلال گری شرکت می کردند و برای روش های خصمانه جهت حل تعارض با همسالان پیامدهای موفقیت آمیزی را انتظار داشتند. سایر کودکان پیش دبستانی که مادران آن ها استقرایی بودند، رفتار مطابق اجتماع نشان دادند و انتظار داشتند که رفتار مطابق اجتماع منجر به سودهای وسیله ای و روابط بهتر با همسالان شود. در یک فراتحلیل، راتبوم و وایس (1994) از 47 مطالعه، مشاهده کردند که محققان زمانی رابطه قوی تر بین شیوه فرزندپروری والدین با رفتار کودک به دست آوردند که ویژگی های متعدد فرزندپروری نظیر تصویب والدین،  شاخص های پیش بینی کننده بهتری برای سازگاری کودک باشد. همچنین این که فرزندپروری خوب، ترکیبی از ویژگی هایی نظیر خونگرمی بالا، رابطه صمیمانه و ثبات انضباط را یادآوری می کند(برجعلی،1384).

[1] Baumrind

[2] Darling

[3] Bleski

[4] Thomas & Stlaches

[5] Thumson

[6] Enten & Golan

پایان نامه پیش­بینی مشکلات رفتاری­ـ ­عاطفی در کودکان کم­توان ذهنی بر اساس همدلی مادران­شان

 متن کامل پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد رشته روانشناسی

دانشگاه شیراز

دانشکده‌ی علوم تربیتی و روانشناسی

پایان نامه‌ی کارشناسی ارشد در رشته‌

روانشناسی و آموزش کودکان استثنایی

پیش­بینی مشکلات رفتاری­ـ ­عاطفی در کودکان کم­توان ذهنی بر اساس همدلی مادران­شان

شهریور 1394

برای رعایت حریم خصوصی نام نگارنده و استاد راهنما در سایت درج نمی شود

(در فایل دانلودی نام نویسنده و استاد راهنما موجود است)

تکه هایی از متن پایان نامه به عنوان نمونه :

(ممکن است هنگام انتقال از فایل اصلی به داخل سایت بعضی متون به هم بریزد یا بعضی نمادها و اشکال درج نشود ولی در فایل دانلودی همه چیز مرتب و کامل است)

چکیده

 هدف از پژوهش حاضر پیش­بینی مشکلات رفتاری­ـ­عاطفی دانش­آموزان با کم­توانی ذهنی بر اساس همدلی مادران­شان بود. جامعه آماری پژوهش مشتمل بر همه دانش­آموزان با کم­توانی ذهنی بودند که در مدارس شهر شیراز به تحصیل اشتغال داشتند. نمونه پژوهش شامل 120 نفر از دانش­آموزان با کم­توانی ذهنی شهر شیراز بودند که به روش نمونه­گیری خوشه­ای چند مرحله­ای انتخاب شدند. به منظور گردآوری داده­ها از دو پرسشنامه مشکلات رفتاری اینفلد و تونگ (2002) و  مقیاس همدلی اساسی جولیف فارینگتون (2006) استفاده شد. پرسشنامه مشکلات رفتاری توسط معلمان و مقیاس همدلی توسط مادران تکمیل شد. جهت تجزیه و تحلیل داده­ها از روش آماری ضریب همبستگی پیرسون و رگرسیون چندمتغیره به روش همزمان استفاده شد. نتایج حاصل از این پژوهش نشان داد که بین همدلی و ابعاد مشکلات رفتاری (اضطراب و اختلال ارتباط اجتماعی) همبستگی منفی و معناداری وجود دارد. ولی بین همدلی کل و  ابعاد رفتار ضداجتماعی و درخودماندگی روابط معناداری مشاهده نشد. همچنین نتایج تحلیل رگرسیون چندمتغیره به روش همزمان نشان داد که بین همدلی مادران و مشکلات رفتاری در پسران با کم­توانی ذهنی روابط منفی و معناداری وجود دارد و  بر اساس یافته­های این پژوهش می­توان نتیجه گرفت که اگر به مادران آموزش داده شود که رفتار همدلانه­تری نسبت  فرزندان‌شان داشته باشند، مشکلات رفتاری آنها کاهش خواهد یافت.

 کلیدواژه­ها: مشکلات رفتاری­ـ­عاطفی، همدلی مادران، کودکان کم­توان ذهنی

فهرست مطالب

 عنوان                                                                                      صفحه

 فصل اول: مقدمه

1-1-کلیات… 2

1-2- بیان مسأله. 4

1-3- ضرورت و اهمیّت پژوهش…. 6

1-4-اهداف پژوهش…. 9

1-4-1-هدف کلی.. 9

1-4-2-اهداف جزئی.. 9

1-5- سوالهای پژوهش…. 9

1-6- تعریف مفهومی متغیّرها 10

1-6-1- مشکلات رفتاری–عاطفی.. 10

1-6-2- کم توانی ذهنی.. 10

1-6-3-  همدلی.. 11

 

فصل دوم: ادبیات پژوهش

2-1- مبانی نظری پژوهش…. 13

2-1-1- مشکلات رفتاری.. 13

2-1-1-1- تاریخچه. 13

2-1-1- 2- تعریف مشکلات رفتاری–عاطفی.. 14

2-1-1-3- تعریف قانون آموزش افراد با ناتوانی.. 15

2-1-1-4- تعریف شورای کودکان استثنایی.. 16

2-1-1-5- ائتلاف بهداشت روانی و ملی و آموزش ویژه 16

2-1-2- طبقه بندی مشکلات رفتاری– عاطفی.. 17

2-1-2-1- طبقه بندی بر اساس روش‌های آماری.. 17

2-1-2-2- نظام طبقه‌بندی روانپزشکی.. 18

2-1-3- ویژگی‌های دانش‌آموزان با مشکلات رفتاری-عاطفی.. 19

2-1-3-1- رفتارهای برون نمود. 19

2-1-3-2- رفتارهای دروننمود. 20

2-1-3-3- پیشرفت تحصیلی.. 21

2-1-3-4- هوش…. 22

2-1-3-5- بزهکاری نوجوان.. 23

2-1-4- ابعاد مشکلات رفتاری در پژوهش حاضر. 23

2-1-4-1- اختلال اضطرابی.. 23

2-1-4-2- اختلال ارتباط اجتماعی.. 24

2-1-4-3- رفتار ضداجتماعی.. 24

2-1-4-4- درخودماندگی.. 25

2-1-5- رویکردهای مشکلات رفتاری– عاطفی.. 25

2-1-5-1- رویکرد زیستی.. 25

2-1-5-2- رویکرد پدیدارشناختی.. 25

2-1-5-3- رویکرد سیستمی.. 26

2-1-5-4- رویکرد رفتاری و یادگیری.. 26

2-1-5-5- رویکرد بیولوژیکی.. 27

2-1-5-6- رویکرد روانتحلیلی.. 27

2-1-5-7- رویکرد جامع شناختی–بومنگری.. 27

2-1-6- علل مشکلات رفتاری.. 28

2-1-6-1- عوامل محیطی.. 28

2-1-6-1-1- عوامل خانوادگی.. 28

2-1-6-1-2- عوامل مدرسه. 29

2-1-6-1-3- عوامل فرهنگی.. 29

2-1-6-2- عوامل زیستشناختی.. 30

2-1-6-4-1- آسیب مغزی.. 30

2-1-6-2-2- ژنتیک…. 30

2-1-7- مداخله و درمان.. 31

2-1-7-1- دارودرمانی.. 32

2-1-7-2- رفتاردرمانی.. 32

2-1-7-3- بازیدرمانی.. 32

2-1-7-4- درمان بینشگرا 33

2-1-8- کم‌توانی ذهنی.. 33

2-1-8-1- تاریخچه کم‌توانی ذهنی.. 33

2-1-8-2- تعریف کم‌توانی ذهنی.. 35

2-1-8-2-1- تعریف انجمن عقب‌ماندگی ذهنی آمریکا (1992) 35

2-1-8-2-2- تعریف سازمان بهداشت جهانی.. 36

2-1-8-2-3- تعریف کم‌توانی ذهنی از دیدگاه مارک… 36

2-1-8-2-4- تعریف انجمن روانپزشکی آمریکا 37

2-1-8-2-5- تعریف انجمن کم توان ذهنی و رشدی آمریکا(2014) 37

2-1-9- ویژگی‌های کمتوانی ذهنی.. 37

2-1-9-1-تاخیر زبان.. 38

2-1-9-2- عملکرد شناختی.. 38

2-1-9-2-1- حافظه. 39

2-1- 9-2-2- سرعت یادگیری.. 39

2-1-9-2-3-توجه. 39

2-1- 9-2-4- تعمیم و نگهداری.. 40

2-1-9-2-5- انگیزه 40

2-1-9-3- رفتار سازشی.. 41

2-1-9-3-1- فزونی رفتار و رفتار چالش‌انگیز. 41

2-1-9-4- ویژگی‌های مثبت… 42

2-1-10- علل کم‌توانی ذهنی.. 42

2-1-10-1-علت‌های پیش از تولد. 43

2-1-10-1-1- اختلالات کروموزومی.. 43

2-1-10-1-2- خطاهای مادر زادی سوخت و ساز 44

2-1-10-1-3- تاثیرات محیطی.. 44

2-1-10-2- عوامل هنگام تولد. 45

2-1-10-3- عوامل پس از تولد. 45

2-1-10-3-1-  علت‌های زیستی پس از تولد. 46

2-1-10-3-2- علت‌های روانی-اجتماعی پس از تولد. 46

2-1-11- رویکردهای کم‌توانی ذهنی.. 46

2-1-11-1-  انتظارهای آموزش‌پذیری.. 47

2-1-11-2- شدت آسیب ذهنی.. 47

2-1-11-3- حوزه‌ی معلولیت… 48

2-1-11-4- حمایت‌های مورد نیاز 48

2-1-12- همدلی.. 49

2-1-12-1- همدلی به عنوان یک فرایند شناختی.. 50

2-1-12-2- همدلی به عنوان یک فرایند عاطفی.. 50

2-1-13- نظریه و مدل‌های همدلی.. 51

2-1-13-1- نظریه کردارشناسی بالبی.. 51

2-1-13-2- نظریه کارل راجرز 51

2-1-13-3- نظریه یادگیری.. 51

2-1-13-4- مدل مارشال.. 52

2-1-13-5- مدل هافمن.. 53

2-1-13-6- نظریه روانکاوی.. 54

2-1-13-7- نظریه دیویس…. 54

2-1-13-8- مدل فشباخ.. 55

2-1-13-9- دیدگاه انسان‌گرایانه همدلی.. 55

2-2- پیشینه پژوهش…. 56

2-2-1- پیشینه مشکلات رفتاری- عاطفی در افراد عادی.. 56

2-2-2- پیشینه مشکلات رفتاری عاطفی در افراد کم‌توان ذهنی.. 57

2-2-3- پیشینه همدلی.. 60

2-3-4- پیشینه همدلی در مادران کودکان با کم‌توانی ذهنی.. 64

2-3-5- نتیجه‌گیری از تحقیقات پیشین.. 69

 

فصل سوم: روش پژوهش

3-1- طرح پژوهش…. 71

3-3- متغیرهای پژوهش…. 71

3-3- جامعه آماری.. 72

3-4-  نمونه و روش نمونه‌گیری.. 72

3-5- تعریف عملیاتی متغیّرها 73

3-5-1- مشکلات رفتاری-عاطفی.. 73

3-5-2- دانش‌آموزان با کم‌توانی ذهنی.. 73

3-5-3-  همدلی.. 73

3-6- ابزار پژوهش…. 74

3-6-1- مقیاس همدلی اساسی.. 74

3-6-1-1- روایی و پایایی مقیاس همدلی اساسی جولیف فارینگتون.. 75

3-6-1-2- روایی و پایایی پرسشنامه همدلی در پژوهش حاضر. 76

3-6-2- سیاهه مشکلات رفتاری- عاطفی.. 77

3-6-2-1- روایی و پایایی سیاهه مشکلات رفتاری اینفلد و تونگ…. 78

3-6-2-2- روایی و پایایی سیاهه مشکلات رفتاری در پژوهش حاضر. 79

3-7- روش اجرا 80

3-8- روش تجزیه و تحلیل داده‌ها 80

 

فصل چهارم: یافته‌ها

4-1- داده‌های توصیفی.. 82

4-2- آمار استنباطی.. 84

4-2-1- سوال اول: آیا بین ابعاد مشکلات رفتاری دانش آموزان کم توان ذهنی

و همدلی مادرانشان رابطه وجود دارد؟. 84

4-2-2- سوال دوم: آیا میزان اضطراب در دانش‌آموزان کم توان ذهنی بر اساس

همدلی مادرانشان قابل پیش‌بینی است؟. 85

4-2-3- سوال سوم: آیا میزان رفتارضداجتماعی در دانش‌آموزان کم‌توان ذهنی

بر اساس همدلی مادران آنها قابل پیش‌بینی است؟. 86

4-2- 4- سوال چهام: آیا میزان درخودماندگی در دانش آموزان کم توان ذهنی بر

 اساس همدلی مادران آنها قابل پیش بینی است؟. 87

4-2-5- سوال پنجم: آیا میزان اختلال ارتباط اجتماعی در دانشآموزان کم‌توان

ذهنی بر اساس همدلی مادران قابل پیش‌بینی است؟. 87

4-2-6-سوال ششم: آیا عامل جنسیت در پیش بینی مشکلات رفتاری دانش آموزان

کم توان ذهنی بر اساس همدلی مادرانشان سهم دارد؟. 88

 

فصل پنجم: بحث و نتیجه‌گیری

5-1- مقدمه. 91

5-1-1- بحث و تبیین سوال اول: آیا بین ابعاد مشکلات رفتاری در دانش آموزان

کمتوان ذهنی و همدلی مادرانشان رابطه وجود دارد؟. 91

5-1-2- بحث و تبیین سوال دوم: آیا میزان اضطراب در دانش آموزان کم توان

ذهنی بر اساس همدلی مادرانشان قابل پیش بینی است؟. 103

5-1-3- بحث و تبیین سوال سوم: آیا میزان رفتارضداجتماعی در دانش آموزان

کمتوان ذهنی بر اساس همدلی مادران آنها قابل پیش بینی است؟. 106

5-1-4- بحث و تبیین سوال چهام: آیا میزان درخودماندگی در دانش آموزان

کم‌توان ذهنی بر اساس همدلی مادران آنها قابل پیش بینی است؟. 109

5-1-5-  بحث و تبیین سوال پنجم: آیا میزان اختلال ارتباط اجتماعی در

دانش‌آموزان کم‌توان ذهنی بر اساس همدلی مادران قابل پیش‌بینی

است؟. 113

5-1-6- بحث و تبیین سوال ششم: آیا عامل جنسیت در پیش‌بینی

مشکلات رفتاری دانش‌آموزان کم‌توان ذهنی بر اساس همدلی

مادرانشان سهم دارد؟. 116

5-2- خلاصه و نتیجه‌گیری نهایی.. 121

5-3- محدودیت‌های پژوهش…. 122

5-4- پیشنهادهای پژوهشی.. 123

5-5- پیشنهادهای کاربردی.. 123

منابع

منابع فارسی.. 125

منابع انگلیسی.. 129

چکیده و صفحه عنوان به انگلیسی

کلیات

بیش از دو درصد جمعیّت هرجامعه­ای را کودکان و افراد کم­توان ­ذهنی[1] تشکیل می­دهند. کم­توان ذهنی بیان­کننده محدودیت­های اساسی در کارکرد کنونی فرد است. بدون شک میان بروز قابلیتهای فردی و شرایط محیطی ارتباط تنگاتنگی وجود دارد. محیط­های مناسب و مساعد موجب رشد و تحوّل فرد می­شوند وکیفیت زندگی را بهبود می­بخشند. ویژگی­های کم­توانی عبارتند از: کارکرد هوشی زیر متوسط و وجود محدودیتهای همزمان مرتبط با محدودیتها در دو یا چند حوزه از حوزه­های مهارت­های سازشی کاربردی و وجود این شرایط از زمان کودکی (انجمن کم توانی ذهنی آمریکا[2]، 1992، ترجمه به­پژوه و غباری، 1380). کم­توانی ذهنی، مرض یا بیماری روانی نیست، بلکه نوعی شرایط خاص و پیچیده ذهنی است. در مورد کودکان کم ذهنی با توجه به محدودیت­های ویژه آنها، نسبت به کودکان عادی، می­توان انتظار داشت که رفتارهای پرخاشگرانه و سازش­نایافته بیشتری از آنها بروز کند. آنان به سبب محدودیت­های گوناگون که غالباً از محدودیت­های شناختی آنها ناشی می­شود، با شکستهای متعددی روبه­رو می­شوند و پیامد همه این عدم موفقیت­ها  ناکامی است که خود سرآغاز پرخاشگری به شکل گوناگون خواهد بود (آذرنیوشان، به­پژوه و غباری­بناب، 1391). کودکان کم­توان ذهنی علاوه بر مشکلات شناختی به مشکلات رفتاری و عاطفی نیز دچارند. مشکلات رفتاری را می توان از نظر فراوانی و ماهیت به دو دسته مشکلات کمبود رفتار و مشکلات فزونی رفتار تقسیم کرد. مشکلات کمبود رفتار عبارتند از: عدم تلفظ درست کلمات، گوشه­گیری و عدم معاشرت با همسالان، انجام ندادن تکالیف درسی و نظایر آن. در مقابل از سرو صدا راه انداختن زیاد، پرخاشگری، پرحرفی و بیش­فعالی می­توان به عنوان نمونه‌هایی از مشکلات فزونی رفتار یاد کرد (فرخنده و به­پژوه، 1382). اختلال­های رفتاری مشکلات فردی و اجتماعی فراوانی را به وجود می­آورند. کودکان مبتلا به این اختلال­ها، خانواده، آموزشگاه و اجتماع را با مسائل و دشواری گوناگون مواجه می­کنند و آنها را نیز در برابر آشفتگی‌های روانی و اجتماعی دوران نوجوانی و بزرگسالی آسیب­پذیر می­سازند (سیف، 1387).

بخش اعظم افراد کم­توان ذهنی دارای مشکلات رفتاری جدّی نیستند، اما در اغلب موارد وجود مشکلات رفتاری فرد را به کم­توانی ذهنی او مرتبط می­دانند. علّت اصلی معمولاً در مجموعه­ای از عوامل محیطی، عاطفی و روانی فرد وجود دارد، نه فقط توان ذهنی او. با این وجود دسته­ای از افراد مبتلا به کم­توانی ذهنی وجود دارند که در انطباق خود با شرایط معمول زندگی دچار اختلال و مشکلات جدی هستند و این اختلال­ها می­تواند در روند یادگیری و آرامش زندگی فرد و اطرافیان وی مشکل ایجاد کند (صمدی، 1388). نقش سرنوشت­سازی در تعادل رفتاری و به­هنجارسازی کودکان و نوجوانان ایفا می­کند. یافته­های محققان از بزهکاران در بسیاری از نقاط دنیا نمایانگر آن است که بسیاری از بزهکاران در دوران کودکی از نوازش مادری و محبت پدری محروم بوده و همواره از این کمبود رنج برده­اند (کامران، 1384). همچنین از دیدگاه روان‌شناسی اجتماعی بسیاری از معضلات کنونی جامعه بشری مانند خشونت از فقدان رفتار همدلی سرچشمه می­گیرد (درویزه، 1382). بالبی[3] (1951) در بررسی­ خود در زمینه برقراری ارتباط عاطفی در محیط خانواده از بدو تولد، به­ویژه ارتباط عاطفی مادر و فرزند، نشان داد که رابطه عاطفی مناسب باعث می‌شود فرزندان در سنین کودکی و نوجوانی، کم­­تر با آشفتگی­های روانی و ناسازگاری­های اجتماعی و مشکلات رفتاری رو به رو شوند. به طور کلی کودکان و نوجوانان بیش­تر تحت تاثیر مادران قرار می­گیرند و نبود مهر مادری در ارتباط با رفتارهای ناسازگارانه، در بررسی­های مختلف گزارش شده است (درویزه، 1383). بنابراین بررسی موضوع مربوط به نقش همدلی مادران در بروز مشکلات رفتاری کودکان کم­توان ذهنی می­تواند از اهمیّت بالایی برخوردار باشد.

1-2- بیان مسأله

اختلال­های رفتاری تا حد زیادی وضعیت اجتماعی و تحصیلی کودکان را تحت تاثیر قرار می‌دهند، تا آنجا که این کودکان نمی­توانند به درستی مسیر طبیعی رشد را بپیمایند، به همین دلیل، این موضوع در عرصه آموزش و پرورش نظر معلّمان و صاحب­نظران را به خود معطوف کرده است. همچنین دانش­آموزان با اختلال‌های رفتاری در مقایسه با دانش­آموزان عادی، 3/13 بار بیشتر ممکن است در مدرسه توبیخ شوند. کودکان با اختلال­های رفتاری که مهارت­های شخصی و اجتماعی ضعیفی نشان می­دهند، بیشتر از کودکان دیگر که ناتوانی ندارند ممکن است در دوران مدرسه قربانی شوند (هاردمن، درو و ایگان 2002[4]،ترجمه علیزاده و همکاران، 1388). علاوه بر این، دانش­آموزان دارای اختلال رفتاری ممکن است اختلال­های دیگری نیز داشته باشند که موجب پیچیده­تر شدن مشکل آنها می­شود.

در ایران اسلامیه (1387) میزان شیوع اختلال­های رفتاری در بین دانش­آموزان دوره ابتدایی را یک سوم از کل جمعیّت دانش­آموزان گزارش داد. مروری بر تحقیقات گذشته نشان می­دهد که کودکان کم­توان ذهنی ­مشکلات رفتاری متعددی را تجربه می­کنند. همچنین بررسی­ها بیانگر وجود همزمان سایر اختلال­های روانی با کم­توانی ذهنی می­باشد (آنگلد، کاستلو و ارکانلی[5]، 1999؛ پورافکاری، 1384).

     طبقات با اختلال­های روانی در افراد کم­توان ذهنی به همان­گونه است که در افراد عادی مشاهده می­شود، با این حال نتایج چندین مطالعه زمینه­یابی، نشان داده است که در حدود دو سوم کودکان و بزرگسالان کم­توان­ ذهنی به سایر اختلال­های روانی مبتلا هستند که این میزان چندین برابر میزان شیوع این اختلال­ها در جمعیّت عادی است. هر چه شدت کم­  بیشتر باشد خطر ابتلا به سایر اختلال­ها بیشتر می­شود (کاپلان و سادوک[6]، 2003؛ ترجمه پورافکاری، 1384). انجمن روان­پزشکی آمریکا[7] (2000) نشانه­های آسیب روان‌شناختی معنادار در افراد کم­توان ذهنی را سه تا چهار برابر بیشتر از افراد عادی گزارش کرده است. کودکان و نوجوانان کم­توان ­ذهنی در مقایسه با همسالان به هنجار خود، مشکلات رفتاری و اجتماعی بیشتری نشان می­دهند (لوول و رایس[8]، 1993). آنها به هنگام بازی تعامل اندکی با سایر کودکان دارند و ترجیح می­دهند به تنهایی بازی کنند. بررسی­ها نشان دادند که افراد کم ذهنی به میزان بیشتری از سوی دوستان و همسالان خود طرد می­شوند و دانش­آموزان عادی نمی­توانند آنها را بپذیرند. این طرد­شدگی با میزان رفتارهای نامناسب آنها ارتباط دارد (حسین خانزاده­­فیروزجاه و پرند، 1386). در حال حاضر اندیشه مطلوب این است که مشکل صرفاً ناشی از رفتار کودک یا ناشی از محیط کودک نیست. مشکل به علّت مناسب نبودن تعاملات بین کودک و محیط اجتماعی به وجود می­آید (علیزاده، 1388). بنابراین مسئولیت جامعه در مورد کودکان و نوجوانان کم­توان ذهنی به مراتب سنگین­تر از کودکان عادی است. اگر جامعه نتواند زمینه مناسب را برای رشد این کودکان فراهم نماید، فرایند رشد طبیعی آنان دچار اختلال می­ (نوروزی، 1389). تجربه­های نخستین کودکان با مراقبان، به­ویژه مادر در شکل­گیری و تحول قسمت‌هایی از ساختار روانی مانند هیجان، شخصیت و رفتار نقش مهمی دارند. برای مثال دلبستگی نوزادان با مراقبان­شان احتمالاً باعث افزایش یادگیری و کنار آمدن با استرس می­شود. سوءاستفاده یا نادیده­انگاری می­تواند برای تمام عمر در سطح مغزی برای تحمل استرس یا برقراری روابط سالم با دیگران اثرات منفی داشته باشد (مرادی و رضایی جمالوئی، 1392).

سایکوجیو و همکاران[9] (2008) پژوهشی با عنوان همدلی والدینی و ارتباطش با ابعاد آسیب روانشناختی والد و کودک انجام دادند. در این پژوهش 268 مادر کودکان سن مدرسه پرسشنامه همدلی کودک محور و  پریشانی شخصی درونی و علایم آسیب روانشناختی خود و کودکشان را تکمیل کردند. نتایج نشان داد که علایم آسیب روانشناختی کودکان از جمله مشکلات رفتاری باعث کاهش همدلی مادر و افزایش پریشانی شخصی درونی وی می­شود. بین مشکلات رفتاری کودکان و همدلی مادران یک رابطه دو سویه برقرار است. بدین معنی که مشکلات رفتاری کودکان  باعث کاهش همدلی مادرمی­شود و نقایصی در همدلی مادر باعث ایجاد مشکلات رفتاری می­شود. همچنین نتایج نشان داد که والدین کودکان مبتلا به مشکلات رفتاری در مقایسه با والدین کودکان گروه کنترل، نسبت به کودکان­شان رفتار انتقاد­جویانه دارند. یافته­ها نشان دادند که افسردگی مادر با مشکلات برون­ نمود و مشکلات درون نمود و اختلال کارکردی در نوجوانان مرتبط است و رفتار انتقادجویانه واسطه افسردگی و مشکلات درون نمود و برون نمود و اختلال کارکردی در نوجوانان است (نلسون و همکاران[10]، 2003). در واقع مادران افسرده تمایل دارند با فرزندان­شان با خشونت رفتارکنند. به طور خاص همدلی ممکن است به والدین در جهت سلامت فرزندان­شان کمک کند، رقابت برای خواسته­ها در روابط بین والدین و فرزندان کاهش یابد و توانایی والدین برای درک نیازهای فرزندان­شان و عمل به آن را تسهیل کند. در مقابل والدین با نقایصی در همدلی ممکن است به نشانه­ها، کمتر حساس و کمتر پاسخگو وگرم باشند.

 با توجه به رواج زیاد مشکلات رفتاری در کودکان؛ بالاخص کودکان با کم­توانی ­ذهنی و پیامدهای زیانباری که این مشکلات برای جامعه، خانواده و خود فرد از یک­ ­سو و این­که از سوی دیگر مشکلات مذکور می­توانند به دلایل مختلف محیطی و روانی از جمله نوع ارتباط والدین در محیط خانواده به ویژه مادر بروز نمایند؛ بنابراین می­توان به این نتیجه دست یافت که پژوهش در این حوزه ضرورت بسیاری دارد. با این­ وجود اگر چه پژوهش­های متعددی در داخل و خارج از کشور در زمینه همدلی (جان بالبی، 1951؛ درویزه، 1382) انجام گرفته است؛ اما بررسی­های به عمل آمده نشان می­دهد که موضوع همدلی و تاثیر آن بر مشکلات رفتاری کودکان با کم­توانی ­ذهنی کمتر مورد پژوهش قرار گرفته است؛ به همین دلیل پژوهش حاضر به بررسی این موضوع می­پردازد که آیا عدم همدلی مادران می­تواند پیش­بینی­کننده­ی قوی مشکلات رفتاری کودکان کم­توان ­ذهنی باشد؟

1-3- ضرورت و اهمیّت پژوهش

بسیاری از پژوهشگران اختلال­های رفتاری را مشکلات شایع و ناتوان­کننده­ای می­دانند که برای خانواده، محیط و کودک مشکلات بسیاری ایجاد می­کنند. اختلال­های رفتاری معمولاً نخستین بار در سالهای آغازین دوره ابتدایی مشاهده شده و بین 8 تا 15 سالگی به اوج خود می­رسند (عطایی­فر و تیموری، 1389).

رفتارهای نابهنجار و غیرعادی در کودکان انواع و شکلهای مختلف دارند و از علل بسیاری سرچشمه می­گیرند این رفتارها ممکن است به صورت خشونت، گوشه­گیری و انزواطلبی افراط­آمیز تظاهر کنند. فردی که مبتلا به اختلال رفتاری است از نظر رفتاری غیرعادی و عجیب است. در حقیقت بارزترین مشکل افراد دارای اختلال­های رفتاری، ناتوانی در پایه­ریزی روابط عاطفی رضایت­بخش و صمیمی با سایر افراد است (سیف نراقی و نادری، 1382).

به نظر می­رسد افراد با کم­توانی ذهنی در زمینه ایجاد مشکلات رفتاری آسیب­پذیر باشند (میرباک و تچنر[11]، 2007). مطالعات انجام شده در استرالیا، اروپا، و ایالت متحده آمریکا با بهره گرفتن از روش­شناسی­های متنوع، به نتایج مشابه گسترده­ای رسیده­اند. یک اتّفاق نظر کلّی وجود دارد که میزان شیوع اختلال­های رفتاری در افراد با کم­توان ذهنی نزدیک به 20 درصد است. میزان شیوع بالا نشان می­دهد که کم­توانی ذهنی، به­خودی­خود، یک عامل خطر برای توسعه اختلال­های رفتاری می­باشد (سازمان بهداشت جهانی[12]، 2001). مشکلات رفتاری شدید در بین افراد با کم­توان ذهنی اغلب “رفتار چالش­بر­انگیز” نام دارد و پرخاشگری نسبت به دیگران، کج­خلقی، جیغ­کشیدن یا داد زدن و آسیب به خود نمونه­هایی از رفتارهایی هستند که ممکن است برای خانواده و دیگر مراقبان و اطرافیان چالش­برانگیز باشند. این رفتارها ممکن است منجر به انزوای اجتماعی و محروم شدن از مشارکت در فعالیت­های معمول اجتماعی گردد و ایجاد یک وضعیت زندگی شرافتمندانه برای افراد مبتلا به مشکلات رفتاری شدید را بسیار دشوار سازد (میرباک و تتچنر، 2007). کم­توانی ذهنی باعث می­شود که والدین سبک فرزندپروری نامناسب­تری را برگزینند. به موازات آن کودکان با کم­توانی ذهنی، به احتمال بیشتری سطوح بالاتر مشکلات رفتاری را نسبت به همسالانشان نشان می­دهند (توتسیکا و همکاران[13]، 2011).

در آموزش و پرورش استثنایی کشورمان تعدادی از دانش­آموزان کم­توان ذهنی به علت داشتن مشکلات ارتباطی و رفتارهای پرخاشگرانه با محیط آموزشی­شان سازگاری و انطباق لازم را نداشته و نمی­توانند از کلاس درس بهره کافی ببرند؛ بنابراین یا از ساعات آموزشی محدود استفاده می­کنند یا اینکه آنقدر این رفتارهای نامطلوب پرخاشگری مسائل آموزشی­شان را تحت ­الشعاع قرار می­دهد که بدون هیچ­گونه پیشرفتی در زمینه درسی نهایتاً اخراج می­شوند (افروز، 1388).

از عواملی که به آسیب­های رفتاری و روانی کودکان می­انجامد و روی عملکرد فرد در مدرسه تاثیر می­گذارد می­توان به نقش والدین اشاره کرد. والدین بر اساس نوع رابطه با فرزندان بیشترین تاثیر را اولاً بر چگونگی شخصیت روانی، اجتماعی و فرهنگی آنها داشته­ و ثانیاً به صورت غیرمستقیم جامعه را متاثر می­کند (شفیع‌آبادی و ناصری، 1380). در واقع می­توان گفت که بهبود عملکرد تحصیلی دانش­آموز در مدرسه تا حدودی مستلزم خانواده­ای سالم و روابط بین­گروهی مناسب و مؤثر است. والدین با فراهم کردن فضایی مناسب در خانه به سلامت روانی فرد و کاهش مشکلات رفتاری و بهبود عملکرد مناسب در مدرسه و جامعه کمک می‌کنند. در حقیقت گرمی روابط و عواطف و همچنین پیوند و تعهد عاطفی موجود بین اعضای خانواده خصوصاً والدین و فرزند منجر به عدم بروز رفتارهای ضداجتماعی در فرزندان می­شود (شهنی ییلاق، عزیزی مهر و مکتبی، 1392). همچنین اعتقاد بر این است که همدلی[14] به عنوان یک عامل مهم می­تواند از بروز رفتارهای بزهکارانه و پرخاشگری جلوگیری کند (دیویس و همکاران[15]، 1996).

بنابراین اگر عوامل پیش­بینی­کننده و تاثیرگذار بر مشکلات رفتاری توسط پژوهشگران و متخصّصان تعلیم و تربیت شناسایی شوند و به موقع مورد مداخله قرار گیرند و مسئولان ذیربط برنامه­ریزی دقیق و مناسب­تری در جهت پیشگیری و کاهش این مشکلات انجام دهند زیان­های مادی و معنوی که این مشکلات برای جامعه و خانواده ایجاد می­کند، را می­توان کاهش داد. نتایج این پژوهش برای سازمان­هایی از جمله سازمان آموزش و پرورش استثنایی، سازمان بهزیستی کل کشور و روانشناسان و مربیان تعلیم و تربیت قابل استفاده خواهد بود. پژوهش حاضر در راستای این اهداف می­باشد.

1-4-اهداف پژوهش

 1-4-1-هدف کلی

هدف کلی پژوهش حاضر پیش­بینی ابعاد مشکلات رفتاری دانش­آموزان کم­توان­ ذهنی بر اساس همدلی مادران­شان می­باشد.

1-4-2-اهداف جزئی:

در پژوهش حاضر اهداف جزئی زیر بررسی خواهد شد:

  1. پیش­بینی اضطراب دانش­آموزان کم­توان ذهنی بر اساس همدلی مادران­شان.
  2. پیش­بینی رفتار ضداجتماعی دانش­آموزان کم­توان ذهنی بر اساس همدلی مادران­­شان.
  3. پیش­بینی درخودماندگی دانش­آموزان کم­توان ذهنی بر اساس همدلی مادران­شان­.
  4. پیش­بینی اختلال ارتباط اجتماعی دانش­آموزان کم­توان ذهنی براساس همدلی مادران­شان.
  5. تعیین سهم جنسیت در پیش­بینی مشکلات رفتاری دانش­آموزان کم­توان ذهنی بر اساس همدلی مادران­ شان.

1-5- سوال­های پژوهش

  1. آیا بین ابعاد مشکلات رفتاری دانش­آموزان کم­توان ذهنی و همدلی مادران­شان رابطه وجود دارد؟
  2. آیا میزان اضطراب در دانش­آموزان کم­توان ذهنی بر اساس همدلی مادران آنها قابل پیش است؟
  3. آیا میزان رفتار ضداجتماعی در دانش­آموزان کم­توانی ذهنی بر اساس همدلی مادران آنها قابل پیش­بینی است؟
  4. آیا میزان درخودماندگی در دانش­آموزان کم­توانی ذهنی بر اساس همدلی مادران آنها قابل پیش­بینی است؟
  5. آیا میزان اختلال ارتباط اجتماعی در دانش­آموزان کم­توان ذهنی بر اساس همدلی مادران آنها قابل پیش­بینی است؟
  6. آیا عامل جنسیت در پیش­بینی مشکلات رفتاری دانش­آموزان کم­توان ذهنی بر اساس همدلی مادران­شان سهم دارد؟

1-6- تعریف مفهومی متغیّرها

 

در این قسمت ابتدا تعریف مفهومی مشکلات رفتاری، سپس تعریف کم­توانی ذهنی و در انتها تعریف همدلی بیان می­گردد.

1-6-1- مشکلات رفتاریعاطفی

تعاریف متعددی در مورد مشکلات و اختلال­های رفتاری ـ عاطفی وجود دارند که از جمله آنها تعریفی است که توسط سیف نراقی و نادری (1382) بیان شده و به شرح زیر است؛

مشکلات رفتاری ـ عاطفی شامل رفتارهای گوناگون افراطی، مزمن و انحرافی است که گستره­ی آن اعمال تهاجمی یا برانگیختگی ناگهانی تا اعمال افسرده­گونه و گوشه­گیرانه می­باشد و بروز آنها به دور از انتظار مشاهده کننده است، “به طوری که وی آرزوی توقف اینگونه رفتارها را دارد”. به سخن دیگر این گونه رفتارها اولاً تاثیر منفی بر فرایند رشد و انطباق مناسب کودک با محیط دارد، ثانیاً مزاحمت برای زندگی دیگران و استفاده آنان از شرایط به وجود می­آورد.

1-6-2- کم توانی ذهنی

تعاریف متعددی در مورد کم­توانی ذهنی وجود دارد که از جمله آنها تعریفی است که توسط انجمن کم­توان ذهنی و رشدی آمریکا[16] (2014) بیان شده و به شرح زیر می­باشد:

     کم­توانی­ ذهنی یک نوع ناتوانی است که در دسته ناتوانی­های رشدی قرار می­گیرد و مشخصه­ی آن عبارت است از محدودیت چشمگیر در عملکرد هوشی (یادگیری،[17] استدلال[18]و حل مساله[19]) و رفتارهای انطباقی، که این محدودیت­ها در مهارت­های مفهومی، اجتماعی و عملی زندگی روزانه نمود پیدا می­کند. این ناتوانی قبل از سن 18 سالگی رخ می­دهد.

1-6-3-  همدلی

پیتر و همکاران[20] (2014) همدلی را اینگونه تعریف کرده­اند: توانایی درک و سهیم­شدن در حالات عاطفی دیگران که ترکیبی از دو بعد شناختی و عاطفی را شامل می­شود و در مدیریت موفقیت روابط متقابل انسانی ضروری است. بعد شناختی به توانایی دیدگاه­­گیری و درک هیجانات دیگران اشاره دارد. بعد عاطفی توانایی سهیم شدن در هیجانات دیگران می­باشد. به طور کلی همدلی موجب انجام تعدادی از رفتارها برای منافع دیگران از جمله کمک کردن، اشتراک­گذاری و آسایش دیگران که رفتارهای جامعه­پسند خوانده می­شود، خواهد شد.

  1. Intellectual Disability
  2. American Association Mental Disability
  3. bowlly
  4. Hardman, Drew & Egan
  5. Anglod, Castello & Erkanli
  6. Kaplan-Sadouk
  7. American Psychiatric Association
  8. Lovel & Reis
  9. Psychogio & et al

تعداد صفحه :168

قیمت :37500 تومان

بلافاصله پس از پرداخت ، لینک دانلود فایل در اختیار شما قرار می گیرد

و در ضمن فایل خریداری شده به ایمیل شما ارسال می شود.

پشتیبانی سایت  minoofar.majedi@gmail.com

پایان نامه بررسی تأثیر آموزش بر اساس مدل اعتقاد بهداشتی بر رفتار مادران

 متن کامل پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد رشته روانشناسی

دانشگاه علوم پزشكی و خدمات بهداشتی درمانی اراك

 دانشکده بهداشت

پایان نامه برای دریافت درجه کارشناسی ارشد

رشته آموزش بهداشت و ارتقای سلامت

عنوان پایان نامه

بررسی تأثیر آموزش بر اساس مدل اعتقاد بهداشتی

 بر رفتار مادران درخصوص نشانه‌های خطر درکودکان کمتر از پنج سال

بر اساس دستورالعمل مانا

شهریور 94

برای رعایت حریم خصوصی نام نگارنده و استاد راهنما در سایت درج نمی شود

(در فایل دانلودی نام نویسنده و استاد راهنما موجود است)

تکه هایی از متن پایان نامه به عنوان نمونه :

(ممکن است هنگام انتقال از فایل اصلی به داخل سایت بعضی متون به هم بریزد یا بعضی نمادها و اشکال درج نشود ولی در فایل دانلودی همه چیز مرتب و کامل است)

چکیده

بررسی تأثیر آموزش بر اساس مدل اعتقاد بهداشتی بر رفتار مادران درخصوص نشانه های خطر درکودکان کمتر از پنج سال بر اساس دستورالعمل مانا

زمینه و هدف: بسیاری از کودکان بیمار دارای علایم و نشانه هایی هستند که بعضی از این علایم، نشانه خطر می باشند بالا بردن آگاهی مادران نسبت به علایم و نشانه های خطر در کاهش میزان مرگ و میر کودکان کمتر از پنج سال کمک کننده است. بنابراین لازم  است که آنان آگاهی و عملکرد کافی را در این زمینه برای تغییر رفتار به دست آورند. برای رسیدن به چنین هدفی شناخت عوامل مؤثر در تغییر رفتار، دستیابی به تغییر  را آسان خواهد کرد، پس ارائه آموزش در خصوص نشانه های خطر در کودکان با بهره گرفتن از مدل هایی که عوامل مؤثر بر رفتار را شناسایی می کنند ضروری می باشد، یکی از این مدل های مؤثر در امر آموزش مدل اعتقاد بهداشتی است. لذا پژوهش حاضر با هدف  بررسی تأثیر آموزش بر اساس مدل اعتقاد بهداشتی بر رفتار مادران در خصوص نشانه های خطر در کودکان کمتر از پنج سال صورت پذیرفت.

روش تحقیق: این مطالعه در دو مرحله مقطعی و مداخله ایی انجام شد. در مرحله اول، مطالعه مقطعی اولیه به صورت توصیفی ـ تحلیلی با هدف تعیین مؤثرترین سازه های پیشگویی کننده مدل اعتقاد بهداشتی بر رفتار مادران در خصوص نشانه های خطر در کودک در بین350 نفر از مادران دارای کودک کمتر از پنح سال با تکمیل پرسشنامه پایا و روای محقق ساخته همراه با مصاحبه انجام شد. سپس بر اساس سازه های مؤثر، جهت طراحی برنامه آموزشی  و انتخاب روش آموزشی اقدام شد و در مرحله دوم مطالعه مداخله ایی آموزشی به این صورت انجام شد: انتخاب 120 نفر از مادران شرکت کننده در مرحله اول، که به صورت تصادفی در دو گروه آزمون و کنترل (هر گروه 60 نفر) قرارگرفتند، مداخله آموزشی در گروه آزمون طی چهار جلسه آموزشی اجرا گردید و در گروه کنترل فقط آموزش های روتین انجام شد و انجام پس آزمون از طریق تکمیل مجدد پرسشنامه سه ماه بعد از مداخله آموزشی و در نهایت تجزیه و تحلیل داده ها انجام شد .

یافته ها: در مطالعه مقطعی میانگین نمره آگاهی 71/60 درصد و عملکرد 5/51 درصد بود و در بین سازه ها منافع درک شده بیشترین (6/81 درصد) و راهنماهای عمل کمترین (9/72 درصد) نمره را داشتند. مدل رگرسیون خطی 8 درصد واریانس عملکرد مادران را درخصوص نشانه های خطر، 9 درصد در زمینه عفونت‌های تنفسی، 9 درصد در زمینه اسهال و 8 درصد در زمینه تب و تشنج  تبیین نمود، راهنماهای عمل  و  منافع درک شده مؤثرترین سازه‌های پیشگویی کننده عملکرد مادران بودند. در مطالعه مداخله ایی بر اساس نتایج آزمون تی مستقل بین میانگین نمره آگاهی، سازه‌های مدل اعتقاد بهداشتی و عملکرد مادران در گروه آزمون و کنترل  قبل از مداخله تفاوت معنی دار مشاهد نگردید (05/0p>) اما بعد از مداخله تفاوت معنی داری داشتند (001/0p<).

نتیجه گیری: براساس نتایج این مطالعه، مداخله آموزشی مبتنی بر نیازسنجی اولیه بر مبنای مدل اعتقاد بهداشتی در بهبود عملکرد مادران در خصوص نشانه های خطر، عفونت های تنفسی، اسهال و تب و تشنج در کودکان مؤثر بود و می تواند برای طراحی برنامه های آموزشی مفید باشد.

کلمات کلیدی: رفتار، کودک، نشانه های خطر، مدل اعتقاد بهداشتی، مادر

فهرست مطالب

عنوان صفحه
فصل اول مقدمه و کلیات  
1-1) مقدمه 2
1-2) نشانه‌های خطر 3
1-3) عفونت‌های تنفسی 4
1-4) اسهال 7
1-5) تب و تشنج 7
1-6) اهمیت طراحی مداخلات  مدل یا تئوری محور 7
1-7) مدل اعتقاد بهداشتی(HBM) 8
1-8) دلایل به کارگیری مدل اعتقاد بهداشتی 13
1-9) تعاریف نظری و عملی واژه ها 15
فصل دوم مروری بر متون و مطالعات گذشته  
2-1)مطالعات انجام گرفته داخلی 20
2-2)مطالعات انجام گرفته خارجی 23
فصل سوم مواد و روش ها  
 3-1) اهداف پژوهش 28
3-1-1) هدف کلی 28
3-1-2) اهداف ویژه 28
3-1-3) اهداف کاربردی 29
3-2) سوالات و فرضیات پژوهشی 29
3-3)قلمرو پژوهش 30
3-3-1) نوع پژوهش 30
  3-3-2) محیط پژوهش 31
3-3-3) جامعه آماری 31
3-3-4) جامعه هدف

3-3-5) معیارهای ورود به مطالعه

31

   31

3-3-6) معیارهای خروج از مطالعه 31
3-3-7) متغیر های پژوهش 32
3-4) تعیین حجم نمونه 35
   3-5) روش نمونه گیری 36
3 -6) روشگردآوری اطلاعات 37
3-6-1) طراحی پرسشنامه 37
3-6-2) روش سنجش روایی و پایایی ابزار 38
3-6-2-1) تعیین روایی محتوایی پرسشنامه 38
3-6-2-2) تعیین پایایی پرسشنامه 44
3-6-3) معرفی ابزار مورد استفاده 46
3-6-4) امتیازگذاری پرسشنامه 48
3-7) روش انجام پژوهش 49
3-7-1) انجام مطالعه مقطعی 49
3-7-2) انجام مطالعه مداخله ایی 50
3-7-3) طراحی برنامه آموزشی و مداخلات 50
3-7-4) روش، وسیله و ارزشیابی مداخله آموزشی 52
3-7-5)طرح درس و خلاصه جلسات آموزشی 54
3-7-6) طراحی کتابچه وپمفلت آموزشی 63
3 -8) ارزشیابی پژوهش 66
3-9)روش های تجزیه و تحلیل اطلاعات 66
3-10) ملاحظات اخلاقی 67
3-11) محدودیت ها و مشکلات اجرایی طرح 68
3-12) سازمان های همکاری کننده       68
فصل چهارم نتایج و یافته ها  
   4-1)نتایج مطالعه مقطعی 70
   4-2)نتایج مطالعه مداخله ایی 72
فصل پنجم بحث، نتیجه گیری و پیشنهادات  
5-1) بحث مطالعه مقطعی 90
5-2) بحث مطالعه مداخله‌ایی 93
5-3) نتیجه گیری 97
5-4)­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­پیشنهادات 98
منابع و مأخذ   100
ضمائم 111

) مقدمه

کودکان امروز منابع انسانی ارزشمند و سرمایه‌های آینده جامعه هستند و روش پرورش دادن امروز آنها کیفیت منابع انسانی آینده را تامین خواهد کرد و مادران به عنوان گروه هدف برای آموزش، به منظور پرورش کودکان سالم و تندرست بسیار با اهمیت هستند. یکی از شاخص‌های مهم توسعه و سلامت در کشورها میزان مرگ و میرکودکان کمتر از پنج سال می‌باشد(1). در کشورهای در حال توسعه همه ساله بیش از 10میلیون کودک قبل از رسیدن به پنجمین سالروز تولد خود می‌میرند. هفت مورد از هر ده مرگ کودک به دلیل عفونت‌های حاد تنفسی(اغلب پنومونی)، اسهال، سرخک، مالاریا، سوءتغذیه و در اکثر موارد ترکیبی از این حالات می‌باشد. نتایج حاصل از آنالیز بار کلی بیمارها نشان می‌دهد که در سال 2020  نیز علل ذکر شده مهمترین علل مرگ در کودکان باقی خواهد ماند مگر آنکه تلاش قابل توجهی برای کنترل آنها انجام شود(2). علل مهم مرگ و میر در کشورهای در حال توسعه تقریبا همه قابل پیشگیری هستند (3) و تلاش برای ارتقاء سلامت، کاهش مرگ و میر و عوارض بیماریها و معلولیت‌های کودکان از جنبه‌های مختلف سلامتی، اجتماعی، روانی و اقتصادی، بسیار ارزشمند است (4). بر این اساس یکی از اهداف توسعه هزاره سوم، کاهش مرگ و میر کودکان کمتر از پنج سال به میزان دو سوم از سال 1990 تا 2015 در نظر گرفته شد، که کشورهای در حال توسعه بایستی مداخلات لازم را جهت ارتقاء سلامت کودکان به کار گیرند(5). یکی از تعهدات کشور جمهوری اسلامی ایران در صحنه بین المللی نیز کاهش میزان مرگ و میر کودکان کمتر از پنج سال تا سال 2015 به دو سوم میزان آن در سال 1990 می باشد و اهداف کشوری تعیین شده برای آن، کاهش میزان مرگ و میر نوزادان به کمتر از 17 در هزار تولد زنده و کاهش میزان مرگ و میر کودکان یک تا پنجاه و نه ماهه به کمتر از 10 در هزار تولد زنده است(4). میزان مرگ و میر کودکان کمتر از پنج سال کشور ما کاهش یافته است اما همچنان نسبت به کشورهای در حال توسعه بالاتر است. بالا بردن آگاهی والدین نسبت به علایم و نشانه‌های بیماری‌ها  بخصوص بیماری‌های تنفسی و گوارشی در کاهش این میزان کمک کننده است(1). همه روزه میلیون ها پدر و مادر کودکان بیمار خود را که احتمال مرگ در آنها وجود دارد به مراکز بهداشتی یا مراکز درمانی می برند که در بعضی از کشورها سه مورد از هر چهار کودک بیمار به علت یکی از پنج بیماری ذکر شده می باشد، بسیاری از این کودکان بیمار دارای علایم و نشانه‌هایی هستند(2). بعضی از این علایم، نشانه‌های خطر می باشند. امروزه نقش آموزش در بالا بردن سطح سلامت جامعه مورد تاکید قرارگرفته است و بی اطلاعی و عدم مراقبت و توجه والدین به بهداشت کودکان عامل مؤثری در نارسایی جسمانی و روانی کودک می‌باشد، با آموزش صحیح مادران می توان آنها را قادر ساخت که کودکان خود را در مقابل بسیاری از بیماری‌ها و عوارض آن مصون داشته و به استناد نقش آموزشی خود، مردم را در جهت رفتار مناسب کمک نمایند(3). سازمان ملل متحد استراتژی تحت عنوان مانا (مراقبت‌های ادغام یافته ناخوشی‌های اطفال) تدوین نموده که اهداف مورد نظرآن کاهش مرگ، کاهش دفعات و شدت بیماری و ناتوانی و بهبود رشد و تکامل کودک می‌باشد. مراقبت‌های ادغام یافته به معنی تشخیص بیماری با بهره گرفتن از نشانه‌های بالینی ساده و درمان تجربی است. نحوه برخورد با کودک بیمار مطابق با این استراتژی تنها در شرایطی مفید و مؤثر است که خانواده‌ها کودک بیمار خود را در زمان مناسب نزد پرسنل آموزش دیده بیاورند در غیراین صورت احتمال مرگ کودک در اثر بیماری زیاد است. بنابراین آموزش به خانواده‌ها در مورد این که چه زمانی کودک بیمار خود را جهت مراقبت بیاورند بخش مهمی از این استراتژی می باشد(2). پس یکی از راه های رسیدن به این اهداف، آموزش صحیح  مادران در مورد تشخیص و مراجعه به موقع به پزشک (مراکزبهداشتی ودرمانی) در زمان وقوع نشانه‌های خطر در کودکان است که می تواند از عوارض بیماری‌ها، مرگ و هزینه‌های گزاف پیشگیری نماید.

1-2) نشانه های خطر

علایمی در کودک که بیان کننده احتمال وجود یک مشکل جدی در وی می باشد را نشانه خطر می نامند(2). در استراتژی مانا کودکان کمتر از پنج سال را در دو گروه سنی کمتر از دو ماه و دو ماهه تاپنج ساله در نظر می‌گیرند.

نشانه های خطر در کودک کمتر از دو ماه شامل:

  • کاهش قدرت مکیدن
  • تشنج
  • استفراغ مکرر
  • تنفس تند
  • توکشیده شدن قفسه سینه
  • ناله کردن
  • پرش پره‌های بینی
  • کاهش سطح هوشیاری
  • بیقراری و تحریک پذیری
  • تحرک کمتر از معمول و بی‌حالی
  • برآمدگی ملاج
  • درجه حرارت بالا(بیشتر از 37)
  • درجه حرارت پایین(کمتر از 36)
  • خون در مدفوع
  • رنگ پریدگی شدید
  • سیانوز
  • زردی 24ساعت اول(2).

نشانه‌های خطردر کودک دو ماهه تا پنج ساله شامل :

  • قادر به نوشیدن وخوردن نباشد
  • استفراغ هر چیزی که می خورد
  • خواب آلودگی غیرعادی یا عدم هوشیاری
  • تنفس تند یا صدادار
  • تشنج
  • ورم کردن
  • خون در مدفوع(2).

پنج نشانه اصلی در کودکان کمتر از پنج سال شامل :

  • سرفه یا تنفس مشکل(تنفس تند،تنفس صدادار)
  • اسهال
  • ناراحتی گوش
  • گلودرد
  • تب(2).

علل اصلی مرگ و میرکودکان کمتر از پنج سال عفونت‌های حاد تنفسی و اسهال می‌باشدکه این بیماری‌ها دارای علایم و نشانه‌هایی هستند و برخی از این علایم، نشانه خطر در کودک می‌باشدکه اگر اقدامات لازم در موردآنها صورت نگیرد عوارض جبران ناپذیر و حتی مرگ را برای کودک در پی خواهند داشت و همچنین هزینه‌های درمانی سنگینی را به جامعه تحمیل خواهد کرد.

1-3) عفونت های تنفسی

در مورد عفونت های حاد تنفسی[1](ARI) باید گفت که شایعترین بیماری در کودکان است(3). به طور متوسط هر کودک کمتر از پنج سال در هر سال پنج بار مبتلا به ARI می‌شود(6). ARI نقش مهمی در ابتلا و میرایی کودکان کمتر از پنج سال در سراسر جهان دارد(7). این بیماری تقریبا باعث مرگ1/4 میلیون کودک در جهان می شود(6). سازمان جهانی بهداشت[2](WHO)در سال1990 تخمین زد که ARI بیشترین دلایل متعارف مرگ در کودکان کمتر از پنج سال را شامل می شود،  ARI در حقیقت علت اصلی مرگ قابل پیشگیری در بین این کودکان در کشورهای در حال توسعه است،30 درصد از مرگ و میر کودکان این کشورها ناشی از ARI می‌باشد(7). امروزه در مقابل هر کودکی که در کشورهای توسعه یافته به علت ARI می میرد در کشورهای جهان سوم 35 کودک به همین دلیل جان می بازد(3). حدود90 درصد از مرگ‌های ناشی از ARI به علت پنومونی است که منشاء میکروبی دارد(6). انواع عفونت‌های تنفسی ممکن است درکودکان اتفاق افتد که شامل نازوفارنژیت، برونشیت، اوتیت میانی و غیره می‌باشد(3). حدود یک سوم علت مراجعه والدین برای ویزیت کودکان خود ابتلا به اوتیت میانی است، اوتیت میانی عفونت گوش میانی است که از عوارض عفونت‌های حاد تنفسی فوقانی می باشد(8). علت عمده ناشنوایی در افراد اوتیت میانی است(6). گلودرد علامت اولیه تقریبا یک سوم از عفونت‌های دستگاه تنفسی فوقانی است(8). افتراق گلودرد استرپتوکوکی از گلودرد غیراسترپتوکوکی در کودکان باید مورد توجه قرار گیرد.

1-4) اسهال

بیماری‌های اسهالی یکی از علل عمده مرگ و میر و عامل مهم سوءتغذیه درکودکان کشورهای در حال توسعه می باشد، سالانه حدود3/1 میلیارد مورد اسهال و2/3میلیون مرگ ناشی از آن در کودکان کمتر از پنج سال اتفاق می افتد(9).به طور متوسط هرکودک کمتر از پنج سال3/3بار در سال به اسهال مبتلا می‌شود(10). علت عمده مرگ ناشی از اسهال کم آبی، اسهال خونی، سوءتغذیه و غیره می‌باشد(10).80 درصد مرگ ناشی از اسهال، در کودکان زیر دو سال اتفاق می‌افتد(9).

1-5) تب و تشنج

تشنج ناشی از تب یکی از اختلالات زود گذر عصبی در دوران کودکی است که به دنبال تب ایجاد می‌شود و شایع‌ترین تشنج در کودکان کمتر از پنج سال است(11). عفونت‌های تنفسی فوقانی و گاستروآنتریت شایع‌ترین علت تب در این بیماران می‌باشد(12). باافزایش آگاهی و نگرش مادران می‌توان در کنترل تب به منظور پیشگیری از تشنج ناشی از تب عملکرد آنها را بهبود بخشید(13). تشنج در بعضی موارد اسهال دیده می‌شود که ممکن است با تب، بدون تب و یا با اختلالات الکترولیتی همراه باشد(14). می‌توان با شناسایی عوامل ایجاد کننده و تشدید کننده تشنج در کودکان دغعات حمله و بروز عوارض آن را کاهش داد(15).

1-6)اهمیت طراحی مداخلات  مدل و تئوری محور

 هر گاه سخن از تغییر یا دگرگونی در رفتار انسان به میان می‌آید آموزش بهداشت اولین چیزی است که برای این تغییر مهم است(16). آموزش بهداشت با روش‌های گوناگون، وسیله‌ای مناسب جهت ایجاد انگیزه و اصلاح عملکرد نادرست می باشد زیرا آموزش بهداشت چیزی جز علم و هنر توجه دادن مردم به یک فرایند یادگیری برای ایجاد رفتار مطلوب به منظور دست‌یابی به سلامت نیست(17). امروزه دانشمندان رشته آموزش بهداشت جهت رسیدن به هدف تغییر رفتار با بهره گرفتن از تئوری‌های مختلف روان شناسی و علوم اجتماعی الگوهایی را ساختند که بسیار کارساز و مفید هستند(18).این تئوری‌ها و مدل‌ها پایه‌ای برای مداخلات تلقی شده و توسط آنها می توان تاثیرات مداخله را اندازه گیری نمود و رفتارها را پیش بینی کرد(19).باید در نظر داشت که استفاده از تئوری، احتمال تاثیر برنامه‌های آموزشی را افزایش می‌دهد و به شناسایی ویژگی‌های افراد و محیط‌های احاطه کننده وی که به نحوی بر رفتارها تاثیرمی گذارند کمک می کند(20). تئوری‌ها در طراحی برنامه‌های جامع و ارزشیابی آنها نقش مؤثری ایفا می نمایند(21). تئوری مجموعه‌ای از مفاهیم، تعاریف و پیشنهادات به هم  وابسته است که دیدگاه منظمی از رویدادها یا موقعیت‌ها را به وسیله مشخص نمودن روابط میان متغیرها به منظور توضیح و پیشگویی رویدادها و موقعیت‌ها ارائه می نماید، نظریه‌ها به ما در بیان صریح مفروضات و فرضیه‌های مربوط به راهبردها و اهداف مداخلات یاری می رسانند(19). مدل‌ها کاربرد مفاهیم به صورت التقاطی، خلاقانه و تسهیل شده جهت مخاطب قرار دادن مسائل هستند، یعنی می توان شکل کمتر پالایش یافته تئوری را مدل یا الگو نامید(22).ارزش برنامه‌های آموزش بهداشت به میزان اثر بخشی این برنامه‌ها بستگی دارد و اثر بخشی برنامه‌های آموزش بهداشت به مقدار زیادی بستگی به استفاده صحیح از تئوری‌ها و مدل‌های مورد استفاده در آموزش بهداشت دارد(23). انتخاب تئوری یا مدل آموزش بهداشت اولین گام در فرایند طراحی یک برنامه آموزشی محسوب می شود یک مدل آموزشی برنامه را در مسیر صحیح شروع کرده و هدایت آن را تا مراحل ارزشیابی ادامه می دهد(24). تئوری‌های رفتاری هم برای فهم و هم برای مداخلات با هدف افزایش رفتارهای بهداشتی بسیار مهم هستند(25). در انجام مداخلات آموزشی استفاده از تئوری‌های رفتاری مانند مدل اعتقاد بهداشتی، تئوری رفتار برنامه ریزی شده، تئوری انتشار نوآوری و حمایت اجتماعی می تواند ظرفیت بالقوه‌ای برای اثر بخشی این مداخلات ایجاد کند(26).

1-7) مدل اعتقاد بهداشتی [3](HBM )

مدل اعتقاد بهداشتی مدل رفتاری – بهداشتی جامعی است که بین سال‌های 1950 تا 1970 میلادی توسط گروهی از روانشناسان اجتماعی از قبیل روزن استاک و همکاران به دلیل عدم پذیرش مسایل بهداشتی توسط مردم و برای رسیدن به هدف آموزش بهداشت یعنی تغییر رفتار طراحی وارائه گردیده است (27). این مدل یکی از تئوری‌هایی است که منحصرا برای رفتارهای مربوط به سلامت بوجود آمده است(18) و برای تنظیم چهارچوب کلی موضوع مورد مطالعه است که بررسی را در جهت جواب به سوالات آن هدایت می کند و زمینه مداخله‌های رفتاری را در بررسی برای جستجوی اطلاعات، علاقه مند شدن و انگیزش به سمت تصمیم گیری جهت اتخاذ رفتارهای پیشگیری کننده فراهم می کند (29،28). این مدل به منظور توضیح دلایل عدم مشارکت افراد در برنامه‌های پیشگیری کننده بر اساس اعتقادات شخص می‌باشد که اگر افراد خود را در معرض خطر جدی احساس کنند و معتقد باشند که راهی جهت کاهش ابتلا و یا شدت بیماری وجود دارد در فعالیت‌های پیشگیری شرکت می کنند(30). یعنی بر اساس این مدل رفتار فرد تابعی از دانش و عقاید اوست ، این مدل مشخصا تاکید می‌کند که درک فرد از آسیب پذیری نسبت به یک مسئله یا مشکل تصمیم وی را در رابطه با رفتارهای بهداشتی تحت تأثیر قرار خواهد داد(31). این مدل از جمله الگوهای دقیق و مهمی است که رابطه بین اعتقادات بهداشتی را با رفتار نشان می دهد(32). به این صورت که فرد اعتقاد داشته باشد در خصوص یک مشکل و مسئله خاص بهداشتی حساس بوده و مستعد ابتلا به آن مشکل یا بیماری است، مشکل مذکور به عنوان یک مشکل جدی مورد توجه فرد قرار گیرد، فرد متقاعد شده باشد که فعالیت‌های درمانی یا پیشگیری مؤثر هستند، فرد متقاعد شده باشد که فعالیت‌های درمانی یا پیشگیری گران نیستند، فرد متقاعد شده باشد که اقدامات بهداشتی را سریعا و بی درنگ انجام دهد(33). همانطور که ذکر شد مدل اعتقاد بهداشتی بر ادراک افراد متمرکز است، بنابراین آموزش دهندگان بهداشت در هنگام استفاده از آن باید به صورت واقع بینانه آموزش دهند(34).

تعداد صفحه :149

قیمت :37500 تومان

بلافاصله پس از پرداخت ، لینک دانلود فایل در اختیار شما قرار می گیرد

و در ضمن فایل خریداری شده به ایمیل شما ارسال می شود.

پشتیبانی سایت  minoofar.majedi@gmail.com

افراد با روان رنجور خویی بالا، به آسانی مضطرب و عصبی می شوند و از نظر هیجانی بی ثبات
می باشند. این ویژگی معمولاً مانع فرزند پروری حساس می شود. به دلیل اینکه والدین با روان رنجور خویی بالا فقط روی خود و مشکلاتشان توجه دارند و این موضوع مانع حساسیت به
نیاز های کودک می شود و همچنین با فرزند پروری مداخله ای مرتبط است.

مطالعات محققان روی نمونه های غیر بالینی نشان می دهد که سطوح بالای روان رنجور خویی با صمیمیت و حساسیت پایین و مداخله و سخت گیری شدید  والدین مرتبط است
( اسمیت[1]، اسپینارد[2]، گارتنر[3]، پپ[4] و ماکسون[5] ،2007).

ویژگی شخصیتی روان رنجور خویی شاخص تعارضات زناشویی و فرزند پروری نامناسب است ( لیرکز  و بارنی[6]،2003). تلجن[7] (1985) بررسی کرد که روان رنجور خویی، تجربه های هیجانی منفی را افزایش می دهد و به صورت قوی با تأثیرات منفی رابطه دارد. بررسی های زیادی نشان می دهد که افرادی که نمره هایی بالایی در روان رنجور خویی دارند آمادگی بیش تری برای ایجاد خلق منفی دارند (بلسکی و وودورد و کرنیک، 1995). بلسکی و همکاران دریافتد که روان رنجور خویی به صورت مثبت با خلق منفی مادرانی رابطه دارد که در رابطه با کودکانشان عواطف منفی نشان می دهند این یافته ها نشان می دهد که مادرانی که هیجان منفی بیشتری را گزارش کرده اند ممکن است بیشتر عصبی و کمتر توافقی  باشند.

کوچانسکا و همکاران (2004) دریافتند که گزارش مادران از روان رنجور خویی و نه 4 عامل دیگر شخصیت با عواطف مثبت کمی در کودکان مرتبط است ( اسمیت، اسپینارد،گارتنز،پپ و ماکسون،2007). سوترا و همکاران (1991) کشف کردند که روان رنجور خویی به عنوان یک شاخص مهم، فرزند را تحت تأثیر قرار می دهد که خود توسط یک عامل تعیین کننده دیگری یعنی خشم تحت تأثیر قرار می گیرد.

همچنین بررسی ها نشان می دهد که روان رنجور خویی  بالا با شدت هیجانات منفی، مداخله و عدم تحریکات شناختی در والدین مرتبط است ( بلسکی و وودورد، 1995).

پارتسون (1986)، اشاره کرد که ناکامی والدین برای ثبات و استواری در رفتار ها و اوامری که اعمال می کنند، ممکن است عدم صلاحیت را در کودکان تقویت کند.

یک تبیین دیگر توسط داموس[8] و ولر[9](1986) نشان دادکه والدینی که بی ثبات و غیر قابل پیش بینی هستند، رفتار های متضاد و نافرمان را در کودکان افزایش می دهد به دلیل اینکه این کودکان تلاش می کنند که پاسخ های قابل پیش بینی را از والدین خود فراخوانند. در نهایت تنبیه بدنی به خصوص زمانی که والدین کودکان را به عنوان یک شیوه انضباطی تنبیه می کنند با افزایش مشکلات رفتاری در کودکان مرتبط است. این موضوع می تواند از دیدگاه یادگیری اجتماعی تبیین شود که تنبیه بدنی پرخاشگری را الگو قرار می دهد و این باور را در کودکان ایجاد می کند که
رفتار های خصمانه و پرخاشگر انه پیامد های موفقیت آمیز ی به همراه دارد ( وان اکن، جانگر، ورهون و دنکوویک 2007).

بررسی های زیادی نشان می دهد که روان رنجور خویی دررفتار های والدینی سهم زیادی در تفکر آشفته والدین دارد و در نهایت این الگو ها ی ناسازگارانه به انواع  متفاوتی از نشانه های اضطرابی، افسردگی و رفتار های آشفته و مشکلات خوردن و استفاده از مواد در نوجوانان منجر
می شود ( پیتر و موریس، 2006).

 

 

برونگرایی :

افراد برون گرا مهربان، خویشتن دار، پرحرف و پر انرژی هستند. ردبارت[10]، احدی[11] و اوانز[12] (2000) دریافتند که افراد با برون گرایی بالا بیش تر حالت های خلقی شامل اجتماعی بودن، خوشی زیاد، پرفعالیتی و واکنش پذیری خوشایند  را نشان می دهند. افراد برونگرا از روابط اجتماعی لذت می برند که این روابط می تواند با کودکانشان باشد. یافته ها در مورد رابطه بین شخصیت برونگرا و سبک فرزند پروری متناقض است.

(بلسکی و بارند[13] (2000) تحقیقاتی را انجام دادند که از روابط مثبت بین برونگرایی و مراقبت حساس حمایت می کرد و نشان داد که مادران با برونگرایی بالا حساسیت بیشتری به حالات و اشاره های نوپایان نشان می دهند. افراد آمادگی بیشتری برای ایجاد  خلق مثبت دارند. همچنین این ویژگی شخصیتی با فرزند پروری مثبت و عواطف مثبت وحساسیت به نیاز های کودک مرتبط است

( بلسکی، کرنیک و وودورد،1995) .کاستا و مک کرا (1980) دریافتند که برونگرایی بالا با شدت هیجانات مثبت و روان رنجور خویی با شدت هیجانات منفی در رابطه است.

کوچانسکا و همکاران (2009) هیچ رابطه ای بین برونگرایی و حساسیت مادرانه  نیافتند.
آن ها به یک رابطه مثبت بین برونگرایی و سختگیری شدید مادرانه پی بردند. این محققان دریافتند که مادران برونگرا بیشتر در رابطه با کودکان خود رفتار های سخت و شدید دارند. همچنین بررسی های زیادی نشان می دهد که مادران با برونگرایی پایین در رابطه با کودکان خود بیشتر منزوی هستد. این یافته های متناقض در مورد ارتباط بین برونگرایی و رفتار های فرزند پروری ممکن است معلول عوامل دیگری باشد که این رابطه ها را تعدیل می کند ( اسمیت، اسپینارد،گارتنر، پپ و ماکسون، 2007).

بررسی های زیادی نشان می دهد که کودکانی که  والدین آن ها سطوح بالایی از برونگرایی و وجدانی بودن را نشان می دهند، سطوح پایینی از مشکلات رفتاری را نشان    می دهند ( الیور، رایت، گورین، 2009). همچنین مطالعات نشان می دهند که والدینی که کودکانشان بازداری زیادی نشان می دهند نسبت به والدین کودکان با بازداری کم ، برونگرایی کم وکمرویی نشان می دهند. همچنین برونگرایی پایین با پاسخهای اضطرابی زیاد در کودکان مرتبط است ( ریچمن [14]و دیوید سون[15] ، 2002).

 

توافقی  بودن یا انعطاف پذیری:

افراد توافقی در رابطه با تداوم روابط اجتماعی مثبت و گسترش این روابط تلاش
می کنند و بیشتر همکاری کننده و سازشی هستند. والدین با توافقی بودن بالا ممکن است در رفتارهای حساس و کمتر  مداخله ای درگیر باشند، به دلیل اینکه آنها  ارتباط هماهنگ با کودکان خود دارند و بهتر قادرند ایما و اشاره های آنها را دنبال کنند. در راستای این دیدگاه محققان  دریافتند، توافقی بودن یا انعطاف پذیری به طور مثبت با حساسیت و صمیمیت و به صورت منفی با جدایی و سخت گیری شدید در رابطه است.

لوسویا [16]و همکاران (1997) دریافتند که عواطف منفی به صورت منفی با گزارش والدین از توافقی بودن و ثبات هیجانی اما نه وجدانی بودن، برونگرایی وباز بودن برای تجربه های تازه مرتبط بود.

بلسکی و همکاران ( 1995) دریافتند که مادرانی که هیجانات منفی بیشتری را گزارش می کنند بیشتر عصبی و کمتر توافقی هستند ( اسمیت،گارتنر،اسپینارد، پپ و ماکسون 2007).  بررسیها نشان می دهد که انعطاف پذیری پایین والدین به ویژه ممکن است با پرخاشگری کودکان مرتبط باشد که به بکار گیری قوانین بیش از حد منجر می شود.

بررسی ها نشان می دهد که توافقی بودن والدین پیامد های مختلفی را نشان می دهد. تعدادی از مطالعات نشان می دهد که امتیاز پایین در ویژگی انعطاف پذیری یا توافقی  بودن والدین، شاخص سطوح بالایی از مشکلات رفتاری در کودکان است. در حالیکه پرینزی و همکاران (2004) به این نتیجه رسیدند که توافق مادران به صورت مثبت با رفتار های برون  نمود در کودکان مرتبط است. همچنین مطالعات  پرینزی و همکاران ( 2005) نشان می دهدکه ویژگی شخصیتی توافقی والدین به صورت مستقیم با رفتار های برون نمود در کودکان مرتبط است. نیگ و هینشو (1998) مشاهده کردند  که توافقی بودن مادران با بیش فعالی در کودکان رابط منفی دارد.

 

وجدانی بودن:

در ارتباط با ویژگی وجدانی بودن محققان دریافتند که وجدانی بودن بالا با حساسیت و حمایت زیاد مادران و سختگیری کم در نوپایان در ارتباط است. لوسویا و همکاران ( 1997) دریافتند که سطوح بالای وجدانی با حمایت مثبت بیشتر و کنترل منفی کمتر  که توسط والدین نوجوانان گزارش شده است در رابطه است. در سطوح خیلی بالای وجدانی  بودن، والدین ممکن است که خواسته های زیادی را بر کودکان خود تحمیل کنند و ممکن است رفتار های خیلی کنترل کننده و مداخله ای داشته باشند. ردبارت و همکاران (2000) دریافتند که افراد با سطوح بالایی از وجدانی بودن در رفتار هایی مانند توجه، نگهداری، متغیر و کنترل کننده عمل می کنند و با سطوح بالای کنترل در رفتار های فرزند پروری مداخله ای و کم حساسیت مرتبط است.

کاستا ومک کرا ( 1991) گزارش کردند که وجدانی بودن به صورت مثبت با هیجانات مثبت و به صورت منفی با هیجانات منفی در ارتباط است. بررسیهای زیادی از مشکلات رفتاری نشان می دهد که وجدانی بودن با بکارگیری عملکرد ثابت و برنامه ریزی شده مرتبط است. بنابراین والدینی که میزان پایینی از این ویژگی ها را دارا می باشند ممکن است نظارت کمی بر کودکان خود داشته باشند و به رفتار های ضد اجتماعی در کودکان منجر می شوند.

همچنین محققان به این نتیجه رسیدند که وجدانی بودن پایین  والدین ممکن است با پرخاشگری کودکان مرتبط باشد که با به کار گیری قوانین بیش از حد در کودکان منجر می شوند. همچنین محققان به این نتیجه رسیدند که کودکانی که  والدینشان سطوح پایین از ثبات هیجانی و وجدانی بودن را نشان می دهند میزان بیشتری از رفتار های برون نمود را نشان می دهندکه فقدان  وجدانی  بودن مادر به طور چشمگیری با مشکلات برون نمود در کودکان مرتبط است.

استوم شک [17] (2000) بیان کرد که رفتار های منفی والدین و تهدید ها ممکن است هدف والدین برای کامل بودن باشد. این هدف ها ممکن است توسط کودک نادیده گرفته شده و عدم صلاحیت در آن ها را افزایش می دهد ( وان آکن، جانگر، ورهون و دنیس، 2007).

 

باز بودن برای تجربه های تازه:

این افراد خیالپرداز، خلاق، متفکر، مبتکر، کنجکاو  و آزاد اندیش هستند. یافته هایی از رابطه ویژگی های باز بودن با حمایت مثبت زیاد و کنترل منفی کم که توسط والدین کودکان پیش دبستانی گزارش شده است.

کاستا و مک کرا (1997) گزارش کردند که باز بودن برای تجربه های تازه به صورت مثبت با هیجانات مثبت و منفی مرتبط است. این نتایج همسو با نتایج اولونوس (2000) بیان کرد که مادرانی که در سا لهای اولیه بیش از حد باز و پذیرا باشند و نتوانند محدودیت های سطحی برای پرخاشگری کودک تعیین کنند، واکنش های پرخاشگرانه کودک را تشدید و مداوم خواهند کرد. لوسویا و همکاران (2001) دریافتند که باز بودن برای تجربه های تازه با سختگیری زیاد در نوپایان مرتبط است. بررسیهای زیادی نشان می دهد که باز بودن برای تجربه های تازه در پدران به صورت مثبت با رفتارهای ضد اجتماعی درکودکان مدرسه مرتبط است ( پاملا، الیور و رایت گورین، 2009).

 

[1].Smith

[2]. Spinard

[3]. Gartner

[4]. Popp

[5].  Douch

[6] . Learkes & bunrney

[7] . Tellgen

[8] . Dumos

[9] . Wohler

[10].  Rathbart

[11]. Ahadi

[12]. Evans

[13]. Barands

[14]. Richman

[15]. Davidson

[16]. losoya

[17] .Stormshak

تأثیر ویژگی های شخصیتی و روانی والدین بر اختلالات نافرمانی و سلوک فرزندان

در اوائل دهه 1980، راتر[1] و کوینتون [2]، یک مطالعه مؤثر وابسته به  وضعیت جغرافیایی انجام دادند و فهمیدند که اختلال شخصیتی والدین، به عنوان یک پیشگو حاکی از اختلال های رفتاری در کودکان می باشد ( نوردال و همکاران، 2007 ). در مطالعه ای دیگر( کوچانسکا، 1997و لاهی1989 ) نشان داده اند که والدین با یک عارضه اختلال شخصیتی تشخیص  داده شده، تعهد و التزام ناقص والدین را گزارش می کند و گرفتاری ها و مشکلات زود  هنگام در طول دوران کودکیشان، نقش روابط بهینه را در سالهای اولیه برای پیشرفت اختلال روانی در کودکان، نشان می دهد ( نوردال و همکاران، 2007 ).

تحقیقات همچنین نشان داده اند که اختلالات رفتار ی کودکان ارتباط تنگاتنگی با مشکلات روانی والدین دارد. هر چه قدر مشکلات روانی والدین شدیدتر باشد ظهور اختلال های رفتاری کودکان سریعتر خواهد  بود. همچنین مطالعات مختلفی نشان داده اند (کارتر[3]  و همکاران،1999 و لایب[4] و همکاران، 2000 )،که اختلالات شخصیتی مادرانه ممکن است به طور خاص، برای ایجاد و گسترش اختلال نافرمانی مقابله ای و تحریک اختلالات کنترلی، دارای دلائل محکمی باشد.

مطالعات لی و همکاران (1987 ) نشان داده که چنانچه مادری دچار افسردگی  شدید یا اختلال وحشت باشد، فرزند او احتمالا ً دچار مشکلات رفتاری – هیجانی خواهد شد. در تحقیقی گرین به این نتیجه رسید، مادری که از روحیه ای ضعیف برخوردار  است احساس درماندگی می کند و دچار احساس خشم و افسردگی می شود و همین حالات در فرزندش به طور مستقیم تأثیر
می گذارد، زیرا کودک خردسال انرژی خود را از مادر می گیرد و چون مادر افسرده قادر به پاسخگویی نیاز های کودک خویش  نمی باشد، این موارد منجر به بروز مشکلات رفتاری در کودک  خرد سالش می گردد (گرین، 2001 ).

همچنین به طور چشمگیری مادران پر استرس ممکن است مراقبت های کمّی و کیفی لازم را برای  گسترش رشد عاطفی  و اجتماعی و شناختی کودکان آماده نکند (ویتیک[5] ، هاردن [6]،ام سی [7]، میچ [8]و وستبرک[9] ، 2010 ).

مشکلات روانی والدین به خصوص افسردگی در مادران، یکی از عوامل مهم در افزایش اجتماعی ابتلا به اختلال سلوکی است. تحقیقات ویلیامز[10] و همکاران در (1990) نشان می دهد که کودکانی که در 5 سالگی مادرانی افسرده داشته اند، در 7 سالگی بدرجاتی از اختلالات رفتاری دچار شده اند. بین سایکوپاتولوژی والدین با ناسازگاری و بزهکاری کودکان ارتباطی بسیار قوی وجود دارد. عوامل مهمی که در این باره باید مورد توجه و بررسی قرار گیرد ویژگیهای نوروتیکی والدین، بی ثباتی آنها، ویژگیهای ضد اجتماعی والدین و اهمیت یادگیری اجتماعی در بافت خانواده است
( هیون، 1994، ص 211 ).

انجمن سلامت عمومی (2001 ) عنوان نمود که اضطراب دوران بارداری مادر می تواند خطر ابتلای کودک را به اختلال پبیش فعالی به همراه نقص توجه افزایش دهد و مادرانی که در سه ماهه اخر بارداریشان مضطرب هستند کودکانی به دنیا می آوردند که دچار مشکلات رفتاری خواهند شد.

در مطالعه ای که توسط نوردال و همکارانش (2007 ) بین سه گروه مادران کودکان ODD، GAD ( اختلال اضطراب فراگیر ) و گروه کنترل انجام گرفت نتایج نشان داد که مادران گروه ODD عوارض شدید تر عصبی ( افسردگی، اضطراب ) عوارض شخصیتی منفی گرایی و مشکلات درونی بیشتری را در مقایسه با مادران گروه های GAD و NC  ( گروه نرمال ) نشان دادند. این نتایج با مطالعات دیگر، مقداری تطابق نشان می دهند  برای مثال حالات مادرانه انزوا طلب، رفتار های خصومتی و پرخاشگرانه و احساسات منفی را به صورت مرتبط شده با اختلال  ODD یافتند در حالیکه  مادران کودکان با اختلال اضطراب فراگیر نوعاً به صورت فردی با درگیر ی جسمی، رفتاری کنترل پذیر و شدید حمایتگر مشخص می شوند.

ویدیارثی (2006)  نیز معتقد است که  مشکلات  مادران  مثل اختلالات خلقی، اضطراب، سیگار کشیدن، وابستگی به الکل، مصرف دارو و مواجه با فشار های خانوادگی، مشکلات رفتاری کودک را در پی خواهد داشت.

فریک و همکاران، لاهی[11] و همکاران در ( 1989 ) در مطالعات خود به سایکوپاتولوژی مادران برخوردند، آنها بین خصوصیت ضد اجتماعی مادران، دعواهای زناشویی و اختلال سلوکی  بچه ها رابطه معناداری یافتند. این مطالعات همچنین نشان داد که شخصیت ضد اجتماعی مادران بیشتر از شخصیت ضد اجتماعی پدران برابتلای بچه ها به اختلال سلوکی مؤثر است( راتر، تایلور و هرساو، 1994، ص 315 ).

مادران کودکان مبتلا به به اختلال سلوکی، نسبت به مادران کودکان عادی از نظر هیجانی ناپایدارتر، ناآرام تر، دارای من ضعیفتر و تحمل کمتر در برابر ناکامی هستند (لیل آبادی، 1375). مادران کودکان مبتلا به اختلال سلوکی مستبد تر، سلطه گر تر، پرخاشگر تر، خشن تر، رقابت جو تر، شکاکتر، بدگمان تر و مستقل تر از مادران کودکان عادی هستند (لیل آبادی، 1375)، همچنین  این مادران غیر مقرراتی تر، غیر مسئول تر، رویاپردازتر، بی اعتماد تر و دارای هیجان هیستریکی بیش تر و مضطرب تر و دارای احساس گناه بیش تر نیز هستند(لیل آبادی، 1375

[1]. Rutter

[2].  Quinton

[3]. Carter

[4].  Lieb

[5]. Vick Whittake

[6]. Harden

[7].  M.C

[8].  Misch

[9]. Westbrook

[10]. Williams

[11] . Lahey

عوامل مؤثر بر بهزیستی روان شناختی

عوامل مختلفی بهزیستی رو در معرض تغییر می کنه. ویلسون (1967) نشون داد که عوامل غیر شخصیتی، بهزیستی رو تحت اثر قرار میدن. اون گفت افراد خوشحال و راضی، آدمایی جوون، سالم، تحصیل کرده، با درآمد بالا، برون گرا، خوش بین بدون نگرانی، مذهبی، متأهل، با عزت نفس بالا، با روحیه خوشحال، برخوردار از هوش پر و فروتن هستن. عواملی چون سن، درآمد و تحصیلات اثر چندانی بر بهزیستی ندارن.

دلایل پژوهشی زیادی هست که نشون میدن حوادث نا مطبوع زندگی می تونن بهزیستی روان شناختی رو تحت اثر بذارن و پریشون کنن و به ایجاد مشکلات روانی مثل افسردگی و اضطراب منجر شن. بر این پایه داشتن بچه معلول که ماهیتی تقریباً ثابت و نا آرومی زا داره می تونه با ایجاد پیچیدگی به کاهش بهزیستی روان شناختی منتهی شه. روی بهزیستی روان شناختی نشون داده مادران دارای بچه عادی دارای مؤلفه های اختیار، تسلط بر محیط، رشد شخصی و پذیرش خود، نسبت مادران دارای بچه معلول وضعیت بهتری دارن، اما در مؤلفه داشتن هدف در زندگی، مادران گروه دوم بهتر بودن. از مشکلاتی که در بین مادران کودکان کم توان ذهنی گسترش داره، افسردگیه.

تحقیقات نشون دادن که حدود 30 تا 35 مادران این کودکان نمرات بالایی در آزمونای افسردگی گرفتن و دارای علائم بالینی مربوط به افسردگی هستن. مادران علاوه بر تحمل مشکلات به وجود اومده توسط مراقبت از کودک معلول، باید با مشکلات مربوط به هزینه بالای اقتصادی، کاهش روابط اجتماعی با آشنایان و بستگان، احساس گناه از به دنیا آوردن فرزندی مشکل دار و نگرشای منفی دور و بری ها هم کنار بیان که این موارد می تونن افسردگی ای بسازن که ضعیف کننده باشه اما پژوهشا نشون دادن که وجود افسردگی والدین، خصوصاً مادران، کودکان معلول با متغیرای مختلفی مثل نوع معلولیت،داشتن پول و پله و سرمایه اکتفا یا سطح اقتصادی اجتماعی متوسط و بالاتر و حمایتای اجتماعی مناسب رابطه داره و متغیرای فوق می تونه اثر کم توانی ذهنی رو کاهش کنن. بررسیا نشون دهنده این بودن که افسردگی با بعضی از ویژگیا و صفات شخصیتی، کاهش میشه (میکائیلی، 1388).

پول-نام-تصویر

2-3- تفاوتای جمعیت شناختی و جنبه های بهزیستی روان شناختی

یافته های بررسیا نشون دادن بهزیستی روان شناختی و مؤلفه های اون در هر برهه ای از زندگی و در مورد ویژگیای جمعیت شناختی وضعیت متفاوتی دارن و این عوامل قادرندسطح بهزیستی روان شناختی رو تحت اثر بذارن (ریف، 1995). بررسیای انجام یافته نشون دهنده رابطه اون با ویژگیایی مثل سن، جنسیت، تحصیلات و شغل بودن.

علاقه به متغیر سن در بهزیستی روان شناختی به دلیل علاقه روان شناسا به رشد مادام العمره. علاوه بر این سن و تحصیلات نشون دهنده یه جور جایگاه در ساختار اجتماعی هستن که می تونن بر این متغیر اثر گذارن (کیس، اشموتکین و ریف، 2002). پژوهشا نشون میدن وضعیت فرد در مؤلفه ها در سنین جور واجور فرق داره. مؤلفه های احساس تسلط بر محیط و اختیار با افزایش سن زیاد می شن، خصوصا در فاصله جوونی تا میانسالی، در مقابل، مؤلفه های احساس هدف در زندگی و رشد شخصی با افزایش سن به طرف بزرگسالی کاهش پیدا میکنن. بیشترین کاهش در فاصله بین میانسالی تا پیری اتفاق می افته. اما در مؤلفه پذیرش خود تفاوتای سنی مشاهده نشد و یافته های مؤلفه رابطه مثبت با بقیه مخالف بوده. یافته های مربوط به تحقیقات تفاوتای جنسیتی در متغیر بهزیستی روان شناختی متفاوت بودن. تحقیق شلدون و الیوت (1999) نشون دهنده نبود فرق معنی دار در متغیر فوق بین دو جنس بوده. اما چاو (2007) در مطالعه خود نشون داد زنان دانشجودارای سطح بالاتری از بهزیستی روان شناختی در مقایسه با مردان دانشجو هستن. اونا دارای خودپنداری مثبت تر، رابطه مثبت با بقیه و رابطه نزدیک با دوستان بودن و پیشرفت تحصیلی بیشتری داشتن.

عوامل درون و برون خانوادگی استرس والدینی

عوامل  بسیاری خارج حیطه خانواده برتنیدگی والدینی اثر می گذارند که موارد زیر از اهم آنها است:

 

الف- وقایع تنیدگی زای زندگی:

آبیدین (1995) معتقد است که تأثیر رویدادهای مهم زندگی خارج از نظام والد-کودک باکاهش منابع والدینی وتوانایی آنان درکنار آمدن با نقش والدینی مشخص می شود.درتأیید این یافته می توان به تعداد قابل ملاحظه ای از پژوهشهایی مانند کرینک وگرینبرگ (1990)،ماش وجانسون[1](1990)، اشاره کرده که ارتباط بین وقایع تنیدگی زای زندگی(مانند مشکلات مربوط به مسائل خانوادگی، مرگ یکی از خویشاوندان، بیکارشدن و…)یا سطح تنیدگی والدینی، را بررسی
کرده اند.

ب- عوامل اجتماعی فرهنگی

از جمله این عوامل می توان به پایین بودن پایگاه اجتماعی – اقتصادی خانواده وتعلق به گروه های اقلیت اشاره کرد. این عوامل از آن جهت ممکن است با سطوح بالای تنیدگی والدینی در ارتباط باشد، که این گروه از والدین به منابع حمایتی کمتری دسترسی دارند.

ج- شبکه اجتماعی

پژوهشها در زمینه تأثیر عامل شبکه اجتماعی بر تنیدگی والدینی ساخته اند که شبکه اجتماعی به کارآمدی رفتارهای والدگری غنا می بخشد(بلسکی،1984). حمایت اجتماعی خانواده ، دوستان و همسر، ارتباط معکوس با بکاربردن تنبیه در نظام تربیتی مادر دارد. شبکه اجتماعی غنی نه تنها صلاحیت والدگری را افزایش می دهد، بلکه اثر تنیدگی والدینی رابر رفتارهای فرزندپروری نیز تعدیل می کند.در مطالعاتی که کرینگ وگرینبرگ(1990)انجام دادند، مشخص شد که شبکه حمایت اجتماعی یا تقویت حرمت خود در مادران، اثربخشی آنان را در فرزند پروری، افزایش می دهد.

 

 

عوامل درون خانوادگی استرس والدینی

الف) خصوصیات والدین

  1. سن والدین:کم بودن سن والدین می تواند سطوح بالاتری از تنیدگی والدینی را در امر فرزندپروری درپی داشته باشد(مک دنیل وانلیک،2005).
  2. جنس والدین:تفاوتهای جنسی والدین در ادراک تنیدگی و نوع آن متفاوت است.برای مثال زنان نسبت به رویدادهای تنیدگی زای زندگی و پیامدهای ناشی ازآن حساسیت بیشتری دارند(به نقل از فرزادفر،1385).
  3. سطح تحصیلات پایین: پژوهشها نشان می دهند که تحصیلات کم والدین در پدیدآوردن تنیدگی بالاتر درآنان نقش به سزایی دارد. البته نتایج پژوهشها در این زمینه متناقض اند وبرخی ازآنها به سطوح بالاتر تنیدگی والدینی در اقشار تحصیل کرده اشاره می کنند(به نقل از فرزادفر،1385).
  4. وضعیت تأهل:به رغم این که اکثر پژوهشها بر مادران متمرکز اند، تعدادکمی ازآنها نیز به بررسی سطوح تنیدگی در مادران مجدد به عنوان گروهی مجزا پرداخته اند.پژوهشهایی که به تجربه مادرگری مادران مجرد نظر داشته اند، درمورد تجربه سطوح بالاتر تنیدگی آنها، اتفاق نظردارند.مادان مجرد در مقایسه با زنانی که مشکلات سازگاری زناشویی دارند ویا حتی ازجانب همسران خودحمایتی دریافت نمی کنند،خود رابا تنیدگی بیشتری مواجه می بینند ومشکلات رفتاری بیشتری را در ارتباط با فرزندانشان گزارش می کنند. پژوهشها نشان داده اند که رفتارهای مهارگری وانتقادی بیشتری از خودنشان می دهند وفرزندان این مادران نیز دارای رفتارهای انحرافی و نافرمانی بیشتری هستند(وبستر-استراتون ،1990،به نقل از فرزادفر ،1385).

ب) خصوصیات کودک

بسیاری از ویژگیهای کودک با تنیدگی های والدین، مرتبط شناخته شده است که اهم آن به شرح ذیل است:

  1. سن کودک:

پژوهش ها(ماش و جانسون،1990، به نقل از فرزادفر،1385)، حکایت از این دارند که مراقبت از کودک خردسال با سطوح بالاتری از تنیدگی همراه است،هرچه سن کودک کمترباشد، مراقبت وپاسخگویی به نیازهای وی برای والدین دشوارتر است.

  1. جنس کودک:

بلسکی(1984) و بورنشتاین[2](2000) بر این باورند که جنس کودک می تواند تنیدگی زا باشد. لیپر[3](2002) ، با مرورجامع ادبیات پژوهش، به بررسی اثر جنس کودک بر والدگری وشیوه های رفتاری والدین پرداخته است وبراساس این پژوهشها، تحول دختران وپسران متفاوت است. با توجه به تفاوتهای رفتاری مربوط به جنس درطی کودکی، پژوهشگران به این نتیجه رسیده اند که پسران در تنظیم هیجانهای خود با مشکلات بیشتری مواجه اند وبه نظر تحریک پذیرتر از دختران
می رسند. مطالعات انجام شده درمورد تعامل مادر-کودک، به نتایج متناقضی دراین زمینه دست یافته اند. در برخی از گزارشها آمده است احتمال پاسخدهی مادران به نشانه های هیجانی پسرانشان درمقایسه با دخترانشان بیشتر است(ملاتستا وهاوی لند،1982، به نقل از سناتور،2004). در حالیکه عده ای دیگر به نتایج متفاوتی رسیده اند،مانند، فلدمن(2003)، در پژوهش دیگری یافت که تفاوتهای مربوط به جنس در پاسخگویی مادران ممکن است از آن جا ناشی شود که سطح ابراز هیجان منفی پسران نسبت به دختران بیشتر است. با فرض صحیح بودن این مفروضه، احتمالا فزون طلبی پسران نسبت به دختران بیشتر است، بنابراین به مراقبت بیشتری نیازمندند وسطح بالاتری از تنیدگی والدینی را ایجاد می کنند.از جمله عوامل مؤثر برتنیدگی والدینی است(ماش وجانسون،1990،به نقل از فرزادفر،1385).

  1. تربیت تولد :

برخی ازپژوهشگران مانند ماش وجانسون (1990،به نقل از فرزادفر،1385).ترتیب تولد کودک را یکی از عوامل تنیدگی زا عنوان می کنند.

  1. پیش رس بودن کودک:

پژوهشهای مگیل-ایونس وهریسون(1999،به نقل از ودووی،گیبسون،کنی،باون واستارت،2004) نشان می دهد، مشکلات کودکانی که زودتر از موعد به دنیا می آیند، به تنیدگی والدینی می انجامد، در رابطه با تنیدگی والدینی، هرچند که گذار به دوره مادر به همراه دارد واین بحران را پیچیده تر می کند، برخی از پژوهشگران معتقدند که آشفتگی روانشناختی وتنیدگی مادرانی که نوزادان پیش رس دارند، نیازمند توجه بالینی است(به نقل از فرزادفر،1385).

  1. وضعیت سلامت کودک:

برخی ازپژوهشگران مانند بندل،کالبرسون،شلتون وکارتر[4]،(1986)،سلامت کودک را از عوامل اثرگذار برتنیدگی والدینی می دانند.تنیدگی والدینی دربین والدینی که فرزندان آنها واجد بیماریهای مزمن هستند،بیشتر است.(به نقل از فرزادفر،1385).

وجود مشکلات رفتاری:

شواهد حاکی از این است که وقتی فرزندان مبتلا به مشکلات رفتاری هستند، والدین سطوح بالاتر تنیدگی را تجربه می کنند(گرینبرگ وکرینک،1990). هاستینگ، (2002) نیز در مطالعه خود نشان داده است که  مشکلات رفتاری کودک، تنیدگی والدینی را حتی هنگامی که منزلت اقتصادی – اجتماعی خانواده و حمایت اجتماعی والدین کنترل می شود را پیش بینی می کند.کودکان ونوجوانان که دارای مشکلات رفتاری هستند، ویژگی هایی چون خودکنترلی پایین، رفتار ناپخته، تعبیر غلط از اهداف دیگران و خصمانه دیدن جهان دارند و این خصوصیات باعث مشکلات رفتاری می شود که از مهمترین آنها پرخاشگری و قانون شکنی است و موجب دردسرهای زیاد در خانه، مدرسه، وجامعه
می شود. اگر این وضعیت ادامه پیداکند و مداخلاتی در جهت کاهش آنها صورت نگیرد می تواند باعث مشکلات پیچیده، عمیق و طولانی شود(جویبار،1388).

کاهش مشکلات رفتاری کودک متقابلا می تواند افسردگی و استرس والدین را کمتر کرده و از این لحاظ می تواند مزایای بهداشت روانی برای والدین داشته باشد(ایسن هاور[5]، بیکر و بلیچر،2009).

پرخاشگری

خشم وپرخاشگری هیجانهای جهان شمولی  هستند که در همه فرهنگها دیده
می شوند (صادقی و همکاران، 1381). واژه پرخاشگری زیر مجموعه اختلال سلوک[6]، ازریشه لاتین «aggression»، مشتق شده که به معنای پیش رفتن ونزدیک شدن به هدفی می باشد.اما در اصطلاح روانشناسی تعاریف بسیار زیادی برای آن ارائه شده است، ازجمله: پرخاشگری معمولا به رفتاری اطلاق می شود که قصدازآن صدمه رساندن (جسمانی وزبانی)به فرد دیگر یا نابود کردن دارایی افراد است.واژه اصلی دراین تعریف قصد است(اتکینسون وهمکاران،ترجمه براهنی وهمکاران،1381).

کریک وکروک پیتر(1995)، پرخاشگری را شامل تمام رفتارهایی می دانند که به قصد صدمه زدن یا آسیب رساندن به دیگران انجام می شود.در این تعریف، صدمات هم شامل صدمات فیزیکی وهم شامل صدمات روانی(صدمه به عزت نفس وموقعیت اجتماعی افراد) می باشد.

هرگونه رفتار(منفعل و فعال) که بوجود آورندۀ هرگونه صدمه ای (فیزیکی وروانی) روی هرنوع هدفی با قصد وبدون قصد وبر روی هرموجودی (زنده یا غیر زنده) باشد، پرخاشگری محسوب می شود. بنابراین رفتار پرخاشگرانه فقط یک عمل فعال مانند کتک زدن نیست،بلکه می تواند شامل یک رفتار کاملاٌمنفعل، مانند ممانعت از انجام کاری هم باشد. موجود پرخاشگری حتماٌ نباید یک موجود زنده باشد، بلکه می تواند یک موجود غیر زنده مانند طوفان شدید، رعد وبرق وزلزله هم باشد که ضربات مهلکی برجان ومال انسانها وارد می کند(فرانکن[7]،ترجمۀ شمس،1384).

به عقیدۀ بسیاری از محققان ونویسندگان، قصد ونیت در تعریف پرخاشگری از اهمیت خاصی برخوردار است. آنها قصد را اینگونه معنی می کنند:

پورافکاری(1376)، پرخاشگری را اینطورتعریف می کند:اصطلاحی بسیار کلی برای انواع گوناگونی ازاعمال همراه با حمله وخشونت. چنین اعمالی رامی توان فرض کرد که بایکی ازدلایل زیر برانگیخته می شوند: 1- ترس 2- میل به ایجاد ترس 3- میل به پیش بردن عقایدوعلائق شخصی.

[1] Mash& Johnston

[2] Bornstein

[3] Leaper,C

[4] Bendeii,R., Callbertson,J, Shelton,T,., Carter,B.

[5] Eisenhower , Baker&Blacher

[6] Conduct disorders

راهنمای جامع بهداشت روانی

اختلال های روانی از بدو پیدایش بشر وجود داشته و هیچ فردی در مقابل آنها مصونیت نداشته واین خطری است که بشررا دائماً تهدید می کند در طول قرن بیستم زندگی انسان بیش از تمام طول تاریخ دست خوش دگرگونی و تغییر شده است. تلاش بسیار برای صنعتی شدن ،گسترش زندگی شهرنشینی و زندگی ماشینی، اثرات منفی بر سلامت افراد گذاشته است ومسائل تازه ای در مورد سلامت و بیماری را به وجود آورده است، اوضاع اجتماعی، اقتصادی ،سیاسی، فرهنگی نابسامان و مشکلات محیطی – اجتماعی – روانی واکنش های بیمارگونه بسیاری را در افراد به وجود آورده است. سازمان بهداشت جهانی سلامت را به عنوان حالتی از بهزیستی کامل جسمی، ذهنی واجتماعی و نه صرفاً بیمار نبودن تعریف کرد (سازمان بهداشت جهانی، 2001 و 2004 ). متاسفانه تا مد تها پیشرفت قابل ملاحظه ای در کاربرد این دیدگا ه ها در قلمروهای علمی و عملی مشاهده نشد( پورافکاری،1391).
یکی از محورهای ارزیابی سلامتی جوامع مختلف، بهداشت روانی آن جامعه است. سلامت روانی نقش مهمی در تضمین پویایی و کارآمدی هر جامعه ایفا می کند(صادقیان،حیدریان پور،2009 ) .
افرادی که به دلایلی دچار آشفتگی های هیجانی هستند و بهداشت روانی آنهاتضعیف شده است، به شیوه های متفاوتی آشفتگی های خود رابروز می دهند. این افراد اغلب دارای مشکلاتی از قبیل خودپنداره ضعیف، افت تحصیلی، طرد اجتماعی و ناتوانی در برقراری ارتباط با همسالان و عدم پایبندی به قوانین اجتماعی هستند که این مشکلات روانی- اجتماعی بر فرایند یادگیری آنها تأثیر مستقیم دارد (سلحشور،1382)سلامت سازه ای پیچیده ای است که منظور از آن تجربه و کنش بهینه روان شناختی می باشد، اگر چه سؤال«حال شما چه طور است»بسیار ساده به نظر می آید با این حال نظریه پردازان معتقد هستندکه موضوع سلامت بسیار بحث برانگیز است. از شروع تلاش های عقلانی آدمیان تاکنون بحث های قابل ملاحظه ای در مورد تجربه بهینه و این که زندگی خوب چگونه بنا می شود صورت گرفته است(رایان،2001).پاردایم غالب قرن گذشته برای میزان وقوع و سیر مشکلات جسمی از منظر ه زیست پزشکی بوده است. این دیدگاه اثر مهمی بر پیشگیری و مهار مشکلات جسمی داشته است . در واقع در نیمه اول قرن بیستم نتایج موفقیت آمیز زیادی در کاهش بیماری های مختلف مرگ و میر به دست آمده است. با این حال عوامل اصلی به وجود آورنده مرگ و معلولیت در آغاز قرن 20 متفاوت از گذشته است (والاندر،2000).کپتین و ونیسن (2004) تمایز بین روان شناختی و جسمی پزشکی را با گسترش مرزهای دانش امری بیهوده می دانند و معتقدند تحولات جدید در حوزه ایمنی شناسی عصبی روانی یا در حوزه رابطه بین عوامل ژنتیکی و رفتاری تنها بخشی از حقیقت برای روانشناسان است و استفاده از این اصول برای بیماران با اختلال های جسمانی مختلف الهام بخش بوده است.امروز سلامت روان توجه روزافزون محققان شاخه های علوم را به خود جلب کرده و به تبع آن شمار قابل توجهی از پژوهش ها را به خود اختصاص داده است . از این روست که، می توان درادبیات سلامت ازتعاریف متعدد با روی آوردهایی متکثر سراغ گرفت(چاهن،2000). ماتارازو (1982) اولین پایه مطالعات درحوزه سلامتی را،حفظ و ترویج آن ذکرمی کردکه شامل شناخت واصلاح رفتارهای مربوط به سلامت، ارتباطات همگانی درباره سلامت یاگشودن مسیرهایی می شدکه درسطح عمومی می توانند سلامتی راتحت تأثیر قراردهند. دراین زمینه توجه به دونکته را ضروری می داند:1.پیشگیری اولیه 2. پیشگیری ثانویه
(کاپلان،2000به نقل نیکوگفتار،1385به نقل فیاض،کیانی،1390).
بهداشت روانی، درروانشناسی پیشگیر،بهداشت روانی اجتماعی یا روان پزشکی اجتماعی به کلیه روشها وتدابیری اطلاق می شود که برای جلوگیری از ابتلا ودر مان بیماری های روانی وتوانبخشی بیماران روانی موجود بکار می رود(میلانی فر،1382).
سلامت روان از ملا ک های تعیین کننده سلامت عمومی تلقی شده و به مفهوم احساس خوب بودن واطمینان از کارآمدی خود، اتکاء به خود، ظرفیت رقابت، تعلق بین نسلی و خودشکوفایی توانایی های بالقوه فکری، هیجانی وغیره است(حدادی، روشن،اصغر نژاد،1386).
به عقیده آدلر (1973) سلامت روان یعنی داشتن اهداف مشخص، روابط خانوادگی واجتماعی مطلوب،کمک به هم نوعان وکنترل عواطف واحساسات خود (وردی،1380)،کیز (2005)با این اعتقاد که پژوهشگران تا به حال برداشتی جامع در باره سلامت روان ارائه نداده اند،مدل سلامت روان جامع را ارائه می دهد.بر این اساس سلامت روان به عنوان حالتی تعریف می شود که شامل الف) عدم وجود بیمار روانی وب)حضور سطوح مطلوبی از بهزیستی است.به نحوی که در آن دو بعد بیماری روانی وبهزیستی روانی با هم ترکیب گردید وبرای هر دو بعد نیز دو حالت کامل ونا کامل در نظر گرفته شده است.در این مدل کیز شرایطی را که درآن افراد گرچه دچار بیماری روانی نیستند اما سطوح بهزیستی پایین دارند،پژمردگی وشرایط کسانی راکه مبتلا به بیماری روانی نیستند وسطوح بهزیستی بالا نیز دارند،شکو فایی می نامد(تمنای فر،سلامی محمدی آبادی،دشتبان زاده،1390).
سلامت روان یکی از مو لفه های مهم بهداشت عمومی است و بهداشت روان، توانایی بر قراری توازن درزندگی و مقاومت در برابر مشکلات است .مشکلات روانی ، فشارقابل ملاحظه ای را برافراد وارد می کند،بطوریکه پیش بینی می شود در سال 2020افسردگی بعد از ناراحتی قلبی بالاترین میزان هزینه ها را در سیستم بهداشت جوامع به خود اختصاص می دهد (فتی وهمکاران1387) .
سازمان بهداشت جهانی وبسیاری از کشورها به این نتیجه رسیده اند که فراموش کردن وغافل شدن از بهداشت روان از خطاهای بزرگ نظام های بهداشتی است وهر برنامه بهداشتی بدون در نظر آوردن رفاه روانی جامعه با شکست مواجه خواهد شد .اساسی ترین سئوال بهداشتی سال 2001 این است که چه کسی مسئول تامین بهداشت روان جامعه است. بدیهی است علاوه بر پدر ومادر،معلمین مدارس، کارکنان بهداشتی درمانی ومتخصصان بهداشت روان، افراد کلیدی جامعه از جمله دولت مردان،نمایندگان مجلس،رهبران سیاسی ورهبران اجتماعی در تامین بهداشت روان جامعه نقش ویژه ای دارند که قابل توجه است.درجهت تامین سلامت روان جامعه دست یابی به اطلاعات صحیح وبر اساس تحقیقات علمی یکی از مهم ترین جنبه های توفیق در این زمینه است .آگاه شدن از وضعیت سلامت روانی افراد جامعه در جهت دست یافتن به الگوهای مناسب برای برنامه ریزی در هر فرهنگ خاص از اهم موارد ویکی از راه های وصول به اهداف بهداشت جهانی در جامعه است(پورقاز،رقیبی،1384). توجه ویژه به جمعیت نوجوانان به ویژه دانش آموزان به عنوان آینده سازان جامعه از عوامل اساسی توسعه پایدار وهمه جانبه است.پرورش استعداد ها و قابلیت های دانش آموزان هماهنگ با نیاز ها وتحولات جامعه می تواند زمینۀ تحقق اهداف تعریف شده را فراهم سازد.توجه به مسائل و مشکلات عدیده فرا روی جوانان و چاره اندیشی برای حل آن ها از وظایف اساسی نظام آموزش وپرورش است.آموزش وپرورش باید ضمن تربیت دانش آموزان و آماده سازی آنان برای پذیرش مسئولیت های آبنده،اقدام به پرورش سلامت عاطفی واجتماعی هماهنگ با باورها وارزشهای فرهنگی، اجتماعی، خانوادگیی ،دینی وتاریخی،نماید تا ازطریق تحقق مفهوم استقلال فردی هویت اوراکه در این دوران در حال شکل گیری است،درجهت رسیدن به کمال رهنمون سازد( همان منبع).
نوجوانان نیاز به توجه خاص، متمایز از کودکان و بزرگسالان. دارند. یک، دیدگاهی جهانی نسبت به سلامت نوجوانان و رفتارهای مرتبط با سلامت، و بحث در مورد عوامل تعیین کننده، که سلامت و رفتار نوجوان را تحت تاثیر قرار می دهد.وجود دارد. تحقیقات وسازکارهای جدید در این زمینه در حال توسعه است (پورقاز،رقیبی،1384). حفظ سلامت نوجوان در جهان ضروری است .ترویج شیوه های رعایت سلامت در دوران بلوغ، و گام برداشتن برای محافظت بهتراز نو جوانان وکاهش خطرات بهداشتی ،برای پیشگیری از مشکلات سلامتی در دوران بزرگسالی است و برای سلامت آینده کشور و زیرساخت های اجتماعی مهم می باشد.حفظ سلامت روان ،نوجوانان باعث رشد بهتر آن ها وافزایش پتانسیل آینده جامعه می شود.بطور کلی نوجوانی به عنوان دوره سنی سلامت فیزیکی خوب و همچنین دوره شیوع حداکثر مسایل سلامت روان و اختلالات بالینی در نظر گرفته می شود (لارسون؛ 2007 ،هانسل وهمکاران ، 2012). مطالعات جمعیت های کودکان و نوجوانان نشان داد که کودکان بزرگتر و نوجوانان دارای مسایل سلامت برگشت پذیر و متعددبویژه سردرد و دردهای شکمی، علایم عضلانی و اسکلتی و خستگی، یک ریسک شدید مهم برای تجربه علایم اضطراب و افسردگی در مراحل سنی بعدی خواهند داشت. علاوه بر این، تظاهرات و بروز مشکلات سلامت فردی ، باعث ترغیب لزوم شناسایی افراد با ریسک افزایش یافته مسایل رفتاری و هیجانی و اجرای مداخلات سلامت روان به موقع برای نوجوانان می شود. بنابراین با توجه به سایر فاکتورهای مهم در تعامل بین مسایل رفتاری و هیجانی با کودکان و نوجوانان، جنسیت غالباً به عنوان یک عامل تأثیرگذار مهم محسوب می شود. جدا از پیش زمینه بسیار مهم برای دختران در ارتباط با ابتلا به مسایل رفتاری وروانشناختی مختلف وانواع علایم درد با مشکلات هیجانی دردختران و علایم برون گرایی در پسران قابل بررسی و اثبات است (دیمیترا وهمکاران،2014).
نوجوانی دوره کذر از کودکی به نوجوانی است ویکی از دوران های مهم وحساس برای هر کشور می باشد زیرا نوجوانان نیروهای سازنده آینده هر جامعه می باشند بنابر این توجه به سلامت روان آن از ضروریات می باشد. توجه به ساختارهی مثبت روانشناختی (امیدواری، خودارزش گذاری، عزت نفس و رضایت از زندگی) در زندگی نوجوانان تاثیر مهمی در سنین بالاتر (پیشرفت تحصیلی و سلامت روان) در کودکان و نوجوانان دارد. شواهد علمی وجود دارد دال بر اینکه رضایت از زندگی به عنوان یک نقطه قوت فردی باعث خنثی سازی تجربیات منفی و رخدادهای منفی زندگی و جلوگیری از بروز رفتارهای برون گرایی در نوجوانان خواهد شد(مک نایت و همکاران، 2002). با توجه به اینکه رضایت عمومی از زندگی نقش واسطه ای در بروز تأثیرات رویدادهای استرس آفرین زندگی (مک نایت و همکاران، 2002) و رفتار والدینی (سالدو و هابنر2004 ) دارد. می توان استدلال کرد که وجود این ساختار مثبت روانشناختی در نوجوانان باعث بهبود و ارتقاء سلامت روان نوجوانان خواهد شد.پیشرفت وتوسعه هر جامعه منوط به داشتن نیروهای سالم وکار آمد می باشد از انجا که نوجوانان در آینده تامین کننده این نیاز اساسی جامعه می باشند .بنا بر این باید خود را برای این امر مهم آماده سازند.اهمیت دادن به تحصیل در این زمینه از ضروریات است (سوزانا،2011).
دوران تحصیلی به واسطه حضور عوامل متعدد ، می تواند دوره ای فشارزا باشد. به عبارتی از مقاطع حساس در زندگی نوجوانان در هر کشوری است و غالباً با تغییرات عمده ای در زندگی فرد، به خصوص در روابط اجتماعی و انسانی آنها همراه است. قرار گرفتن در چنین شرایطی، غالباً با فشارها، نگرانی ها وهیجان های خاص این دوره، توأم بوده، عملکرد و بازدهی افراد و در نهایت، سلامت روانی آنها را تحت تأثیرقرار می دهد.از طرف دیگرطراوت و شادابی، پیشرفت تحصیلی دختران نوجوان ، مرهون سلامت روانی آنان است. اهمیت مطالعه سلامت روان نوجوانان از این جهت که ارتباط مستقیمی با پیشرفت تحصیلی آن ها دارد ارزشمند است. هدف کلی پژوهش حاضر بررسی تأثیر سلامت روانی بر پیشرفت تحصیلی دختران نوجوان است.
از وظایف اساسی آموزش وپرورش در هر کشور، انتقال میراث فرهنگی جامعه،پرورش استعدادهای دانش آموزان وآماده کردن آنان برای شرکت فعال در جامعه است.بنا براین تعلیم وتربیت افراد به منظور تصدی امور مختلف ضروری می نماید و مسئله موفقیت یا عدم موفقیت در امر تحصیل از مهمترین دغدغه های هر نظام آموزشی در تمامی جوامع است.موفقیت وپیشرفت تحصیلی دانش آموزان هر جامعه نشان دهندۀ موفقیت نطام آموزشی در زمینه هدف یابی وتوجه به رفع نیاز های فردی است.بنابراین نظام آموزشی را زمانی می توان کار آمد وموفق دانست که پیشرفت تحصیلی دانش آموزان آن در مقاطع مختلف بیشترین و بالا ترین رقم را داشته باشد.آموزش وپرورش از ارکان اساسی رشد و توسعه اقتصادی،اجتماعی؛ فرهنگی وسیاسی کشور به شمار می رود وامروزه نقش آن در بهبود شرایط زندگی افراد بر همگان آشکار است (حسینی طباطبای،قدیمی مقدم،1386).
از پیشرفت تحصیلی به عناون یکی از شاخص های پیشرفت در نظام آموزش و پرورش مفهوم «انجام تکالیف و موفقیت دانش اموزان در گذراندن دروس یک پایه تحصیلی مشخص» یا «موفقیت دانش آموزان در امر یادگیری مطالب درسی» استفاده می شود. وجه مخاف ان اُفت تحصیلی است که یکی از معضلات نظام آموزشی می باشد که بهشیوه های گوناگون همچون عدم موفقیت دانش آموزان در دست یابی به هدف های مقاطع تحصیلی مربوطه، مردودی و تکرار پایه های تحصیلی، ترک تحصیل زودرس، بیکاری و بلاتکلیفی خود را نشان می دهد(پورشافعی، 1370).
دانش آموزان بخش عظیمی از جمعیت هر کشوری را تشکیل می دهند. پیشرفت تحصیلی از مباحثی است که در محیطهای آموزشی، به ویژه مدارس، از اهمیت زیادی برخوردار است. آموزان در مدرسه برای بدست آوردن دانش وتکنولوژی مورد نیاز مشاغل مختلف آماده می شوند.وقتی این آمادگی وجود ندارد وکمبود های تحصیلی در دانش آموزان دیده می شود، اثرات مخرب و هزینه های را برای فرد وجامعه به دنبال دارد.به طور مثال افزایش بیکاری،کاهش درآمد،افزایش مشکلات سلامتی، با ترک تحصیل مرتبط دانسته شده اند. از سوی دیگر رابطه منفی بین پیشرفت تحصیلی وترک تحصیل وجود دارد. بنابر این پژوهشگران در پی شناسای عوامل مؤثر بر پیشرفت تحصیلی هستند .تلاش های اولیه بر نقش عوامل شناختی بر پیشرفت تحصیلی متمرکز بودند(پارکر وهمکاران،2004).
در جامعه امروزی پیشرفت تحصیلی به عنوان یک تکلیف مهم برای نوجوانان ،ویک دغدغه اصلی برای والدین بدل شده است.واین مسئله تحت تأثیر عوامل متعدد فردی واجتماعی قرار دارد. ویکی از این عوامل سلامت روان می باشد.که باپیشرفت تحصیلی در ارتباط است. در واقع عدم برخورداری از سلامت روان، پیشرفت فرد وهمچنین توانایی او را در انجام وظایف محوله دچار اختلال نموده و این امر منجر به عدم پیشرفت جامعه و عواقب ناشی از آن خواهد شد.از آنجا که نوجوانان بخش عمده ای از زمان خود را در خانواده سپری می کنند.
در خانواده هایی که فرزندان احساس امنیت روانی می کنند و پیوسته پدر و مادر را حامی و پشتوانه خود می دانند انرژیهای روانی آنها برای تحصیل و موفقیت صرف می شود. عدم امنیت روانی در خانواده نه تنها افت تحصیلی فرزندان را تشدید می کند بلکه باعث ایجاد ناهنجاریهای روانی اعضاء خانواده شده و با ورود فرزندان به مدرسه این ناهنجاریها فضای علمی – آموزشی مدرسه را تحت تاثیر خود قرار می دهد.
یکی از اعضای مهم خانواده زن است.که دارای دو نقش اصلی مادر وهمسربودن می باشد.با بیرون رفتن زن از خانه نقش تازه بر نقش های قبلی او اضافه شد.که بر جنبه های مختلف زندگی زن بخصوص نقش مادری وی تاثیر فراوانی داشته است.درجوامع امروزی که حضور زنان در اجتماع بیشتر از گذشته شده است. به تبع ساعت کمتری را با فرزندان خود می گذرانند نسبت به مادرانی که شاغل نیستند.در این پزوهش سعی بر این است که تأثیر اشتغال مادران بر روی سلامت روان وپیشرفت تحصیلی دختران نوجوان بررسی شود.
(به نقل دبیسمی تا ،سانجاکتا ،2010)روابط فردی همراه با مدرنیزه شدن و جهانی شدن جوامع تغییر می یابد. روابط مادر طفل که یک مؤلفه مهم و اساسی در جامعه محسوب می شود تحت تأثیر این تغییرات اجتماعی- فرهنگی قرار می گیرد. و این تأثیر ممکن است در حقیقت زندگی حال و آینده کودکان را تحت تأثیر قرار دهد. زیرا شخصیت مادر برای تأمین نیازهای عاطفی کودک در دسترس نیست. یک مادر شاغل زمان کمتری برای سپری کردن با کودک خود نسبت به یک مادر غیر شاغل در اختیار دارد. مرور پیشینه علمی نشان داد که فرزندان مادران شاغل ممکن است از تأثیر سودمند اشتغال مادر برخود سود ببرند و یا از تأثیر تعیین کننده آن رنج ببرند. بنابراین اگر یک مادر شاغل قادر به سپری کردن زمان کافی با فرزند خود باشد و زمان سپری شده با فرزند از کیفیت مطلوب برخوردار می باشد، اشتغال مادر می توان تأثیرات سودمند بر رشد و تکامل کودک داشته باشد. البته صفات شخصیتی مختلف با اشتغال مادران در ارتباط می باشند.
براساس مطالعات محققان مشخص شده است که کودکان مادران شاغل استقلال بیشتری داشته، فعال ترودارای انگیزه بیشتر می باشند وامتیازات بیشتری را در انواع ارزیابی های پیشرفت تحصیلی و سازگار اجتماعی کسب می کنند(نلسون ، 1971، باروچ ، 1972). مطالعات در هند نشان داد که دختران مادران شاغل، استقلال، اعتماد به نفس، برون گرایی و ثبات هیجانی بیشتر و اضطراب کمتری نسبت به دختران مادران غیر شاغل نشان می دهند (همان منبع).بهزیستی عمومی کودک نیز ممکن است تحت تأثیر اشتغال مادر قرار گیرد. مطالعه پیشینه علمی نشان می دهد که تجربیات اولیه کودک تأثیر اساسی و پایدار بر بهزیستی روانشناختی و شناختی کودکان اعمال می کند(کوزما ،1981، گودمَن ، 1985). البته اگر مادر شاغل نتواند وقت کافی را با فرزند خود سپری کند یا زمان سپری شده با فرزند از کیفیت مطلوب برخوردار نباشد در این حالت اشتغال مادر تأثیرات منفی بر بهزیستی، پیشرفت تحصیلی و سلامت روان کودک خواهد داشت. روابط کودک – والدین (PCR) از نگرش والدین نسبت به فرزندان و ادراک کودکان از آن نگرش ها مستقل است. بنابراین یک پدر که همسر او شاغل است یا مادر شاغل ممکن است رفتار متفاوت نسبت به فرزند خود در مقایسه با مادر غیر شاغل یا پدری که همسر او خانه دار است داشته باشند (همان منبع).
در تحقیقاتی هافمن نشان می دهد که اشتغال مادراثرات مثبتی به همراه دارد، کودکی که در خانوادهای زندگی می کند که مادرشاغل است، از افراد خارج از خانه توجه بیشتری می بیند و در خانه در مقایسه باسایر کودکان مسؤولیتهای بیشتری خواهد داشت. کودکان مادران شاغل درمقایسه با کودکان مادران خانه دار، غالباً ازسازگاری شخصیتی اجتماعی بهتری در مدرسه برخوردارند. در مورد مفهوم جنسیت عقاید معقولانه تری دارند و در مورد فعالیتهای زن و مرد عقاید قالبی کمتر دارند (هافمن ،1989).
(هاروی ،1999) در تحقیقی طولی با عنوان تأثیرهای کوتاه مدت و بلندمدت اشتغال والدین بر کودکان به این نتیجه رسیده است که اشتغال والدین حداقل تأثیر را در تأخیر عملکردهای کودکان دارد. گیل و روبرتز (1999) در پزوهشی ارتباط بین اشتعال مادروپیشرفت تحصیلی و سازگاری تحصیلی را بررسی نموده اند، نتایج پژوهش آنها این بود که وضعیت اشتغال مادر به تنهایی اثر متفاوتی بررشد کودکان ندارد، در عوض اشتغال مادر با رشد کودکان از طریق متغیرهای میانجی یا واسطهای مرتبط است. فارل ( 1980 به نقل حسینی نسب،خضر لوی مقدم،1388)بنابه نتیجه پژوهش خود اعتقاد دارد مادرانی که نگرشی همخوان با کار خویش دارند،دارای کودکان با کفایت بیشتر و سازگاری بهتری در مدرسه هستند نسبت به کودکانی که نگرش مادران آنها به کار با رفتارکاریشان ناهمخوان است. همچنین شواهد زیادی نشان داده که مادران شاغل دیدگاه سنتی کمتری نسبت به بچه داری دارند(مک کارتی ،1984).
وقتی زنان در مقام مادران، وافراد شاغل کارهای گوناگون انجام می دهند،پسر ها ودختر هایش با مشاهد رفتار او بی انداز تأثیر می پذیرند(فیدر،1377). زنانی که در به ثمر رسانیدن کار بیرون وبچه داری تلاش می کنند.اغلب مادران ومادر بزرگ های با اراده تری هستند.آن ها تصمیمات اصلی خانواده را انجام داده وبا همسرانشان در قدرت خانواده سهیم هستند .نتایج پاره ای از پژوهش ها نیز نشان داده است که فرزندان زنان شاغل دربرخی زمینه ها از زنان خانه دار وضعیت بهتری در ابعاد مختلف روانی ورفتاری دارند.چنانچه نتایج پژوهش ،افشاری،(1375) درمورد هوش، عملکرده تحصیلی وسازگاری، که به مقایسه فرزندان زنان شاغل و خانه دار می پردازد،نشان می دهد که فرزندان زنان شاغل در موارد مورد تحقیق نسبت به فرزندان زنان خانه دار در وضعیت مطلوب تری قرار دارند (خدابخشی،جعفری،1385).

از بین دوران های مختلف زندگی انسان، نوجوانی از مهمترین و باارزش ترین دوران زندگی هر فرد محسوب می شو د. این مرحله بینابینی، درگذر از کودکی به بزرگسالی، سرآغاز تحولات و دگرگونی های جسمی، روانی و اجتماعی است که بر عملکرد او در بزرگسالی تأثیر گذاشته و منجر به ایجاد نیازهای متفاوت مخصوص این گروه سنی خواهدشد(کلین ،2002). آمارها نشان داد که بزرگترین نسل نوجوانان از نظر تعداد، مربوط به عصر حاضر است.نزدیک به نیمی از جمعیت جهان را افراد زیر ٢۵ساله و یک پنجم از جمعیت جهان را افراد 19-10 سال تشکیل می دهند که ٨۵ درصد آنها در کشورهای در حال توسعه زندگی می کنند(مارشال ،2003).
این موضوع، توجه ویژه به این گروه مهم در معرض خطر را ضروری می سازد. در بیانیه کنفرانس بین المللی جمعیت و توسعه، (1994)که به عنوان نقطه عطفی درخدمات بهداشت باروری درجهان است، تأکید شده که نوجوانان نیازهای منحصر به فردی نسبت به بزرگسالان دار و از کشورهای متعهد به این بیانیه، می خواهدکه این نیازهارا شناسایی کنند و در جهت رفع آنها بکوشند. با توجه به ویژگی های بلوغ در دختران، شرایط جسمی و روانی این دوران و نیز نقش اساسی دختران درباروری، می توان ادعا نمود که سلامت دختران نوجوان از جایگاه ویژه ای برخوردار است. دوران نوجوانی در دختران، زیربنا و سرآغازی جهت دهنده برای دور ههای بعدی زندگی آن ها خواهد بود و تأثیر مستقیمی بر خانواده و کودکان آن خواهد گذاشت. از نظر صندوق جمعیت ملل متحد، سلامت دختران، کلید شکسته شدن چرخه فقر بین نسل ها و دسترسی به اهداف توسعه هزاره است(جاسکویش ،2009). بنا براین توجه به سلامت روان وتعلیم وتربیت آن ها برای آینده بهتر جامعه ضروری می باشد.امروزه نظام تعلیم وتربیت هر جامعه زیر بنای توسعه اجتماعی ، اقتصادی، سیاسی وفرهنگی آن جامعه بشمار می رود. نهاد آموزش وپرورش عهده دار ایجاد زمینه مناسب برای رشد وشکوفای استعداد ها وتوانای افراد است.بدیهی است که رسیدن به این هدف مستلزم برنامه ریزی های وسیع ، جامع وحساب شده با توجه به اهداف عمومی آموزش وپرورش هر جامعه است(طالب زادگان ،1378). یکی از بهترین شاخص های که می توان از آن برای بررسی موفقیت نظام آ موزشی در دستیابی به هدف های خود استفاده کرد پیشرفت تحصیلی است.عملکردنوجوانان در زمینه پیشرفت تحصیلی به عوامل متعددی بستگی دارد که از جمله این عوامل می توان به سلامت عاطفی وروحی روان آن ها وجودمادران بعنوان یک الگوی مناسب ویک تکیه گاه مطمئن نام برد. ازآنجاکه دختران نوجوان خودمادران آینده وپایه گذارنسل بعدی می باشندبرای سلامت گذرکردن ازمرحله ی نوجوانی ورسیدن به مرحله ی جوانی وتشکیل خانواده به وجودمادردرکنارخودنیازدارند.ازراه هایی که می توان درتربیت نسلی سالم واندیشمندموثرواقع شودشناسایی ورفع عوامل منفی،اهمیت دادن به سلا مت روحی وروانی،توجه به عوامل مثبت درعملکرد تحصیلی وتقویت ارتباط عاطفیبین مادران ودختران نوجوان می باشد .از آنجا که پزوهش های متعدد نشان می دهند رابطه مثبت ومعنا داریبین سلامت روانی وپیشرفت تحصیلی بالا وجود داردبه نظر می رسداین دو عامل می توانند بخشی از عملکرد تحصیلی وآموزشی دانش آموزان را توجیح کنند(حافظی1381).لذا چنین پژوهش های ضروری به نظر می رسد زیرا می تواند برای والدین نوجوانان ،مشاوران،معلمان ودرمحیط کار آموزش وپژوهش بویژه ساز مان آموزش وپرورش مورد استفاده قراربگیرد . انتظار می روداین پزوهش بتواند راهگشای برای برقراری بهتر ارتباط بین مادران ودختران نوجوان که خود مادران آینده هستند باشد .در همین راستادر نظر گرفتن یافته های تحقیقاتی از یک سودر خصوص ارتباط اشتغال مادران با اعتماد به نفس،سلامت روان وعملکرد بهتر تحصیلی دختران دوره راهنمایی واز سوی دیگر در خصوص سطح تحصیلات ونوع شغل مادران با درنظر گرفتن نظریه های موجود در خصوص دو متغیر بهداشت روانی دختران نوجوان وپیشرفت تحصیلی آن هادرصدد پاسخگویی به این سوال است که آیااشتغال مادردر سلامت روان وعملکردتحصیلی مطلوب دختران نوجوان تاثیر دارد.

ازبهداشت روانی تعاریف بسیار زیادی شده است که در این تحقیق به برخی از آنها اشاره می شود. سازمان بهداشت جهانی در تعریف بهداشت روانی یا سلامت فکر گفته است : سلامت فکر عبارتست از قابلیت ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، تغییر و اصلاح محیط فردی و اجتماعی و حل تضادها و تمایلات شخصی به طور منطقی، عادلانه و مناسب (میلانی فر، 1370).در این تعریف اساسی بهداشت روانی سازگاری با دیگران و محیط زندگی است که فرد می کوشد راه درست یا مناسب زندگی کردن در یک محیط معین و با آنها که با او زندگی می کنند را کشف و به کار بگیرد. به عبارت دیگر، این که چگونه با نیازهای متفاوت خود کنار بیاید و با تدبیر منطقی خود را با محیطی که الزاما همه عوامل آن به نفع او نیست تطبیق دهد بسیار پراهمیت است. این تطبیق ممکن است از طریق تغییر در خود، در صورت امکان در محیط فیزیکی یا جامعه انجام می گیرد.نمی توان آنها را به سهولت آسیب های جسمانی مورد مطالعه قرار داد(میلانی فر، 1370).کاپلان و بارون (1952) می گویندبهداشت روانی حالت خاصی از روان است که سبب بهبود، رشد و کمال شخصیت انسان می گردد و به فرد کمک می کند که با خود ودیگران سازگاری داشته باشد (میلانی فر،1373).کاپلان و بارون، علاوه بر موضوع سازگاری، به جنبه کیفی رشد و کمال شخصیت و به تعادل رسیدن آن توجه می کنند.مزلو بهداشت روانی را حاصل تأمین نیازها و شکوفا شدن استعدادهای ذاتی انسانها می داند. اریک فروم سلامت فکر را نیل به بلوغ بر اساس خصوصیات و قوانین طبعیت آدمی می داند .بهداشت روان بخشی جدائی ناپذیر از بهداشت عمومی است که فرد را از عناصر شناختی، عاطفی و همچنین از توانایی های خود در ایجاد رابطه با دیگران آگاه می گرداند. انسان با داشتن تعادل روانی، بهتر می تواند بر استرس های زندگی فائق آید، کارهای روزانه را پربارتر و سودمندتر گرداند و فرد مفیدی برای جامعه باشد.پاردایم غالب قرن گذشته برای میزان وقوع و سیر مشکلات جسمی از منظره زیست پزشکی بوده است. این دیدگاه اثر مهمی بر پیشگیری و مهار مشکلات جسمی داشته است . در واقع در نیمه اول قرن بیستم نتایج موفقیت آمیز زیادی در کاهش بیماری های مختلف مرگ و میر به دست آمده است. با این حال عوامل اصلی به وجود آورنده مرگ و معلولیت در آغاز قرن 20 متفاوت از گذشته است(ولاندر ،2000).تمایز بین روان شناختی و جسمی پزشکی را با گسترش مرزهای دانش امری بیهوده می دانند و معتقدند تحولات جدید در حوزه ایمنی شناسی عصبی روانی یا در حوزه رابطه بین عوامل ژنتیکی و رفتاری تنها بخشی از حقیقت برای روانشناسان است و استفاده از این اصول برای بیماران با ا ختلال های جسمانی مختلف الهام بخش بوده است (کپتین و وینمن ،2004).امروز سلامت روان توجه روزافزون محققان شاخه های علوم را به خود جلب کرده و به تبع آن شمار قابل توجهی از پژوهش ها را به خود اختصاص داده است . از این روست که می توان در ادبیات سلامت از تعاریف متعدد با روی آوردهایی متکثر سراغ گرفت(چاهن ،2000).شفیع آبادی سلامت روانی را داشتن هدفی انسانی در زندگی، سعی در حل عاقلانه مشکلات، سازش با محیط اجتماعی بر اساس موازین علمی و اخلاقی و سرانجام ایمان کار ی و مسئولیت پیروی از اصل نیکوکاری و خیرخواهی می داند(شفیع آبادی وناصری 1365).
مفهوم سلامت روان یا سلامت روان شناختی، جنبه ای از مفهوم کلی سلامت جسمی، روانی و اجتماعی است، سلامت روانی علاوه بر بدن سالم، به محیط و شرایط زندگی سالم نیاز دارد. (خدا رحیمی،1374). هدف اصلی سلامت روانی کمک به همۀ افراد در رسیدن به زندگی کامل تر، شادتر،هماهنگ تر، شناخت وسیع و پیشگیری از بروز اختلالات خلقی، عاطفی و رفتاری است . مقابله بابیماریهای روانی برای ایجاد جامعه سالم از وظایف اصلی دو لت ها و افراد جامعه است و هر اجتماع که خواستار بهزیستی و شادکامی افراد خود است ، باید مردم سازگار و هماهنگ پرورش دهد(میلانی فر،1378). به عقیدۀ آدلر( 1973 )، سلامت روان یعنی داشتن اهداف مشخص، روابط خانو ادگی و اجتماعی مطلوب، کمک به همنوعان و کنترل عواطف و احساسات خود است. الگوی ر اجرز از شخصیت سالم و سلامت روان ، انسانی است، بسیار کارآمد و با کنش و کارکردکامل که از تمام تواناییها و استعدادهایش بهره می گیرد و دارای ویژگیهایی همچون آمادگی برای کسب تجربه، احساس آزادی و خلاقیت و آفرینندگی است (وردی، 1380). اﻣﺮوزه ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺗﺤﺼﻴﻠﻲ داﻧﺶآﻣﻮزان ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻳﻚ ﺷﺎﺧﺺ ﻣﻬﻢ ﺑﺮای ارزﻳﺎﺑﻲ ﻧﻈﺎمﻫﺎی آﻣﻮزﺷﻲ ﻣﻮرد ﺗﻮﺟﻪ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ. ﻋﻼوه ﺑﺮ اﻳﻦ، ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺗﺤﺼﻴﻠﻲ ﻫﻤﻮاره ﺑﺮای ﻣﻌﻠﻤﺎن، داﻧﺶآﻣﻮزان، واﻟﺪﻳﻦ، ﻧﻈﺮﻳﻪﭘﺮدازان، و ﻣﺤﻘﻘﺎن ﺗﺮﺑﻴﺘﻲ ﻧﻴﺰ ﺣﺎﺋﺰ اﻫﻤﻴﺖ ﺑﻮده اﺳﺖ. نوجوانی یکی از دوره های حساس زندگی هر شخص می باشد،سلامت روان افراد در این سن بسیار حساس است زیرا تاثیر به سزای در سلامتی او در سنین بزرگسالی دارد.اهمیت دادن به پیشرفت تحصیلی نوجوانان از اهمیت موضوع های مورد توجه هر جامعه است زیرا نوجوانان نیرو های کارآمد وفعال جامعه در آینده هستند.بنابر این توجه به نوجوانان در محیط خانواده امری ضروری وحتمی است واز آنجا که امروزه به دلایل مختلف مادران جذب کار وفعالیت خارج از منزل هستند ووقت کمتری را با فرزند خود سپری می کنند.بنا بر این ضرورت ایجاب می کند که به کیفیت رابط خود با فرزندان بیشتر اهمیت دهند.

2-2بحث نظری:
2-2-1-مفهوم سلامت روان از دیدگاه مکتب های مختلف:
مکتب روان کاوی:
به عقیده فروید ویژگی خاصی که برای سلامت روانشناختی ضروری است خودآگاهی است.یعنی هر آنچه که ممکن است در نا خودآگاهی موجب مشکل شود بایستی خود آگاه شود به عقیده فروید انسان عادی کسی است که مراحل رشد،روانی جنسی را با موفقیت گذرانده باشد ودر هیچ یک از مراحل،بیش ازحد تثبیت نشده باشدبه نظراوکمترانسانی متعارف به حساب می آیدوهر فردی به شکلی نامتعارف است (خدا رحیمی،1374،هال ولیندزی ،1970 ).
آلفرد آدلر : به عقیده آدلر (1926)زندگی بودن نیست بلکه شدن است .آدلر به انتخاب مسئولیت ومعناداری مفاهیم در شیوه زندگی اعتقاد دارد وشیوه زندگی افراد را متفاوت می داند. محرک اصلی رفتار بشر هدفها وانتظار او از آینده است.فرد سالم به عقیده آدلر از مفاهیم و اهداف خویش آگاهی دارد و عمل کرد او مبتنی بر نیرنگ و بهانه نیست، او جذاب وشاداب است وروابط اجتماعی سازنده و مثبتی با دیگران دارد.فرد دارای سلامت روان از نظر آدلر، روابط خانوادگی صمیمی ومطلوب دارد وجایگاه خودش را در خانواده وگروه های اجتماعی به درستی می شناسد. همچنین فرد سالم در زدگی هدفمند وغایت مدار است واعمال او مبتنی برتعقیب این اهداف است .غایی ترین هدف شخصیت ،تحقق خویشتن است .از ویژگی های دیگر سلامت روان شناختی این است که فرد سالم مرتباً به بررسی ماهیت اهداف وادراکات خودش می پردازدواشتباه هایش را برطرف می کند .چنین فردی خالق عواطف خودش است نه قربانی آن ها، آفرینش گری وابتکار فیزیکی ،از ویژگیهای دیگر این افراد است. که فرد سالم از اشتبا ههای اساسی پرهیز می کند.
اشتباه های اساسی شامل تعمیم مطلق،اهداف نادرست ومحال درک نادرست وتوقع بی مورد از زندگی تقلیل یاانکار ارزشمندی خود ، وارزش ها و باورهای غلط می باشد(ساعتچی،1374 وگنجی ،1376).
اریک فرام :فرام تصویر روشنی از شخصیت سالم به دست می دهد چنین انسانی عمیقاً عشق می ورزد، آفریننده است،قوه تعقلش را کاملاً پرورانده است ، جهان وخود رابه طور عینی ادراک می کند ، حس هویت پایداری دارد، با جهان در پیوند است. ودر آن ریشه دارد، حاکم وعامل خود و سرنوشت خویش است. فرام شخصیت سالم را دارای جهت گیری بارور می داند. فرام با کار برد واژه جهت گیری این نکته را می گوید که جهت گیری گرایش یا نگرش کلی است که همه جنبه های زندگی، یعنی پاسخ های فکری ،عاطفی وحسی به مردم،و موضوع ها ورویداد ها را، خواه در جهان خواه در خود ، در بر می گیرد (فروم،1362،گنجی،1376).
مکتب انسان گرایی:
کارل راجرز :به عقیده راجرز، آفرینندگی مهم ترین میل ذاتی انسان سالم است.همچنین شیوه های خاصی که موجب تکامل وسلامت خود می شوند به میزان محبتی بستگی دارند که کودک در شیر خوارگی دریافت کرده است .«ارضای توجه مثبت غیر مشروط »ودریافت غیر مشروط محبت وتأیید دیگران برای رشد وتکامل سلامت روانی فرد با اهمیت است.این ا فراد فاقد نقاب وماسک هستند وبا خودشان رو راست هستند .چنین افرادی آمادگی تجربه را دارند ولذا بسته نیستند،انعطاف پذیرند وحالت تدافعی ندارند واز بقیه انسان ها عاطفی تر هستند .زیرا عواطف مثبت ومنفی وسیع تر رادر مقایسه با انسان های تدافعی تجربه می کنند.به عقیده راجرز اساسی ترین خصوصیت شخصیت سالم ،زندگی هستی دار است یعنی آماده است ودر هر تجربه،ساختاری را می یابدوبراساس مقتضیات،تجربه لحظه بعدی به سادگی دگرگون می شود.انسان سالم به ارگانیزم خویش اعتماد می کند (خدا رحیمی،1374،راجرز،1369،هال ولیندز،1970).
آبراهام مزلو: اوانسان سالم راخودشکوفامی نامد واینگونه بیان می کند که خواستاران تحقق خود، نیازهای سطوح پاینتر خود یعنی نیازهای جسمانی،ایمنی،تعلق، محبت واحترام را برآورده ساخته اند.روان پریش وروان نژد نیستند وسایر اختلال های آسیب شناختی را ندارند.آن ها الگو های بلوغ، پختگی وسلامت می باشند. با حد اکثر استفاده از همه قابلیت ها وتوانایی های خود،خویشتن خویش را فعلیت وتحقق می بخشند.می دانند کیستند وچیستند وبه کجا می روند.خواستاران تحقق خود،تکاپونمی کنند، بلکه تکامل می یابند .ویژگی های آن هارا می توان فهرست وار نام برد که عبارتند از :ادراک صحیح واقعیت،پذیرش کلی طبیعت دیگران وخویشتن،خود انگیختگی،سادگی وطبیعی بودن، توجه به مسائل بیرون از خویشتن،نیاز به خلوت واستقلال ، تازگی مداوم تجربه های زندگی،نوع دوستی،کنش مستقل، تجربه های عارفانه،یا تجربه های اوج ، روابط متقابل بادیگران،تمایز میان وسیله وهدف و خیر وشرحس طنز مهربانانه،آفرینندگی،مقاومت در مقابل فرهنگ پذیری(شولتز،1364،مزلو،1372و1968).

مکتب رفتار گرایی:
بی.اف.اسکینر:سلامت روانی وانسان سالم به عقیده اسکینر معادل با رفتار منطبق با قوانین و ظوابط جامعه است، وچنین انسانی وقتی با مشکلی روبرو شود تا هنگامی که از طریق جامعه به هنجار تلقی شود،از طریق شیوه اصلاح رفتار برای بهبودی وبه هنجار کردن رفتار خود و راطرافیانش به طور متناوب استفاده می جوید .به علاوه انسان سالم باید آزاد بودن خودش را نوعی توهم بپندارد،وبداند که رفتار او تابعی از محیط است و هر رفتار توسط معدودی از عوامل محیطی مشخص می گردد.انسان سالم کسی است که تأییداجتماعی بیشتری به خاطر رفتار های متناسب ،از محیط و اطراقیانش دریافت می کند .شاید معیار تلویحی دیگر در مورد خصوصیات انسان سالم از دیدگاه اسکینر این باشد که انسان باید از علم،نه برای پیش بینی،بلکه برای تسلط بر محیط خویش استفاده کند. در این معنا فرد سالم کسی است که بتواند برای انجام هر روش،بیشتر از اصول علمی استفاده کند وبه نتایج سودمند تری برسد و مفاهیم ذهنی مثل امیال ،هدفمندی، غایت نگری ومانند آن را کنار بگذارد(خدا رحیمی،1374واسکینر،1956).
مکتب شناختی:
ویلیام گلاسر :انسان سالم بنا به نظریه گلاسر کسی است که دارای این ویزگی ها باشد.
1-واقعیت را انکار نکندودرد ورنج موقعیت ها را با انکار کردن نادیده نگیرد،بلکه با موقعیت ها به صورت واقع گرایانه روبرو شود.
2- هویت موفق داشته باشد یعنی عشق ومحبت بورزد وهم عشق ومحبت دریافت نماید.هم احساس ارزشمندی کند وهم دیکران احساس ارزشمندی او را تأیید کنند.
3- مسئولیت، زندگی ورفتارش را بپذیرد وبه شکل مسئولانه رفتار کند،پذیرش مسئولیت کاملترین نشانه سلامت روانی است .
4-توجه او به لذات دراز مدت تر منطقی ترومنطبق با واقعیت می باشد.
5-بر زمان حال وآینده تأکید نمایدنه برگذشته وتأکید اوبرآینده، نیزجنبه درون گری داشته باشد نه به صورت خیال پردازی باشد(خدا رحیمی،1374وگلاسر،1965).
مکتب هستی گرایی:
ویکتورفرانکل نگرش فرانکل به سلامت روان تأکید عمده را براراده معطوف به معنا می گذارد.جستجوی معنا مستلزم پذیرفتن مسئولیت شخصی است.هیچ کس وهیچ چیز به زندگی انسان معنا نمی دهد مگر خودش .انسان باید با احساس مسئولیت آزادانه با شرایط هستی وزندگی روبرو شود ومعنایی درآن بیابد .به نظر فرانکل ماهیت وجودی انسان از سه عنصر معنویت ،آزادی ومسئولیت تشکیل شده است وسلامت روان مستلزم تجربه شخصی این 3 عامل است.معیار سنجش معنا دار بودن زندگی کیفیت آن است نه کمیت آن.حصول وکاربرد معنویت ،آزادی ومسئولیت نیز با خود انسان است. بنا به نظریه فرانکل انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن،به عقیده فرانکل جستجوی هدف در خود،شکست خویشتن است.لذا وی هدف رشد وتکامل انسانرا تحقق خود نمی داند بلکه چیزی بالاتر از آن می داند. سلامت روان یعنی از مرز توجه به خود گذشتن،از خود فراتر رفتن وجذب معنا ومنظوری شدن.
در این صورت خود نیز به طورطبیعی وخود به خود تحقق می یابد. (شولتر،1364وفرانکل،1375).
تعریف سلامت روانی از دیدگاه اسلام:
بهداشت روانی این است که انسان براساس فطرتش، همیشه در حال تقرب به خداوند بوده و با مردم در صلح و صفا و سازگاری بوده و دارای سلامت جسمی و موفقیت در زندگی، باشد.بهداشت روانی، حالتی است که در آن انسان، احساس رضا و آرامش کند و با حُسن خُلق با خدا و با خود و با مردم تعامل داشته باشد(ویسی،1392). بهداشت روانی در اسلام عبارت از اصول و روش های مشروعی است که در وهله اول باعث تأمین ایجاد، حفظ و در وهله دوم تقویت و تکامل سلامت نفس، و در وهله سوم به درمان بیماری های روانی انسان مسلمان می پردازد، هدف از این علم هموار کردن راه تکامل و حرکت انسان مسلمان تا رسیدن به مرتبه کمال مطلق است(حسینی،1368).
مفهوم بهداشت روانی درقرآن:
در قرآن کریم مفاهیم متعددی وجود داردکه می توانند نزدیک،ونه معادل با مفهوم بهداشت روانی باشند. در این میان چهار مفهوم وجود داردکه به دلیل بیان توصیفی ومصداقی خود به مقصود نزدیکتر ند.این مفاهیم عبارتند از 1_سکینه2-حیات طیبه3-قلب سلیم4-نفس مطمئنه. درادامه در مورد هر یک توضیحات کوتاهی ارائه می شود.
1-سکینه: واژه سکینه از لحاظ اشتقاق از ماده سکون است ودر اصطلاح قرآن به معنی آرام بودن دل وفقدان هر گونه اضطراب ونگرانی است .این واژه، در شش آیه از قرآن کریم بکار رفته است از مجموع این آیات می توان استنباط کرد که این نوع از آرامش درونی ویا سکون و ثبات قلبی،موهبتی است الهی که تنها پیامبر ومومنان واقعی ازآن بهرمندند. به عنوان نمونه به آیه26 از سوره مبارکه فتح اشاره می کنیم. (فانزل الله سکینه علی رسوله وعلی المؤمنین والزمهم کلمته التقوای وکانوا احق بها واهلها وکان الله به کل شییئ علیما).
2-حیات طیبه:این مفهوم در آیه 97از سوره نحل بکار رفته است.در این آیه خداوندمی فرماید:(من عمل صالحاًمن ذکراو انثی وهو مؤمن فلنحیینه حیوهالطیبه ولنجزینهم اجرهم بااحسن ما کانوا یعملون).از محتوای آیه می توان فهمید که حیات طیبه یا زندگی پاک، نتیجه عمل صالح است واینکه چنین زندگی ای خاص همین جهان است ونه زندگی یا حیات پس از مرگ،چه،قسمت اخیر آیه به طور مشخص به(حیات پس از مرگ)مربوط می شود.بر طبق نظر برخی از مفسران ،حیات طیبه در عمل به معنی تحقق جامعه ای است که در آن امنیت، رفاه وآسایش،عشق وایثار وتعاون وهمدلی وجوددارد واز رذایل وخبائثی چون ظلم وتجاوز،خیانت وفساد،ونگرانی وتشویش به دور است.مفهوم حیات طیبه بدین صورت فراخنای گسترده ای را در بر می گیردو ارتباط آن با مسئله بهداشت روانی از لحاظ نقش تعین کننده ای است که یک جامعه سالم می تواند در ایجاد و رشدسلامت روح یابهداشت روانی ایفا نماید.این نکته نیز قابل توجه است که مفهوم جامعه سالم در مسئله بهداشت روانی از دیدگاه نظام اسلامی دارای اهمیت است.
3- قلب سلیم:این مفهوم از دو مفهوم سکینه وحیات طیبه،به مفهوم بهداشت روانی نزدیکتر است ،چه قلب در مواردی از قرآن کریم به معنی روح وعقل به کار برده شده وبنا براین قلب سلیم می تواندعبارت دیگری برای روح سالم ویا بهداشت رو انی باشد. طبق نظر علامه طبا طبایی،قلب سلیم،قلبی است که از هر گونه بیماری وانحراف اخلاقی واعتقادی به دور باشدوبدان مرحله از سلامت یا اوج رسیده باشد که تمام متعلقات و وابستگی های او تحت الشعاع تعلق به خدا قرار گرفته باشد.یکی از مصادیق بارز این حالت روانی،حالت حضرت ابراهیم (ع) است که خداوند در باره او می فرماید:(وان من شیعته لا ابراهیم اذ جاءربه بقلب سلیم(سوره صافات آیه 84).
4- نفس مطمئنه:این مفهوماز همه مفاهیم دیگر به معنا و مفهوم بهداشت روانی نزدیکتر است ولذا به دو دلیل زیر می توان آن را بر مفاهیم دیگر ترجیح داد.وجود کلمه یا وصف «مطمئنه»دلیل نخست است.زیرا اطمینان به دست آمده در نفس مطمئنه هرگز به معنی سکون ویا قرار وآرامش ناشی از غفلت و بی خبری نیست، بلکه محصول کوشش و حرکت آگا هانه ای است که بر روح و روان صاحب نفس مطمئنه عار ض می شود(حسینی،1368).
2-2-2پیشرفت تحصیلی:
یکی از عاملهای بسیار مهم در تکوین شخصیت نوجوان و جوان مدرسه می باشد. مدرسه بعد از خانواده مهمترین نقش را در فرایند اجتماعی کردن نوجوان به عهده دارد. مدرسه از طریق آموزش مهارتهای علمی و فنی و فراهم آوردن زمینه همکاری گروهی و مسئولیت پذیری نوجوان و جوان موجبات رشد همه جانبه و متعادل شخصیت آنان را فراهم می سازد. گرچه مدارس وقت خود را صرف ایجاد آمادگی در نوجوانان و جوانان به منظور کسب مدارج عالی تحصیل می کنند با وجود این بسیاری از نوجوانان بدون دریافت مدارج عالیه مستقیماً به زندگی وارد شده و چون فاقد آمادگی لازم برای ورود به آن می باشند. احساس شکست و درماندگی نموده به بهداشت و سلامت روانی آنان آسیب وارد می شود .

جو عاطفی مدرسه در پیشرفت تحصیلی شاگردان تأثیر دارد. تحقیقات نشان داده که دانش آموزان در جوی که فشار روانی کمتری داشته باشد. جوی که در آن راهنمایی شده و احساس امنیت کنند، بیشتر سود می برند. دانش آموزان بیشتر از آنکه به عواملی چون امکانات فیزیکی توجه نمایند. به
معلم و جهت گیری آنها به سمت پیشرفت شاگرد، توجه می کنند مطالعه دیدگاه های دانش آموزان گویای این است که برخی خصوصیات معلمین از قبیل همدردی و همفکری- انعطاف پذیر بودن- خوش خلقی- آمادگی برای قبول اظهار نظرها و گوش دادن به پرسش های دانش آموزان و علاقه مند بودن به کار و انضباط و به کارگیری روش تدریس مناسب از ویژگیهای معلم خوب وکارامد است .
اهمیت تأثیر پیشرفت تحصیلی در سلامت روانی دانش آموزان به حدی است که برخی از متخصصان آن را حداقل تا نیمه دوم دوره نوجوانی معیار اساسی برای تشخیص عملکرد سالم دانسته اند. به عقیده ایشان نوجوانانی که علی رغم برخورداری از هوشبهر طبیعی کارکرد رضایت بخشی در مدرسه نداشته باشند، مسائل روانی قابل ملاحظه ای نشان خواهند داد. وپیشرفت تحصیلی را به عنوان شاهدی برای سلامت روانی دانش آموزان ارزیابی نموده اند.
سیف (۱۳۶۳) به نقل از بلوم می نویسد هنگامی که محیط مدرسه شواهدی حاکی از شایستگی و لیاقت برای دانش آموز در طی چند سال اول فراهم کند و در چهار پنج سال بعد نیز همین تجارب موفقیت آمیز تکرار شود، نوعی مصونیت در برابر بیماریهای روانی برای مدتی نامحدود در فرد ایجاد می شود. چنین فردی قادر خواهد بود که به راحتی بر فشارها و بحرانهای زندگی غلبه کند.
باور شکست در امتحان به هر حال موجب تأثر و تألم خاطر کودکان و نوجوانان می گردد. افراد شکست خورده به افسردگی، ناراحتی، ناسازگاری و بیقراری مبتلا می گردند.(رحیمی،عبدالکریم،1393)
موفقیت تحصیلی در گرو علل و عوامل متعددی است که نبود و یا نقصان هرکدام از این عوامل موجبات افت تحصیلی را فراهم می سازد . هوش و استعداد تحصیلی یادگیرنده ، عوامل محیطی( نظیر دیدگاه های حاکم برجامعه در خصوص تحصیل ،امکانات ،وضعیت اقتصادی و حتی وضعیت فرهنگی محیط اجتماعی و…) و عوامل خانوادگی از مهمترین عوامل تاثیر گذار بر روند پیشرفت تحصیلی دانش آموزان بر شمرده می شوند.نقش مادر به خصوص در شرایطی که پدران حضور کمتری در خانه دارند در سطح فکری خانواده مهم تر است . این موضوع شاید خلاف تصور عده ای باشد که در مسایل فکری خانواده نقش پدر را مهم تر می دانند. شاید خود مادران هم تصور نکنند که چقدر در سطح فکری و فرهنگی خانواده می توانند موثر باشند.مادران اعم از شاغل و غیرشاغل حضور بیشتری در خانه دارند. از طرف دیگر مادرها بسیار بیشتر از پدرها پیگیر روند تحصیلی فرزندان شان هستند. در دوره ابتدایی که بنیادی ترین سال های تحصیلی را در برمی گیرد بیشتر مادرها نقش کنترل کننده مستمری دارند. به طور معمول پدرها از دوره های راهنمایی و متوسطه بیشتر وارد عمل می شوند آن هم به عنوان اهرم های فشار خلاصه آنکه حداقل در 10 سال اول زندگی ارتباط مادر با فرزند بیش از هر کسی است و تاثیر مادر در سطح فکری فرزند هم می تواند بیش از هرکسی باشد.
2-2-3-اشتغال مادر:
(به نقل از حدادی وهمکاران،2007)در چارچوب مدل های نظری نقش در غرب دو رویکرد عمده یکی با دید مثبت ودیگری با دیدگاهی منفی به مسئله رابطه نقش اشتغال و سلامت در مورد زنان پرداخته است که در این جا به اختصار به هر یک از دو دیدگاه اشاره می شود.در چارچوب رویکرد منفی، گذشته از نظریه پارسونز در مورد تفکیک کارکردی نقش زنان و مردان و تأکید وی بر لزوم عدم اشتغال زنان خانه دار، می توان از فرضیه های تکثرنقش، تضاد نقش، فشار بار اضافی نقش، فرضیه کم یابی و فرضیه فشار نقش نام برد .هریک از این فرضیه ها به نوعی حکایت از این دارند که زنانی که به کار در ازای دستمزد می پردازند، بیش تر احتمال دارد به دلایلی چون حجم بیش تر کار، افزایش انتظارات ومسئولیت های بیش تر و استرس ناشی از ایفای چند نقش توأمان، از نظر سلامت دروضعیت نامطلوب تری نسبت به زنانی که صرفاً به نقش های سنتی همسری و مادری می پردازند، قرار گیرند . در مقابل، در چارچوب مد ل های رویکرد مثبت، به فرضیه اعتلای نقش، نظریه بسط نقش و فرضیه تجمع نقش می توان استناد نمودکه طی آن نقش اشتغال که به عنوان نقش جدیدی به نقش های سنتی زنان اضافه شده، به عنوان یک امر مثبت و پرفایده در نظر گرفته می شود. در اینجا مکانیزم تأثیر گذاری مثبت نقش اشتغال از طریق عزت نفس افزایش یافته، درآمد بیشتر، کسب حمایت اجتماعی گسترده تر که با اشتغال در ازای درآمد همبسته است.در جهت ارتقای سلامت زنان مورد تأکی می گیرد.آربر (1991) یادآور می شود که که اشتغال به کار زنان می بایست هم به عنوان نقشی دیگر و هم به عنوان متغیری ساختاری در نظر گرفت. اشتغال به عنوان نقشی اضافه شده می تواند در بر دارنده تعهدات و مسئولیت های بیش تر باشد، اما از سویی دیگر، زنان باجایگاهی که در بازار کار احراز می کنند، پاداش می گیرند و این امر حکایت بیش ترآن ها رابر منابع مالی در پی دارد و به آن ها این فرصت را اعطا می کند که بتوانند به نحومثبتی برشرایط زندگی خودوخانواده خود تأثیرگذار باشند(آربر،1991).بنابراین اشتغال مادر مشروط بر این که نیازهای جسمی وروانی کودک رسیدگی شود،مانعی برای تحول کودک محسوب نمی شود. کودکان مادران شاغل درمقایسه با کودکان مادران خانه دار، غالباً از سازگاری شخصیتی اجتماعی بهتری در مدرسه برخوردارند. در مورد مفهوم جنسیت عقاید معقولانه تری دارند و درمورد فعالیتهای زن و مرد عقاید قالبی کمتر دارند(هافمن،1989). گیل وروبرتز (1996) در پزوهشی ارتباط بین اشتغال مادر وپیشرفت تحصیلی و سازگاری تحصیلی را بررسی نمودهاند، نتایج پژوهش آنها این بود که وضعیت اشتغال مادر به تنهایی اثر متفاوتی بر رشد کودکان ندارد، در عوض اشتغال مادر با رشد کودکان از طریق متغیرهای میانجی یا واسطه ای مرتبط است.
2-3-پژوهشهای انجام شد در ایران :
سیف ( 1372 ) سلامت و عدم سلامت روان را به مقد ار زیادی ناشی از تجارب موفق وناموفق دانش آموزان در دوران تحصیلی می داند. حنانی ( 1383،به نقل پور افکار،1391 ) در پژوهشی با عنوان بررسی رابطه عملکرد خانواده و سلامت عمومی فرزندان انجام دادند. نتایج نشان داد که بین عملکرد خانواده به طور کلی و سلامت عمومی دانش آموزان رابطه معنی داری وجود دارد . از میان متغیرهای عملکرد خانواده ، بین میزان همبستگی خانواده و سلامت عمومی دانش آموزان رابطه مثبت و معنی داری به دست می آمد. کافی(1383)توجه و اهمیت والدین به پیشرفت تحصیلی فرزندان ممکن است در دانش آموزان انگیزه قوی برای یادگیری ایجاد کند.شعاری نژاد(1362 ).اشتغال مادر وعدم حضور تمام وقت وی در خانواده جزء مهمترین عوامل موثر در سازگاری کودکند .
حیدرنیا ( 1383 ) در پژوهشی تحت عنوان مقایسه سلامت روان و عزت نفس پسران تحت حضانت پدر، وپسران تحت حضانت مادر، و پسران خانواده های عادی از پرسشنامه سلامت عمومی گلدبرگ و عزت نفس کوپر اسمیت استفاده کرد. نتایج به دست آمده نشان داد عزت نفس و سلامت عمومی خانواده های عادی بالاتر از پسران خانواده های طلاق (تحت حضانت مادر یا پدر) است. سلامت روان پسران تحت حضانت مادر بالاتر از پسران تحت حضانت پدربود که در دو خرده مقیاس علائم جسمانی و اضطراب و ب یخوابی نیز نسبت به کودکان تحت حضانت پدر نمره بالاتری را کسب کردند.
رحیمی نژاد و پاک نژاد ( 1383 ) در پژوهشی با عنوان ارتباط بین سازگاری خانواده باسلامت روانی و سطح ارضای نیازهای روانشناختی فرزندان نوجوان انجام دادند. نتایج نشان دادکه عملکرد خانواده در ابعاد شش گانه حل مشکل ، ارتباط نقش همراهی عاطفی و کنترل عاطفی و نیز عملکرد با مشکلات روانی(شکایت جسمانی، ناسازگاری اجتماعی ، اضظراب وافسردگی) همبستگی مثبت و معناداری وجود دارد. به صورتی که هر چه عملکرد خانواده ضعیف تر باشد مشکلات روانی نیز بیشتر خواهد شد . همچنین عملکرد با میزان احساس نیازهای روانی، آزادی عمل، شایستگی و ارتباط، همبستگی منفی معناداری داشت. به صورتی که هر چه عملکرد خانواده ضعیف تر باشد، عدم ارضای نیازهای روانی ، ارتباط ، شایستگی وآزادی عمل نیز بیشتر خواهد بود. یافته دیگر نشان داد که عملکرد کل ، آمیزش عاطفی وهمراهی عاطفی خانواده ها با مقیاس، تفاوت معنی داری نداشت، اما حل مشکل ارتباط کنترل رفتار و نقش ها با جامعه، تفاوت معنی داری داشت و ضیعف تر بود. نتایج تحقیق بیانگر اهمیت تاثیر پذیری فرزندان از ناساگاری والدین و محیط ناآرام خانواده بود و نتایج نشان داد که چنانچه خانواده به وظایف خود عمل نکند، سلامت روانی روزه مره فرزندان، ارتباط کلامی وغیر کلامی اعضای الگوهای رفتاری مناسب و نهایتاً تعیین قواعدی برای کنترل رفتار ، دارای عملکرد ضعیف هستند.
مروی،علوی رفیعی(1376) بین پیشرفت تحصیلی فرزندان مادران شاغل و خانه دار هیچ گونه تفاوت معنا داری وجود ندارد. از طرفی، بین میزان وابستگی و اشتیاق تحصیلی آنها نیز هیچ تفاوت معنا داری مشاهده نشد. همکاری در خانواده و نحوه گذراندن اوقات فراغت فرزندان در دو گروه مادران شاغل و خانه دار نیز یکسان بود. به علاوه، در میزان تشویق و اهمیت تحصیلی فرزندان، بین مادران شاغل و خانه دار نیز تفاوتی مشاهده نشد.
محبی نورالدین وند، شهنی ییلاق وپاشا ( 1382)درپژوهشی با عنوان رابطه بین جوعاطفی اعضای خانواده باسازگاری فردی اجتماعی و عملکرد تحصیلی دانش آموزان دبیرستا نهای پسرانه مسجدسلیمان، رابطه معناداری بین متغیرهای نامبرده به دست آوردند و مشخص شد که نقش مجموع متغیرهای جو عاطفی خانواده از نقش تکتک آنها درپیش بینی سازگاری فردی اجتماعی و عملک رد تحصیلی دانش آموزان بیشتر است؛ از بین حیطه های جو عاطفی متغیرهای محبت کردن، تأیید کردن، تجربه های مشترک واحساس امنیت با متغیر مهارت های اجتماعی دانش آموزان به عنوان یکی از مؤلفه های سازگاری اجتماعی رابطه معنادار دارند و از بین آنها وجود تجربه های مشترک بین فرزندان و والدین بهترین پیش بینی کننده مهارت های اجتماعی دانش آموزان بود.سلیمانیان(1375) نشان داد. بین پیشرفت تحصیلی وساخت وارتباط متقابل اعضای خانواده، شغل پد و مادر، تحصیلات پدرومادررابطه معنی دار وجود دارد.احمد خانی(1380)درپژوهشی تحت عنوان مقایسه وبررسی سلامت روان بین سه گروه دانش آموزان پسر مقطع دبیرستان دارای پدروفاقد پدر وشاهد پرداخت نتایج به دست آمده از آزمون فرضی هها عدم معناداری تفاوت بین میانگین ها را نشان داد. فولاد فرد(1373)روابط میان زن و شوهر در سلامت روانی ورفتاری آنان تأثیر دارد وازسوی دیگرچگونگی روابط میان همسر ان در سلامت عاطفی فرزندان نقشدارد نابه سامانی های خانواده با کجرو یهای اجتماعی در ارتباط است.
نیسی و همکاران(1385به نقل پورافکاری،1391) در پژوهشی با عنوان مقایسه سلامت روانی ، سازگاری فردی،اجتماعی وعملکرد تحصیل دانش آموزان پایه اول فاقد و واجد مادر در دبیرستان های اهواز باکنترل حمایت اجتماعی و هوش دانش آموزان انجام داد ه اند. نتایج نشان داده است که میانگین سلامت روانی کلی و چهار خرده مقیاس آن در گروه واجد مادر بیشتر از گروه فاقد مادر است و این نتیجه برای پسران و دختران به طور جداگانه صادق است . همچنین میانگین عملکردتحصیلی گروه فاقد مادر کمتر از گروه واجد مادر است و این نتیجه برای پسران و دختران نیزبه طور جداگانه صادق است. میانگین سازگاری فردی ، اجتماعی در دو گروه فاقد و واجدمادر تفاوت چندانی باهم ندارند. نتایج نشان داده است که بین گروهای فاقد و واجد مادر(پسران و دختران) حد اقل از لحاظ یکی از متغیرهای سلامت روانی ، سازگاری فردی ،اجتماعی، عملکرد تحصیلی تفاوت معنادار وجود دارد.
دانش پژوه (1373) در پژوهش خود نشان داد که بین تحصیلات والدین و پیشرفت تحصیلی فرزندان آنان رابطه مستقیم معنی داری وجود دارد، در دوره دبیرستان میزان این همبستگی کمتر از دوره راهنمایی است.نتیجۀ تحقیق موسوی(1388)نیز نشان داد شاغل بودن مادر تأثیری بر عزت نفس دختران ندارد. .
.سلحشور(1382)سلامت روانی همبستگی مثبت و معنا داری با پیشرفت تحصیلی دارد به طوری که هر قدر دانش آموزان از سلامت روان بالاتری برخوردار باشند،پیشرفت تحصیلی بالاتری نیز خواهند داشت.
بیابانگرد(1372)به رابطه معنا داری بین اعتماد به نفس بالاوبهداشت روانی،انگیزه پیشرفت تحصیلی وپیشرفت تحصیلی اشاره دارد.دین هابیلی ( 1373به نقل یونسی،1386 )در تحقیق خود،اثر اشتغال بر خانواده با نمونه 120 نفری در مورد زنان شاغل (معلمان) در اهواز نتیجه گرفته است که یکی از اثرات اشتغال زنان(معلمان متاهل )در خانواده این است که چنین مادرانی دارای انگیزه قوی موفقیت وپیشرفت بوده وهمواره تلاش می کنند فرزندان خود به مدارج بالای علمی سوق داده شوند.
.یافته های پژوهشی که علی اصغر احمدی،(1380،1381) انجام داده است، نشان می دهد که دانش آموزانی که مادر شاغل دارند، نسبت به دانش آموزانی که مادر غیر شاغل دارند، سازگاری اجتماعی کمتری دارند. همچنین بین رضایت شغلی مادران و سازگاری اجتماعی فرزندان همبستگی وجود دارد و متقابلاً بین تنش شغلی مادران و پیشرفت تحصیلی فرزندان نیز رابطه ای منفی وجود دارد.این بررسی از نوع پژوهش های غیر آزمایشی نوع علی- مقایسه ای (پس رویدادی) است که با هدف بررسی پیامدهای اشتغال، رضایت شغلی و تنش شغلی مادران در رابطه با سازگاری اجتماعی و پیشرفت تحصیلی فرزندان آنها در دوره سنی 7 تا 11 سال انجام شده است.جامعه آماری پژوهش شامل 6هزار و 196نفر از دانش آموزان دوره ابتدایی شهردامغان در سال تحصیلی1380 تا1381 است.براساس گزارش های مرکز آمار ایران، 190هزار و 388 نفر از جمعیت استان سمنان را زنان تشکیل می دهند که از این تعداد 8 درصد شاغل هستند و بیش از 62 درصد در بخش خدمات مشغول به فعالیت هستند. پژوهشگر، اطلاعات مورد نیاز خود را از طریق پرسشنامه راتر، فهرست توصیفی شغل اسمیت، کندال و هیولین و پرسشنامه تنش شغلی استاینتز تهیه کرده است.وی در بخشی از تحقیق خود به سبب شناسی اشتغال مادران پرداخته و با استناد به یافته های تحقیقاتی دیگر اظهار نظرکرده است که اکثر زنان شاغل، در وهله اول به جهت نیاز خانواده به پول و در درجه دوم به منظور رسیدن به خود شکوفایی کار می کنند. در شرایط اقتصادی کنونی با کاهش درآمدهای واقعی، خانواده ها دریافته اند که، کار کردن زن و مرد هر دو به منظور تأمین نیازهای خانواده در حدی که پیش از این به وسیله یک نان آور به دست می آمد، اساسی است و حتی بسیاری از خانواده ها به منظور حفظ خود از غلتیدن در ورطه فقر، این امر را ضروری و حیاتی می دانند.اکثرزنان مجرد، مطلقه و مادران بیوه برای اجتناب ازفقرخودرا ناگزیر از کارکردن می بینددر هر صورت بیشتر زنان حتی اگر خانواده به پول نیاز نداشته باشد نیز، حاضر به رها کردن شغل خود نیستند.
روحانی ( 1372)در پژوهشی که در مورد درجه اضطراب جدایی مادری درزنان شاغلی که اولین فرزند خود را به مهدکودک وابسته به دانشگاههای علوم پزشکی شهر تهران میسپارند انجام داده ، به این نتایج دست یافته است که درمجموع اکثر واحدهای مورد پژوهش از درجه نسبتاً زیاد اضطراب جدایی مادری برخوردار بودند. توکلی( 1376،به نقل ملایی،1386) در تحقیق خود دریافت که میزان سازگاری اجتماعی کودکان مادران شاغل بیش از کودکان مادران خانه دار است.
نتایج پژوهش در این زمینه حاکی از این است که والدین با تحصیلات دیپلم و بالاتر، فرزندان آنها اغلب اوقاتشان را در تعطیلات در درجه اول با رفتن به کلاسهای تقویتی زبان انگلیسی و فعالیت های ورزشی پر می کنند و در واقع سعی می کنند فرزندانشان برنامه صحیحی جهت گذراندن اوقات فراغت خود داشته باشند در صورتی که والدین کم سواد که با سطح اقتصادی پایین تری زندگی می کنند آنچه مهم است کمک فرزندان به والدین در جهت تأمین معاش خانواده است و کمتر والدین هستند که اوقات فراغت خود را با برنامه های تفریحی و عملی پر کنند. (شکاری، 1386)
عطاریان ( 1388 ) در تحقیق خود عنوان کرده است اشتغال مادر موجب اختلال در شکلگیری دلبستگی کودک نسبت به مادر میشود. چرا که مراقبت کودک از حالت انفرادی به حالت گروهی درمیآید و در نهایت دلبستگی کودک نسبت به مادر از حالت طبیعی خارج می گردد.
نتایج پژوهش افشاری (1375) در موردهوش، عملکرد تحصیلی و سازگاری،که به مقایسه فرزندان زنان شاغل و خانه دار می پردازند نشان می دهد که فرزندان زنان شاغل در موارد مورد تحقیق نسبت به فرزندان زنان خانه دار در وضعیت مطلوب تری قرار دارند.
بابای(1381)نیز در پژوهش خود به بررسی و مقایسه رابطه بین مسئولیت پذیری و پیشرفت تحصیلی و عزت نفس و سلامت عمومی و روحیه همکاری در دو گروه د انش آموزان مدارس عادی و شبانه روی پرداخته است. بر اساس نتایج این پژوهش مسئولیت پذیری و پیشرفت تحصیلی دانش آموزان مدارس شبانه روزی بیش تر است . جامعه ایران به لحاظ فرهنگی جامعه ای جمع گرا می باشد.
خیّر(1365 )در تحقیقی تحت عنوان رابطه شکست تحصیلی با زمینه ها و شرایط خانوادگی درصدد یافتن برخی از عوامل یا ویژگی های خانوادگی گروهی ازشکست خوردگان تحصیلی بوده است . نتایج نشان می دهد که عواملی چون شغل پدر ، میزان تحصیلات والدین ، حضور یا نبود یکی از والدین در خانه ، وضعیت اقتصادی واندازه خانواده از جمله عواملی هستند که با موفقیت و یا شکست تحصیلی دانش آموزان رابطه دارند.کار(1373)مادرانی که به خوبی ازحمایت همسران خود بر خوردارند احساس مثبتی درباره همسروزندگی خود دارند.ازنقطه نظر مادران،کیفیت نقش ها بیش ازتعداد نقش ها ویا تنش زابودن ظاهری آن ها اهمیت دارد.زهراکار (2007 )نتایج حاصل ازاین مطالعه نشان دهنده همبستگی مثبت بین مؤلفه های هوش هیجانی و عملکرد تحصیلی دانشجویان می باشد.نجاتی(1389) دختران مادران شاغل آرزوی تحصیلی عالیتر دارند و احتمال بیشتری دارد که رشته های تحصیلی غیرسنتی، نظیر حقوق، طب و فیزیک را انتخاب کنند. براساس برخی پژوهش ها ، پسران مادران شاغل نیزدر مقایسه با پسران مادران غیر شاغل از خود بسندگی و سازگاری اجتماعی بیشتری برخوردارند اما پیشرفت تحصیلی آنها در مواردی پایین تراست.شیخ الاسلامی(1390) هر چه بیشتر نیازهای روانشناختی افراد یک جامعه تحت حمایت اجتماعی وبه خصوص خانواده قرار بگیرد، آن جامعه از سلامت روانی و بهزیستی بیشتری برخوردار می گردد.ابو طالبی(1388) زن شاغل دارای فرزند، باید هرچه بیشتر از طرف خانواده خود یا خانواده شوهر مورد حمایت قرار گیرد تا در انجام وظایف خود درمانده نشود و احساس خوشبختی و شادکامی خود راحفظ نماید.
کاووسی (1382،به نقل آزاد ،1391) در تحقیقی پیرامون تأثیر مطالعه ی والدین بر پیشرفت تحصیلی فرزندان به این نتیجه رسیده است که میزان علایق والدین به مطالعه و توجّه به علم از جمله عوامل انگیزشی مؤثر در پیشرفت تحصیلی فرزندان است ؛ یعنی اگر در خانواده ای والدین به مطالعه بپردازند به مرور علاقه ی دانش آموز به مطالعه نیز افزایش می یابد و این امر باعث می شود فرزندان در امر تحصیل پیشرفت کنند.میرزاجانی،(1368) به مطالعه ی اختلال رفتاری در فرزندان مادران خانه دار نسبت به فرزندان مادران شاغل پرداخت. نتیجه این تحقیق نشان داد که اختلال های رفتاری در فرزندان مادران خانه دار ۶۶% و در مادران شاغل ۳۳% بوده است.
احمدی(1388) در پژوهش خود با عنوان«بررسی تاثیر اشتغال مادران بر عملکرد رفتاری و آموزشی فرزندان» نشان می دهد اشتغال مادربرای کودکانی که درسال های بالاترتحصیلی(پایه های چهارم و پنجم) هستند، باعث سازگاری اجتماعی و پیشرفت تحصیلی بیش تر شده است .
بستان(1383)بین کودکان متعلق به مادران شاغل و کودکان دیگر تفاوت عمده ای دیده نشده است و در موارد خاصی که تفاوت هایی وجود داشته، ریشه آن را باید در عوامل دیگری مانند کیفیت مراقبت جایگزین جستجو کرد، نه در اشتغال مادران.امینی و نحظور (1383) در پژوهشی بر روی 50 دانشجوی دختر بدست آورد که بین روانی و هوش هیجانی رابطه معنی دار وجود دارد همچنین نتایج نشان داد که مجموع خرده مقیاسهای هیجان خواهی مقیاس بار-ان 67 درصد تغیرات سلامت روانی را تبیین می کند.میثاقی(1374) به این نتیجه رسیده است که بین موفقیت تحصیلی دانش آموزان و میزان اضطراب رابطه منفی وجود دارد. عباس آبادی( 1372) در بررسی بین اضطراب و پیشرفت تحصیلی به این نتیجه رسیده که رابطه معنی دار و معکوس بین سطح اضطراب و میزان پیشرفت تحصیلی وجود دارد . همچنین با تفکیک دانش آموزان به دو گروه قوی و ضعیف بر اساس معدل به این نتیجه رسیده اند که میزان سطح اضطراب آشکار بیشتر از اضطراب پنهان بوده است..بیابانگرد(1384)مادران شاغلی که از تحصیلات بیشتری برخوردار هستند می توانند معلم بهتری برای فرزندان خود باشند و تحریک ذهنی گسترده ای برای آن ها فراهم آورند .احمدی(1388)دانش آموزانی که مادران آن ها در مشاغل رده پایین (خدماتی)فعالیت می کنند، کم ترین سازگاری اجتماعی و پیشرفت تحصیلی و فرزندان مادرانی که در مشاغل رده بالا(فرهنگی-مدیریتی) فعالیت می کنند، بهترین عملکرد تحصیلی و رفتاری را درخانه و مدرسه از خود نشان می دهند.
طباطبائی یزدی (1364،به نقل آزاد،1391) درتحقیقی پیرامون «رابطه سطح تحصیلات والدین وپیشرفت دانش آموزان درسه مقطه ابتدایی، راهنمایی ودبیرستان» به این نتیجه رسیده است که بین تحصیلات والدین و معدل نمره های درسی دانش آموزان رابطه مستقیم و معنی داری وجود دارد.درمقاطع ابتدایی و راهنمایی، تحصیلات مادر به همان اندازه درپیشرفت تحصیلی فرزند موثراست که تحصیلات پدر موثرست، ازاین لحاظ بین این دوتفاوت معنی داری وجود ندارد.کاویانی( 1374به نقل ملای،1386) نشان داد تحصیلات پدر و مادردر انتخاب نظام ارزشی نوجوانان تأثیر دارد.
بیابانگرد(1386)در پژوهش بیابانگرد در خصوص آثار اشتغال مادر بر رشد اجتماعی وپیشرفت تحصیلی کودکان نمونه دیگری از تحقیقات انجام شده در ایران است که در تهران انجام پذیرفته است. این تحقیق از یک نمونه یک صد نفری ازدانش آموزان مختلف دوره سوم ابتدایی که مادران شاغل و خانه دار داشتند و به گونه ای تصادفی انتخاب شدند و رشد اجتماعی کودکانی که مادران شاغل داشتند به طور معناداری بالاتر از کودکانی که دارای مادران خانه دار بوده است.. شعیری(1383) در پژوهشی نشان داد که سلامت روانی همبستگی مثبت و معناداری با پیشرفت تحصیلی دارد به طوری که هرقدر دانش آموزان از سلامت روانی بالاتری برخوردار باشند. پیشرفت تحصیلی بالا تری خواهند داشت.وردی در پژوهشی نشان داد که کمال گرایی با سلامت روانی رابطه ی منفی دارد، اما با عملکرد تحصیلی رابطه ای ندارد. شهیری در پژوهشی نشان داد که سلامت روانی همبستگی مثبت و معناداری با پیشرفت تحصیلی دارد به طوری که هرقدر دانش آموزان از سلامت روانی بالاتری برخوردار باشند، پیشرفت تحصیلی بالاتری نیز خواهند داشت.
محبی (1377، به نقل آزاد1391) در تحقیقی دیگر پیرامون « سواد والدین و عمل کرد تحصیلی دانش آموزان کلاس پنجم ابتدایی منطقه ی چهار کرج » به این نتیجه رسیده است که بین عملکرد دانش آموزانی که دارای والدینی باسواد هستند و دانش آموزانی که والدین بی سواد دارند تفاوت معناداری وجود دارد،به این معنا که سواد والدین درپیشرفت تحصیلی فرزندان اثرات مثبتی دارد.امین خندقی ، پاک مهر(1390)یافته های این پژوهش درزمینهی بررسی تفاوت سلامت روان بین دختران و پسران، حاکی از آن بود که دختران نسبت به پسران از سلامت روان بالاتری برخوردارند( 05/.>p( میانگین نمرات سلامت روان در پسران 92/26 ودر دختران 88/21 به دست آمد.نجاتی(1389) اگرچه زنان شاغل، به خصوص در شغل های خاصی مانند معلمی و پرستاری، به دلیل نقشهای متفاوتی که باید بر عهده گیرند، میزان تنیدگی بیشتری را متحمل می شوند و رشد و تحول روان شناختی کودکانشان مستقیماً با سلامت آنان ارتباط دارد، ولی نمی توان گفت که شغل مادر لزوماً بر سلامت روانشناختی کودک اثر منفی می گذارد. اما در صورتی که اشتغال فشارهای زیادی بر برنامه ریزی مادر وارد کند، کودک او در معرض خطر تربیت ناکارآمد قرار می گیرد. ساعات زیاد کارکردن و وقت کمی را با کودک گذراندن با رشد ناسازگاری درآنان ارتباط دارد. درحالیکه اشتغال نیمه وقت مادربه دلیل نقش مثبت آن بر بهداشت روانی زنان به حال کودکان در هرسنی مفید واقع می شود.احمدی و تقوی (1382)اشتغال مادران برای فرزندان دوره ابتدایی سازگاری اجتماعی و پیشرفت تحصیلی بیشتری به همراه دارد و چنانچه اشتغال همراه با رضایت خاطر از انجام شغل باشد اثرات مثبت و مطلوبی بر فرزندان به جا می گذارد. عسکری(1390) اشتغال مادران با پیشرفت تحصیلی فرزندان در بین دختران و پسران متفاوت است . به این صورت که دختران بیشتر از پسران از داشتن مادر شاغل بهره می برند . دختران مادران شاغل از پیشرفت و سازگاری اجتماعی استقلال بیشتری برخوردارند و تمایل بیشتری به اشتغال نشان می دهد.
2-4-پژوهشهای انجام شده در خارج از ایران:
هافمن(1989)دریافت که مادران شاغل در مقایسه با مادران خانه دار،وقت کمتری را به مراقبت از کودک خود وبچه داری اختصاص می دهند مدت زمانی که مادران شاغل فارغ تحصیل از دانشگاه به مراقبت از فرزندانشان اختصاص می دهند حدود یک سوم زمانی است که یک مادر خانه دار صرف این کار می کند همچنین مادران شاغل وقت کمتری را به تماشای تلویزیون می گذرانند؛یا می خوابیدند.
هاروی (1999)در تحقیقی طولی با عنوان تأثیرهای کوتاه مدت و بلندمدت اشتغال والدین بر کودکان به این نتیجه رسیده است که اشتغال والدین حداقل تأثیر را در تأخیر عملکردهای کودکان دارد. دلیل اصلی نگرانی واضطراب مادرانی که خانه داری یا اشتغال رابرای خود انتخاب نموده اند ممکن است این باشد که آنها نیازدارند تا جایی که امکان دارد برای فرزندانشان وقت صرف کنند. اگرچه گالینسکی چنین گزارش میکند که فقط 10 %از کودکان می خواستند وقت بیشتری رابا مادرانشان صرف کنند.کودکان دارای مادرخانه دارمادرانشان راحمایت کننده ترازکودکان مادرشاغل نمی دیدند(نقل از کپلان،2000)فای و هافمن و ولادیس (۱۹۶۳)با بهره گرفتن از پژوهش دیگر درکتاب مادران شاغل در آمریکا می نویسند: تحقیقات نشان می دهد که مادرانی که شاغل هستند با توجه به در آمدی که به دست می آورند وبه همسر خود در تهیه ی هزینه های زندگی کمک می کندتنش در خانواده را کاهش می دهند و همچنین در بالا بردن سطح استاندارد خانواده موثر هستند.(به نقل موسوی،1390)
هاگمن (1994 ) تحقیقی در زمینه وضوح و گرمی ارتباط دارد. هاگمن والدین فرزندان و پیشرفت تحصیلی و عملکرد روان شناختی کودکان خانواده های آفریقایی آمریکایی انجام داد وهمبستگی معنا داری میان ارتباط خوب والدین با فرزندان وپیشرفت تحصیلی و شایستگی کلی آنها نشان داد.
.آکوروگلو ؛والبرگ (1979) ضریب همبستگی بین اندازه های انگیزش و پیشرفت تحصیلی حاصل از پژوهش های انجام شده را در مورد 637000 دانش آموز کلاس اول تا کلاس 12 بررسی کردند و نشان دادند که میانگین ضرایب همبستگی موجود برابر 0/34+ است. این نتیجه بیانگر آن است که بین دو متغیر، رابطه مثبت و مستقیم وجود دارد. یعنی با افزایش انگیزش دانش آموز، میزان پیشرفت تحصیلی بالا خواهد رفت (به نقل حسینی طباطبایی،قدیمی مقدم،1386).
بلوم (1982) نیز رابطه بین انگیزش (ویژگی های ورودی عاطفی) و پیشرفت تحصیلی را با ضریب 0/50+ گزارش داده است (حیدری، 1375).گاتفرید ؛(1998)نوع شغل مادر،ثبات شغلی،ساعت کار مادرومیزان رضایتی که از نقش خود دارد،عامل مهمی در ایجاد سازگاری در فرزندان می داند.
.هترینگ تون ( 1373)تعداد افراد خانواده از جمله متغیرهای مهم روانی اجتماعی در محیط خانواده است. همراه با افزایش تعداد فرزندان در خانواده، نگرش والدین در مورد پرورش کودک و شرایطی که در آن کودک پرورش می یابد، تغییر می کند. در خانواده هایی که کودکان زیادی، به ویژه بیش از 6 فرزند دارند، نقش های خانواده با صراحت مشخص نمی شوند، وظیفه هرکس تعیین نمی گردد و انضباط شدیدتر و قدرت طلبانه تر است. هاش چایلد (1997). زنان خانه داری که خود ثروتمند هستند و یا از نظر اقتصادی و مالی به وسیله شوهرانشان یا سایر وابستگان تامین می شوند به طریق گوناگون بیش از حددرگیر کار کودکانشان می شوند والگوهای ضعیفی برای دخترانشان می باشند.باندوچی؛ هافمن(۱۹۸4)طی مطالعات وتحقیقاتی که انجام دادند دریافتند که دختران بیشتر از پسران ازداشتن یک مادر شاغل بهره می برند(به نقل موسوی،1390).کیوز(1992)در دو مطالعه درس علوم در سالهای 1971-1970 و 1984-1983 در گروه سنی 14 سال نشان داد که به استثنای کشور تایلند ضرایب همبستگی میان پیشرفت تحصیلی دانش آموزان در درس علوم و وضعیت شغلی پدر آنها از یک سو و میزان تحصیلات پدر و مادر، به طور مجزا از سوی دیگر، همه مثبت و معنادار است.
فارل (1990)نیز به بررسی اثرات نقش های ترجیهی مادر بر میزان ناسازگاری ومشکلات رفتاری کودکان پرداختند. نتایج نشان داد، کودکان مادرانی که شاغل نبودند اما اشتغال دربیرون از منزل را ترجیح می دادند ( زنان خانه دار ناراضی) دارای مشکلات رفتاری بیشتری بودند. نتیجه تعجب آور دیگر آنکه فرزندان مادرانی که شاغل بودند اما خانه داری راترجیح می دادند(زنان شاغل ناراضی) مشکلات رفتاری زیادی نشان ندادند. احتمال دارد این گروه از کودکان در معرض اظهار نارضایتی دائم مادر قرار نداشته اند.دیگر این که کودکان اوقات خاصی را با مادر به سر برده اند که در آن اوقات نارضایتی مادر جبران شده است (زیرا موقعیت مورد دلخواه مادر است).همچنین احتمالا پیام منتقل شده مادران شاغل پذیرفتن و مجاورت با کودک است در حالی که پیام مادران خانه دار ناراضی، طرد و دوری از کودک است.
در مورد تفاوت بین سبک فرزندپروری و مشکلات رفتاری مادران شاغل و خانه دار پژوهش های متعددی صورت گرفته است که هریک از منظر متفاوتی به آن پرداخته اند و نتایج متفاوت و گاه متناقضی نیز به دست آورده اند.به عنوان مثال برطبق برخی از مطالعات نقش نظارتی مادر شاغل (به ویژه مادرانی که ساعات طولانی در طی روز در خارج از منزل هستند). بر روی ابعاد مختلفی از زندگی کودک نسبت به مادران غیرشاغل بسیار کاهش می یابد و به واسطه این نظارت کمتر احتمال افزایش مشکلات رفتاری و تفاوت در سبک های فرزندپروری، بیشتر می شود(کالیل ؛دیونی فون، 2007).
. بارنت (1996) در یک تحقیق وسیع 300زوج ازدواج کرده که همه خارج از خانه مشغول بوده اند را مورد مطالعه قرار داد. نتیجه این تحقیق این بود خانم هایی که شغلهای چالش برانگیز و رضایت بخش داشتند، بهتربامشکلات خانه کنارآمدند.درگزا شی نیز توسط نور مطرح گردیده: خانم هایی که دارای شغلهای نامناسب بودند و رضایت شغلی نداشتند، به طور کلی ازرضایتمندی کمتری در زندگی و فشار در سطوح بالاتری داشته اند.جان بالبی (1990-1907)در این زمینه معتقد است که جدایی طولانی مدت مادر و کودک منجر به ایجاد اضطراب در کودک ­گردیده و در نتیجه بر ساخت عاطفی آینده کودک تأثیر گذاشته و توانایی وی را در ایجاد روابط باثبات کاهش دهد.
(لیوکاس ،تامپسون،گلدبرگ و همکاران 2010 ) نیز با مرور مجدد 69 پژوهش که در آن اثرات استخدام مادر را بردو بعد مهم زندگی کودک یعنی پیشرفت تحصیلی و مشکلات رفتاری بررسی کرده بودند، نشان دادندکه ارتباط معنی داری بین اشتغال مادر با مشکلات برونی سازی و درونی سازی دوره کودکی و پیشرفت تحصیلی وجود ندارد.همچنین نتایج تحقیق رپتی (1984) درباره خانواده هایی که زن و شوهر هر دو در آن شاغل هستند نشان داد زنانی که رضایت شغلی بالاتری دارند بیشتر از زنان خانه دار از زندگی زناشویی خود لذت می برند و احساس بهتری نسبت به فرزندان خود دارند. ولی این زنان معمولا استرس ها و گرفتاری های کاری خود را به منزل می برند( به نقل از ابوطالبی،1388).
کوپر اسمیت (1967) با انجام پژوهشی دریافت که شغل مادر در صورتی که وی احساس مثبتی به کارش داشته باشد، با اعتماد به نفس کودکش همبستگی دارد (به نقل کرمی،1384).
ﺳﺎﻛﻮ ( 1993، به نقل ابو طالبی،1388) از ﺗﺤﻘﻴﻘﺎت ﺧﻮد ﻧﺘﻴﺠﻪ ﮔﺮﻓﺖ: زﻧﺎن ﺷﺎﻏﻠﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻧﻴﻤﻪ وﻗﺖ ﺑﻪ ﻛﺎر اﺷﺘﻐﺎل دارﻧﺪ از ﻧﻈﺮ ﻣﻴﺰان رﺿﺎﻣﻨﺪی زﻧﺎﺷﻮﻳی درﺳﻄﺢ ﺑﺎﻻﺗﺮی از زﻧﺎن ﺧﺎﻧﻪدار ﻗﺮار دارﻧﺪ و در ﻣﻘﺎﺑﻞ زﻧﺎن شاغلی که به طور شیفتی و ﺷﺐ ﻫﺎ ﻣﺸﻐﻮل ﺑﻪ ﻛﺎر ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ زﻧﺎن ﺷﺎﻏﻞ دﻳﮕﺮ رﺿﺎﻣﻨﺪی زﻧﺎﺷﻮیی ﭘﺎﻳﻴﻦﺗﺮی دارﻧد.هافمن(1984) به بازنگری پژوهش های پنجاه ساله مربوط به اشتغال مادران پرداخت، اکثر این پژوهش ها بر مبنای این فرضیه قرار داشت که اشتغال مادران بر رشد کودک اثرات منفی دارد. ارزیابی هافمن نشان داد که دختران مادران شاغل، در مقایسه با دختران مادران غیر شاغل، اعتماد به نفس بیشتر، نمرات درسی بهتر و آینده شغلی روشن تری دارند.این محقق همچنین اشاره کرد که اشتغال مادر می تواند از رهگذر افزایش درآمد خانواده موجب عزت نفس بالاتر مادر، تمایز اندک بین نقش های زن و مرد و ایجاد یک الگوی مثبت به سود پسران و دختران شان درزندگی آینده آنها باشد. نتایج تحقیقات نشان می دهد در بین خانواده هایی که کودک پیش دبستانی دارند، از نظر وقتی که پدران صرف مراقبت ازکودک یا کارهای مربوط به منزل می کنند، میان خانواده هایی که درآن زن و شوهر هردو شاغل هستند، با خانواده هایی که فقط مرد شاغل است، اختلاف معنا داری وجود ندارد. در واقع مادران شاغل نیز ساعات کار مربوط به وظایف خانه داری شان را کاهش می دهند، ولی از مراقبت از کودک نمی کاهند، از این رو هنگامی که پدر و مادر کودک پیش دبستانی شاغل اند، هر دو تقریباً به اندازه خانواده هایی که در آنها تنها پدر شاغل است وقت صرف تعامل مستقیم با فرزندشان می کنند.
بی یر (1995)مطرح می کند که شغل مادر بیشتر بر روی سبک فرزندپروری تاثیر می گذارد و این سبک نیز به نوبه خود به عنوان یک متغیر واسطه ای روی پیشرفت تحصیلی فرزندان تاثیر دارد (به نقل خانجانی ومحمود زاده 1392).(لوپز و همکاران، 2009، گیلمن و همکاران 2006)شواهد علمی مختلف مؤید مزایای کودکانی که دارای سطح بالای امید، رضایت از زندگی و خود ارج نهادن هستند بر تکامل و پیشرفت تحصیلی و رفتاری آنان می باشند. بطور مثال امتیازات بالای امیدواری در دانش آموزان نوجوان با عزت نفس بالاتر، رضایت کلی از زندگی، سازگاری فردی و زمان و بهزیستی روانشناختی همبستگی داشت.
مک فارلین(2005 به نقل از رضایی و دیگران، 1386 ) در یک پژوهش بین المللی دریافت که جوعاطفی خانوادگی، پایگاه اجتماعی اقتصادی، توانایی شناختی مادر، رضایت شغلی و تحصیلات او در دانشگاه و ترجیحات اولیه برای شکل گیری خانواده با عملکرد مدرسه ای فرزندان رابطه دارند و اگر معلمان به نقش والدین در عملکرد مدرسه حساس باشند، می توانند از آنها برای بهبود عملکرددانش آموزان استفاده کنند(به نقل محبی نور الدین ون وهمکاران،1390).
(سیگلمن ،رایدر ، 2009 ) نوجوانانی که در دوران کودکی از روابط ایمن با والدینشان بهره مند بوده اند،دارای رفتارهای سازگارانه می باشند این نوجوانان از اعتماد به نفس برخوردارند ودر مدرسه عملکرد تحصیلی مطلوبی دارند.(هابنر و همکاران، 2000، سیدنر و همکاران، 1997) براساس مطالعات گذشته که نشان دادند ارتباط مثبت و معنی دار بین پیشرفت تحصیلی سلامت روان و متغیرهای مثبت روانشناختی وجود دارد
گیل و روبرتز (1999 ) در پژوهشی، ارتباط بین اشتغال مادر و پیشرفت تحصیلی سازگاری تحصیلی را بررسی نموده اند، نتایج پژوهش آنها این بودکه وضعیت اشتغال مادربه تنهایی اثرمتفاوتی بررشد کودکان ندارد،درعوض اشتغال مادربا رشد کودکان ازطریق متغیرهای میانجی یا واسطه ای مرتبط است. (اسکیتا 2002)
.بوسارد (1960) نشان می دهد که افزایش تعداد فرزندان از برقراری ارتباط نزدیک بین والد و کودک جلوگیری می کند. هترینگتون (به نقل از همان منبع) بیان می کند که والدین خانواده های پرجمعیت به جای برقراری ارتباط با فرزندان خود، سعی می کنند آنها را بیشتر تحت کنترل خود قرار دهند و کنترل ها شدید و خصمانه است.
.جوزف ( 1985 )در برسی مطالعات انجام شده 17 ساله در مورد عوامل مؤثر عاطفی بر پیشرفت تحصیلی در درس علوم انگیزش ، اضطراب و حمایت معلم مهم ترین عوامل گزارش شده اند.
فارل (1980 به نقل حسینی نسب،خضر لوی مقدم،1388) بنا به نتایج پژوهش خود اعتقاد دارد مادرانی که نگرشی همخوان با کار خویش دارند،دارای کودکان با کفایت بیشتر و سازگاری بهتری در مدرسه هستند نسبت به کودکانی که نگرش مادران آنها به کار با رفتارکاریشان ناهمخوان است. همچنین شواهد زیادی نشان داده است که مادران شاغل دیدگاه سنتی کمتری نسبت به بچه داری دارند.
(مک کارتی،1984)آنها اضطراب جدایی کمتری از کودکانشان دارند (دامون 1977)آن ها به شغل و حرفه شان بیشتر علاقه مند و متعهد هستند.
(گرین برگر و گلد برگ،1989)به هر حال به نظر اتکینسون و همکاران ( 1373) احتمال دارد کمبود تحریک فکری که از اشتغال مادر ناشی می شود، اثر معکوسی هم بر دختران و هم پسران داشته باشد.دینگ، لهرر، روزن کویست و آدوراین -مک گوورن (2009) در پژوهشی نشان دادندکه سلامت روانی پایینتر با پیشرفت تحصیلی ضعیف مرتبط است. سیگفوس دوتیر،آلگرانت (،2006) و اسپرناک، اسکاتربائر و رامی ( 2007 )، داتر و استوروم کریست جاننسو آلگرانت (2006)نشان دادند که دانش آموزان دارای بهداشت روانی ضعیف نمرات پیشرفت تحصیلی پایین تری دارند. در مقابل
نتایج پژوهشهای رادزیزوسکا و همکاران(1996)ریچارد سون (1993)کئدل ودیوس (1986) نشان داده است که میان سلامت روانی پایین و پیشرفت تحصیلی پایین، ارتباط وجود دارد.

دانلود پایان نامه ارشد:مطالعه‌ بین‌نسلی عادات غذایی در میان زنان شهر شیراز

دانلود متن کامل پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد رشته جمعیت شناسی

عنوان : مطالعه‌ بین‌نسلی عادات غذایی در میان زنان شهر شیراز

Continue reading “دانلود پایان نامه ارشد:مطالعه‌ بین‌نسلی عادات غذایی در میان زنان شهر شیراز”