رابطه بین هوش هیجانی با تعهد سازمانی و رضایت شغلی

سالووی و مایر(1990)، برای اولین بار اصطلاح هوش­هیجانی را وضع کردند و از آن زمان تاکنون تحقیق بر روی اهمیت این سازه را ادامه دادند. آن­ها هوش هیجانی را به­صورت شکلی از هوش که شامل توانایی رسیدگی به احساسات و هیجانات خود و دیگران، توانایی تمیز بین آن­ها و توانایی استفاده از این اطلاعات برای هدایت تفکر و عمل خود می­شود، تعریف کرده­اند.

بعدها این نویسندگان تعریف خود را از هوش­هیجانی مورد تجدید­نظر قرار داده­اند که در حال حاضر به­طور گسترده­ای مورد پذیرش قرار گرفته است. بنابراین هوش­هیجانی به­صورت زیر تعریف می­شود:

توانایی ادراک هیجان، توانایی یکپارچه کردن هیجانات به­ منظور تسهیل فکر، توانایی فهم هیجانات و توانایی تنظیم هیجانات به منظور توسعه رشد شخصی.

الگوی هوش­هیجانی مایر و سالووی پیشنهاد می­کند که هوش­هیجانی از دو حوزه تشکیل شده است: تجربی
(توانایی ادراک و پاسخ اطلاعات هیجانی بدون لزوم فهم آن)، و راهبردی (توانایی فهم و مدیریت هیجانات بدون نیاز به ادراک احساسات یا تجربه کامل آن­ها). به­علاوه هر حوزه به دو شاخه تقسیم می­شود. شاخه نخست، ادراک هیجانی، عبارت­است از توانایی خودآگاه بودن از هیجانات و ابراز صحیح هیجانات و نیازهای هیجانی برای دیگران. شاخه دوم، جذب هیجانی، عبارت­است از توانایی تمیز میان هیجانات متفاوتی است که یک نفر احساس می­کند، و شناسایی هیجاناتی که در حال اثرگذاری بر فرایندهای فکر هستند.

سومین شاخه، فهم­هیجانی، عبارت­است از توانایی فهم هیجانات پیچیده( نظیر احساس دو هیجان در آن واحد) و توانایی بازشناسی انتقال از یکی به دیگری. نهایتاٌ چهارمین شاخه، مدیریت­هیجانی، عبارت­است از توانایی ایجاد ارتباط با یک هیجان یا قطع آن ارتباط بسته به فایده­اش در موقعیتی معین.

اولین شاخه­ی هوش­هیجانی با قابلیت ملاحظه و بیان احساسات شروع می­شود. هوش­هیجانی بدون­
قابلیت­هایی که در این شاخه وجود دارند غیر­ممکن است. احساس هیجانی شامل ثبت، توجه و معنی­سازی پیام­های هیجانی می­باشد، به آن صورتی که در حالات صورت، صدا، یا محصولات هنری و فرهنگی بیان گردیده­اند. شخصی که حالت ترس را در صورت دیگری می­بیند، خیلی بیش­تر در مورد هیجان و افکار آن شخص می­فهمد تا کسی که این علائم را دردسترس ندارد و یا به آن توجهی ننموده است.

شاخه دوم هوش هیجانی در مورد سهولت در فعالیت­های شناختی می­باشد. تسهیل هیجانی تفکر، متمرکز بر این موضوع است که هیجان­ها چگونه بر روی سیستم شناختی انسان اثر می­نمایند و چگونه می­توانند به­صورتی شایسته در خدمت فرایندهایی نظیر حل مسأله، استدلال، تصمیم­گیری و کارهای خلاقانه به­کار روند.

شاخه سوم شامل درک هیجان می­باشد. هیجان­ها یک دسته نمادهای غنی را تشکیل می­دهند که به طرز پیچیده­ای به­هم مرتبط می­باشند. مهم­ترین قابلیتی که در این سطح انسان بدان دست می­یابد عبارت­است از توانایی نامگذاری هیجان­ها به­وسیله لغات، به­طوری­که بتوان بین این لغات تمیز قائل شد. کسی که بتواند هیجان­ها را درک کند، معنی آن را بفهمد و بداند که چگونه آن­ها در طی زمان و در اثر رشد پیشرفته­تر می­گردند، از ظرفیت درک جنبه­های مهم طبیعت انسان و روابط بین­فردی برخوردار می­باشد.

انتظار جامعه و مردم برای کنترل و تنظیم هیجان­ها و فشارهای اجتماعی که پشت این قضیه وجود دارد موجب شده است تا بسیاری از افراد، هوش هیجانی را از طریق شاخه­ی چهارم آن، تنظیم هیجانی، بشناسند و حتی گاهی اوقات هوش هیجانی را معادل تنظیم هیجانی می­دانند. مردم امیدوارند که با بهره گرفتن از هوش هیجانی بتوانند از دست هیجان­های مزاحم خود خلاص شوند و یا از نفوذ آن­ها در روابط انسانی جلوگیری به ­عمل آورند و امید به کنترل بیش­تر آن­ها دارند. گرچه این موضوع یک نتیجه­ی طبیعی تنظیم هیجانی می­باشد، اما سطح مطلوب کنترل و تنظیم هیجان­ها در تعادل آن­هاست و نه حذف کامل برخی از آن­ها. کوشش برای کوچک­سازی یا از بین بردن کامل هیجان­ها می­تواند هوش هیجانی را سرکوب نماید. در تنظیم هیجانات افراد دیگر نیز احتمال کمی وجود دارد که ما از سرکوب هیجانی استفاده کنیم، بلکه بیش­تر سعی در استفاده و به­کارگیری آن­ها داریم. افراد از روش­های مختلفی برای تنظیم خلق یا هیجان خود استفاده می­کنند.

موضوع اساسی درخودتنظیمی هیجانی توانایی فکرکردن و تنظیم هیجان­های شخصی می­باشد. در این رابطه صحبت راجع به هیجان­ها و یا حتی نوشتن آن­ها وسیله مناسبی می­باشد. تحقیقات انجام شده در این رابطه نشان داده است که تخلیه هیجانی به­صورت صحبت یا نوشتن به سلامت جسمی و روانی فرد کمک می­کند.

فرایندهای ذهنی که مایر و سالووی(1990-1989)، به آن­ها اشاره کردند( ارزیابی و ابراز هیجانات درخود و دیگران، تنظیم هیجانات در خود و دیگران)، می­تواند در محیط کار اثرگذار باشد.

افرادی که به طرز صحیحی هیجاناتشان را ارزیابی و ابراز می­کنند( هیجاناتشان را درک می­کنند و به آن­ها پاسخ می­دهند)، احتمالاٌ توسط افرادی که با آن­ها کار می­کنند بهتر فهمیده می­شوند. از آن­جایی که این افراد هیجانات دیگران را درک می­کنند، پتانسیل مدیریت و هدایت بهتر آن­ها را دارند و می توانند با آن­ها همدلی کنند( سالووی و مایر، 1990، ص­ص211-185).

دانلود پایان نامه ارشد (متن کامل) :

رابطه بین هوش هیجانی با تعهد سازمانی و رضایت شغلی کارکنان استانداری

افراد همچنین در توانایی­شان برای مدیریت هیجاناتشان و هم­چنین تنظیم و اصلاح عکس­العمل­های عاطفی دیگران با یکدیگر متفاوتند. تنظیم هیجانات و خلق خود منجر به حالات عاطفی مثبت و منفی می­شود. افرادی که به لحاظ هیجانی هوشمندند، می­توانند خودشان را در حالات عاطفی مثبت قرار دهند و در این­کار ماهرند و قادرند حالات عاطفی منفی را به­نحوی تجربه کنند که پیامدهای مخربی دربر­نداشته باشد. افراد دارای هوش هیجانی بالا می­توانند در دیگران نیز عاطفه­ی مثبت ایجاد کنند که منجر به نفوذ اجتماعی نیرومندی می­شود و این جزءِ  با اهمیتی در رهبری است( وازیلوسکی[1]، 1985، ص­ص222-207).

افراد در شیوه­های کاربرد هیجان نیز با هم متفاوتند. هیجانات می­توانند:

  • به ایجاد طرح­های چند­وجهی در آینده کمک کنند.
  • فرآیند تصمیم­گیری را بهبود بخشند که این حاصل فهم بهتر واکنش­های هیجانی خود است.
  • فرآیندهای شناختی نظیر خلاقیت از یک­سو و توجه به جزئیات و دقت از سوی دیگر را تسهیل کنند.
  • پافشاری برای تکلیف چالش­انگیز را افزایش دهند( سالووی و مایر، 1990، ص­ص211-185).

خرید فایل پایان نامه : نقش واسطه ای نظم جویی شناختی هیجان در رابطه با …

در بسیاری از موارد، روان درمانگران با مراجعینی سروکاردارند که دچار انواع مشکلات هیجانی و خلقی هستند، بنابراین به طور مستقیم به مداخله در این مشکلات می پردازند و یا به طور غیرمستقیم برای تسهیل امر درمان، مجبور به کار روی این مشکلات و برطرف ساختن آن هستند. بدین منظور روش ها و مداخله هایی را به کار می برند تا بیشترین نتیجه را دریافت کنند. از جمله این شیوه های درمانی می توان به درمان متمرکز بر هیجان، دلبستگی درمانی، درمان بینش مدار، رفتار درمانی دیالکتیک، درمان شناختی – رفتاری، تکنیک های آموزش مدیریت خشم اشاره کرد( آیوت، 2005). اما واقعیت این است که هسته مرکزی این رویکردهای درمانی همان مهارت های تحمل ناراحتی و راهبردهای نظم جویی هیجان است( بیوریگارد، لاوسکیو و یورگوین، 2001).

در دهه های اخیر، پیشرفت های قابل ملاحظه ای در درمان اختلالات هیجانی و خلقی به دست آمده است. بسیاری از این پیشرفت ها در زمینه نظریه شناختی و رفتاری حاصل شده است. در نتیجه این پیشرفت ها، الگوهای فکری و رفتاری ناسازگار. به عنوان ویژگی های اصلی اختلالات هیجانی و یکی از اهداف مهم درمانی شناخته شده اند( کمپیل، سیلس و بارلو، 2007). مشاهدات تجربی مربوط به درمان رفتاری و شناختی از این عقیده حمایت کرده اند که تغییر دادن عقاید منفی و رفتار حاصل از آن منجر به تغییر اختلالت خلقی شده است( چامبلس و همکاران، 1998؛ به نقل از صالحی، 1390).

 

 

 

7-4-1-2 رابطه نظم جویی هیجان و آسیب روانی

نظریه های کارکردی معاصر بر نقش مهمی که هیجان ها در پاسخدهی رفتاری، تصمیم گیری ارتقاء حافظه برای رویدادهای مهم و تسهیل معاملات بین فردی دارند، تأکید می کنند. از سوی دیگر تجارب هیجانی ممکن است اسیب زا نیز باشند. پاسخ های هیجانی نامناسب می تواند باعث پدیداری اشکال مختلف آسیب روانی( کمپل، سیلس و بارلو، 2007) مشکلات اجتماعی( رانیک، بارت، 2007) و حتی بیماری های جسمانی( ساپلوسکی، 2007) شوند. بنابراین مسائل مهمی تحت تأثیرتوانایی نظم جویی موفق هیجان ها هستند. همچنین مطالعات مختلف نشان داده اند که نظم جویی هیجان بر نحوه تجربه و تجلی هیجان تأثیر می گذارد( گروس، 2007). نظم جویی هیجان به گونه ای فزاینده در مدل های آسیب روانی وارد شده است( برنیام، راگاوان، لی، ورنون و گومز، 2003). پژوهش های مختلف نشان داده اند شخصی که قادر به مدیریت پاسخ های هیجانی اش به حوادث روزمره نباشد، دوره های طولانی و سختی از اختلال هایی همچون افسردگی و اضطراب را تجربه می کند( منین، هالووی، فرسکو و مور، 2007؛ به نقل از آلداو و همکاران، 2010).

تایر و لین( 2000)، مطرح کردند که تعریف اضطراب دلالت مستقیم بر نقش هیجان در بروز آن دارد. آن ها اظهار داشتند که اختلالات اضطرابی به شکست در انتخاب یک پاسخ سازگارانه و یا مهار یک پاسخ ناسازگارانه با توجه به وضعیت و شرایط آن مربوط می شوند. اختلالات اضطرابی مجموعه ای از اختلالات را شامل می شود که به طور یکسان در همه آن ها عاطفه منفی بیش از حد مشترک است( دیویدسون، 1998؛ به نقل از آمستر، 2008). دیویدسون در این باره گاه شمار عاطفی را مطرح کرد که در آن این نظر مطرح شد که هیجانات در اختلالات اضطرابی ناسازگارانه نیست. بلکه این زمان و شدت هیجانات منفی که از کارکردهای تنظیم هیجان است) در این اختلالات است که به نظر می رسد مشکل ساز باشد( کرینگ و ورنر، 2004؛ به نقل از آمستر، 2008). پیشینه پژوهشی مربوط به ارتباط تنظیم هیجان و اضطراب اجتماعی نشان می دهد که راهبردهای تنظیم هیجان با پریشانی روانشناختی مرتبط است و سازگاری بعدی فرد را پیش بینی می کند و تمرکز بر مهارت های تنظیم هیجان می تواند در پیش بینی و درمان مشکلات روانی مؤثر باشد. پژوهش های دیگر نشان داده اند که تنظیم هیجان، سازگاری مثبت را پیش بینی می کند. تنظیم هیجان سازگارانه با عزت نفس و تعاملات اجتماعی مثبت مرتبط است و افزایش تجربه های هیجانی مثبت باعث مواجهه مؤثر با موقعیت های استرس زا می شود( گراس، 2002).

ادبیات پژوهشی گویای این است که شکست در توانایی برای تنظیم هیجانات به خصوص هیجانات منفی عامل اصلی اختلالات اضطرابی است( رودیوف و هیمبرگ، 2008؛ به نقل از بندر، 2012). مفهوم قابل توجه از یافته های موجود این است که اضطراب بیشتر، به احتمال زیاد مانع استفاده از راهبردهای مؤثر تنظیم هیجان می شود( زیمرمن و جرمن و بیچارا، 2005؛ به نقل از بندر، 2012). از سوی دیگر نتایج نشان می دهد که تفاوت های جنسیتی در این باره وجود دارد. دختران که بیشتر از پسران مشکلات اضطرابی دارند، در تنظیم هیجانات خود مشکلات بیشتری را تجربه می کنند که وجود انواع مشکلات در تنظیم هیجان مؤثر و مناسب و همچنین عدم وضوح هیجانی از جمله مشکلات آن هاست. اضطراب در پسران با عدم پذیرش پاسخ های هیجانی منفی مرتبط است. این یافته ها ثابت می کند که نظم بخشی هیجانی نقش کلیدی در اضطراب کودکان و نوجوانان ایفا می کند. در پژوهش های صورت گرفته درمان های مبتنی بر افزایش درک و تنظیم هیجانات منفی نشان داده که پس از درمان، در اکثر کودکان و نوجوانان علائم اضطراب  کاهش یافته است و بهبود در تنظیم هیجانات بالابردن درک فرد از هیجاناتش باعث بهبود کلی عملکرد فرد می شود( سادوک، کندال، کومر و رابین، 2006؛ به نقل از بندر، 2012).

رابطه نظم جویی هیجان و استرس و اضطراب

هیجان نقش مهمی در جنبه های مختلف زندگی نظیر سازگاری با تغییرات زندگی و رویدادهای تنیدگی زا ایفا می کند. اصولاً، هیجان را می توان واکنش های زیست شناختی به موقعیت هایی دانست که آن را یک فرصت مهم یا چالش برانگیز ارزیابی می کنیم و این واکنش های زیستی با پاسخی که به آن رویدادهای محیطی می دهیم، همراه می شوند ( گارنفسکی، 2003).  هر چند هیجان ها مبنای زیستی دارند، اما افراد قادرند بر شیوه هایی که این هیجان ها را ابراز می کنند، اثر بگذارند. این توانایی که نظم جویی هیجان ١ نامیده می شود، فرایندهای درونی و برونی است که مسئولیت کنترل، ارزیابی و تغییر واکنش های عاطفی فرد را در مسیر تحقق یافتن اهداف بر عهده دارد( تامپسون، 1994)،  بنابراین نظم جویی هیجان، یک اصل اساسی در شروع، ارزیابی و سازماندهی رفتار سازگارانه و همچنین جلوگیری از هیجان های منفی و رفتارهای ناسازگارانه محسوب می شود( گارنفسکی، 2003). این سازه یک مفهوم پیچیده است که طیف گسترده ای از فرایندهای زیستی، اجتماعی، رفتاری و همچنین فرایندهای شناختی هشیار و ناهشیار را در بر می گیرد(گارنفسکی، 2003)،  به عبارت دیگر، واژه نظم جویی هیجان مشتمل بر راهبردهایی است که باعث کاهش، حفظ و یا افزایش یک هیجان می شوند( جرمن، 2006) و به فرایندهایی اشاره دارد که بر هیجان های کنون ی فرد و چگونگی تجربه و ابراز آنها اثر می گذارد( گارنفسکی، 2003)، از آنجایی که نظم جویی هیجان نقشی محوری در تحول بهنجار داشته و ضعف در آن، عاملی مهم در ایجاد اختلال های روانی به شمار می رود( منین، 2007).

نظریه پردازان بر این باورند، افرادی که قادر به مدیریت صحیح هیجاناتشان در برابر رویدادهای روزمره نیستند، بیشتر نشانه های تشخیصی، اختلال های درونی سازی  از قبیل افسردگی و اضطراب را نشان می دهند بنابراین می توان گفت، نظم دهی هیجان ، عاملی کلیدی و تعیین کننده در بهزیستی روانی و کارکرد اثربخش است،  که در سازگاری با رویدادهای تنیدگی ، زای زندگی نقش اساسی ایفا می کند  تا جایی که باید گفت بر کلِ کیفیت زندگی فرد اثر می گذارد( نولن، هوکسمن، 2008).

2-2 پیشینه پژوهش

در سال ( 2015)، تحقیقی توسط ماتوس و همکاران در بررسی راهبردها ی نظم جویی شناختی هیجان و نشانه های افسردگی و اثر تعدیل جنسیت انجام شد. در این مطالعه 319 نوجوان بین 13 تا 15 سال شرکت کردند. در این پژوهش از دو پرسشنامه نشانه های افسردگی و راهبردهای نظم جویی شناختی هیجان استفاده شد.رابطه معناداری در اثر تعدیل جنسیت در رابطه میان ارزیابی مثبت و نشانه های افسردگی یافت شد که بیانگر اهمیت ارتقای ارزیابی مثبت در مواجهه با اتفاقات تلخ زندگی به ویژه برای دختران است.

شماری از پژوهش ها نشان داده است که استفاده از راهبردهای ناسازگارانه ی تنظیم شناختی هیجان با مشکلات سلامت روان رابطه دارد. یافته های مشترک تحقیقات موجود، نشان می دهد از میان راهبردهای ناسازگارانه، سرزنش خود، نشخوار ذهنی و فاجعه آمیز پنداری همبستگی نیرومندی با هیجانات منفی اعم از افسردگی، اضطراب، استرس و خشم دارند( گارنفسکی، تیردز، کرایج، لیگرستی و وان دن کومر، 2004؛ ارول اُنگن، 2010؛ زلومک و هاهن، 2010؛ مارتین و داهلن، 2005). بدتنظیمی هیجانی یک عامل کلیدی در سبب شناسی اختلالات اضطرابی است پژوهش های اخیر نشان داده است که افراد مضطرب در تنظیم هیجان های منفی خود دشواری های بیشتری دارند( آمستادر، 2008؛ بندر، رینولت، دان، ازبرن و همکاران، 2012).

پایان نامه تاثیر هوش عاطفی و خلاقیت بر عملکرد شغلی کارکنان اداره …

الف) رویکرد توانایی:

که هوش هیجانی را به عنوان هوشی که شامل هیجان می باشد، در نظر می گیرد و تعریف می کند. تعاریف اولیه از هوش هیجانی در قالب رویکرد توانایی بیان گردید که آن را “نوعی پردازش اطلاعات هیجانی که شامل ارزیابی صحیح هیجان در خود و دیگران و بیان مناسب عواطف و تنظیم سازگارانه عواطف به نحوی که به بهبود زندگی منجر شود” تعریف کردند.

 ب) رویکرد مختلط:

که هوش هیجانی را با مهارت ها و ویژگی های دیگر مانند بهزیستی، انگیزش و توانایی برقراری رابطه با دیگران ترکیب می کند. تعریف هوش هیجانی به صورت “توانایی های شناخت هیجانات خود، درک احساسات درونی دیگران، مهار هیجانات و اداره و مدیریت روابط با نرمش و مدارا” از گلمن (۱۹۹۵) و مجموعه ای از توانایی های غیرشناختی، توانش ها و مهارت هایی که بر توانایی رویارویی موفقیت آمیز با خواسته ها، توانش ها، احتیاجات و فشارهای محیطی تاثیر می گذارند” از بار- آن (۱۹۹۷)، نظریه “گلمن” و “بار- آن” را جزء این رویکرد قرار می دهد.

2-2-6) مدل­های هوش هیجانی

و در مجموع مهمترین مدل­های مختلف هوش هیجانی عبارتند از: مدل مایر وسالووی؛ مدل گلمن؛ مدل بار- آن؛ مدل دلویس و هیگس.

الف : مدل مایر[1] و سالووی[2]

مایر و سالووی و کارسو چهار بعد برای هوش هیجانی تشخیص دادند (مختاری پور،1389، 31):

  • شناسایی هیجان ها در خود و دیگران
  • کاربرد هیجا­ن­ها
  • توانایی درک و فهم هیجان­ها
  • مدیریت هیجان­ها

 

ب: مدل گلمن[3]

گلمن مدلی از هوش هیجانی ارائه کرد که بیست و پنج شایستگی را در پنج خوشه جای داده بود یا به عبارت دیگر مدل هوش هیجانی گلمن دارای 5 حوزه است (مرتضوی، 1384):

  1. حوزه آگاهی شامل آگاهی هیجانی، ارزیابی صحیح از حوزه اعتماد به نفس: حوزه آگاهی محور اصلی هوش هیجانی است. گلمن خودآگاهی را درک عمیق و روشن از احساسات و هیجانات و نقاط قوت و ضعف آنها تعریف می کند.
  2. حوزه کنترلی شامل قابلیت اعتماد، وجدان، انطباق پذیری، نو آوری، حوزه کنترلی: کنترل هیجانات به شیوه­ای مناسب مهارتی است که بدنبال حوزه آگاهی ایجاد می شود. اشخاص کارآمد در این حیطه بهتر می­توانند از هیجانات منفی نظیر ناامیدی، اضطراب، تحریک پذیری رهایی یابند و در فراز و نشیب های زندگی کمتر با مشکل مواجه می شوند و یا در صورت بروز مشکل به سرعت می­توانند موقعیت مشکل را به شرایط مطلوب باز گردانند. ارسطو بیان می­کند: عصبانی شدن آسان است. همه می­توانند عصبانی شوند. اما عصبانی شدن در مقابل شخص صحیح، به میزان صحیح،در زمان صحیح به طریق صحیح و به دلیل صحیح کار آسانی نیست.
  3. خود انگیختگی شامل گام برداشتن به سوی هدف، قصد، پیشگام بودن، خودکنترلی: این مولفه مربوط به تمرکز هیجان ها برای دستیابی به اهداف مورد نظر می باشد. بسیاری از روانشناسان خود انگیزه را شرط بقا می نامند. افراد خود انگیخته ارضا و سرکوب خواسته ها را به تاخیر می اندازند. آن­ها همواره در تکاپو و حرکت هستند، تمایل دارند که همواره، موثر و مولد باشند. از نظر گلمن خود انگیزگی زبان سائق پیشرفت می باشد و کوششی است جهت رسیدن به حد مطلوبی از فضیلت.
  4. همدلی شامل درک دیگران، رشد دیگران: همدلی اساس مهارت مردمی است. درک احساسات و هیجانات دیگران و به کارگیری یک عمل و واکنش مناسب، همدلی بیشتر به معنی تامل و ملاحضه احساسات دیگران است نه تایید و تحسین احساسات دیگران. شرط واکنش مناسب در مقابل دیگران درک نوع احساسات طرف مقابل می باشد. متخصصان هوش هیجانی معتقدند که نشانه اصلی هوشیاری اجتماعی توان معمولی می باشد.
  5. تنظیم روابط شامل تاثیرگذاری، ارتباطات، مدیریت رهبری، تعارض، سرعت دادن به تغییر، برقراری پیوند، همکاری و تعاون: مهارت در این حیطه با توانایی مشترک در کنترل هیجان و تعامل سازگارانه با دیگران همراه است. به نظر گلمن افرادی که می خواهند در ایجاد رابطه با دیگران موثر واقع شوند باید توانایی تشخیص، تفکیک و کنترل احساسات خود را داشته باشند، سپس از طریق همدلی یک رابطه مناسب برقرار کنند (شهایی و سجادی،42:1390).

ج: مدل هوش هیجانی بار- آن[4]

بار- آن مفهوم هوش هیجانی را در 5 مولفه و  15 عامل تشکیل دهنده  ارائه می کند که به شرح زیر معرفی می گردند (شهایی و سجادی،42:1390).

الف) مولفه درون فردی که شامل موارد زیر است:

  • خود آگاهی هیجانی: میزان آگاهی فرد از احساسات را مورد بررسی قرار می دهیم. پی بردن به این نکته که فرد چه احساسی دارد و چرا این احساس در او شکل گرفته است.
  • جرات­مندی : توانایی بیان احساسات، عقاید، افکار و باورهای خود و دفاع از حقوق خود به شیوه­ای مطلوب، که خود دارای سه بعد است: توانایی میان احساسات (ابراز خشم, صمیمیت و احساسات جنسی)، توانایی بیان عقاید (بیان عقاید مخالف و اتخاذ موضع مشخص حتی با از دست دادن امتیاز)، توانایی ایستادگی در برابر حقوق خود (اجازه ندادن به دیگران جهت اذیت کردن فرد و دادن امتیاز- کم رو و خجالتی نیستند).
  • حرمت نفس: توانایی احترام به خود و پذیرش خود بعنوان شخصی که اساسا خوب است. شخص صاحب حرمت نفس، احساس عدم کفایت و حقارت نمی­کند. پذیرش جنبه­های مثبت و منفی- محدودیت­ها و قابلیت­های خود.
  • خود شکوفایی: توانایی شناخت توانمندی­های بالقوه، تلاش برای شکوفا کردن آن­ها، کسب حداکثر رشد توانایی­ها، قابلیت­ها و استعدادها، تلاش برای داشتن بهترین عملکرد و بهتر کردن خود.
  • استقلال: توانایی خود کنترلی در تفکر، عمل و عدم وابستگی عاطفی، قابل اتکا در تصمیم­گیری­ها و برنامه­های مهم، توانایی رفتار خود مختار در مقابل نیاز به حمایت و حفاظت، پرهیز از دیگران برای برآوردن نیازهای عاطفی خود (شهایی و سجادی،42:1390).

ب) مولفه بین فردی شامل موارد زیر است:

  1. همدلی: توانایی شناخت هیجانات و عواطف دیگران، همدلی یعنی ایجاد حس مشترک با یکدیگر، یعنی همان احساسی که دیگری به آن دست یافته است داشته باشیم. افراد همدل به دیگران توجه دارند و به نگرانی و علایق آن­ها توجه نشان می­دهند.
  2. مسئولیت اجتماعی: نشان دادن خود به عنوان عنصری سازنده، مشارکت کننده، دارای حس همکاری درگروه خویش و دارای وجدان اجتماعی.
  3. روابط بین فردی: توانایی برقراری و حفظ ارتباطات متقابل، توانایی صمیمیت با محبت و انتقال دوستی به شخص دیگر است (شهایی و سجادی،1390، 42).

ج) مولفه سازگاری شامل موارد زیر است:

  • حل مساله: توانایی شناسایی و تعریف مشکلات، داشتن کفایت و انگیزه برای مقابله موثر با، تعیین راه حل های مختلف مسئله، تصمیم گیری و انجام یکی از راه حل­ها.
  • آزمون واقعیت: سنجش میزان انطباق بین آنچه فرد تجربه کرده و آنچه واقعا وجود دارد، تلاش برای فهم امور بطور صحیح و تجربه رویدادها آن گونه که واقعا هستند بدون خیالپردازی.
  • انعطاف پذیری: توانایی منطبق ساختن عواطف، افکار و رفتار موقعیت­ها و شرایط دائما در حال تغییر، افراد موظف، افرادی فعال، زرنگ، قادر به واکنش به تغییر بدون تعصب نسبت به ایده­ها، جهت گیری ها و صبور و گشاده رو (شهایی و سجادی،1390، 42).

و) مولفه کنترل استرس شامل موارد زیر است :

  • تحمل استرس: توانایی مقاومت در برابر رویدادها و موقعیت­های فشار زا، پشت سر گذاشتن موقعیت های مشکل­زا بدون از پای در آمدن، این افراد کمتر دچار ناامیدی می شوند و بحران­ها و مشکلات را بهتر می­گذرانند.
  • کنترل تکانه: توانایی به تاخیر انداختن تکانه و سائق، پذیرش تکانه­های پرخاشگرانه، خوددار بودن و کنترل خشم، اثر نداشتن این مهارت فقدان خود کنترلی، رفتارهای کند و غیر قابل پیش بینی و آزارگری است(شهایی و سجادی،1390، 42).

ﻫ) مولفه خلق عمومی شامل موارد زیر است:

  • خوش بینی: توانایی نگاه کردن به نیمه روشن ترزندگی، امید به زندگی و رویکردی مثبت داشتن به زندگی روزمره
  • نشاط: لذت بردن از خود و دیگران، شاد بودن، رضایت از خود ولذت بردن از زندگی، داشتن احساس خوب در محیط کار و در اوقات فراغت(شهایی و سجادی،1390، 42).

بنابراین با توجه به پژوهش­های اخیر در حوزه هوش عاطفی، ظهور سه رویکرد متفاوت بیان شده در بالا تایید می­شود : مدل ترکیبی بار – آن : با تأکید بر سلامت روانی فرد؛ مدل ترکیبی گلمن: با تأکید بر عملکرد سازمانی؛ مدل شناختی سالووی – مایر : با تأکید بر منشاء کاملا عقلانی هوش عاطفی. و به طور خلاصه مدل بار – آن، به عنوان یک رویکرد ترکیبی که هوش عاطفی را با ویژگی های دیگری چون :انگیزش، بهبود روابط و سلامت فردی در هم می آمیزد، شناخته می شود. نمونه ای از این رویکرد را می توان در مدل بار-آن که مبتنی بر تئوری شخصیت و سلامت فردی است، مشاهده کرد. مدل دیگر هوش عاطفی که بعنوان تئوری عملکرد شناخته می شود، به وسیله دانیل گلمن معرفی شد. مدل سوم یا مدل توانمندی، هوش عاطفی را بعنوان هوشی که با عواطف در ارتباط است معرفی می­کند. این مدل به وسیله سالووی و کاروسو ارائه شد. جدول زیر ویژگیها و عناصر تشکیل دهنده مدل­های سه گانه هوش عاطفی را نشان می­دهد (واناماکر، 2012).

 

جدول 2-1) ویژگی ها و عناصر تشکیل ­دهنده مدل­های سه گانه هوش عاطفی (واناماکر، 2012).

مدل عملکردی گلمنمدل ترکیبی بار -آن

1- خودآگاهی

– خودآگاهی عاطفی

– خودارزیابی صحیح

– اعتماد به نفس (خودباوری)

1- درون فردی

– خود احترامی (حرمت ذات)

– خود آگاهی عاطفی

– قاطعیت (توأم با نرم خویی)

– استقلال

– خود شکوفایی

2-خود مدیریتی

– خود کنترلی (خویشتن داری)

– قابل اعتماد بودن

– وظیفه شناسی و وجدان کاری

(انضباط)

– سازگاری

– نوآوری

2-میان فردی (اجتماعی)

– همدلی

مسئولیت پذیری و تعهد اجتماعی

– روابط اجتماعی

3-انگیزش

– میل به موفقیت (رشد گرایی)

– تعهد

– ابتکار عمل

– خوش بینی

3-تطابق و سازش

– راست آزمایی

– انعطاف پذیری

حل مسئله (مسئله گشایی)

4-همدلی

– درک دیگران

– رشد و بالندگی دیگران

– خدمت مداری

– هدایت تنوع

– آگاهی سیاسی

4-مدیریت اضطراب

– تحمل فشار و تنش

– کنترل تکانه ها

5-مهارتهای اجتماعی

– تأثیرگذاری

– ارتباطات (تقویت مناسبات)

مدیریت تعارض

– رهبری آرمانی

– تسهیل و تسریع در تغییر

– پیوندسازی (تعهد آفرینی)

– همکاری و تشریک مساعی

– قابلیت های کار جمعی.

5- حالات روحی عمومی

– خوش بینی

شادکامی

مدل توانمندی مایر- کاروسو- سالووی
1-توانایی ادراک صحیح عواطف (خودآگاهی عاطفی)

– عواطف در چهره، موسیقی و طرح

2-توانایی به کارگیری عواطف

به منظور تسهیل فکر:

– مرتبط ساختن صحیح عواطف با دیگر حس های اصلی

– استفاده از عواطف برای تغییر

چشم اندازها

3-توانایی درک عواطف و معنی آنها

– توانایی تحلیل عواطف به تفکیک؛

– توانایی درک انتقال از یک احساس به احساس دیگر

– توانایی درک عواطف پیچیده در داستان.

4-توانایی مدیریت عواطف

– توانایی مدیریت عواطف دیگران

د : مدل هوش هیجانی دلویس و هیگس1

دولویکس و هیگس بر اساس تحقیقات تجربی خود عناصر محوری مشترک را در ساختار کلی هوش هیجانی شناسایی کرده اند که عبارتند از (دلوبز و هیگز، 2011):

  • خود آگاهی: آگاهی از احساسات شخصی خود و توانایی تشخیص و مدیریت آن­ها.
  • انعطاف هیجانی: توانایی خوب عمل کردن و سازگاری در موقعیت­های مختلف.
  • انگیزش: انرژی و انگیزه ای  که برای دستیابی به نتایج و هدف­های کوتاه مدت و بلند مدت وجود دارد.
  • حساسیت بین فردی: توانایی آگاه بودن از احساسات دیگران و دستیابی به تصمیمات قابل نفوذ در آن­ها.
  • تاثیر: توانایی ترغیب دیگران به تغییر دیدگاهشان درباره یک مسئله.
  • شهود: توانایی استفاده از بینش و تعامل در تصمیم­گیری هنگام رویارویی با اطلاعات مبهم.
  • انضباط، انسجام و وجدان کاری: توانایی عملکرد ثابت و در راستای ضروریات اخلاقی سازمان (دلوبز و هیگز، 2011).

علیرغم وجود مدل­های متفاوت از هوش هیجانی، شباهت­های آماری و نظری، بین مفاهیم گوناگون آن­ها وجود دارد. در سطحی جامع­تر، تمامی مدل ها قصد فهمیدن و سنجش عناصر دخیل در درک و تنظیم هیجانات شخصی خود فرد و دیگران را دارا هستند. تمامی مدل ها، با این نگاه که مولفه­های کلیدی معینی برای هوش هیجانی وجود دارد، موافقند. برای نمونه، هر سه مدل هوش هیجانی سالووی و مایر؛ بار- آن و گلمن، متضمن آگاهی (درک) هیجانات و مدیریت هیجان­ها به عنوان عناصر کلیدی در وجود یک شخص هوشمند هیجانی هستند. بین معیارهای خود گزارشی هوش هیجانی از جمله دو معیار مایر و سالووی و بار- آن همبستگی قابل ملاحضه ای یافت شده است. معیارهای دیگری نیز از هوش هیجانی وجود دارد که در زمینه های صفتی و سازمانی کاربرد دارد (مختاری پور،1389، 33).

[1]– Mayer

[2]– Solovay

[3]– Goleman

[4]Bar-On

Delewiz & higgs1

متن کامل :

 

اکثر محققان براین اعتقادندکه عملکرد شغلی یک سازه جند بعدی است و دو مورد مهم از این ابعاد عبارتند از :

عملکرد زمینه ای و وظیفه ای [1] ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

“عملکرد زمینه ای” به صورت رفتاری که به اثربخشی سازمان از طریق اثر بر زمینه های روانشناختی، اجتماعی و سازمانی کار کمک می کنند؛ تعریف می شود ( براتی ، عریضی ، نوری ، 1388 ، ص 12 ) .

عملکرد زمینه ای به عنوان رفتاری تعریف می شود که بر روی زمینه روانشناسی ، اجتماعی و سازمانی که کار انجام می شود ( از قبیل کار به صورت تعاونی با دیگران ، پشتکار جهت رسیدن به اهداف مشکل  ، پیروی از قوانین سازمان و … ) تاثیر می گذارد  . در واقع عملکرد زمینه ای به آن دسته از فعالیت های مربوط به شغلی گفته می شود ( از قبیل کارکردن سخت ، کمک به دیگران ) که به صورت غیر رسمی در اثر بخشی سازمانی تاثیر دارند ولی به طور رسمی به عنوان بخشی از شغل یا وظیفه تلقی نمی شود ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

نمونه هایی از عملکرد زمینه ای عبارتند از :

  • نشان دادن شوق و علاقه و پشتکار برای انجام دادن موفقیت آمیز وظایف شغلی و اتمام کارها .
  • داوطلب شدن برای انجام دادن فعالیتهایی که به طور رسمی ، جزء وظایف شغلی فرد نیست .
  • کمک کردن به کارکنان دیگر و مشارکت با آنان در انجام دادن کارها .
  • صحه گذاشتن بر هدفهای سازمانی و حمایت و دفاع کردن از این هدفها (ساعتچی، 1389 ، ص 151 ) .

 

آن بخش از عملکرد که معمولاً در شرح شغل رسمی وجود دارد ؛ “عملکرد وظیفه ای ” نام دارد. عملکرد وظیفه ای شامل رفتارهایی می شود که در فعالیت های مربوط به تبدیل و نگهداری در سازمان از قبیل تولید محصول ، مدیریت زیردستان ، ارایه خدمات و فروش کالا دخالت دارند ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

عوامل مؤثر بر عملکرد کارکنان عواملی هستند که مطابق با مدل آچیو از نظر هرسی و گلداسمیت بر عملکرد کارکنان مؤثرند . این عوامل عبارت اند از توانایی (دانش و مهارت) ، وضوح(درک یا تصویر نقش)، کمک(حمایت سازمانی) ، انگیزه (انگیزش یا تمایل) ، ارزیابی (آموزش و بازخورد عملکرد) ، اعتبار (اعمال معتبر و حقوق کارکنان) و محیط (تناسب محیطی) (هرسی و بلانچارد،  1375، ص 512-507) .

در مدل آچیو عوامل هفتگانه مؤثر بر عملکرد شامل موارد زیر است:

توانایی : در مدل آچیو به دانش، تجربه و مهارتهای زیردستان در انجام وظیفه خاصی گفته می شود (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510).

توانایی یا آمادگی کاری، دانش و مهارت کار است(استیفن رابینز، 1377، ص 21).

اجزای اساسی توان عبارت اند از دانش کاری مربوط به شغل(کارآموزی رسمی و غیررسمی که اتمام کار طرح را به طور موفقیت آمیز تسهیل کند)و نیز استعداد مربوط به کار(رضاییان، 1373، ص 273 ).

وضوح(درک یا تصور نقش):به درک و پذیرش شیوه کار، محل و چگونگی انجام آن، گفته می شود.برای آنکه زیردستان درکی کامل از مشکل داشته باشند، باید مقاصد و اهداف عمده، شیوه رسیدن به این مقاصد و اهداف و اولویت های اهداف و مقاصد(چه هدفهایی، در چه زمانی بیشترین اهمیت را دارند)برایشان کاملاً صریح و واضح باشد (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510) .

حمایت سازمانی : منظور حمایت یا کمکی است که کارکنان برای انجام موفقیت آمیز کار به آن نیاز دارند.بعضی از عوامل کمکی عبارت اند از:بودجه کافی، تجهیزات و تسهیلاتی که برای انجام دادن کار مناسب است، حمایت لازم از سایر واحدهای سازمانی، در دسترس قرار دادن محصول با کیفیت و سرانجام وجود ذخیره کافی نیروی انسانی (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510) .

انگیزش و تمایل کارکنان : به انگیزه مربوط به تکلیف زیردستان یا انگیزش برای کامل کردن تکلیف خاص مورد تحلیل به گونه ای توفیق آمیز اطلاق می شود (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 511) .

انگیزش افراد در مورد تکمیل تکالیفی بیشتر است که دارای پاداشهای درونی یا بیرونی هستند.در صورتی که زیردست دارای اشکال مختلف انگیزش باشد، اولین قدم بررسی استفاده از پاداش و تنبیه است(حقیقی، 1380، ص 186 ) .

ارزیابی(بازخورد گرفتن) : ارزیابی به بازخورد روزانه عملکرد و مرور کردن های گاه به گاه گفته می شود.روند بازخورد مناسب به زیردست اجازه می دهد که پیوسته از چند و چون کار مطلع باشد(حقیقی، 1380، ص 187).

منظور از این نوع بازخورد، ارائه غیررسمی عملکرد روزانه خود به او و همچنین بازدیدهای رسمی دوره ای است(رضاییان، 1373، ص 275 ) .

اعتبار کارکنان : این اصطلاح به مناسب بودن و حقوقی بودن تصمیم های مدیر در مورد نیروی انسانی اطلاق می شود.تصمیم های کارکنان باید به دلیل و مدرک همراه و بر خط مشی های عملکردگرا استوار باشد (حقیقی، 1380، ص 187) .

تناسب عوامل محیطی : عوامل محیطی به عوامل خارجی گفته می شود که حتی با وجود توانایی، وضوح، حمایت و انگیزه برای شغل، بر عملکرد تأثیر می گذارند. عوامل محیطی عبارت اند از:رقابت، آیین نامه های دولتی، تدارکات و… (حقیقی، 1380، ص 187) .

از جمله موارد مهم ومطرح در مورد عملکرد شغلی چگونگی ارزیابی آن است مهم ترین مزایای ارزیابی جامع عملکرد شغلی کارکنان ، عبارتند از :

  • از نتایج ارزیابی جامع عملکرد شغلی افراد می توان در افزایش کیفیت تصمیم گیری سازمانی در همه زمینه ها ، یعنی ، از تصمیم گیری در زمینه افزایش حقوق و مزایای کارکنان گرفته تا تصمیم گیری در زمینه اخراج آنان استفاده کرد .
  • ارزیابی جامع عملکرد شغلی می تواند موجبات افزایش کیفیت تصمیم گیریهای فردی را در زمینه های گوناگون ، یعنی از انتخاب شغلی گرفته تا رشد و بهبود فردی برای تصدی مشاغل مهمتر در آینده فراهم آورد .
  • ارزیابی جامع عملکرد شغلی می تواند بر نقطه نظر کارکنان در زمینه وابستگی خود به سازمان ، اثر بگذارد .
  • از نتایج حاصل از ارزیابی جامع عملکرد شغلی کارکنان می توان به عنوان منبع و اساس منطقی و قابل دفاع برای تصمیم گیری در زمینه ارتقا ، افزایش حقوق و دستمزد ، انتقال ، ترغیب برای شرکت در دوره های آموزشی خاص و نظایر آن استفاده کرد ( ساعتچی ، 1389 ، صص 126 ، 127 ) .

شاید بتوان عوامل ذیل را برخی از مهمترین عوامل تاثیر گذار بر ارزیابی عملکرد دانست :

  • حساسیتهای شخصی افراد .
  • وجود سوءظن نسبت به ارزیابی به دلیل اینکه تا کنون مستمسکی برای تسویه حسابهای شخصی بوده است.
  • قوانین و مقررات سازمانی و دخالت اتحادیه ها به منزله عوامل برون سازمانی ( عباسپور ، 1391 ، ص 217 ) .

همه افراد حق دارند و علاقمند هستند که از نتایج عملکرد روزانه خود آگاه باشند. این مسأله در مورد کارکنان وجه دیگری هم پیدا می کند و آن اینست که کارکنان علاقه دارند از نظرات سازمان در مورد خود مطلع گردند و از سوی دیگر سازمان نیز محقق است نظرات خود را در مورد منابع انسانی سازمان که از اصلی ترین سرمایه های سازمان بشمار می روند ابراز داشته و به اطلاع ایشان برساند ( خوشوقتی ، 1384) .

ارزشیابی عملکرد ، یکی از فعالیتهای مهم مدیریت منابع انسانی است ، زیرا از دستاوردهای آن می توان برای تصمیمها واقدامات بسیاری در زمینه ارزیابی و پرورش کارکنان استفاده کرد ( ال دولان ، اس شولر ، 1388 ، ص360 ) .

ارزیابی عملکرد ، فرایند شناسایی ، مشاهد ه ، سنجش و بهبود عملکرد انسانی در سازمانهاست . این توصیف مقبولترین تعریف از ارزیابی است . هریک از مولفه های این تعریف به یک جزء مهم از فرایند ارزیابی اشاره می کند . مولفه شناسایی به فرایند تعیین اینکه روی چه حوزه هایی باید متمرکز شود ، مربوط می شود . شناسایی نوعا در برگیرند تحلیل شغل به منزله ابزاری برای تشخیص ابعاد عملکرد و ایجاد مقیاسهای رتبه بندی است . شناسایی به این معنی است که ارزیاب باید به طریقی معین کند که چه چیزی باید مورد ارزیابی و بررسی قرار گیرد ( عباسپور ، 1391 ، ص213) .

ارزیابی عملکرد شغلی کارکنان ( چه به شیوه رسمی و چه به شیوه غیر رسمی ) ، باید به طور مداوم و در دوره های معینی از سال انجام گیرد

 نظریه های عملکرد شغلی

بالا بردن سطح عملکرد کارکنان یکی از اهداف زیربنایی هر سازمان در جهت تحقق استراتژی ها و راهبردهای آن است. در افزایش سطح عملکرد پرسنل، عواملی همچون انگیزش (شخص، بخواهد که کار را انجام دهد) ، توانایی(بتواند کار را انجام دهد ) و محیط (مواد و وسائل انجام کار را در اختیار داشته باشد ) دخیل اند و فقدان هریک از این عوامل به عملکرد ایشان لطمه خواهد زد ( اسدی ، کریمی ، رضایی ، 1387) .

موری اینسورت و نیویل اسمیت[2] عملکرد ر ا تابع وضوح نقش ، شایستگی، محیط ، ارزشها، تناسب ترجیحی و پاداش می دانند. در معادله اینسورت و اسمیت عوامل عملکرد معادله مایر با عنوان شایستگی (به جای توانائی ) و تناسب ترجیحی (به جای انگیزش ) آمده است ( خاکپور ، یمنی ، پرداختچی ، 1387 ، ص 566) .

همچنین روجلبرگ ( 2007 ) ، عملکرد را فعالیت هایی تعریف کرده است که به طور معمول بخشی از شغل و فعالیت های فرد است و باید آن را انجام دهد  ( ذاکر فرد ، همکاران ، 1390 ، صص 15 ) .

برنادین ( 1995) معتقد است که ” عملکرد را باید به عنوان نتایج کاری تعریف کرد زیرا که نتایج قوی ترین رابطه را با اهداف راهبردی سازمان ، رضایت مشتریان و مشارکت اقتصادی برقرار می کنند .”

کمپل[3] نیز بر این باور است که در عملکرد ، رفتار وجود دارد و باید از نتایج متمایز باشد زیرا که برخی از عوامل سیستم ها می توانند نتایج را از بین ببرند . صاحب نظران سازمان عملکرد را به دو بعد عملکر زمینه ای و عملکرد وظیفه ای یا فنی تقسیم کرده اند ( رحیم نیا ، مرتضوی ، دلارام ، 1390 ، ص 69 ) .

بورمن[4] و ماتاویدلو [5]بین عملکرد وظیفه ای و عملکرد زمینه ای تمایز قائل شدند ( براتی ، عریضی ، نوری ، 1388 ، ص 12 ) .

بورمن و ماتاویدلو (1993)معتقدند هرچند بعضی از کارکنان یک سازمان سخنانی می گویند یا اقداماتی را انجام میدهند که موجب افزایش اثر بخشی سازمان محل کارشان می شود و این رفتارها نیز در ورای فعالیت شغلی آنان قرار می گیرد ؛ اما معمولا ارزیابی ها به این رفتارها توجه نمی شود ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

اما در رابطه با ارزیابی عملکرد برخی از محققین از جمله زرکش و بیز ( 2004 ) ارزیابی عملکرد را بخشی از جنبش بزرگ و درحال تکوین مسئولیت پاسخگویی میدانند. آنان معتقدند ارزیابی عملکرد میتواند یکی از بهترین شیوه های ارزیابی با رویکرد پاسخگویی باشد ( بابا جانی ، ستایش ، 1386 ، ص 46) .

کنون و فرای ( 1992 ) از انجمن ملی حسابداران بریتانیای کبیر در مورد ارزیابی عملکرد به این جمله بسنده میکنند که آنچه ارزیابی میشود، بهبود خواهد یافت . کوک و همکاران (1995) معتقدند که سیستم ارزیابی عملکرد میتواند مشوق مدیران در ابتکار و پاسخگویی باشد و در شفاف سازی انتظارات و التزامات نیز به مدیران کمک نماید. آنان برای ارزیابی عملکرد کارکردهای متعددی را از جمله فرمولبندی بودجه،تخصیص منابع، برانگیختن کارکنان، بهبود خدمات و تقویت توان پاسخگویی برشمرده اند ( بابا جانی ، ستایش ، 1386 ، ص 47) .

مورفی[6] و کلولند [7] (1995) معتقدند که با ارزیابی عملکرد شغلی کارکنان می توان به شیوه های مختلف به سازمان یاری رسانید ( ساعتچی ، 1389 ، صص 125 ، 126 ) .

 هوش هیجانی

دو هزار سال پیش افلاطون گفت: « تمام یادگیری ها دارای یک زیربنای هیجانی و عاطفی هستند».  بر اساس گفته ی افلاطون از آن زمان تا کنون دانشمندان، پژوهشگران و فیلسوفان زیادی در جهت اثبات یا نفی نقش احساسات در یادگیری، مطالعات زیادی انجام داده اند . متاسفانه تفکر حاکم در این 2000 سال این بود که هیجانها مانع انجام کر و تصمیم گیری صحیح می شوند و تمرکز حواس را مختل می سازند . در سه دهه گزشته حجم رو به رشد تحقیقات ، خلاف این مطلب را ثابت کرد . در سال 1950 دکتر ابراهام مازلو مقاله ای  در زمینه ارتقا نیازهای هیجانی – جسمی ، معنوی و روانی نوشت که بعد از دوره رنسانس ، انقلاب و تحول عظیمی در زمینه تجلیل از مکتب انسان گرایی به وجود آورد . بین سالهای 1970 تا 1980 نظریه مازلو موجب رشد و تحول علوم مربوط به توان و استعداد انسانها گردید . اما موضوع هوش هیجانی نخستین بار توسط پیتر سالووی[8] و جان مایر[9] در سال 1990 مطرح شد ( آقایار ، شریفی درآمدی ، 1386 ، صص 71، 72 ) .

در واقعیت امر ما دو ذهن داریم، یکی که فکر می کند و دیگری که احساس می کند. این دو راه متفاوت شناخت، در کنشی متقابل، حیات روانی ما را می سازند. ذهن خردگرا همان مقام درک و فهم است که به مدد آن قادر به تفکر و تعمق هستیم. ولی در کنار آن نظام دیگری نیز برای دانستن وجود دارد، نظامی تکانشی و قدرتمند و گهگاه غیرمنطقی، یعنی ذهن هیجانی. تقسیم ذهن به دو بخش هیجانی و خردگرا تقریبا مانند تمایزی است که عوام میان «قلب» و «سر» قائلند. احساس یقین حاصل از «گواهی  قلبی» بر درست بودن چیزی، متفاوت با گواهی عقلی و تا حدودی عمیق تر از آن است. نسبت کنترل عقلانی ذهن بر بخش هیجانی آن روند یکنواختی دارد; هر چه احساس شدید تر باشد، ذهن هیجانی مسلط تر و ذهن خردگرا بی اثر تر می گردد. به نظر می رسد که این ترتیب، از امتیازی سرچشمه می گیرد که تکامل طی اعصار متمادی به احساسات و ادراک های شهودی ما داده است تا راهنمای پاسخ های آنی ما در موقعیت های مخاطره آمیز باشند; زیرا گاها لحظه ای تامل برای فکر کردن درباره کاری که باید انجام شود، ممکن است به قیمت از دست دادن زندگی ما تمام شود. این دو ذهن در اکثر موارد بسیار هماهنگ عمل می کنند اما با این وجود، دو ذهن  خردگرا و هیجانی نیروهای نسبتا مستقل از هم هستند. عملکرد ذهن هیجانی بسیار سریع تر از ذهن  خردگراست. ذهن هیجانی بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ کند تا بررسی کند که چه می کند، مانند فنر از جا می جهد و دست به عمل می زند. نقطه تمایز ذهن هیجانی از واکنش سنجیده و تحلیل گرایانه ای که مشخصه ذهن اندیشمند است، سرعت عمل آن است. اعمالی که از ذهن هیجانی سرچشمه می گیرند با قطعیت شدید و مشخص همراهند که حاصل روش جاری و آسان گیر ذهن هیجانی در نگریستن به اطراف است که می تواند برای ذهن خردگرا کاملا مبهوت کننده باشد. پس از فرو نشستن گرد و غبار یا حتی در میانه راه متوجه می شویم که داریم از خود می پرسیم «راستی چرا آن کار را کردم؟» این سوال نشانه ای از آن است که ذهن خردگرا در حال آگاهی یافتن از آن لحظه است اما نه با سرعت ذهن هیجانی. از متداول ترین پاسخ های هیجانی سریع و نپخته، ازدواج های غلط است; چرا که در حالات هیجانی[10]  ذهن انسان از تفکر منطقی خالی می شود و پس از فروکش کردن هیجان ها تازه می فهمیم که چه بلایی سر خود آورده ایم. ذهن هیجانی همانند یک شمشیر دولبه است; امتیاز بزرگ ذهن هیجانی در این نکته است که می تواند واقعیت هیجانی رادر یک لحظه دریابد (او از دست من عصبانی است، او دروغ می گوید، او فکر خطرناکی در کله دارد)، و دریک آن به قضاوتی شهودی دست بزند که به ما می گوید در مقابل چه کسی باید احتیاط کنیم، به چه کسی باید اعتماد کنیم و چه کسی درمانده است. ذهن هیجانی رادار ما برای اعلام خطر است. اگر ما (یا پیشینیان ما در طول دوران تکاملی) در برخی از این موارد منتظر ارزیابی عقل خردگرا می ماندیم نه تنها ممکن بود اشتباه کنیم، که حتی شاید زنده هم نمی ماندیم. اما همین ذهن هیجانی ممکن  است دردسرساز شود; مشکل اینجاست که این برداشت ها و قضاوت های شهودی از آنجا که در یک لحظه صورت می گیرند ممکن است اشتباه یا گمراه کننده باشند. حال با این مقدمه بهتر می توانیم مفهوم «هوش هیجانی» را دریابیم ( شریفی ، 1386 ) .

شواهد موجود نشان می دهند که هوش به تنهایی نشان دهنده موفقیت ما در زندگی و محیط کار نیست و عواطف نقش کلیدی در موفقیت سازمانی به عهده دارند . افراد هوشمند از نظر هیجانی می توانند اثربخشی را در تمام سطوح سازمانی گسترش دهند و نقش مهمی در کیفیت و اثربخشی تعامل اجتماعی با دیگران ایفاء نمایند  (Suliman ‚ Al-Shaikh ‚ 2007 ‚P 208 ) .

چندین راه براى تعریف هوش وجود دارد . سه نظر متداول :
هوش عبارت است از توانایى یادگیرى.
هوش عبارت است از توانایى فرد در تطبیق با محیط خود.
هوش عبارت است ازتوانایىِ تفکر انتزاعى .

این سه تعریف مغایر یکدیگر نیستند. تعریف اول تأکید بر تعلیم و تربیت دارد.  تعریف دوم بر شیوه مواجهه افراد با موقعیتهاى جدید تأکید مى‏کند، و تعریف سوم ناظر بر توانایى افراد در زمینه استدلال کلامى و ریاضى است.  به این ترتیب، این سه توانایى با یکدیگر وجوه مشترکى دارند ( صدق پور ، بامدادی ، 1377) .

هیجان ها بخش اعظمی از زندگی را در بر می گیرند. حضور مستقیم و غیرمستقیم هیجان ها را می توان در استدلال و عقلانیت مشاهده کرد . بی اعتنایی به هیجان ها، عدم مدیریت آنها و مسامحه در بیان آنها می تواند هزینه های گزافی را برای انسان درپی داشته باشد. پژوهش های نوین نشان می دهند که فقدان هوش هیجانی می تواند آثار مخربی را در زمینه های فردی و اجتماعی ایجاد کند و برعکس، تحصیل و تقویت آن، زمینه ساز موفقیت های بزرگ خواهد بود. آموزش هوش هیجانی می تواند بستر مناسبی برای اعتلای فردی و اجتماعی در حوزه های مختلف و متنوع فرهنگ فراهم آورد ( میردریکوندی ، 1390 ، ص 100 ) .

به اعتقاد برخی از صاحب نظران، هوش هیجانی در زندگی عادی اهمیت زیادی دارد. به نظر می رسد این فرض که برخی نمی توانند با هیجان های خود به خوبی کنار بیایند، روابط بین فردی مطلوبی ندارند، از سلامت روانی کمتری بهره مندند و موفقیت های شغلی کمتری را تجربه می نمایند، فرض معقولی است. حوزه هوش عاطفی به عنوان یک موضوع مورد مطالعه، از بطن روان شناسی علمی ظهور پیدا کرد، از این رو مربیان، روان پزشکان، متخصصان منابع انسانی و سایرین به این موضوع علاقمند شدند و بدین ترتیب، این حوزه توسعه یافت. از زمانی که مجله های معتبر علمی مقاله هایی در این زمینه به چاپ رساندند تا به امروز مجله ها و مقاله های پژوهشی، فعالیت های مربوط به این حوزه را گزارش می کنند  (سیاروچی و همکاران ، 1384 ، ص 21) .

هیجانها نقش مهمی را در زندگی ایفا می کنند . آنها به رویاها ، خاطرات  و ادراک ما انرژی می دهند . هیجان[11] به معنی تحریک ، تهییج ، سوق دادن و وادار کردن گرفته شده است . هیجانها معمولا به احساسات و  واکنشهای عاطفی اشاره میکند .هیجانها حالت عاطفی هشیاری یا خودآگاهی است که در آن مفاهیمی همچون شادی ، غم و  ترس ، نفرت یا عشق نهفته است . هیجان  از حالتهای شناختی و ارادی متمایز است ؛  به عبارتی هیجان مربوط به احساسات به ویژه جنبه های خوشایند و ناگوار فرایند ذهنی است . به عبارت دیگر هیجانها احساساتی هستند که به زندگی شور و نشاط می دهند و اجازه می دهند شادیها و غمها ی زندگی را تجربه کنیم . بدون وجود هیجانها زندگی بی روح ، سرد و پوچ می شود . بدون هیجان هرگز نمی توانیم لذت خوردن یک ساندویچ داغ و خوشمزه ، ندامت از یک اظهار نظر خصمانه ، شعف ناشی از دیدن یک دوست قدیمی ، غم از دست دادن یک عزیز ، شادی به خاطر پیروزی تیم ملی فوتبال کشورمان را احساس کنیم ( آقایار و شریفی درآمدی ، 1386 ، صص37 ، 38) .

ویژگی مشترک هیجانها  این است که چه خوشایند و چه ناخوشایند ، تنها در مغز باقی نمی مانند بلکه با تغییرات فیزیولوژیک و بدنی همراه هستند . احساس نوعی هیجان در مقابل یک تابلوی نقاشی یا شنیدن یک شاهکار موسیقی تنها این نیست که خیلی ساده بگوییم (( چقدر زیباست ! )). این ویژگی خیلی اهمیت دارد زیرا اجازه می دهد تا هیجانها از احساسات ساده تمیز داده شود .همچنین این ویژگی مبنای مجموعه تحقیقاتی است که درباره روابط بین هیجانها و جلوه های بدنی  انها انجام گرفته است . برخی هیجانها از بدو تولد حضور دارد اما برخی دیگر بعدا ظاهر می شود . در هر دو مورد ، یاد می گیریم که هریک از هیجانهایی که می توانیم حس کنیم ، به طور همزمان در خود و دیگران تایید کنیم . برای صحبت کردن از هیجانها و سهیم کردن اطرافیان در آنها یادمیگیریم که هیجانها را با واژه های خاصی تبیین کنیم ، مثل شادی ، شعف ، غم ، رنج ، گناه ، ترس و خشم ( موکیلی و دانتزر ، 1384 ، صص135 ، 136 ) .

از سوی دیگر بررسیها نشان می دهند که هم عوامل فطری و  هم عوامل آموختنی در بروز هیجان دخالت دارند . در واقع تعیین کننده های تکوینی اساس هیجانها را تشکیل می دهند ، اما تجلی و شکل نمایش آنها با تجربه ، محیط اجتمافی و فرهنگ ارتباط پیدا می کنند ( پارسا ، 1376 ، ص264 ) .

 نظریه های هوش هیجانی

در بین روان شناسان ، سالووی و مایر (1990) به عنوان اولین کسانی که وجود یک مهارت شناختی مهم غیر از هوش را مطرح کردند ، شهرت یافته اند ( اسپکتور ، 1388 ، ص129 ) .

هم چنین دکتر دانیل گلمن[12] از نتیجه تحقیقات سالووی و مایر و سایرین در پرفروش ترین کتابش به نام هوش هیجان در سال 1995 استفاده کرد و در این زمینه ، دو برنامه شناخت خود و رشد اجتماعی برای مدرسه ینوهاون نوشت ( آقایار و شریفی درآمدی ، 1386 ، ص73 ) .

از طرفی ثرندایک[13] استاد دانشگاه کلمبیا اولین کسی بود که مهارت های هوش هیجانی را نام گذاری کرد. اصطلاحی که او به کار برد هوش اجتماعی بود که نشانگر مهارت افراد در کنار آمدن موثر با مردم است (برادبری و گریوز ، 1386 ، ص 17 ) .

لئونل[14] هم برای اولین بار مفهوم هوش هیجانی را به زبان آلمانی در سال 1966 به کار برد . دکتر ریون بارون[15]  هم پس از 20 سال تحقیق پرسشنامه هوش هیجانی را ابداع کرد .تاکید باون بیشتر بر قابلیت های غیر شناختی بوده و پرسشنامه او میزان خودسنجی افراد در زمینه قابلیتهای غیر شناختی را اندازه گیری می کرد که به نام پرسشنامه هوش هیجانی (EQI ) معروف است ( آقایار و شریفی درآمدی ، 1386 ، صص 73 ، 74) .

در مورد هیجان و هوش داروین [16] ( 1884) معتقد است که بروز هیجان به صورتهای مختلف به خودی خود همیشه سودمند و کارآمد نیستند بلکه جلوه هایی از رفتارهای سازش پذیر قبلی هستند . پلوچیک [17] نیز معتقد است که هشت هیجان اصلی یا واکنشهای بدنی الگودار وجود دارند که هرکدام با فرایند زیستی همه گونه ها  مطابقت و سازگاری دارد . همچنین نظریه پردازان دیگراستدلال می کنند که هیجانها دارای بافت زیستی و فطری نیستند ، بلکه بارتاب و نمایش آنها معلول یادگیری است ( پارسا ، 1376 ، ص 264) .

 جان مایر [18] معتقد است که هوش هیجانی  مجموعه ای از توانایی های ذهنی است که به شما کمک می کند احساسات خود و دیگران را درک کنید و در نهایت به توانایی تنظیم احساسات خویش نایل گردید (الدر ، 1382 ، ص 55 ) .

در این باره استیوهین[19]  نیز عقیده دارد که هوش هیجانی عبارت است از توانایی مهار عواطف و تعادل برقرار کردن بین احساسات و منطق، به طوری که ما را به حداکثر خوشبختی برساند ( استیو ، 1384 ، ص 11) .

همچنین تراویس برادبری وجین گریوز[20]  می گویند هوش هیجانی همان توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجان ها و استفاده از آنها در زندگی است ( برادبری و گریوز ، 1384 ،ص 148 ) .

از دید گلمن، هوش هیجانی این گونه تعریف شده است : ” مجموعه ی مهمی که آن را هوش هیجانی می نامیم شامل تواناییهایی است که فرد بتواند انگیزه ی خود را حفظ نماید، در مقابل ناملایمات پایداری نماید و تکانشهای خود را کنترل کند و کامیابی را به تعویق بیاندازد، حالات روحی خود را تنظیم نماید و نگذارد پریشانی خاطر ، قدرت تفکر او را خدشه دار سازد ، با دیگران همدلی کند و امیدوار باشد ( رنجبردار ، 1389، ص 12 ) .

گلمن نیز ادعا نمود که هوش هیجانی سازهای مناسب برای موفقیت شغلی  و کاری و به طور کلی موفقیت در زندگی است ( گل پرور ، خاکسار ، 1389 ، ص 20) .

دانیل گلمن ضمن مهم شمردن هوش شناختی[21]  و هوش هیجانی[22] می گوید: هوش شناختی در بهترین حالت خود تنها عامل 20 درصد از موفقیت های زندگی است در حالیکه 80 درصد موفقیت ها به عوامل دیگر وابسته است و سرنوشت افراد در بسیاری از موارد در گرو مهارت هایی است که هوش هیجانی را تشکیل می دهند. در حقیقت هوش هیجانى عدم موفقیت افراد با ضریب هوش بالا و همچنین موفقیت غیرمنتظره افراد داراى هوش متوسط را تعیین مى کند. به طوریکه مطالعات انجام شده در زمینه هوش هیجانی بیانگر آن است که افرادی که دارای هوش شناختی بالا و هوش هیجانى پایینی هستند در زندگی کاری و خصوصی خود موفق نیستند و برعکس افرادی که هوش شناختی پایین و هوش هیجانى بالایی دارند به موفقیتهای بسیاری در زندگی کاری و خصوصی خود نائل می گردند. بنابراین هوش هیجانى پیش بینى کننده موفقیت افراد در زندگی کاری و خصوصی است ( مصطفی زاده ، 1390 ) .

گلمن ابعاد تاثیر پذیر از هوش هیجانی را شامل افزایش بازدهی شهصی ، موققیت شغلی ، پرورش و افزایش خلاقیت ، افزایش عملکردهای گروهی ، انگیرش و کاهش فشار روانی افراد میداند ( مقدم و همکاران ، 1387 ،ص 100 ) .

به اعتقاد دیگینز[23](2004) هوش هیجانی به افراد در زمینه آگاهی بیشتر از روش های بین فردی، شناسایی و مدیریت تأثیر عواطف بر تفکر و رفتار، توسعه توانایی تشخیص تحرکات اجتماعی در محیط کار و درک چگونگی مدیریت روابط و بهبود آن ها کمک می نماید . هوش هیجانی اما به طور کلی تعریف های هوش هیجانی به رغم ظاهر متنوع و متفاوتشان، همگی روی یک محور اساسی تأکید دارند و آن هم آگاهی از هیجانات، مدیریت آنها و برقراری ارتباط اجتماعی مناسب است (کریمی ، لیث صفار ، حسومی ، 1390 ، ص 2 ) .

پیتر سالوی و جان مایر در سال 1990، مفهوم اساسی نظریه خود را برای اولین دفعه با عنوان «هوش هیجانی» به چاپ رساندند ( اکبر زاده ، 1383 ، ص 6 ) .

سالوی ضمن اختراع اصطلاح (سواد هیجانی)[24] به پنج حیطه اشاره کرد که عبارتند از: خودآگاهی(شناخت حالات هیجانی خویش(، اداره کردن هیجان ها (مدیریت هیجان ها به روش مناسب)، خود انگیزی، کنترل تکانش ها (تأخیر در ارضای خواسته ها و توان قرار گرفتن در یک وضعیت روانی مطلوب)، تشخیص دادن وضع هیجانی دیگران، همدلی، برقراری­ رابطه با دیگران . با وجود اظهارنظرهای مختلف درباره هوش هیجانی، می توان گفت سالوی و مایر نخستین تعریف رسمی از هوش هیجانی را در سال 1990 بدین صورت منتشر کردند : توانایی شناسایی هیجان های خود و دیگران و تمایز بین آنها و استفاده از این اطلاعات برای هدایت تفکر و رفتار فرد (جلالی ، 1385 ، ص 5) .

در سال 1980، رون بارـ آن[25] اولین بار مخفف بهره هیجانی[26] را برای این دسته از توانایی ها به کار برد و اولین آزمون را در این مورد ساخت ( اکبر زاده ،1383 ، ص 6 ).  بار ـ آن، هوش هیجانی را عامل مهمی در شکوفایی توانایی های افراد برای کسب موفقیت در زندگی تلقی می کند رون بار- آن، با طرح الگوی چندعاملی برای هوش هیحانی، آن را مجموعه ای از استعداد ها و توانایی هایی می داند که افراد را در جهت سازگاری مؤثر با محیط و کسب موفقیت در زندگی آماده می کند؛ این توانایی ها در طول زمان تغییر و رشد می یابد با روش های آموزشی قابل اصلاح و بهبود است (  خامنه مهانیان ، 1385 ، ص 310 ) .

کوپر، ساواف[27] (1997) هوش هیجانی را بر مبنای دانش اولیه تناسب هیجانی، عمق هیجانی و کیمیا گری هیجانی تعریف کرده اند. در این تعریف دانش اولیه هیجانی آگاهی و دانش فرد از ماهیت و کنشوری احساسات خود است. تناسب هیجانی، در بر گیرنده انعطاف پذیری و میزان شدت احساسات و هیجانات می باشد. عمق هیجانی استعداد رشد و تقویت یا عمق بخشیدن به هیجانات تعریف می شود و کیمیاگری هیجانی، توانایی بهره گرفتن از احساسات و هیجانات در راستای خلاقیت تعریف می شود ( میرزاده کوهشاهی ، 1387 ) .

از نظر گلمن، هوش هیجانی دست کم چهار حوزه دارد:

1-  آگاهی هیجانی (برای مثال، توانایی جدا کردن احساسات از اعمال )

2-  مدیریت هیجانات (برای نمونه، توانایی کنترل عصبانیت)

3-  تشخیص هیجانات دیگران (برای مثال، دیدن دنیا از دریچه چشم دیگران)

4- اداره کردن روابط (توانای حل مشکلات و روابط ) (سانتراک ، 1385 ، صص 31 ، 32 ) .

به نظر گاردنر ، هوش هیجانی نیز دارای دو مؤلفه است:

الف) هوش درون فردی: نشان دهنده آگاهی فرد از احساسات و هیجانات خویش، ابراز باورها و احساسات شخصی واحترام به خویش و تشخیص استعداد های ذاتی، استقلال عمل در انجام کارهای مورد نظر، و در مجموع میزان کنترل شخص بر هیجان ها و احساسات خود است؛

ب) هوش میان فردی: به توانایی درک و فهم دیگران اشاره دارد به دنبال آن است که بداند چه چیزهایی انسان ها را بر می انگیزاند و چگونه می توان با آنها همکاری داشت. به نظر گاردنر، احتمالاً فروشندگان، سیاست مداران، معلمان، متخصصان بالینی و رهبران مذهبی موفق، هوش میان فردی بالایی دارند  ( جلالی ، 1385 ، ص 95) .

از نظر وی سینگر[28] هوش هیجانی استفاده هوشمندانه از عواطف است.  به این صورت که شما آگاهانه از عواطف خود استفاده می کنید و رفتار و تفکرات خود را در جهت اهداف خود هدایت می کنید تا به نتایج جالب توجهی دست یابید ( ملکی آوارسین ، سید کلان ، 1387 ، ص 117) .

به طور کلی سه رویکرد در هوش هیجانی وجود دارد :

نخست ؛ گلمن ( 1998 ) فرض می کند که هوش هیجانی شامل خصیصه هایی مثل انگیزش ، خوش بینی ، سازگاری و گرم بودن است که می تواند موفقیت در روابط انسانی ، کار و زندگی را پیش بینی کند .

دوم ؛ مایر و سالوی (1997 ) یک الگوی مبتنی بر توانایی در هوش هیجانی ارائه کرده است . آنها هوش هیجانی را به عنوان مجموعه  توانایی هایی که درک ، ابراز ، جذب و هدایت هیجانها به منظور بهبود رشد هیجانی و هوشی در نظر می گیرند .

سوم ؛ بار – ان (1997) یک الگوی شخصیتی یا آمیخته از هوش هیجانی ارائه کرده است که در آن برکنار آمدن با اضطراب تاکید زیادی شده است . او هوش هیجانی را این گونه تعریف کرده است : مجموعه ای از توانایی ها و مهارت ها ی هیجانی ، فردی و اجتماعی که افراد را قادرمی سازد تا به طور اثر بخشی با فشارها و تقاضاهای محیطی کنار بیایند ( مقدم و همکاران ، 1387 ، صص 101 ، 102 ) .

نظریه هوش هیجانی بار – اون : مدل دیگر در حیطه رویکرد مختلط به هوش هیجانی، «مدل بار- آن» است. “بار- آن” در سال ۱۹۹۷ مدلی چندعاملی برای هوش هیجانی تدوین کرده است. ازنظر وی هوش هیجانی شامل «مجموعه ای از توانایی ها، کفایت ها و مهارت های غیرشناختی است که توانایی فرد را برای کسب موفقیت در مقابله با احتیاجات و فشارهای محیطی تحت تاثیر قرار می دهد» ( فتی ، 1387 ، ص 104 ) .

صفات هیجانی در این نوع هوش رکن اساسی است که آن را از هوش شناختی متمایز می کند. هوش هیجانی فرد یک عامل مهم در تعیین توانایی موفقیت در زندگی است و به طور مستقیم سلامت روانی وی را تحت تاثیر قرار می دهد. هوش هیجانی همچنین با سایر تعیین کننده های مهم در توانایی فرد برای موفقیت در مقابله با اقتضائات محیطی مانند شرایط و پیش آمادگی های زیستی- طبیعی، استعداد عقلی- شناختی و واقعیت ها و محدودیت های درحال تغییر محیط نیز ترکیب می گردد .  “بار- آن” (۲۰۰۰) نشان داد که افراد دارای سن و جنس متفاوت نیم رخ های بهره هیجانی متفاوتی دارند. هوش هیجانی حداقل تا سن میانسالی افزایش نشان می دهد. افراد در دهه ۴۰ و۵۰ بهره هیجانی بالاتری نسبت به جوان ترها و مسن ترها دارند  ( صبوری ، 1391 ،).
حاجی زاده (۱۳۸۳)، به نقل از جک بلاک، زنان و مردان با هوش هیجانی بالا را چنین توصیف می کند:
مردان با هوش هیجانی بالا، در روابط اجتماعی؛ متعادل، شاد و سرزنده اند و در مقابل افکار نگران کننده یا ترس آور مقاوم اند. آنان ظرفیت بالایی برای تعهد و سرسپردگی برای مردم یا اهداف خود داشته، مسئولیت پذیر، دلسوز و با ملاحظه اند. چنین افرادی با خود، دیگران و اجتماع احساس راحتی دارند و از زندگی عاطفی غنی برخوردارند.  زنان باهوش هیجانی بالا، علاقه مندند که احساساتشان را مستقیما بیان کنند، راجع به خود مثبت فکر می کنند و مانند مردان هم گروه خود، اجتماعی و گروه گرا هستند. اینان شاد و آسوده خیال اند و به ندرت احساس نگرانی و گناه می کنند، زندگی برای آنان سرشار از معنا است و برای این که بتوانند شوخ طبع، خودانگیخته و درمقابل تجارب عاطفی پذیرا باشند، به قدر کافی با خود راحتند.  هوش هیجانی آگاهی از احساس و استفاده از آن برای اتخاذ تصمیم های مناسب در زندگی و توانایی تحمل کردن ضربه های روحی و مهار آشفتگی های روحی است، توانایی پس راندن افسردگی و یاس در هنگام تفکر و امید داشتن است ( اسناوندی ، 1390) .

بار- آن” هوش هیجانی را مشتمل بر۵ مولفه می داند که با بهره گرفتن از پرسشنامه بهره هیجانی “بار- آن” سنجیده می شود و این ۵ مولفه دارای ۱۵ خرده مقیاس است ( قنبری پناه ، 1386 ، ص163 ) .

الف – مولفه های درون فردی : که شامل:

  • خود آگاهی عاطفی : توانایی اگاهی یافتن از عواطف خود و درک آنها .
  • جرات ورزی : توانایی ابراز عواطف و ابراز خود به نحوی مفید و سازنده .
  • حرمت نفس : توانایی درک و ارزیابی صحیح و مطلوب خود .
  • خودشکوفایی : توانایی حرکت برای تحقق اهداف خود و شکوفا نمودن توانایی بالقوه فردی خود .
  • استقلال : توانایی اتکابه خود و رهایی از وابستگی به دیگران ، است .

ب – مولفه های سازگاری : که شامل ،

  • واقعیت آزمایی : توانایی اعتبار بخشی عینی و بیطرفانه به افکار و احساسات .
  • انعطاف پذیری : توانایی انطباق و سازگار نمودن احساسات و افکار خود با موقعیت های جدید .
  • حل مسئله : تتوانایی حل مسائل فردی و بین فردی می باشد .

ج – مولفه های خلق و خوی عمومی : شامل :

  • خوش بینی : توانایی مثبت بودن و مثبت دیدن زندگی .
  • شادکامی : احساس رضایت مندی از خود و دیگران است .

د –  مولفه های بین فردی : این بعد هم شامل :

  • همدلی : توانایی آگاهی یافتن از عواطف دیگران و درک آنها .
  • مسئولیت پذیری اجتماعی : توانایی شناخت مسئولیت های خود در مقابل اجتماع و درک این موضوع که جزیی از یک گروه اجتماعی هستیم .
  • روابطه بین فردی : توانایی برقراری روابط خوب و مطلوب با دیگران است .

ه –  مولفه های کنترل نقش ها : که شامل :

  • تحمل استرس : توانایی مدیریت عواطف خود به شکلی موثر .
  • کنترل تکانه : توانایی کنترل عواطف است ( قنبری پناه ، 1386 ، صص 164 ، 165 ) .

نظریه هوش هیجانی گلمن : نظریه هوش هیجانی گلمن جامع ترین و معتبرترین نظریه در میان مدلهای هوش هیجانی است که اجزاء تشکیل دهنده آن به شرح ذیل است : ( آقایار و شریفی درآمدی ، 1386 ، ص 33)

  • خود آگاهی : شناخت احساسات و عواطف خود به طور آنی و عمیق و استفاده از آن برای راهنمایی در تصمیم گیری های مناسب .
  • خود تنظیمی : توانایی مهار و مدیریت هیجانات و حفظ آرامش برای کمک به تصمیم گیری و بهره گیری از توانمندی های شناختی به نحو مناسب، هماهنگی با هیجانات به نحوی که به جای اختلال در کارها ، در تسهیل آن به ما یاری رساند ( نوروزی ، 1387 ) .
  • خود انگیختگی : استفاده از عمیق ترین علایق خود برای حرکت دادن و هدایت به سمت اهداف تا کمک کند پیشقدم شده و در جهت تکامل و پیشرفت تلاش کنیم ، نه اینکه منتظر مانده تا اینکه یک واقعه یا شخص باعث ایجاد انگیزه و حرکت در ما گردد .
  • مهارت همدلی : درک آنچه افراد احساس می کنند ، توانایی در نظر گرفتن دیدگاه های دیگران و توسعه حسن تفاهم و هماهنگی با انسانهای گوناگون به منظور ارتقای کار گروهی ( به ویژه در محیط کاری و سازمانی) .
  • مهارت های اجتماعی : در روابط با دیگران ، به خوبی کنار آمدن با عواطف خود و دیگران، فهم دقیق موقعیت ها و شبکه های اجتماعی ، مهارت خوب گوش کردن و خوب ابراز وجود کردن ، حل تضادهای و تعارضها و استفاده از این مهارت ها برای متقاعد سازی رهبری و مدیریت ( ملکی آوارسین ، سید کلان ، 1387 ، صص118، 119) .

خانم سوزان دون [29]می گوید : ” هیجانها می توانند عامل کاهش بهره وری ، ضعف قضاوت ، تصمیم گیری غلط ، جذب کارکنان نامناسب ، از دست دادن کارکنان لایق ، بی انگیزگی کارکنان ، فقدان کار گروهی و خود مدیریتی و در نتیجه کاهش عملکرد شوند و در عوض عامل افزایش بهره وری ، قضاوت صحیح ، تصمیم گیری هوشمند ، استخدام افراد شایسته و حفظ آنها ، ایجاد انگیزه در دیگران ، کار گروهی قوی و خود مدیریتی و در آخر افزایش عملکرد کارکنان نیز محسوب شوند ( اقایار ، شریفی در آمدی ، 1386 ، ص 66،67 ) .

  • در مورد نظریه مایر و سالووی و کارسو [30] این است که هوش هیجانی بر عملکرد کاری و شغلی و تعاملات بین فردی تاثیر می گذارد ( گل پرور ، خاکسار ، 1389 ، ص 20) .
  • گلمن همچنین مدعی گشته که چون هوش هیجانی تقریبا تمام جنبه های زندگی کاری را تحت تاثیر قرار می دهد بنابراین افرادی که دارای هوش هیجانی بالاتری هستند دارای عملکرد بهتری نیز خواهند بود . همچنین دی و کارول [31] رابطه بین ابعاد مختلف هوش هیجانی توانایی مدار را با عملکرد در تکالیف تصمیم گیری مورد اندازه گیری قرار دادند . آنها پی بردند که ادراک هیجانی به تنهایی با عملکرد بهتر در این نوع تکالیف ( تصمیم گیری ) مرتبط است (گل پرور ، خاکسار ، 1389 ، ص 21) .
  • به نظر دانیل گلمن قابلیت هیجانی نشان میدهد چقد از توان بالقوه ما میتواند به تواناییهای ضمن کار تبدیل شود . هریک از ظرفیتهای هوش هیجانی در عملکرد شغلی موثر بوده و دارای ارتباط داخلی با هم است . این قابلیتها در برگیرنده اثرات مشخصی بر دیگران بوده است و یا توان سلسله مراتبی را دارد ( ظرفیت های هوش هیجانی بر پایه یکدیگر استوارند ) ویا هر یک از ظرفیتهای مزبور شرط لازم هستند ولی کافی نمی باشند (داشتن هوش هیجانی به هیج وجه متضمن شایستگیهای مورد نیاز نیست)این ظرفیتها باید پویا باشند ( مشاغل مختلف شایستگی متفاوتی را می خواهند ) ( آقایاری ، شریفی در آمدی ، 1386 ، ص 125 ، 126 ) .

 

 

 

 

مهارتهای ارتباطی

ارتباط، عالی ترین دستاورد بشر است و انسان به دلیل اجتماعی بودن به تعامل و بودن با دیگران نیاز دارد؛ بنابراین با توجه به تعریف ارتباط که در آن تفهیم، تفاهم و تسهیم دخیل است افراد باید توانایی صحیح درک، انتقال و تداوم ارتباط را کسب کنند و این همان مهارتی است که به دو صورت کلامی و غیرکلامی موجب ارتباط موثر و موفق میان افراد می شود. این دو ارتباط ازهم قابل تفکیک نیست؛ چرا که در حین برقراری ارتباط استفاده از زبان کلامی و زبان بدن همزمان اتفاق می افتد. اگر به گفت وگوی خود با فردی دقت کنید متوجه خواهید شد در حین ارتباط کلامی بخش عمده پیام ما از طریق ژست ها، حرکات بدن و نحوه نگاه کردن منتقل می شود ( بهبهانی ، 1392) .

برای برقراری ارتباط به تعبیری حداقل باید دو انسان وجود داشته باشند تا موضوع خاصی را به کمک ابزار یا وسایل ویژه ای به اطلاع یکدیگر برسانند . از این قضیه به عنوان فرایند ارتباطات نام می برند  ( سرمد ، 1390 ،ص 146 ) .

اگر چرخه ارتباط را محدود و مختصر کنیم و به رابطه بین فردی برسیم، دو فرد با یکدیگر در حال گفتگو هستند، آن که حرف می زند فرستنده، و آن که گوش می دهد گیرنده و آنچه بین آن دو رد و بدل می شود پیام نامیده می شود. در این رابطه بین فردی، از آنجا که نوع ارتباط افقی است جایگاه گیرنده و فرستنده قابل تغییر است. به سخن دیگر منبع می تواند به مخاطب یا به عکس، مخاطب می تواند به منبع تبدیل شود.

طبق تحلیل فوق مخاطب کسی است که در یک حرکت خطی از منبع ارسال پیام در انتهای همه  فرایندهای پیام قرار دارد. برای روزنامه مخاطب همان خواننده است. برای رادیو، شنونده و برای تلویزیون و سینما، بیننده و تماشاگر. افزون بر این، هر فرستنده ای می کوشد تا هنگام فکر کردن درباره مخاطب، مقولاتی چون نحوه ارائه پیام، میزان پذیرش توسط مخاطب، تمایلات و سن را در نظر بگیرد  ( جان رابرت ، 1376 ، ص 48 ) .

اما به طور کلی عناصر فراگرد ارتباطات عبارتند از :

  • فرستنده پیام ( منبع ) : آغاز کننده ارتباط است و مطلب مورد نظر را به بیانی که برای گیرنده پیام قابل فهم باشد در می آورد ( سرمد ، 1390 ، ص 146 ) .
  • گیرنده پیام : پس از دریافت ، آن را کشف رمز[32] کرده یا اقدام لازم را انجام می دهد ( که در این صورت فرایند ارتباطات به پایان می رسد ) ، یا مجددا رمز گردانی کرده ، واکنش خودش را به فرستنده پیام منعکس می کند ( بازخورد ) . در اینجا ممکن است فرایند ارتباطات به پایان برسد ، یا این فرایند یک یا چند مرتبه تکرار شود .
  • موانع : منظور از موانع ، انواع عوامل یا وسایلی است که در برقراری ارتباط اخلال ایجاد می کند ( سرمد ، 1390 ،147 ) .

از آنجایی که ارتباط بر اساس تعاریفی که شد یک فراگرد محسوب می شود. این فراگرد دارای ویژگی های زیر است.
1- میان کنشی بودن ارتباط
هنگامی که می گوییم فرآیند ارتباط میان کنشی است، ما خود به خود بر آن باور گرایش خواهیم داشت که، این فراگرد بر پویایی رابطه میان انسانها استوار است. اکثر جامعه شناسان و دست اندرکاران علوم اجتماعی به معنی وسیع کلمه، میان کنش یا کنش متقابل را در مورد ارتباطات مبادله دو سویه پیامها بین دو انسانی که به عمل ارتباطی پرداخته اند می دانند که به تغییر و دگرگونی در یکی از آنها یا هر دوی آنها می انجامد.
میان کنش زمانی رخ می دهد که یک جریان و رابطه داد و ستدی دربین اجزای آن فراگرد به وجود آید. میان کنش در ارتباطات عموما به تبادل پیامها اطلاق می شود که میان دو نفر در جریان است که این خود، منتج به تغییر در پیامها شود. به گونه ای روشن، وقتی دو نفر در فراگرد ارتباطی درگیر می شوند، در تمام لحظه های تبادل و میان کنش، هر یک دگرگون می شوند و این دگرگونی خود ناشی از دگرگونی در نگرشها و تمایلات هر یک از آنها است. پیامها چه کلامی و چه غیر کلامی، تاثیری در طرف مقابل می گذارند و آن تاثیر منجر به دگرگونی در نگرشها و رفتارهای فرد مقابل می شود و او را بر آن می دارد که از طریق مکانیزم باز خور عکس العملی نشان دهد که متمایز با آنچه که قبلا خود نشان داده است، باشد. این خود، در فرستنده پیام تاثیر می گذارد و او نیز دگرگون می شود و ممکن است با شدت بیشتر به کار خود ادامه دهد و یا اینکه از تاب و توان گذشته خود بکاهد.

گاه ممکن است چنین به نظر آید که فقط یکی از طرفین فراگرد ارتباطی دگرگون شده است و طرف دیگر تغییری از خود نشان نمی دهد. پژوهشهای دقیق و خرده نگر، نشان داده اند که چنین نیست. هر دو طرف فراگرد ارتباطی تغییر می پذیرند، هر چند که ممکن است یکی از آنها چنین تغییری را کمتر از خود بروز دهد و سعی در پنهان کردن احساس و رفتار خود کند. خواه ناخواه انسانی که در فراگرد ارتباطی درگیر شده است. دگرگون می شود و این دگرگونی با شدت و ضعف در او نمایان خواهد شد گاه دگرگونی در باورها و نگرشها است، و گاه در احساسات و زمانی در رفتار.  در ارتباطات آنچه میان دو نفر مبادله می شود پیام است. پیام عموما به آنچه نوشته و یا گفته می شود اطلاق می شود. اما باید توجه داشت که پیام فقط به گفتار و نوشتار خاتمه نمی یابد. بخش عظیمی از پیامهایی که میان مردم مبادله می شود در کسوت گفتار و نوشتار نمی آید. بلکه اعمالی هستند که بیشتر انجام می دهند و حرکاتی که از آنان به منصه ظهور می رسند.  به عبارت دیگر، رفتارها، طرز لباس پوشیدن، بلندی و کوتاهی موی سر و یا ریش، نوع وسیله نقلیه که استفاده می کنند. همه و همه پیامی هستند که از فردی به دیگری منتقل می شود و به او تفهیم می کند که طرف مقابل چگونه آدمی است و چگونه می اندیشد و چه احساسی دارد. اگر چیزی که ما می پوشیم و یا حرکتی که انجام می دهیم معنی خاصی را به دیگران منتقل می کند. می تواند پیامی از سوی ما به آنان باشد و آن هم می تواند هم در سطح ملی و هم در سطح بین المللی ارتباطی را به وجود آورد ( دریاباری ، 1391 ) . 

  • تعاملی یا مراوده ای بودن ارتباط
    فراگرد ارتباطی در محیط شکل می گیرد و انجام می پذیرد. محیط نه تنها به فراگرد ارتباطی و نوع آن تاثیر می گذارد. بلکه به ادراکات[33]، آنچه بین خود ردو بدل می کنیم. و حتی در سطحی که ارتباط می گیریم نیز تاثیر می گذارد. ما در خلاء با یکدیگر ارتباط نمی گیریم.

کنشها و واکنشهای ما در مقابل یکدیگر در چارجوب نظامهای اجتماعی [34]و شرایط فیزیکی حاکم برماست. آنچه شما در خانه با والدین یا خواهران و برادران خود در میان می گذارید، کاملاً متفاوت از آن است که در دانشگاه یا کارخانه با دوستان خود در میان می گذارید. یا به استادان و رؤسای خود می گویید. علاوه بر این، آنگونه که شما به جهان و دگرگونیهای آن می نگرید با توجه به عوامل محیطی و نظام اجتماعی بر رفتار ارتباطی شما اثر می گذارد. محیط فیزیکی و شرایط اجتماعی که در آن قرار می گیریم نگرش و رفتار ما را همانگونه که دیدیم تغییر می دهد و در نتیجه ما با دیگران همواره به گونه ای متفاوت ارتباط برقرار می کنیم. به عبارت دیگر ارتباط ما با دیگران موکول به وضعیت و شرایط حاکم برماست. ارتباط ما با دیگران همواره متفاوت است و ما خود نیز همواره در حالت متفاوتی نسبت به قبل خود هستیم. به گفته جیمزمک کر ا کسی[35] رفتار ارتباطی ما تغییر پذیر است و ما در مورد یک واقعیت به گونه های متفاوت عمل می کنیم». بر این اساس. واقعیت در نظر ما با توجه به فراگرد ارتباطی ما با دیگران شکل می گیرد واقعیت آن چیزی است که از طریق ارتباط با دیگران برای ما پدید آمده است ( سعادت زاده ، 1389 ) .

مهمتر آنکه ما بخشی از «خود» را از طریق ارتباطات با دیگران در میان می گذاریم. بدین سان شدنی است که، ادراک ما از جهان- یا واقعیت از نظر ما- دائماً در معرض دگرگونی است و بستگی به آن دارد که در کجائیم و محیط جغرافیایی و شرایط اجتماعی و فرهنگی حاکم بر ما چگونه است و این عوامل بر روی ما در آن برهه خاص از زمان چه تاثیری گذارده اند. ممکن است برخی از ما این تجربه مشترک را داشته باشیم که پس از سالهای سال دوری، از دوستی که در دوره کودکی و یا دبیرستان با ما بوده و بسیار صمیمی بوده ایم روبرو شویم. آن دوست در گذشته نزدیکترین فرد به ما در زندگی بوده است، و ما از همه چیز یکدیگر با خبر بوده ایم. اما اینک پس از چند سال جدایی و تغییر شرایط اجتماعی و فرهنگی برای هر کدام از ما- یکی در دانشگاه و دیگری در محیط بسته کاراحساس می کنیم دیگر نمی توانیم به درستی با یکدیگر ارتباط داشته باشیم. حرف یکدیگر را نمی فهمیم و وجود یکدیگر را به راحتی نمی توانیم تحمل کنیم. چیز زیادی برای گفتن و در میان نهادن با یکدیگر نداریم. ارتباط بین ما با دشواری انجام می پذیرد. این دشواری از این رو پدید آمده است که ما دیگر در یک محیط و شرایط یکسان با یکدیگر نیستیم. یکی دانشجوست و دیگری کارگری ساده، یکی تجارب فراوانی در محیط کار بدست آورده است و دیگری دنیای وسیعی از تفکرات و آگاهیهای علمی به رویش گشوده شده است. دیگر نزدیکی و یگانگی گذشته نمی تواند بین ما دو نفر پدید آید. مگر آنکه باز ما دو نفر در شرایط یکسان قرار گیریم. نزدیکی[36] که در ارتباط بین شخص، مبحثی گسترده و جالب توجه است در حقیقت بر پایه های یکسان محیط جغرافیایی، اجتماعی و فرهنگی و نگرشی شکل می گیرد. تفاوت هر یک از عوامل فوق در طرفین ارتباط درجه نزدیکی را کاهش می دهد. این تجربه بیانگر این واقعیت است که ارتباط در فضا و محیطی که بر ادراک ما تاثیر دارد شکل می گیرد و این فضا یا محیط است که اشکال و شیوه های ارتباطی را برای ما رقم می زند  ( سعادت زاده ، 1389 ) .

  • ارتباط یک تبادل است :

در این دیدگاه ماهیت پویا و متغییر این فرآیند مورد توجه است و بر تاثیر و تاثر ارتباط برقرار کنندگان بر یکدیگر در یک سیستم دو سویه تاکید می شود (هارجی ، ساندرز ، دیکسون،۱۳۷۷، ص۲۴).

  • ارتباط اجتناب ناپذیر است :

به نظر طرفداران دیدگاه های فراگیر در مورد اجزای ارتباط در موقعیت های اجتماعی که افراد از حضور هم آگاهند و تحت تاثیر کارهای یکدیگر هستند گریزی از ارتباط نیست ( دریاباری ، 1391) .

  • ارتباط هدفمند است :

یکی دیگر از ویژگیهای ارتباط، هدفمندی آن است: طرفین ارتباط هدفهایی دارند، آنها می خواهند از ارتباط خود نتیجه مطلوب بگیرند (هارجی ، ساندرز ، دیکسون،1377، صص 25 ، 26 ) .

  • ارتباط چند بعدی است :

یکی دیگر از ویژگیهای مهم ارتباط، چند بعدی بودن آنهاست، چون پیام ها بندرت به صورت جداگانه و مجزا مبادله می شوند ( هارجی ودیکسون ، 1377 ، ص 27 ) .

  • ارتباط برگشت ناپذیر است :

به بیان ساده می توان گفت که وقتی چیزی را گفتیم نمی توانیم آن را( پس بگیریم) گاهی با فاش کردن یک راز، اعتماد دیگران را از خودمان سلب می کنیم اما دیگر کار از کار گذشته است، و گفته ما برگشت ناپذیر است.
البته منظور این نیست که نمی توان پیامدهای شخصی و رابطه ای این عمل را اصلاح کرد. ما برای اصلاح وقایع و برای آنکه کمتر سرزنش شویم باید ماجرا را دوباره تعریف کنیم، به همین خاطر به مکانیسم شرح[37] متوسل می شویم. منظور ما از شرح ، توضیح دادن اعمال مبهم و مشکل آفرین است (هارجی ودیکسون ، 1377 ، ص 28) .

ما در مطالعه ارتباطات، با انواع پیوند های اجتماعی در جامعه سر و کار داریم. در اینجا می کوشیم ضمن تقسیم بندی ارتباطات از لحاظ محتوا و کارکرد، هر یک از آنها را بطور جداگانه بررسی کنیم .

1)  ارتباط با خود : عبارت است از اینکه جریان تفهیم و تفاهم را در درون خود انجام می دهیم، که یک نوع ارتباط درونی است. ارتباط با خود دربرگیرنده مشکلات درونی، یا حل وتعارضات درونی فرد است. این ارتباط علاوه بر برنامه ریزی برای آینده، عملکرد عاطفی و ارزیابی خود و دیگران و روابط میان خود و دیگران را مورد توجه قرار می دهد. این ارتباط کاملا باید شناخته شود. زیرا، مبنای برای ارتباطات بعدی است، ارتباط با خود عمل مداوم و پیوسته و فراگیر در زندگی روزمرّه همه انسانها است ( زمانی پور ، 1384 ) .

2)   ارتباط خصوصی و بدون واسطه : ارتباطی است فوری رو در رو که طی آن، پیام مستقیماً میان پیام دهنده و پیام گیرنده (یا دو گروه کوچک) رد و بدل می شود.

ویژگیهای این پیام عبارتند از :

الف) فرصت جا به جایی پیام گیرنده و پیام دهنده.

ب) فرصت تصحیح یکدیگر

ج) ارتباط چهره به چهره و عمیق.

د) قابل رؤیت بودن آثار پیام.

3)   ارتباط جمعی یا عمومی: ارتباط جمعی، نوعی از ارتباط است که براساس آن فرد با تعداد کثیری از انسانهای دیگر ارتباط برقرار می کند. این ارتباط فراگرد تفهیم و نفاهم و تسهیم معنی با شمارکثیری از انسانهای دیگر است. امروزه به این ارتباط توجه زیادی مبذول می شود و دست اندرکاران سیاست، تجارت و غیره کم و بیش، بیشترین تلاش خود را در جهت بهبود آن مبذول داشته و خود را ملزم و مکلّف به شناخت بهتر آن و فراگیری نکات ظریف آن می دانند. این ارتباط از طریق ( روزنامه کتاب، امواج رادیو، و غیره ) برای گروه غیرمحدودی از مردم با سرعت زیادی انجام می گیرد ( محسنی ، 1389 ) .

ویژگیهای این ارتباط عبارتند از

الف) پیامگیران نا آشنا، پراکنده

ب) بازگشت پیام یا بازخورد با تأخیر

ج) سرعت عمل زیاد

د) تکثیر پیام

ه‍ ) ارتباط سطحی ناپایدار

4) ارتباط نوشتاری: ارتباطی است که در آن، اصطلاحات از طریق قلم بر کاغذ نقش می بندد

(مانند روزنامه، نامه، کتاب، و غیره)

5) ارتباط غیر نوشتاری: ارتباطی است که اطلاعات و افکار از طریق امواج ( مانند رادیو، تلویزیون، تلفن و تلگراف و غیره)

6) ارتباط ملّی: ارتباطی است که پیام ها، اطلاعات و مفاهیم، از طریق وسایل ارتباطی جمعی (مانند رادیو، تلویزیون و مطبوعات )در چارچوب جغرافیایی یک کشور منتشر می شود ( فقیهی ، 1391 ) .

7) ارتباط فرا ملّی: پیام ها و اطلاعاتی که از طریق ماهواره ها مرزهای جغرافیایی را در می نوردد و موجبات نزدیکی میان انسانها بر روی کره زمین می َشود.

8) ارتباط کلامی: در این نوع ارتباط، اصطلاحات و افکار از طریق غیر زبانی و گفتار منتقل می شود .

9) ارتباط غیر کلامی: ارتباطی است که مفاهیم و معانی غیر زبانی و گفتاری میان انسانها منتقل می شود  . (مانند عکس، تصویر، فیلم و غیره ) ( حقیقی ، 1391) .

10) ارتباط ابزاری یا ماشین: در این نوع ارتباط، گردش اطلاعات میان دو ابزار یا ماشین رد و بدل می شود (مانند انتقال اطلاعات مخزن با بلندگو و صفحه تلویزیون)

11) ارتباط زمانی: ارتباطی است، که انتقال اطلاعات باید در زمان معین انجام گیرد در غیر این صورت، ارزش چندانی ندارد، (مانند گزارش های خبری)

12) ارتباط غیر زمانی: برعکس ارتباط زمانی مانند کتابخانه

13) ارتباط سازمانی: در این نوع ارتباط، انتقال اطلاعات و دریافت پیام امکانات گسترده فنی و برنامه ریزی و سازماندهی و نیز بودجه و پرسنل و … نیاز دارد.

14) ارتباط نمادین: ارتباطی است که طی آن، در قالب علائم و نشانه ها از طری حواس فرد و دریافت می شود (مانند حالات چهره پیام دهنده، حرکات و ژستهای او، لحن صحت او و …) این عوامل و بسیاری عوامل دیگر، بخش از پیام هستند که پیام گیرنده، آنها را نشانه خوانی می کند، این حالات و حرکات می تواند از فرهنگ به فرهنگ دیگر متفاوت باشد ( اشرفی ریزی ،1386 ، ص 24 ) .

ارتباط به طور کلی دونوع است کلامی (شفاهی ) و غیرکلامی مجموع روابطی را که از طریق گفتگو حاصل می شود ارتباط کلامی می گویند.مهارت کلامی یا گفتن ،  بین مهارت های چهارگانه مدیران، بیشترین کاربرد را دارد و برای گفتگو با کارکنان به صورت فردی یا گروهی و برگزاری نشست های مؤثر بسیار مهم تلقی می شود  (سجادی ، 1391) .

بیشترین زمان ارتباطی افراد به دو مهارت صحبت کردن و گوش کردن می گذرد. این دو مهارت مکمل یکدیگر بوده و به نوعی از هم تفکیک ناپذیرند زیرا افراد نمی توانند تنها گوینده و یا شنونده صرف باشند و این امر وابسته به موقعیت بوده و ممکن است فردی که در حال حاضر گوینده است بلافاصله در مقام شنونده قرار گیرد و بالعکس ( خطیب زنجانی ، محرری ، 1389 ، ص 27 ) .

در زندگی انسان هیچ رفتار ارتباطی به اندازه ارتباط کلامی وسعت و تأثیر ندارد و هیچ پدیده ارتباطی این قدر با زندگی انسان عجین نیست . روان شناسان در این مورد اتفاق نظر دارند که از راه زبان ، انسان تحول اساسی پیدا می کند . بعضی از نویسندگان عقیده دارند که سخن گفتن فی نفسه مجذوب کننده است .  میزان گفتگوهای افراد بخش عمده ای از زندگی روزانه آنان را فرا می گیرد ( میلر ، 1385، ص7) .

ارتباط انسانی فرایندی است که یک شخص ، مفهومی را به ذهن شخص دیگری (یا اشخاص) با بهره گرفتن از پیام های کلامی یا غیر کلامی منتقل می کنند (ریچموند،1387،ص81) .

به طور کلی ارتباطات کلامی شامل کلماتی است که بر زبان می آوریم برای مثال جذاب بودن محتوای کلام ، تهدید آمیز نبودن آن ، شور انگیز بودن موضوع صحبت ، قابل فهم بودن کلام و … که باعث تسهیل ارتباط می گردد ، از این دست در واقع به مجموعه روابطی که از طریق سخن و گفتگو حاصل می شود ارتباط کلامی می گویند . برای اینکه در روابط خود موفق شویم باید از کلمات با دقت استفاده کنیم . هر کلمه ای احساسات ، عواطف خاص و عملکرد متفاوتی را در افراد بر می انگیزد اگر کلمات در مکان مناسب خود به کار برده شوند به سرعت بر جسم و روح افراد تاثیر می گذارند . بیان الفاظ دلپذیر و موزون موجب می شود شخص مقابل با متانت به سخن ما گوش فرا دهد . اما  عبارت های مغرضانه و کینه جویانه اغلب خشم فرد دیگر را بر می انگیزد و اورا به جبهه گیری دعوت می کند و در نهایت روابط را به دشمنی و تعارض و نبرد می کشاند ( سجادی پور ، 1386 ، ص 29 ) .

گوش دادن فعال با همدلی با گوینده تشدید می شود  .گوش فرادادن یک مهارت حیاتی است که در هنگام بروز تعارض افراد کمی آن را به کار می گیرند.در هنگام بروز تعارض افراد کم تر به حرف یکدیگر گوش می دهند (مرادی ، 1391 ) .

مهارت شنودی ( گوش دادن ) :  یعنی توانایی مدیر در توجه به پیشنهادها یا سؤالات دیگران و درک آنها (آهنچیان ، منیدری ، 1383 ، ص 42 ) .

ارتباطات شنیداری چالش عمده مدیران امروزی است.مدیران در دنیای اشاره نوشتار وگفتار عمل می کنند.بیشتر وقت مدیران در ارتباطات با دیگران می گذرد ومهارت درامر ارتباطات شرط اصلی کامیابی مدیران امروزی است ( خاکی ، 1387 ) .

در برقراری ارتباط موثر گوش دادن اهمیت زیادی دارد.ما برای پاسخ دادن مناسب به دیگران باید به پیام های آنان توجه کنیم وخوب گوش دهیم . گوش دادن واقعی به معنای ساکت بودن وگوش فرادادن به آنچه دیگران می گویند ،است . شرط اصلی گوش دادن تمایل وخواست واقعی برای این کار است ( رادفر وهمکاران ، 1387 ، ص 4) .

در گوش دادن واقعی منظور این نیست که یک گوشه نشسته ودهانمان هم بسته باشد .گوش دادن فرایند فعالی است که لازمه آن مشارکت است (رادفر وهمکاران ، 1387 ، ص 4) .

مفهوم مهارتهای ارتباطی شنیداری ( گوش دادن) ،  این نیست که در هنگام گوش دادن به صحبتهای یک فرد، صرفاً گاهگاهی سر تکان دهیم و با ذکر کلمه ها و عباراتی مانند : صحیح، آهان، که اینطور، عجب و … وانمود کنیم که به صحبتهای او گوش میکنیم. در فرایند ارتباط مستقیم، بین ما و مخاطب برای برقراری ارتباط، واسطه ای وجود ندارد، درک پیام حائز اهمیت است. این امر هنگامی تحقق خواهد یافت که پیام گوینده را دقیقاً و بی کم و کاست بشنویم. در غیراین صورت، محتوای پیام و هدف گوینده را درک نخواهیم کرد و ارتباط مؤثر و هدفمند بین ما برقرار نخواهد شد ( عباسی ،  1390 ) .

ارتباطات بین فردی ، از جمله گسترده ترین ارتباطات انسانی است . همچنین از ارکان مهم و مبنای شکل گیری یک نظام اجتماعی حضور اقشار مختلف مردم و پیوند و ارتباط میان این افراد است . جامعه انسانی نیز به عنوان نظامی اجتماعی ، میان اجزاء آن ارتباط و پیوند وجود دارد .

ما بخش عمده ای از زندگی خود را در ارتباط با دیگران سپری می کنیم و یا در فکر آن به سر می بریم که ارتباطات موثری داشته باشیم. مهم ترین ابزار ارتباط زبان است، اما اولین ابزار ارتباط میان فردی لبخند اجتماعی است که بین هفته دوم تا هشتم ابراز می شود . انسان موجودی اجتماعی است به همین خاطر به روابط بین فردی نیاز دارد. سلامتی روان ما هم بستگی کاملی با کیفیت روابطمان با دیگران دارد. بسیاری از دانشمندان یکی از شاخص های سلامتی را میزان برقراری و حفظ روابط و تشریک مساعی با دیگران ذکر می کنند. افرادی که در این نوع روابط دچار مشکل هستند، اغلب دچار اضطراب های بیهودگی و انزوای روز افزون می شوند. به همین دلیل برای دور ماندن از رنج و تنهایی و کسب محبت مجبور به برقراری روابط انسانی موثر و مفید هستیم ( عاشوری ، 1390) .

درکتب ارتباطی خصوصا مبانی ارتباطات ، ارتباط را به انواع مختلفی چون : خصوصی ، جمعی ، نوشتاری ، ملی و فراملی ، کلامی و غیر کلامی ، انسانی و غیر انسانی ، سازمانی و غیری سازمانی و نمادین و …. تقسیم می کنند . اما به نحو کلی ارتباط را می توان به دو نوع انسانی و غیر انسانی تقسیم کرد که دو طرف ارتباط ، فرد و انسان مختار و عاقل قرار دارند این ارتباطات انسانی در سه سطح درون فردی ، میان فردی و جمعی قابل تقسیم هستند . (( ارتباط درون فردی یا همان ارتباط با خود به فعالیت هایی مانند پرورش افکار ، تصمیم گیری ، گوش دادن ، خود نگری و … گفته می شود . ارتباط میان فردی ، به ارتباط و مراودات بین دوفرد اطلاق می شود این نوع ارتباط شامل گفتگو ، مصاحبت و مذاکره گروهی و … می شود .در ارتباط جمعی ، فرد پیامی را به جمعی از مخاطبان می فرستد .این نوع ارتباط ممکن است مستقیم ، نظیر ارتباط چهره به چهره که طی آن پیامی از گویند به شنوندگان منتقل می شود یا مانند پیامی که توسط ابزارهایی مانند رادیو و تلویزیون پخش می شود ، غیر مستقیم باشد )) ( بستانی ، 1386 ، ص 15 ) .

بدین ترتیب ارتباط میان فردی را اینگونه تعریف میکنیم :

فرایند پویا و پیوسته ، مبتنی بر همگرایی و اعتمادی متقابل بین دو فرد است که در آن با بهره گرفتن از گفتار ، نوشتار ، علایم و رفتار ، فکر ، پیام و یا اطلاعات ، مبادله می شوند .  که این تعریف دارای ویژگی های زیر است :

  • ارتباط یک فرایند است : برای برقراری ارتباط باید حداقل دو نفر در سلسله رویدادهایی مستمر و پویا درگیر شوند که طی آن ، هر دو یک از آنها تحت لوای نظام تعیین کنندگی متقابل بر یکدیگر تاثیر می گذارند و از یکدیگر تاثیر می پذیرند . این دو نفر به طور همزمان یکدیگر را در چنین بافتی ، ادراک و ماوقع را معنا کرده و براساس همین ادراکات و معانی در مورد نحوه واکنش و پاسخ خود تصمیم گیری می کنند ( هارجی ، ساندرز ، دیکسون ، 1377 ، ص 21) .
  • ارتباط یک تبادل است : علی رغم نظر برخی نظریه پردازان قدیمی چون کلود شانون و وارن ویوور [38] که ارتباط را فرایند خطی می دانستند که طی آن ، منبع ، پیام را فرمول بندی و به گیرنده منتقل می کرد ، نظریه پردازان دیگر چون مایرز به ماهیت پویا و متغیر فرایند ارتباط توجه داشته و بر تاثیر ارتباط برقرار کنندگان بر یکدیگر در یک سیسیتم دو سویه تاکید دارند . این تاثیر بین افراد ، همان تبادلی است که ارتباط ، در بردارنده آن می باشد . چناچه یکی از طرفین ارتباط ، داخل این سیستم دو سویه ارتباطی نشود ، ارتباط به معنا واقعی خود شکل نگرفته است این دیدگاه به دیدگاه تعاملی یا تبادلی نیز معروف است (هارجی ، ساندرز ، دیکسون ، 1377 ، ص 24 ) .
  • ارتباط هدفمند است : یکی دیگر از ویژگی هایی که در تعریف اصلاحی ارتباط میان فردی بیان شد هدفمندی ارتباط است ،(طرفین ارتباط هدفهایی دارند،آنها می خواهند از ارتباط خود نتیجه ای مطلوب بگیرند،همین هدفمند است که نیروی محرکه ارتباط را افزایش میدهد و تبادل مورد نظر راجهت دار می کند) (هارجی ، ساندرز ، دیکسون ، 1377 ، ص 25 ) .

برای بررسی دقیق تر مفهوم ارتباطات سازمانی ابتدا به توضیح مفاهیم سازمان و ارتباطات می پردازیم. سازمان به مجموعه ای اجتماعی، هدفدار و وظیفه مدار اطلاق می شود. مجموعه ای که هر کدام از اعضای آن دارای هدف های فردی هستند و کل مجموعه به عنوان یک نظام دارای اهداف سازمانی می باشد. این مجموعه برای انجام فعالیتهایش به نوعی هماهنگی در چارچوب یک ساختار سازمانی نیازمند است. هیچ سازمانی نمی تواند در خلاء به وجود آید یا در آن به ادامه فعالیت بپردازد، بلکه همه سازمانها توسط محیطهای اجتماعی پیرامون که هم بر آنها اثر می گذارند و هم از آنها تاثیر می پذیرند احاطه شده اند.  برای هریک از افراد در یک سازمان دو مفهوم مهم وجود دارد؛ یکی مفهوم سازمان که حیاتی ترین امر در پروسه شغلی هر فرد است و دوم مفهوم ارتباط است که یک المان منحصر به فرد برای فهم نحوه عمل سازمان و دانستن وظیفه فرد برای ارتقاء و پیشرفت سازمان است. درحقیقت برای یک فارغ التحصیل دانشگاه هیچ فعالیت تخصصی نیست که نیاز به عضویت در یک سازمان را نداشته باشد ( داوود آبادی ، 1388) .

ارتباطات نقطه آغاز کلیه وظایف مدیریتی است. بدون ارتباطات، برنامه ریزی، سازماندهی و کنترل مقدور نیست زیرا درک اطلاعات وانتقال آنها ممکن نیست. ارتباطات عبارت است از فرایند ارسال اطلاعات از طریق یک شخص به شخص دیگر و درک آن توسط شخص گیرنده یعنی انتقال و سهیم شدن در اندیشه ها و عقاید و واقعیتها به گونه ای که گیرنده، آنها را دریافت و درک کند. به عبارت دیگر ارتباطات فرایندی است که به وسیله آن افراد در صدد بر می آیند تا در سایه مبادله پیامهای نمادین به مفاهیم مشترک دست یابند.

ارتباط سازمانی فرایندی است که مدیران را برای گرفتن اطلاعات و تبادل معنی با افراد فراوان داخل سازمان و افراد در ارگان های مربوط به خارج از آن سیستم توانا می سازد. انواع ارتباط سازمانی عبارتند از: ارتباطات عمودی در سازمان، ارتباطات رسمی و ارتباطات غیررسمی. ارتباطات عمودی از بالا به پایین با اهداف هدایت، آموزش، اطلاع و ابلاغ دستورات مقامات مافوق به زیردستان می باشد و ارتباطات عمودی از پایین به بالا جهت ارائه گزارش، پیشنهاد، ادای توضیحات و درخواست های گوناگون می باشد. در ارتباطات از پایین به بالا هر گاه زیر دست دریابد مافوق نسبت به پاره ای اطلاعات واکنش منفی از خود نشان می دهد آن گاه در ارسال آن نوع اطلاعات امساک کرده یا آنها را تعدیل می کند. در ارتباط از بالا به پایین هر گاه مدیران از دادن اطلاعات واقعی و کافی به زیردستان خودداری کنند آن گاه مرئوسان اعتماد خود را نسبت به آنان از دست داده و نمی توانند پاسخ های صحیح و درستی به پیام های ارتباطی آنها بدهند و این امور باعث تنش هایی در سازمان می شود (فولادگر، 1384 ، ص 10 ) .

ارتباط رسمی در گروه های کوچک رسمی شامل شبکه های همه جانبه، چرخی و زنجیره ای هستند. در ارتباط  همه جانبه همه اعضا می توانند آزادانه با هم در ارتباط باشند. در شبکه چرخی رهبر به عنوان کانون و مرکز این ارتباطات فعالیت می کند و در شبکه زنجیره ای یک زنجیر فرماندهی رسمی وجود دارد. وجود هر یک از این سه شبکه به هدف گروه بستگی دارد. افراد به محض ورود به سازمان بنا بر علل مختلف مانند علایق و سلیقه های مشترک، همفکری ها و همدلی ها، الفت و نزدیکی ها و غیره با هم رابطه برقرار می کنند و شبکه ارتباطات غیر رسمی را تشکیل می دهند. ارتباطات غیر رسمی در سازمان گاهی اوقات آنقدر توسعه می یابد که ارتباطات رسمی در آن محو می شود. در صورتی که ارتباطات غیررسمی با اهداف سازمان در تعارض باشد در راه رسیدن به این اهداف اختلال ایجاد می کند و در جو سازمان تنش پدید می آورد. هر گاه مدیر این گونه روابط را در راستای اهداف سازمانی ببیند آن گاه باید از آنها بهره گیرد و هر گاه آنها را مخالف و بازدارنده ببیند آن گاه باید در توقف این گونه روابط بکوشد تا بتواند تنش زدایی کند ( فولادگر، 1384 ، ص 10 ) .

به عبارت دیگر ارتباطات سازمانی فرایندی است که به وسیله آن سیستمی را برای گرفتن اطلاعات و تبادل معانی به افراد و ارگان های مختلف داخل و خارج سازمان راه اندازی می کنند. ارتباطات، نظامی برای هماهنگی و یکپارچه سازی و ایجاد زمینه مشترک برای فعالیت سازمان و در نهایت افزایش بهره وری سازمان است.

می توان یک سازمان را به بدن انسان تشبیه کرد که مدیریت، سر آن است، یعنی سازمان یک موجود زنده و نظم یافته است. همانطور که بدن انسان برای انتقال پیام های مغز که کی بخورد، کی بخوابد، کی بایستد و … به سیستم عصبی تکیه دارد؛ یک سازمان هم به ارتباطات سازمانی برای رسیدن به اهداف خود نیازمند است. اگر در بدن انسان، اختلال فیزیکی یا عصبی به وجود بیاید یعنی مانعی در راه جریان آزاد پیام ها ایجاد شود، عواقب منفی به دنبال خواهد داشت به همین صورت اگر مشکلی در ارتباطات سازمانی ایجاد شود، باید به صورت سریع و کامل برطرف شود. درک مفهوم ارتباطات سازمانی، اثربخشی کارکنان سازمان را افزایش می دهد و کمبود اصول ارتباطات سازمانی باعث ایجاد مشکل در سازمان می شود ( داوود آبادی ، 1388) .

از مهم ترین مزایای مهارت های ارتباطی عبارتند از :

کنترل کارمندان:
کنترل کارمندان نیازمند ارتباط پایدار و موثر است. اگر نتوانید با افراد زیردستتان رابطه برقرار کنید، توانایی شما در مدیریت محدود خواهد شد و روحیه ی کارکنان را از بین خواهد برد. نیاز به برقراری ارتباط به طور صحیح در زمانهای مامور کردن، تشویق کردن، درک کردن کارمندان و آموزش دادن به آنها الزامی است.
ارتباط خوب با کارمندان، به شما فرصت می دهد بتوانید آنها را ترغیب و تشویق کنید و انگیزه ی لازم برای کار را به آنها بدهید. داشتن مهارت برقراری ارتباط صحیح، از شما مدیری بهتر و کامل تر می سازد ( مبینی ، 139).

برخورد با افراد خارج از سازمان  :
چه برای یک شرکت کار کنید یا یک سازمان یا اداره ی دولتی، باید با افرادی خارج از آن شرکت یا سازمان از طریق تلفن ارتباط برقرار کنید. داشتن مهارتهای برقراری رابطه، باعث می شود بتوانید در چنین موقعیتی هم خود و شرکتتان را به بهترین شکل به طرف مورد نظر نشان دهید، از اینرو تاثیرگذاری شما دو برابر اهمیت پیدا می کند، اول به خاطر تصویری که از شرکت یا سازمان محل کار خود به آنها نشان می دهید، دوم به خاطر پیشرفت کاری خودتان ( عزیزی ، 1385 ) .
ایجاد اعتماد به نفس :
با پیشرفت مهارتهای ارتباطیتان، خواهید دید که اعتماد به نفستان نیز رو به افزایش است، از این رو تقویت مهارتهای ارتباطی می تواند جزء استراتژی های طولانی مدت شما برای رسیدن به موفقیت باشد.
بهتر است بدانید که ارتقاء مهارتهای ارتباطی در جنبه های مختلف زندگی شما، فواید و منافع متعدد دیگری نیز دارد ( مبینی ، 1390) .

سازمان به عنوان یک نهاد اجتماعی به دلیل اهداف بنیانی فراتر از ارتباطات روزمره، نوعی ارتباطات سازمانی بین افراد برقرار می کند. بدیهی است که در این زمینه ارتباطات و چگونگی جهت گیری آنها به سمت اهداف سازمانی از نکات ضروری مورد توجه مدیران است. مدیران نیز دریافته اند که ارتباط مؤثر با منابع انسانی و درک انگیزه های ارتباطی کارکنان در توفیق آنان برای دستیابی به اهداف طراحی شده سازمان عامل مؤثری است . بر این اساس مدیران سطوح مختلف، مسئول ایجاد ارتباطات صحیح در سازمان هستند، بنابراین باید از کم و کیف فرایند ارتباطی آگاه باشند و نحوه برقراری ارتباطات مؤثر را بدانند ( تقی پور و همکاران ، 1390 ، ص 20 ) .

یکی از حوزه های ارتباطات داخلی سازمان ، ارتباطات مدیران و کارکنان است ( ترابی و همکاران ، 1387 ، ص 61 ) .

از نظر مدیران ارشد سازمانها پس از بهره وری ، برپایی راههایی برای ارتباط با کارکنان یکی از اولویتهای امورکارکنان و منابع انسانی به شمار می آید . بهتر کردن ارتباط میان کارکنان ، یک روش اثر بخش و کارآمد برای بهبود بهره وری شناخته شده است . ارتباط می تواند انتقال اندیشه ها ی کارکنان را در راستای بهتر شدن فراورده ها و دگرگونیها ی سازمانی آسان سازد و در همان حال احساس مشارکت کارکنان را در کار افزایش دهد و آنان را در نظارت بر کار خود هدایت کند (ال دولان ، اس شولر ، 1388 ، ص 369 ) .

ارتباطات به دو دلیل برای مدیران حائز اهمیت می باشد :

اولا ارتباطات فرایندی است که مدیران با بهره گرفتن از آن وظایف برنامه ریزی ، سازماندهی ، رهبری ، هماهنگی و کنترل را انجام می دهند .

ثانیا ، ارتباط فعالیتی است که مدیران ، بیشتر وقت خود را به آن اختصاص میدهند زیرا فرایند ارتباط به مدیران این امکان را میدهد تا مسئولیتهای خود را به انجام رسانند .

اهمیت ارتباطات مناسب را یکی از مدیران اجرایی قدیمی به بهترین شکل خلاصه کرده و چنین اظهار میدارد که مفهوم بهترین برنامه ها بی معنی است مگر اینکه همه از آن آگاهی داشته باشند و برای کسب اهداف آن دست به دست هم دهند ( امیری ، کوهستانی ، آهنچیان ، 1387 ، ص 4 ) .

 نظریه های مهارتهای ارتباطی

مهارت ارتباطی از نظر هارجی و دیکسون (2004) توانایی لازم برای انجام رفتاری می باشد که باعث رسیدن به اهداف یک تکلیف می گردد و در واقع، فرد را قادر می سازد تا به صورتی شایسته رفتار کند. نظریه دیکسون (1993) نیز بر آن است که داشتن ارتباط ماهرانه بستگی به استفاده صحیح و تسهیل کننده از شیوه های برقراری ارتباط مناسب و کارآمد با دیگران دارد . با توجه به نقش ارتباط در زندگی انسان، برخورداری از مهارت های ارتباطی جهت توفیق در اکثر حوزه های زندگی، بنا به گفته هارجی و دیکسون (2004) از طریق توانایی ارتباط قابل پیش بینی است ( میر جعفری ، برزگر ، مشکسار ، 1390 ، ص 4 ) .

میر سپاسی معتقد است ارتباط  فرایندی پویا است که زیر بنای بقا و رشد و تحولات تمامی سازمانها و سیستمها ی زنده محسوب می شود به همین دلیل ، ارتباطات از وظایف و نقشهای حیاتی انسان و سازمان است ، زیرا به وسیله آن انسان یا سازمان واحدهای داخلی خود را با هم مرتبط می سازد ( میرسپاسی ، 1369 ، ص 409 ) .

«ریچاردز» اولین و بهترین تعریف را از ارتباط ارائه نمود : ارتباط هنگامی صورت می گیرد که یک فکر به نحوی در محیط عمل کند که فکر دیگری را تحت تأثیر قرار دهد. این کار به این صورت انجام می شود که در فکر دیگر همان تجربه ای که در فکر اول است متجلی گردد. در واقع، وقوع این نوع تجربه بخشی از همان تجربه اول است ( کاظمی پور ، 1380 ، ص 84 ) .

مک گوایر و پریستلی[39] (1981 ) می گوید : مهارت ارتباطی – اجتماعی به رفتارهایی گفته می شود که شالوده ارتباط های موفق و رو در رو را تشکیل میدهند . کلی [40] (1912) می گوید مهارت ارتباطی همان رفتارهای معین و آویخته شده ای است که افراد در روابط میان فردی خود ، برای کسب تقویت های محیطی یا حفظ آنها انجام میدهند (فیاض ، کریمی ، 1389 ، ص 12 ) .

در تعریف اشلانت و مک فال [41] (1985) مهارت ارتباطی همان فرایندهای مرکبی است که فرد را قادر می سازد به گونه ای رفتارکند که دیگران او را با کفایت تلقی کنند پس مهارت ها ، توانایی های لازم برای انجام رفتارهای هدفمند و موفقیت آمیزند ( فیاض ، کریمی ،  1389، ص 9 ) .

قربانی مهارت های ارتباطی را مجموعه ای از رفتارهایی میداند که کیفیت ارتباط فرد با فرد را مشخص می کند (قربانی ، 1384 ، ص9) .

ادوین امری[42] در کتاب « مقدمه ای بر ارتباطات جمعی » ، ارتباط را چنین تعریف می کند :« ارتباط عبارت از فن انتقال اطلاعات و افکار و رفتارهای انسانی از یک شخص به شخص دیگر است» .  ویلبر شرام در تعریف ارتباط می گوید :« مفهوم ارتباط در واقع هماهنگ شدن فرستنده و گیرنده در رابطه با یک پیام ویژه است » (فلاحی ، 1388) .

نظریه پردازان قدیمی- همچون شنون و ویور(۱۹۴۹)- ارتباط را فرآیندی خطی می دانستند که طی آن منبع پیام را فرمول بندی و به گیرنده منتقل می کند. اما اکنون دیدگاه های تبادلی جای این نظریه را گرفته اند (هارجی ، ساندرز ، دیکسون،۱۳۷۷، ص۲۴) .

بنابر نظر سوسمان و دیپ[43] ، فرایند ارتباطات دست کم متشکل از شش عنصر اصلی ذیل تشکیل شده است :

فرستنده پیام [44] ، پیام [45] ، مجرا [46] ، گیرنده پیام [47] ، بازخور [48] و زمینه [49] . هریک از این عناصر نقش اساسی و متمایزی را در موفقیت یا شکست ارتباطات بازی می کنند ( عباسپور ، 1391 ، ص 260 ) .

انان بر این باورند که نقطه آغازین ارتباطات هنگامی روی میدهد که شخصی احساساتی را ابراز ، ایده ای را خلق یا نیاز به برقراری ارتباطی را حس میکند . فرایند ارتباطات هنگامی تداوم می یابد که فرستنده پیام برای سهیم شدن در محتوای پیام با شخص دیگری دست به تعامل و اتخاذ تصمیم بزند ( گیرنده پیام ) (عباسپور ، 1391 ، ص 260  ، 261 ) .

به نظر کارسن[50] هر گاه رفتار طرفین وابسته به یکدیگر باشد- و حتی اندکی نفوذ میان فردی وجود داشته باشد- می توان گفت که دو طرف با هم ارتباط دارند.» در اینجا یادآوری جمله معروف واتز لاویک و دیگران ضروری می نماید:«ما چاره ای جز ارتباط نداریم» برخی دیگر از محققان تعریف محدود تری از ارتباط ارائه می دهند. به نظر اکمن و فریزن[51] (۱۹۶۹) زمانی ارتباط برقرار می شود که طرف رمز گردان به عمد پیامی برای طرف گوینده ارسال نماید. اما آیا طرف رمز گشا باید از منظور وی آگاهی داشته باشد؟ اگر طرف رمزگشا متوجه تعمد او نشد و بر همین اساس واکنش نشان داد(یا اصلاًَ عملی انجام نداد)چطور؟ آیا باز هم می توانیم بگوییم ارتباطی برقرار شده است؟ وینر[52]و دیگران(۱۹۷۲) نیز ارتباط را به مجموعه رفتارهایی محدود می کند که با یک رمز خاص هماهنگی داشته باشد، رمز اجتماعی مشترکی که سنبل ها را معنا نماید. اما باز هم می توان پرسید که یک رمز تا چه حد باید مشترک باشد؟ و رسمیت آن چقدر باید باشد تا بتوانیم آن را یک رمز محسوب کنیم؟ ( دریاباری ، 1391 ) .

به نظر کلرمن [53](1992) یکی از نشانه های هدفمندی ارتباط این است که ارتباط به فعالیتی«تنظیم شده» تبدیل شود. یعنی ارتباط برقرار کنندگان صحبتها و اعمال خود را متناسب با اهداف خود و الزامات موجود پی ریزی کنند. این نکته با نظر وینوگراد[54](1981) مبنی بر اینکه«تمامی چیزهایی که طرفین در برخوردهای اجتماعی خود ابراز می کنند ماحصل طرحی است برای تحقق یک هدف» هماهنگی کامل دارد. لنگر[55] و دیگران(۱۹۷۸) معتقدند که بخش اعظمی از ارتباط«بی فکر» صورت می گیرد. آنها بین فعالیت آگاهانه ای که در آن«افراد به دنیای خود توجه دارند و استراتژی های رفتاری خود را بر اساس اطلاعات دریافتی تدوین می کنند» و فعالیت ناآگاهانه که در آن«اطلاعات جدید عملاً پردازش نمی شود بلکه سناریوهای قدیمی که زمانی جدید بوده اند بطور قالبی احیاء می شوند» تمایز قائلند. کلرمن(۱۹۹۲) قاطعانه می گوید: «ارتباط هم هدفمند استراتژیک است و هم خودکار». او معتقد است که می توان بدون هر گونه آگاهی هوشیارانه ای به بازبینی رفتار هدفمند پرداخت. خلاصه هدفمندی ارتباط به این معنی نیست که الزاماً هوشیاری کاملی بر جریان ارتباط حاکم باشد. علیرغم اینکه تعهد، کنترل و آگاهی از جمله بخشهای بسیار مهم مفهوم ارتباط، بعنوان فعالیتی ماهرانه، هستند. اما ظاهراً بسیاری از زنجیره های قبلاً تمرین شده را می توان در پس ذهن نیز انجام داد . ما پس از کسب مهارتها می توانیم آنها ر ا «بدون» تفکر هوشیارانه انجام دهیم . اما گاهی این عدم آگاهی می تواند موجب عدم توفیق برخوردها شود لنگر(۱۹۹۲) تاکید می کند که:

عدم آگاهی از انتخاب کلمات در هنگام صحبت ما را از فرآیندی که به نفع ماست محروم می سازد. عدم آگاهی از این انتخابها در هنگام گوش دادن به هنگام حرفهای دیگران نیز برای ما گران تمام می شود…اگر رویکرد آگاهانه ای داشته باشیم که در آن از سایر چشم اندازها و باورها نیز مطلع گردیم آنگاه میزان کنترل ما بر ارتباط افزایش خواهد یافت (هارجی ، ساندرز ، دیکسون،1377، صص 25 ، 26 ) .  

واتز لاویک و دیگران(۱۹۶۷) معتقدند که فرآیند ارتباط در دو سطح مجزا اما به هم مرتبط روی می دهد. سطح اول مربوط به محتوی است و با موضوع اصلی مرتبط است. مثلاً صحبت درباره فیلم دیشب، انتخاب رستوران، تشریح نظریه نسبیت، و موضوعات دیگر. این مساله موضوع گفتگو را تشکیل می دهند و وقتی به آنچه در هنگام ارتباط روی داده فکر می کنیم، معمولاً همین مساله به ذهن ما خطور می کنند.

اما این کل ماجرا نیست. ارتباط جنبه های دیگری هم دارد که کمتر مشهودند. مثلاً فرافکنی هویت در حین مذاکره درباره رابطه، و یا تعریف ارتباط از سوی تعامل کنندگان. تعامل کنندگان با انتخاب موضوع بحث(و موضوعاتی که باید از آنها اجتناب کرد)، بخصوص با انتخاب کلمات و شکلهای ابراز، لهجه ها، سرعت گفتار و کل ویژگی ها و رفتارهای غیر کلامی، به ارائه خود[56]  یا کنترل برداشت می پردازند. منظور تعامل کننده، ارائه مثبت خود در نظر عموم و اصولاً ارائه خود به شکلی خوشایند است.
ایجاد برداشتی صحیح و مطلوب در اذهان، چند فایده مهم دارد، از جمله اینکه علاوه بر پاداشهای مادی، منافع اجتماعی همچون تایید، دوستی و اقتدار را هم در پی دارد. گافمن [57]درسا ل(۱۹۵۹)بر اهمیت حفظ صورتکها- که در واقع ابزار ارزشمندی شخص هستند- توسط بازگران اجتماعی تاکید می ورزد- صورتک عبارت است از ابزار ارزشمندی خودمان در حضور دیگران- گافمن متوجه شد که بازیگران اجتماعی نه تنها سعی می کنند صورتک خود را حفظ کنند، بلکه مراقب هستند تا صورتک طرف مقابل را نیز بی اعتبار نسازند. براون و لوینسون (۱۹۷۸) در یکی از فصول ارزشمند کتاب خود به این نکته اشاره می کنند که مودب بودن، شیوه ای برای کاهش احتمال لو رفتن صورتک است ( هارجی ودیکسون ، 1377 ، ص 27 ) .

بنابر گفته چیستر بارنارد[58] ، نخستین اقدام هر مدیر این است که نظامی ارتباطی پدید آورد یا نظام را بهبود بخشد  . بهترین برنامه ها نمی تواند بدون ارتباطات میسر شود . بنابراین ، مدیران به مهارت های ارتباطی موثر نیاز دارند . مهارت های ارتباطی به تنهایی می تواند یک مدیر موفق بسازد ( ترابی و همکاران ، 1387 ، ص 61).

در پشتیبانی از اهمیت مهار تهای ارتباطی شفاهی و تاثیر آن در زندگی فردی و اجتماعی، متخصصین نظرات بسیاری را مطرح نموده اند که از آن جمله می توان از آلان[59] نام برد که اذعان می دارد بیان خواسته ها، احساسات ، افکار و عقاید به طور واضح و موثر تنها نیمی از فرآیند ارتباطی مورد نیاز برای اثربخشی ارتباط میان فردی است و نیمی دیگر گوش کردن و درک آنچه دیگران در ارتباط با ما می گویند، است .  ویب [60]نیز معتقد است که تقریباً هیچ جنبه ای از زندگی انسان به اندازه بهتر گوش کردن نمی تواند در زندگی اجتماعی فرد موثر باشد . ارتباط با اعضای خانواده و دوستان تا مسائل شغلی و ارتباطات میان فردی اجتماعی، همگی متاثر از گوش کردن است. متاسفانه بیشتر ما شنوندگان خوبی نیستیم و نمی دانیم که با این ضعف بزرگ، چه چیزهای بزر گتری را از دست می دهیم ( خطیب زنجانی ، محرری ، 1389 ، ص 27 )  .

 همچنین از نظر  بارتون جی ای[61] (1990)  : مهارت شنودی یا گوش فرادادن ،جست و جوی فعال برای درک معنا می باشد .بسیاری از ما شنوندگان ناتوان هستیم.گوش دادن به تلاش ذهنی و تمرکز حواس نیاز دارد که می تواند بهبود یابد ( مرادی ، 1391 ) .

[1] – Contextual and Task Performance

[2]- Insort & Smith

[3] – Campbel

[4] – W . C. Borman

[5] – Borman, W. C، and Motowidlo.

[6] – K. R. Murphy

[7] – J . N. Clelveland

[8] – Salovey . P

[9] – Mayer. J

[10] – emotional

[11] – Emotion

[12] – Golman. D

[13]-  Thorndik

[14]- Lenel

[15] – Baron

[16] – Charles Darwin

[17] – Plutchik  R

[18] – Mayer. John

[19] – Hein. Steve

[20] – Bradberry. Travis and Greaves. Jean

[21] – IQ

[22] – EQ

[23] – Diggins

[24] – emotional litresy

[25]-  Reuven Bar-on

[26] – EQ

[27] – Cooper & Sawaf

[28] – Veisenger

[29]  – Susan Dunn  دارای مدرک دکترا از دانشگاه هاروارد در سال 1973 است . او به افراد در زمینه توسعه و رشد هوش هیجانی کمک می کند تا بتوانند نقاط فوت خود را بهتر بشناسند و در محیط زندگی و کاری از آنها بهتر استفاده کنند .

[30] – Meyer, Salovey & Caruso

[31] – Day & Carooll

[32] – decoding

[33] –  perception

[34] – social system

[35] – James Mc crocks

[36] – intimacy

[37] – account

[38] – Claude Schannon and Warren Weaver

[39] – McGuir-Priestley

[40] – Kelly

[41]-  Shlunt & McFall

[42] – Edvin Emerry

[43] –  Sussman and Deep

[44] – sender

[45] – message

[46]-  channel

[47] –  receiver

[48] – feedback

[49] – context

[50] – carson

[51] – Ekman‚ Friesen

[52] – wiener

[53] – kellerman

[54] – winograd

[55] –  langer

[56]self-presentaton

[57] – gaffman

[58] Chester I. Barnard

[59] – Alan

[60] – Weeb

[61] – Barton G – E

سازمان های اجتماعی امروزه به سبب توسعه و گسترش فعالیت های اقتصادی و خدماتی ناگریز از تدارک, حفظ و اداره نیروی انسانی پرتوان در مقیاسی بزرگ و متنوع هستند. امروزه منابع انسانی نقش مهمی در رشد و توسعه اهداف سازمان ها دارند.  با نگرشی به گذشته در می یابیم که منابع انسانی به عنوان ضرورت در کار سازمان ها مطرح است و در حال حاضر نیز با همه پیشرفت های تکنولوژیک و ورود فناوری های متنوع در سازمان ها, هنوز منابع انسانی مهم ترین بازوی رشد و ترقی سازمان ها محسوب می شوند ( سجادی ، امیدی ، 1387 ، ص 82 ) .

اکثر محققان براین اعتقادندکه عملکرد شغلی یک سازه جند بعدی است و دو مورد مهم از این ابعاد عبارتند از :

عملکرد زمینه ای و وظیفه ای [1] ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

“عملکرد زمینه ای” به صورت رفتاری که به اثربخشی سازمان از طریق اثر بر زمینه های روانشناختی، اجتماعی و سازمانی کار کمک می کنند؛ تعریف می شود ( براتی ، عریضی ، نوری ، 1388 ، ص 12 ) .

عملکرد زمینه ای به عنوان رفتاری تعریف می شود که بر روی زمینه روانشناسی ، اجتماعی و سازمانی که کار انجام می شود ( از قبیل کار به صورت تعاونی با دیگران ، پشتکار جهت رسیدن به اهداف مشکل  ، پیروی از قوانین سازمان و … ) تاثیر می گذارد  . در واقع عملکرد زمینه ای به آن دسته از فعالیت های مربوط به شغلی گفته می شود ( از قبیل کارکردن سخت ، کمک به دیگران ) که به صورت غیر رسمی در اثر بخشی سازمانی تاثیر دارند ولی به طور رسمی به عنوان بخشی از شغل یا وظیفه تلقی نمی شود ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

نمونه هایی از عملکرد زمینه ای عبارتند از :

  • نشان دادن شوق و علاقه و پشتکار برای انجام دادن موفقیت آمیز وظایف شغلی و اتمام کارها .
  • داوطلب شدن برای انجام دادن فعالیتهایی که به طور رسمی ، جزء وظایف شغلی فرد نیست .
  • کمک کردن به کارکنان دیگر و مشارکت با آنان در انجام دادن کارها .
  • صحه گذاشتن بر هدفهای سازمانی و حمایت و دفاع کردن از این هدفها (ساعتچی، 1389 ، ص 151 ) .

 

آن بخش از عملکرد که معمولاً در شرح شغل رسمی وجود دارد ؛ “عملکرد وظیفه ای ” نام دارد. عملکرد وظیفه ای شامل رفتارهایی می شود که در فعالیت های مربوط به تبدیل و نگهداری در سازمان از قبیل تولید محصول ، مدیریت زیردستان ، ارایه خدمات و فروش کالا دخالت دارند ( حجازی ، شمس ، 1384 ، ص 33) .

عوامل مؤثر بر عملکرد کارکنان عواملی هستند که مطابق با مدل آچیو از نظر هرسی و گلداسمیت بر عملکرد کارکنان مؤثرند . این عوامل عبارت اند از توانایی (دانش و مهارت) ، وضوح(درک یا تصویر نقش)، کمک(حمایت سازمانی) ، انگیزه (انگیزش یا تمایل) ، ارزیابی (آموزش و بازخورد عملکرد) ، اعتبار (اعمال معتبر و حقوق کارکنان) و محیط (تناسب محیطی) (هرسی و بلانچارد،  1375، ص 512-507) .

در مدل آچیو عوامل هفتگانه مؤثر بر عملکرد شامل موارد زیر است:

توانایی : در مدل آچیو به دانش، تجربه و مهارتهای زیردستان در انجام وظیفه خاصی گفته می شود (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510).

توانایی یا آمادگی کاری، دانش و مهارت کار است(استیفن رابینز، 1377، ص 21).

اجزای اساسی توان عبارت اند از دانش کاری مربوط به شغل(کارآموزی رسمی و غیررسمی که اتمام کار طرح را به طور موفقیت آمیز تسهیل کند)و نیز استعداد مربوط به کار(رضاییان، 1373، ص 273 ).

وضوح(درک یا تصور نقش):به درک و پذیرش شیوه کار، محل و چگونگی انجام آن، گفته می شود.برای آنکه زیردستان درکی کامل از مشکل داشته باشند، باید مقاصد و اهداف عمده، شیوه رسیدن به این مقاصد و اهداف و اولویت های اهداف و مقاصد(چه هدفهایی، در چه زمانی بیشترین اهمیت را دارند)برایشان کاملاً صریح و واضح باشد (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510) .

حمایت سازمانی : منظور حمایت یا کمکی است که کارکنان برای انجام موفقیت آمیز کار به آن نیاز دارند.بعضی از عوامل کمکی عبارت اند از:بودجه کافی، تجهیزات و تسهیلاتی که برای انجام دادن کار مناسب است، حمایت لازم از سایر واحدهای سازمانی، در دسترس قرار دادن محصول با کیفیت و سرانجام وجود ذخیره کافی نیروی انسانی (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 510) .

انگیزش و تمایل کارکنان : به انگیزه مربوط به تکلیف زیردستان یا انگیزش برای کامل کردن تکلیف خاص مورد تحلیل به گونه ای توفیق آمیز اطلاق می شود (هرسی و بلانچارد، 1375، ص 511) .

انگیزش افراد در مورد تکمیل تکالیفی بیشتر است که دارای پاداشهای درونی یا بیرونی هستند.در صورتی که زیردست دارای اشکال مختلف انگیزش باشد، اولین قدم بررسی استفاده از پاداش و تنبیه است(حقیقی، 1380، ص 186 ) .

ارزیابی(بازخورد گرفتن) : ارزیابی به بازخورد روزانه عملکرد و مرور کردن های گاه به گاه گفته می شود.روند بازخورد مناسب به زیردست اجازه می دهد که پیوسته از چند و چون کار مطلع باشد(حقیقی، 1380، ص 187).

منظور از این نوع بازخورد، ارائه غیررسمی عملکرد روزانه خود به او و همچنین بازدیدهای رسمی دوره ای است(رضاییان، 1373، ص 275 ) .

اعتبار کارکنان : این اصطلاح به مناسب بودن و حقوقی بودن تصمیم های مدیر در مورد نیروی انسانی اطلاق می شود.تصمیم های کارکنان باید به دلیل و مدرک همراه و بر خط مشی های عملکردگرا استوار باشد (حقیقی، 1380، ص 187) .

تناسب عوامل محیطی : عوامل محیطی به عوامل خارجی گفته می شود که حتی با وجود توانایی، وضوح، حمایت و انگیزه برای شغل، بر عملکرد تأثیر می گذارند. عوامل محیطی عبارت اند از:رقابت، آیین نامه های دولتی، تدارکات و… (حقیقی، 1380، ص 187) .

از جمله موارد مهم ومطرح در مورد عملکرد شغلی چگونگی ارزیابی آن است مهم ترین مزایای ارزیابی جامع عملکرد شغلی کارکنان ، عبارتند از :

  • از نتایج ارزیابی جامع عملکرد شغلی افراد می توان در افزایش کیفیت تصمیم گیری سازمانی در همه زمینه ها ، یعنی ، از تصمیم گیری در زمینه افزایش حقوق و مزایای کارکنان گرفته تا تصمیم گیری در زمینه اخراج آنان استفاده کرد .
  • ارزیابی جامع عملکرد شغلی می تواند موجبات افزایش کیفیت تصمیم گیریهای فردی را در زمینه های گوناگون ، یعنی از انتخاب شغلی گرفته تا رشد و بهبود فردی برای تصدی مشاغل مهمتر در آینده فراهم آورد .
  • ارزیابی جامع عملکرد شغلی می تواند بر نقطه نظر کارکنان در زمینه وابستگی خود به سازمان ، اثر بگذارد .
  • از نتایج حاصل از ارزیابی جامع عملکرد شغلی کارکنان می توان به عنوان منبع و اساس منطقی و قابل دفاع برای تصمیم گیری در زمینه ارتقا ، افزایش حقوق و دستمزد ، انتقال ، ترغیب برای شرکت در دوره های آموزشی خاص و نظایر آن استفاده کرد ( ساعتچی ، 1389 ، صص 126 ، 127 ) .

شاید بتوان عوامل ذیل را برخی از مهمترین عوامل تاثیر گذار بر ارزیابی عملکرد دانست :

  • حساسیتهای شخصی افراد .
  • وجود سوءظن نسبت به ارزیابی به دلیل اینکه تا کنون مستمسکی برای تسویه حسابهای شخصی بوده است.
  • قوانین و مقررات سازمانی و دخالت اتحادیه ها به منزله عوامل برون سازمانی ( عباسپور ، 1391 ، ص 217 ) .

همه افراد حق دارند و علاقمند هستند که از نتایج عملکرد روزانه خود آگاه باشند. این مسأله در مورد کارکنان وجه دیگری هم پیدا می کند و آن اینست که کارکنان علاقه دارند از نظرات سازمان در مورد خود مطلع گردند و از سوی دیگر سازمان نیز محقق است نظرات خود را در مورد منابع انسانی سازمان که از اصلی ترین سرمایه های سازمان بشمار می روند ابراز داشته و به اطلاع ایشان برساند ( خوشوقتی ، 1384) .

ارزشیابی عملکرد ، یکی از فعالیتهای مهم مدیریت منابع انسانی است ، زیرا از دستاوردهای آن می توان برای تصمیمها واقدامات بسیاری در زمینه ارزیابی و پرورش کارکنان استفاده کرد ( ال دولان ، اس شولر ، 1388 ، ص360 ) .

ارزیابی عملکرد ، فرایند شناسایی ، مشاهد ه ، سنجش و بهبود عملکرد انسانی در سازمانهاست . این توصیف مقبولترین تعریف از ارزیابی است . هریک از مولفه های این تعریف به یک جزء مهم از فرایند ارزیابی اشاره می کند . مولفه شناسایی به فرایند تعیین اینکه روی چه حوزه هایی باید متمرکز شود ، مربوط می شود . شناسایی نوعا در برگیرند تحلیل شغل به منزله ابزاری برای تشخیص ابعاد عملکرد و ایجاد مقیاسهای رتبه بندی است . شناسایی به این معنی است که ارزیاب باید به طریقی معین کند که چه چیزی باید مورد ارزیابی و بررسی قرار گیرد ( عباسپور ، 1391 ، ص213) .

ارزیابی عملکرد شغلی کارکنان ( چه به شیوه رسمی و چه به شیوه غیر رسمی ) ، باید به طور مداوم و در دوره های معینی از سال انجام گیرد.

راه های درمانی و تشخیص بیماری آسم

بسته شدن زودرس  مجاری هوایی محیطی منجر به پرهوایی (احتباس هوا) و افزایش حجم باقی مانده (به ویژه در تشدیدهای حاد و در آسم شدید و پایدار) می­شود. در موارد شدیدتر آسم ، کاهش تهویه و افزایش جریان خون ریوی منجر به عدم تناسب تهویه و خونرسانی و پرخونی برونشیال می شود. نارسایی تهویه حتی در بیماران مبتلا به آسم خیلی شدید ، هم ناشایع است و  شریانی بر اثر افزایش تهویه کاهش می یابد (هریسون ، 2012).

2-1-1-3-1-افزایش پاسخ دهی مجاری هوایی

AHR اختلال فیزیولوژیک بار آسم می باشد و بیانگر پاسخ بیش از حد منقبض کنندگی برونشی نسبت به محرک های استنشاقی متعدد (که بر مجاری هوایی طبیعی هیچ اثری ندارند) می باشد. افزایش)  AHR  (به تناوب علائم آسم مربوط است ؛ افزایش پاسخ دهی انقباس برونشی در استفاده از تنگ کننده های برونشی مستقیم نظیر هیستامین و متاکولین که باعث انقباض صاف مجاری هوایی می شوند، دیده می شود ، ولی این موضوع به طور بارز در بسیاری از محرک های غیر مستقیم که منجر به آزاد شدن منقبض کننده های عروقی از ماست سل ها می شود و یا اعصاب حسی را فعال می کند ، نیز دیده می­شود . به نظر می رسد که اکثر محرک های علائم آسم شامل آلرژن ها ، ورزش ، هایپرونتیلاسیون ، مه دود (از طریق فعال کردن ماست سل ها)، گردو غبار آزادنده، و سولفور دی اکساید ( از طریق رفلکس کولینرژیک)، به طور غیر مستقیم عمل می نمایند(هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-3-2- ویژگی های بالینی و تشخیصی

علائم بارز آسم شامل ویزینگ، تنگی نفس سرفه می­باشند که خود بخود و یا با دارو تغییر می­کنند. علائم ممکن است شب ها بدتر شوند و بیماران معمولاً در ساعت های اولیه صبح بیدار می گردند. بیماران ممکن است سختی در پر کردن ریه هایشان از هوا را بیان نمایند. در بعضی بیماران افزایش تولید موکوس وجود دارد، این موکوس به طور معمول چسبنده است افزایش تنفس و استفاد ه از عضلات کمکی تهویه دیده شود . علائم اولیه بیماری ممکن است قبل از حمله وجود داشته باشد، این علائم شامل خارش زیر چانه ، احساس ناراحتی در بین دو کتف و یا ترس غیر قابل توجیه (احساس حادثه بد قریب الوقوع) می باشد.

علائم شاخص فیزیکی معمولاً دمی و تا حد زیادتری بازدمی و رونکای در سراسر قفسه سینه می باشند و پر هوایی ممکن است وجود داشته باشد . بعضی از بیماران ، به ویژه بچه ها، ممکن است با سرفه های بدون خلط مراجعه کنند ( واریانت سرفه ای آسم) . وقتی  آسم تحت کنترل باشد ، ممکن است هیچ نوع یافته فیزیکی غیر طبیعی مشاهده نشود (هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-4-تشخیص

تشخیص آسم ممولاً  از روی علائم متعدد و متناوب اسنداد مجاری هوایی آشکار است ، اما معمولاً توسط اندازه گیری عینی عملکردی ریوی تأیید می شود (هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-4-1-تست های عملکرد ریوی

اسپیرومتری ساده محدودیت جریان هوا را با کاهش مقادیر (  [4] )، نسبت ( ) ( ) و ( PEF ) تأیید می نماید . برگشت پذیریتوسط افزایش بیش از( 12% ) و ( ml 200 ) در میزان (  )، پانزده دقیقه بعد از مصرف – آگونیست کوتاه اثر استنشاقی ، یا در بعضی بیماران بعد از دو تا چهار هفته درمان با کورتیکواستروئیدهای خوراکی (OCS[5]) (پردنیزون یا پردنیزولون mg40 – 30 در روز) ، تعیین می­شود. اندازه گیری ( PEF ) ، دوبار در روز ، می تواند واریان های با ریتم روزانه انسداد مجاری هوایی را مشخص نماید .

لوپ های حجم – جریان ، کاهش قله جریان و کاهش حداکثر جریان بازدمی را نشان می­دهند. سایر تست های عملکرد ریوی ، به ندرت مورد نیاز می باشند، اما پلتیسموگرافی کل بدن،  افزایش مقاوم مجاری هوایی را نشان می دهد و ممکن است افزایش ظرفیت کلی ریه و حجم باقی مانده را نمایش دهد. انتشار گاز معمولاً نرمال است، اما ممکن است افزایش اندکی در تبادل گاز در بعضی بیماران دیده شود. (هریسون ،  2012 .م).

2-1-1-4-2-پاسخ دهی مجاری هوایی

AHR افزایش یافته معمولاً توسط چالش متاکولین یا هسیتامین همراه با محاسبه غلظت محرک که موجب کاهش (  ) تا ( 20% ) می گردد، () ، اندازه گیری می­شود. این عمل به ندرت در کارآزمایی بالینی مفید است، اما می تواند در تشخیص افتراقی سرفه مزمن و وقتی  که در تظاهر نرمال تست های عملکردی ریوی  تردید وجود دارد، به کار گرفته شود. گاهی تست ورزش برای اندازه گیری انقباض برونشی بعد از فعالیت، در صورتی که تاریخچه  برجسته ای از ( EIA ) وجود داشته باشد، انجام می شود . چالش آلرژن به ندرت مورد نیاز است و اگر قرار است عوامل شغلی خاصی شناسایی شوند، فقط باید توسط متخصص انجام شود(هریسون ، 2012 .م).

2-1-1-4-3-تست های خون

تست های خونی معمولاً کمک کننده نیستند ( IgE ) کل سرم و ( IgE ) خاص در مقابل آلرژن های استنشاقی (RAST) ممکن است در بعضی بیماران اندازه گیری شوند (هریسون ، 2012.م).

2-1-1-4-4-تصویر برداری

رونتگن گرافی قفسه سینه معمولاً نرمال است ولی در بیماران با بیماری شدیدتر ممکن است پرهوایی ریه ها را نشان دهد. در تشدید ممکن است شواهدی از پنوموتوراکس وجود داشته باشد . سایه ریه معمولاً بیانگر پنومونی یا اینفلتراسیون ائوزینوفیلی در بیماران مبتلا به آسپرژیلوسیس برونکوپولموناری است. ( CT ) با قدرت تفکیک بالا ممکن است مناطقی  از برونشکتازی را در بیماران مبتلا به آسم شدید نشان دهد و ممکن است ضخیم شدن دیواره های برونشی وجود داشته باشد، اما این تغییرات برای آسم تشخیصی نیستند. (هریسون ، 2012.م).

2-1-1-4-5-تست های پوستی

تست های پوستی با خراش جزئی (Prick test) در آسم آلرژیک ، نسبت به آلرژن های استنشاقی شایع ، مثبت هستند و در آسم درونزاد، منفی می باشند، ولی در تشخیص کمک کننده نیستند . پاسخ های مثبت پوستی ممکن است در قانع کردن بیماران برای انجام دادن سنجش های اجتناب از آلرژن ، مفید باشد (هریسون ، 2012.م).

2-1-1-4-6-نیتریک اکسید بازدمی

(NO ) بازدمی در حال حاضر به عنوان آزمون غیر تهاجمی برای اندازه گیری التهاب ائوزینوفیلی راه های هوایی استفاده می شود سطوح معمولاً افزایش یافته ( NO ) بازدمی در آسم توسط ( ICS ) کاهش می­یابند. بنابراین این آزمون می تواند کمپلیانس درمان را ارزیابی کند. همچنین می­تواند در تشخیص درمان ضد التهابی ناکافی کمک کننده باشد (هریسون ، 2012.م).

2-1-2-ذهن آگاهی

ذهن آگاهی یا حضور ذهن به معنای آگاهی از افکار، رفتار، هیجانات و انگیزه­ها است به طوری که بهتر بتوانیم آن­ها را مدیریت کنیم و سامان دهیم. به عبارت دیگر ذهن آگاهی به معنای توجه کردن به شیوه­ای خاص است. یعنی توجه و تمرکزی که در آن سه عنصر زیر دخالت دارند:

  • بودن در حال حاضر
  • هدفمند
  • بدون قضاوت.

این نوع توجه منجر به افزایش آگاهی، شفافیت و وضوح آگاهی و پذیرش واقعیت موجود می­شود. حضور صحیح ذهن بدان معنا است که شخص آگاهی خود را از گذشته و آینده قطع کند و به زمان حال حاضر معطوف کند. زمانی که فرد در حال حاضر حضور داشته باشد، واقعیت را با تمام جنبه­های درونی و بیرونی­اش می­بیند و درمی­یابد؛ ذهن به دلیل قضاوت و تعبیر و تفسیرهایی که انجام می­دهد دائمأ در حال نشخوار افکار و گفتگوی درونی است. (محمدخانی و خانی­پور، 1391 ).

ذهن آگاهی به معنی توجه کردن به زمان حال به شیوه ای خاص، هدفمند، خالی از قضاوت به همراه پذیرش بدون داوری در مورد تجربه های در حال وقوع در لحظه کنونی است ( کابات زین،    2003.م). ذهن آگاهی یعنی بودن در لحظه با هر آنچه اکنون هست، بدون قضاوت و اظهار نظر درباره آنچه اتفاق می­افتد، یعنی تجربه واقعیت محض بدون توضیح. ذهن آگاهی را می­توان بعنوان یک شیوۀ «بودن» یا یک شیوۀ « فهمیدن » توصیف کرد که مستلزم درک کردن احساسات شخصی است ( بیر ،2003 .م). به نظر تیزدیل و همکاران (2000 .م)، مهارت­های آموخته شدۀ کنترل توجه، در مراقبه ذهن آگاهی می­توانند در پیشگیری از بازگشت دوره­های افسردگی اساسی سودمند باشند. در این روش به افراد افسرده آموزش داده می­شود که افکار و احساسات خود را بدون قضاوت، مشاهده کنند و آن­ها را وقایع ذهنی ساده­ا­ی ببینند که می­آیند و می­روند، به جای آنکه آن­ها را به عنوان قسمتی از خودشان یا انعکاسی از واقعیت در نظر بگیرند، این نوع نگرش به شناخت­های مرتبط با افسردگی، مانع تشدید افکار منفی در الگوی نشخوار فکری می­شود.

ذهن آگاهی برگرفته از ابعاد مختلف سنت­های معنوی کهن است. یکی از این سنت­های معنوی بودایسم است. بر اساس باورهای رایج بوداییان، بودایسم؛ یک سنت منسجم از سلوک در راهی است که به سمت درک رنج می­رود و به شروع و پایان درد و رنج معطوف می شود و ابزاری است که انسان از آن برای آزادی خود از رنج روز افزون و مشکلات و دردهای موجود متوسل می­شود (کرین،، 1964)

در درمان (MBCT ) بیماران افسرده یاد می­گیرند که چطور به طور متفاوتی با افکار و احساسات منفی­شان رابطه برقرار کنند و روی تغییر محتوای باورها و فکرها متمرکز می­شوند. همچنین یاد می­گیرند که افکار خودآیند، عادت­ها، نشخوارهای ذهنی، فکرها و احساسات منفی را چگونه تغییر دهند و نسبت به آن­ها آگاه باشند و در چشم انداز وسیع­تری افکار و احساسات خود را ببینند ( تیزدیل و همکاران، 2000 .م). پژوهشگران طیف وسیعی از اختلالات جسمی و روانی را با به کارگیری شیوۀ درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی درمان نموده­اند. نتایج بدست آمده، گواه تأثیر بسزای روش شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی در درمان اختلالات خلقی و اضطرابی است ( هافمن و همکاران، 2010 .م) و ( نزو ،نزو، ترونزوو مک کلار ،2010 .م).

پیشگامان این روش درمان از آن در کاهش استرس بهره جستند و هوشیاری آگاهانه که در این روش معرفی می­شود، از محتوای باورهای بودایی با دوهزاروپانصد سال قدمت برگرفته شده که با اصول علمی درمان شناختی و رفتاری تلفیق شده اند و از روش­های کاهش استرس مبتنی بر حضور ذهن کابات زین نیز استفاده نموده است.

ذهن آگاهی شکلی از مراقبه است که ریشه در تمرینات معنوی بودا دارد که در کار بالینی مورد استفاده قرار گرفته است. مراقبه ذهن آگاهی شامل مشاهده تجارب گستره کنونی فرد، یعنی احساسات جسمانی، افکار و عواطف او است (  بائر ، 2003 .م).

هدف این درمان مانند شناخت­درمانی تغییر در محتوای افکار نیست بلکه هدف آن ایجاد یک نگرش یا رابطۀ متفاوت با افکار احساسات و عواطف است که شامل حفظ توجه کامل و لحظه به لحظه و نیز داشتن نگرش همراه با پذیرش و به دور از قضاوت است. فرضیه اساسی شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی آن است که ذهن دارای دو نوع ذهنیت است که از طریق آن­ها می­تواند به پردازش تجربه بپردازد. این دو شامل: ذهنیت بودن و ذهنیت انجامی است. (محمدخانی و همکاران، 1391)

به طور کلی، در درمان شناختی مبتنی بر حضور ذهن، هدف آن است که بیمار بتواند افکارش را تنها به صورت افکار محض در نظر بگیرد و آن­ها را از نوع رویدادهای ذهنی قابل آزمون ببیند و قادر شود؛ وقوع این رویدادهای ذهنی منفی را از پاسخ­هایی که آنها معمولاً برمی انگیزانند، جدا کنند و در نهایت معنای آن­ها را تغییر دهد. به عبارت دیگر در شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی سه هدف اساسی دنبال می شود:

الف) تنظیم توجه

ب)توسعه آگاهی فراشناختی

ج) تمرکززدایی و توسعه پذیرش حالت­ها و محتویات ذهنی (محمدخانی و همکاران 1391).

ماهیت افکار هر چقدر هم منفی باشد به خودی خود مشکل اصلی محسوب نمی­شوند، بلکه این شیوه واکنش به آن­ها از طریق فعال­شدن یک حالت ذهنی مبتنی بر تشخیص تفاوت­هاست که موجب تداوم و تشدید افکار منفی می­شود. حضور ذهن به بیمار کمک می­کند با تسهیل در شناسایی به موقع الگوهای افکار، احساسات و حس­های بدنی آن­ها را در مرحله مناسبی پیش از توسعه و بسط یافتن خنثی کند. پرورش آگاهی به این شیوه بیماران را قادر می­سازد تا آشکارا تر برانگیخته شدن واکنش­های نشخواری و منفی را مشاهده کنند و بتوانند از چنین الگوهای فکری تمرکز زدایی کنند و به آن­ها به عنوان رویدادهای ذهنی بنگرند که بازنمایی­های از واقعیت نیستند

ذهن آگاهی یک درمان روانشناختی جدید است که بر پایه تکنیک­های مراقبه و شامل توجه کردن به شیوه خاص یعنی هدفمند، در زمان کنونی، بدون قضاوت است ( کابات زین، 1994.م ). همچنین به معنای آگاهی کامل فرد از دنیای درونی و بیرونی خود از جمله افکار، احساسات جسمانی، هیجانات، اعمال و محیط اطراف است و فرد باید آن­ها را به همان صورتی که وجود دارند، در نظر بگیرد (چیسا و مالینوسکی،  2011 .م).

گلمن(2005 .م) می­گوید” آگاهی از تجربه زمان حال، توأم با پذیرش، هوشیار بودن نسبت به واقعیت، مواجه با ذات تجربه و دیدن امور است به گونه­ای که برای اولین بار دیده می­شوند، ذهن آگاهی است. بودن در لحظه با هر آنچه اکنون هست، بدون قضاوت و اظهار نظر درباره آنچه اتفاق می­افتد (کابات زین، 2003 .م). شیوۀ «بودن» یا یک شیوۀ « فهمیدن » که مستلزم درک کردن احساسات شخصی است و فرد را به ایجاد رابطه متفاوت با تجربه احساسات درونی و حوادث بیرونی، از طریق ایجاد آگاهی لحظه به لحظه و جهت­گیری رفتاری مبتنی بر مسئولیت عاقلانه به جای واکنش پذیری اتوماتیک، قادر می­سازد ( کابات زین، 2003 .م). فرایندی که داشتن توجه بدون قضاوت به رویدادهای درونی و بیرونی است که در لحظه به وجود می­آیند. رویدادهای درونی شامل افکار، هیجانات، ادراکات و احساسات جسمانی و رویدادهای بیرونی شامل تجارب محیطی، موقعیتی و بین فردی است ( کابات زین، 2005 .م).

افراد دارای اختلالات افسردگی و اضطرابی، تجارب درونی­شان شامل، افکار، عواطف و احساسات فیزیولوژیکی را منفی ارزیابی می­کنند و اغلب از راهبرد فرار یا اجتناب از این تجارب استفاده می­کنند. به کار بردن این راهبرد اثرات متناقضی به همراه دارد، به گونه­ای که هم موضوعات مورد اجتناب ( افکار، هیجانات و احساسات فیزیولوژیکی) را افزایش می­دهد و هم با ناراحتی روان­شناختی بیشتری همراه می شود ( هیز، بیست، کورن، زتل، روزنفارد، کوپر و گرانت، 1999 .م). در واقع مشکلات افراد در اثر واکنش­های قضاوتگرانه نسبت به حالت­های درونی­شان پدیدمی­آید، و در واقع این حالات به خودی خود مشکل ساز نیستند و این قضاوت هاست که مشکل ایجتد می کند.(  بارلو،  1991.م ) ؛ ( بورکوک و شارپلس، 2004.م).

هدف آموزش تفکر ذهن آگاهی، مانند شناخت درمانی سنتی، تغییر محتوای افکار نیست، بلکه هدف ایجاد یک نگرش یا رابطه متفاوت با افکار ،احساسات و عواطف است که شامل حفظ توجه کامل و لحظه به لحظه و نیز داشتن نگرش همراه با پذیرش و به دور از قضاوت است ( ولز ، 2002 .م). بائر  و کریتمیر  (2006 .م) در مطالعه­ای نشان دادند که نگرش بدون قضاوت به تجارب با میزان کمتر پریشانی روان­شناختی و مشکلات تنظیم هیجان و افزایش هوش هیجانی همراه است. تعاریف مختلف از ذهن آگاهی، سه ویژگی اساسی را منعکس می کنند.

الف) توجه و آگاهی متمرکز بر زمان حال

ب) قصد یا هدفمندی که مؤلفه انگیزشی را به توجه و رفتار شخص اضافه می­کند.

ج) نگرش، که نحوه توجه کردن فرد را نشان می­دهد یا وضعیتی که شخص در هنگام توجه کردن دارد. نظیر: علاقه، کنجکاوی، عدم قضاوت، پذیرش و پاسخ دهنده بودن ( باباپور، پورشریفی، هاشمی و احمدی، 1391). با به کارگیری کارکردهای عالی ذهن از جمله، توجه، آگاهی، نگرش مهربانانه و کنجکاوی، ذهن­آگاهی می­تواند به طور مؤثر بر واکنش­های هیجانی از طریق بازداری قشری سیستم لیمبیک کنترل اعمال نماید( کابات زین، 2003.م ). بنابراین افرادی که سطوح بالاتر ذهن آگاهی را نشان می­دهند؛ تفکرات خودآیند منفی کمتری نشان می­دهند و می­توانند خود را از این تفکرات رها کنند (باباپور و همکاران، 1391).

2-1-2-1-درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی

کاربرد مداخلات مبتنی بر ذهن آگاهی در حال رشد و گسترش هستند (امیدی و محمدخانی، 1387). اگرچه این نوع درمان در روان­شناسی غرب تازگی دارد، اما بیشتر آن­ها از تمرینات مراقبه آئین بودا نشأت گرفته­اند که از حدود دوهزاروپانصد سال پیش شروع شده­است (کابات زین،1990 .م). در سال­های اخیر، علاقه روزافزونی به استفاده از چنین رویکردهایی در درمان انواع اختلالات روان­شناختی، روان­پزشکی، جسمانی و کاهش استرس در افراد سالم به وجود آمده است ( چیسا و مالینوسکی، 2011 .م).

این مداخلات شامل روش­های بسیاری برای آموزش آگاهی به شیوه ذهن آگاهانه است. بعضی از این روش­ها شامل تمرین­های مراقبه رسمی است که در آن شرکت­کنندگان توجه خود را به شیوه خاصی هدایت می­کنند. روش­های دیگر کوتاه­تر و یا غیررسمی هستند و بر ذهن آگاهی در زندگی روزمره تأکید دارند ( بائر و کریستیمر، 2006 .م). در این تمرینات افراد ترغیب می¬شوند تا به تجربیات درونی خود در هر لحظه همچون احساسات جسمی، افکار و احساسات عاطفی خود توجه کنند (  لینهان ، 1993.م).

در تمرینات ذهن آگاهی، افراد آموزش می­بینند تا بر فعالیت­های خود نظیر پیاده­روری و تنفس تمرکز کنند و در هر لحظه از احوال خود آگاهی داشته باشند و هرگاه هیجانات، احساسات یا شناخت­ها پردازش می­شوند، بدون قضاوت آن­ها را مشاهده کنند (امیدی و محمدخانی، 1387)

درمان­های مبتنی بر ذهن آگاهی، خود تنظیمی و کنارآمدن سازگارانه را افزایش می­دهد، اجتناب تجربه­ای را کاهش می­دهد و آگاهی، فهم و تنظیم هیجان را نیز بهبود می­بخشد (  ری و کریگی، 2008 .م). بررسی تحقیقات مختلف نشان می­دهد که ذهن آگاهی و درمان­های برگرفته از آن در حوزه­های مختلف اثرات مطلوبی داشته است. این درمان­ها که موج سوم رفتار درمانی هستند، عبارتند از: برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی، رفتار درمانی دیالکتیک، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد و شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی.

2-1-2-1-1-برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی

برنامه کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی نخستین بار توسط کابات زین برای گروه وسیعی از افراد مبتلا به اختلالات مرتبط با استرس و درد مزمن طراحی شده است ( کابات زین، 2003 .م). اثربخشی ( MBSR ) در چندین شرایط پزشکی شامل درد مزمن (کابات زین، 1982)، ناراحتی­های روان­شناختی همراه با سرطان (  کارلسون و گارلند، 2005.م )، (شاپیرو، 2002.م) ،  اختلال­های خوردن ( کریستلر ، بائر و کولین- ولور، 2006 .م) ، و اختلال اضطراب ( میلر، فلچرو کابات زین، 1994 .م) به اثبات رسیده است. به طور خلاصه ( MBSR ) در کاهش ناراحتی همراه با انواع شرایط جسمی و روان­شناختی مؤثر است ( ری و کریگی، 2008 .م).

2-1-2-1-2-رفتار درمانی دیالکتیک

رفتار درمانی دیالکتیک رویکرد درمانی است که توسط مارشال لینهان (1993 .م) برای درمان بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی که به طور مکرر خودکشی می­کنند. این روش بر سه پایه رفتارگرایی، فلسفه دیالکتیکال و آیین ذن استوار است ( هایز، فولتو لینهان، 2004 .م). این شیوه درمانی برای افرادی که قصد کنترل هیجان­های آشفته­ساز را دارند، بسیار مؤثر است ( مک کی، وود و برنتلی، 1391). در این درمان بر مهارت­آموزی، پذیرش و اعتبار بخشی هیجانات تأکید شده است ( لینهان، 1993.م). آموزش ذهن آگاهی جزء محوری رفتار درمانی دیالکتیک است (  لینهان، 1993.م). پژوهش­ها نشان می­دهند که رفتار درمانی دیالکتیک به تقویت توانمندی افراد برای برخورد درست با ناراحتی می پردازد، تا از دست دادن کنترل  یا دست زدن به رفتارهای مخرب جلوگیری کند (  مک کی و همکاران، 1391). در (DBT )، تمرینات بسیاری برای حضور ذهن به صورت گروهی و هفتگی در طول یک سال به مراجعان آموزش داده می­شود تا آن­ها به انتخاب خود به این روش­ها بپردازند. این مهارت­ها شامل اثربخشی در روابط بین فردی، تنظیم هیجان و تحمل فشار و ناراحتی است (  امیدی و محمدخانی، 1387).

 

2-1-2-1-3-درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد

درمان مبتنی بر پذیرش و  تعهد توسط استیون هیز (1987.م) مطرح شد. هدف این درمان کمک به مراجع برای ایجاد یک زندگی غنی، کامل و معنادار در عین پذیرش رنجی که زندگی ناگزیر با خود دارد. این شیوۀ درمان ریشه در فلسفه زمینه­گرایی عملکردی دارد. در تمام اشکال زمینه­گرایی کل رویداد اهمیت دارد و یک عمل به تنهایی و جدا از زمینه به عنوان یک رویداد روان­شناختی نیست. (ACT)  نیز درمانی زمینه­گرا است یعنی به جای اینکه بر کاهش نشانه تأکید شود، زمینه­ای که این نشانه (فکر مزاحم یا اضطراب) در آن رخ می دهد، تغییر داده می­شود و سپس به مراجع کمک می­شود به گونه­ای عمل کند که با ارزش­هایش منطبق­تر باشد و هدف اصلی آن ایجاد انعطاف پذیری روان­شناختی است ( ایزدی و عابدی، 1392). این رویکرد تغییر کارکرد افکار و احساسات را به جای تغییر شکل، محتوا یا فراوانی آنها می­پذیرد. (  هیز، لوما، بوند، ماسودا و لیلیس، 2006.م). اگرچه در ( ACT ) روش­های درمانی بر حسب حضور ذهن توصیف نمی­شوند، اما راهبردهایی مطرح است که شامل رویکردهای حضور ذهن هستند (  امیدی و محمدخانی ، 1387).

2-1-2-1-4-شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی

این درمان؛ تلفیقی از درمان­شناختی و درمان رفتاری با آموزه­های مکتب بودایی است. این درمان از یک دورۀ درمانی هشت جلسه­ای تشکیل شده که دارای محتوای منظم هستند. سگال، ویلیامز و تیزدل (2002.م) جلسات هشت هفته­ای را برای بیمارانی مطرح کردند که سابقه سه دوره یا بیشتر، از دوره­های مکرر افسردگی بودند. (MBCT) به عنوان یک شیوۀ درمانی در روان­پزشکی جهت کنترل و پیشگیری از عود افسردگی در گروه­های سنی مختلف به کار رفته است و از طریق تغییر شیوه دیدگاه و پاسخگویی افراد به افکار خودآیند، احساسات عاطفی و احساسات جسمی به جلوگیری از عود افسردگی کمک  می­کند (سگال و همکاران، 2002.م )؛ (کنگ، اسموسکی و روبینز ،2011 .م). این درمان عمدتاً بر اساس برنامه ( MBSR ) است و عناصر درمان شناختی را نیز در بر می­گیرد (امیدی و محمدخانی، 1387). MBSR) ) ساختار، محتوا و سبک آموزش و ( (CBT) ) برخی از مؤلفه­ها و محتوای فرآیند آموزش در (MBCT) را  دربرمی­گیرند. ( کرین ،2009 .م). (MBCT) ) جنبه­هایی از (CBT) که با انفصال و عدم قضاوت درباره افکار منفی، جمله­هایی شبیه «افکار حقایق نیستند» و«من افکارم نیستم» را در برمی­گیرد. سایر جنبه­های ( (CBT) ) شامل تمرین ارتباط بین افکار و احساسات است ( ری و کریگی، 2008. .م).

در سال­های اخیر، تغییر آگاهی و رابطه جدید با افکار بیشتر از تغییر آن­ها مورد توجه قرار گرفته است. ( (MBCT) ) شیوه متفاوتی از مواجه با هیجانات و پریشانی ها ارائه می­دهد، عدم رابطه با تفکر منفی باعث می­شود که فرد درگیر نشخوارهای ذهنی نشود ( ماک، 2006.م).  شناخت­درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی با شناخت­درمانی سنتی متفاوت است، چرا که هدف آن تغییر خلق منفی یا محتوای افکار نمی باشد (بائر، 2003.م). هدف دور شدن از تمرکز بر تغییر محتوای افکار منفی در شناخت درمانی و حرکت به سمت توجه به شیوه­ای که همه تجربیات حسی پردازش شود، تفاوت آن­ها است  ( سگال و همکاران، 2002.م).

در (MBCT) بر تغییر آگاهی از افکار و احساسات و ایجاد ارتباط متفاوت با آن­ها، نظیر دیدن افکار و احساسات به عنوان حوادث گذرا در ذهن به جای شناسایی آنها به عنوان واقعیت، تأکید می­شود. این درمان به افراد مهارت­هایی را می­آموزد تا بتوانند از الگوهای شناختی روزمره مختل کننده به خصوص الگوهای فکری نشخوار مرتبط با افسردگی به عنوان شیوه­ای برای کاهش خطر بازگشت و عود افسردگی در آینده فاصله بگیرند (سگال، تیزدل و ویلیامز، 2004.م). (MBCT) این شیوه تکنیک­های مراقبه را برای کمک به افراد به کارمی­گیرد تا از تجاربشان در لحظه حال آگاه­تر شوند و متوجه زمانی باشند که خلق­شان شروع به پایین آمدن می کند. از این طریق ارتباط بین خلق منفی و افکار منفی فراخوانده شده توسط آن شکسته می­شود و یاد می­گیرند در زمان پایین آمدن خلق خود، چطور از خود مراقبت کنند (  ویلیامز، 2002.م) و (کویکن، کرین و ویلیامز، 2012.م). بنابراین تمرکز بر آگاهی بیشتر افراد از افکار و احساسات­شان است. در واقع افراد از طریق این درمان یاد می­گیرند، به جای آنکه افکار خود را جنبه­هایی از خویشتن یا انعکاسی از واقعیت ببینند، آن­ها را به عنوان حوادث ذهنی در نظر بگیرند ( تیزدل و همکاران، 2000.م). این رویکرد به افراد می­آموزد تا از درگیر شدن با افکار عادتی خود رها شوند (  مارک، ویلیامز، راسل و راسل، 2008.م)  و اجازه دهند افکار و احساسات بیایند و بروند بدون اینکه با آن­ها درگیر شوند و سعی کنند آنها را از خود دور کنند و در لحظه حال بمانند، بدون اینکه در باره گذشته نشخوار کنند و یا درباره آینده نگران باشند (کویکن و همکاران، 2012.م )؛ (ویلیامز،2002.م) و به تجربیات درونی خود در هر لحظه همچون افکار و احساسات­شان توجه کنند (امیدی و محمدخانی، 1387). ذهن آگاهی به افراد می­آموزد از افکار عبور کنند، بدون اینکه در مورد آن­ها قضاوتی کنند ( بیشاپ، لو، شاپیرو، کارلسون، اندرسون و کورمودی،2004.م). در نتیجه؛ از طریق تنظیم هیجانی، نشخوار ذهنی افراد مبتلا به افسردگی را کاهش می­دهد ( فیلیپات،2004 .م).

تاکنون پژوهش های زیادی اثربخشی آموزش ذهن آگاهی مبتنی بر شناخت درمانی و کاهش معنادار میزان عود را در بیماران افسرده نشان داده­اند )تیزدل و همکاران،2000.م)؛ (سگال و همکاران، 2002.م)؛  (ماو تیزدل، 2004.م). پیت و هوگارد (2011.م) نشان دادند که ( (MBCT) ( 44 % ) میزان عود بیماری را در افراد با سابقه سه دوره یا بیشتر افسردگی کاهش می­دهد. هر چند این رویکرد برای جلوگیری از عود در بیماران افسرده که در دوره بهبودی نسبی به سر می­برند، ساخته شده، با این حال پژوهش­هایی اثر بخشی آن را در اختلالات دیگر مانند اختلالات خوردن، اختلال استرس پس از آسیب، اختلال دو قطبی، اختلال افسرده خویی و اختلالات اضطرابی تأیید کرده­اند ( فیناکن و مرکر،2003.م )؛  (هیز، 2002 .م). همچنین اثربخشی این درمان، در اختلالاتی نظیر دردهای مزمن (کابات زین،1990.م)، افسردگی (تیزدل و همکاران، 2000.م)، اختلالات وسواسی (سجادیان،1386)، درمان مشکلات اضطرابی و خلقی (هافمن و همکاران،  2010.م )؛ (نزو و همکاران، 1998.م) و کاهش قابل توجه علایم افسردگی و اضطراب و بهبود کیفیت زندگی ( گودفرین و هرینگین،2010.م) ؛ (چیسا و سرتی،2011 .م) به اثبات رسیده است.

 

[1] Forced vital capacity

[2] Peak expiratory flow

[3] hyperinflamation

[4] Forced expiratory volume in 1 second

[5] Oral corticosteroids

[6] plethysmography

[7] Radioallergosorbent test

[8] shadowing

[9] .Bear

[10] Crane

[11] .Nezu

[12] Trunzo

[13] Mc Clure

[14] Chiesa & Malinowski

[15] Goleman

[16] Hayes, Bissett, Korn, Zettle, Rosenfard, Cooper & Grundt

[17] Barlow

[18] Borkovec & Sharpless

[19] Mindfulness-Based Intervention(MBI)

[20] Krietemeyer

[21] Avoid experience

[22] Ree & Craigi

[23] Dialectical Behavior Therapy(DBT)

[24] Acceptance and Commitment Therapy(ACT)

[25] Carlson & Garland

[26]Quillian-Wolever

[27]Miller, Fletcher

[28] Hayes & Follette

[29] Overwhelming emotion

[30] McKey, Wood & Brantley

[31] Hayes, Luoma, Bond, Masuda,& Lillis

[32] Keng, Smoski & Robins

[33] Crane

[34] Mace

[35] Kuyken

[36] Russell  & Russell

[37] Bishop

[38] Carlson, Anderson & Carmody

[39] Philippot

[40] Ma

[41] Piet, & Hougaard

[42] Finucane,& Mercer

پایان نامه تعیین رابطه صفات شخصیت، سبک ها و ابعاد دلبستگی با راهبردهای شناختی

 متن کامل پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد رشته روانشناسی

دانشکده علوم انسانی

گروه علوم تربیتی و روانشناسی

پایان­نامه

برای دریافت درجه کارشناسی ارشد

روانشناسی تربیتی

عنوان:

تعیین رابطه صفات شخصیت، سبک ها و ابعاد دلبستگی با راهبردهای شناختی تنظیم هیجان در دانش آموزان

دوره دوم متوسطه شهرستان مهریز

استاد مشاور:

دکتر مریم صالح زاده

اسفند1393

برای رعایت حریم خصوصی نام نگارنده و استاد راهنما در سایت درج نمی شود

(در فایل دانلودی نام نویسنده و استاد راهنما موجود است)

تکه هایی از متن پایان نامه به عنوان نمونه :

(ممکن است هنگام انتقال از فایل اصلی به داخل سایت بعضی متون به هم بریزد یا بعضی نمادها و اشکال درج نشود ولی در فایل دانلودی همه چیز مرتب و کامل است)

چکیده

پژوهش حاضر به تعیین رابطه بین صفات شخصیت، سبک ها و ابعاد دلبستگی با راهبردهای شناختی تنظیم هیجان در دانش آموزان پسر و دختر دوره دوم متوسطه شهرستان مهریز پرداخته است. روش پژوهش، توصیفی و از نوع همبستگی بود. جامعه آماری، شامل تمامی دانش آموزان پسر و دختر دوره دوم متوسطه شهرستان مهریز در سال تحصیلی 93-1392 بود. 313دانش آموز (153 پسر، 160 دختر) به عنوان نمونه به روش نمونه گیری تصادفی خوشه ای چند مرحله ای براساس جدول کرجسی و مورگان انتخاب شدند. برای جمع آوری داده ها از پرسشنامه صفات شخصیت نئو، پرسشنامه سبک های دلبستگی بزرگسال کولینز و رید و پرسشنامه تنظیم شناختی هیجان گارنفسکی و کرایچ استفاده شد. داده ها با بهره گرفتن از ضریب همبستگی پیرسون و تحلیل رگرسیون به شیوه ورود مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. نتایج حاصل از تحلیل داده ها نشان داد که بین صفات شخصیت و راهبردهای مثبت و منفی تنظیم هیجان رابطة معنادار وجود دارد. هم چنین بین سبک ها و ابعاد دلبستگی با راهبردهای مثبت و منفی تنظیم هیجان رابطة معنادار وجود دارد. نتایج تحلیل رگرسیون بیانگر آن بود که از میان متغیرهای پیش بین، به ترتیب دو متغیر وظیفه شناسی و برون گرایی در پیش بینی راهبردهای مثبت تنظیم هیجان به صورت مستقیم نقش داشتند و هم چنین دو متغیر روان رنجوری و تجربه پذیری در پیش بینی راهبردهای منفی تنظیم هیجان به صورت مستقیم و متغیر توافق پذیری به صورت معکوس نقش داشت. در نهایت، تبیین های احتمالی برای یافته ها و هم چنین پیشنهادات و محدودیت های این پژوهش ارائه شده است.

 کلید واژهها: راهبردهای مثبت تنظیم هیجان، راهبردهای منفی تنظیم هیجان، صفات شخصیت، سبک های دلبستگی، ابعاد دلبستگی

فهرست مطالب

عنوان                                                                                                                    صفحه

فصل اول: طرح کلی پژوهش

1-1- مقدمه……………………………………………………………………………………………………………………………………. 2

1-2- بیان مسئله……………………………………………………………………………………………………………………………. 5

1-3- اهمیت و ضرورت پژوهش……………………………………………………………………………………………………… 9

1-4- متغیرهای اساسی پژوهش………………………………………………………………………………………………….. 12

1-5- اهداف پژوهش…………………………………………………………………………………………………………………….. 12

1-5-1- هدف کلی…………………………………………………………………………………………………………………………12

1-5-2- اهداف جزئی…………………………………………………………………………………………………………………… 12

1-6- فرضیه های پژوهش……………………………………………………………………………………………………………. 12

1-7- تعاریف مفهومی و عملیاتی متغیرها…………………………………………………………………………………… 13

1-7-1- تعریف مفهومی صفات شخصیت……………………………………………………………………………………. 13

1-7-2- تعریف عملیاتی صفات شخصیت……………………………………………………………………………………..13

1-7-3- تعریف مفهومی سبک های دلبستگی……………………………………………………………………………. 13

1-7-4- تعریف عملیاتی سبک های دلبستگی……………………………………………………………………………. 13

1-7-5- تعریف مفهومی راهبردهای شناختی تنظیم هیجان……………………………………………………… 14

1-7-6- تعریف عملیاتی راهبردهای شناختی تنظیم هیجان……………………………………………………… 14

فصل دوم: پیشینه پژوهش

2-1- مقدمه………………………………………………………………………………………………………………………………….. 16

2-2- پیشینه نظری……………………………………………………………………………………………………………………… 16

2-2-1- تنظیم هیجان…………………………………………………………………………………………………………………. 16

2-2-1-1- مبانی هیجان……………………………………………………………………………………………………………… 16

2-2-1-2- تعاریف هیجان و نظریات مرتبط با آن………………………………………………………………………. 17

2-2-1-3- ابعاد هیجان……………………………………………………………………………………………………………….. 18

2-2-1-4- تعاریف مختلف تنظیم هیجان…………………………………………………………………………………… 19

2-2-1-5- انواع روش های تنظیم هیجان………………………………………………………………………………….. 20

2-2-1-6- فرآیندهای مؤثر در تنظیم هیجانات…………………………………………………………………………. 22

2-2-1-7- انواع استراتژی های هیجان از نظر گارنفسکی و همکاران………………………………………… 28

2-2-1-8- انواع استراتژی های تنظیم هیجان از نظر سایر نظریه پردازان………………………………… 30

2-2-1-9- نظریه های تنظیم هیجان…………………………………………………………………………………………. 34

2-2-1- 10- تنظیم هیجان و تمایز آن با سبک های مقابله……………………………………………………….35

2-2- 11-1- پیامد تنظیم مؤفق هیجانات………………………………………………………………………………….. 36

2-2-12-2- پیامد تنظیم نامؤفق هیجانات…………………………………………………………………………………. 37

2-2-12- شخصیت………………………………………………………………………………………………………………………. 39

2-2- 12-1- تعریف شخصیت…………………………………………………………………………………………………….. 39

2-2-12-2- عوامل تعیین کننده شخصیت………………………………………………………………………………… 41

2-2-12- 3- رویکردهای اصلی شخصیت……………………………………………………………………………………..42

2-2-12-3-1- رویکرد روان تحلیل گری……………………………………………………………………………………..42

2-2-12-3-2- رویکرد رفتار گرایی…………………………………………………………………………………………….. 44

2-2-12-3-3- رویکرد شناختی………………………………………………………………………………………………….. 44

2-2-12-3-4- رویکرد انسان گرایی……………………………………………………………………………………………..45

2-2-12-3-5- رویکرد صفات……………………………………………………………………………………………………….45

2-2-12-4- نظریه های شخصیت………………………………………………………………………………………………. 46

2-2-12-4-1- نظریه بقراط………………………………………………………………………………………………………… 46

2-2-12-4-2- نظریه آلپورت……………………………………………………………………………………………………… 46

2-2-12-4-3- نظریه کتل………………………………………………………………………………………………………….. 48

2-2-12-4-4- نظریه آیزنک……………………………………………………………………………………………………….. 49

2-2-12-4-5- نظریه رابرت مک کری و پل کاستا……………………………………………………………………. 51

2-2-12-4-5- 1- تاریخچه ای از پنج عامل بزرگ……………………………………………………………………. 53

2-2-12-4-5-2- تفسیر ابعاد نظریه شخصیتی مک کری و کاستا…………………………………………… 55

2-2-12-4-6- نظریه ابن سینا……………………………………………………………………………………………………..59

2-2-13- دلبستگی………………………………………………………………………………………………………………………. 60

2-2-13- 1- تعاریف دلبستگی……………………………………………………………………………………………………. 60

2-2-13-2- تفاوت دلبستگی با وابستگی……………………………………………………………………………………..63

2-2-13-3- اصول نظریه دلبستگی………………………………………………………………………………………………63

2-2-13-4- مراحل دلبستگی……………………………………………………………………………………………………… 64

2-2-13-5- مبنای نظری دلبستگی……………………………………………………………………………………………. 64

2-2-13-5-1- نظریه های دلبستگی………………………………………………………………………………………….. 65

2-2-13-5-2- نظریه روان تحلیل گری فروید…………………………………………………………………………… 65

2-2-13- 5-3- نظریه آنافروید……………………………………………………………………………………………………. 66

2-2-13-5-4- نظریه اریکسون……………………………………………………………………………………………………. 66

2-2-13-5-5- نظریه یادگیری……………………………………………………………………………………………………. 67

2-2-13-5-6- نظریه کردارشناسی…………………………………………………………………………………………….. 68

2-2-13-5-7- نظریه شناختی……………………………………………………………………………………………………. 68

2-2-13-5-8- نظریه آدلر…………………………………………………………………………………………………………… 69

2-2-13-5-9- نظریه اشپیتز ……………………………………………………………………………………………………… 70

2-2-13-5- 10- نظریه ماهلر ……………………………………………………………………………………………………. 70

2-2-13-5-11-نظریه ملانی کلاین……………………………………………………………………………………………. 71

2-2-13-5-12- نظریه کارن هورنای………………………………………………………………………………………….. 72

2-2-13-5-13-نظریه هارلو………………………………………………………………………………………………………… 72

2-2-13-5-14- نظریه دونالد وینی کات……………………………………………………………………………………. 73

2-2-13-5-15- نظریه سالیوان…………………………………………………………………………………………………….74

2-2-13-5-16- نظریه مازلو……………………………………………………………………………………………………….. 74

2-2-13-5-17- نظریه دلبستگی بالبی………………………………………………………………………………………. 74

2-2-13-6- انواع سبک های دلبستگی(سه گانه) در کودکان……………………………………………………. 77

2-2-13-7- دلبستگی نوجوانان………………………………………………………………………………………………….. 79

2-2-13-8-1-  دلبستگی بزرگسالان…………………………………………………………………………………………. 80

2-2-13-8-2- سبک های سه گانه دلبستگی بزرگسالان………………………………………………………….. 82

2-2-13-9- تفاوت دلبستگی بزرگسال و کودک………………………………………………………………………… 84

2-2-13-10- الگوهای فعال درونی…………………………………………………………………………………………….. 85

2-2-13-11- الگوی چهارگروهی دلبستگی بزرگسال………………………………………………………………… 87

2-2-13-12- تغییر در دلبستگی……………………………………………………………………………………………….. 90

2-3- پیشینه پژوهشی……………………………………………………………………………………………………………………92

2-3-1- پژوهش های انجام شده در داخل کشور ………………………………………………………………………. 92

2-3-2- پژوهش های انجام شده در خارج از  کشور …………………………………………………………………. 98

2-4- جمع بندی……………………………………………………………………………………………………………………….. 101

فصل سوم: روش پژوهش

3-1- مقدمه……………………………………………………………………………………………………………………………….. 104

3-2- روش تحقیق…………………………………………………………………………………………………………………….. 104

3-3- جامعه آماری……………………………………………………………………………………………………………………. 104

3-4- نمونه  و روش نمونه گیری………………………………………………………………………………………………..104

3-5- ابزارهای پژوهش………………………………………………………………………………………………………………..105

3-5- 1- پرسشنامه شخصیتی نئو………………………………………………………………………………………………105

3-5-2-  پرسشنامه دلبستگی بزرگسال کولینز و رید………………………………………………………………. 106

3-5-3- پرسشنامه تنظیم شناختی هیجان………………………………………………………………………………. 108

3-6- نحوه اجرای پرسشنامه ها و جمع آوری داده ها……………………………………………………………… 109

3-7- روش تجزیه و تحلیل داده ها…………………………………………………………………………………………… 110

فصل چهارم : یافته های تحقیق

4-1- مقدمه……………………………………………………………………………………………………………………………….. 112

4-2- یافته های توصیفی…………………………………………………………………………………………………………… 112

4-3- یافته های استنباطی………………………………………………………………………………………………………… 115

4-3-1- آزمون فرضیه ها…………………………………………………………………………………………………………… 115

فصل پنجم : بحث و نتیجه گیری

5-1- مقدمه ………………………………………………………………………………………………………………………………. 125

5-2- بررسی و مقایسه نتایج پژوهش با یافته های پژوهش های پیشین………………………………… 125

5-3- نتیجه گیری……………………………………………………………………………………………………………………… 133

5-4- پیشنهادهای پژوهش………………………………………………………………………………………………………… 134

5-4-1- پیشنهادهای پژوهشی………………………………………………………………………………………………….. 134

5-4-2- پیشنهادهای اجرایی…………………………………………………………………………………………………….. 134

5-5- محدودیت های پژوهش…………………………………………………………………………………………………… 135

فهرست منابع و مأخذ

منابع فارسی……………………………………………………………………………………………………………………………….. 136

منابع لاتین ………………………………………………………………………………………………………………………………… 145

  • ﻣﻘﺪﻣﻪ

        امروزه جهان با تحولات عظیم و پی در پی روبرو است، تحولاتی که دانش ها و نیازهای جدیدی می آفریند. نیازهایی که از یک طرفی به رفاه بیشتر جوامع کمک می کند و از طرف دیگر به مشکلات آنها می افزاید که موجب بروز برخی بیماریها و ناراحتی های روانی و تضعیف روابط و ارزشهای انسانی گردیده است. در واقع مشکلات انسانها پیچیده تر و متنوع تر شده است، همه انسانها هیجانها[1] و عواطف را در زندگی خود تجربه می کنند و این کاملاً طبیعی است که در مواجهه با موقعیت های گوناگون، هیجانها و عواطف متفاوت از خود نشان دهند. اما هیجانها و عواطف منفی شدید، غیر عادی است و نه تنها سازنده نیست، بلکه آثار مخرب و زیان باری دارد    (کاویان پور، 1391).

ﻫﻴﺠﺎن همانا یکی از اجزای زندگی روانی و ﭘﺪﻳﺪه ای اﺻﻠﻲدرﻛﺎرﻛﺮدﻫﺎی اﻧﺴﺎن اﺳﺖ و ﻧﻘﺶ ﺑﻪﺳﺰاﻳﻲ در ﺑﻘﺎ و اﻧﻄﺒﺎقﮔﻮﻧﻪ اﻧﺴﺎن دارد (ﮔﺮاس و ﺗﺎﻣﭙﺴﻮن[2]، 2007؛ ﻧﺲ و اﻟﺰورث[3]، 2009). از نظر پاسر و اسمیت[4]( 2001)، ﻫﻴﺠﺎنﻫﺎ حالت عاطفی مثبت یا منفی هستند که از الگوی شناختی، فیزیولوژیکی و واکنش های رفتار نسبت به رویداد ها ناشی می شوند (به نقل از صیادی، 1389). لویس و هاویلند [5] (2000)، هیجان را نخستین علت ایجاد کننده شناخت، تصمیم و عمل
می دانند، موضوعی که می تواند در حل و پدید آیی مشکلات و تجارب بین فردی و درون فردی نقش بی بدیل داشته باشد. هیجان ها در سطح ﺑﻴﻦﻓﺮدی ﺑﻪ ﺷﺨﺺ ﻛﻤﻚ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﺗﺎ از حالتﻫﺎی دروﻧﻲ و ﻣﻘﺼﻮدﻫﺎی رﻓﺘﺎری دﻳﮕـﺮان آﮔـﺎه ﺷـﻮد (ﻓﺮﻳجدا[6]، 1986؛ به نقل از زارع، لطیفیان و   فولاد چنگ، 1392)، ﺗﺒﺎدلﭼﻨﻴﻦاﻃﻼﻋﺎﺗﻲ ﺑـﺮای رواﺑﻂ اﻧـﺴﺎﻧﻲ، ﺿﺮوری و ﺗﻌﻴﻴنﻛﻨﻨﺪه ﻣﻬﻤﻲ درﺑﻬﻜﺎﻣﻲ روانﺷﻨﺎﺧﺘﻲ و اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﺳﺖ. ﻋﻼوه ﺑﺮاﻳﻦ، ﻫﻴﺠـﺎن دارای ﻛﺎرﻛﺮدﻫـﺎی درونﻓـﺮدی ﻧﻈﻴـﺮ ﻳـﺎﻓﺘﻦ ﺑﻴﻨﺶ درﻣﻮرد ارزشﻫﺎیﺷﺨﺼﻲاﺳﺖ (ﺑﭽﺎرا، داﻣﺎﺳﻴﻮ و داماﺳﻴﻮ[7]،2000). به طور کلی، توانایی های هیجانی برای تشخیص پاسخ های هیجانی مناسب در مواجهه با رویدادهای روزمره، گسترش دامنه ی بینش و ایجاد نگرش درباره وقایع و هیجانات نقش مؤثری دارند. بنابراین کسانی که توانایی تشخیص، کنترل و استفاده ازاین توانش های هیجانی را دارند از حمایت اجتماعی، احساس رضایتمندی و سلامت روانی بیشتری برخوردار خواهند شد (تاج دهقانی، 1391). ﻻزم ﺑﻪذﻛـﺮ اﺳـﺖﻛـﻪ اﮔﺮﭼﻪ ﻫﻴﺠﺎن ﺑﺴﻴﺎرﻛﻤﻚﻛﻨﻨﺪه اﺳﺖ، اﻣﺎ ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ آﺳﻴﺐزا ﻧﻴﺰ ﺑﺎﺷـﺪ؛ ﻣـﺜﻼً ﻫﻨﮕﺎﻣﻲﻛﻪ در زﻣﺎن ﻧﺎﻣﻨﺎﺳﺐ اﺑﺮاز ﺷﻮد. هم چنین ﭘﺎﺳﺦﻫﺎی ﻧﺎﻣﻨﺎﺳـﺐ ﻫﻴﺠـﺎﻧﻲ در ﺑـﺴﻴﺎری از ﺷـﻜﻞﻫـﺎی آﺳـﻴﺐﺷﻨﺎﺳـﻲرواﻧـﻲ (ﻛﻤﭙﻞ- ﺳـﻴﻠﺰ و ﺑـﺎرﻟﻮ[8]، 2007)، مشکلات اﺟﺘﻤـﺎعی (اﻳﺰﻧﺒـﺮگ، ﻫـﻮﻓﺮ و واﮔـﺎن[9]؛ 2007،ﺷـﻴﻮر و ﻣﻴﻜﺎﻟﻴﻨﺴﺮ[10]، 2007) و ﺣﺘﻲ ﺑﻴﻤﺎریﻫﺎی ﺟﺴﻤﻲ ﻧﻘﺶ دارﻧﺪ.        

ﺗﻨﻈﻴﻢ ﻫﻴﺠﺎن[11] ﻣﻮﻓق در زﻧﺪﮔﻲ اﻧﺴﺎن ﻧﻘﺶ اﺳﺎﺳـﻲ اﻳﻔـﺎ ﻣﻲﻛﻨﺪ (ﮔـﺮاس، 2007). ﻛﺎرﻛﺮدﻫﺎی ﻣﺘﻌﺪد رواﻧﻲ، ﺷﻨﺎﺧﺘﻲ، ﻓﻴﺰﻳﻮﻟﻮژﻳﻜﻲ و رﻓﺘـﺎری ﺑـﻪ ﻣﻮﻓﻘﻴـﺖ اﻓـﺮاد درﺗﻨﻈـﻴﻢ ﻫﻴﺠﺎﻧـﺎت واﺑﺴﺘﻪاﺳﺖ (ﮔﺮاس و ﺗﺎﻣﭙﺴﻮن، 2007؛ ﻋﻼﻗﺒﻨﺪ و همکاران،1391). ﺗﻨﻈﻴﻢﻫﻴﺠﺎن از ویژگی های فطری است که در نوزادان هم دیده می شود و تأثیر زیادی از محیط و به ویژه      شیوه های تربیتی و  فرزند پروری والدین می گیرد. تنظیم هیجان در محیط  رشد دهنده تکوین می یابد و در غیر این صورت به شکل غیر انطباقی عمل می کند (زارع و همکاران، 1392).

حال عوامل متعددی می توانند بر کنترل و تنظیم هیجانات اثر بگذارند؛ عواملی که یا  نشأت گرفته از درون فرد، شخصیت و ویژگی های فردی است و یا این که در نتیجه محیطی که فرد در آن قرار گرفته است به وجود آمده اند. از جمله این عوامل می توان به صفات شخصیت[12] ، سبک ها و ابعاد دلبستگی[13] اشاره نمود. در واقع با با درنظر داشتن این دو نظریه می توان به نقش ژنتیک و عوامل اجتماعی در کنترل و تنظیم هیجان توجه داشت. نظریه دلبستگی به طور کلی بر علل اجتماعی سبک های دلبستگی تأکید دارد در حالی که نظریه پنج عامل بزرگ شخصیت عمدتاً بر ژنتیک، مبانی خلق و خو یا علل صفات شخصیتی متمرکز است (نیلفروشان، 1389).

ویژگی های شخصیتی به عنوان مجموعه سازمان یافته و واحدی متشکل از خصوصیات نسبتاً پایدار در افراد که بر روی هم، یک فرد را از فرد یا افراد دیگر متمایز می سازد (شاملو،1382) می تواند بر کنترل و تنظیم هیجان تأثیر بگذارد. در واقع بر اساس یافته های پژوهشی می توان گفت که صفات شخصیتی نقش مهمی در انتخاب راهبرد های تنظیم هیجان ایفا می کنند و نوع راهبرد های تنظیم هیجان متناسب با صفات شخصیتی مسلط در فرد          می باشد.

 بنا براین آگاهی از ویژگی های شخصیتی، برای مقابله با مشکلات زندگی مفید و سودمند است. از آنجا که ویژگی های شخصیتی عمیقاً با نحوه ادراک و تفسیر فرد از جهان و واکنش او به رویداد های استرس زا مرتبط است، طبیعی است که برخی ویژگیهای شخصیتی از ویژگی های دیگر انعطاف پذیرتر است. افرادی که دارای ویژگی های شخصیتی انعطاف نا پذیری می باشند و همچنین کسانی که نمی توانند  پاسخ های خود را با تقاضای یک موقعیت خاص منطبق سازند فاقد مهارت‎های زندگی بوده و بدترین واکنش ها را به زندگی نشان می دهند. در واقع خصوصیات شخصیتی انسان را مستعد انجام رفتار های مختلف در موقعیت های خاص
می نماید. مطالعه خاص رفتار فرد، یک نوع تعیین شخصیت او می باشد و از این رو با شناخت رفتار فرد، می توان پیش بینی کرد که از این شخص با این نوع شخصیت در موقعیت های مختلف چه نوع رفتاری بروز خواهد کرد (تاج دهقانی، 1391).

همانطور که گفته شد یکی دیگر از عواملی که می تواند بر تنظیم هیجان مؤثر باشد،     سبک های دلبستگی است. دلبستگی پیوند عاطفی نیرومندی است که هر فرد در زندگی اش برای افراد خاصی ایجاد می کند (بالبی[14]، 1969). تجارب دلبستگی اولیه با مراقبان، احساسات، افکار و رفتار را در روابط بعدی هدایت می کند. نظریه دلبستگی بالبی (1969) بیان می دارد که روابط کودک با مراقبان (مادر یا جانشین مادر) در سالهای اولیه زندگی منجر به تشکیل الگوهای روانی خاصی می شود که مبنای بیشتر روابط بین فردی در بزرگسالی است. نظریه دلبستگی بزرگسال (هازان[15] و شیور، 1987) که از نظریه دلبستگی بالبی و آینسورث[16] نشأت گرفته است، برای تبیین تفاوت های فردی در شناخت ها، احساسات و رفتارهایی که در زمینه روابط نزدیک و صمیمی در دوره نوجوانی رخ می دهد، مطرح شده است. بر طبق این نظریه تفاوت های فردی در سبک دلبستگی، از تجربیات افراد از روابط نزدیک قبلی شان نشأت می گیرد که این تجربیات با رابطه دلبستگی بین کودک و مراقب اولیه اش( معمولاً مادر) شروع می شود (میکالینسر و شیور، 2007).

نظریه دلبستگی مبنای نظری مهمی را برای درک وجود مشکلات رفتاری و هیجانی در نوجوانی در اختیار محققان قرار داده است. در نظریه دلبستگی همواره بر دو نکته تأکید شده است: اول این که رابطه گرم، نزدیک و پیوسته مادر (جانشین دائم وی) با کودک برای سلامت روانی اش ضروری است و دوم این که جدایی از مادر و طرد شدگی از سوی وی در اغلب مشکلات رفتاری و اضطراب[17] کودکان تأثیر دارد. مطالعات مختلف نشان داده اند که سبک دلبستگی نوجوان با      الگو های رفتاری سازش  نایافته و کنش وری روانی – هیجانی در سال های بعدی زندگی مرتبط می باشد (کاسیدی[18]، 2001 ؛ براون فیلد[19] و تامپسون، 2003).

هم چنین ﻣﻄﺎﻟﻌﺎت ﭘﮋوﻫﺸﯽ در ﻣﻮرد ﺳﺒﮏﻫﺎی دﻟﺒﺴﺘﮕﯽ درﮐﻮدﮐﯽ (بالبی، 1969؛       دی واﯾﺖ[20] و همکاران،2010؛ روك و ورﯾﺴﯿﻤﻮ[21] ، 2011) نیز نشان داده اند که حساسیت[22]  و   پاسخ دهی[23] مراقب اولیه به حالت های هیجانی کودک، تعیین کننده اصلی یادگیری روش تنظیم عواطف درمانده ساز[24] و رابطه با دیگران است و هم چنین تعیین کننده مهم شیوه ای است که کودک یاد می گیرد تا هیجانات خود را تنظیم و آنها را به دیگران نشان دهد (وردن[25]، لوسی[26] و واگان، 2003). ﺗﺠﺮﺑﻪﻫﺎی ﮐﻮدﮐﯽ ﺑﺎ ﻣﺮاﻗﺒﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﺠﺎنﻫﺎﯾﺸﺎن را ﻧﺸـﺎن ﻧﻤﯽدﻫﻨﺪ و اﺑﺮاز ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ، ﯾﺎ ﮐﺴﺎﻧﯽﮐﻪ ﻫﯿﺠﺎنﻫﺎی در ﺣـﺎل ﺗﺤﻮل و ﺷﮑﻞﮔﯿﺮی ﮐﻮدك را ﺑﻪ رﺳـﻤﯿﺖ ﻧﻤـﯽﺷﻨﺎﺳـﻨﺪ و ﺑـﺎ ﻫﯿﺠﺎنﻫﺎی ﮐﻮدك ﺧﻮب رﻓﺘﺎر ﻧﻤﯽﮐﻨﻨـﺪ، ﻣـﯽﺗﻮاﻧـﺪ ﺗـأﺛﯿﺮی ﻋﻤﯿﻖ ﺑﺮ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻋﺎﻃﻔﻪ در ﻣﺮاﺣﻞ ﺑﻌﺪی زﻧﺪﮔﯽ داﺷـﺘﻪ ﺑﺎﺷـﺪ (دی واﯾــﺖ و ﻫﻤﮑــﺎران، 2010؛ روك و ورﯾﺴــﯿﻤﻮ 2011؛ ﮔﺮﺷــﺎم وﮔــﻮﻻن[27]، 2012). بنابراین آﻧﭽــﻪ ﻣــﺎ در ﻣــﻮرد ﻫﯿﺠــﺎنﻫــﺎی ﺧــﻮد و ﺗﻮاﻧــﺎﯾﯽ ﺑﺎزﺷﻨﺎﺳﯽ، ﺗﻮﺻﯿﻒ و ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻋﻮاﻃـﻒ ﺧﻮدﻣـﺎن ﻣـﯽداﻧـﯿﻢ ﺗـﺎ ﺣﺪود زﯾﺎدی ﺗﺤﺖ ﺗأﺛﯿﺮ ﺗﻌﺎﻣﻞﻫﺎی  اوﻟﯿﻪ ﺑﺎ ﻣﺮاﻗـﺐ اﺳـﺖ.

با عنایت به موارد فوق پژوهش حاضر سعی در تعیین رابطه صفات شخصیت، سبک‎ها و ابعاد دلبستگی با راهبردهای شناختی تنظیم هیجان دارد.

  • بیان مسئله

انسان عصر حاضر با توجه به پیچیدگی ها و دشواری های زندگی جهت رسیدن به رشد و پیشرفت در جنبه های گوناگون می بایست از توانایی لازم و کافی جهت مقابله با موقعیت های دشوار زندگی برخوردار باشد. یکی از مهمترین این توانایی ها، توانایی تنظیم و کنترل هیجانها در زمینه های مختلف می باشد.

در سالهای اخیر توجه متخصصان به موضوع تنظیم هیجان در سازگاری با رویداد های استرس‎زا در زندگی باعث گردیده تا برخی پژوهشگران به مطالعه ی راهکارهای شناختی مؤثر بر کنترل و تنظیم هیجان بپردازند (برای مثال گلمن[28]، 1995؛ مایر، کاروسو و سالووی[29]، 2000؛ به نقل از بهرامی، 1390). شواهد زیادی نشان می دهد که تنظیم هیجان با موفقیت یا عدم موفقیت در حوزه های مختلف زندگی مرتبط است ( شاته[30] و همکاران، 2007).

علی رغم گذشته، امروزه نظریه های جدید در قلمرو هیجان بر نقش مثبت و انطباقی هیجان تأکید دارند (مثلاً لازاروس[31]،1991؛ توبی و کاسمیدز[32]، 1990؛ فردریکسون[33]، 2001) و نشان می دهند که هیجان می تواند نقش سازنده ای در حل مسئله، پردازش اطلاعات (پالفای و سالووی[34]، 1993)، فرایند تصمیم گیری (آیزن، روزن زویگ و یونگ[35]، 1991)،  نو آوری و خلاقیت ( استردا[36]، یونگ و آیزن، 1997) و افزایش یادگیری (کاهیل[37]و همکاران، 1994) داشته باشد . با این حال نباید فراموش کرد که هیجان ها همواره سودمند نیستند و در بیشتر اوقات باید آنها را تنظیم و مدیریت کرد.

فقدان توانایی تنظیم هیجان می تواند منجر به برانگیختگی های هیجانی زیان آور،          نا سازگاری و عدم هدایت هیجان شود و بدین ترتیب مانع از داشتن توانایی عملکرد سازش یافته و شایسته گردد (مولائی، 1389). افرادی که در تنظیم هیجان های خود مهارت ندارند قادر نخواهند بود از خود در مقابل تنیدگی محافظت نمایند. چنین افرادی، افسردگی، نا امیدی و اندیشه پردازی خودکشی بیشتری را گزارش می دهند (تاج دهقانی، 1391).

بنابراین مدیریت و سازماندهی هیجانها به فرد کمک می کند تا در شرایط استرس زا از راهبرد‎های سازش یافته، کار آمد و مثبت تنظیم هیجان استفاده کند و بر عکس، هر چه مدیریت و سازماندهی هیجانی ضعیف تر باشد، احتمال بروز بحران های هیجانی در شرایط استرس زا و استفاده از راهبرد های سازش نا یافته تر و نا کار آمد تر مثل راهبرد های هیجان مدار منفی، افزایش می‎یابد.

به باور گارنفسکی و کرایچ[38] (2006)، استراتژی های تنظیم شناختی هیجان، کنش هایی هستند که نشانگر راه های کنار آمدن فرد با شرایط استرس زا و یا اتفاقات ناگوار است یا به نحوه تفکر افراد پس از بروز یک تجربه منفی یا واقعه آسیب زا اطلاق می گردد. از جمله رایج ترین این راهکارهای شناختی می توان به سرزنش خود[39]، سرزنش دیگران[40]، نشخوار فکری[41]،
تلقی فاجـعه آمیز[42]، توسـعه ی چشم انداز[43] (دیدگاه گیری)، تمرکز مجدد مثبت[44]، ارزیابی مجدد مثبت[45]، پذیرش شرایط[46] و تمرکز مجدد بر برنامه ریزی[47] اشاره نمود (گارنفسکی و همکاران، 2009). به لحاظ نظری راهبردهای سرزنش خود، سرزنش دیگران، نشخوار فکری، تلقی       فاجعه آمیز به عنوان راهبردهای سازش نایافته تنظیم شناختی هیجان در نظر گرفته می شوند، در حالی که راهبردهای پذیرش شرایط، تمرکز مجدد مثبت، تمرکز مجدد بر برنامه ریزی، ارزیابی مجدد مثبت و توسعه ی چشم انداز، تحت عنوان راهبردهای سازش یافته تنظیم شناختی هیجان مطرح می شوند (گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون[48]، 2001).

به نظر می رسد مانند هر مقوله روان شناختی، هیجان و تنظیم آن هم، از عوامل موقعیتی و عوامل فردی تأثیر می پذیرد. علیرغم این که ظرفیت شناختی تنظیم هیجان، کلی و جهان شمول است اما نمی توان تفاوت های فردی را در افکار و روش هایی که هر فرد در هیجان، خود را تنظیم می کند نادیده گرفت. صفات شخصیت، سبک ها و ابعاد دلبستگی در چارچوب عوامل فردی از جمله عناصری هستند که در پژوهش حاضر در کنترل و تنظیم هیجان مورد توجه قرار گرفته اند.

شخصیت را شاید بتوان اساسی ترین موضوع علم روان شناسی دانست، زیرا محور اساسی بحث در زمینه هایی مانند یادگیری، انگیزه، ادراک، تفکر، عواطف، احساسات، هوش و مواردی از این قبیل است (شاملو، 1382). شخصیت، یک سازه ی کلی است که از مجموعه ویژگی های فردی تشکیل می شود و به سه عامل تفکر، عواطف و رفتارهای بیرونی قابل مشاهده که در تعامل با عناصر محیط ایفای نقش می نماید، اشاره دارد (نجمی و حسن زاده، 1389).

در سال های گذشته، تحقیقات شخصیت فاقد یک چهارچوب قابل قبول در جهت توصیف ساختار و ذات شخصیت بوده و در خصوص خصیصه های شخصیتی میان محققین اختلاف نظر وجود داشته است. با این وجود امروزه توافق حاصل شده است که مدل پنج عاملی شخصیت که اغلب «پنج بزرگ[49]» نامیده می شود می تواند برای توصیف بیشتر جنبه های برجسته شخصیت افراد مورد استفاده قرار گیرد (نیک بخش، جوادی و مظفری، 1386).

مک کری و کاستا[50] (1987) با بهره گرفتن از تحلیل عاملی به این نتیجه رسیدند که می توان بین تفاوت ها ی فردی در خصوصیات شخصیتی پنج بعد عمده را منظور نمود.                     روان رنجور خویی[51](N) به تمایل فرد برای تجربه اضطراب، تنش، ترحم جویی، خصومت، تکانشوری، افسردگی و عزت نفس پایین بر می گردد. در حالیکه برون گرایی[52](E) به تمایل فرد برای مثبت بودن، جرات طلبی، پر انرژی بودن و صمیمی بودن اطلاق می گردد.                  تجربه پذیری[53](O) به تمایل فرد برای کنجکاوی، عشق به هنر، هنرمندی، انعطاف پذیری و خردورزی اشاره دارد. درحالیکه توافق پذیری[54](A) با تمایل فرد برای بخشندگی، مهربانی، سخاوت،  همدلی و همفکری، نوع دوستی و اعتماد ورزی همراه است. سر انجام اینکه وظیفه شناسی (C)[55] به تمایل فرد برای منظم بودن، کارا  بودن، قابلیت اعتماد و اتکا، خود نظم  بخشی، پیشرفت مداری، منطقی و آرام بودن اطلاق می‎گردد.

تحقیقات اﺧﻴﺮ در ﻣﻮرد ﻋﻮاﻣﻞ ﺧﺎﻧﻮادﮔﻲ (از ﺟﻤﻠﻪ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ واﻟﺪ و ﻓﺮزﻧـﺪ) ﺷـﻜﻞ دﻫﻨـﺪه ﺗﻨﻈـﻴﻢ ﻫﻴﺠﺎن، در ﻧﻈﺮﻳﻪ  دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺑﺎﻟﺒﻲ (1969)رﻳﺸﻪ دارﻧـﺪ. از دﻳـﺪ ﻧﻈﺮﻳـﻪ ﭘـﺮدازان دﻟﺒـﺴﺘﮕﻲ (ﺑـﺎﻟﺒﻲ، 1969؛ ﺷﻴﻮر و ﻣﻴﻜﺎﻟﻴﻨﺴﺮ، 2002) ﻧﻮع ارﺗﺒﺎط ﻓﺮد ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮاده و در اﻳﻦ ﺑﻴﻦ، ﻛﻴﻔﻴـﺖ دﻟﺒـﺴﺘﮕﻲ از ﺟﻤﻠﻪ ﻋﻮاﻣﻞ اﺳﺎﺳﻲ و ﺗﺄﺛﻴﺮﮔﺬار ﺑﺮ راﻫﻜﺎرﻫﺎی ﺗﻨﻈﻴﻢ ﻫﻴﺠﺎﻧﻲ ﻣﻲﺑﺎﺷﺪ.

بدون شک یکی از تحولات بسیار مهم در حوزه روان شناسی معاصر نظریه دلبستگی بالبی است که اهمیت نقش تجارب هیجانی اولیه کودک با مراقب خود را در رشد هیجانی و شناختی فرد برجسته می سازد. از نظر بالبی، دلبستگی یکی از نیازهای بنیادین  انسان ها  می باشد (رمضانی، شمس اسفند آباد و طهماسبی، 1385).

براساس یافته های نظریه دلبستگی، تفاوت های فردی در الگوهای فعال و به تبع آن در
جهت گیری دلبستگی بزرگسالان با الگوهای متمایزی از سبک های کنار آمدن و راهبردهای    نظم بخشی هیجانی و شناختی مرتبط است (کافتسیوس[56]، 2004). به عبارت دیگر افراد با     سبک های دلبستگی متفاوت، راهکارهای متفاوتی را برای تنظیم عواطف و پردازش اطلاعات هیجانی به کار می برند. افراد دارای سبک دلبستگی ایمن[57] برای نظم دهی به هیجان ها از    راهبرد هایی سود می جویند که تنیدگی را به حد اقل می رسانند و هیجان های مثبت را فعال  می سازند (میکالینسر و فلورین[58]، 2001) و افراد واجد سبک های دلبستگی نا ایمن[59] از        راهبرد های نظم دهی هیجانی نا مناسب و هیجان های منفی استفاده می کنند ( بشارت و شالچی، 1386).

دلبستگی و سبک های آن شالوده رشد عاطفی و اجتماعی سالم و کسب اعتماد نسبت به دیگران است یا به عبارت دیگر عدم تکوین دلبستگی به یک فرد مهم در سال های اولیه زندگی می تواند به نا توانی در برقراری رابطه نزدیک و قطع شدن پیوند های عاطفی منجر شود. چنانچه این ویژگی به الگوی ثابت رفتاری تبدیل شود عمیقاً با نحوه ی ادراک و تفسیر فرد از جهان و واکنش او به رویداد های استرس زا و موقعیت های هیجانی مرتبط خواهد شد . این الگو های ثابت در واقع همان ویژگی های شخصیتی می باشند، که تأثیرات مثبتی روی نگرش ها و رفتار ها و انگیزش فرد در موقعیت های خاص می گذارند (تاج دهقانی، 1391). بنابراین می توان گفت که توانایی های هیجانی به نوعی با سبک ها و ابعاد دلبستگی، تعاملات اجتماعی وشکل گیری شخصیت مرتبط می باشند .

          با توجه به مطالب بیان شده و اهمیت هیجان و تأثیر آن بر زندگی و سلامت روانی و جسمانی افراد، در این پژوهش به تعیین رابطه صفات شخصیت، سبک‎ها و ابعاد دلبستگی با راهبردهای شناختی تنظیم هیجان پرداخته شده است و از آنجا که نوجوانان و بویژه دانش آموزان به دلیل نقش مهمی که در اداره آینده کشور دارند از قشرهای مهم و از فعالترین گروه های سنی در یک جامعه محسوب می شوند و به دلیل شرایط سنی و موقعیت خاص اجتماعی در معرض استرس ها، چالش ها و مسائل بحرانی فراوان می باشند این پژوهش درمیان این گروه سنی یعنی دانش آموزان دبیرستانی انجام گردیده است.

1-3-اهمیت و ضرورت پژوهش

          نوجوانی بی تردید یکی از پرماجراترین دوره های زندگی آدمی است. اساس سلامت روانی یا آسیب شناسی روانی دوره بزرگسالی در این دوره بنا نهاده می شود. دگرگونیهای بی سابقه و سریعی که در این دوران رخ می دهد، اعم از تحول در جنبه های جسمانی، شناختی، هیجانی و اجتماعی، نوجوانی را به موقعیتی دوگانه برای رشد یا آسیب مبدل ساخته است (سامانی و      فولاد چنگ، 1385). هرچند اندیشه غالب بر آن است که بیشتر افراد از این طوفان و استرس به سلامت می گذرند، اما مطالعاتی که در دهه های اخیر صورت گرفته اند، نشان می دهند روز به روز بر تعداد نوجوانانی که نشانه های آسیب شناسی رفتاری یا هیجانی را در خویش حمل می کنند افزوده می شود (مصلی نژاد فر، 1391). از آنجا که نوجوانی، دوره ای است که در آن تغییرات جسمی و روانی – اجتماعی با هیجان و هیجانات شدید همراه است و بسیاری از دستگاه های عصبی یا شناختی که هیجان را کنترل می کنند در ضمن این دوره به رشد می رسند (هوپر[60] و همکاران، 2004) توجه به راه های شناختی مقابله با هیجان به هنگام مواجهه با رخدادهای زندگی در این دوره می توانند دارای اهمیت باشند، زﻳﺮا ﺑﻴﻦ ﻣﺸﻜﻼت درون رﻳﺰ و ﻓﺮاﻳﻨﺪ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﻨﻔﻲ با تحریفهای ﺷﻨﺎﺧﺘﻲ اﻓﺮاد راﺑﻄﺔ ﻗﻮی وﺟـﻮد دارد (رونان و کندال[61]، 1997).

اگر چه هیجانها اساس زیست شناختی دارند، اما افراد قادرند بر هیجانها و ابراز آنها تسلط داشته باشند. تنظیم هیجانی به اعمالی اطلاق می شود که به منظور تغییر یا تعدیل یک حالت هیجانی به کار می رود و شکل خاصی از خود تنظیمی است . به طور کلی نظم جویی هیجان یکی از عوامل بهزیستی و کنش وری موفق بوده و نقش مهمی در سازگاری با وقایع تنیدگی زای زندگی ایفا می کند . نتایج  پژوهش ها نشان می دهد که ظرفیت افراد در تنظیم مؤثر هیجانها بر شادمانی روان شناختی، جسمانی و بین فردی تأثیر می گذارد. تنظیم هیجان موفقیت آمیز با پیامد های خوب سلامتی، عملکرد تحصیلی و عملکرد شغلی همراه است و بر عکس، نارسایی در نظم جویی هیجان با اختلال های روانی، شخصیتی و اختلال های اضطرابی در ارتباط است (آلداو، نولن هاکسیما و شووایزر[62]، 2010؛ کول[63]، 2009؛ گراتز و رومیر[64]، 2004؛ حسنی و همکاران، 1387). بدین ترتیب انتخاب راهبرد های مقابله ای موثر و کارآمد در ابعاد شناختی، هیجانی و رفتاری بر افزایش استفاده از مقابله های سازگارانه و ارتقای سلامت روان اثر می گذارند (لنبرن[65]، 2006؛ به نقل از رضائیان، 1391) .

از طرف دیگر بالبی (1969) معتقد است که نظریه دلبستگی فقط نظریه تحول کودک نیست، بلکه نظریه تحول گستره حیات است (مظاهری، 1379 ) و رفتار های دلبستگی و پیامد آنها در سراسر زندگی فعال و حاضرند و به هیچ وجه به دوران کودکی محدود نمی شوند              ( سیمپسون[66]و همکاران، 2007). اگر چه کاهش فراوانی و شدت رفتار دلبستگی با افزایش سن تصدیق شده است، اما کیفیت روابط دلبستگی، به ویژه اوایل نوجوانی به بعد  ثابت می ماند. از دید دلبستگی، نوجوانی دوره انتقالی است که در آغاز آن، نوجوان برای کم کردن وابستگی به چهره دلبستگی اولیه تلاش زیادی می کند، اما چند سال بعد، در اواخر نوجوانی امکان دارد که خود، برای فرزندانش، چهره دلبستگی باشد. با این وجود، نوجوانی تنها زمان کوتاه و گذرایی نیست که نقش پل ارتباطی بین دو دوره کودکی و بزرگسالی را ایفا کند، بلکه نوجوانی دوره ای عمیق از انتقال ها، بین نظام های رفتاری، شناختی و هیجانی است. در واقع نوجوان، مراحل تحول را از دریافت کننده مراقبت والدین به سوی مراقبت کننده بالقوه برای فرزندانش می پیماید ( کاسیدی و شیور، 1999؛ به نقل از بهزادی پور، پاکدامن و بشارت، 1388). این دوره، همچنین به سبب تأثیرات الگوهای دلبستگی بر رفتار به موازاتی که محرک های تنش زای این دوره به فعال شدن سیستم دلبستگی منجر می شود، دوره‎ای برجسته تلقی می شود.

با توجه به اهمیت مطالب گفته شده و ذکر این نکته که  اگر چه در زمینه ی رابطه ی صفات شخصیت، سبک های دلبستگی و حالت های هیجانی به ویژه هوش هیجانی مطالعات متعددی صورت گرفته است ولی در زمینه بررسی راهبرد های تنظیم هیجان بر اساس صفات شخصیت، سبک‎ها و ابعاد دلبستگی، تا کنون طبق اطلاعات محقق، تحقیقی انجام نگرفته است، بنابراین ضرورت دیده شد که در این پژوهش به آن پرداخته شود. نتایج این پژوهش می تواند به دانش آموزان کمک کند تا با پی بردن به سبک ها و ابعاد دلبستگی خود و همچنین با شناختن صفات شخصیتی شان بتوانند بهترین راهبرد شناختی تنظیم هیجان را متناسب با این موارد انتخاب کرده و به کار گیرند. همچنین نتایج این پژوهش می تواند زمینه و بستری را برای دست اندرکاران تعلیم و تربیت فراهم کند تا ضمن شناخت صفات شخصیتی گوناگون و انواع سبک ها و ابعاد دلبستگی در دانش آموزان اقدام به برنامه ریزی کرده و به آموزش راهبردهای شناختی مؤثرتر و سازش یافته تر برای تنظیم هیجانات در سطح مدارس مبادرت ورزند و ضمن اینکه امید است که نتایج این تحقیق بتواند زمینه را برای انجام تحقیقات گسترده تر فراهم نماید.

1-4- متغیرهای اساسی پژوهش

1)متغیرهای پیش بین(مستقل): صفات شخصیت، سبک های دلبستگی، ابعاد دلبستگی

2)متغیر ملاک(وابسته): راهبردهای  شناختی تنظیم هیجان

3)متغیر کنترل: دوره تحصیلی

1-5- اهداف پژوهش

1-5-1-هدف کلی

هدف کلی این پژوهش تعیین رابطه صفات شخصیت، سبک ها و ابعاد دلبستگی با راهبردهای شناختی تنظیم هیجان در دانش آموزان دوره دوم متوسطه شهرستان مهریز در سال تحصیلی 93- 1392می باشد.

1-5-2-اهداف جزئی

جهت تحقق هدف کلی فوق، اهداف جزئی زیر تدوین گردیده است:

1- تعیین رابطه صفات شخصیت و راهبردهای شناختی مثبت تنظیم هیجان در دانش آموزان.

2- تعیین رابطه صفات شخصیت و راهبردهای شناختی منفی تنظیم هیجان در دانش آموزان.

3-تعیین رابطه سبک های دلبستگی و راهبردهای شناختی مثبت تنظیم هیجان در دانش آموزان.

4- تعیین رابطه سبک های دلبستگی و راهبردهای شناختی منفی تنظیم هیجان در دانش آموزان.

5- تعیین رابطه ابعاد دلبستگی و راهبردهای شناختی مثبت تنظیم هیجان در دانش آموزان.

6- تعیین رابطه ابعاد دلبستگی و راهبردهای شناختی منفی تنظیم هیجان در دانش آموزان.

1-6- فرضیه های پژوهش

1- بین صفات شخصیت و راهبردهای مثبت تنظیم هیجان در دانش آموزان رابطه وجود دارد. 

2- بین صفات شخصیت و راهبردهای منفی تنظیم هیجان در دانش آموزان رابطه وجود دارد.

3- بین سبک های دلبستگی و راهبردهای مثبت تنظیم هیجان در دانش آموزان رابطه وجود دارد.

4- بین سبک های دلبستگی و راهبردهای منفی تنظیم هیجان در دانش آموزان رابطه وجود دارد.

5- بین ابعاد دلبستگی و راهبردهای مثبت تنظیم هیجان در دانش آموزان رابطه وجود دارد.

6- بین ابعاد دلبستگی و راهبردهای منفی تنظیم هیجان در دانش آموزان رابطه وجود دارد.

7- صفات شخصیت و سبک های دلبستگی در پیش بینی راهبردهای مثبت تنظیم هیجان دانش‎آموزان نقش دارند.

8- صفات شخصیت و سبک های دلبستگی در پیش بینی راهبردهای منفی تنظیم هیجان
دانش آموزان نقش دارند.

9- صفات شخصیت و ابعاد دلبستگی در پیش بینی راهبردهای مثبت تنظیم هیجان           
دانش آموزان نقش دارند.

10-صفات شخصیت و ابعاد دلبستگی در پیش بینی راهبردهای منفی تنظیم هیجان دانش آموزان نقش دارند.

تعداد صفحه :178

قیمت :37500 تومان

 

 

بلافاصله پس از پرداخت ، لینک دانلود فایل در اختیار شما قرار می گیرد

و در ضمن فایل خریداری شده به ایمیل شما ارسال می شود.

پشتیبانی سایت  minoofar.majedi@gmail.com

افراد با روان رنجور خویی بالا، به آسانی مضطرب و عصبی می شوند و از نظر هیجانی بی ثبات
می باشند. این ویژگی معمولاً مانع فرزند پروری حساس می شود. به دلیل اینکه والدین با روان رنجور خویی بالا فقط روی خود و مشکلاتشان توجه دارند و این موضوع مانع حساسیت به
نیاز های کودک می شود و همچنین با فرزند پروری مداخله ای مرتبط است.

مطالعات محققان روی نمونه های غیر بالینی نشان می دهد که سطوح بالای روان رنجور خویی با صمیمیت و حساسیت پایین و مداخله و سخت گیری شدید  والدین مرتبط است
( اسمیت[1]، اسپینارد[2]، گارتنر[3]، پپ[4] و ماکسون[5] ،2007).

ویژگی شخصیتی روان رنجور خویی شاخص تعارضات زناشویی و فرزند پروری نامناسب است ( لیرکز  و بارنی[6]،2003). تلجن[7] (1985) بررسی کرد که روان رنجور خویی، تجربه های هیجانی منفی را افزایش می دهد و به صورت قوی با تأثیرات منفی رابطه دارد. بررسی های زیادی نشان می دهد که افرادی که نمره هایی بالایی در روان رنجور خویی دارند آمادگی بیش تری برای ایجاد خلق منفی دارند (بلسکی و وودورد و کرنیک، 1995). بلسکی و همکاران دریافتد که روان رنجور خویی به صورت مثبت با خلق منفی مادرانی رابطه دارد که در رابطه با کودکانشان عواطف منفی نشان می دهند این یافته ها نشان می دهد که مادرانی که هیجان منفی بیشتری را گزارش کرده اند ممکن است بیشتر عصبی و کمتر توافقی  باشند.

کوچانسکا و همکاران (2004) دریافتند که گزارش مادران از روان رنجور خویی و نه 4 عامل دیگر شخصیت با عواطف مثبت کمی در کودکان مرتبط است ( اسمیت، اسپینارد،گارتنز،پپ و ماکسون،2007). سوترا و همکاران (1991) کشف کردند که روان رنجور خویی به عنوان یک شاخص مهم، فرزند را تحت تأثیر قرار می دهد که خود توسط یک عامل تعیین کننده دیگری یعنی خشم تحت تأثیر قرار می گیرد.

همچنین بررسی ها نشان می دهد که روان رنجور خویی  بالا با شدت هیجانات منفی، مداخله و عدم تحریکات شناختی در والدین مرتبط است ( بلسکی و وودورد، 1995).

پارتسون (1986)، اشاره کرد که ناکامی والدین برای ثبات و استواری در رفتار ها و اوامری که اعمال می کنند، ممکن است عدم صلاحیت را در کودکان تقویت کند.

یک تبیین دیگر توسط داموس[8] و ولر[9](1986) نشان دادکه والدینی که بی ثبات و غیر قابل پیش بینی هستند، رفتار های متضاد و نافرمان را در کودکان افزایش می دهد به دلیل اینکه این کودکان تلاش می کنند که پاسخ های قابل پیش بینی را از والدین خود فراخوانند. در نهایت تنبیه بدنی به خصوص زمانی که والدین کودکان را به عنوان یک شیوه انضباطی تنبیه می کنند با افزایش مشکلات رفتاری در کودکان مرتبط است. این موضوع می تواند از دیدگاه یادگیری اجتماعی تبیین شود که تنبیه بدنی پرخاشگری را الگو قرار می دهد و این باور را در کودکان ایجاد می کند که
رفتار های خصمانه و پرخاشگر انه پیامد های موفقیت آمیز ی به همراه دارد ( وان اکن، جانگر، ورهون و دنکوویک 2007).

بررسی های زیادی نشان می دهد که روان رنجور خویی دررفتار های والدینی سهم زیادی در تفکر آشفته والدین دارد و در نهایت این الگو ها ی ناسازگارانه به انواع  متفاوتی از نشانه های اضطرابی، افسردگی و رفتار های آشفته و مشکلات خوردن و استفاده از مواد در نوجوانان منجر
می شود ( پیتر و موریس، 2006).

 

 

برونگرایی :

افراد برون گرا مهربان، خویشتن دار، پرحرف و پر انرژی هستند. ردبارت[10]، احدی[11] و اوانز[12] (2000) دریافتند که افراد با برون گرایی بالا بیش تر حالت های خلقی شامل اجتماعی بودن، خوشی زیاد، پرفعالیتی و واکنش پذیری خوشایند  را نشان می دهند. افراد برونگرا از روابط اجتماعی لذت می برند که این روابط می تواند با کودکانشان باشد. یافته ها در مورد رابطه بین شخصیت برونگرا و سبک فرزند پروری متناقض است.

(بلسکی و بارند[13] (2000) تحقیقاتی را انجام دادند که از روابط مثبت بین برونگرایی و مراقبت حساس حمایت می کرد و نشان داد که مادران با برونگرایی بالا حساسیت بیشتری به حالات و اشاره های نوپایان نشان می دهند. افراد آمادگی بیشتری برای ایجاد  خلق مثبت دارند. همچنین این ویژگی شخصیتی با فرزند پروری مثبت و عواطف مثبت وحساسیت به نیاز های کودک مرتبط است

( بلسکی، کرنیک و وودورد،1995) .کاستا و مک کرا (1980) دریافتند که برونگرایی بالا با شدت هیجانات مثبت و روان رنجور خویی با شدت هیجانات منفی در رابطه است.

کوچانسکا و همکاران (2009) هیچ رابطه ای بین برونگرایی و حساسیت مادرانه  نیافتند.
آن ها به یک رابطه مثبت بین برونگرایی و سختگیری شدید مادرانه پی بردند. این محققان دریافتند که مادران برونگرا بیشتر در رابطه با کودکان خود رفتار های سخت و شدید دارند. همچنین بررسی های زیادی نشان می دهد که مادران با برونگرایی پایین در رابطه با کودکان خود بیشتر منزوی هستد. این یافته های متناقض در مورد ارتباط بین برونگرایی و رفتار های فرزند پروری ممکن است معلول عوامل دیگری باشد که این رابطه ها را تعدیل می کند ( اسمیت، اسپینارد،گارتنر، پپ و ماکسون، 2007).

بررسی های زیادی نشان می دهد که کودکانی که  والدین آن ها سطوح بالایی از برونگرایی و وجدانی بودن را نشان می دهند، سطوح پایینی از مشکلات رفتاری را نشان    می دهند ( الیور، رایت، گورین، 2009). همچنین مطالعات نشان می دهند که والدینی که کودکانشان بازداری زیادی نشان می دهند نسبت به والدین کودکان با بازداری کم ، برونگرایی کم وکمرویی نشان می دهند. همچنین برونگرایی پایین با پاسخهای اضطرابی زیاد در کودکان مرتبط است ( ریچمن [14]و دیوید سون[15] ، 2002).

 

توافقی  بودن یا انعطاف پذیری:

افراد توافقی در رابطه با تداوم روابط اجتماعی مثبت و گسترش این روابط تلاش
می کنند و بیشتر همکاری کننده و سازشی هستند. والدین با توافقی بودن بالا ممکن است در رفتارهای حساس و کمتر  مداخله ای درگیر باشند، به دلیل اینکه آنها  ارتباط هماهنگ با کودکان خود دارند و بهتر قادرند ایما و اشاره های آنها را دنبال کنند. در راستای این دیدگاه محققان  دریافتند، توافقی بودن یا انعطاف پذیری به طور مثبت با حساسیت و صمیمیت و به صورت منفی با جدایی و سخت گیری شدید در رابطه است.

لوسویا [16]و همکاران (1997) دریافتند که عواطف منفی به صورت منفی با گزارش والدین از توافقی بودن و ثبات هیجانی اما نه وجدانی بودن، برونگرایی وباز بودن برای تجربه های تازه مرتبط بود.

بلسکی و همکاران ( 1995) دریافتند که مادرانی که هیجانات منفی بیشتری را گزارش می کنند بیشتر عصبی و کمتر توافقی هستند ( اسمیت،گارتنر،اسپینارد، پپ و ماکسون 2007).  بررسیها نشان می دهد که انعطاف پذیری پایین والدین به ویژه ممکن است با پرخاشگری کودکان مرتبط باشد که به بکار گیری قوانین بیش از حد منجر می شود.

بررسی ها نشان می دهد که توافقی بودن والدین پیامد های مختلفی را نشان می دهد. تعدادی از مطالعات نشان می دهد که امتیاز پایین در ویژگی انعطاف پذیری یا توافقی  بودن والدین، شاخص سطوح بالایی از مشکلات رفتاری در کودکان است. در حالیکه پرینزی و همکاران (2004) به این نتیجه رسیدند که توافق مادران به صورت مثبت با رفتار های برون  نمود در کودکان مرتبط است. همچنین مطالعات  پرینزی و همکاران ( 2005) نشان می دهدکه ویژگی شخصیتی توافقی والدین به صورت مستقیم با رفتار های برون نمود در کودکان مرتبط است. نیگ و هینشو (1998) مشاهده کردند  که توافقی بودن مادران با بیش فعالی در کودکان رابط منفی دارد.

 

وجدانی بودن:

در ارتباط با ویژگی وجدانی بودن محققان دریافتند که وجدانی بودن بالا با حساسیت و حمایت زیاد مادران و سختگیری کم در نوپایان در ارتباط است. لوسویا و همکاران ( 1997) دریافتند که سطوح بالای وجدانی با حمایت مثبت بیشتر و کنترل منفی کمتر  که توسط والدین نوجوانان گزارش شده است در رابطه است. در سطوح خیلی بالای وجدانی  بودن، والدین ممکن است که خواسته های زیادی را بر کودکان خود تحمیل کنند و ممکن است رفتار های خیلی کنترل کننده و مداخله ای داشته باشند. ردبارت و همکاران (2000) دریافتند که افراد با سطوح بالایی از وجدانی بودن در رفتار هایی مانند توجه، نگهداری، متغیر و کنترل کننده عمل می کنند و با سطوح بالای کنترل در رفتار های فرزند پروری مداخله ای و کم حساسیت مرتبط است.

کاستا ومک کرا ( 1991) گزارش کردند که وجدانی بودن به صورت مثبت با هیجانات مثبت و به صورت منفی با هیجانات منفی در ارتباط است. بررسیهای زیادی از مشکلات رفتاری نشان می دهد که وجدانی بودن با بکارگیری عملکرد ثابت و برنامه ریزی شده مرتبط است. بنابراین والدینی که میزان پایینی از این ویژگی ها را دارا می باشند ممکن است نظارت کمی بر کودکان خود داشته باشند و به رفتار های ضد اجتماعی در کودکان منجر می شوند.

همچنین محققان به این نتیجه رسیدند که وجدانی بودن پایین  والدین ممکن است با پرخاشگری کودکان مرتبط باشد که با به کار گیری قوانین بیش از حد در کودکان منجر می شوند. همچنین محققان به این نتیجه رسیدند که کودکانی که  والدینشان سطوح پایین از ثبات هیجانی و وجدانی بودن را نشان می دهند میزان بیشتری از رفتار های برون نمود را نشان می دهندکه فقدان  وجدانی  بودن مادر به طور چشمگیری با مشکلات برون نمود در کودکان مرتبط است.

استوم شک [17] (2000) بیان کرد که رفتار های منفی والدین و تهدید ها ممکن است هدف والدین برای کامل بودن باشد. این هدف ها ممکن است توسط کودک نادیده گرفته شده و عدم صلاحیت در آن ها را افزایش می دهد ( وان آکن، جانگر، ورهون و دنیس، 2007).

 

باز بودن برای تجربه های تازه:

این افراد خیالپرداز، خلاق، متفکر، مبتکر، کنجکاو  و آزاد اندیش هستند. یافته هایی از رابطه ویژگی های باز بودن با حمایت مثبت زیاد و کنترل منفی کم که توسط والدین کودکان پیش دبستانی گزارش شده است.

کاستا و مک کرا (1997) گزارش کردند که باز بودن برای تجربه های تازه به صورت مثبت با هیجانات مثبت و منفی مرتبط است. این نتایج همسو با نتایج اولونوس (2000) بیان کرد که مادرانی که در سا لهای اولیه بیش از حد باز و پذیرا باشند و نتوانند محدودیت های سطحی برای پرخاشگری کودک تعیین کنند، واکنش های پرخاشگرانه کودک را تشدید و مداوم خواهند کرد. لوسویا و همکاران (2001) دریافتند که باز بودن برای تجربه های تازه با سختگیری زیاد در نوپایان مرتبط است. بررسیهای زیادی نشان می دهد که باز بودن برای تجربه های تازه در پدران به صورت مثبت با رفتارهای ضد اجتماعی درکودکان مدرسه مرتبط است ( پاملا، الیور و رایت گورین، 2009).

 

[1].Smith

[2]. Spinard

[3]. Gartner

[4]. Popp

[5].  Douch

[6] . Learkes & bunrney

[7] . Tellgen

[8] . Dumos

[9] . Wohler

[10].  Rathbart

[11]. Ahadi

[12]. Evans

[13]. Barands

[14]. Richman

[15]. Davidson

[16]. losoya

[17] .Stormshak

هیجانها یکی از اجزای اساسی زندگی روانی انسان است. لویس و هاویلند[1](2000) هیجان را نخستین علت ایجاد کنندۀ شناخت،تصمیم وعمل می­دانند، موضوعی که می­تواند در حل و پدیدآیی مشکلات و تجارب بین فردی و درون فردی، نقشی بی بدیل داشته باشد.

خشم، انزجار، اضطراب، خوشحالی وغیره تنها جزیی از احساسات و هیجاناتی هستند که انسانها ممکن است در شرایط معین آنها را تجربه کنند.گاهی ممکن است هیجانها به صورت آشکار بروز نکنند. تجربه­های هیجانی برای افراد، اطلاعاتی درباره خود و محیط شان فراهم می­کند، به صورتی که با آن تعامل پیدا کرده و انطباق می­یابند. همه اشکال تجربه هیجانی، از عواطف خالص و اساسی تا هیجانهای متمرکز بر احساسات پیچیده، حاصل معانی ذهنی هستند (رجایی، نجات و هاشمیان، 1385).

بحث از هوش هیجانی نیازمند درک ارتباطی است که بین هیجانات و هوش وجود دارد. شناخت، انگیزش و هیجان سه قسمت از توانایی­های عقلی را تشکیل می­دهند. انگیزش از ارضاء نیازهای اساسی برای بقا مانند گرسنگی و رفع آن پدید می­آید. هیجان به عنوان فرایندهای پاسخ­دهی توسعه می­یابد که به افراد کمک می­کند تا با تغییراتی که در ارتباطات شان با محیط رخ می­دهد، سازگار شوند. این علائم پاسخ دهنده، نسبت به انگیزش­ها انعطاف پذیرتر هستند. سرانجام، شناخت به افراد اجازه می­دهد تا از جنبه­های مختلف محیط یاد بگیرند و بنابراین مشکلاتی را که برای آنها پدید می­آید به شیوه­ای خلاقانه حل کنند. شناخت، همچنین برای بهبود رضایت بخشی از انگیزش­ها به کار گرفته می­شود و به افراد کمک می­کند تا در هیجانات خود به صورت مثبت باقی بمانند. شناخت، یکی از انعطاف پذیرترین جنبه­های عملیات عقلی است. این سه جنبه بر روی همدیگر تأثیر متقابل گذاشته و اجزاء اصلی شخصیت را شکل می­دهند (فریلند و اوکلاهما[2]، 2007). این تعامل بین هوش و هیجان منجر به هوش هیجانی می­شود (یارمحمدیان، 1387).

مفهوم هوش هیجانی را اولین بار پاپن[3] (1984) در رسالۀ خود که به چاپ نرسید بکار برد و چند سال بعد سالووی و مایر آن را در مجامع علمی مفهوم سازی نمودند این نوع از مفهوم هوش در سالهای اخیر در هر دو زمینه علمی و کاربردی توجهات زیادی را به خود اختصاص داده است. چرنیس[4] اعتقاد دارد هر چند اصطلاح هوش هیجانی به طور مستقیم مورد استفاده قرار نگرفته است، اما تاریخچه طولانی از تلاش در جهت کمک به بهبود هوش هیجانی و قابلیت های اجتماعی و هیجانی کارکنان وجود دارد (نقل از بار آن[5]، 2000).

با این وجود می­توان گفت که از لحاظ تاریخی هوش هیجانی مفهوم جدیدی است که در سال­های اخیر مطرح شده و درمقابل هوش شناختی[6] به کار می­رود. این نوع هوش در واقع یک هوش غیرشناختی است که ریشه در مفهوم هوش اجتماعی دارد و برای اولین بار توسط ثرندایک[7] (1920) مطرح شد به عقیده وی هوش هیجانی توانایی مهم و مدیریت انسانها برای عمل به شیوه­ای خردمندانه در روابط انسانی است. او رفتار هوشمندانه را شامل هوش عینی (مهارت ساختن و بکار بردن ابزار و وسایل)، هوش انتزاعی (توانایی کاربرد کلمات،اعداد و اصول علمی) و هوش اجتماعی(شناخت افراد و توانایی عمل خلاقانه در روابط انسانی) می­دانست (نقل از گلمن[8]، 1995).

از سال 1920 تا 1990 پژوهش در زمینه هوش اجتماعی، دست خوش تحول بوده است و دیدگاه­های مختلفی بوجود آمده که هوش اجتماعی را به عنوان توانایی ارتباط با دیگران، دانش میان فردی، توانایی قضاوت درست درباره احساسات، خلق­ها و انگیزه­های دیگران، عملکرد اجتماعی مؤثر و مهارت رمز گشایی نمادهای غیر کلامی تعریف کرده­اند. در اوایل 1980 پژوهشگران به مفهوم سازی نظام­مند ایده هوش عاطفی دست زده­اند. مشهورترین آنها مفهوم هوش­های درون و بین فردی گاردنر[9](1983) و مطالعات استینر(1984) در زمینه سواد عاطفی بود که سنگ بنای واژه­ای شد که سالوی و مایر[10] در سال 1989 تا 1990 آن را هوش عاطفی نامیدند (هادی زاده مقدم، فرجیان، 1387).

سالوی و مایر (1990) از جمله اولین افرادی بودند که هوش هیجانی را بعنوان زیرمجموعه­ای از هوش اجتماعی تعریف کردند که شامل توانایی کنترل احساسات و هیجانات خویش و دیگران، تشخیص احساسات و هیجان­ها در خود و دیگران و استفاده از این اطلاعات برای هدایت تفکر و اقدامات خود فرد است ( نقل از دهکردی، 1386).

یکی از افراد تأثیر گذار درحوزه هوش هیجانی رون بار آن است. او اولین بار در سال 1985 در رساله دکترای خود عبارت ضریب عاطفی را بکار برد (سادات خشوعی،1387). وی مفهوم بهره هیجانی[11] را مطرح کرد تا براساس آن بتواند روش خود را برای ارزیابی هوش کلی توضیح دهد. او معتقد بود هوش هیجانی توانایی ما در کنار آمدن موفقیت آمیز با دیگران، توأم با احساسات درونی را منعکس می­سازد (نقل از دهکردی، 1386). بار آن نیز هوش هیجانی را شامل مؤلفه­هایی همچون خودآگاهی هیجانی[12]، خود ابرازی[13]، حرمت نفس[14]، خود شکوفایی[15]، استقلال ،همدلی، مسئولیت پذیری اجتماعی[16]، روابط بین فردی[17]، واقع گرایی[18]، انعطاف پذیری[19]، حل مسئله[20]، تحمل فشار روانی[21]، کنترل تکانش[22]، خوش بینی[23] و شادمانی[24] می­دانست (سادات خشوعی،1387).

امروزه، اصطلاحات و پالایش­های زیادی در ابعاد نظری و پژوهشی حوزۀ هوش هیجانی به عمل آمده و مقیاس­های جدیدی برای اندازه­گیری هوش هیجانی تهیه شده است و پژوهش­های بنیادی­تری در این حوزه انجام گرفته است. در واقع پیچیدگی حوزه هوش هیجانی به این دلیل است که این حوزه دربرگیرنده جنبه­های علمی و نیز جنبه­های عامه پسند آن است.

تعریف هوش هیجانی

در تعریف واژۀ «هوش» اتفاق نظر میان روان شناسان وجود ندارد و برای تعریف آن، از ویژگی­هایش استفاده می­شود. هنگامی که هوش مورد مطالعه قرار می­گیرد، خود هوش نیست، بلکه رفتار یا عملکرد هوشمندانه است. بنابراین به جای تفکر دربارۀ هوش باید دربارۀ رفتار هوشمندانه تحلیل کرد و مبنای رفتار هوشمندانه باید نوعی دانش و اطلاعات در کلی ترین معنای آن باشد که به طور رسمی یا غیر رسمی کسب شده­اند. تأثیر هوش بر رفتار هوشمندانه با حافظه آغاز می­شود. یک عامل مرتبط با آن، به یاد آوردن اطلاعات، اِعمال آموخته­های قبلی در وضعیت موجود، یعنی توانایی انتقال یا تصمیم­گیری است برخی از افراد نسبت به دیگران ظرفیت بسیار بیشتری برای انتقال دارند که نشان از هوش بالای آنان دارد. جنبه­های دیگر هوش و رفتار هوشمندانه شامل؛ سرعت در رسیدن به راه حلها و پاسخها و توانایی حل مسأله است (برادبری و گریوز[25]، 2005؛ ترجمه گنجی و گنجی، 1388).

هوش هیجانی هم مانند هوش تعریف خاصی ندارد و در تعریف آن از ابعاد و کارکردهای آن استفاده می­شود. صاحب نظران هوش هیجانی را با توجه به ویژگی­ها و کارکردهای آن بدین گونه تعریف کرده­اند:

گلمن در تعریف هوش هیجانی می­گوید: «این هوش شامل خودآگاهی و کنترل تکانش­گری، پشتکار، اشتیاق و انگیزش، همدلی و مهارت­های اجتماعی است، یعنی اموری که منجر به توانایی حفظ انگیزه­ها و تکانش­ها می­شود و به فرد، درک درستی از عواطف و احساسات خود و دیگران می­دهد تا به طور صحیح آنها را در روابط خود با دیگران به کار گیرد. هوش هیجانی یعنی توانایی­هایی، مانند این که فرد بتواند انگیزه خود را حفظ نماید و در مقابل ناملایمات پایداری کند. تکانش­های خود را کنترل و کامیابی را به تعویق بیندازد، حالات روانی خود را تنظیم کند و نگذارد پریشانی خاطر، قدرت تفکر او را خدشه­دار سازد؛ با دیگران همدلی کند و امیدوار باشد» (گلمن، 1995 ترجمه: پارسا، 1389).

سینگر[26]هوش هیجانی را هوش به کارگیری عاطفه و احساس در جهت هدایت رفتار، افکار، ارتباط مؤثر با همکاران، سرپرستان، مشتریان و استفاده از زمان در چگونگی انجام دادن کار برای ارتقای نتایج تعریف می­کند (راس[27]، ترجمه جمالفر، 1382).

کوپرو ساواف[28] (1997)، هوش هیجانی را برحسب دانش اولیه هیجانی، تناسب هیجانی، عمق هیجانی، و کیمیاگری هیجانی تعریف کرده­اند. مراد از دانش اولیۀ هیجانی دانشی است که فرد از ماهیت و کنش­وری احساسات خود دارد. تناسب هیجانی، انعطاف­ پذیری و شدت هیجانها است. عمق هیجانی، استعدادی برای رشد و تقویت یا عمق بخشیدن به هیجانها و کیمیاگری هیجانی، توانایی استفاده از احساسات و هیجانها برای خلاقیت است (نقل از کیاروچی، فورکاس و مییر،2002 ؛ ترجمه نجفی زند، 1385).

از نظر مایر و سالوی(1993)، هوش هیجانی شامل توانایی دریافت دقیق، ارزیابی و بیان هیجانات، توانایی دستیابی به احساساتی که فکر را تسهیل کند و توانایی شناسایی هیجان و تنظیم هیجانات به منظور رشد عقلانی است (نقل از اکرامی، 1380).

بار-آن (2001)، در تعریف خود از هوش هیجانی آن را مجموعه­ای از مهارت­ها، استعدادها و توانایی­های غیر شناختی می­داند که توانایی موفقیت فرد را در مقابله با فشارها و اقتضاهای محیطی افزایش می­دهد (نقل از دهکردی 1386)

از دیدگاه بارون[29] (1996) هوش هیجانی یک نمونه از شایستگی­های هیجانی و اجتماعی است که تعیین می­کند ما نسبت به دیگران و در کنار آمدن با فشارها و تقاضاهای روزانه به چه خوبی می­توانیم خودمان را درک و بیان کنیم. گاردنر[30] در تعریف هوش هیجانی، معتقد است که هوش هیجانی توانایی فرد در شناسایی و ابراز هیجانها در خود و دیگران است( نقل از آقایار و شریف درآمدی،1385)

تاکر[31](2000) هوش هیجانی را توانایی درک و عواطف خود و دیگران و تمیز بین آنها، برای جهت دهی فکر و عمل تعریف کرد(نقل از دهکردی،1386).

بنابراین، هوش هیجانی را توان استفاده از احساس و عاطفۀ خود و دیگران در رفتار فردی و گروهی در جهت کسب حداکثر نتایج با حداکثر رضایت می­توان تعریف کرد (آزاد، 1378). در مجموع می­توان گفت که، هوش هیجانی بر روی توانایی رسیدگی اثربخش به هیجانها تمرکز دارد، این یک تعریف نسبتاً ساده است که اکثر پژوهشگران هوش هیجانی بر روی آن توافق دارند(ماریمکانوری ، گروز و شن[32]، 2009).

 

ابعاد هوش هیجانی

مایر و سالوی ابعاد چهار گانه هوش هیجانی را بدین شرح بیان کرده­اند.

1) خود آگاهی[33]: ضروری­ترین توانایی مرتبط با هوش هیجانی این است که فرد از هیجانات و احساسات خود آگاه باشد توانایی خود آگاهی به افراد اجازه می­دهد تا نقاط قوت و محدودیت­های خود را بشناسند و به ارزش خود اعتماد پیدا کنند. مدیران و رهبران خود آگاه برای آزمون دقیق روحیات خود از خود آگاهی استفاده می­کنند و به طور شهودی و از راه درک مستقیم می­دانند که چگونه دیگران را تحت تأثیر قرار دهند (خائف الهی و دوستدار،1382).

2) آگاهی اجتماعی[34]: شامل توانایی مهم همدلی و بینش سازمانی است. مدیرانی که دارای آگاهی اجتماعی هستند، هیجانات، عواطف و احساسات دیگران را بیشتر عملی می­سازند، تا اینکه آنها را حس کنند. آنان نشان می­دهند که مراقب هستند، علاوه بر این، آنان در زمینه شناخت روند سیاستهای اداری تخصص دارند، بنابراین رهبران برخوردار از آگاهی اجتماعی دقیقاً می­دانند که گفتار و کردارشان بر دیگران تأثیر می­گذارد و آن قدر حساس هستند که اگر کلام و رفتارشان تأثیر منفی داشته باشد، آن را تغیر می­دهند (گلمن، 1995).

3) مدیریت روابط[35]: توانایی مرتبط با هوش هیجانی، شامل توانایی برقراری ارتباطات و مراودات آشکار و قانع کننده، فرو نشاندن اختلافات و ایجاد پیوندهای قوی بین افراد است. رهبرانی که از توانایی مدیریت روابط برخوردارند از این مهارت­ها در جهت گسترش شور و اشتیاق خود و حل اختلافات از طریق مزاح وشوخی و ابراز مهربانی استفاده می­کنند. رهبری توأم با برخورداری از توانایی مدیریت روابط اگر چه کارآمد است کاربرد محدودی دارد (گلمن، 1998).

4) خود کنترلی[36]: عبارت است از توانایی کنترل هیجانات، عواطف، رفتار صادقانه، درست به شیوه­های معتبر و تطبیق پذیر رهبران خود کنترل اجازه نمی­دهند بد خُلقی­هایی گاه و بی گاهی در طول روز از آنان سر بزند. آنان از توانایی خود کنترلی به این منظور استفاده می­کنند که بد خُلقی و روحیۀ  بد را به محیط کاری و اداری نکشانند، یا منشأ و علت بروز آن را به شیوه­ای منطقی برای مردم توضیح دهند. بنابراین آنان می­دانند که منشأ این بدخُلقی­ها کجاست و چه مدت ممکن است به طول انجامد (گلمن، 1998).

مهارت­های هوش هیجانی

گلمن در کتاب هوش هیجانی به نقل از مایر و سالوی مهارت­های هوش هیجانی را به پنج دسته تقسیم می­کند (گلمن، 1995).

1) شناخت احساسات خود: خود آگاهی یا تشخیص احساس در همان زمان که در حال وقوع است بخش مهم و کلیدی هوش هیجانی را تشکیل می­دهد. توانایی کنترل و ادارۀ لحظه به لحظۀ احساسات نشان از درک خویشتن و بصیرت روان­شناسانه دارد. توانایی در توجه  به احساسات واقعی باعث محرومیت از خاصیت رهایی بخش آن می­شود. کسانی که به احساسات و عواطف خود، اطمینان بیشتری دارند، زندگی را با مهارت بهتری هدایت می­کنند و شناخت عمیق­تری از احساس واقعی خود نسبت به شغلی که می­خواهند انتخاب کنند، به دست می­آورند.

2) کنترل احساسات: کنترل و اداره احساسات (مناسب بودن آنها در هر موقعیت) مهارتی است که بر پایه خود آگاهی شکل می­گیرد. کسانی که از اداره و کنترل احساسات خود عاجزند، دائماً در وضعیت اضطراب و افسردگی قرار دارند.

3) برانگیختن و به هیجان آوردن: هدایت احساسات در جهت هدف خاصی برای تمرکز، ایجاد انگیزه در خود برای تسلط برخویشتن و خلاقیت، بسیار مهم است. کنترل احساسات زمینه ساز هر نوع مهارت و موفقیت است و کسانی که قادرند احساسات خود را به موقع برانگیزانند، در هر کاری که به آنان واگذار شود، سعی می­کنند مولّد و مؤثر باشند.

4) شناخت احساسات دیگران: توانایی دیگری که بر اساس خود آگاهی عاطفی شکل می­گیرد، همدلی با دیگران است که نوعی مهارت مردمی محسوب می­شود.

هوش هیجانی و بهرۀ هوشی

از لحاظ واژه گزینی در متون مختلف، هوش هیجانی[37] ‏یا هوش عاطفی به اختصار IE گفته می­شود و معمولا معیار ارزیابی آن را ضریب هوش هیجانی[38] یاEQ ‏ می­نامند، و از این نظر با ضریب هوش شناختی[39] یا IQ که برای سنجش بهره هوشی به کار می­رود تفاوت دارد. یکی از تفاوت­ها و یا شاید امتیازهای هوش هیجانی نسبت به بهره هوشی، اکتسابی بودن یا غیرموروثی بودن آن است که به راحتی قابل یادگیری، تکامل، بهبود و اصلاح است (حسن­زاده، 1386). بنابراین ضعف افراد در هوش هیجانی را می­توان جبران کرد در حالی که بهره ‏هوشی در فرد ثابت بوده ‏و در طول زمان تغییر نمی­کند. علاوه ‏بر این، با توجه به اهمیت روابط اجتماعی در سازمانها بدون تردید نقش EQ در موفقیت شغلی افراد پر رنگتر است به عنوان مثال فردی با توانایی­های منطقی و بهره هوشی بالا که نتواند احساساتش را کنترل کند یا روابط اجتماعی خوبی را بنا کند در محیط کارش با مشکل روبرو می­شود ولی فردی با بهره هوشی عادی و در عین حال برخورداری از هوش هیجانی بالا، با مدیریت بر احساسات، خودانگیختگی، همدلی و داشتن روابط اجتماعی مطلوب در سازمان با احتمال بیشتری می­تواند به جایگاه­های بهتر و موفقیت­های بیشتر دسترسی پیدا کند (برادبری، 2001؛ ترجمه گنجی، 1384‏).

 

[1].  Lwis & Haviland

[2]. Freeland & Oklahoma

[3]. papen

[4]. Cherniss

[5]. Bar-On

[6]. Cognitive Intelligence

[7]. Thorndike

[8]. Goleman

[9]. Gardner

[10]. Salovey & Mayer

[11]. EQ

[12]. emotional Self-Awareness

[13]. assertiveness

[14]. self- regard

[15]. self-Actualization

[16]. social Responsibility

[17]. interpersonal Relationship

[18]. reality Testing

[19]. flexibility

[20]. problem Solving

[21]. stress Tolerance

[22]. social Responsibility

[23]. optimism

[24]. happiness

[25]. Bradberry & Greaves

[26]. Singer

[27]. Ross

[28]. Copper & Sawaf

[29]. Baron،R

[30]. Gardnre

[31]. Taker

[32]. Mcenrue, Groves & Shen

[33]. self-awareness

[34]. social awareness

[35]. relationship management

[36]. self-control/self-management

[37]. emotional intelligence

[38]. emotional quotient