مقایسه¬ی تطبیقی جایگاه زن در اشعار ژاله قائم مقامی با ژاله اصفهانی- قسمت ۸

روبسته، دست بسته، زبان بسته، بسته چشم

 

 

آخر حقیر کیست اگرزن حقیر نیست”

 

 

(قائممقامی، ۱۳۴۵: ۵۱و ۵۲)
قائممقامی حسرت زندگی غرب را میخورد و در ذهن خود برای زنان که در فرنگ آزادی دارند بهشتی خیالی آفریده است:

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت abisho.ir مراجعه نمایید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

“کانچه گفتم بر فرنگستان شاید و باید چو آنان زیستن
باید آری باید اما فرقهاست در فرنگستان و ایران زیستن”

 

(قائممقامی، ۱۳۴۵: ۱۵)
ژاله قائممقامی درست است به زنان فرنگی غبطه میخورد و با چشم حسرت به آنها مینگرد امّا با این همه ژاله در اشعارش زنان را به سمت پاکدامنی و عفت و سربلندی رهنمایی میکند و آزادی که از آن حرف میزند، آزادی پر از شرافت و بزرگی است، آزادی که از آن حرف میزند او را از دین و ایمان و ائمه دور نمیسازد، ژاله تمام سخنانی که اسلام در مورد زن گفته است را از بر است و هرگز در اشعارش آزادی که از آن حرف زده، آزادی خلاف اسلام و دین نیست. او نابرابریهایی که در جامعه بر زن روا میدارند را خلاف دین و آنچه در قرآن آمده است میداند او میگوید: من مخالف سخنان قرآن نیستم درست است که در قرآن آمده است که مرد حق دارد چهار زن بگیرد ولی شرطش هم این بوده است که با آنها با عدالت رفتار شود و من عدالتی نمیبینم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کی خدا پروانۀ بیداد را توشیح کرد کی پیمبر جنس زن را این چنین بیچاره خواست
گر محمد بود، جنّت را زیر پای زن هِشت و با این گفته مقداری ز جنس مرد کاست
گر پیمبر بود زن را همطراز مرد گفت وی بسا حقها که او داد و اکنون زیر پاست
خود طلاق ما به دست توست امّا آن طلاق گر ز دین،داری خبر؟مردود ذات کبریاست
آیت«مثنی ثلاث ار هست و «ان خفتم» ز پی آیت «لن تستطیعوا» نیز فرمان خداست
چون تواند مرد عادل زیست با زن های خویش کاین یکی زشت است و پیر،آن یک جوان و دلرباست
آیت مثنی ثلاث ار جزئی از حقهای توست آیت لن تستطیعوا نیز از حقهای ماست
رو بدین فرمان نظر کن تا بدانی کان جواز تابع امری محال است ار تو را عقل و دهاست

 

(قائممقامی،۱۳۴۵: ۲۶)
۳-۳-۲-مردستیزی در اشعار قائم مقامی:
ژاله در بدبختی زن مقصر اصلی را مرد میداند. او زن را کمتر از مرد نمیداند، اشعار او حرف دل، گله، شکایت، اعتراض و آرزوهای اوست او مردی که خود را بالاتر از زن بداند و بر زن ظلم و ستم روا بدارد، مرد به حساب نمیآورد و زنان را صاحبان دردی میداند که حتی خودشان هم از آن درد آگاه نیستند و مرد را بیدردی میداند، که بدون توجه به زن بر زن ظلم روا میدارد و چنین مردانی را طفلان نیسوار خطاب میکند نه مردان واقعی و جنگجو، و زبان به نکوهش چنین مردانی میگشاید او میگوید آیا مردی که به جنگ رفت و دلیری و رشادت از خود نشان داد ولی زن را آزرد مرد است؟ او مرد نیست بلکه طفل و کودکی نادان بیش نیست که عقلش در همان دوره کودکی مانده و رشد نکرده است، و فقط کالبد و جسمش رشد کرده است در صورت که انسانیت به فهم و درایت است:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*